۱

سليمان شدن از دولتِ وصال

نزديک دو ساعت است دارم می‌نويسم. يادداشت‌های پراکنده را دارم منسجم می‌کنم. حاصل بيش از ۱۲ ساعت مصاحبه‌ی نفس‌گير را دارم سر جمع می‌کنم. هنوز کلی کار مانده است. به اضافه‌ی يک دنيا کتاب. می‌خواهم بساطم را جمع کنم بروم. باز می‌افتم به گرداب. باز «چو تخته‌پاره بر موج» رها می‌شوم. مثل کاهی در تند باد. مثل آدمی که افتاده است توی سيل. انگار همه چيز و همه کس این وسط دارند می‌لولند. از شيطان گرفته تا رحمان. از يزيد تا بايزيد. ظاهراً هم با هم دعوايی ندارند اين‌ها. اگر هم دارند، نشان نمی‌دهند. رو نمی‌کنند پيش من. انگار فقط من هستم که اين‌جا دل‌ام آشوب است. بقيه سرشان به کار خودشان گرم است. يکی روبروی من پشت میز بغلی نشسته است که قيافه‌اش شبيه پل نيومن است. انگار پل نيومن زنده شده جلوی من نشسته. این هم از عجايب است که در اين احوال، چنين شباهت‌هايی پيدا می‌کنم. دارم فکر می‌کنم که آدم شيطان خودش را چطور می‌تواند مسلمان کند؟ فهميدم. اين «فضل» است که لازم است. «که يزيدی شد ز فضل‌اش بايزيد». اين دست خودِ آدم نيست. نمی‌شود زور بزنی که تسليم‌اش کنی. عاشق هم اگر قرار است بشود، باز هم بايد تفضلی در کار باشد. به اختيار نيست. این تسليم کردنِ ديوان کار سختی است. يعنی آخرش می‌شوی سليمان. ولی همين شکوهِ آصفی و اسب باد و منطق طير هم به باد می‌رود. به باد می‌رود و تو هيچ طرفی از آن نخواهی بست. به باد می‌رود و تو می‌مانی تهی‌دست. «يعنی از دولتِ وصلِ تو سليمانی شد»؛ حافظ البته. شايد هم ما! بروم. بروم تا همين باد را هم از ما نگرفته‌اند! با باد می‌شود هنوز هم‌سفر شد. هنوز می‌شود «بادپا» شد. بروم تا بقيه‌ی اساطير هجوم نياورده‌اند. الان وقت اسطوره نيست. باید درس خواند. بايد نوشت. بروم. بروم تا آشوب تازه‌ای از راه نرسيده است و «آشوب قيامت» بر نخاسته است. و خلوتيان به جلوت کشيده نشده‌اند! کسی چه می‌فهمد که بر من چه می‌رود؟ آه! آه!
  1. با سلام
    می توانید اسم و رسم کتابهای آقای نوربخش (سال انتشار؛ناشر ،عنوان)را برای من درج کنید.
    با سپاس
    *******
    والله نه. من فقط يک «حلاج: شهيد عشق الهی» يادم هست با دو سه تا کتاب صوفيانه‌ی ديگر که همه را ايران جا گذاشته‌ام. شما که دسترسی‌تان بهتر است. از من نپرسید. اگر تهران هستيد، بروید انقلاب. مشهد هم اگر هستيد انتشارات امام خيابان دانشگاه باید اين‌ها را داشته باشد.

|