۸

من و اين حال معلق

امروز دوستی می‌گفت مدت‌هاست در وبلاگ از خودت چيزی نمی‌نويسی و همه چيز شده است تخصصی و فنی و انتقادی و اين چيزها. راست می‌گفت. انگار روز به روز آن خودِ پنهان را بيشتر دارم به پستو می‌برم. شايد يکی از دلايل‌اش مشغله‌ی فراوان کاری باشد. شايد عوض شدن دغدغه‌های‌ اصلی‌ام. شايد هم يکنواخت شدن بعضی چيزهای روزمره. اما حقيقت‌اش اين است که من مدت‌هاست دچار حس تعليق‌ام. انگار توی درياچه‌ای، استخری، روی آب خودم را رها کرده باشم. «تگرگی نيست،‌ مرگی نيست» اما صداها هم صداهای سرما و دندان نيست. رنج‌های‌ام خيلی ملموس‌تر و سنجيدنی‌تر شده‌اند. اما دچار حس بی‌حسی شده‌ام. اين حس توصيف کردنی نيست. خودم شديداً به اين وضعيت آگاهی دارم. به طرز دردناکی حضور سنگين‌اش را در تمام ابعاد وجودم حس می‌کنم. يعنی می‌دانم که ديگر بعضی حال‌ها، بعضی انقلاب‌های درونی، مثل شهاب از آسمان ذهن‌ام رد می‌شوند. کار من، کار صيادی است که بايد دايم مترصد عبور صيدش باشد. اين‌جا، اين فضای بيکران ذهن و خيالِ من، بيشه‌ی پر نعمتی نيست که در گوشه‌ای بنشينی و بياسايی و همه چيز، هر چه اراده کنی، تا دست دراز کنی به دست‌ات بيايد. عالم من، بهشتی نيست. تقلا می‌خواهد رسيدن به هر چيز باطنی و درونی. ابزارهای‌اش هم برای‌ام مهيا است. يعنی می‌شود حسی گرم و شيرين را آزمود. می‌شود قطره‌ی اشکی هم افشاند. می‌شود آدم از خودش حساب بکشد. مجال عبادتی و فرصت محاسبه هم دست می‌دهد. اما يک چيزی شده‌ام بی‌خويشتن؛ بی‌خود؛ رها. يک چيزی شده‌ام. يک چيز ديگر. نمی‌دانم چه.

اما از خدا پنهان نيست، از شما چه پنهان. بعضی چيزها هستند که حسابی مشغول‌ام می‌کنند. از بعضی چيزها خيلی لذت می‌برم. يک بار ديگر هم گفته‌ام که خواب را خيلی دوست دارم. نه فقط از اين جهت که، خوب، آدم می‌خوابد و استراحت است و اين حرف‌ها. برای من خواب، جدای آن جنبه‌ی مادی‌اش یک تجربه‌ی معنوی هم هست. وقتی می‌خوابم، تا دل‌تان بخواهد خواب می‌بينم. رؤياهای دنباله‌دار دارم. درست مثل سريال‌های تلويزيونی خواب می‌بينم. آدم‌های مرده، آدم‌های زنده. آرزوهای پژمرده، آرزوهای آينده. عالم رؤيا عالم عجيبی است برای من. خيلی مثالی است. خيلی چيزها برای من در رؤيا متمثل می‌شود. و هان، نکته‌ی ديگر، همان چيزی است که پهلو به پهلوی خواب است: يعنی مرگ. من با مرگ يک جور خاصی رابطه دارم. يک رابطه‌ی ولرم. نه از مرگ می‌ترسم، نه شيفته‌اش هستم. حضورش را مثل خوردن و خوابيدن پذيرفته‌ام. مرگ را انگار ديگر يک حادثه نمی‌بينم. مرگ برای من گويی شده است عمل طبيعی انسان. به همان سادگی که آدم می‌خورد و می‌خوابد، به همان سادگی هم می‌ميرد! فرق‌اش در حس و برداشت اطرافيان از آن عمل است. تجربه‌ی مرگ برای من دقيقاً مثل رؤيايی است که پايان ندارد. به اين زودی‌ها کسی از خواب بيدارت نمی‌کند. يک خواب خيلی خيلی طولانی است! اگر بنشينم به اين ابعاد وجودی و به اين تجربه‌های غريب فکر کنم، خودم از دست خودم ديوانه می‌شوم، چه برسد به اطرافيان‌ام. برای همين است که گاهی اوقات ناخودآگاه پناه می‌برم به همين بازی‌های عقلی و استدلالی. آواز شجريان زمانی مرا تا سر حد جنون می‌برد. سه تار عبادی ویران‌ام می‌کرد. حتی فقط  يک زخمه‌ی جاندار، يک مضراب قوی بدون اين‌که بخشی از يک نوازندگی مفصل و طولانی باشد، می‌توانست هوش از سرم بربايد. يک غزل خوب تمام روزم را می‌ساخت. الآن هم کمابيش اين اتفاق‌ها می‌افتد، ولی نه به آن شدت، نه به آن پيچيدگی. الآن واقعاً بايد فرصتی پيدا کنم، حالی پيش بيايد، اتفاقی رخ بدهد، تا مثلاً آن آواز شجريان، با آن تار، سنتور، کمانچه يا ويولون، بنشينند کنار هم و چند لحظه، فقط چند لحظه مرا از خودم جدا کنند. يک جور خاصی شده‌ام. عشق‌ام خیلی آزمودنی‌تر، سنجيدنی‌تر، خيلی انسانی‌تر شده است. هنوز عشق را در تمام وجودم حس می‌کنم. قبلاً فکر می‌کردم عشق، يک جای خاصی متمرکز شده است. الآن انگار عشق، برای من پخش شده. نه تنها در تن‌ام، در فکرم، در ذهن‌ام و در روان‌ام. حس می‌کنم اين عشق همين‌جوری دست‌اش را دراز کرده و حتی از شاخه‌ی درختان هم آويزان است.

