۳

باز هم افلاطون و علوم تجربی

Print Friendly, PDF & Email

گويا بحثی که دکتر سروش در انداخته است نتايج مبارکی دارد و بحث‌ها را دامن زده است. صاحب سيبستان بر يادداشت اخير من نکاتی را نوشته است که بحث فراخ‌تری می‌طلبد. تلاش می‌کنم به نکاتی که در سيبستان آورده است و مخصوصاً نکاتی که در ذيل مطلب پيشين من نوشته است نکاتی را بيفزايم تا هم رفع ابهام شود و هم موضع فکری من روشن شود. اميدوارم جملاتی که می‌نويسم که گاه تند و بی‌طاقت می‌شوند، مايه‌ی رنجش خاطر نازک نويسنده‌ی سيبستان نشود. نقد من صرفاً علمی است و بس (در حد وسع و دانش‌ام). لذا در پاسخ هم تنها استدلال روشن و دقيق می‌طلبم.


در يادداشت پيشين از تأثير افلاطون بر عالمان ما سخن گفتم و اين‌که رسوخ انديشه‌های افلاطونی مايه‌ی سست شدن بنيان علم تجربی نزد مسلمين شده است. در يادداشت پيشين چند نکته را متذکر شدم که صاحب سيبستان توضيحاتی داد که باز هم به زعم من قانع‌کننده نيستند. در يادداشت قبلی گفته بودم که صاحب سيبستان نگاهی تاريخ گسسته دارد. مرادم را بيشتر توضيح می‌دهم و سعی می‌کنم با عباراتی ديگر مدعای خود را بنمايم. نخست اين‌که من مدعی نشده‌ام، با آن تعابير که صاحب سيبستان آورده است، که تاريخ به دو دوره‌ی قدیم و جديد تقسیم شده است که مبتنی بر آن بخواهم متهم به قول به تاريخ گسستگی است. اين نياز به شاهد چندانی ندارد که در شئون زندگی بشر مدرن در قياس با زندگی بشر سنتی به همان مفهوم شهودی و ساده‌ای که همگان می‌فهمند، تحول شگرف و جهش چشم‌گيری رخ داده است. پس ما در دوره‌ای متفاوت هستيم در قياس با دوره‌ی پيشين. اما اين تفاوت مطلقاً به اين معنا نيست که از دید من دوره‌های مختلف تاریخی به طرز رادیکالی با هم فرق دارند و ناگهان اتفاق شگرف باور ناپذيری رخ داده است و از دل جهان سنت به دل مدرنيته پرتاب شده‌ايم. این تغيير و تحول در عين این‌که شتاب‌ناک بوده است در دهه‌های اخير، بی‌قاعده نبوده است. 

اما در باب حق‌انديشی و تکليف‌انديشی که دکتر سروش طرح کرده است و ايضاً بحث انحطاط و تأثير افلاطون در کند ساختن روند علوم تجربی به اعتقاد من صاحب سيبستان اندکی در فهم ماجرا به خطا رفته است. آن‌چه من از دو يادداشت صاحب سيبستان ذیل مطلب خود و حتی نوشته‌ی خودش می‌فهمم اين است که گويا او قايل به وضعيتی دوگانه است که لزوماً در هر دوره‌ سيطره و غلبه‌ی محض و مطلق را به حق يا تکليف می‌دهد. اين سخن دکتر سروش نيست و مدعای من هم نيست. در جهان سنتی و ذهنيت سنتی هم تفکر حق‌انديش وجود دارد اما آن حق از دل تکليف‌انديشی (و مشخصاً تکلیف دينی) بيرون می‌آيد. اما در ذهنیت مدرن، تکليف‌انديشی از دل حق‌انديشی بيرون می‌آيد. اين پوسته‌ی کلی ماجراست. در هر دو دوران هم حق‌انديشی حضور داشته است و هم تکليف‌انديشی. تفاوت عمده در غلبه و برتری یک انديشه بر ديگری و مبداء و مقصد آن انديشه است. لذا قول به اين که گذشته (يا دوران سنتی) يک‌سره تکلیف‌انديشی بوده است و حقی در ميان نبوده است – يا اين‌که بگوييم دکتر سروش چنين گفته است – قولی است ناصواب و خالی از دقت.

