۷

کالبدشکافی چند پاسخ

Print Friendly, PDF & Email

سختِ عنانِ قلم را گرفته بودم که وارد ماجرای آشوری و نويسنده‌ی فل سفه نشوم. تازه رفته‌ام سراغ اينترنت و می‌بينم که حضرتِ استاد نامِ اين حقير را بر قلم مبارک رانده‌اند و اشاره‌ها کرده‌اند. اما «من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم»؟ ايشان که فروتر از آشوری را در خورِ نقد نمی‌ديدند و اصلاً عنقای قاف‌نشينی بودند که با خاکيان‌شان نسبتی نبود. چه افتادِ اين سر ما را که لايق خاکِ درِ ايشان شد؟! اسمِ‌ اين نوشته را گذاشته‌ام «کالبدشکافی». اين کار يعنی تشريح به معنای پزشکی‌اش و البته که کار تميز و پاکيزه‌ای نيست. ولی تا «کالبدشکافی» نکنيم، هرگز ريشه‌ی درد را درست تشخيص نمی‌دهيم و نمی‌توان آسيب‌شناسی درستی داشت.

باری، ناگزير چند نکته را توضيح می‌دهم تا بعضی سوء تفاهم‌ها رفع شود. من بی هيچ ترديد می‌گويم و در «ادبِ نقد» هم اشاره کرده‌ام که اين جنس واکنش‌ها از سوی صاحب فل سفه بيشتر مظلوم‌نمايی است تا پاسخ‌گويی صريح يا مردانه به ميدان آمدن. بيش از هر چيزی ابراز رنجش و دلخوری است با مقدار معتنابهی فضل‌فروشی و عرضِ‌ اندام علمی-فلسفی. به داوری او درباره‌ی زمانه يا هفتان کاری ندارم. درباره‌ی خودم می‌گويم و توصيفاتِ عامِ حضرت‌شان که غبارش بر دامن من نيز می‌نشيند.

نخست بگويم که من آشوری را در آن نوشته محق می‌دانم هر اندازه که زبان‌اش درشت باشد و طعنه‌زنانه. من سکوت و عزلت اختيار کردن را از هر کسی نمی‌پسندم. آن مايه‌ محجوب بودن و خاموشی گزيدن، نويسندگان ما را خوار و بی‌خاصيت می‌کند (اين را البته حمل بر تشجيعِ آشوری نکنيد؛ باورِ منِ حقیر است).  وقتی نويسنده‌ی فل سفه با آن درشت‌گويی و بی‌محابا سخن گفتن، نه يک بار که چندين بار، بر آشوری می‌شورد، بايد توقعِ دستِ کم يک بار پاسخ شنيدن را داشته باشد:
انگشت مکن رنجه به در کوفتنِ کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتن‌ات مشت

