۱۲

خواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه…

Print Friendly, PDF & Email
پرویز جان! نازنین‌ام!
خیال می‌کنم مثل هر بار، هر بار در این نُه سال گذشته که نامه‌ای را خطاب به تو نوشته‌ام، باز هم نامه را مثل قبل می‌گشايی و می‌خوانی. خیال می‌کنم همه چیز خیال است؛ جز خیال هم نیست. واقعیت هم همین خیال است، همین خیال‌خانه‌ای که من و تو و همه برای خودشان ساخته‌اند. پس بگذار با خیال‌ام درد دل کنم با تو، مثل همیشه، مثل هر وقت. فکر می‌کنم باز ناشسته‌رویی کاری کرده، حرفی زده و من رنجیده پناه می‌آورم به تو که دقایقی تسلای‌ام دهی. فکر می‌کنم مثل هميشه، لازم نيست هر بار من درست بگویم یا اصلاً درست فهمیده باشم، ولی پرویز قاعده‌اش هميشه همین صفا بوده و فروتنی. چنان مسأله را تبدیل به چیز دیگری می‌کنی که حرف گزاف و بیخودی نزده باشی، ولی چیزی گفته باشی که خاطر رفیقی خوش شود. این بار هم مثل هميشه. این بار تو آن سو و من این سو. قبلاً هم در این هفت هشت سال، تو آن سوی ایران بودی و من اين سوی اروپا. حالا تو آن سوی جهان بیرون زمان و مکان، و من این سوی‌اش: محبوس زمان و مکان. تو آزاد و من زندانی.

پرویز جان‌ام!
تراژدی را چطور می‌شود حماسه ديد یا تبدیل به حماسه کرد؟ تو که تمام عمرت با هر نغمه‌ای که سر دادی، با هر زخمه‌ای که به ساز زدی و با هر مضراب‌ات، حماسه آفریدی، حماسه‌ی ایرانی. فلسفه که می‌خوانی، دانشگاه که می‌روی، تلاش می‌کنی این پسوندهای ايرانی، اسلامی، غربی،‌ اين‌جایی یا آن‌جايی، و هر جایی، را برداری از پی مفاهيم متعالی. ولی نمی‌شود به تو فکر کنم و به کار تو، اما نگويم «حماسه‌ی ایرانی». همه‌ی این سال‌ها، حماسه خلق کردی از جنس ایرانی‌اش. همه‌ی این سال‌ها نشان دادی چطور مولوی، خیام، حافظ، عطار و سعدی هنوز موضوعيت دارند و در قلب ایرانی بودن ما هستند. همه‌ی اين سال‌ها نشان دادی حماسه و معنا تاريخ مصرف ندارند.

پرویز جان!
یاد آن شبی می‌افتم که داشتم وسایل‌ام را جمع می‌کردم بیايم لندن. شبی که آمدم پیش‌ات برای خداحافظی. همان شبی که ایرج هنوز زنده بود و با شهلا صالح سرزده و بی‌خبر آمد. الآن می‌بينم ایرج هم نیست. ایرج، قربانی آن زلزله‌ی مهیب شد؛ و تو هم قفس شکستی و رفتی. یعنی بَزمی دارید شماها با هم؟ هر چه هست يا نیست، ما این‌جا مانده‌ایم بی‌تو و با نشان‌ها و نشانه‌های تو. من امشب باید بنشينم صدای ایرج را گوش بدهم؛ ایرجی که بعد وفات‌اش چنان به درد از رفتن‌اش یاد کردی. و شما هر دوتان ديگر نیستید. ماها چه مرگ‌مان شده؟ این چه بلایی است افتاده میان ما؟ اين چه شهاب‌سنگی است، چه صاعقه‌ای است که خورده میان‌مان؟

می‌دانی؟ نشسته‌ام اين‌جا. این‌جا که دست‌ام از زمین و آسمان کوتاه است. صد بند به زبان‌ام و صد قید بر پا دارم. من چطور برسانم خودم را به نياوران؟ چطور برسم به نشابور؟ مگر من در این سی و چند سال چند بار این‌جوری تَرَک خورده‌ام؟ چند بار ترکيده‌ام؟ سه بار؟ چهار بار؟ همین است واقعاً. من از ميان تمام طوفان‌های عاشقانه با پوست‌کلفتی رد شدم. لابد آن دو سه دفعه‌ی قبل هم مقدمه بود برای کلفت شدن پوست‌مان. من دو تدفین را نديدم. یکی دفن پدرم بود که مردن‌اش را باور نمی‌کردم و نشستم خانه تا همه بروند خاک‌اش کنند؛ یکی هم تو. اين بار از استيصال و بسته بودن راه‌ها و بال‌هایی که حتی اگر مثل بال عنقا باز شوند، وقتی از آسمان ستم‌آلوده و مسموم وطن عبور کنند، می‌پاشند از هم. و تو چه روزهای پر اشک و خونی را تاب آوردی و از سر گذراندی. تاب نیاوردی لابد.

