۶

روزگار دیوانگی

دیشب تلویزیون فیلم پیانیست رومن پولانسکی را نشان می‌داد که به شدت احوال‌ام را به هم ریخت و هزار غم و غصه در جان‌ام چنگ زد. امروز که برخاسته‌ام می‌بینم خبرها از جنس همان جنون‌های افسار گسیخته‌ی قرن پیشین است: عده‌ای مسلمان افراطی در لندن تظاهرات‌‌شان را درباره‌ی کاریکاتورها ادامه داده‌اند و شور ماجرا را در آورده‌اند. معنی‌اش این است که رسماً حماقتی بدتر از کار منتشر کنندگان کاریکاتورها را این شتاب‌زدگان افراطی و خودخواه دارند انجام می‌دهند:‌ برای این‌ها اسلام و پیغمبر و ایمان و دین،‌ حتی انسانیت و اخلاق مطرح نیست. این‌ها چیزی جز ارضاء شهوات خود و آرام کردن نفس خود نمی‌خواهند. دین برای این‌ها بهانه است، همچنان که آزادی بیان برای عده‌ای بهانه است. به خدا که از هر دو طایفه بیزارم! نمونه‌ی دیگرش را می‌خواهید،‌ اتفاقات سوریه و آتش زدن سفارت‌خانه‌هاست. وقتی خدا عقل را از عده‌ای مسلمان می‌گیرد به جای‌اش به آن‌ها خشونت می‌دهد؛ نه، ببخشید، چرا خدا؟ وقتی عده‌ای خودشان به دست خودشان عقل را کنار می‌گذارند، چرا خشونت و حماقت جای‌اش را نگیرد؟

بیدار که می‌شوم ردیف خبرها را می‌بینم: تظاهرات عده‌ای در ایران را در میان مراسم محرم، سینه‌زنان،‌ می‌بینم که فریاد می‌زنند:‌ «انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست». آقا! شماها خوابید؟ یا شده‌اید مثل همین افراطیون لندن که بعد از این‌که اصل ماجرا دارد حل می‌شود،‌ هنوز دارند شلوغ می‌کنند؟ بس است دیگر!‌ دنبال راه حل‌تان باشید! این ماجرا انرژی هسته‌ای و شاخ و شانه کشیدن‌های ما مرا یاد داستان مثنوی می‌اندازد که قلدری قصد مخنثی کرده بود و هنگام فعل شنیع‌اش ناگهان دید که مخنث خنجری بر کمر دارد. حیران پرسید که این خنجر برای چی‌ست؟ مخنث گفت که اگر کسی سوء نیتی (!)‌داشته باشد، با همین خنجر خدمت‌اش می‌رسم. طرف گفت الحمد لله که من سوء نیتی ندارم! این حکایت بی‌کم و کاست قصه‌ی ماست:

کنده‌ای را لوطیی در خانه برد
سرنگون افکندش و در وی فشرد
بر میانش خنجری دید آن لعین
پس بگفتش بر میانت چیست این
گفت آنک با من ار یک بدمنش
بد بیندیشد بدرم اشکمش
گفت لوطی حمد لله را که من
بد نه اندیشیده‌ام با تو به فن
چون که مردی نیست خنجرها چه سود
چون نباشد دل ندارد سود خود
از علی میراث داری ذوالفقار
بازوی شیر خدا هستت بیار
گر فسونی یاد داری از مسیح
کو لب و دندان عیسی ای قبیح
کشتیی سازی ز توزیع و فتوح
کو یکی ملاح کشتی هم‌چو نوح
بت شکستی گیرم ابراهیم‌وار
کو بت تن را فدی کردن بنار
گر دلیلت هست اندر فعل آر
تیغ چوبین را بدان کن ذوالفقار

یاد حرف‌های کلینتون افتادم که بانو دیشب به یادم انداخت. انگار اروپا همان رفتاری را که با یهودیان کرده بود، دارد با مسلمان‌ها تکرار می‌کند. یادمان باشد این همه نفرت و نژادپرستی غریبی را که در کشورهای متمدن و دموکرات دارد علیه مسلمان‌ها موج می‌زند. یعنی ما هم مثل همان یهودی‌های قرن پیش می‌شویم؟ و این اروپا باز هم مدعی همان ارزش‌های فرادینی و انسانی خواهد بود؟

این جنون نیست که به راه افتاده است: کاریکاتور می‌کشند و زمانی که غایله رو به خوابیدن است،‌ درست در بحرانی‌ترین شرایط که حماس برنده‌ی انتخابات فلسطین شده است،‌ ایران دارد در طوفان شورای امنیت کشتی شکسته‌اش را به جان کندن ناخدایی می‌کند، و ذهن مسلمانان و عرب‌ها معطوف به چیز دیگری است، دوباره این‌ها را چاپ می‌کنند و نفت بر این آتش می‌ریزند. انگار خوب می‌دانند که در میان این مسلمان‌ها،‌ نادان، بی‌سواد، خشن و بیمار فراوان است (و انگار ما نمی‌دانیم که در آن اردو هم از همین قبیل موجوداتی در لباسی متمدن زیاد هستند). سرسام گرفته‌ام از این دیوانگی‌های بی‌فرجام. انگار همه با هم دست به دست یکدیگر داده‌اند که آشوبی جهانی بر پا کنند. خسته‌ام از این همه دروغ. بیزارم از این همه خشونت. متنفرم از این همه نفرت. سرگیجه‌ام می‌گیرد از این همه بی‌خویشتنی و شتاب در ارضای نفس. هنوز هم در همه جای دنیا، در هر نظام سیاسی، «مادر بت‌ها، بت نفس شماست». هنوز هم خشم و غضب و قدرت و ثروت است که آدمیان را می‌چرخاند. آی،‌ هابز کجایی؟!