اين رفتار بسيار بچه‌گانه‌ای است که احساسِ طبيعی و عادی بشری خود را «نقد» و «پاسخ به نقد» نام بنهيم (جملاتی را که در صدر هر مطلب ايشان از نيچه – يا ديگران – می‌آيد ببينيد. چقدر صرفِ وقت و چقدر خونِ دل خوردن!). سعيد از اين که با او چنين سخن رفته است سخت آزرده است. حتماً دلايلی دارد. اما حاجت نيست به آن همه اسم‌پرانی و دانش‌فروشی. اما چه چاره؟ از يک استاد فلسفه با آن وزن و منزلت (که دست بر قضا وبلاگ می‌نویسد) جز اين توقعی نيست. اما تناقض‌ها کجاست؟ تا به حال ايشان چهار مرتبه درباره‌ی اين ماجرا (۱، ۲، ۳ و ۴) و حواشی‌اش چيز نوشته‌اند و البته نشان از عمقِ تأثير نوشته‌ی آشوری و واکنش‌های اطرافيان (به تعبير ايشان «سگانِ هار») بر او دارد. حضرتِ استاد می‌فرمايند جامعه‌ی ما تحمل نقد ندارد (البته درست می‌گويند ولی برای اين‌که بفهميم نقد چی‌ست و چگونه بايد عرضه شود لابد بايد به تعریف و موازين خودشان مراجعه کنيم) و برآشفتن بر بزرگان را نمی‌پسندد. لذا در اين جامعه‌ی مجازی، هر کس را که متعرض او شود و زبانی چون زبانِ خودش درشت اختيار کند، «چاقوکشان» و «مريدان» بزرگان می‌نامد. در حالی که در اين فضا کسی چاقويی به دست ندارد و چه بسا همان که با آن درشتی بر او شوريده است، روزی با او بر سر سفره‌ای نشسته باشد و باز هم بنشيند و گل بگويد و گل بشنود. اين توهم و ماليخوليا که هر منتقدی آن هم در فضای مجازی، قصد چاقو زدن ايشان را دارد، دردی است بزرگ. ايشان در همان نوشته‌ی نخست، پنبه‌ی تمام خوانندگان را زدند و فرمودند سخن هيچ کس را جز دو نيچه‌شناس – که دست بر قضا يکی را تنها دوست صميمی خود می‌نامد – و استادی که با او به تندی سخن گفته است محترم نمی‌شمارد. ايشان در چهار نوشته، تمام حرف‌های قبلی‌شان را تکرار کرد‌ه‌اند و در خلال کلی توجيه هر چه توانسته‌اند نثارِ خيل مخالف و منتقد کرده‌اند. طرفه‌تر اين‌که خود را با مارکس و آشوری را با هگل قياس کرده‌اند. گرفتيم که مارکس هگل را «خر مرده» ناميد. مگر مارکس با دشنام‌گويی مارکس شد و هگل با «خرِ مرده»‌ خوانده شدن، از هگل بودن افتاده است؟ به قولِ ايشان مارکس نخواسته با اين حرف به هگل توهين کند (البته لابد من هم می‌توانم تعبير مشابهی درباره‌ی حضرت استاد به کار ببرم بدون اين‌که قصدم توهين باشد)، ولی مارکس بدون به کار بردن اين تعبير نمی‌توانست استدلال‌اش را بيان کند؟

نويسنده‌ی فل سفه نمی‌خواهد آشوری را عصبانی ببيند. اما وقتی چهار مطلب می‌نويسد، می‌بينی که هر بار آتش غضب‌اش تندتر می‌شود و زبان و بيان‌اش درشت‌تر. اول ايشان می‌نويسند: «نمی‌دانم چرا هربار که چيزی انتقادی می‌نويسم با آشوری رو به رو می‌شوم؟ آيا اين از آن روست که ما علايق يکسانی داريم؟ يا از آن روست که دامنه‌ی کار آشوری آن قدر گسترده است که هر جا بروی با او تصادم می‌کنی؟ يا مسأله اين است که کسی جز آشوری برايم ارزش نقد ندارد؟ خب، شايد همه‌ی اينها درست باشد.». فهم معنای اين عبارات دشوار نيست. به اين می‌گويند نارسيسيسم. همان که آشوری اشاره کرده بود. شواهدِ ديگر اين نارسيسيسم در نوشته‌های بعدی ايشان هست. خوب اگر حضرت‌شان انصاف داشته باشند و به همين حرف‌های خودشان مؤمن باشند و آن‌ها را بر خود نيز لازم بشمارند، لابد خواهند انديشيد که اين آدم‌ها چيزی در من ديده‌اند که چنين است. بهتر است بکوشم اصلاح‌اش کنم. نه اين‌که پای مارکس و هگل و فوکو و دريدا و پوپر را به ميان بکشند و پشتِ آن‌ها پنهان شوند. ايشان فکر می‌کنند نقطه‌ی مقابل نقد کردن «زبانی پرطمطراق و آلوده به مداحی و چاپلوسی» است. حال آن‌که می‌شود چاپلوس و مداح نبود و باز هم سنجشگر بود. نقد کرد، اما به کسی ناسزا نگفت (به اين می‌گويند روان‌شناسی نقد، چون نقد پر از درشتی و ناسزا را خواندن، حاجت به کمی روان‌شناسی هم دارد). هر که هر تعبيری از نوشته‌ی آشوری کرده است («درس دادن»، «ادب کردن» و «تنبيه») برداشت مستقيم و صريح و روشن از نوشته‌ی آشوری است. فهمِ عادی مردم همين است. آقا! چرا با خودتان و مردم تعارف داريد؟ وقتی آشوری می‌خواهد شما را تنبيه کند و از خواب بيدار کند، مردم همين را می‌فهمند ديگر. دوست داريد بگويند: «نه! ان شاء الله گربه است! آشوری قصدش ستايش از استاد بوده»!؟ زهی خام خيالی! هنوز چند ساعتی از نشرِ مطلب اول‌شان گذشته، به دست و پا می‌افتند که توجيهی برای نوشتارِ خود بيابند. از هالگيت نقل می‌کنند که رفتار پوپر و راسل را «جاهلانه» خوانده است و می‌گويند کسی او را به اتهام «نشر اکاذيب» به دادگاه نبرد! ولی مگر کسی خواسته بود نويسنده‌ی فل سفه را به خاطر اسائه‌ی ادب به بارگاهِ آشوری به دادگاه ببرد و بگويند «نشر اکاذيب» کرده است؟!‌ خوب برادر من! چندين بار ضربت زده‌ای، حالا يکی خورده‌ای. اين همه مظلوم‌نمايی و وارونه‌کاری لازم نيست که بعد با نقل اين‌ها ژستِ «جهان اولی» بودن بگيريم!