هر بار، صحبت تلفنی این سال‌ها چنين آغاز شد: «تويی داریوش؟» و چنین تمام شد: «قربونت برم! مرسی عزیزم! می‌بوسم‌ات». حالا کی قرار است این‌ها را با اين صدای مخملی پرويزی بگوید؟ صدایی که نوشته نمی‌شود. صدايی که آواز اگر بخواند، می‌شود یک صدای ديگر و پرویز مشکاتيان نيست آن وقت. نشسته‌ام تصنیف‌ها را دوره می‌کنم. می‌رسم به قاصدک و دوباره پر می‌شوم از بغض. قاصدک باعث شد همدیگر را ببینيم. قبل‌‌اش را تو نمی‌دانی و نمی‌دانستی. به بهنود گفته‌ام آن شماره‌ی آدینه را به دستم برساند؛ همان شماره‌ای که اسباب این آشنایی شد. همان‌که درش شرح می‌دهی که چه شد قاصدک را ساختی. همان که وسط‌اش می‌گويی: «تا موج حادثات چه بازی کند که باز / با کشتی شکسته به دریا نشسته‌ايم». وقتی متن را می‌خواندم انگار نه انگار که متن را خوانده بودم. انگار می‌شنیدم که بغض کرده می‌گويی: «ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند». وقتی تلفن زدم، همه‌ی حرف‌های خودت را به زبانی دیگر تحويل‌ات دادم. صحبتی که فقط با سلام تو پشت تلفن شروع شد و تا انتهای‌اش فقط من حرف زدم و بعد به سادگی گفتی: «خوب، کی همدیگر را ببینیم؟». به همین سادگی. و همین جمله‌ی ساده باعث شد هنوز که هنوز است بسوزم. همین جمله است که پرواز پرویز را تبدیل می‌کند به حسرت و همه چیز آوار می‌شود روی سرت. کافی بود تلفن را قطع می‌کردی و هرگز نمی‌گفتی بیا همديگر را ببینم. ولی چنان نشد و چنین شد. یعنی من و تو این شدیم. این ماجرا این شد. این اگر همان پرویز است، از صفا و تواضع‌اش چیزی جز این توقع نمی‌رفت.

تصنیف‌ها را ردیف کرد‌ه‌ام. تصنیف مستان این بیت را دارد که:
جان‌های جمله مستان، دل‌های دل‌پرستان
ناگه قفس شکستند چون مرغ بر پریدند

انگار این بیت را برای خودت گذاشته بودی که چنین روزی به خاطر من بیاید و باز بغض کنم: چون مرغ بر پریدند. ولی مرغانی جدا جدا. می‌گويم که «بودیم به یک شراب در مجلس انس» و چه راست است… و اين دیوانگی مرا تبدیل کردی به یک چیز دیگر. این‌ها را می‌نويسم که حالا که افتاده‌ام این گوشه و دارم این زلزله را از سر می‌گذرانم، قامتِ شکسته‌ام را کمی راست کنم. ولی سوخته‌ام. ببین: «آتش زدی در عودِ ما، نظاره‌ کن در دودِ ما». من این ستم سنگین را به چه چیزی درمان کنم؟ این سوگ بی‌کرانه را چطور می‌شود مرهم نشاند؟ صدای دف می‌آید و سنتورت پشت‌اش با صدای ایرج که: الا يا ایها الساقی ادر کأساً و ناولها / که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها! من اين نغمه‌ها را، اين تصنيف‌ها را گوش بدهم دانه دانه و تمام زندگی‌ام پيش روی‌ام بايستد، چه می‌شود؟ با خودم می‌گويم همه می‌دانند که اين بیت از مولوی است که: «رنگ رخِ خوب تو آخر گواست / در حرم لطف خدا بوده‌ای» ولی کدام ایرانی است که وقتی این بيت را بشنود به یاد مشکاتيان و شجریان نیفتد؟ می‌شود اصلاً؟

نشسته‌ام ماتم‌ديده. منتظرم کسی به تسلای‌ام بياید و جز همان اندک‌‌شمار دوستانی که می‌دانستند و می‌دانند چه آتشی در من افتاده، کسی نمی‌گوید تو چه مرگ‌ات شده. بعضی‌ها هم خوب برای‌شان مهم نيست که دارم می‌سوزم و خاکستر می‌شوم. حرف می‌زنم و با خودم سوگ‌واری می‌کنم، شايد کمی آرام شدم. مردم فکر می‌کنند من نمی‌توانم. فکر می‌کنند بلد نیستم از مرگ حرف بزنم و به کسی تسلا بدهم. بلدم. خوب هم بلدم. می‌توانم بروم منبر و ساعت‌ها خلقی را، جماعتی را، انگشت به دهان کنم. من هم بلدم. روضه‌ای می‌خوانم که بیا و ببین. حکمت هم به روضه‌ام اضافه می‌کنم. ولی عزيزم، اين‌ها که این دوزخ درون را نه خاموش می‌کنند، و نه سرد.