يک اتفاق ديگر هم فکر کنم افتاده است. انگار با نوشتن قهر کرده‌ام. بعضی وقت‌ها وقتی چيز می‌نويسم، بعضی چيزها خودشان می‌آيند. بايد بگذارم اين‌ها راه بيفتند. از دل‌ام به ذهن‌ام و از ذهن‌ام به زبان‌ام برسند. حرف‌های دل را می‌گويم. جوان‌تر که بودم ساعت‌های بی‌شماری را با صحيفه‌ی سجاديه می‌گذارندم. «اخلاق محتشمی» خواجه‌ی طوسی، دمساز هميشگی‌ام بود. اين حديث هميشه ورد زبان‌ام بود که: «من اخلص لله اربعين صباحا ظهرت ينابيع الحکمة من قلبه الی لسانه». هنوز هم همين جور فکر می‌کنم. ولی يک اتفاقاتی افتاده است. نمی‌شود گفت خوب است يا بد. ولی افتاده است. ارزش‌گذاری‌اش نمی‌شود کرد، ولی هست. وجود دارد. خيلی عظيم و بزرگ. هست. به همين سادگی. هست. او هست، من هم هستم. ما با هم هستيم.

از اين چيزهايی که من نوشتم شماها چيزی سر در آورديد؟ فهميديد چه می‌کشم؟ اين حس اصلاً قابل انتقال هست يا نه؟

  1. یکم این که: لذتی بردم شدید پس از دورانی دراز و دوم این که: نه تنها قابل انتقال است، که قابل انتقال است اخوی!

  2. Saeed says:

    حستان قابل انتقال است قربان. یک جریان «تدریجی» و یک پدیده‌ی «انفجاری» به نظرم در همه‌ی انسانها هست و کاملا هم طبیعی‌ست! قرابت عجیبی از این نگاره، نسبت به برخی احوالات خودم پیدا کردم. شاد زید

  3. meigoon says:

    خواب برای من هم دوست داشتنی ست . اما به همان علتی که شما دوستش دارید من از ان بیزارم. انقدر خواب می بینم گاهی از گذشته و اینده و خوابهای تمثیلی عجیب که بیدار می شوم و برای رفع خستگی بیدار می مانم. مرگ را اگر برای خودم باشد با همین حسی که شما گفته اید پذیرایم. اما برای عزیزانم… نه. حتا نمی خواهم به آن فکر کنم. و در مورد شجریان نه در تمام حالات و نه تمام قطعات اما در بعضی حالات و بعضی از آوازها یا تصنیف هایش به شدت پریشانم می کند و یا یک سرخوشی غیر قابل وصفی را سبب می شود. فکر می کنم خیلی از این حالات بواسطه گذر زمان باشد. شاید من هم کمی سنم بیش تر شود این چیزها را مثل شما حس کنم.

  4. احسان says:

    خام بودم پخته شدم
    پخته شدم سوخنم

  5. بسم الله،
    آقا ما که جا داداش کوچیکتیم، ولی این حس رو داریم، از روزمرگی است، یک دو هفته ننویس، دوباره برگرد، یحتمل هم لذتش بیشتره هم اوضاع درست تر می شه!
    البت نظر من بود.
    ***
    ممنون‌ام،‌ ولی مگه من گفته بودم اوضاع بد است که قرار باشد درست‌تر بشود. من از اين وضع ناراضی نيستم. شکر خدا اوضاع خوب است. گله‌ای نيست. حس‌ام را نوشته بودم خيلی بی‌پرده. قيد هم کرده بودم که نه لزوماً خوب است و نه لزوماً بد. توصيف بود فقط. پس ربطی هم به نوشتن يا ننوشتن ندارد.

  6. مهسا says:

    این پست حس خاصی داشت …

  7. Maryam says:

    سلام
    من صبحها با صدای گنجشکها که غوغا می کنند بیدار میشوم و نماز می خوانم. قبلترها درونم سبکی عجیبی داشت. میفهمم ه میگویید چون امروز دیگر مثل آن قبل نیستم. اما میهمم چه می گویید
    بیشتر ازاین حسهایتان بنویسید آدم می فهمد که چه خوب آدمهای دیگر هم اینجوری می شوند.

  8. بيدل says:

    سلام
    اگر ۱۴سال پيش در اوج غربت وگرفتاري و بن بست دم غروبي لب يه رودخونه انچنان صداش كرده بودي كه يه لحظه لبيكشو شنيده بودي ولي حالا نتوني فقط باش حرف بزني در حاليكه امروز از اون روز نيازمندتري چككار ميكردي؟ منــــــــتـظـــــــــرم

|