  1. سلام
    داریوش اگر این مسائل را نمی دانستند که روزنامه دو ماه قبل را از زیر گور بیرون نمی آورند و به آن نمی پرداختند. والا هزاران پرونده در سراسر جهان و با عدالت پی گیری می شود نمی دانم چرا مسلمانان چنین می کنند. آتش کشیدن سفارت یعنی آخر خریت! شرمنده. ولی ای کاش برنامه خبری ایران را می دیدی. شبکه خبر با بشکه بنزین نشسته تا یک عده سوری و عرب خشونت طلب را با برنامه های که تلویزون عرب زبان و العالم پخش می کند به خیابان ها بفرستد.

  2. خوشبختانه اینجا توی امریکای شمالی رهبران مسلمانان مثل اینکه عاقلترند و کار با ارسال طومار خاتمه یافت.
    اینکه گفته ای مانند یهودیان قرن قبل با مسلمین برخورد میشود درست اما کاش ما هم سرنوشتمان مانند یهودیان بود که با گرفتن منابع قدرت خطر را برای همیشه از سرمان دور میکردیم. کاش!

  3. دوست عزیز و اهل درد
    شوربختانه باید اعتراف کرد که جهان امروز را مشتی آزمند نابخرد اداره می کنند … چه در آن سو یا این سوی آب.

  4. شسث صابر گفت:

    با سلام.خواب آشفته عافیت.
    اما دین را که به حوزه عمومی آوردی همین است.دین که عنوانی شد برای یک میلیارد و اندی آدم با فرهنگ‌ها و باور‌ها و…دیگر. آن وقت آشفتن چه آسان می‌شود. یادمان می‌رود همیشه که به دینداران بگوییم آن جمله قصه یوسف را که مصطفا نمرده است نصیب چشم تو از مصطفا مرده‌است.
    ما محمدی در خود نداریم که از هتک محمدی در آن‌جا می‌آشوبیم. چه به خیابان بریزیم. چه طومار بدهیم. چه…
    به باور من ربطی هم به مسلمان و … ندارد. هنوز هم ماجرای دیویدیه و… هست. و آن برآشفتگی‌های اروپایی دربرابر هر چه از فیلم بونوئل تا نا کجا…
    ببخشید وقتتان را گرفتم

  5. امين گفت:

    داریوش عزیز،
    نوشته‌اید «انگار خوب می‌دانند که در میان این مسلمان‌ها،‌ نادان، بی‌سواد، خشن و بیمار فراوان است، و انگار ما نمی‌دانیم که در آن اردو هم از همین قبیل موجوداتی در لباسی متمدن زیاد هستند.»
    قضیه به نظر من فراتر از این است. در اردوگاه غربی برزخ اخلاقی وجود ندارد، یک اخلاقیات ساده هست که شما هم قبول‌اش کرده‌اید «مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن/ که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست» اما در جهان اسلامی هنوز برزخی وجود دارد: گویا اخلاق چیزی است غریب پیوند خورده با حکم‌الله و گویا عقیده بر این است که که آن حکم‌الله می‌شود حتی از لحاظ اخلاقی ناپسند باشد و به «عقل ناقص» ما درست نیاید اما ما به اجرای آن مأموریم و معذور! بنابراین محدود کردن حق آزادی عقیده و بیان با تعبیراتی چون «کتب ضاله» و «ارتداد» ممکن می‌شود، که به نظر من تعبیر کنونی آن‌ها بلاشک با آن اخلاق ساده ناسازگار است؛ یا حتی حق حیات در مقابل امور اخروی ناچیز شمرده می‌شود! چنان که آقای خلخالی اشتباهات اعدام‌هایش را به بهشت‌رفته می‌پنداشت و از خود سلب مسئولیت می‌کرد.
    در واقع برزخ اخلاقی مسلمانان باعث می‌شود انسان‌های والا و خردمندی هم در بین آن‌ها پیدا شوند که براحتی از خشونت و زیرپا گذاشتن حقوق انسان دفاع می‌کنند صرفاً به این دلیل که می‌پندارند حکم خدا می‌تواند بر عقل ناقص ما جور نشود. این در جامعه‌ی غربی نیست: اصول اخلاقی مشخص و معین هستند و هیچ چیز فراتر از آن‌ها قرار نمی‌گیرد حتی مذهب. پس مشکل ما با به قول شما «آدم‌های خشن و بیمار و بی‌سواد» در دو طرف، یا به تعبیر آقای اصغر بخاری با a bunch of thugs نیست.
    یک نمونه از برزخ اخلاقی مسلمانی مسأله‌ی برخورد با حقوق اقلیت است. شاید به دلیل رشته‌تان مقاله‌ی عالی محمدرضا نیک‌فر را خوانده باشید:
    http://www.nilgoon.org/pdfs/secularism2.pdf
    انتهای صفحه‌ی ۵ و صفحه‌ی ۶ آن به نمونه‌ای از این دوگانگی اخلاق اشاره می‌کند.
    به نظر من برای ما مسلمانان چاره‌ای جز این نیست که مذهب‌مان را از این ننگ بپالاییم. در این باره بیشتر در پست اخیرم نوشته‌ام.

  6. محمود فرجامي گفت:

    سلام داریوش اونقدر از داستان مولوی و ربطی که به ماجرا داده بودی خندیدم که نگو. واسه بچه های سایت… هم خوندم. دمت گرم

|