اما در باب افلاطون، صاحب سيبستان نوشته است: «برای اينکه بگوييم «رسوخ و سيطره‌ی انديشه‌ی افلاطون مايه‌ی انحطاط علوم تجربی نزد ما شده است» خيلی مقدمات لازم است و از آن ميان اين مقدمه که ثابت کنيم افلاطون «تنها» منبع تاثيرگذاری بر رشد يا عدم رشد علوم در بين ما بوده است. به بيان ديگر اين سخن وقتی مسموع است و به عنوان يک فرض قابل قبول طرح شدنی است که ثابت کرده باشيم افلاطون بر ذهن عالمان و حکيمان و طبيان و رياضيدانان و کيمياگران و منجمان و معماران ما مسلط بوده است. زيرا اگر اين دست از اهل علم به افلاطون اعتنايی نداشته بوده باشند جايی برای ملامت افلاطون در عدم رشد علمی نمی ماند. تو درست می گويی که «به طور قطع نه من و نه شما علوم تجربی و فيزيک و شيمی و رياضی را از مولانا طلب نمی‌کنيم.» اما اگر اين سخن درست است پس اين فرض قوی تر می شود که افلاطون بر ذهن عالمان تجربی ما مثل ابوريحان و رازی و خواررزمی و مانند ايشان تسلطی نداشته است. چه قابل فهم نيست که او ضدعلم تجربی بوده باشد و همچنان عالمان تجربه گرای ما او را بر صدر انديشه خود جای داده باشند. در اين باره هم که «انديشه‌ی مولانا در علوم تجربی مايه‌ی انحطاط است بدون شک» بايد روشن کرد که اگر ملای روم کاری به کار علوم نداشته چرا بايد در کار علوم تاثير گذاری او را اصلا بررسی کرد؟ اين مثل آن است که بگوييم علم تجربه گرای ابوريحان بيرونی بر عرفان ايرانی تاثير منفی داشته است. نهايت اينکه من مدعای سروش و نوشته تو را نقد می کنم ارجاع من به اينکه بايد نقد پوپر کنم کارساز نيست. چه بسا من با پوپر موافق و با سروش مخالف باشم. گفتم مساله در نحوه تقرير و قدرت تطبيق است که ديگر از بحث پوپر خارج است. در هر دو زمينه من مشکلات بزرگ در رای سروش می بينم. ورود من به بحث هم از منظر سنت و مدرنيته است نه از منظر علوم تجربی ناب. برای آنکه ادعای مشکلات بزرگ هم بی وجه نماند از همين منظر خود می توانم بگويم که مثلا در باب رابطه مدرنيته و حق نحوه تقرير دکتر سروش از مساله، يکباره منکر نظام اخلاقی و حقوقی اسلام و ايران می شود. در اين جداگانه من تفصيلی خواهم آورد اما تمام حرف اين است که هر نوع تقريری از اين رابطه که از سنت خلع صلاحيت کلی کند و مثلا آن را به تکليفی بودن تقليل دهد هم از نظر عقلی و هم از نظر شواهد تاريخی غيرقابل پذيرش است.»

در سخنان بالا من ايراد و اشکال منطقی زياد می‌بينم. نخست اين‌که برای درست بودن مدعای من لزومی ندارد که افلاطون تنها فرد تأثير گذار بر انديشه‌ی عالمان باشد. روحيه‌ی افلاطون‌گرايی و تصور در دسترس بودن حقيقت بنيان فکری بسياری از عالمان ما بوده است (در سطوح مختلف:‌از فيلسوفان گرفته تا عارفان). پيکره‌ی علم و معرفت علمی مطلقاً چنين نيست که عالمان فقط از يک نفر تأثير
بگيرند. لذا عقلاً دليلی قانع‌کننده وجود ندارد که بگوييم برای صدق آن مدعا عالمان ما بايد لزوماً «تنها» تحت تأثير افلاطون بوده باشند. اما اين‌که افلاطون بر ذهن و انديشه‌ی عالمان مختلف ما تأثير داشته است، اثبات‌اش کار دشواری نيست. اگر صاحب سيبستان مدعی است خلاف آن درست است، کافی است نشان بدهد اکثريت عالمان ما تحت تأثير افلاطون نبوده‌اند و آن همه کتاب که مسلمين در همان دوره‌‌های نخستين تاريخ اسلام از يونيانيان ترجمه کرده‌اند، اصلاً از بیخ و بن افسانه بوده‌اند و اگر هم بوده‌اند فقط گوشه‌ی کتابخانه‌ها خاک می‌خورده‌اند. وقتی از مولانا سخن می‌گويم، حرف من به قول صاحب سيبستان بر می‌گردد که می‌گويد اگر افلاطون مايه‌ی انحطاط شده‌ است، مايه‌ی اعتلا هم شده است و نمونه‌اش مولانا است. اين تعبير را من تعبيری صرفاً احساسی می‌دانم. کار من در اين‌جا اين است که بی‌طرفانه بررسی کنم نقش افلاطون در علوم تجربی چه بوده است. همين و بس. کار من آبرو خريدن برای افلاطون يا هم‌دلی کردن با او نيست. اصلاً بحث وقتی بر سر علم تجربی باشد، چه جای اين‌که صاحب سيبستان پای طفلک مولانا را به ميان بکشد؟! در نتيجه‌، خيلی بی‌ربط است که بخواهيم از تأثير ابو‌ريحان بيرونی بر عرفان سخن بگوييم. وانگهی مگر افلاطون عرفان درس می‌داده است يا انديشه‌ی او تنها در عرفان کاربرد داشته است. گمان می‌کنم صاحب سيبستان تلاش بيهوده‌ای دارد برای اين‌که ثابت کند افلاطون هيچ نقشی در سست کردن پايه‌های علم تجربی به نحوی که ما امروز می‌فهميم‌اش نداشته است. در برابر اين مدعا واقعاً هيچ نمی‌توان گفت.