می‌گویم گله کنم از دستگاهی، از دیاری که در آن «طوطی کم از زغن باشد» و سرزمینی که خزف، بازار لعل می‌شکند. هر چه این روزها دارند می‌کنند و هر حقیقتی را که دارند می‌پوشانند و هر ستمی که می‌کنند، بگذار باشد. اما این را می‌نويسم که از یاد نبریم، و از ياد نبرند که این‌ها در اين‌که رخ داده مقصرند و دخیل‌اند به سهم خودشان. این‌ها که نمی‌بینند پرویز تنها یکی است از خيل بی‌شماری که زخم جفا می‌خورند و تیغ هنرناشناسان جان‌اش را مجروح می‌کند. کاش… کاش اين‌ها این طور نبودند. کاش مهربان‌تر بودند. کاش می‌فهمیدند. کاش. شايد شد. می‌شود. «آری شود ولیک به خون جگر شود» ولی می‌دانم و می‌دانی که الآن وقتی است که «گدا معتبر شده است» و روزگار بدی است. حال‌مان بد است. حال‌مان ناخوش است. تو هم نیستی. بدی پشت بدی. تنهایی بالای تنهایی. ولی پوست‌مان کلفت می‌شود. کلفت می‌شود و می‌مانيم.

یادت هست می‌گفتی که فلانی و فلانی درباره‌ی ايران چنين گفتند؟ يکی‌شان گفت: «ایران لجن‌زاری بیش نيست» و آن يکی گفته بود که: «و ما کرْم‌های همین لجن‌زاريم» و این را هميشه برای من می‌گفتی و آخرش اين‌که نمی‌خواهی پای‌ات را از ایران بیرون بگذاری. و این دو روز مدام برای آن‌ها که می‌پرسند این را تعریف می‌کنم… ما… ما «کرْم‌های همين لجن‌زار»… اگر لجن‌زار باشد، ما کرْم‌های همین لجن‌زاریم! ولی تو که می‌دانستی نیستیم. ما نسل ققنوس بودیم و هستیم. ما از تبار عقابان بودیم و هستیم. «زهی شکوه قامت بلند عشق»… و تو… و این قامت… همین پرویز، ایستاده این‌جا: «چه تازیانه‌ها که با تنِ تو تابِ عشق آزمود». و آسان نيست که بشود کسی خودش را این‌جوری در دل‌ها جا کند.

هی می‌نویسم وهی می‌گذارم کنار. پرویز جان! من این‌ها را چه کار کنم آخر؟ این‌ها را می‌نويسم و باز خودم می‌خوانم و خودم با خودم زار می‌زنم بی‌صدا. توی قطار، توی خیابان، توی اداره… «تو می‌روی و دل ز دست می‌رود». همه‌اش شده بی‌تابی و بی‌تابی. تاب‌اش هم لابد سر می‌رسد. آن دفعات قبل هم رسید. ولی دل‌ام تنگ است. دل‌ام زخمی است. گُر گرفته‌ام. اين دوزخ درون را نمی‌شود خاموش کرد. مدام می‌نویسم… بی‌تاب… کسی می‌فهمد؟ مهم نيست. این زخم اندرون است، زخم اندرون که می‌سوزاند. خراب می‌کند. لابد خوب می‌شویم. ولی «دردا که جز به مرگ نسنجند قدرِ مرد…»

پرویز جان‌ام! این‌ها تازه شده چیزهایی که می‌شود نوشت. من چه کنم با آن‌هایی که نمی‌شود نوشت؟ ميان این خلقی که چشم‌اش، گوش‌اش و زبان‌اش عیب دارد و علت. یادت هست برای‌ات می‌گفتم: «خامش باش و معتمد، محرم رازِ نيک و بود / وانکه نيازموده‌ای، راز مگو به پيش او». وسط این ماتم، گير افتاده‌ام از هر سو ميان نامحرمان نامعتمدی که می‌خوانند و نمی شود و نباید راز به پیش‌شان… ولی تو را فردا می‌برند نشابور… من اين‌جا هر شب، آيینی دارم برای خودم. آيینی که تنها همراه و مهم‌تر هم‌نفس‌اش فقط خودت می‌توانستی باشی. و نيستی. نيستی. باز هم نیستی… و من تنهاتر شدم. این پاره‌ی بزرگ، این درخت تنومندی که میان این باغ فروافتاده، تصویر ناخوشی است. حال‌ام ناخوش است. مرا ببرید یک جایی. مرا ببرید.

