۴

بلعجبی!

داشتم به بعضی اتفاق‌های اخیر (!) فکر می‌کردم و پی واژه‌ای می‌گشتم برای توصیف این وضعیت تلخ و طنزآمیز و غریب. حافظ بیتی دارد که مغز این معنا را در آن خلاصه کرده است:
پری نهفته رُخ و دیو در کرشمه‌ی حُسن
بسوخت عقل ز حیرت که این چه بلعجبی‌ست
معنا خیلی روشن است. یعنی تمام معیارها و موازین متعارف عقلی و شناخته شده معکوس شده‌اند. پری، که تاب مستوری ندارد، اکنون پرده‌نشین شده است و رُخ نهفته است. نازیبایانی که حظَی از حُسن و جمال ظاهری و باطنی ندارند، عرض اندام می‌کنند و حُسن‌فروشی! هیچ چیزی سر جای خودش نیست. این‌جاست که «عقل» حیران می‌ماند و انگشت به دهان که «این چه بلعجبی‌ست»! و این «بلعجبی» طعنه‌ای است سخت در خور. این‌جا «بلعجبی» معنای‌اش چیزی است شبیه شعبده‌بازی و چشم‌بندی (نه به آن معنایی که در شعر شهریار هست که «به جز از علی که آرد پسری ابوالعجایب»). کسی که شعبده‌بازی می‌کند و چشم‌بندی، کارش فریب است و بازی دادن هوش و حواس مردم. تنها چیزی که می‌ماند حیف است و حسرت. دریغ است و تأسف. در همان غزل بالا، حافظ بیت دیگری دارد در وصفِ این حال:
سبب مپرس که چرخ از چه سفله‌پرور شود
که کام‌بخشیِ او را بهانه بی‌سببی است

و نکته‌اش همین «سفله‌پروری» روزگار است. سفله‌گان زیاد شده‌اند و گاهی رو به تکثیر و ازدیاد هم می‌روند. و آری، آب و هوای بعضی سرزمین‌ها (!)، «سفله‌پرور» است دیگر. چه می‌شود کرد؟ هیچ کس در میان علما نیست این‌ها را معنا کند برای آن‌که «بلعجبی» می‌کند:
تلک النکراء وتلک الشیطنه وهی شبیهه بالعقل ولیست بعقل

  1. امیر گفت:

    فلک به مردم نادان دهد زمام مراد…
    زمانی در روزنامه ای از قول هنرمند فرهیخته استاد جمشید مشایخی مطلبی خواندم با این مضمون که: تلویزیون و سینما این روزها مکانی برای زیبارویان است نه هنرمندان.
    گذشتگان اگر این وضع را میدیدند به یقین میگفتند: زمانه امام زمان است.

  2. احسان گفت:

    سلام داریوش خان
    فکر می کنم در این مطلب نیم نگاهی داشتی به آقای گنجی؟!
    راستش یا اصلاً ننویس یا اگر می نویسی جواب منطقی بده و البته کامل. طعنه زدن و بوالعجبی مشکلی را حل نمی کند.
    باقی بقایت.
    ***************
    سلام احسان خان،
    خوش‌بختانه هیج نوع نگاهی مطلقاً به ایشان نداشتم. پس بقیه‌ جملات‌تان پاک بیهوده است و جواب دادن ندارد. چرا فکر می‌کنید وقتی قرار است از گنجی حرف بزنم، باید با این زبان حرف بزنم؟! حال شریف خوب است؟ دیگر همین‌جوری روی هوا نگویید «فکر می‌کنم…». اشتباه فکر کردید دوست عزیز.

  3. احسان گفت:

    سلام مجدد داریوش خان
    این بار فکر نمی کنم بلکه مطمئنم علامت سوالم را انتهای جمله ندیدید. حال شریف که نمی دانم ولی حال خودم اصلاً خوب نیست! و البته بهتر می دانم فکر کنم و بپرسم، حالا چه روی هوا چه روی زمین.
    خوش باشی و موفق.
    *******
    یعنی چه؟ به همین سادگی؟ آدم هر چه دل‌اش خواست بگوید و فقط یک علامت سؤال ولو کند آن وسط و بگوید منظورم آن نبود؟ برادر من! راه ساده‌اش یک عذرخواهی بود. بگو عجله کردم زود قضاوت کردم. همین. ماست‌مالی کردن لازم ندارد.

  4. احسان گفت:

    سلام
    بهتر است تمامش کنیم. من آن چیزی را که در مقاله ات دیدم -و اشتباه فهمیدم- نوشتم. تو هم چیزی را که من در کامنتم نوشتم ندیدی -و اشتباه فهمیدی. به قول شیرازی ها “وج هم در.
    خوش باشی

|