صبح روز بعد، باز هم نويسنده تاب نياورده چون حرف‌های دل‌اش ناگفته مانده است (و البته بايد اين‌ها را می‌گفت و می‌نوشت که اگر نمی‌نوشت نمی‌دانستيم درباره‌ی ما يک لاقباها چه می‌انديشد). استاد از «فرزانگان جهان‌ديده»ای چون فولادوند و موحد نقل می‌کند که گفته‌اند نقد ننويس. خوب اين سپر انداختن است و از ميدان در رفتن و توپ را به ميدانِ حريف فرستادن. اين چه رفتاری است که خواننده را زير بار فرزانگی و جهان‌ديدگی خرد کنيد و با اين‌ها بخواهيد دهانِ همه را ببنديد و خودتان شانه از بار مسئوليت خالی کنيد؟ مگر شما نبوديد که می‌خواستيد بت و اسطوره‌ی نقدناپذیر بودن بزرگان را بشکنيد و پدرکشی کنيد؟ چه شد که به اين‌جا که رسيد آن اصل فخيم‌تان فراموش شد؟

باز می‌نويسند که: «خوشحالم که آشوری و بسياری از دوستان ديگرش و دوستان خودم دق دلشان خالی شد. و حالا راحت‌تر می‌توانند بخوابند و مطمئن باشند که من يا کسی ديگر جرأت نقد نوشتن نخواهد کرد! می‌توانند به «رجم» من مشغول شوند و بارها بر من لعنت بفرستند». این توهم از کجا می‌آيد که همه منتظر بوده‌اند تا دق دلی با ايشان خالی کنند و رجم‌شان کنند و لعنت؟! چرا فکر می‌کنند مسأله فقط دعوای آشوری است و خودشان؟ چرا هر نوشته‌ای برای ايشان حکم «سنگ» و «چاقو» دارد؟ يعنی استادِ فلسفه‌ی دانشگاهِ ما به همين زودی از کوره در می‌رود؟ خوب معلوم است که به همين زودی و سادگی دلخور می‌شوند. اگر اين شيوه‌ی نوشتن برای ايشان «سبک» نوشتن است، خوب آن شيوه‌ی نوشتن هم برای منتقدان‌شان سبک است ديگر!‌ پس چرا اين همه دلخوری؟ اگر ظلم است، ظلمی است علی السويه. و گر حکم شود که مست گيرند، در شهر هر آن‌چه هست گيرند! يعنی چه که: «اگر مارکس در جامعه‌ی ما زندگی می‌کرد بعيد بود که عمرش وفا می‌کرد تا در آينده مارکس شود، چون حتما يکی از پيروان هگل او را با چاقو زده بود!»؟ يعنی شما مريدانِ آشوری (اين تعبير را ايشان جای ديگری به کار برده‌اند)، داريد مرا تهديد می‌کنيد که ديگر نقدِ آشوری نکنم! خوب بکنيد آقا! ولی وقتی شما نوشتيد، ديگران هم می‌نويسد (فقط می‌نويسند). کسی نه می‌آيد شيشه‌ی خانه‌تان را بشکند، نه به شما سنگ می‌زنند و نه چاقو! ظاهراً کلمات در شما کارگرترند تا چاقو و البته حق داريد.

