۶

قفل اسطوره‌ی ارسطو و نگاه تجربی

در سخنرانی دکتر سروش در کانون توحید، که به زعم من انسجام و یکپارچگی جلسات پیشین را نداشت، نکته‌ی بسیار مهمی مطرح شد هر چند به تفصیل در باب آن سخن رانده نشد. این نکته همانا قدر یافتن علوم تجربی (به تعبیر دکتر سروش) در روزگار مدرن است که گویی به شاخصه‌ای برای دوران مدرن بدل شده است.


نوشته‌ی صاحب سیبستان را درباره‌ی سروش دیده‌ام (با عنوان نیش‌داری چون «وداع با دکتر سروش») و دست بر قضا، جدای از لحن انتقاد آمیز و ملامت‌باری که خطاب به سروش دارد  که به دلایل متعدد با آن‌ها مخالف‌ام، از افلاطون هم سخن گفته است و وجود گفتمان حق در تمامی دوران‌ها (؟!). عجالتاً یک نکته را می‌گویم که این نوع تلقی صاحب سیبستان از دوگانه‌ی حق/تکلیف قرین به صواب نیست و از رأی دکتر سروش، چنان‌که او در آثار خویش آورده است،‌ فاصله دارد. سخن گفتن از مفاهیمی مانند حق‌الله و حق‌الناس (که از متن فرهنگ دینی بر می‌آیند) کجا و وضعیت بشر-محوری که از حق مستقل بشر حتی در برابر خدا سخن می‌گوید کجا؟ این نحوه‌ی نگاه صاحب سیبستان به مقوله‌ی حق را نگاهی تاریخ‌گسسته می‌دانم. خاطرم هست که سال‌ها با عده‌ای از دوستان در مشهد بحث داشتیم که به آن‌ها بقبولانیم که کثرت‌گرایی که شما این روزها می‌بینید همانی نیست که در زمان حضرت محمد به قول شما وجود داشته است. این نوع نگاه تمایل به حفظ سنت و مقاومت در برابر تغییر است یا به تعبیری بی‌اعتمادی است به هر آن چیزی که رنگ و نشان تغییر داشته باشد. باری، آن تصور از حق هم مقرون است به درکی از حقیقت که هم افلاطون و هم ارسطو در شکل گیری آن تفکر در فرهنگ ما نقش داشته‌اند.

من بر این اعتقاد هستم،‌ مانند پوپر، و هنوز دلیلی محکم بر نقض این اعتقاد نیافته‌ام که یکی از علل عدم رشد و یکی از موانع عمده‌ بر سر راه بسط تفکر علمی انتقادی، آرایی است از قبیل و برگرفته از همان اندیشه‌های افلاطونی که سدی است بزرگ در برابر رویکرد تجربی و انتقادی به علم. پوپر در «جامعه‌ی باز و دشمنان آن» و ایضاً در «منطق اکتشاف علمی» (که به حق یکی از درخشان‌ترین آثار در فلسفه‌ی علم است) به خوبی این نکات را شرح داده است و در کتاب نخست، علناً ارسطو و افلاطون را مایه‌ی «انحطاط» علم نمایانده است به دلیل آن اندیشه‌ی «حقیقت‌» محوری که قایل به وجود یا دسترس‌پذیر بودن امری به نام حقیقت است و این قول، شوربختانه، سایه‌‌ی سنگین خود را بر سر علم هم افکنده است. لذا، میان آن تلقی از حق و حقیقت و نگاه جدید و انتقادی به علوم تجربی نسبتی نزدیک بر قرار است و لذا برای من غریب نیست اگر بگوییم رسوخ و سیطره‌ی اندیشه‌ی افلاطون مایه‌ی انحطاط علوم تجربی نزد ما شده است. صاحب سیبستان، اما،‌ به قولی جدلی روی آورده است (به دلایل این نوع برخوردش کاری ندارم) و مدعی شده است که چرا در تمام این سال‌ها افلاطون مایه‌ی انحطاط ما نشده است؟! به گمانم این پرسشی است نادرست و نتیجه‌ی فهمی سنتی از علم (که با فلسفه‌ی مدرن علوم شاید بیگانه باشد). این دیگر واقعیتی آشکار و ملموس است که هنوز هم آن تفکر افلاطونی نزد ما حضور دارد و حتی در مواجهه با علوم تجربی که رسماً الاهیات را در علوم (تجربی و محض) معزول و خانه نشین کرده‌‌ است، از اسطوره‌های ارسطو مدد می‌گیریم.

