۷

ادبِ نقد

Print Friendly, PDF & Email

هر مقامی ادبی دارد. نقد هم ادبِ خاص خود را دارد. وقتی می‌گويم نقد، ادب خود را دارد، مرادم اين نيست که نقد لزوماً بايد مؤدبانه باشد تا نقد باشد. نقد يعنی سنجش، يعنی ارزيابی کردن يعنی بر آفتاب افکندن نقصان و خلل يک انديشه يا يک متن. آن‌چه مقوّم يک نقدِ محکم است، وجود استدلال معتبر و قوی در آن است. نقد، زمانی که خالی از استدلال به جا و معتبر نباشد، چه در آن مؤدبانه چيز نوشته باشی و چه بی‌ادبانه (داوری درباره‌ی مؤدبانه يا بی‌ادبانه نوشتن، حوزه‌ی اخلاق است، نه نقد)، نقد کماکان نقد است. استدلال هنوز در آن هست.

پس چی‌ست که باعث می‌شود نقد آزاردهنده باشد؟ آن‌که نقد می‌شود آيا از خدشه وارد شدن به استدلال‌اش خشمگين می‌شود يا از سخنان درشتی که خطاب به او می‌رود؟ مهم نوعِ رابطه‌ای است که انسان‌ها با هم دارند و توقعی که از يکديگر دارند. حال، خود حسابِ اين را بکنيد که چيزی به نام نقد نوشته شده باشد که در آن نه نشانی از استدلالِ محکم و متين باشد و نه ادب و مروت رعايت شده باشد. اين ديگر نام‌اش نقد نيست، هتاکی است. گندم‌نمايی و جوفروشی است. با اين‌حال، اين پرسش هنوز پرسشی معتبر است که آيا فلان نقد منصفانه، اخلاقی يا مؤدبانه بود يا نه؟ البته که اين پرسش عمقی دارد و دغدغه‌ای. نقد، بی‌رحمانه می‌تواند باشد و همدلانه هم می‌تواند باشد. می‌شود سنگين‌ترين نقدها را هم با زبانی نوشت که بوی هتاکی ندهد. هيچ فضيلت و هنری در اين نيست که زيور و زينتِ نقدمان را ادبيات خشن و زمخت و بی‌ادبانه کنيم. وقتی می‌شود به زبانی آرام‌تر نوشت، آيا گمان می‌کنيم با درشت نوشتن چيزی به وزن نقدمان افزوده می‌شود؟ آری، نقد هنوز نقد باقی می‌ماند. اگر استدلالی موجه در آن باشد، وزن‌اش به قوت خود باقی است. تنها اين نکته می‌ماند که آيندگان خواهند گفت فلانی خلل‌های يک استدلال را خوب می‌ديد، ولی سخت تلخ‌زبان بود و درشت‌گو و بی‌بهره از خلقِ نيکو.

مهم‌تر از همه‌ی اين‌ها يک نکته است که در روزگار مدرن، خاصه در عصر غلبه‌ی وبلاگ‌ها در رسانه‌ها، ديگر نمی‌توان در برج عاج نشست و نقد کرد و نقدها را هم تنها از موضع بالا قبول کرد. نمی‌شود گفت که من نقد را تنها زمانی می‌پذيرم و می‌پسندم که حضرت استاد (آن هم آن استادی که خودم دوست دارم استادش بنامم)‌ بر من نوشته باشد. و من فقط همين استاد را لايق نقد شدن می‌دانم و نه فروتر از او را! اين فرومايگان که هستند که من با آن‌ها دست و پنجه نرم کنم؟ اين‌خودبزرگ‌بينی‌های متبخترانه اگر در روزگار ماقبل جهانی‌شدن خريداری داشت، امروز ديگر خريداری ندارد. در عصر جهانی‌شدن، هر چه شما در اين نقطه‌ی عالم گفتی و نوشتی، در کسری از ثانيه در آن سوی عالم قابل خواندن و شنيدن و تجربه کردن است. ديگر نمی‌توانيم چيزی بگوييم و توقع داشته باشيم فقط خودمان و دو سه نفر که خودمان می‌پسنديم آن را بخوانند. اين يکی از تناقض‌های ذهن‌های جهان سومی ماست که پا به روزگار جهانی شدن می‌نهيم، می‌خواهيم مدرن و جهانی باشيم ولی آدابِ آن را رعايت نکنيم و حصاری از تفکرِ خويش دور خود بکشيم.

