۳

دلالت خير

رفت به سمت کتابخانه. حافظِ سايه را کشيد بيرون. دستی به سر و روی کتاب کشيد. سرش را چسباند به حاشيه‌ی کتاب. زير لب چيزی زمزمه می‌کرد. دست‌اش را دراز کرد به سوی آسمان. انگار می‌خواست چيزی را از وسط هوا بگيرد. بعد دست‌اش به سمت حافظ رفت. صفحه‌ای را گشود. آرام‌آرام شروع به خواندن کرد. ناگهان بيتی را با صدای بلند خواند:
دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش!
گفت: «می‌بينی چقدر حرف ريخته است توی همين تک بيت؟ «دلالت»، «دلالت خير»، «راه»، «راهِ نجات»، «فسق»، «مباهات»، «زهدفروشی». می‌بينی چقدر بيت سنگين است؟ راهِ نجات، راه ميانه، راه رستگاری همين است که نه به فسق‌ات مباهات کنی و تجاهر کنی به آن. و نه طاعت و عبادت را مستقیم يا غير مستقيم به رخ خدا و خلقِ خدا بکشی!». گفتم: «مگر کسی عبادت‌اش را به رخ خدا هم می‌کشد؟» گفت: «تا دل‌ات بخواهد! چه بسا دين‌ورزان، همين عبادت‌شان را به رخ خدای‌شان می‌کشند. می‌گويند خدايا اين گفتی کردم، آن گفتی کردم. از اين نهی کردم، نکردم، به آن امر کردی، پذیرفتم. و همين‌جور می‌شمارند و حساب می‌کنند. وقتی ديگر حساب‌اش را نگه‌ نداشتی و نشمردی کرد‌ه‌ها و نکرده‌های‌ات را، آن وقت تازه می‌شود گفت که کارت را به عنايت رها کرده‌ای. شايد تازه. آن هم شايد.» شروع به قدم زدن کرد و با صدای بلند تکرار می‌کرد: «دلالت خير! دلالت خير!» و چقدر فاصله‌ی ميان دلالت و ضلالت اندک است (و البته فاصله‌ی ميان دلالت و دخالت!).

  1. نیلوفر says:

    گاهی به رخ کشیدن نیست
    حکایت موسی و شبان است

  2. سحوري says:

    سلام دوست عزیز
    باز هم دو غزل قدیمی در انتظار نقد نشسته اند:
    به خدا… يا به همان كولي‌يِ تب‌دار بهشت
    كه كسي نيست خريدار سرِ دارِ بهشت
    بوي هذيان و غزل مي‌دهد اين كوچه چرا؟
    كسي انگار سرش خورده به ديوار بهشت……..
    در سحوری به انتظارم

  3. مینا says:

    تیرداد نصری که از استخوانهای خرد شده میگفت و از کودکان بدنیا نیامده چه غریبانه مرد و ما از او بی خبریم، کاش یکبار دیگر فرصت می یافتیم تا به زمان می اندیشیدیم و سینه خیز خودمان را می کشیدیم….

|