۳

بیانیه‌ی ۱۸ موسوی؛ تبلور یک سال مبارزه

بارها در یک سال گذشته این نکته را نوشته‌ام که میرحسین موسوی الگویی است از رهبری سیاسی اخلاقی، مسؤولانه و خردمندانه. این میرحسین دیگر میرحسینی نیست که پیش از انتخابات می‌شناختیم. ما هم دیگر انسان‌های پیشین نیستیم. میرحسین و ما، با هم و در کنار هم روییده و بالیده‌ایم. اکسیر این مبارزه جان‌های بسیاری را گداخته و زر کرده است. در یک سال گذشته، به طور میانگین هر ۲۰ روز میرحسین موسوی بیانیه‌ای صادر کرده است (مصاحبه‌ها و دیدارهای مختلف او را اگر کنار بگذاریم) و هر بیانیه مفصلی و مقطعی از پیشروی جنبش سبز است. اینک بیانیه‌ی ۱۸ موسوی با آن عنوان برانگیزاننده و حماسی، نمونه‌ای تازه است از یک درخشش فکری و سیاسی بدیع.

جنبش سبز بر خلاف تبلیغات سنگین رسانه‌ای حریف و نیرنگ‌های امپراتوری دروغ پیوسته در بالیدن و قد کشیدن بوده است. دروغ‌سازان یک بار در لشکرکشی سازمانی‌دهی‌شده‌ی ۹ دی زمزمه‌ی «دفن فتنه» را سر دادند و دیری نپایید که خود دریافتند که نه دفنی رخ داده است و نه «فتنه»ای از میان رفته است. ناگزیر همان سرود را بار دیگر در ۲۲ بهمن سردادند. اردوکشی مهندسی‌شده‌ی ۲۲ بهمن هم نتوانست آن مدفون ادعایی‌شان را خاموش کند و هم‌چنان نفسِ گرم و آتشین این سبزهای زخم‌خورده بر می‌آمد. ۲۲ خرداد رسید و با پیام لغو راهپیمایی از سوی میرحسین و کروبی، نقشه‌ی خشونت‌گستری و نیرنگ تازه‌ی آن‌ها نقش بر آب شد، اما هم‌چنان ناگزیر به اعترافی تازه شدند: دیگر این بار فتنه‌ی سبز را دفن کردیم! این اعتراف معنای روشنی داشت: همه‌ی سرودهای قبلی دستگاه کودتا صداهایی ناموزون بود و خودِ دروغ‌سازان هم نتوانسته بودند دروغ‌شان را باور کنند. غائله‌ی ۱۴ خرداد در برابر سید حسن خمینی نتیجه‌ی معکوس داد و خروشی از علما و مراجع برآورد. ناگزیر متوسل به حمله‌ی وحشیانه به بیت صانعی شدند تا باقی مراجع حسابِ کار خود بکنند و این نطفه‌ی خشونتی که بستند هنوز به بار ننشسته و پاسخ نگرفته است. این هم از خطاهای مهلک دستگاه کودتاست. شاید درست‌تر باشد که بگویم موفق‌ترین رهبران جنبش سبز را باید در میان زمام‌داران کودتا جست‌وجو کرد که بی هیچ کوششی و با کمترین هزینه‌ای از سوی ما گام‌به‌گام ملت را به امیدهای‌شان نزدیک‌تر می‌کنند. این خطای تازه‌ی دستگاه کودتا سرآغاز عمیق‌تر شدن شکاف‌هایی است که رخنه‌های عظیم‌تری را در پیکره‌ی این دستگاه بی‌اخلاق، دروغ‌پرور و بی‌تقوا می‌اندازد.