عزیزی نقل می‌کرد که چندین سال پیش در دانشگاه تهران، فردی به نام روح الله عالمی که اکنون علی‌الظاهر مشغول تدریس در همان دانشگاه است، به راهنمایی دکتر داوری و دکتر احمدی، رساله‌ی دکترایی نوشت که در آن مدعی بود ثابت کرده است که منطق قدیم معتبر است و منطق جدید باطل! این رساله را البته اکنون از کتابخانه برداشته‌اند (گویا فهمیده‌اند چه افتضاح علمی بزرگی بوده است!) اما به هر حال گویا در همان زمان این رساله در نشریه‌ی دانشگاه انقلاب نقد شده است و پاسخی در خور هم نشنیده است. غرض از ذکر این مثال این بود که تفکری که به خود اجازه می‌دهد به این بی‌پروایی منطق جدید و تمام زحمات کسانی مانند گودل و راسل را باطل و نامعتبر بداند، قطعاً مبتنی به اندیشه و تفکری باید باشد. این اندیشه در بستر تعالیم افلاطون و ارسطو پرورده شده است. دکتر سروش به درستی متذکر شد که مسلمین از همان ابتدا به سراغ افلاطون در نهضت ترجمه‌ی خود رفتند و ارسطو در این میانه مغفول افتاد. ارسطو و افلاطون هر دو فلسفه‌ی سیاسی داشتند اما فلسفه‌ی افلاطون به سیاستی ختم می‌شد که تبلور آن در شاه-فیلسوف و مدینه‌ی فاضله‌ای بود که فارابی و بعدها خواجه نصیر‌الدین طوسی از آن سخن گفتند. عجیب هم البته نباید باشد که تئوری ولایت فقیه در پرتو همین اندیشه‌ی افلاطونی مجال رشد یافته است. یا آن‌جا که سروش به خوبی به این نکته اشاره کرد که کسی مانند ملا صدرا در ابن سینا طعن می‌زد که چرا به کاری حقیر چون آزمایش بول بیماران پرداخته است چرا که از دید او شأن حکما اجل از این امور پیش پا افتاده است. این مثال‌ها به خوبی ضعف و سستی نگرش‌های غیر تجربی به علم را نشان می‌دهد.

البته در این میانه،‌ آن اندیشه‌های افلاطونی که با عقاید دینی امتزاج یافته‌اند نقش مؤثر داشتند. این باور استوار من است که تا زمانی که علوم تجربی استقلال خود را از علوم شهودی یا دینی و حتی فلسفه‌های متافیزیکی و افلاطونی پیدا نکنند،‌ این افول و سیر نزولی مسلمین ادامه خواهد یافت. در تعالیم دینی اسلام هم دلیلی محکم و قانع کننده وجود ندارد که رویکرد تجربی به علم را منع کند، مگر تفاسیر فیلسوفان و فقیهان و عارفان. عرفان، فقه و فلسفه به جای خود باشند و بنشینند، علم تجربی کار خود را خواهد کرد. این‌ها را البته پوپر، ‌چنان‌که گفتم، به تفصیل در آن دو کتاب فوق‌الذکر بیان کر

  1. Espid گفت:

    به نکته خوبی در موضوع فلسفه اسلامی و تأثیرات افلاطون بر آن اشاره کرده بودی. این یک حقیقت انکار ناپذیر است که مسلمانان فلسفه افلاطون را به اختیار انتخاب نمودند، چرا که با تفکر دینی اسلام سازگار تر از اندیشه های ارسطو بود. اما در عین حال معتقدم صاحب سیبستان در نقد سروش راه گزافی نپیموده است.