پ. ن. امروز، روز همراهی تن توست تا جایی که جسم‌ات آرام بگیرد. انگار جهان از نغمه‌های تو پر است. مثل من که پيش چشم‌ام با آن قامت خدنگ راه می‌روی.

پ. ن. ۲. شما که می‌آييد اين‌جا، به حرمت پرویز فقط گوش بدهید و برويد. انتظار هم نداشته باشید اين تصنیف‌ها هميشه همین‌جا باشد. این‌ها جای الرحمن ماست. بگذارید کمی سوگ‌واری کنیم با خودمان.

پ. ن. ۳. اين تاریخ‌ها ديگر هیچ وقت فراموش نمی‌شوند: ۲۴ آبان ۱۳۷۹ و ۲۸ آذر ۱۳۷۹.

  1. Anonymous says:

    داریوش جان دل من هم تنگ است خیلی هم تنگ است ولی کوچک شده ام خیلی کوچک آنقدر که هیچ کس و هیچ چیز سراغی از من نمی گیرد حتی بغضی.شکر گزار باش همراهی بغضت را، خدا صبرت دهاد.

  2. سلام. هر کسی لایق آرمیدن در کنار عطار رو نداره. به جز بزرگانی مثل زنده یاد مشکاتیان که دیگه مانند ندارند

  3. آذین says:

    صبوری کن برادر صبوری.

  4. سلام. ممنون بابت نوشته و نیز نواهای ماندگاری که شریکمان کردی. به شما تسلیت می‌گم.
    توی این نواها، جان عشاق چیز دیگری است. مرا می برد به پاییز. به آذر. به عاشقی. به غم. به دوستی. به شور. به زندگی.
    ممنون از پرویز مشکاتیان و خاطره‌های خوشی که برایمان گذاشت. روان اش شاد

  5. فلورا says:

    داریوش عزیز
    غم هجران پرویز رو باید به سبک زندگی خودش با شوریدگی و شیدایی و خراب شدن در وادی عشق تاب آورد همین کاری که شما در پیش گرفته اید.
    زهجرانت هزار اندیشه دیرُم
    همیشه زهر غم در شیشه دیرُم
    ز ناسازی بخت و گردش چرخ
    فغان و آه و زاری پیشه دیرُم
    دل دیوونه ام دیوونه تر شی
    خراب خونه ام ویروونه تر شی
    چه شبهایی که گردون رو بسوزوم
    که آه سوته دیلان کارگر شی

  6. زهرا says:

    آقای محمدپور. دست‌ام نمی‌رود بنویسم «تسلیت می‌گویم». چنین سوگ‌های بزرگی با هیچ‌چیز آرام نمی‌گیرند. اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاد.
    شنبه صبح در نیشابور به خاک می‌سپارندش. شرکت می‌کنم و شما را به یاد خواهم داشت.

  7. nikan says:

    کاش میشد سر خاکش بروید. دل آدم را تسکین میدهد.

  8. محمد رضا says:

    داریوش جان مرسی. سنگ تمام گذاشتی. اقا پرویز دست مریزاد این رسمش نبود! تو این روزهای دلگیر مارو تنها گذاشتی!دیگه به سنتور کی گوش بدیم اخه؟ گوش بسپاریم به نوای غم انگیز زمانه. مرگ چقدر دوست داشتنی شده!

  9. وحيد says:

    سلام
    خوش به حالتون که استاد را از نزديک ديديد. ما چي بگيم؟
    من که ۱ دقيقه تو کنسرت سال ۸۳ به زور توانستم ايشان را ببينم…
    ولي واقعا اينو ميگم شوکه شدم … باورم نميشه.
    چشم دوخته بودم به کنسرت دوباره ايشان با استاد شجريان. واي خداي من. دل ما را بد جور سوزوندي. هميشه آرزو داشتم يک روز برم خدمت استاد فقط يک سوال ازش بپرسم که اين احساسو توي آهنگاش از کجا مياره که اينجوري آدمو آتيش ميزنه؟ …
    افسوس

  10. احمد مستنبط says:

    از شمار دو چشم یک تن کم
    وز شمار خرد هزاران بیش
    روحش شاد

  11. Sara says:

    با سلام
    ما عادت هر روزه کردیم روی سایت شمآبیاییم و این نواهای دل نواز وجانبخش را گوش بدهیم، خواهشمندیم انرا در گوشه ای ازسا یت تون همیشگی اش کید همچنان که مشکاتیان در گوشه دل هایمان همیشگی شد تا بشود به باز هم رفتن و ماندن ادامه داد .” مرده آن است که نامش به نکویی نبرند” !
    پاینده باشید

|