اما سخن بر سر بیانیه‌ی موسوی است. با خود می‌اندیشیدم که این همه پختگی و بلاغت را در کدام حرکت آزادی‌خواهانه در صد سال اخیر ایران می‌توان جست‌وجو کرد؟ تحولاتی که در پهنه‌ی جامعه و در صحنه‌ی جهانی رخ داده است ناگزیر این جنبش را از سایر حرکت‌ها متمایز می‌‌کند. اما درایت و هوش‌مندی موسوی را ببینید که در این بیانیه چگونه خرد و عاطفه را در کنار هم می‌گذارد. این بیانیه آمیزه‌ای است از احساس و ایمان و عقلانیت و حکمت. گاهی اگر ندانیم که داریم بیانیه‌ی موسوی را می‌خوانیم این تصور به آدمی دست می‌دهد که به نسخه‌ای صیقل‌خورده و بدیع از قانون‌ اساسی ایران رسیده‌ایم. مضامین همگی تازه نیستند و مهم‌ترین رؤوس این منشور سبز برجسته کردن بخش‌های حقوق ملت در همین قانون اساسی فعلی است اما به رسمیت شناختن تفاوت‌ها و تأکید بر حقوق برابر بخش‌های مختلف جامعه‌ی ایرانی، وجهه‌ای تازه به این بیانیه می‌دهد.

از این مهم‌تر، به گمان من، فروتنی و تواضع موسوی است. موسوی خود بهتر می‌داند که چه وزنی در رهبری جنبش سبز دارد. تا این‌جا یک بار از زبان او نشنیده‌ایم که نقش خود را به عنوان یک فرد برجسته کند. او همواره خود را برادر و همراه جنبش سبز نامیده است. اکنون هم که منشوری پیش چشمِ ملت می‌گذارد، آن را «متن پیشنهادی» می‌خواند و می‌گوید که «به توصیه دوستان منشوری برای هماهنگی و همدلی بیشتر و تقویت هویت مشترک جنبش سبز تهیه شده که در ادامه این مقدمه تقدیم می‌شود». این بیانیه آمیزه‌ای است از شعر و نثر؛ تلفیقی است از نگاهِ حکیمانه‌ای به امر سیاسی و باورِ ایمانی-ایرانی. او می‌گوید: «این متن قدم اولین است و جنبش سبز در سیر تکاملی خود انشاءالله متن کاملتر و زیباتری خواهد آفرید». باید این درایت و تواضع را از بُن جان ستود. جایی که ادعای کمال و بی‌عیب بودن در خیال کسی که در کسوت رهبری است بیاید، باید از آینده‌ی آن جنبش هراس داشت (یا این‌ بخش را بخوانید: «جنبش سبز، یک حرکت اجتماعی فراگیر است که هرگز خود را مبری از خطا نمی‌انگارد و با نفی هرگونه مطلق‌نگری شرک‌آلود، بر گسترش فضای نقد و گفتگو در درون و بیرون جنبش تاکید دارد. دیده بانی سیر حرکت و تحول جنبش از سوی همه فعالان و به خصوص صاحبان اندیشه و عمل امری حیاتی است که می‌تواند جنبش را از لغزش به ورطه تمامیت‌خواهی و فساد بر حذر دارد»). این فروتنی و این گشودگی به روی خردِ جمعی، سرمایه‌ای کم‌یاب است به ویژه در میان ما ایرانیان. این را باید قدر دانست و آن را پررنگ‌تر کرد.
به نظر من، کاری که این بیانیه می‌کند، هم‌سو کردن و متحد کردن جنبش سبز حول آرمان‌های واحدی است که می‌تواند به مثابه‌ی چتری بر سر همه‌ی آزادی‌خواهان و عدالت‌جویان باشد. گاهی اوقات وقتی سخنان میرحسین را می‌خوانم شک می‌کنم که این‌ها نوشته‌های خودِ من است و از زبان و قلمِ من صادر شده است. این حس، حس مشترکی است که از بسیاری شنیده‌ام. میرحسین زبانِ حال همگی ما شده است. چیزی که در دل‌های همگی ماست بر زبان او جاری می‌شود و به شیواترین و بلیغ‌ترین بیانی به تحریر در می‌آید. آن‌چه در این بیانیه می‌بینیم، نسخه‌ی صیقل‌خورده و اندیشیده‌شده از چیزی است که آینده‌ی ما را رقم می‌زند. اعتدال، توازن، واقع‌بینی و هوش‌مندی به آسانی در یک بیانیه‌ی سیاسی جمع نمی‌شوند. مطمئن‌ام که این روزها هر چه بیشتر در این بیانیه تأمل کنیم، نکات درخشانی را در آن خواهیم یافت که در بار اولِ‌ خواندن‌اش به آن نرسیده بودیم. میرحسین می‌گوید وقت آن رسیده است که شعارِ «هر ایرانی یک ستاد» به «هر ایرانی یک جنبش» تبدیل شود. من در این بیان، نفی سودای ریاست و هوس سروری را می‌بینم. رهبری که بتواند نفی کیش شخصیت کند و چنین فروتنانه در میان و در متن ملتِ خویش بایستد، رهبری است کم‌یاب بلکه نایاب.