وقتی که من به پوپر ارجاع می‌دهم، به هيچ رو به قصدم فروکوفتن مدعی يا بستن دهان منتقد نيست. اگر پذيرفتن آن مدعا، که لب و خلاصه‌ی سخن من است، دشوار است، می‌توانم عيناً يا همان صفحات کتاب‌های پوپر را اسکن کرده و در اين‌جا بياورم يا مقاله‌ای که دست بر قضا به عنوان تکليف درسی نوشته بودم در همين‌جا خواهم آورد که بحث روشن شود. اما گويا سخن او اين نيست. ارجاع دادن من به پوپر بی‌مبنا و از سر بخار معده نيست. اين ارجاع تنها به اين دليل است که پوپر دقيقاً درباره‌ی همين موضوع سخن گفته است و به تفصيل. لذا کار عبثی می‌بود اگر من همان بحث‌های او را تکرار می‌کردم. (فکر می‌کنم کارل مانهايم هم درباره‌ی موضوعی مشابه به تفصيل بحث کرده است که اگر مرجع آن را يافتم، نقل‌اش خواهم کرد).

صاحب سيبستان در نوشته‌ی قبلی‌اش، به مطلبی از پل فايرآبند ارجاع داده است که کوروش علیانی در ذيل نوشته‌ی پيشين من لينک آن را فرستاده بود. نخست بگويم که از فايرآبند هيچ نخوانده‌ام جز همين. لذا در باب انديشه‌ی او به طور کلی هيچ داوری ندارم. از سخنان فايرآبند چيزی نيافتم که ناقض سخنان من باشد، مگر نقد ملايمی بر پوپر که دست بر قضا چندان به موضوع مورد بحث ما بر نمی‌گردد. اتفاقاً در بسياری از موارد سخنان فایرآبند تقارب زيادی به سخنان پوپر دارد. کاش حوصله داشتم باشم تا عين سخنان فايرآبند را ترجمه کنم و بياورم در عین اين‌که پاره‌ای از سخنان او را متعبر نمی‌بينم. بخش‌های زيادی از سخنان او بيشتر به جدل شبيه است تا استدلال عالمانه و دقيق.

در خاتمه او نوشته است که « در باب رابطه مدرنيته و حق نحوه تقرير دکتر سروش از مساله، يکباره منکر نظام اخلاقی و حقوقی اسلام و ايران می شود». واقعاً‌ من معنی اين ادعا را نمی‌فهمم. کاش صاحب سيبستان بتواند با تکيه بر سخنان سروش، به دقت و خالی از هر گونه جهت‌گيری احساسی (چنان‌که درباره‌ی افلاطون دارد) بتواند نشان دهد که چگونه دکتر سروش «يک‌باره» منکر نظام اخلاقی و حقوقی اسلام و ايران شده است؟ باور عميق من اين است که کسانی که به انديشه‌ی سروش برخورد می‌کنند، از هر قشر و دسته‌ای که باشند، تا عين متن و اثر سروش را مستقيماً نخوانده باشند، پاره‌‌های بلندی از سخن او را يا نخواهند فهميد و يا مبهم می‌بينند. برای من حداقل، دکتر سروش، تنها سروش قبض و بسط نيست. اين سروش همانی است که «صراط‌های مستقيم» و «بسط تجربه‌ی نبوی» را هم منتشر کرده است. سروش را بايد در کليت آثارش ديد و آن‌گاه نقدش کرد (نقد که می‌گويم يعنی نقد آراء و آثار، نه نقد اخلاق و رفتار و شخصيت). به هر تقدير، اميدوارم صاحب سيبستان چنان‌که وعده داده است، بتواند نشان دهد که از ديد او دکتر سروش چگونه منکر نظام اخلاقی و حقوقی اسلام است.

در خاتمه اين را هم بيفزايم که من خاضعانه فکر می‌کنم که بدون آشنايی داشتن به فلسفه‌ی علم، ورود در اين مبحث اگر نه ناممکن، حداقل بسيار دشوار خواهد بود. ناآشنايی به مبادی و مقدمات فلسفه‌ی علم، به راحتی باعث گم کردن سر رشته‌ی بحث می‌شود.

مطالب مرتبط:‌ فايرآبند:‌ هر چيزی ممکن است (ترجمه‌ی مريم جعفر اقدمی)
دکتر سروش و معمای مدرنيته (پرويز جاهد؛ خشت و آينه)

  1. man says:

    www,arashnaraghi.org
    what do you think abot his article on “bast tajrobeie nabavi”
    thanks

  2. امين says:

    نوشته های اخیر من با ديدی بنيادی به علوم تجربی پرداخته است.

  3. mahdavi says:

    چگونه مطمئن هستید که نقدتان صرفاً علمی هست و بس؟

|