۳

امروز می‌شود ۳۴ روز…

PrintFriendly and PDF

  1. احسان says:

    ملودی دود عود متعلق به مرحوم مشکاتیان هست یا ایشان از کسی وام گرفته اند؟
    تمهای عرفانی در موسیقی ایرانی کم نیستند اما من در میان قطعاتی که در موسیقی سنتی خودمان گوش داده ام، دود عود به نظرم به طرز غریبی ملکوتی و آسمانی است. شعر، موسیقی و ترکیب ایندو با صدای شجریان انصافا چیز غریبی از آب درآمده است.

  2. مرتضی سعیدی راد says:

    با خواندن نوشته های شما …
    ممنون…
    ممنون…

  3. میثم says:

    ممنون.
    داریوش جان میخوام قصمو واست بگم البته شاید یه کم طولانی بشه:
    حدود ۱۵ سال پیش بود منم ۱۵ سالم بود که سنتور رو شروع کردم. عاشق کارای پرویز مشکاتیان بودم چند سال بعدش به این فکر افتادم که برم پیش مشکاتیان ادامه بدم اما هیچ نشونی ازش نداشتم از استادم پرسیدم گفت نمودونم کجاست فقط میدونم که خونش بالای تهران رو کوهاست. این شد اولین نشونه من. بعد یکی گفت شنیدم بالاهای تجریش. این شد دومیش. تا اینکه یه روز عکسی ازش دیدم توی یه روزنامه که باهاش مصاحبه کرده بودن و نویسنده اول مصاحبه نوشته بود: “سر بالایی خیابان رجایی!!! رو که میری بالا نفست میگیره اما ارزششو داره چرا که اونجا به منزل کسی میرسی که…”(نقل به مضمون) خوب اینم شد سومین نشونه. خوب تااینجا فهمیده بودم که شمال تهران یه خیابون داره به اسم رجایی که مشکاتیان توش زندگی میکنه. تا اینکه بعداز مدتی داشتیم با یکی از دوستامون توی نیاورون میرفتیم با ماشین هم بودیم که یهو یه خیابون دیدم به اسم رجایی. خواستم پیاده بشم اما کار فوری داشتیم و باید میرفتم اما اونجا رو نشون کردم. باز هم مدتی گذشت تا اینکه یه غروبی توی محل کارم در طبقه ۹ ساختمون نشسته بودم و داشتم به این فکر میکردم که آخه اینجوری نمیشه که من این همه سال دارم ساز میزنم و هیچی هم نشدم به خودم گفتم دیگه ساز نمیزنم تا یه انگیزه دوباره پیدا کنم بعد با عصبانیت پا شدم گفتم امشب هر جور شده باید مشکاتیان رو پیدا کنم. خیابون حافظ بودم. زمستون بود و هوا دیگه تاریک شده بود خلاصه یکی دو ساعت بعدش رسیدم نیاورون سر خیابون رجایی. یکبار تا انتهای خیابون رفتم خیابون طولانی بود با یه شیب تند که وسطاش کوچه میپیچه به چپ. رفتم تا انتها شاید اتفاقی تو کوچه ببینمش گرچه اصلا مطمئن نبودم که همین جا باشه خبری نبوددوباره برگشتم سر خیابون. گفتم اینطوری نمیشه شروع کردم از اولین مجتمع زنگ زدن بصورت رندوم. خوشبختانه تا وسط کوچه سر پیچ خونه ای نبود فقط چند تا ساختمون نیمه کاره بود. خلاصه یکی در میون خونه ها رو زنگ زدم. اما باز هم کسی نمیشناخت. توی اون سرما یک ساعتی چرخیدم. اون بالا ویو قشنگی داشت به تهران وایسادم یه سیگار کشیدم و راه افتادم که برم دیدم از یه خونه یه ماشین اومد بیرون یه جوونی بود پیاده شد که درو ببنده پرسیدم آقا ببخشید شما میدونید منزل آقای مشکاتیان کجاست؟ با دست به در خونه بغلیشون اشاره کرد گفت همینه. باورم نمیشد خشکم زده بود چند ثانیه وایسادم نگاه کردم به اون خونه. اگر اشتباه نکنم ۴ تا زنگ داشت اولی رو زدم کسی جواب نداد دومی رو که زدم قلبم داشت وای میستاد که یکی گفت بله؟ گفتم : سلام ببخشید منزل اقای مشکاتیان؟ صدا گفت بله گفتم تشریف دارند استاد. گفت نه؛ بابا نیستن (فهمیدم که صدا آوا بوده) پرسید شما قرار داشتید گفتم نه همین جوری اومدم کی تشریف میارن گفت معلوم نیست قبلش تماس بگیرید که باشن. گفتم شماره ندارم. محبت کردن و شماره رو به من دادن. خلاصه که اون شب رو ابرا راه میرفتم و رفتم. بعد از اون بارها و بارها تماس گرفتم بارها باهاش صحبت کردم اولین بار گفتم استاد من دیگه نمیخوام ساز بزنم تا شما رو نبینم. گفت ای وای چرا؟ خلاصه که هر بار میخواستیم قرار بذاریم یه مشکلی پیش میومد یه بار گفتن: ” دارم میرم یزد میثم جان اون هفته زنگ بزن” یه بار گفتن دارم میرم شمال میثم جان یه زمینی خریدیم طرف کلاه سرمون گذاشته زمینو به چند نفر فروخته. همین طور قرار ها بود که کنسل میشد که یه غروبی برام یه اس ام اس اومد و دنیا رو رو سرم خراب کرد. گریه کردم گریه کردم گریه کردم اون شب….

|