۲

این قدر ناشناسان

پر بود از حسرت و اندوه. مثل کسی که به او خیانت شده باشد. احساس می‌کرد (و چه درست هم حس می‌کرد) که بسیار بیش از این‌‌ها باید به او بها می‌دادند و قدرش را می‌شناختند. زیر لب زمزمه‌کنان خواند: «گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت»!

  1. ناشناس گفت:

    (اندوه) شاید ولی (حسرت) نه که حسرت از قیاس خیزد وقیاس روش ابلیس و (خیانت) شاید ونه خیانت دیگران بلکه خیانت نفس که سالها از من بیگاری کشیده بود نه تنها بهایی نداده که تاوان آن عمر از دست رفته بود.وانتهای سراب حقیقت جنازه مادری که در انتظار یک لبخند جان داده بود

|