پس نقد از هر کسی که صادر شده باشد، تا زمانی که اصول نقد را – و اصول نقد توجه کردن به اصلِ سخن و سنجش استدلال نقد شونده است – رعايت‌ کرده باشد، نقدش وزنِ خود را دارد. حال من می‌توانم اين نقد را خوش بدارم يا ناخوش. اما اگرمن نقدی را نپسنديدم و بر ديگری نقدی نوشتم که همان عيوبی را داشته باشد که من بر ديگران گرفته‌ام، يعنی هنوز روحی خردسال دارم. عرصه‌ی نقد شدن، يعنی اين‌که هر چه گفتی از همان جنس خواهی شنيد. ضربتی زدی، ضربتی خواهی خورد. در اين ميدان بايد مرد بود و نبايد گفت آن‌جا که من ضربت زدم، حق داشتم و حال که ضربت خوردم به جفا خورده‌ام. اين مظلوم‌نمايی‌ها نشانه‌ی کودکی و نابالغ بودن است. فضای نقد، بيابانی پر سنگلاخ است: «پای نگار کرده، اين راه را نشايد».

من اين نکته را می‌پذيرم که خامان ناآزموده هم از اين فضای باز جهانی شده استفاده می‌کنند و چنان می‌نمايند که گويی دانشمندند. اما اين فضا تنها بازيچه‌ی دست کودکان نيست. گاهی اوقات بزرگ‌سالانی که پيش‌تر هرگز قدر و ميزان تحمل‌شان سنجيده نشده است و تا به حال در خلوت و جلوت زبان به درشتی می‌گشوده‌اند، پا به اين وادی می‌نهند و خويشتن را چنان‌که هست می‌نمايند. اين تيغ، تيغی است که گلوی همه را يکسان می‌برد. ظلمی است علی‌السويه. عارف و عامی و عالم و جاهل نمی‌شناسد. يقين بدانيد که اگر مارکس و هگل، فوکو و راسل، پوپر و هايدگر هم در زمانه‌ی ما بودند و دسترسی به اينترنت و وبلاگ داشتند، پس از مدتی زبان‌شان و لحن‌شان دستخوش تغيير می‌شد. نقد، ادب خاص خود را دارد. دشوارتر از آن نقدی که در فضای وب‌ نوشته شود،‌ مقتضی آدابی تازه‌تر هم هست.