می‌خواهم درباره‌ی مسأله‌ی رهبری جنبش هم زمانی به تفصیل بنویسم. اما به اجمال، فقط این نکته را می‌گویم که به نظر من جنبش سبز رهبر دارد. میرحسین موسوی و مهدی کروبی رهبران صفِ اول این جنبش‌اند. هر یک توانایی‌ها و ظرفیت‌هایی دارند. لذا من این جنبش را بی‌رهبر نمی‌دانم. وسوسه‌ی نفی اتوریته یا اتوریته‌ستیزی که گاهی از آن تعبیر به «بی‌مرکزی» شده است – و به نظر من تعبیری است نادقیق – بیش از هر چیز پهلو به پهلوی آنارشیسم می‌زند. از این زاویه مهم است که در این مقطع از جنبش عده‌ای بنشینند و تاریخ آنارشیسم را به دقت مطالعه کنند. آنارشیسم، همه را برابر می‌خواهد. در آنارشیسم همه رهبرند و همه مساوی. اما جنس جنبش سبز، جنس آنارشیسم نیست. هر چه زمان بیشتر می‌گذرد، خصلت میانه‌رو و خردمند جنبش سبز آشکارتر می‌شود و حواشی و زوائد آن هویداتر. آرام‌آرام آن‌ها که از قافله عقب مانده‌اند به این کاروان می‌پیوندند و آن‌ها که تند رفته‌اند و تند می‌روند در خواهند یافت که راه عزت و کرامت این ملت از بلند گفتن و درشت گفتن و با شتاب رفتن نمی‌گذرد. (بد نیست کسانی که این همه بر سر «رهبری جنبش» جنجال می‌کنند و نام میرحسین موسوی فغان‌شان را بلند می‌کند، این کارتون هوش‌مندانه و زیبای مانا نیستانی را ببینید).

بیانیه‌ی ۱۸ موسوی، نقطه‌ی کانونی جنبش سبز است و منشوری درخشان از اندیشه‌ی سیاسی حکیمانه‌ای که در قرن بیست و یکم به کار ما می‌آید. جنبش سبز، حرکتی است آرام و نهضتی است که به تدریج در بساط ستم رخنه می‌کند:
چو آب آهسته زیرِ کَه در آیم
بناگه خرمنِ کَه در ربایم!
۸

جنبش سبز؛ رستاخیزی آگاهی‌بخش

این یادداشت، نخستین بار در مردمک منتشر شده است. همان یادداشت را با تغییرات اندکی بازنشر کرده‌ام (و با توجه خاص به مسأله‌ی جنسیت چند کلمه را به آن افزوده‌ام).

سالی که گذشت، سال زخم‌ها و مرهم‌ها بود. سال حسرت‌ها و امیدها بود و سال آگاهی و رستاخیزی تازه برای ملت ایران بود. از همه‌ی این‌ها گفتن بدون انگشت نهادن بر تکثر و تنوع ملت ایران میسر نیست. این تکثر و تنوع را می‌توان در آرایش گروه‌های مختلف سیاسی در کشور دید. آرایش نظامِ سیاسی فعلی کشور بدون هیچ تردید به سوی یکدست کردن و یکپارچه کردن صداهای مختلف رفته است. نوع برخورد خشن، تندخویانه و سرکوب‌گرانه‌ی قدرتِ حاکم با هر که جز او و متفاوت با او می‌اندیشد، اظهر من الشمس است: وجود بالفعل تنوع و تکثر در جامعه‌ی ایرانی، اتخاذ موضعی کثرت‌گرایانه و مداراجویانه را از سوی قدرت نتیجه نمی‌دهد. درست بر عکس، ساختار قدرتِ فعلی به گونه‌ای است که تکثر و تنوع را خطر می‌بیند و تا جایی پیش می‌رود که حتی همان شماری را که خود به عنوان گروه‌های متفاوت به رسمیت شناخته است (از طریق آمار اعلام شده – و به زعمِ مخالفان مخدوشِ – وزارت کشور در انتخابات ریاست جمهوری)، رسماً نادیده می‌گیرد و به تلخ‌ترین زبان و با درشت‌ترین عمل با مقابله با آن‌ها بر می‌خیزد. تمامِ این‌ها حکایت از جنبه‌ی تاریک رخدادهای یک سال گذشته دارد. یک سال گذشته، سال رنج و حسرت و درد بوده است. اما امیدهای بسیاری در بوته‌ی همین رنج‌های متولد شده‌اند. پس جا دارد که ببینیم جنبش سبز تا این‌جا چه است و چه دستاوردی داشته است.

