۱

همه را بيازمودم، ز تو خوشترم نيامد

Print Friendly, PDF & Email
فرقی نمی‌کند آدم کجای دنیای باشد. مهم نیست در مسقط‌ الرأس‌ات زندگی کنی يا جای ديگری. مهم نيست که کجا خانه‌ بگيری و کجا را وطن‌ات کنی. هر جا که باشی، ذهن‌ات و روح‌ات به هزاران سوی و جهت می‌رود. «این سو کشان سوی خوشان، وان سو کشان با ناخوشان». همه طرف می‌روی. همه طرف می‌روم. اما آخر ماجرا تا بانگِ آشنای تو می‌آيد، مثل مرغِ دست‌آموز به سوی تو می‌پرم. «همچون کبوتر ناگهان آهنگِ بام‌ات می‌کنم». می‌دانی؟ يک جاهايی هست که آدم خوش است. آدم احساس امنیت می‌کند. يک جاهايی آشناست برای آدم. تاريک باشد يا روشن فرق نمی‌کند. وقتی آن تاريکی را هزار بار وجب به وجب پيموده باشی، تاريکی‌اش روشنايی است. «چه کنم؟ آهوی جان‌ام سر صحرای تو دارد». اين‌ها را داشتم توی راه در ذهن‌ام بالا پايين می‌کردم. وقتی اين‌ها را می‌نوشتم، به ذهن‌ام رسيد که آدم در انديشه خانه می‌کند. در انديشه‌ای آشنا. در فرهنگی آشنا. بقيه را می‌آموزی. بعضی‌ها می‌آموزند و دورتر می‌روند. بعضی‌ها می‌آموزند و به اصلِ خود بر می‌گردند. بعضی بر می‌گردند، بعضی بر نمی‌گردند. حرجی بر هيچ کدام نيست. «پای آزادی چه بندی؟ گر به جايی رفت، رفت!». به کسی چه ربطی دارد که من رختِ اندیشه‌ام را کجا پهن می‌کنم؟ به کسی ربطی ندارد که من خيمه‌ی جان‌ام را کجا می‌زنم! [با شما هم هستم آقا، بله، با شما، که مردم را نافرهيخته و بی‌تربيت قلمداد می‌کنی فقط به خاطر اين‌که جايی که تو دوست داری زندگی نمی‌کنند!] وقتی قرار است از دنیا من باشم و تو، وقتی قرار باشد من و تو روبرو و مقابل بنشينيم، وقتی که «گدايی به شاهی مقابل نشيند»، چه پروای عالم و عالميان؟ عالَم که سهل است، عالِم هم محلی از اعراب ندارد اين‌جا. «شاهِ شوريده‌سران خوان منِ بی‌سامان را». خيالی داريم خیالستان! خيالی که به طرفة العينی دو عالم را يک لقمه می‌کند. نکرد هم نکرد؛ مهم نيست! با همين خيال دنيا و عقبا را می‌گرديم و آخر بر می‌گرديم سر خانه‌ی اول. باز هم قصه‌ی بانگِ آشنای توست که «آيد مرا شام و سحر از بانگِ‌ تو بوی وفا». آخرِ کار من رگ و ريشه‌ام در همين سنت و همین فرهنگ و همين حافظ و مولوی‌ای است که «خودم» می‌شناسم. همه همين‌جورند. اين شناختِ خودشان از همه چيز، در قبض و بسط می‌افتد، ولی آن لحظات خصوصی و تجربه‌ی شخصی‌شان مالِ خودشان است. من هم همين‌طور. من هم می‌شوم خيالستانی تنيده در عالمِ واقع. اگر عدل است و اگر ستم، ماجرايی است که بر همه می‌رود و «اين حکايتی است که با نکته‌دان کنند».

راهِ رفت و برگشتِ هر روزه‌ی من، همراهی دارد. هم‌نوايی دارد. ترانه‌سرايی دارد. هم‌‌کلامِ گوش‌های‌ام شعر است. شعر حافظ، شعرِ مولوی. شعرِ من. شعرِ تو. شعرِ او. تار و پودم شعر. همه‌اش شعر. همه‌اش آيه و ترانه. ولی اين‌ها برای بعضی‌ها بی‌مصداق‌اند و معلق. کافی است يکی برای‌شان مصداق پيدا کند و بتواند اين مصداق را با خودش تا جايی که می‌تواند بکشاند. آن وقت چه می‌شود! يا چه‌ها که نمی‌شود! و قصه‌ی من هر روزِ عمرم همين بوده است که از هنگامِ زادن تا وقتِ اجل، اين مصداق دارد با من زندگی می‌کند. و چقدر بد است آدم شعرش بی مصداق شود. چقدر بد است که ندانی آيه‌ات را برای چه داری می‌خوانی. چقدر هول‌ناک است که آدم بی‌معنا شود. ترسناک‌ است که آدم قطب‌اش را گم کند. چراغ‌اش را گم کند. چقدر هراس‌ناک است که ندانی معنی آن‌چه را که می‌خوانی و زمزمه می‌کنی. چقدر سخت است نتوانی با مرثيه‌ای بگريی يا با ترانه‌ای طرب کنی. برای اين‌ها قبله می‌خواهی. قافله‌سالاری می‌خواهی. آدم نمی‌شود هر روز دلبر و معشوق‌اش را تازه کند. هر روز نمی‌شود قبله‌ای تازه بسازی. عمرِ آدم قد نمی‌دهد. و چه خوش‌ اقبال‌اند آن‌ها که قبله‌ای دارند و سر بر آستان‌اش می‌نهند. بگذار ديوانگی هم بکنيم. بگذار شورش عقل را هم میدان دهيم. بگذار در قبله بودن‌ات شک هم بکنيم. چرا نکنيم؟ مهم اين است که هستی. هر جور که هستی، باش. فقط باش. به قولِ آن شاعرِ نازنينِ رفته: با توام ای لنگر تسکين!‍ ای تکان‌های دل! ای آرامش ساحل! هر چه هستی باش، اما باش! هر که هستی باش، اما باش! و مرو. «مرو که با تو هر چه هست، می‌رود».

پ. ن. ای شجريان! ای ناظری! ای تمام کسانی که تمامِ عمرم برای من قرآن و آيه و حديث و شعر و ترانه و غزل خوانده‌ايد. من اين‌جا ريشه دوانيده‌ام. ای تمامِ کسانی که مرا آويزانِ او کرده‌اید، بدجوری آويزان‌ام کرده‌ايد!

|