۱

اين کودکِ زيرک

Print Friendly, PDF & Email

دو زانو پيش استاد نشسته بود. معلم فرزانه‌ی وارسته با ذوق و شوق داشت از عوالم معرفت و ملکوتِ آسمان‌ها و جهانِ بيکرانه‌ی خيال حرف می‌زد. حيرت‌آور بود وقتی که استاد چنان مجذوبانه غزل مولوی را می‌خواند که: «داد جاروبی به دستم آن‌ نگار / گفت کز دريا بر انگيزان غبار». شاگردِ کم سن و سال اما باهوشِ استاد، سرش را کج کرد و با شيطنت خطاب به او گفت:
«حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست!»
استاد سکوتی طولانی کرد و لبخند زد.

  1. برادر جان من «عوالم معرفت و ملکوتِ آسمان‌ها و جهانِ بيکرانه‌ی خيال» را نتوانستم یک جا با هم جمع کنم. یعنی یکی نیستند. مخصوصا این جهان خیال را با عالم معنا و معرفت. شما می توانی؟ خوش به حالت. مگر اینکه منظورت از این مقولات بیان کل باشد اعم از تطبیق یا فرق بین اینان! برای من ِزنده در پاورقی توضیح عنایت نمی فرمائید؟
    ***
    برادر جان،
    لزومی ندارد آن‌ها را با هم جمع کنی. اصلاً‌ کانون توجه در اين نوشته حرف‌های استاد نيست!‌ تمام نکته همان اشاره‌ی رندانه‌ی آن طفل است، نه حرف‌های استاد؛ چه آن سه تا يا دو تا با هم قابل جمع باشند يا نباشند، چه جهان خيال با عالم معنا و معرفت نسبتی داشته باشد يا نباشد. اين مسأله اصلاً اين‌جا محل بحث نيست. اندکی اگر صبر کنی و تا به حال اگر سرّ حال تک‌مضراب‌ها را نفهميده باشی، شايد بعد از تکميل شدن آن‌ها پرتوی نوری بر آن‌ها بيفتد.
    زنده باشی،
    د. م.

|