دو سه لينک در سايت‌ها و وبلاگ‌ها (که در آن‌ها گزافه‌گويی و تحريفی هم نيست)‌ ايشان را وا می‌دارد بنويسند: «زبان‌شان بيرون می‌افتد و غريو شادی می‌کشند و همچون سگهای هار هجوم می‌برند». بعد می‌نويسند: «امشب می‌خواهم درباره‌ی چگونگی انعکاس مقاله‌‌ام در اين فضای مجازی سخن بگويم و نشان دهم که واقعا چه خوب است که گاهی آدم زمين بخورد (يا به نظر بيايد زمين خورده است) و آن وقت ببيند چطور سگهای هار به او نزديک می‌شوند تا خونش را بلسيند و چطور زبانهای بيرون‌افتاده‌شان کينه‌های قديمی‌شان را آشکار می‌کند. لذتی دارد «افتاده بودن» و بعد برخاستن و يورش بردن. من هميشه حرف آخر را می‌زنم، نه حرف اول را». این کلمات نياز به هيچ توضيح زايدی ندارد. حکيم فرزانه و سخن‌سنجی را سگانِ هار دوره کرده‌اند، حالا ايشان می‌خواهند بعد از زمين خوردن (يا تصور ديگران از زمين خوردن‌شان) برخيزند و يورش ببرند! و انصافاً که چه خوب يورش می‌برند. ولی عموم و عامه‌ی خوانندگان هميشه دنبال ستيز و توهين نيستند. آن‌چه توجه همه را جلب می‌کند «جنجال» است. حال که ايشان دنبال «روان‌شناسی و جامعه‌شناسی وسايط ارتباط جمعی» است، خوب است بدانند که جنجال خيلی بيشتر از توهين و ستيز جلب توجه می‌کند. شک داريد؟ اخبار ستارگان سينما را ببينيد! چرا روان‌شناسی و جامعه‌شناسی رسانه‌ها را هم با مقياس خودمان بايد بسنجيم، آن هم اين اندازه تنگ‌نظرانه؟! اين شيشه‌ی کبود را کی از پیش چشم بايد برداشت که عالم کبودمان ننمايد؟

ايشان مرا در شمار «خشنودشوندگان» آورده است که مشتاق تنبیه حضرت‌شان بوده است. خوب، من پنهان نمی‌کنم که نوشته‌ی آشوری را به جا می‌دانم و خوش می‌دارم. من همواره لحن و زبان نويسنده‌ی فل سفه را درشت می‌ديدم و می‌بينم. تنها يک بار به درشتی خطاب به او نوشتم که او مترجم بدی است (درباره‌ی همان کلمه‌ی «رواداری» و «تحمل») و بعد هم در نوشته‌ای مستقل، استدلال‌های‌ام را گفتم. استاد چنان رنجيدند که نفرت‌شان را از قاضيان و مؤمنان به عيان نوشتند و بنده‌ی حقير را از شمارِ دوستان‌شان خارج کردند! خوب، وقتی من سابقه‌ی اين اخلاق را دارم، هيچ وقت ديگر با کسی که اين اندازه زودرنج و خويشتن‌دوست است، گلاويز نمی‌شوم (که بگويد طرف شدن با تو دونِ شأن من است – ایشان هرگز پاسخ نقدهای من به ترجمه‌شان را ندادند). طبيعی است که دوست دارم بزرگتری که او خود را وامدارش می‌شمارد، به او درسی بدهد، شايد رفتارش را عوض کند. آن وقت اين ميلِ مرا به تغيير کردن‌شان، نشان کين‌توزی و تسويه‌ حساب‌کردن و دق‌دلی خالی کردن می‌گذارند که حالا من نشسته‌ام و احساس شعفی پنهان نکردنی دارم. من رنج می‌کشم از اين‌که استاد دانشگاهِ کشورم تا اين اندازه خود را پايين می‌آورد و به جای تلاش برای بهبود کارش، به اين و آن گير می‌دهد و نام‌اش را هم جهد و کوشش عالمانه و نقدِ حساب شده و دقيق می‌گذارد (قياس با مارکس و هگل و فوکو و دريدا و غيره را به ياد بياوريد). لاجرم اين رنجيدگی اين‌جا خود را نشان می‌دهد که: «آنان همه برای توهين است که جمع می‌شوند و همه توهين می‌کنند به کسی که توهين کرده است! و بالاخره، همه فقط توهينها را به خاطر می‌سپرند».