در اين فضا، اگر اهل جدل باشی و جدلی‌نويس (يادمان نرود که در مجادله هم می‌توان استدلال کرد و جدل هم خود حاوی يک نوع نقد است)، می‌توانی فقط متکلم وحده باشی و برای خودت بنويسی بدون اين‌که از کسی چيز بشنوی. اما اگر بابِ گفت‌وگو و مراوده را بازتر کردی و پنجره‌ی نقد شدنِ مستقيم را گشودی، ديگر نخواهی توانست همانی بمانی که قبلاً بوده‌ای. دير يا زود، آهسته آهسته‌ تغيیر می‌کنی، مگر اين‌که آن عُجبِ دانش سخت در دل‌ات محکم شده باشد. و اين‌جا همان گذرگاه دشوار است:‌ آدمِ وبلاگ‌نويس بخش نظرهای وبلاگ‌اش را باز می‌گذارد يا می‌بندد؟ بر آن نظارت می‌کند و موکول به تأييد نويسنده می‌کندش يا مستقيم و بی‌واسطه پنجره‌ی خانه‌اش را باز می‌کند؟ اين‌ها همه بسته به نگرش و تلقی صاحب آن وبلاگ خاص است. اما بدون هيچ شکی، آن‌که دريچه‌های گفت‌وگو را در خانه‌اش- علی الاطلاق – می‌بندد و فقط برای ديگران حرف می‌زند، يعنی خانه‌اش محل تاخت و تاز خودش است و بس. پس آن‌چه نادانیِ ما را زايل می‌کند، چی‌ست؟ بيشتر کتاب خواندن و انبانی از دانش شدن – آن هم دانشی نسنجيده و تکبر آور؟ يا بيشتر گفت‌وگو کردن و بيشتر شنيدن و انديشه را به چوبِ نقد آشنا کردن؟ گاهی اوقات سنجيده‌تر آن است که چيزی بنويسم و منتظر بمانيم ببينيم ديگران درباره‌ی آن چه می‌گويند. توضيح اضافه دادن در مقام ايضاح خوب است، در مقام توجيه و شانه‌خالی کردن از بار مسئوليت نه. تضارب آرا چه بسا که ارج و ارزش واقعی يک نوشته را بيشتر آشکار کند، تا توضيحاتِ مکررِ ما. از آن مهم‌تر، زمان و خوانندگان خود داورانی سخت‌گير و نکته‌سنج‌اند. اگر حافظ هنوز باقی مانده است، يعنی از آزمونِ نقدِ زمانه و مردم سر بلند بيرون آمده است. چه بسا شاعران هم‌زمان او بودند و اکنون نيستند و اعتبار و شهرت‌شان به نيم قرن هم نکشيد.
هنوز بسيار فاصله داريم با آن‌که می‌گفت:
عراق و فارس گرفتی به شعرِ خوش حافظ
بيا که نوبت بغداد و وقتِ تبريز است

  1. محمدرضا جلائی پور says:

    داریوش جان اگر صریح تر اشاره می کردی که محرک این نوشته نقدهای اخیر حنایی کاشانی و آشوری است, مقصودت روشنتر می شد.
    ***
    محمد رضای عزيز،
    هيچ لزومی به اين اشاره‌ها نبود. مرادم نوشته‌ای کلی و عمومی بود که البته ناظر به اين دعوای اخير است. اگر کسی بستر بحث را نداند، باز هم می‌تواند با خواندن اين نوشته بهره‌ای ببرد. پس وقتی می‌شود اين مهرِ تاريخ مصرف را از نوشته برداشت، چرا بر نداريم‌اش؟ بيش از اين هم توضيح اضافه مصلحت نيست.
    د. م.
    پ. ن. همين بند نوشته‌ی تازه‌ی حضرت استاد را بخوان:‌«ناسزاهای آشوری و ديگر دوستانش (که من چندی پيش از کنار يکی از آنها بی‌خيال گذشتم، چون زبانش آکنده از ناسزا بود و قدر دانشش بر من معلوم!) هم البته مرا به حيرت نينداخت. خوشحالم که آشوری و بسياری از دوستان ديگرش و دوستان خودم دق دلشان خالی شد. و حالا راحت‌تر می‌توانند بخوابند و مطمئن باشند که من يا کسی ديگر جرأت نقد نوشتن نخواهد کرد! می‌توانند به «رجم» من مشغول شوند و بارها بر من لعنت بفرستند». به قدر کافی گوياست. استاد گمان می‌کنند هميشه اين ديگران‌اند که به «ناسزا» گفتن و «رجم» ايشان مشغول‌اند. هر چه خودشان می‌گويند فقط اندکی عصبانی است ديگر! ايشان نمی‌دانند که آن‌ها که می‌خواهند بخوابند با بودن يا نبودنِ ايشان باز هم می‌خوابند! حضرت استادی به محض اين‌که کسی به ايشان خرده‌ای بگیرد، گمان می‌کنند کسی با چاقو به ايشان حمله‌ور شده است. اين هم البته فهمی است از نقد کردن و نقد شدن. وقتی برای بعضی، کلمات حکم چاقو را دارند، چرا نبايد برای مخالفان‌شان نقد معنی چاقو و شمشير بدهد؟
    کاش این بيت را بشود هميشه با خود زمزمه کنيم که:
    انگشت مکن رنجه به در کوفتنِ‌ کس
    تا کس نکند رنجه به در کوفتن‌ات مشت!