جنبشی که خواسته‌های‌اش پس از انتخابات در یک پرسش ساده رقم خورد و پاسخ «رأی من کو؟» را با شفافیت و آرامش و سکوت می‌طلبید، پاسخی جز سرکوب و خشونتِ عریان و پرونده‌سازی‌های گسترده و قتل و شکنجه و تهدید ندید. این پرسش با تمام مسأله‌های پیش و پس از انتخابات گره خورد: رواج دروغ و تهمت در جامعه، ریاکاری به نامِ دین، استبداد و بیداد به نام حفظ نظام حکومتی، گره خوردن سیاست قدرت‌مندان و تباهی‌ها و تزویرشان به اسمِ اسلام و مسلمانی، بی‌کفایتی و سوء‌تدبیر مسؤولان حکومتی، آسیب دیدن سریع مشروعیت و اقتدار نظام به دنبال واکنش‌های عصبی و خشماگین قدرت سیاسی، نادیده گرفتن حقوق مشروع و مصرح در قانون کشور و بسی خلل‌های دیگر که پس از برخورد سهمگین نیروهای نظامی و امنیتی با لایه‌های مختلف مردم، عمق بیشتری پیدا کرد.

سخن گفتن از «جنبش سبز»‌ کار آسانی نیست به دلیل این‌که چیزی که به نام جنبش سبز شناخته شده، همراهان، دوستداران، مدعیان، حریفان و دشمنان متکثر و بی‌شماری دارد. در نتیجه، جایی که قرار باشد هویت جنبش سبز تعریف شود، افراد زیادی ادعای سهم یا طلب افتخار از جنبش سبز می‌کنند و گروه‌های بسیاری هم جنبش سبز را تبلور تمامی خواسته‌های دشمنانِ خود می‌شمارند. اما هم‌چنان می‌توان خطوطی مهم را در جنبش سبز برجسته کرد که می‌توان با اطمینان گفته از ویژگی‌های ممتاز جنبش سبز است.

۱. جنبش سبز، اعتراض‌اش را با تمسک به اصول قانونی مربوط به حقوق ملت که در قانون اساسی جمهوری اسلامی مندرج است رقم زد. یعنی اعتراض‌های جنبش سبز محملی قانونی دارد و برای به میدان کشیدن این اعتراض‌ها نه نیازی به براندازی دارد و نه حاجتی به مداخله‌ی بیگانگان. اصول معطل‌مانده‌ی قانون اساسی که به مصادره‌ی قدرت در آمده است و پیوسته قدرت‌مداران در پوشاندن یا تفسیر معوجّ آن کوشش می‌کنند، همان چیزهایی است که در زبان موسوی از آن تعبیر به «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» شده است.

۲.  جنبش سبز خشونت‌ستیز و خشونت‌گریز است. درست است که در هر جریان اعتراضی وقتی گروه‌های مختلفی در غوغای اعتراض‌ها به آن می‌پیوندند و خواسته‌ها و آمال شخصی یا جناحی خود را می‌جویند ابهاماتی پدید می‌آید، اما گوهر درخشان جنبش سبز که آرام‌آرام جای خود را در زبان و ادبیات این جنبش باز می‌کند، از خشونت گریزان است و به سوی اعتدال در اندیشه و عمل می‌رود.

