۰

محض تبرک

بار دگر آمديم تا شود اقبال شاد
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشيد اين جهان، باز ز ديدار ما
گشت جهان تازه روی، چشم بدش دور باد!
عشق ز زنجير خويش جست و خرد را گرفت
عقل ز دستانِ عشق ناله کنان،‌ داد داد
مريمِ عشق قديم زاد مسيحی عجب
داد نيابد خرد چون که چنين فتنه زاد
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست
دل چو چنين خوان بديد، پای به خون در نهاد
دولت بشتافته‌ست چون نظرت تافته‌ست
تا که بقا يافته است عاشق کون و فساد
مفخر تبريزيان! شمس حق! ای خوش نشان
عالم – ای شاهِ‌ جان! – بی رخ خوبت مباد!

|