  2. كورش گفت:

    سلام
    به نظرت این مقاله چه قدر به بحث مربوط است؟
    http://www.calpoly.edu/~fotoole/321.1/feyer.html

  3. سيبستان گفت:

    داریوش عزیز، نوشته‌ی صاحب سیبستان در باره‌ی سروش اصلا عنوان نیش‌داری ندارد. بسادگی دارد می گوید که این پایان راه من با سروش است. ملامت‌بار هم نیست چرا که نقد است نه طعن و تحقیر. در آن از افلاطون هم سخن رفته است ولی اصلا به وجود “گفتمان حق” در تمامی دوران‌ها (؟!) هیچ اشاره ای نشده است. من در این باب هنوز می اندیشم و مدرک و شاهد جمع می کنم تا نتیجه ای بگیرم که البته مفهوم حق الله و حق الناس هم جزوی ازآن است ولی در نوشته ای که ذکر کرده ای به آن اشارتی نرفته است. پس نمی توان بر سیبستان خرده گرفت که به مقوله‌ی حق نگاهی تاریخ‌گسسته دارد. واقع آن است که اگر کسانی مدعی شوند تاریخ به دو دوره کاملا جدای نو و کهن تقسیم می شود به تاریخ گسستگی قائلند. ادعای من تاریخی است والبته هر گاه به آن پرداختم می کوشم از آداب تحقیق تاریخی که یکی هم ناهمزمانی است بپرهیزم و به هر حال از تذکر دوستان بی نیاز هم نیستم. در باره افلاطون من بر رای خود استوارم که اگر کسی بخواهد او را عاملی از عامل های انحطاط بداند باید به این پرسش هم پاسخ دهد که چرا در هشت قرن بزرگانی مانند مولانا از او بر خورده اند و بعد یکباره اسباب انحطاط شد. ولی این را هم گفته باشم که من مخالف کلی حرف سروش نیستم بلکه با نحوه تقریر سخن او مخالف ام. و این دو با هم فرق دارند. بحث فقط بر سر افلاطون هم نیست. هر چیز که عامل انحطاط معرفی کردیم باید اگر نقشی در اعتلا هم داشته حسابش با دقت وارسی شود. از لطف تو بابت خرده نگری در آن یادداشت ممنونم.

  4. داريوش گفت:

    مهدی عزیز!
    لازم دیدم چند نکته را در توضیح یادآوری کنم. نخست این‌که چنان‌که چند بار در همین مطلب اشاره کرده بودم، بحث درباره‌ی موانع رشد و گسترش «علوم تجربی‌» است. من در نوشته‌ام آورده‌ام که «لذا برای من غریب نیست اگر بگوییم رسوخ و سیطره‌ی اندیشه‌ی افلاطون مایه‌ی انحطاط علوم تجربی نزد ما شده است» و بر علوم تجربی تأکید ورزیده‌ام. بحث بر سر این نیست مطلقاً که افلاطون سهمی در فرهنگ ما داشته است. بله داشته است و جای انکار هم نیست. اما این سخن من و سروش تنها نیست. تفکر افلاطونی مبتنی بر نوعی از متافیزیک است که قایل به وجود چیزی به اسم حقیقت و دسترس‌پذیری آن است که با روح علم تجربی و نقادی منافات دارد. وانگهی، مولانا در فرهنگ ما جای خود را دارد و به طور قطع نه من و نه شما علوم تجربی و فیزیک و شیمی و ریاضی را از مولانا طلب نمی‌کنیم. اگر قرار بود در علوم تجربی الگوی ما تفکر مولانا می‌بود، همین اندازه از پیشرفت نحیف و رنجوری را هم که داریم هرگز نداشتیم. اندیشه‌ی مولانا در علوم تجربی مایه‌ی انحطاط است بدون شک. اندیشه‌ی مولانا به کار عرفان می‌آید و سلوک نه کشفیات علمی. این یک نکته.
    نکته‌ی دیگر این‌که من آن نوع بیان و لحن را درباره‌ی سروش نمی‌پسندم و با آن مخالفم. همین. قطعاً تو برای آن نوع نگاه و داوری درباره‌ی سروش دلایل خود را داری که به جای خود محترم، اما مقبول من نیست و لزومی هم ندارد مقبول من باشد.
    هم در نوشته‌ی پیشین و هم در نوشته‌ی حاضر، تمام تأکید من این بوده که داد علوم تجربی را داده باشیم و این کار جز با مطالعه‌ی منطق کشفیات علمی و روح حاکم بر علوم تجربی میسر نیست. این‌جا بحث علوم انسانی نیست که به این سادگی بتوان در آن خدشه کرد. در باب مطلب فایرآبند که کوروش مهربانانه لینک آن را گذاشته بود در نوبتی دیگر، در حد وسع و دانش‌ام، نکاتی را خواهم نوشت. اما من هنوز از همان مدعای پوپر در این باب دفاع می‌کنم و سخنی قاطع و قانع‌کننده که نقض آن کند، نشنیده‌ام. مدعای پوپر هم در همین چهار خط از هم گسیخته و اشاره‌وار من خلاصه نمی‌شود. برای روشن شدن بحث باید هر دو کتاب مورد اشاره را به دقت مطالعه کرد و آن‌گاه اگر سخنی هست، در همان استدلال پوپر خدشه کرد.

