۵

ای محال ناگزیر

پرم از گریه . . . پر از یاد مرگ‌ام. خاطره‌ی رنگارنگ و خون‌فشانی جان پر دردم را شعله‌ور می‌کند مدام. با خودم می‌گفتم که:‌«بگذاشتی‌ام، غم تو نگذاشت مرا / حقا که غم‌ات از تو وفادارتر است». اما یکپارچه شده‌ام آوارگی و در به دری؛ محض رنج پنهان شده‌ام. سنگی سنگین آویخته بالای سینه‌‌ام مدام نوسان می‌کند. هر دو سه روزی، آشکار یا نهان، راه نفس می‌بندد و بغض را در گلو می‌شکند. غصه‌های روز به روزم کم‌اند که هر نفس زخم تازه‌ای را می‌گشایی و رگی را از نو می‌درانی؟ گمشده‌ای تا به حال داشته‌اید؟ عزیزی که سال‌ها پیش گم شده باشد؟ عده‌ای می‌گویند از دنیا رفته است و من خوش‌باورانه فریب می‌دهم خود را که گم‌شده است و پیدای‌اش خواهم کرد. اما این باور سراب هنوز ریشه‌ام را می‌گدازد و زنجیری که بر گردن‌ام سنگینی می‌‌کند، صدای نویدی ندارد جز تداوم زندان، جز امتداد رنج. هان؟ چه گفتی؟ همه اسیریم در این دنیا؟ راست می‌گویی، اما:
همه درمان‌شان بی‌درد دارند
ندونم مو که بی‌درمون چرایم!
خارهای راه مدام صورت را چنگال می‌کشند و هنوز آن مایه همت گویی نیست که دامن بر کشم و آسوده‌وار عبور کنم. هنوز درد می‌کشم و گریه‌ها را فرو می‌خورم. هنوز خاموش می‌گریم و زنده زنده می‌میرم. هنوز دست غم گلوی‌ام را می‌فشارد. آی عشق ناممکن! ای محال! ای ناگزیر! ای سرمایه‌ی وجود پریشان و حیران! می‌بینی چگونه به هذیان‌ام کشانده‌ای؟ می‌بینی؟

  1. کیا گفت:

    بزرگوار. غم ات بر دل من هم نشست. چراکه صادقانه بود و از دل برمی آمد. باشد که غم ات سرآید.
    صمیمانه

  2. ناشناس گفت:

    آقا نگران شدیم ! خیر است

  3. سوشیانت گفت:

    برادر شنیده ای که “ان الله مع الصابرین”؟ فکر کردی تا به حال که خدایت چرا با چنین افراد همراه گشته؟
    غم فراق بی چاره می کند آدمی را. خدای را هم! گو اینکه می آید و همرهت می شود که بدانی تنها نیستی در غم فراق. لااقل کسی را بدانی که هست. که سر بر شانه هایش بگذاری که نفس تازه کنی.
    خدای دیده ای در غم فراق؟
    می دانم چه می گوئی برادر. کشیده ام. چشیده ام.

  4. tehrani گفت:

    دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
    این آه خون افشان که من هر صبح و شامی می​زنم

  5. هومن گفت:

    به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
    گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
    برای من مگری و مگو دریغ دریغ
    به دام دیو درافتی دریغ آن باشد
    جنازه ام چو بینی مگو فراق فراق
    مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
    مرا به گور سپردی مگو وداع وداع
    که گور پرده ی جمعیت جنان باشد
    فرو شدن چو بدیدی بر آمدن بنگر
    غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد
    کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست
    چرا به دانه ی انسانت این گمان باشد
    تو را چنان بنماید که من به خاک شدم
    به زیر پای من این هفت آسمان باشد
    به روز مرگ چو تابوت من

|