۱

چه می‌گويم؟

منِ بی‌زبانِ عاری از خرد و فرزانگی، زبانی جز حديثِ عشق و «حکايتِ مهر و وفا» نمی‌شناسم. پس اگرم بپرسند که چه سر داری يا سرِ که داری، بديهی است که پاسخم چيست:
گويند رفيقانم در عشق چه سر داری
گويم که سری دارم در باخته در پايی!
تمامِ آنچه گفته‌ام و می‌گويم همين است و بس. اينکه مردم چگونه می‌فهمندش حکايت ديگری است. و اين زبان‌آوریِ خالی از بلاغت و سياستِ مرا عنانِ و افساری نيست. آنچه که به اختيار نمی‌آيد، تدبير و مصلحت را نشايد. پس:
بود که يار نرنجد ز ما به خُلقِ کريم / که از سؤال ملوليم و از جواب خجل
همين و بس. پس در پای اين شکسته‌پا اگر کمتر بپيچند، دور از خرد نيست. طرفه اين است که منِ رميده‌دل در ميان صاحب سيبستان و کاتب کتابچه از سويی متهم به عرفان‌ستيزی‌ام و از سوی مطعونم به سببِ شيفتگی و دلدادگی‌ام به شعر و حکايتِ عشق. باری، چنان که حضرت دوست امروز خواند:
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه
هزار شکر که ياران شهر بی‌گنهد
همگنان وبلاگيه‌ی من، المنة لله، که مبرا از اين آفتِ عافيت‌سوز و رها از اين قيدِ خردگدازند، حداقل چنين می‌نمايند، اگر چه در باطن هيچ‌يک چنين نيستند و هر يکی را سودايی دگر به سر است:
صوفيان جمله حريف‌اند و نظرباز ولی
زين ميان حافظِ دلسوخته بدنام افتاد!

  1. دور از اين قلم باد که بر جان شيفته‌ای طعنه بندد يا دل رميده‌ای را زخويش برنجاند که حکايت عشق کهنه است و کو دلی کز اين حکم صدپاره نباشد. اما و هزار اما که سخن من با تو در جای ديگر است. به زبان عارفان، من به حفظ مراتب باور دارم. کسی را که در مقام عقل از انبان عشق نان می‌خورد معتبر نمی‌شناسم و ديگری را که در جنون دل‌داده‌گی از سنجه‌های عقلانی سخن می‌راند، باورش نمی‌کنم.
    چيز ديگر. من با بهره‌گيری بی‌رويه شعر هم مخالفم. شعر اگر جای حجت نشيند، ابزار جدل شود، به منزله نمک طعام فروافتد و در خدمت مقهوری و مغلوبی ديگران به کار افتد، بسی خطرناک است. اگر شعر عارفانه به اين بی‌اندازه‌گی در باب امور روزمره زندگی خوانده شود و جای گفت‌وگوی عادی بنشيند ديگر معنای عارفانه خود را نيز از دست می‌دهد. شعر عارفانه يا خود عرفان، خاص احوالات جهانی ديگر است. عرفان را نبايد زير دست و پای جهان و مرتبتی ديگر انداخت.
    داريوش عزيز. آن‌چه بدان می‌انديشم، بودن در مرزها و جدانگاه‌داشتن آن‌هاست. اين نهايت ادب علم و عرفان، هر دو، است.

|