۵

اندر این بی فخر بودن‌ها…

Print Friendly, PDF & Email
پنهان کردنی نيست. من تعلق خاطر به دين‌ام دارم. مسلمان‌ام. شيعه‌ام. از چيزی که هستم شرمنده نيستم. مسلمانی و شيعه بودن را «روش زندگی» می‌دانم. اين‌ها هيچ وقت برای من و در محيطی که در آن باليده‌ام ايدئولوژی سياسی نبوده‌اند. هيچ وقت کسی را قربانی آيين‌ام نکرده‌ام و دست بر قضا همواره در طول تاريخ به خاطر باور به همين آيين تعقيب شده‌ام و آزار ديده‌ام؛ تنها به صرف باور. شرح‌اش دراز است. قصه‌اش را تاريخ نوشته است. جای‌اش هم اين‌جا نيست. زمانی خلفای اموی و عباسی، زمانی ترکان سلجوقی و غزنوي… بگذريم. تا ديروز عمده‌ی مخالفان این آيين از ميان دين‌داران بر می‌خاست، امروز گروه تازه‌ای هم به آن اضافه شده است و به قوت با آن می‌ستيزد. بگذاريد حاشيه نروم. بروم سر اصل مطلب. بارها به شيوه‌های مختلف اين را نوشته‌ام. دين برای من در زندگی عنصری است مهم. دين در زندگی بشر نقشی تعيين کننده دارد. بشر بدون دین، يعنی هيچ. حال اين دين، دينی جديد باشد يا دينی کهن. دين برای بشر، يعنی هوا. هر دينی را که از بشر بگيری، دين تازه‌ای برای خود می‌سازد. اما واقعاً چه فرقی است ميان آن‌که به ايرانی بودن خود می‌نازد و هر چه را نام اسلام بر خود دارد ننگ خود می‌داند و آن عرب باديه‌نشينی که عجم را خوار می‌شمرد و تحقير می‌کند؟ واقعاً فرق‌اش چی‌ست؟

گاهی اوقات متحير می‌شوم از اين همه نفرت. از اين همه بغض و کينه. گاهی انگار دلايل‌اش را نديده‌ام و نمی‌دانم. دلایل‌اش چندان پيچيده نيستند. هر انسانی يعنی تاریخ زندگانی‌اش. يعنی بيوگرافی‌اش. نمی‌شود يکی در ظل حکومت اسلامی زيسته باشد و امنيت، آسايش، سلامت و حقوق مسلم‌اش از او ربوده شده باشد و بعد از او توقع داشته باشی، بگويد «اسلام» به ذات خود ندارد عيبی. دل‌ها و عقل‌های بيمار را هم البته به آسانی نمی‌شود درمان کرد. سلامت نفس نعمتی است که نصيب بعضی‌ها نمی‌شود!‌ نمی‌شود برای هر ذهنی نشان بدهی که «اسلام» وجود ندارد. اين «مسلمان»‌ها هستد که تاریخ اسلام را پر کرده‌اند. مسلمان‌های مختلف. مسلمان‌های متفاوت. اين اسلام، سلمان فارسی دارد. ابوحنیفه دارد. شافعی دارد. حميد الدين کرمانی دارد. ابوحاتم رازی دارد. ناصر خسرو دارد. ابوحاتم رازی دارد. ابن سينا دارد. بيرونی دارد. نصيرالدين طوسی دارد. غزالی دارد. عطار دارد. مولوی دارد. حافظ دارد. حلاج دارد. سهروردی دارد. ابن عربی دارد. ابن رشد دارد. ملاصدرا دارد و بگير و بشمار تا بی‌شمارها را. اسم‌ها را نگاه کنيد. ملیت‌ها را ببينيد. تکثر و تنوع آيين‌ها را ببينيد. يک مذهب و يک کيش و يک قوم نيستند اين‌ها. مثل هم نيستند. مثل هم مسلمانی نکرده‌اند. گاهی يکی ديگری را متهم کرده است و ملحد خوانده. گاهی همين‌ها قربانی بقيه‌ی متشرعين شدند. فکر می‌کنيد اگر ناصر خسرو و حلاج و عطار در زمان ما می‌زيستند، چه می‌کردند؟ فکر می‌کنيد اگر مولوی در روزگار ما بود چه می‌کرد؟ فکر می‌کنيد اگر ابن سينا و سلمان فارسی در اين روزگار بودند، چگونه بودند؟ خوب. آن‌ها نيستند. ولی ما هستيم. وارونه ساختن ميراث آن‌ها، قلب کردن هر آن‌چه آن‌ها به آن باور داشته‌اند و با آن زيسته‌اند و آن را نفس کشيده‌اند، به زبان کار ساده‌ای است. در عمل اما، حاصل‌اش می‌شود همين قصه‌هايی که اين روزها می‌بينيم.

