۲

صدای بال ققنوسان

Print Friendly, PDF & Email

از استاد محمدرضا شفيعی کدکنی

پس از چندین فراموشی و خاموشی
 صبور پیرم
ای خنیاگر پارين و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
 چه وحشتناک خواهد بود
 آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی‌دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
 که در تبعید تاریخ‌اند
دوباره باز هم آوای غمگین‌شان
 طنین شوق خواهد داشت؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
 که بال افشان مرگی دیگر
 اندر آرزوی زادنی دیگر
 حریقی دودناک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
 نه چندان دور
 همین نزدیک
 بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه‌ی شب
 پس از آنجا کجا
 یارب؟
در آن‌جایی که آن ققنوس آتش می‌زند خود را
 پس از آن‌جا
کجا ققنوس بال افشان کند
 در آتشی دیگر؟
خوشا مرگی دگر
 با آرزوی زایشی دیگر

  1. Ali says:

    Salam
    lotfan in maghaleh ro dar wikipedia bebinid:
    http://en.wikipedia.org/wiki/Religious_Intellectualism_in_Iran
    lotfan ageh mitoonid dar neveshtane oon komak konid.
    tashakkor.

  2. salam azizam says:

    salam age mishe in sheara bezarin ru linketun mer30
    درود بر ستارهً پرفروغ آسمان ادب ایران” پروین”
    یادش گرامی و روانش در آرامش باد.
    سلام به همهً دوستان و تقدیم به همهً دوستدارانش.
    صبح آمد و مرغ صبحگاهی
    زد نغمه، به یاد عهد دیرین
    خفاش برفت با سیاهی
    شد پر همای روز، زرین
    در چشمه، به شوق جَست ماهی
    شبنم بنشست بر ریاحین
    شد وقت رحیل و مرد راهی
    بنهاد بر اسب خویشتن، زین
    هر مست که بود،هوشیار است
    کندند ز باغ، خار وخس را
    گردید چمن، زمردین رنگ
    دزدید چو دیو شب، نفس را
    خوابید ز خستگی، شباهنگ
    هنگام سحر، در قفس را
    بشکست و پرید صید دلتنگ
    بر سر نرسانده این هوس را
    بر پاش رسید ناگهان سنگ
    این عادت دور روزگار است
    آراست بساط آسمانی
    از جلوه گري، خور جهانتاب
    بگریخت ستارهً یمانی
    از باغ و چمن، پرید مهتاب
    رخشنده جو آب زندگانی
    جوشید ز سنگ، چشمهً آب
    وان مست شراب آرغوانی
    مخمور فتاد و ماند در خواب
    مستی شد و نوبت خمار است
    ای مرغک رام گشته در دام
    برخیز که دام را گسستند
    پرمیزن و در سپهر بخرام
    کز پر شکن تو، پر شکستند
    بس چون تو، پرندگان گمنام
    جُستند ره خلاص و جَستند
    با کوشش و سعی، خود سر انجام
    در گوشهً عافیت نشستند
    کوشنده همیشه رستگار است
    همسایهً باغ وبوستان باش
    تا چند کناره می گزینی
    چون چهرهً، صبح شادمان باش
    تا چند ملول می نشینی
    هم صحبت مرغ صبح خوان باش
    تا چند نژندی وحزینی
    چالاک و دلیر و کاردان باش
    در وقت حَصاد و خوشه چینی
    آسایش کارگر ز کار است
    آنگونه بپر، که پر نریزی
    در دامن روزگار، سنگ است
    بسیار مکن بلندخیزی
    کافتادن نیکنام، ننگ است
    گر صلح کنی و گر ستیزی
    این نقش و نگار، ریو و رنگ است
    گر سر بنهی و گر گریزی
    شاهین سپهر، تیز چنگ است
    صیاد زمانه، جانشکار است
    بر شاخهً سرخ گل، مکن جای
    کان حاصل رنج باغبان است
    منقار ز برگ گل، میارای
    گل، زیور چهر بوستان است
    در نارون، آشیانه منمای
    برگش مشکن، که سایبان است
    از بامک پست، دانه مربای
    کان دانه برای ماکیان است
    او طایر بسته در حصار است
    از میوهً باغ، چشم بربند
    خوش نیست درخت میوه بی بار
    با روزی خویش، باش خرسند
    راهی که نه راه تست، نسپار
    آنجا که پر است و حلقه و بند
    دام ستم است، پای مگذار
    فرض است نیازموده را پند
    و آگاه نمودنش ز اسرار
    یغماگر و دزد، بیشمار است
    آذوقهً خویش، کن فراهم
    زان میوه که خشک کرده دهقان
    گه دانه بود زیاد و گه کم
    همواره فلک نگشته یکسان
    بی گِل، نشد آشیانه محکم
    بی پایه، بِجا نماند بنیان
    اندود نکرده ای و ترسم
    ویرانه شود ز برف وباران
    جاوید نه موسم بهار است
    در لانهً دیگران منه گام
    خاشاک ببر، بساز لانه
    بی رنج، کسی نیافت آرام
    بی سعی، نخورد مرغ دانه
    زشت است ز خلق خواستن وام
    تا هست ذخیره ای به خانه
    از دست مده به فکرت خام
    امنیتِ مُلکِ آشیانه
    این پایهً خرد، استوار است
    خوش صبحدمی، اگر توانی
    بر دامن مرغزار بنشین
    چون در ره دور، دیر مانی
    بال و پر تو، کنند خونین
    گر رسم و ره فرار دانی
    چون فتنه رسد، تو رخت بر چین
    این نکته، چو درس زندگانی
    آویزهً گوش کن، که پروین
    در دوستی تو پایدار است

|