آری، پنهان نمی‌کنم که از پاسخ آشوری خشنود شدم. اما اکنون سخت آزرده‌خاطرم که چرا اين همه رنجش از سوی سعيد و چرا اين همه خود گم‌کردگی؟ اگر می‌دانستم آن‌ها باعث تنبيه و بيدار شدنِ او نمی‌شود و توهم‌های او را بيشتر و توجيه‌های‌اش را پر رنگ‌تر می‌کند، هرگز به قولِ ايشان اظهار شعف (!) نمی‌کردم. بايد می‌گفتيم بگذار تا بيفتد و بيند سزای خويش. آن يادداشت «ادبِ نقد» را که نوشتم، خويشتنداری به خرج‌ دادم که چيزی بنويسم مفيد که بتوان دربار‌ه‌ی اصل مطلب اظهار نظر کرد، بدون توجه به حواشی و مصاديق. اما صاحبِ فل سفه اگر همين‌ها را نمی‌نوشت – همين سگِ هارِ خون‌ليس و چاقوکش و رجم‌کننده خواندنِ خواننده و منتقد را اگر به قلم نمی‌آورد – چه بسا بسياری منفعل می‌شدند و زودتر ماجرا به آرامی می‌گراييد. ولی دريغ که آن کبر و فربهی نفسِ ما (و نفسِ بنده هم ايضاً) اجازه نمی‌دهد سپر بيندازيم و بگوييم خوب ما زخم خورديم و شکست خورديم، حالا بس است ديگر. ولی تو را به خدا!‌ اين بار دیگر بس است! می‌شود درشت و درشت‌تر نوشت. چنان‌که آشوری نوشت و اين بار من نوشتم. همين‌ها به قدر کافی بايد گواه باشد که در درشت نوشتن هيچ فضیلتی نیست. درشت نوشتن است که دعوا درست می‌کند. صاحب فل سفه خودش دعوا را با درشت‌نويسی اوليه‌اش به پا کرده است و بعد می‌گويد ديگران دعوا به پا کرده‌اند. دیگران پی دعوای نخست را گرفته بودند و بس (به درست يا به غلط). اگر ايشان می‌توانند به غلظت و تندی بنويسند، خوب هستند کسانی که به همان شيوه و سبک بنويسند و نقدشان را هم در لفافه‌ی همين درشت‌گويی‌ها بگنجانند. حالا اين که من نوشتم خيلی شيرين و دلنشين بود؟ معلوم است که تلخ است!‍ پس چرا يک بار رسماً نگوييم و ننويسم که چنان نقد نوشتن‌ها، چنين عواقب و پيامدهايی را هم دارد؟

پ. ن. اين هم يک نوشته‌ی خوب و سنجيده که درشتی‌ها و تلخی‌های نوشته‌ی مرا ندارد ولی مغزِ حرفِ من در آن هست: «پريده‌رنگی‌ها و خودتابی‌ها»

  1. مینا says:

    این تهوع اورترین جمله ایست که ممکن است یک فرد که خود نیز ایرانی می‌باشد بر زبان بیاورد:”معلّمِ میانمایه از یک دانشگاهِ جهانِ سومی…” به فردی توهین کردن از این بابت که معلم دانشگاهی در جهان سوم است، نشانه ی ریسیست بودن و اوریانتالیست بودن و در عین حال خود-کم-بینی است، زیرا که گوینده اش ایرانی است. اصطلاحا ما دهاتی های جهان سومی ایرانی به این می گوییم: تف سر بالا.
    ***
    مينا خانم عزيز،
    تمام آن نوشته را نمی‌شود در همين جمله خلاصه کرد. بايد به پس و پيش بحث خوب توجه کرد. دعوا، دعواست ديگر، خصوصاً که در آن يکی بخواهد به حمله‌های مکرر يکی ديگر – که تازه او هم اسمِ‌ حمله‌ها را مدام نقد به جا می‌گذارد – پاسخ بدهد. به نظرِ من اين نه نژادپرستی (؟!) است نه شرق‌شناسی‌گری (؟!). اين سخنی گزنده است، در برابر سخنی گزنده. اين يعنی اگر تو می‌توانی بدون ملاحظه و رعايت، بی‌محابا درشت و تلخ بنويسی، مخاطب‌ات هم می‌تواند. يعنی اگر نقد شونده تا به حال سکوت کرده، هر دليلی داشته جز بی‌عرضگی يا بی‌خاصيت بودن. باری، اين دعواها هميشه پيش آمده و باز هم پيش می‌آيد. درس آموختن مهم است، نه آتش زدنِ همه‌ی درس‌ها.