اما برای من ماجرا ساده است. من مسلمان‌ام. شيعه هستم (اما طنز تاريخ را ببيند: وقتی می‌گويم «مسلمان شيعه» تصوری که از مسلمان شيعه در ذهن‌ها می‌آيد، واقعاً چی‌ست؟ با معيارهای بعضی من نه مسلما‌ن‌ام نه شيعه البته!). به آن‌چه آيين‌ام به من می‌دهد و به راهی که برای انسان بودن نشان‌ام می‌دهد مباهات می‌کنم. اما با آن به کسی فخر نمی‌فروشم. از آن‌چه هستم هراسی هم ندارم. ممکن بود مسيحی زاده می‌شدم. يا يهودی، يا زردشتی. يا چه می‌دانم، بهايی. يا هر دين و آيين ديگری. با همه‌ی اين‌ها می‌شود انسان بود. دين تنها زمانی که می‌شود بازيچه‌ی سياست و تنها زمانی که از جوهرش فاصله می‌گيرد، می‌شود مايه‌ی دشمنی و نفرت. جوهر دين يعنی ايمان و عمل صالح:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خير است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کسی به کم‌آزاری بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمانم

مسلمانی يعنی اين: که خلق خدا از دست و زبان آدمی ايمن باشند. حال اين مسلمان، سرخ باشد يا سياه يا زرد. عرب باشد يا عجم يا اروپايی. اسم‌اش يهودی باشد يا مسيحی يا لاييک يا زرتشتی، فرقی نمی‌کند. ايمان يعنی اين. اسلام يعنی اين. حنيفيت يعنی اين. باقی بهانه است و دغل. بقيه‌ی جنگ زرگری ارباب قدرت است. پس:
«نه از روم‌ام نه از زنگ‌ام
همان بی‌رنگِ بی‌رنگ‌ام!»
پ. ن. اين را اعتراف بخوانيد. يا حديث نفس. يا نقد حال. هيچ کسی خالی‌الذهن نيست. هيچ کس کامل مطلق نيست. هر کس ادعا کند که «خرد محض» است و گرد هیچ تعلقی بر دامان روح‌اش ننشسته است، شياد است. انسان يعنی همين. انسان یعنی تعلق. يعنی دل بستن به چيزی. و چقدر کودکانه می‌نمايد که يکی ديگری را به خاطر باور به آيينی ملامت می‌کند،‌ يا بی‌خرد می‌داند (يا «وحشی» می‌شمارد!). وه که چه آزرده‌ام از این کودکی‌ها. «زين همرهان سست عناصر» ، «زين خلق پر شکايت»، از اين قوم نق‌نقو و بهانه‌جو خسته‌ام. «انسان‌ام آرزوست»!

  1. Reza says:

    اگر صرفآاين چيزايي که گفتي براي خودت باشد وفقط چون به آن اعتقاد داري در وجودت هست بسيار هم خوب است
    اما امان از وقتي که بخواهي ديگران نيز چون تو فکر کنند وچون تو اينطور هستي بايد ديگرا ننيز هم چون تو فکر کنند واگر طور ديگري فکر کنند از نوع انسان درجه سه وچهار هستند بله برادر اين تفکر است که در اين جامعه آفت زده قالب شده وهمه نيز ياد گرفته اند که به ديگران اعتماد نکنند ووقتي شما مي گوئيد من مسلمانم وشيعه من نيز که درد تورا دارم شما را از آن قماش مي بينند تقصير هم ندارند اين سيستم بد خيانتي به دين اسلام کرد واين موضوع در دو يا سه نسل بعد کاملا” ظاهر خواهد شد

  2. سید says:

    مدت ها بود که چیز زیاد دلچسبی از تو نخوانده بودم. اما این بار برایم جالب بود. حرف هم را خوب می فهمیم. همیشه سلامت باشی.

  3. سلام
    مسلمانی در درجهء اول ایمان به غیب داشتن است وبس!
    «مسلمانی يعنی اين: که خلق خدا از دست و زبان آدمی ايمن باشند.»
    سخن بالا چندان مفهوم نیست.شاید یک حکم اخلاقی باشدوبس!
    آیا حرف بالا بدان معناست که ازجانی گرفته تا زانی در یک جامعهء اسلامی احساس امن و آرام کنند!
    ***
    از شما بعيد بود. اين حديث پيامبر است: «المسلم من سلم المسلمون من لسانه و يده». بعيدتر اين‌که چنين تأويل‌های عجيب و غريبی از يک حرف ساده و روشن می‌کنيد. هيچ مجرمی در هيچ جامعه‌ی سالمی احساس امن و آرامش نبايد بکند، از جمله در جامعه‌ی مسلمان. و این منافاتی با آن حديث پيامبر ندارد. اصلاً من چرا با شما بحث کنم؟ شما خودتان برويد با پيامبر اسلام بحث کنيد و يقه‌ی او را بگيريد!

  4. by fakhar says:

    vaghan andar in byfakhar bodanha va salam.

  5. Majid says:

    عزیز دل، مشکل اصلی همین شیعه ای که شما ازش صحبت میکنی هم همین است که از دست و زبانش کسی در امان نیست، حتی هم کیشانشان. لعنت به این و آن جزو اصولش است. ماله کشی نفرمایید لطفا،
    ***
    کدام شیعه؟ شما فکر می‌کنيد از کدام شيعه حرف می‌زنم؟ شما توی ذهن‌تان اين‌ها را ماله‌ی آن‌هايی ديده‌ايد که ماله‌کشی شدنی نيستند. دنیا متکثرتر از اين‌هاست که شيعه فقط همانی باشد که توی ذهن شماست. گفتم که طنز روزگار است. شما يک نمونه‌ی خوب‌اش!

|