۱

گواهی

Print Friendly, PDF & Email
بعضی گواهی‌ها احتياج به سندِ کاغذی ندارند: «رنگِ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطفِ خدا بوده‌ای». گاهی برای اين‌که بفهمی يکی چه ميزان از سلامتِ درون بهره دارد، کافی است به روی‌اش بنگری. البته بايد از اين سو هم آينه‌ای داشته باشی ورنه قديسِ قديسان را هم که پيش روی‌ات نهند، ناپاک می‌بينی‌اش: «ديو آدم را نبيند غير طين». پس گواهی اين است:
يوسف کنعانی‌ام، روی چو ماهم گواست
هيچ کس از آفتاب، خط و گواهان نخواست!

و اين خضوع و فروتنی در برابر اوليا عجب چيز شگفتی است. اين‌که به روی کسی بنگری، به صورتِ کسی بنگری و سيرتی ببينی نورانی، کارِ هر کسی نيست. يعنی «ديده می‌بايد که باشد شه شناس»، ولی تنها ديده نيست که کار می‌کند. روی چو ماهی هم بايد. يوسفی هم بايد. حسنی و جمالی از درون نيز بايد. به رنگ و نيرنگ نمی‌شود در مجمع خوبان ميان‌داری کرد.
دم از ممالکِ خوبی چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامانِ ماه‌رو داری!
بايد «چيز»ی باشد. «آن»ی بايد باشد. سری، رمزی بايد باشد. چيزی که به اشاره می‌رود و می‌آيد:
نشود فاشِ کسی آن‌چه ميانِ من و توست
تا اشاراتِ نظر نامه‌رسانِ من و توست…

ولی تو که خود سراپا رازی و ناز، من کشته‌ی آن «راززدايی»ِ توام!

  1. کلاً هر چه نور باشد را عشق است… لذیذ بود نوشته‌ات.

|