  2. صادق says:

    حضرت والا! نمی‌دانم شما به چه چيز می‌گوييد پاسخ يا «نقد»، ولی من هرچه در نوشته شما و دیگر نوشته هایتان نظر کردم جز قضاوتهای شخصی و بی اساس چیزی ندیدم، گفتن اين سخن که: «اين جنس واکنش‌ها از سوی صاحب فل سفه بيشتر مظلوم‌نمايی است تا پاسخ‌گويی صريح يا مردانه به ميدان آمدن. بيش از هر چيزی ابراز رنجش و دلخوری است با مقدار معتنابهی فضل‌فروشی و عرضِ‌ اندام علمی-فلسفی»، صدور «حکم» است نه نشان دادن ضعف استدلال یا ادعای شخصی. شما به اين می‌ گویید «کالبدشکافی»! من هرچه نوشته‌های شما را می خوانم یک استدلال و یک اطلاع در آن نمی یابم، جز استناد کردن به چند بیت شعر که می شود در فحوا و مقصودشان چون و چرا کرد و برای هر موقعیتی از آن سود برد و لابد اینها «فضل فروشی» نیست! بدتر است، لجن مال کردن شعر است با وقاحت.
    شما در روز روشن سخن کسی را تحریف می کنید و خواننده را نسبت به شخصی جهت‌دار می‌کنيد: «لذا در اين جامعه‌ی مجازی، هر کس را که متعرض او شود و زبانی چون زبانِ خودش درشت اختيار کند، «چاقوکشان» و «مريدان» بزرگان می‌نامد. در حالی که در اين فضا کسی چاقويی به دست ندارد و چه بسا همان که با آن درشتی بر او شوريده است،..» و حال آنکه آقای کاشانی نوشته است: «و به‌ويژه اينکه چرا هنوز ممکن است در جامعه‌ی ما نويسنده‌ای را هواداران کسی چاقو بزنند يا تمامی دعوايشان اين باشد که به او يا آن يا اين «توهين» شده است!»
    و «اگر مارکس در جامعه‌ی ما زندگی می‌کرد بعيد بود که عمرش وفا می‌کرد تا در آينده مارکس شود، چون حتما يکی از پيروان هگل او را با چاقو زده بود!» هر کسی می فهمد اشاره‌ی او به ماجرای کسروی است. من بیش از این زحمت به شما نمی دهم چون خواندن ترهات شما حال مرا به هم می زند…
    ***
    دوست عزيز،
    خيلی دير تشريف آورديد. آن‌جا که در آن استدلال آمده بود نوشته‌ی «ادب نقد» بود. اين پاسخی است دقيقاً احساسی و عاطفی. و مخصوصاً مرادم را از کالبدشکافی همان جنبه‌ی کثيف‌اش اعلام کرده بود. پاسخی است به آخرين نوشته‌ی استاد و هيچ تحريفی هم در آن نرفته است و عين عبارات ايشان است. اميدوارم ديگر بيش از زحمت نبينيد!‌ خوب نخوانيد برادر من! مجبور که نيستيد. اين چه رسمی است که نوشته‌ی کسی را می‌خوانيم و بعد می‌گويم ديگر حال‌ام به هم می‌خورد. خوب حال به هم خوردگی نه گفتن دارد، نه نوشتن (آن هم در بخ نظرها).