۳. جنبش سبز کثرت‌گراست و تفاوت‌های قومی، فرهنگی، اعتقادی، زبانی، جنسیتی و فکری بخش‌های مختلف ملت ایرانی را به رسمیت می‌شناسد. این گشوده بودن به سوی تفاوت‌ها، دستاورد بزرگی است که در گفتار و کردار نظام حاکم نه تنها دیده نمی‌شود بلکه مصادیق خلافِ به رسمیت شناختن تکثر، از سر تا پای سخن و عمل آن‌ها مشهود است. جنبش سبز، خود را بر مبنا و پایه‌ی به رسمیت شناختنِ دیگری معنا کرده است. جنبش سبز آغاز زدودن تقسیم‌بندی‌های «ما»/«دیگران»، «خودی»/«غیر-خودی»، «مذهبی»/«سکولار»، «مرد/زن» است و سنگ‌بنای عبور از تمایزهای مصنوعی و تفرقه‌افکن است.

۴.  جنبش سبز حرکتی انقلابی، بنیان‌کن، سریع و شتاب‌زده نیست. جنبش سبز هم در قابلیت‌های‌اش و هم در فرجامی عملی‌اش، جنبشی است آهسته و پیوسته. گره خوردن جنبش به ضرب‌آهنگ عادی و روزمره‌ی زندگی انسان‌ها و زیستن‌شان در بوته‌ی دشواری‌ها و اتکاء به صبر و امید، نقطه‌ی ثقل این جریان است. در نتیجه، این جریان از همین منظر و معبر، راه‌اش از حرکت‌های رادیکال و افراطی – از هر سوی و با هر تعلق سیاسی و فکری – جدا می‌شود.

۵. این جریان، نوید-دهنده‌ی معیاری تازه در رهبری سیاسی است و توانسته است مؤلفه‌های مهمی را برای معرفی یک الگوی اخلاقی برای رهبری سیاسی معرفی کند. معیارهای اخلاقی رهبری سیاسی، چنان که در زبان و عمل میرحسین موسوی هویداست، چنان گنجایش و فراخنایی دارد که می‌تواند ورای جناح‌بندی‌های سیاسی، دینی و فکری مختلف، نقطه‌ی مشترکی برای همبستگی و همدلی ایرانیانی باشد که از بیداد، قانون‌گریزی،‌ سالوس و ریا، تمامیت‌گرایی و تبعیض به نام دین و نظام به ستوه آمده‌اند.

۶. این خیزش مردمی گوهری برابری‌طلب دارد و مبارزه با تبعیض، در کانون خواسته‌های‌اش قرار دارد. مبارزه برای زدودن تبعیض و نابرابری، در سایه‌ی دو مفهوم کلان و بلند عدالت و آزادی قرار دارد. عدالت و‌ آزادی، تبعیض‌بردار نیستند و نمی‌توان عدالتی را که برای عده‌ای فراهم شده، از عده‌ای دیگر دریغ کرد. آزادی گزینشی که تنها در انحصار گروهی خاص قرار بگیرد، آزادی استبداد است، نه آزادی انسان. با این مقدمات، می‌توان این نکته را نتیجه گرفت که مسیر حرکت جنبش سبز، به سوی بازگرداندن کرامتِ انسان است. این کرامت، در سال‌های گذشته، با سیاست‌های قدرت‌مدارانی که نزدشان منصب سیاسی (که توجیه دینی هم یافته است) بر عزت و حرمتِ انسان اولویت دارد، پای‌مال شده است. جنبش سبز، جنبشی است انسانی

۷. جنبش سبز، نهضتی آگاهی‌بخش است. آگاهی با رهایی و آزادی نسبتی مستقیم دارد. این آزادی، «خبر» را هم شامل می‌شود. جنبش سبز، حرکتی است برای آزاد کردن خبر از حبس تبلیغات یک‌جانبه و جو‌سازی‌های رسانه‌ای قدرت. کلید سلطه‌ی قدرت در کشورِ ما انحصار رسانه در دست گروهی خاص و وابسته به قدرت بوده است. شکستن این انحصار از طریق ایجاد شبکه‌های گسترده و متنوع اجتماعی که با فروافتادن هر یک، شبکه‌ای تازه از خاک فروافتادگان سر بر می‌زند، مهم‌ترین شاهد بر پا گرفتن بذر آزادی خبر و تکثر و تنوع منابع آگاهی‌بخش است.