  5. سيبستان گفت:

    داریوش عزیز،
    برای اینکه بگوییم “رسوخ و سیطره‌ی اندیشه‌ی افلاطون مایه‌ی انحطاط علوم تجربی نزد ما شده است” خیلی مقدمات لازم است و از آن میان این مقدمه که ثابت کنیم افلاطون “تنها” منبع تاثیرگذاری بر رشد یا عدم رشد علوم در بین ما بوده است. به بیان دیگر این سخن وقتی مسموع است و به عنوان یک فرض قابل قبول طرح شدنی است که ثابت کرده باشیم افلاطون بر ذهن عالمان و حکیمان و طبیان و ریاضیدانان و کیمیاگران و منجمان و معماران ما مسلط بوده است. زیرا اگر این دست از اهل علم به افلاطون اعتنایی نداشته بوده باشند جایی برای ملامت افلاطون در عدم رشد علمی نمی ماند. تو درست می گویی که “به طور قطع نه من و نه شما علوم تجربی و فیزیک و شیمی و ریاضی را از مولانا طلب نمی‌کنیم.” اما اگر این سخن درست است پس این فرض قوی تر می شود که افلاطون بر ذهن عالمان تجربی ما مثل ابوریحان و رازی و خواررزمی و مانند ایشان تسلطی نداشته است. چه قابل فهم نیست که او ضدعلم تجربی بوده باشد و همچنان عالمان تجربه گرای ما او را بر صدر اندیشه خود جای داده باشند. در این باره هم که “اندیشه‌ی مولانا در علوم تجربی مایه‌ی انحطاط است بدون شک” باید روشن کرد که اگر ملای روم کاری به کار علوم نداشته چرا باید در کار علوم تاثیر گذاری او را اصلا بررسی کرد؟ این مثل آن است که بگوییم علم تجربه گرای ابوریحان بیرونی بر عرفان ایرانی تاثیر منفی داشته است. نهایت اینکه من مدعای سروش و نوشته تو را نقد می کنم ارجاع من به اینکه باید نقد پوپر کنم کارساز نیست. چه بسا من با پوپر موافق و با سروش مخالف باشم. گفتم مساله در نحوه تقریر و قدرت تطبیق است که دیگر از بحث پوپر خارج است. در هر دو زمینه من مشکلات بزرگ در رای سروش می بینم. ورود من به بحث هم از منظر سنت و مدرنیته است نه از منظر علوم تجربی ناب. برای آنکه ادعای مشکلات بزرگ هم بی وجه نماند از همین منظر خود می توانم بگویم که مثلا در باب رابطه مدرنیته و حق نحوه تقریر دکتر سروش از مساله، یکباره منکر نظام اخلاقی و حقوقی اسلام و ایران می شود. در این جداگانه من تفصیلی خواهم آورد اما تمام حرف این است که هر نوع تقریری از این رابطه که از سنت خلع صلاحیت کلی کند و مثلا آن را به تکلیفی بودن تقلیل دهد هم از نظر عقلی و هم از نظر شواهد تاریخی غیرقابل پذیرش است.

|