۳

کدام تشبيه؟ کدام قاعده‌ی معرفت‌شناسانه؟

Print Friendly, PDF & Email

داشتم آماده می‌شدم بخوابم که به یادداشتی برخوردم در پاسخ به دکتر سروش در وب‌سایت رجانيوز از نويسنده‌ای به نام مهدی اصفهانی که رجانيوز می‌گويد دانشجوی دکترای فلسفه‌ی دانشگاه برلين است. متن را يکی دو بار تا آخر خواندم. هر چه سعی کردم نتوانستم ميان محتوا و ارزش علمی متن و آن شأن دانشجوی دکترای فلسفه بودن دانشگاه برلين ارتباطی بر قرار کنم. اين نوشته بیشتر به نوشته‌های یک طلبه در قم شبیه است. آن هم نه طلبه‌هایی که اهل فضل و علم و دانش‌اند، بلکه طلبه‌هايی اهل جدل و زبان‌بازی. چند نکته را از اين يادداشت نقل می‌کنم تا میزان آشفتگی استدلال‌های نويسنده و نابسامانی منطقی‌اش را روشن‌تر ببينيد.

نويسنده بعد از کلی مقدمه چيدن در باب شقوق مختلف اين‌که يک شنونده يا خواننده چطور می‌تواند تشخيص بدهد که سخنی «وحی» به شمار می‌آيد يا نه، آورده است: «شما فرموده ايد فرايند وحي شبيه اتفاقي است كه براي شاعران مي افتد. يعني شما نه از تجربه اي كه بر خودتان ممكن است گذشته باشد بلكه از تجربه اي كه بر پيامبر گذشته است، اخبار مي كنيد. مخاطب شما چرا بايد اين حرف را از شما بپذيرد؟ آيا مخاطب شما خودش در معرض وحي قرار داشته است؟ يا شما در معرض وحي بوده ايد؟ در فرض دوم براي قبول اين موضوع، مخاطب شما چه دليلي دارد؟ يعني آيا شما معجزه اي داريد يا در اين باره استدلال خاصي داريد كه ثابت مي كند از وحي برخورداريد؟». نويسنده می‌گويد چرا مخاطب بايد سخنِ سروش را بپذيرد؟ من می‌پرسم چرا نبايد بپذيرد؟ مقدمات منطقی و تاریخی سخن سروش روشن است. شواهد فراوانی هم در آراء متکلمان و عرفای مسلمان با مضامین مشابه وجود دارد. مخاطب اين سخن را تنها به دلیل اين‌که الآن «سروش» گوينده‌ی آن است نباید بپذيرد؟ يا مخاطب اگر چنين سخنانی را از سروش بشنود، لابد بايد قايل باشد به اين‌که سروش صاحب وحی است آن هم وحی‌ای از جنس پيامبران يا – اگر بخواهيم از ادبيات و زبان نويسنده استفاده کنيم – «نهايت دو وجب» پايین‌تر از آن؟ نويسنده تلاش زيادی کرده است که متن‌اش ظاهری آراسته و علمی داشته باشد، اما متن از سر تا پا، متنی است آخوندی با استدلال‌هایی سست و لرزان. نويسنده با اين پيش‌فرض‌هايی که در استدلال‌های‌اش می‌آورد، نه تنها می‌خواهد استدلال سروش را نفی و رد کند، بلکه ناخواسته به تناقض‌های عظيم‌تری هم می‌افتد و خودش را هم نقض می‌کند. با آن مقدمات مفصلی که در آن بخش اول آمده است، اساساً راه شناخت و معرفت نبوت و وحی بر همگان مسدود است (از جمله بر سروش و خودِ نويسنده‌ی يادداشت بالا). پس وقتی خودِ او هم از اين دايره‌ بيرون است (با آن استدلال‌های کذايی)، چه جای خرده گرفتن بر سروش؟!