  3. من از پاسختان به خانم ميناتعجب ميكنم. دعوا دعواست يعني چه؟ اينكه به ايران ، ايراني و دانشگاههاي ايران توهين شود چه ربطي به دعواي دو نفر دارد؟ من كاري به دعواي آقاي حنائي و آقاي آشوري ندارم و هيچكدام را هم از نزديك نمي شناسم ولي آقاي اشوري بجاي پاسخ به آقاي حنائي فحاشي كرده است آنهم نه فقط به وي بلكه به ايران و ايراني.
    زشت است كه دوستي باعث شود شما اين فحاشي را توجيه كنيد.
    ***
    دوست عزيز،
    هيچ توجيهی در ميان نیست. کجای اين کار توجيه است؟ من می‌گويم بايد پس و پيشِ حرف آشوری (و همچنين حنايی را) خوب فهميد و خواند. نمی‌شود روی هوا نظر داد و داوری کرد. حرفِ آشوری آشکارا از سر عصبانيت است اما اصلاً معنی توهين به ايران و ايرانی نمی‌دهد. اين نيت‌خوانی است و گزافه‌ گفتن. حسابِ دوستیِ من و آشوری در ميان نيست. اين حرف را هر کسِ ديگری گفته بود – آن هم در خلال دعوا – ماجرا باز هم همين بود. برای اين است که می‌گويم دعوا دعواست. من می‌گويم چرا از ابتدا حنایی بايد با آن لحن می‌نوشت که حالا بخواهد اين‌جوری همه چیز را ماست‌مالی کند؟ اگر کسی نه آشوری را بشناسد و نه حنايی کاشانی را و فقط بخواهد با مطلب حنايی و پاسخ آشوری آن‌ها را قضاوت کند، شايد به همين نتيجه‌ای برسد که شما رسيده‌ايد. اما من هم آشوری و هم حنايی‌ کاشانی را می‌شناسم (اغراق نخواهد بود اگر بگويم از نزديک می‌شناسم). لذا مطلقاً حرفِ آشوری را بی‌راه نمی‌بينم. هر چند معتقدم از اساس نبايد چنين دعوايی رخ می‌داد. اما وقتی حضرت حنايی، حاضر نيست با يک عذرخواهی خشک و خالی سر و ته قضيه را هم بياورد، ماجرا اين‌جور بيخ پيدا می‌کند. وانگهی چه حرفِ خلافی هست در اين‌که ما کشوری جهان سومی هستیم و دانشگاهِ ما هم جهان سومی است؟! مثل اين می‌ماند که ضعف و نقصان کسی را به او گوشزد کنی و بعد طرف بگويد اين‌ها تفِ سربالاست، يعنی نثار خودت هم هست. نه برادر من، من معتقدم در همان کشور جهان سومی و در همان دانشگاه‌های جهان‌سومی، استدادنی هستند و بوده‌اند و خواهند بود که ميان‌مايه نيستند و بسيار فاضل و دانشمند و فروتن و سخن‌سنج‌اند. دريغ که آقای حنايی کاشانی در شمارِ اين‌ها نيست. فکر نمی‌کنم – در واقع يقين دارم – که حرفِ آشوری اين باشد که هر چه از ايران و ایرانی صادر می‌شود، خوار و بی‌ارزش است. نسبت دادن اين سخن به آشوری، يعنی موضع مدافعه‌جويانه گرفتن و نسنجيده برخورد کردن.

  4. به هر حال دعوای تهوع آوری بود.

