۴

ققنوس و شب يلدا

Print Friendly, PDF & Email

تمام امروز داشتم به شعر و موسيقی و ققنوس  و شب يلدا و پرويز مشکاتيان فکر می‌کردم. اين قدر اين کلمه‌ها و مفاهيم ذهن‌ام را بازی دادند که عاقبت اين‌ها را نوشتم (به اين می‌گويند شعر؟). شايد بعداً بعضی جاهای‌اش را اصلاح کردم ولی خوب همين است فعلاً ديگر. در ضمن اين شعر است فقط (يعنی خودم چیزی در مايه‌های شعر می‌فهمم‌اش)، مانيفست سياسی عرفانی اجتماعی نيست!

ققنوسِ من! ای خفته‌ی خاکسترِ دوران!
آواز بخوان!
بال بگردان!
خاکستر خونين تو ديری است خموش است!

صد بار در اين قرن پر از زيورِ تزوير
در خونِ فلق سوختی و چشم گشودی.
بار دگر از مشرقِ هستی
خورشيد صفت سر به طلوعی
            زرين و شرر بار برون کن!

در حنجره‌ات نغمه‌ی خونين اساطير
پنهان شده با داغِ دلِ اين فلک پير
همرازِ من! ای مرغ خوش‌آهنگِ سعادت!
ديگر به کدامين لقب‌ات بايد خواندن؟

عنقا شده‌ای گم شده در ابر و مِه و دود
افسانه‌ی قافِ تو دگر رفته ز هر ياد
کس قدر نداند
آن سايه‌ی فرخنده‌‌ی همسايه‌ی جان را!

اينک من و اين کوه:
خورشيد رخ افروخته بر اوج و ستيغ‌اش
اينک تو و اين دشت:
وقت است دگر باره بسوزی!
وز نو بفروزی!

برخيز و دگر بال به پرواز گشا باز
آوازه‌ی ققنوس در افسونِ زوال است
آواز بخوان باز!

اين دير و درازِ شب مغرب
اين بانوی يلدا
خورشيد همايون تو را خواهد زاييد

همزادِ تو فردا
آغاز نوی را
بر گرده‌ی کيهانِ کهن‌سال
خواهد بارانيد!

برخيز و بخوان آوازت را
هم‌پهلوی خورشيد
نوزادِ شبِ ظلمتِ يلدا!

***
ادامه‌ی مطلب هم ممکن است برای‌تان جالب باشد!

اين عکس پرويز مشکاتيان را که می‌بينيد چندين سال پیش، شبی که برای اولين بار مشکاتيان را در منزل‌اش ديدم، گرفته شده است. مدتی بعد عکس ظاهر شده (روی کاغذ) را خود مشکاتيان به من داد. آن روزها مصادف بود با همان زمانی که من داشتم يواش يواش می‌آمدم لندن. اين عکس در کنار بقيه‌ی عکس‌های ديگرش لای کتاب‌های من اين ور و آن ور می‌رفت تا اين‌که روزی فهميدم گوشه‌ی عکس اندکی تا خورده است. بلافاصله اسکن‌اش کردم. ولی آن تاخوردگی مختصر در عکس اسکن شده هم هست و من هرگز اصلاح‌اش نکردم. عکس بايد الآن مشهد باشد، خانه‌ی مادرم. هر وقت اين عکس را ديديد که گوشه‌اش آن خط سفيد بود، بدانيد از اين‌جا آمده است! البته بعيد می‌دانم کسی نسخه‌ای ديگر از عکس کاغذی‌اش داشته باشد مگر اين‌که عکاس شخصاً نسخه‌ی چاپ شده‌ای از عکس به او داده باشد.

پرويز مشکاتيان - آذر ماه ۷۹

  1. سلام!
    مست كه ميشويم در يلدا
    گم ميشويم تا فردا
    و روي آدمها مي‌نويسيم خود را.
    بلندترين شب قرن است
    سالهاست كه هوا سرد است
    هنوز برف است
    هنوز سوغاتي دنيا محبت
    مثل اصوات وحرف است؛
    باز هم بايد از صفر آغاز كنم.
    در كوره‌راه روزمرگي‌ها
    گاه از اين حقيقت غافل ميشويم:
    ديكته‌ي نانوشته غلط ندارد!
    در پستوهاي شب‌چره‌گي‌
    هي مي‌خوريم، مي‌خوابيم، پرو خالي ميشويم، پير مي‌شويم
    و مستي خود را روي آدمها مي‌نويسيم مدام!
    به آينه مي‌نگرم:
    جاي غلطها و غفلتها را لابلاي چروكهاي صورت مي‌بينم
    حتي سرخي سيلي غفلت از غفلتهاي دوست را
    پس، آينه‌اي ميشوم برابر آينه‌ات
    تا تو هم خود را ببين:ي
    كه مهربان نبوديم!
    آينه را نميشكنم؛
    تو هم نشكن!
    با خود گفتم: خود را مي شكنم امشب!
    پس، نوشتم:
    از آنچه در آينه ديدم.
    فقط يادمان باشد:
    ديكته‌ي نانوشته بي‌غلط است.
    باز با خود عهد مي‌بندم
    صبح كه شد سراغ آخرين فانوس محبت
    تمام شهر را زيرورو خواهم كرد
    پيش از آنكه خيلي دير شود
    باز بايد از صفر آغاز كنم.
    ۳۰/۹/۱۳۸۵
    شب يلدا

  2. وزن و آهنگ شعر شما خراسانی ها اگر خراسانی نباشد پس چه باید باشد؟

  3. آخ. عکس را الان دیدم. قلندریست این مرد. درست نمی گویم؟

  4. سحر says:

    سلام
    خيلي جالبه ديشب به دنبال عكسي از يك شب يلدا ميگشتم كه به شما رسيدم ، خيلي وقت بود كه به دنبال اين سبك وبلاگها ميگشتم اما … خوشحالم كه پيدا كردم .

|