۶

کجا دانند حالِ ما…

تو حالِ مرا چه می‌دانی که با هر دو دست‌ات و با تمام انگشت‌های‌ات می‌توانی وبلاگ بنویسی؟ تو چه می‌دانی که آن‌که روزی دودستی دو سه هزار کلمه را نیم ساعته می‌بلاگید، الآن ناچار است با انگشت اشاره‌ی دست چپ وبلاگ بنویسد و تازه نیم فاصله را هم رعایت کند؟ و تو چه می‌دانی که این روزها پادکست ساختن هم دارد به عذابی الیم بدل می‌شود؟ و ما ادریک ما العمل؟ و تو چه می‌دانی که طربخانه بدون انگشت‌های دست راست درش تخته است؟ و تو چه می‌دانی که درس خواندن بی نوشتن چه مصیبتی است؟ و تو چه دانی که نمی‌توان «اغتشاش نظری» بعضی از علما و تکبر علمی‌شان را بدون نوشتن بر آفتاب افکند؟ و تو چه می‌دانی که چقدر آرزوی باز شدن این بانداژ و اتمام این زُق‌زُقِ بر دل‌مان است؟ و تو چه می‌دانی … که دیگر نمی‌توانم بنویسم؟!
  1. علیرضا گفت:

    سلام. شما خوب هستین؟ براتون سلامتی فوتی_فوری آرزومندم.
    ***
    فوتی در مایه‌های وفات؟!

  2. محمد گفت:


    …الآن ناچار است با انگشت اشاره‌ی دست چپ وبلاگ بنویسد و تازه نیم فاصله را هم رعایت کند

    این تیکه ات باحال بود! و ما را که با ۱۰ انگشت هم نیم فاصله را رعایت نمی کنیم حسابی شرمنده کرد.

  3. گاوخونی گفت:

    ……..
    تنها جایی بود که شوخی‌م نیومد. به امید سلامتی.

  4. فروهر گفت:

    امیدوارم زود خوب خوب شید
    🙂

  5. و تو چه می دانی که مرا کُشتی با این واژهء “پادکست”!
    و چه کُشتنی؟

  6. پرويز جاهد گفت:

    داریوش جان
    آقا خدا بد نده. دیر خبردار شدم. برات آرزوی سلامتی و تندرستی می کنم.

|