۷

تکنولوژی زغالی

از صبح نیمی از کارهای‌ام به خاطر اوج پیشرفت تکنولوژی در کشور معطل مانده است. نه به اینترنت می‌شود اعتماد کرد که ای‌میل‌های‌ات را بگیری، نه سرویس‌های متعدد موبایل خط می‌دهند. یا شبکه مشغول است یا مرتب همه‌ی تلفن‌ها ظاهراً اشغال است. باورتان می‌شود سه ساعت است دارم به دوستی تلفن می‌زنم و نمی‌شود با او تماس گرفت؟ اگر امروز با کبوتر نامه‌بر می‌خواستم ارسال پیام کنم، زودتر می‌رسید تا با استفاده از ابزارهای زندگی مدرن. واقعاً چه شده است که تکنولوژی به این شیوه‌ی روان‌فرسا در حال فروپاشی است؟ این همه زیرساخت را دارند چه کار می‌کنند؟ اعصاب‌ام ویران شده است از دست این‌ها. با خودت می‌گویی بی‌خیال اینترنت، ولی بقیه‌ی چیزها هم وضع‌اش بهتر نیست. شاید از بدشانسی من است، ولی به هر کجا نگاه می‌کنم بی‌نظمی می‌بینم و شلختگی. و طرفه آن است که مردم کشورِ من در متن همین بی‌نظمی و بی‌قاعدگی سیستماتیک دارند زندگی می‌کنند و نفس می‌کشند. وضع ما شده است حکایت آن سرگین‌کشی که به بازار عطاران می‌رود! واقعاً ما اگر به تکنولوژی قابل اعتماد و منصفانه (بخوانید اینترنت بی فیلتر و پر سرعت) برسیم، وضع‌مان همین باقی می‌ماند یا ظرفیت استفاده از آن را می‌آموزیم. دیشب داشتم دوستی را موعظه (!) می‌کردم که این قدر وضع را تاریک نبیند، ولی گویی پاسخ‌ام را به سادگی تمام گرفتم همین امروز. وقتی تمام آشفتگی‌ها و بی‌نظمی‌ها را با هم در یک روز ببینی تازه قدر نظم و انضباطِ مدرن را می‌فهمی. درست است، مشکلات همه جای دنیا وجود دارد، ولی گاهی اوقات میزان مشکلات از حدی، ولو حد اندکی، که تجاوز کند، طاقت آدمی طاق می‌شود. البته بی‌خیالی هم کاری است. ولی کسی که دو سه روز وقت دارد و ساعت‌های‌اش محدود است و دقایق را دارد می‌شمارد برای این‌که به همه‌ی کارهای‌اش برسد، روح و روان‌اش نابود می‌شود. خدایا ما را برهان و عاقبت محمود گردان!

  1. هادی گفت:

    حالا کجاشو دیدی؟! یه روز و دو روز، فایده نداره. یه دو، سه سالی بمون و توی این اداره و اون اداره و این‌جا و اون‌جا و توی خیابون و کوچه و توی سیاست و اقتصاد و اجتماع و فرهنگِ این مرز و بوم، بچرخ و بگرد و ببین و بدو و زجر بکش و تحقیر شو و فحش بشنو و حسادت ببین و زیرآب‌زنی رو از نزذیک لمس کن. بعد، بشین و تحلیلِ سیاسی بده! پس اگه بعضی، گاهی میگن اون‌ور ِ آب نشستی و می‌گی…، همچین بی‌راه نمی‌گن عزیز!

  2. هادی گفت:

    رفاقت زغالی
    مردم از تکنولوژی زغالی می نالند ما هم از رفقای زغالی.

  3. امیرجون گفت:

    با سلام
    دوست عزیز شما که به ایمیل جواب نمی دهید. لااقل بفرمایید – چون شما حکمن آقای سایه را پیش از سفزشان می بینید – من می توانم بسته ای را به شما بسپارم تا به آقای سایه بدهید؟
    سپاس گزارم
    ***
    دوست عزیز،
    من در سفر بیست و چهار ساعت پشت کامپیوتر ننشسته‌ام و مکلف هم نیستم به هر ای‌میلی پاسخ بدهم. از آقای سایه هم خبرِ دیگری ندارم. وقتی آقای سایه مسافر است و من هم مسافر، فکر نمی‌کنید کمی توقع‌تان بیش از حد گزاف است؟ وانگهی مگر تمام راه‌های یافتن آقای سایه به من ختم می‌شود؟
    من هم از شما سپاسگزارم که دیگر از من چیزی نمی‌خواهید که از توان‌ام خارج است!

  4. امیرجون گفت:

    خیلی مردی
    ***
    مراجعه کنید به پاسخ ذیل نظر قبلی‌تان. گاهی اوقات فکر می‌کنم یا آدم نباید در وبلاگ‌اش بنویسد که چه کسی را دید و چه کسی را ندید، یا اساساً باید به «توقع‌»‌های مردم پاک بی‌اعتنا باشد. مزید اطلاع حضرت‌عالی، بسیاری از دوستان صمیمی و نزدیک من هنوز نتوانسته‌اند «همراهِ‌ من» یا «به واسطه‌ی من» کسانی را ببینند که من به آن‌ها دسترسی بیشتری دارم، از جمله همین استاد سایه‌ی نازنین خودمان. دلیل‌اش هم نه خست است نه تنگ‌نظری از سوی من. دلایل متعددی دارد که حداقل‌اش رعایت ادب است در حضور استادی که از او درس می‌آموزی و نمی‌خواهی خواسته‌ای بیش از آن‌چه که خود را مجاز می‌دانی از او بکنی. من شرمنده‌ی مردانگی حضرتِ شما هستم. این کار از عهده‌ی من بر نمی‌آید، اما هنوز از لحن و بیان شما حیران‌ام.

  5. امیرجون گفت:

    در فرهنگ ما عبارت خیلی مردی یک جور تکریم است.
    نمی دانم شما چرا رنجیده اید.
    با درود
    ***
    دوست عزیز، «خیلی مردی» شما با توجه به کامنت قبلی شما معنی می‌شود، نه روی هوا. خودتان بخوانید یادداشت قبلی‌تان را.

  6. سوشیانت گفت:

    جناب امیرجون عزیز!
    چون دیدم برای بنده نوشته گذاشتید که من هم «سایه» را از نزدیک دیدم و اگر دیدم چگونه؟ و از آن‌جایی که فکر می‌کنم این‌جا را زیادتر بیایی و احیاناً این نوشته را بخوانی؛ با کسب اجازه از صاحب ملکوت و جدای آن‌چه او ذیل گفته‌های جناب‌عالی نوشته، عرض می‌کنم: سایه اصولا مردی‌ست سخت دور از جماعت و تنها. من او را دوبار از نزدیک زیارت کردم و آن‌هم در مراسم دو شاعر از دست رفته بود. شاملو و آتشی. دور از جمع می‌ایستد و نظاره می‌کند و بعد راه خود می‌گیرد و تمام! بدون هیچ سر و صدایی. شما باید متوجه باشید که این‌چنین مردمی زیاد از شلوغ بودن دور-و-برشان خوشنود نمی‌شوند. چه بسا حتی داریوش هم بخواهد اجازه‌ی شما را برای دیدار بگیرد، خیلی محتمل بدانید که سایه مخالفت کند. بهتر است همان‌گونه که داریوش هم گفته راه‌های دیگری را امتحان کنید.

  7. امیرجون گفت:

    من از شما عذر می خواهم و بس.
    برسان سلام مارا…

|