۰

استغنا

Print Friendly, PDF & Email
برای پی‌ بردن به راز استغنا، کافی است به یاد بياوری که تو می‌ميری، دیگران هم. تو دير يا زود، آخرين جرعه‌ی اين جام را سر می‌کشی، دیگران هم. مهلتی را که به تو نمی‌دهند، به هيچ کس ديگر هم نمی‌دهند. پرده‌دار همه را به شمشیر می‌زند. تعارفی هم در کار نیست. نه شاه می‌شناسد نه گدا. نه زاهد نه فاسق. نه سيد نه عامی. همه با هم می‌روند. به کجا؟ به يک‌جا؟ به هر جا؟ به هيچ جا؟ اين‌اش مهم نيست. مهم اين است که «تشنه‌ی خونِ زمين است فلک…». پس گاهی خوب است با خودت زمزمه کنی که: «بياموز از خدای خويش نازِ کبريايی‌ها…». استغنا را اين‌گونه فهميدن، آرام‌ات می‌کند. از اين فهم استغنا، ترک استعلا می‌آيد. آرام می‌شوی. رام می‌شوی. نارامی‌ات، نرم می‌شود. تازه نرم‌نرمک برای خودت می‌خوانی که: «نگفتمت مرو آن‌جا که آشنات منم؟». استغنا خوب است. وقتی که با تو باشد. بی‌نيازی خوبی است وقتی که در نيازمندی به تو باشد. «گر خود بتی ببينی، بهتر ز خود پرستی». این‌گونه است که از هست و نيستِ جهان فارغ می‌شوی. اين است استغنا.

|