۰

سقوط اتحاد جماهير بلاگ‌‌رولينگ

Print Friendly, PDF & Email
۱. من شايد بارها نوشته باشم که مدت‌های درازی است که در وبلاگ‌نويسی سخت تنبل شده‌ام. يعنی به عبارتی، من ديگر آن وبلاگ‌نويس سابق نيستم. خيلی چيزها فرق کرده است. البته هنوز وبلاگ می‌نويسم و گاهی اوقات به دفعات و کرات. يعنی تعداد دفعات وبلاگ نوشتن‌ام در روز ممکن است به چند بار برسد (بسته به وقتی که در اختيار داشته باشم). اين همه روده‌درازی کردم که بگويم اگر دقت کنيد، در ستون لينک‌های وبلاگ من، اثری از آن بلاگ‌رولينگ مشهور و معمول وبلاگستان نيست (دليل‌اش هم مثل روز روشن‌ است: تمام آن ادا و اصول‌هايی که هميشه بلاگ‌رولينگ در می‌آورد، مرا از آن فراری کرده است). من از بلاگ‌رولينگ خودِ ام‌تی استفاده کرده‌ام که آن هم بعد از ۲۴ ساعت رسماً از کار افتاد. مشکل فنی کوچکی داشت که نه خودم پی‌اش را گرفتم و نه از کسی پاسخ‌اش را جستم. در نتيجه، بلاگ‌رولينگ ام‌تی ما هم خاصيتی نداشت. تنها بلاگ‌رولينگ دقيق و درستی که با آن در ملکوت کار کرده‌ايم، همان است که در صفحه‌ی اول ملکوت است و دست از پا خطا نمی‌کند و البته مرهون زحمت رامين عزيز است که هميشه مددکار ملکوت بوده است.

و اما غرض از اين وجيزه! می‌خواستم به راديو زمانه تبريک بگويم به خاطر اين کار خوب‌‌اش: «از وبلاگ‌چرخان باستانی تا گوگل‌خوان امروزی». راديو زمانه اگر اين کار را نمی‌کرد، رسماً می‌گفتم اين همه شعار وبلاگستانی و راديو وبلاگستان بودن‌اش باد هواست. معلوم است که زمانه به وبلاگستان اهميت جدی می‌دهد و کار را شوخی نگرفته است. اعتبار زمانه در چشم من بالاتر رفت. خلقی هم – از جمله من – از سرگردانی نجات يافتند. وبلاگ به سامان شد، تا باد چنين بادا!

۲. حالا که پای نوشتن افتاده‌ام، خوب است از چند مطلب خواندنی اين روزها هم ياد کنم. نخست اين يادداشت سعيد حنايی کاشانی در نقد رامين جهانبگلو بود که سخت خواندنی است: «آيا نقاش دينی بی‌معنی است؟» پاسخ سعيد،‌ پاسخی است سنجيده. و جهانبگلو در اين زمينه‌ها واقعاً‌ حرفی درخور برای گفتن ندارد. خاطرم هست زمانی که جهانبگلو را گرفته بودند – اندکی پيش‌تر – می‌خواستم مطلب مفصلی در نقد او در ملکوت منتشر کنم که مصادف شد با توقيف‌اش. دور از انصاف ديدم که آن وقت که به دلايلی ديگر تحت فشار است، من هم به او فشاری بياورم. ولی جهانبگلو الآن آزاد است و کار درست آن است که بی هيچ محابايی او را بتوان نقد کرد.

۳. پرويز جاهد امروز يادداشتی نوشته است به ياد بهروز مقصودلو که از دنيا رفته است. خدای‌اش بيامرزاد. من او را نمی‌شناختم و تنها از نوشته‌ی پرويز با او آشنا شدم. من شايد يکی دو بار از قلم صميمی و استوار پرويز ستايش کرده‌ام. اين بار هم می‌نويسم. نثر پرويز بسيار روان است و جذاب. آدم خوش‌اش می‌آيد به خواندن‌اش ادامه بدهد. يادم هست در وبلاگ‌اش چيزی نوشته بود از خاطرات زمان جبهه‌اش (در واقع به ياد مهستی نوشته بود: «شب‌های ميمک، راديو بغداد و صدای مهستی»). آن زمان آن يادداشت سخت به دل‌ام نشست. اين يادداشت تازه‌اش همين‌طور. امشب به شوخی به بانو می‌گفتم با خواندن اين نوشته آدم هوس می‌کند بميرد تا پرويز برای‌اش مرثيه بنويسد! قلم پرويز چيزی دارد که آدم را به خودش جذب می‌کند. من فکر می‌کنم نکته‌اش صفا و صداقت و يکرنگی پرويز است که چيزی است سخت ناياب ميان آدميان. اين‌ها را که می‌گويم حاصل حدود شش سال نشست و برخاست با پرويز است. و قلم پرويز ترجمه‌ی خودِ اوست.

۴. صاحب سيبستان هم مدتی پيش يادداشتی نوشته بود و مرا دعوت کرده بود که درباره‌ی موسيقی‌های محبوب‌ام بنويسم. هنوز به خاطرم هست که بنويسم. دعوت او را بی پاسخ نمی‌گذارم. سخت گرفتارم اين روزها. کار و درس بر سرم آوار شده است و روز و شب‌ام حسابی قاطی است. شايد شبی که دوباره مثل امشب ويرم گرفت، اين را هم نوشتم. ولی می‌نويسم. به زودی.

|