نويسنده در قسمت دوم نقدش آورده است: «شما با استناد به علوم تجربي جديد فرموده ايد كه در قرآن خطاهاي بسيار علمي وجود دارد.» و سپس می‌نويسد: «كدام نظريه علمي، كدام تفسير از قرآن را رد مي كند؟ شما مسلم گرفته ايد كه علوم تجربي جديد قطعي و لايتغير است و مسلم گرفته ايد كه اگر قرآن حاوي تمام علوم است، پس بايد در يكي از لايه هاي ممكن تفسير خود، حاوي اين علوم هم باشد و چون ما از سينوس و كسينوس يا ژنتيك مدرن در آن اثري نمي بينيم، پس حاوي تمام علوم نيست، پس لابد آن چه حاوي همه علوم است، ام الكتاب است كه آن هم نزد خداست و آن چه به پيامبر رسيده از نفس منكدر او متأثر است و به خطا آلوده و در حد دانش اعراب است، نهايت دو وجب بالاتر». سروش در هیچ کجای آثارش علوم تجربی جدید را قطعی و لايتغير نگرفته است (چنان‌که هرگز نگفته است در قرآن خطاهای بسيار علمی وجود دارد). اتفاقاً در سخنرانی‌ها و آثارش درست خلافِ اين را می‌گويد. نويسنده می‌نويسد: «و مسلم گرفته ايد كه اگر قرآن حاوي تمام علوم است…». سروش چنين چيزی نمی‌گويد. اين مسلم گرفتن کار نويسنده است. نويسنده فرض می‌کند که قرآن حاوی تمام علوم است و سپس سخن سروش را با آن ممزوج می‌کند و استدلالی بی سر و ته به خورد خواننده می‌دهد. نقد سروش دقيقاً اين است که اگر می‌گويند هر رطب و يابسی علم‌اش در قرآن هست، مرادش اين نيست که در قرآن می‌توان علوم تجربی را هم سراغ کرد. کار قرآن اصلاً اين نبوده است. سروش نگفته است نفس پيامبر «منکدر» است. سخن سروش، و بسياری از متکلمان مسلمان سابق اين است که «و ما ينطق عن الهوی» لاجرم از تأثیر «انا بشر مثلکم» بر کنار نبوده است. معنای اين سخن نه اين است که پیامبر نفسی منکدر دارد و نه اين‌که او از سر هوای و هوس سخن گفته است. خلاصه می‌نويسم که از فحوای کلام و نوع استدلال نويسنده آشکار است که یا کتاب «بسط تجربه‌ی نبوی» را نخوانده است يا خود را به نخواندن زده است. نمونه‌ی ديگر اين آشفتگی را در اين بند می‌توانيد بخوانيد: «خوب بفرمائيد علم اعراب درباره تعبير نخل هم مكتوم در صدر پيغمبر بوده و علم عمربن خطاب هم در جان شريفش مندرج بوده است. كسي كه جبرائيل از شئون وجود اوست، عمر بن خطاب و اعراب باديه نشين و علم تعبير نخل از ذيل وجود او نيست؟» استنتاج‌ها عمدتاً از همين جنس است، با همين زبان طعنه‌زننده که تنها چيزی که قاعدتاً می‌توان با تکيه بر آن اين نوشته را جور ديگری بخوانيم و بفهميم، همان عنوان پر طمطراق دانشجويی دکترای فلسفه‌ دانشگاه برلين است.

نويسنده به آخر نوشته که می‌رسد ديگر حسابی می‌زند به صحرای کربلا و پاک فراموش می‌کند که دانشجوی دکترای فلسفه‌ی دانشگاه برلين است:
«لذا همفكران شما در همان آغاز و حدود ۱۱۰۰ سال قبل از دولت هاي اروپايي، به سكولاريزاسيون به عميق ترين معناي آن دست زدند و قائل شدند كه علي اگر چه دين را بهتر مي شناسد ولي براي اداره حكومت نه الله و نه عبدالله و نه خليفة الله و نه عقل قدسي به كار نمي آيد لذا يكي پس از ديگري بر مسند حكومت پيامبر تكيه كردند و بنا بر همين عقل بشري غير قدسي، آتش جنگ و تجاوز و تعدي و منفعت طلبي را به نام دين برافروختند. روندي كه از هر دولت سكولاري انتظار مي رود و ما نمونه هاي آن را امروز در رفتار دولتمردان امريكا، اروپا و كشور هاي عربي و راحت تر بگويم تمام دولت هاي سكولار جهان مشاهده مي كنيم (توجه بفرمائيد نفياً يا اثباتاً نمي گويم كه دولت ايران سكولار هست يا نيست). اين خصلت دولت سكولار در هر كجاي دنيا است كه بر تعريفي غير الهي از زندگي زميني انسان و بر عقلي غير پايبند به خداوند در تصميم گيري هاي زندگي زميني خود مبتني است.
 آن چه ما امروز تمدن مسلمانان مي ناميم، از روز اول بر اساس نظر شما پا گرفته است. به خاطر دارم كه يكي از دغدغه هاي شما علل انحطاط مسلمين بوده است و به عنوان يك مصلح ديني در پي راهي مي گشته ايد كه اين ذلت به مجد و عزت مجدد بدل شود. چون تمدن مسلمانان و سپس تمدن فعلي جهان مدرن بر اساس اين فكر جنابعالي و ساير همفكرانتان پا گرفته است و سپس به وضع مذلت بار مسلمين و به انحطاط امروزه انسان مدرن منجر شده است فكر مي كنم بهتر است به انحاء ديگري از فكر اجازه نشو و نما دهيم.» (تأکيدها از من است).

