۰

استنشاقِ هوا، حصار و سوار

پيوسته اين هوا را، نفس می‌کشم؛ به هر دو معنا. اين هوا را نفس می‌کشم و هوس را هم. و همين سراسيمه آدم را ميان خوف و رجا می‌دواند. همين است که به مويی آويزان‌ات می‌‌کند: يا می‌شود زاهد خوف‌ناکی که ترس از غضب بيکران خداوند بر تو مستولی می‌شود. روزگار را به زهد و پارسايی می‌گذرانی… يا می‌زنی به در عاشقيت. می‌شوی اميدوار رحمت. جرم و خطای خود را می‌بندی به رحمت بيکران‌اش و عفو بی‌منتهای‌اش. ولی نه در آن سلامت زاهدانه امانی هست که هرگز نلغزی و نه در این رجای عاشقانه لزوماً. در آن يکی کارت به جايی می‌رسد که بگويند:
ز کوی ميکده دوش‌‌اش به دوش می‌بردند
امامِ شهر که سجاده می‌کشيد به دوش
و در اين يکی، کافی است از عاشقيت بيفتی. کافی است آن شعله در دل‌ات خاموش شود. خاموش که شد ديگر عزت‌ات را از دست می‌دهی. ديگر مردم ديده‌ی صاحب‌نظران نخواهی بود. الآن می‌توانی بگويی و بگو که:
از آن به دير مغان‌ام عزیز می‌دارند
که آتشی – که نميرد – هميشه در دلِ ماست
ولی اين عزت هم به معنای خوار بودن نزدِ زاهدان است. ولی عزت و خواری را مگر برای اين و آن و زاهدان می‌خواهی؟… با همه‌ی اين‌ها داری روز به روز اين هوا را نفس می‌کشی و هيچ ضمانتی نيست در برابر بازی قضا، جز دل بستن و خطر کردن و اميدواری. مثل راه رفتن روی لبه‌ی تيغ می‌ماند. مثل بيد بر سرِ ايمانِ خويش لرزيدن، شأن عاشق است يا زاهد؟ اين در سيل تند افتادن نصيب هر دو می‌شود. فرق‌اش اين است که عاشق هميشه در سيلِ تند است و دل بر هيچ چيز ننهاده است و زاهد بعضی اوقات اين سيل تند می‌ربايدش. دشواری کار در امتحان است. و ما هر روزه‌ مُمْتَحَن‌ايم! هر روز، «هر تارِ موی حافظ در دستِ زلفِ شوخ‌ای است!» و چه کار بايد کرد در اين تنگنای هوا؟ در اين خفقان؟ کاری می‌شود کرد جز همان پرداختن به خيالِ دقيقِ يادِ تو؟

خاطرم نبود که در راه فکر می‌کردم به اين قصيده‌ی تازيانه‌وار سنايی که آخرش می‌گويد:
لب و دندان سنايی، همه توحيدِ تو گويد
مگر از آتشِ دوزخ بودش روی رهايی
پس… «ملکا ذکر تو گويم…» اما اين حلقه‌ی ذکر، حلقه‌ای است آشوب‌زده و پيچ در پيچ. ميان اين همه سياهی، «مقيم حلقه‌ی ذکر است دل به آن اميد / که حلقه‌ای ز سرِ زلفِ يار بگشايد…» . ما خود جان‌مان حلقه در حلقه است و اسيرِ سلسله‌ايم… اسير سلسله! هیچ امارتی هم نيست. اسارت در اسارت است و بس. و ما سخت ضعيف‌ايم. ضعيف: «منِ‌ درويش يک قبا»! پس: «قوّتِ بازوی پرهيز به خوبان مفروش / کاندر اين خیل حصاری، به سواری گيرند!»

|