  2. سيب says:

    نوشته منصفانه و خردورانه ای است. لذت بردم. به نظر من نقد وبستانی همه آداب نقد از بالا به پايين و متبخترانه را دستخوش تحول خواهد کرد و دنيای ديالوگ را خواهد گشود.

  3. براي پنجمين بار در كنار هم گرد مي‌آييم و دست در دست هم به ياري كودكان بي سرپست مي شتابيم.
    آري يك بار ديگر بنا به سنت وبلاگستان فارسي ما وبلاگنويسان قصد داريم در كنارهم جمع شويم و به سنت حسنه احسان و نيكوكاري رنگ بويي نو ببخشيم.
    مي خواهيم به دنيا نشان دهيم وسعت قلب ما فراتر از چند كلمه‌ي محبوس در پشت شيشه ‌هاي مانيتورهايمان است. مي‌خواهيم به دنيا نشان دهيم كه رنگ مهرمان رنگارنگتر از دنياي هزار رنگ سايبر است.
    مي خوايهم پلي زنيم به ميان دنياي مجازي و دنياي پيرامون.
    مي‌خواهيم بگويم كه وسعت قلبمان به اندازه ستاره هاي شبتاب آسمان است.
    اما امسال با همان شعار هميشگي قرار هاي وبلاگي باز هم به دور يكديگر جمع خواهيم شد.
    پس فراموش نكنيد ساعت ۱۶.۳۰ روز پنجشنبه ۲۴ اسفند ماه ۱۳۸۵ در باشگاه وبلاگنويسان تهراني واقع در خيابان جلال آل احمد، مقابل بازار قزل قلعه، پارك گل‌ها، منتظر شما هستيم

  4. kabul says:

    دوست عزیز سلام،
    از وبلاگ تان دیدن نمودم. عالی بود. اگر فرصت داشتید، سری به وبلاگ من هم بزنید. من در همین اواخر وبلاگم را کار گذاشته و نام آن را گذاشته ام: عشق و آزادی. آدرس آن به شکل ذیل است:
    http://www.kabul.parsibox.com

  5. اسنا says:

    سلام داریوش
    در مطلبی به حافظ به روایت کیارستمی پرداختی چند نکته به ذهنم آورد:
    اینکه نوشته اید کیارستمی حرفهای خود را از زبان حافظ گفته است . واقعا چه اشکالی دارد؟ مگر بقیه چه کار می کنند در حافظ شناسی؟ تو هم مگر از حافظ یا مولوی در وبلاگت نقل قول می کنی کاری غیر از حرفهای خودت در زبان حافظ ومولوی می گذاری؟(ایضا من و…)
    خوب است مشخص شده حافظ به روایت کیارستمی نه اینکه عده ایی همین کار را می کنند وعنوان می زنند: ((دیوان حافظ))
    مگر من وتو آقای داریوش در وبلاگ یا هر جای دیگر فقط در یک زمینه کار می کنیم؟ که کیارستمی فقط فیلم بسازد! سرشت عقل همین است به قول استاد جفتمان دکتر سروش عقل مهمانی است که نیم تنه وارد نمی شود یا نمی آید یا اگر می آید در همه چیز فضولی می کند.
    من نمیدانم ونمیخواهم شما را روانشناسی کنم،چون هنوز خودم را بدرستی نمی شناسم.اما برایم جالب است شما که طرفدار دین اقلی وهمینطور نواندیشی در دین هستید در سایر مسائل جرئت نواندیشی ونقد سنت را ندارید برای مثال همین قضیه حافظ به روایت کیارستمی وایضا سر قضیه موسیقی سنتی.
    اگر کار کیارستمی هیچ چیزی نداشته باشد همین بس که جلوی مقدس تراشی هایِ ذهن تابو ساز ما در مقابل افرادی کاملا انسان را می گیرد.
    در آخر برایت بهروزی را خواستارم وچند نکته دیگر درباره وبلاگ های وزین ملکوتی:
    تا به حال دو کامنت به وبلاگ حباب زده ام که گویا مشکل از کامنت گذاری است(البته مثل همین کامنت مطلب مهمی ننوشته بودم)
    در صفحه همین وبلاگ قبلا اخبار بی بی سی می آمد که امروز دیدم درج نشده(بدلیل خرابی اسپیکر نمی توانم از طربستان استفاده کنم حداقل از اخبار در کنار نوشته بهره می بردم)اگر می شود دوباره فعال گردد.
    موفق باشی