ملاحظه فرموديد؟ نويسنده چون از درک لب سخن سروش عاجز بوده است و هر تفسير و تأويلی که از ذهنِ خودش می‌گذشته به او نسبت داده است، به همين سادگی می‌گويد سروش «هم‌فکر» کسانی است که هزار و صد سال پیش می‌گفتند علی دين را خوب می‌شناسد ولی به درد حکومت کردن نمی‌خورد (و آن‌ها همان کسانی بودند که «يكي پس از ديگري بر مسند حكومت پيامبر تكيه كردند و بنا بر همين عقل بشري غير قدسي، آتش جنگ و تجاوز و تعدي و منفعت طلبي را به نام دين برافروختند»)! البته می‌دانيد که در عرف اهل دين و روحانیون کسی که «هم‌فکر» آن آدم‌ها که اين کارهای توی پرانتز را کرده‌اند باشد، چه اسمی دارد! نویسنده کلی زور زده است همان حرف‌های مجيدی را (و آقای نوری همدانی را) با صراحت تکرار نکند. ولی با خودش تعارف داشته است. کمی الفاظ را فقط پيچانده. اندکی بيشتر لايه‌های مختلف این نوشته را بشکافيد تا به يک زبان و ادبيات مشخص رايج در بعضی از رسانه‌های وطنی برسيد. و البته جای تعجب نیست. جای انتشار اين نوشته کاملاً معلوم است که کجاست و خشت اولِ استدلال کج و تا ثريا هم ديوار پاسخ کج رفته است! خداوند دانش و انصاف عنايت کناد! فکر می‌کنم رجانيوز با اين کارش بيشتر حيثيت اين آدم را به باد داد. و گرنه دانشجوی دکترا، آن هم دکترای فلسفه، آن هم از برلين و اين نوع استدلال‌ها؟

و آخر سخن، همان سخن پيشين. زبانِ ما بيمار است. خيلی باید تلاش کنيم تا زبان را از این بیماری نخوت و رعونت برهانيم. زبانِ ما هنوز اسير جدليات است. (کاری به زبان‌های هتاک ندارم که گمان می‌کنند در هتاکی‌شان فضيلتی هم هست!). سهراب گفته بود: «ما هیچ، ما نگاه». من می‌گويم: «ما هيچ، ما زبان». آدمی به اين نطق است که اشرف مخلوقات است.

  1. مَتَتی says:

    بی ربط به متن پست: آقا این زمینه تیره وبلاگ خوندنش رو سخت می کنه. اگه می شه یه فکری به حالش بکن.
    ****
    يعنی روشن بشه؟ کار ساده‌ای نيست. کلی ترکيب رنگ‌ها بايد عوض بشه. من حالا حالاها وقت کارای فنی ندارم. تا بعد ان شاء الله.

  2. یک دوست says:

    بی ربط به متن پست، مرتبط با نظر قبلی: نه آقا رنگ زمینه خوبه. مشکلی نداره. فقط همین که اسکرول کردن با مکث همراهه یه نموره اذیت میکنه. اگه میشه اینو یه فکری به حالش بکن
    ****
    اسکرول کردن را نمی‌شود حل کرد. کلی کار کرديم که از آن وضعيت سنگين‌تر قبلی‌اش بيايد بيرون. ولی با فايرفاکس هيچ مشکلی با اسکرولينگ ندارد. عجالتاً تا وقت فراخی حاضل شود برای اين‌ کارها، شما از فايرفاکس استفاده کنید.

  3. محمد says:

    با سلام
    اتفاقا بحث جناب اصفهانی کاملا منطقی بوده و شما متاسفانه با پیش فرض های ضد دینی نمیتونید منطقی قضاوت کنید.
    مسئله کاملا روشن است یک فردی یک ادعایی به نام وحی کرده که ذاتا برای ما طبق ادعا قابل تشخیص نیست پس عقلا و منطقا نمی تونیم چگونگی اون رو توصیف کنیم.

|