  5. با سلام آقاي محمدپور
    شايسته بود كه چنين بحثي اصلاً روي نمي داد كه مطمئنم شما نيز با من هم نظريد. گرچه در كار فكري تصادم انديشه ها اجتناب ناپذير است و شايد بتوان گفت امري مبارك. اما وظيفه ي خود ديدم كه چند نكته را يادآوري كنم: نخست اينكه نقد آقاي كاشاني را چند بار خواندم جز در يك مورد توهين و درشت گويي در آن نديدم و به عكس پاسخ آقاي آشوري پر از درشت گويي ها و توهين هاي مستقيم بود. به نظرم مقداري يك طرفه قضاوت كرده ايد و تعلق خاطر به آشوري بر نوشته ي شما سايه افكنده است. بحثي نيست هر كس مي تواند عقيده ي خود را داشته باشد ولي در بحث فكري تا حد امكان بايد از آن جدا شد. دوم در توهين ناشي از عصبانيت آشوري به دانشگاهيان اصلاً توجيه شما قابل قبول نيست. آشوري به قصد تحقير اين عنوان را به كار برده و شما خود هم از زمينه ي كاربرد آن آگاهيد و از انديشمندي مانند آشوري چنين لحني پذيرفته شده نيست. آشوري حق اينكه خود را از همه كس بالاتر بداند را ندارد. سوم اين لحن آشوري را در نوشته ي او در مورد فرديد را هم ديده ايم. چيزي كه خود نكوهش مي كرد بدان دچار شده است پس جاي دفاع ندارد. اين را هم اضافه كنم كه برآشفتگي و تاثير آن بر قلم امري طبيعي است و ممكن است براي هركس از جمله شما پيش آيد ( كه چنين هم بوده است) ولي بايد با تساهل از اين خطاهاي كوچك چشم پوشي كنيم. به نظرم خطاهاي قلمي آشوري به هيچ وجه قابل قياس با كاشاني نيست و بسيار فراتر مي رود و جامعه ي علمي كشور را مصداق خود قرار داده است.
    پيروز باشيد
    ***
    آقای ویژه‌ی نازنين،
    من هم با شما موافق‌ام. اما یک نکته هست و آن این‌که من پيش از این وارد کل بحث نشده بودم و اگر دقت بفرماييد، من این يادداشت را بعد از سلسله پاسخ‌های زنجیره‌ای و عصبی آقای حنايی (چهار مطلب بعد از نقدشان) نوشتم. من بحثی در مسايل علمی ماجرا ندارم. حواشی است که هميشه به نزاع‌ها دامن می‌زند. وانگهی آقای حنايی در این شيوه سابقه‌ای دراز دارد و اصلاً چيز تازه‌ای نیست. توجه‌تان را جلب می‌کنم به آن مطلب «سپاسگزاری» ايشان. عنوان مطلب سپاسگزاری است ولی محتوای‌اش طعن و متلک است. زبان و لحن آقای حنايی همیشه طعنه‌زنانه و درشت بوده است. من در مقام دفاع از آشوری نیستم، اما حرفِ من اين است که سعيد حنايی کاشانی خود بهتر می‌تواند آبروی خودش را حفظ کند تا ديگران. چه حاجت به نوشتن چهار مطلب پياپی و توجيه کردن خطای نخستين و «سگِ هار» خواندن منتقد و توهم کسروی شدن یا برابری کردن با مارکس و فوکو؟! به جز اين‌ها، من هم موافق‌ام که چنین نزاعی هرگز نبايد در می‌گرفت. اما تجربه‌ای است به هر حال. داوری خوانندگان درباره‌ی حنایی و آشوری روشن خواهد بود. هيچ کس نمی‌خواهد کسی را تبرئه کند. اما نمی‌توان بر لغزش‌های آشکار آقای حنايی چشم پوشيد که می‌خواهد نقد گزنده و درشت را توجيه فلسفی کند و آن را نقد راستين نام بنهد. من نقد را چنين نمی‌بينم و خطاهای‌اش را هم یک بار گوشزد کرده‌ام. نيازی نیست برای سبک کردن بار فشارها، بيهوده دست به رفو کردن بيجای فلسفی بزنيم.

  6. جعفر says:

    من در همين جا(اگر صاحب سايت اجازه دهند)حاظرم نشان دهم سطح سواد حنايي را باتوجه به كتاب هايي كه ترجمه كرده است. آقا جان! حنايي واقعا آدم ِ بدي نيست. اطلاعات خوبي هم دارد. اما نه در حدي كه نشان مي دهد. و البته،كمي مشكل […] دارد!
    ***
    من هم خدای ناکرده نگفته‌ام سعيد هيچ نمی‌داند. علم و دانش هر کسی به جای خود، اما وقتی زبان را اين‌قدر آلوده کردی، مردم هزار ظن و گمان می‌برند. مشکلات کذايی ايشان هم مشکلاتِ خودش است تا زمانی که برای بقيه‌ دردسر درست نکند. با اين حال، هر چه هست، سعيد اهل کتاب و قلم و انديشه است. اين شأن او هميشه بايد حفظ شود.

  7. آقا اين اظهر من الشمس است كه اين دو نفر ـ هر دو نفر ـ از مرز ادب و اخلاق فراتر رفته اند و طوري حرف زده اند كه نبايد مي‌زده اند. « ابله» گفتن حنايي همان قدر مهوع است كه بد و بيراه هاي آشوري . آخر آشوري استاد و عفيف نويس كي و كجا از« جردادن» و «رام كردن» و «ادب كردن» و اين كه «مي‌دانم فريادهاي او از سر چه سوزش هايي است» مي‌گفته؟ اين ها كه حرف هاي او نيست. اين كامنت گذاران كه دارند با صد زبان مي‌گويند هر دو به خطا رفته اند و شروع كننده اين ماجراي مسخره هم حنايي بوده. شما هم به جاي نوجيه بي‌جا يك بار ديگر نوشته آشوري را بخوان تا بي‌ادبي هايش راببيني. خدا وكيلي حال آدم از هر چي تفكر است به هم مي‌خورد وقتي مي‌بيند كه عقلاي قوم اين طور سخيف و خاله زنكي با هم مواجه مي‌شوند.

|