  6. mojtaba says:

    درود.
    به گمان من این تنها خاصیت روشنفکران نیست که ما کلآ در جامعه‌مان مشکل با نقد کردن داریم. تنها نقد مثبت یا همان تعریف و تمجید را می‌پذیریم٬ چونانکه اگر گاهی خواستیم نکته‌ای کوچک را از کسی خرده بگیریم مجبوریم هزار بار با هزار زبان بگوییم که قصدمان دشمنی نیست و نیت به قول معروف خیرخواهانه است. حال وقتی به قول شما قشری که باید به علت روشن اندیشی و باز فکر کردن نقد پذیرتر و باز تر باشد اینگونه است دیگر چه می‌توان انتظار داشت از مردم کوچه و بازار و یا حتا سردمداران و مسئولین و غیره؟ و این خرده به این قشر وارد است که چگونه انتظار عملی را از مردم دارند که خود نمی‌توانند انجامش دهند؟
    باشد که این نوشتن‌ها روزی ثمر دهند. برای درست کردن نخست نیاز به بازسازی خودمان داریم.
    پاینده باشید.

  7. عماد عبادی says:

    درود
    گاهی به این می اندیشم که اساسا در کشور ما ،توهین و تحقیر و هتک حرمت یک پای ثابت نقد است و بدون اینها نقد اصالتی ندارد.ما به جای نقد اثر(فکر یا نوشتار) شخصیت طرف مقابل را کالبد شکافی می کنیم و از آنجا که جسته و گریخته آموخته ایم که نقد (در مقام فاعل) آدمی را بزرگ می کند ،تیغ دشمنی و حسادت و غرور را ناشیانه در امعاء و احشاء طرف مقابل فرو می کنیم و آنچنان آن را با غیض وغرض در جزء جزء و بند بند کالبد می چرخانیم که اگر شخص مرده هم که باشد ،آه از نهاد(گور)ش در می آید و هرچه نابدتر است را حواله مان می کند .
    بله حوزه اخلاق از نقد جداست(یا بلعکس) اما این رابطه در کنه خود یک اصل همبستگی و همپوشانی را هم در خود جای داده است.نقد بی طرفانه ،اخلاق راهم در بر می گیرد و به اعتباری در هم ممزوجند.
    نکته دیگر اینکه در این جدال (نقد) نافرجام ،قضاوت به جای تشریح خودنمایی می کند.در این موضع، قصاص قبل از محاکمه پیش شرط ورود به بحث قلمداد می شود و شاید به خاطر همین احساس محق بودن نقاد(منتقد،ناقد و…)و عدم رعایت انصاف در شرح و بسط موضوع،کار به مجادله و شاخ و شانه کشی می انجامد.
    اینکه نقد ،قضاوتی باشد یا توصیفی به عوامل گوناگونی اعم از ظرفیت،حب و بغض ،شان و منزلت (وجهه و اعتبار)طرفین وضرورت و هدفمندی موضوع بستگی دارد.
    ممنونم

|