۳

سخن گفتن با خدا

Print Friendly, PDF & Email
«و شيخ ما گفت، قدس الله روحه العزيز، که روزی پيش بلقسم بشر ياسين بوديم، ما را گفت: «ای پسر! خواهی که با خدای سخن گويی؟» گفتيم: «خواهيم، چرا نخواهيم؟» گفت: هر وقت که در خلوت باشی اين گوی و بيش از اين مگوی:
بی‌ تو جانا قرار نتوانم کرد
احسان ترا شمار نتوانم کرد
گر بر تنِ من زفان شود هر مويی
يک شکر تو از هزار نتوانم کرد
ما همه وقت اين همی گفتيم تا به برکه‌ی اين، در کودکی، راهِ حق بر ما گشاده گشت.»

اسرار التوحيد (چاپ شفيعی کدکنی)، جلد اول، باب اول، ص ۱۹.

  1. یاد پری افتادم …
    ******
    عجب! بانوی ما همین را می‌گفت. ولی من هرگز «پری» را نديده‌ام!

  2. یک عجب دیگر هم بگذار. چون من هم به همین فکر افتادم. فیلم نمی‌سازی احیاناً؟
    ******
    والله من تصادفی ديروز اسرار التوحيد را از توی قفسه‌ی کتاب‌هام برداشتم و همين صفحه آمد. ربطی هم به پری نداشت به خدا. حالا در آن فيلم یک روايت‌اش آمده. من هم که روح‌ام بی خبر از اين‌ها. مانده‌ايد شماها با حال‌تان!

  3. فاطمه شمس says:

    خسرو شکیبایی کار باشی همین میشه دیگه !!
    حتمن ببینید در اسرع وقت … برای بانو آوردمش از ایران
    *****
    خوب اگه آورديدش بديد به بانوی ما، که ما هم مستفيض بشيم! ديگه چرا حسرت دادن ملت؟

|