۸. شاید مهم‌ترین دستاورد سیاسی جنبش سبز، فروریختن ترس است. قدرت سیاسی دیگر هیبت، عظمت و رعب‌آوری پیشین را ندارد. شکستن اقتدار قدرت سیاسی و از میان رفتن بیم و هراس مردم از بلند سخن گفتن با حاکمان و انتقاد از آن‌ها، دستاوردی است که به سادگی میسر نمی‌شد اما اکنون به خاطر جنبش سبز تبدیل به سنت شده است. سنت امر به معروف و نهی از منکر به مثابه‌ی ابزاری برای تحقیر و سرکوب مردم از دست قدرت گرفته شده است و تبدیل به وسیله‌ای رهایی‌بخش در دستان منتقدان قدرت و ناصحان سیاست‌مداران شده است.

نکات بالا را می‌توان به شیوه‌های مختلف بسط داد. بخشی از این نکات را می‌توان به صورت خواسته یا آرمان‌های جنبش سبز طرح کرد. اما در غیاب پژوهشی جامع و دقیق، به خاطر مسدود بودن روزنه‌های خبری، با مرور بر رخدادهای یک سال گذشته، می‌توان به اجمال به نتایج بالا رسید. اگر بپذیریم که جنبش سبز، جنبشی است درازمدت که اهداف‌اش به آرامی محقق می‌شود، می‌توان با رضایت خاطر بیشتر، دستاوردهای بالا را به عنوان غایات جنبش سبز پذیرفت.
۲

جنبش سبز و جنبش زنان – ۱

جنبش زنان کجای جنبش سبز ایستاده است؟ کدام یک به دیگری مدیون است؟ آیا خواسته‌های یکی در تعارض با دیگری قرار دارد؟

پیش از این‌که نظرم را درباره‌ی سؤال‌های بالا بگویم، خوب است چندین قرن در تاریخ به عقب برگردیم. هنگامی که پیامبر اسلام به نبوت مبعوث شد، گروندگانِ به او و حامیان اولیه‌اش در میان سه گروه مشخصِ جامعه‌ی عربی زمانِ او جای داشتند: ۱. زنان؛ ۲. جوانان؛ ۳. بردگان. هر کدام ازاین سه گروه به دلایل مختلفی به او گرویده بودند (هر چند نقطه‌ی کانونی اتحادشان ایمان به اسلام بود). زنان وضع کمابیش روشنی داشتند. مشهورترین و شناخته‌شده‌ترین زمینه‌ای که باعث می‌شد زنان به او گرایش پیدا کنند، سنت‌های جاهلی اعراب بود. دفنِ دختران و شرمساری اعراب از داشتن فرزندِ دختر، نقطه‌ی مقابل دعوتِ او بود. زنان ناگهان حقوقی پیدا کرده بودند که پیش از او در جامعه‌ی عربی بی‌سابقه بود. جوانان در جامعه‌ای که شیخوخیت عربی اعتبار و ارزش را در سال‌خوردگان و سران قبایل می‌دید، نقطه‌ی چرخشی در دعوت محمدی می‌دیدند. بردگان هم گروهی بودند که وقتی با دعوت اسلام روبه‌رو شدند، حقوق و امتیازاتی یافتند که پیش از محمد از هیچ کدام از آن‌ها برخوردار نبودند. در نتیجه، جذب شدن این گروه‌ها به دعوت پیامبر اسلام عجیب نبود و البته قابل‌تأمل هم هست.

از این حیث، دو اتفاق مهم در تاریخ سیاسی معاصر ایران، به دعوت نبوی شباهت دارد (شباهت البته شباهت صوری و محتوایی است و بدیهی است که شخصیت‌ها هم نه شباهتی به هم دارند و نه قابل قیاس‌اند). دوم خرداد و انتخاب محمد خاتمی به ریاست جمهوری بر شانه‌ی زنان و جوانان پیش رفت. اتفاق مشابهی در جنبش سبز افتاده است. گروه‌هایی اجتماعی که در ظل سیاست‌های حاکمِ دولت‌های وقت در حاشیه قرار گرفته بودند و محروم واقع شده بودند، به طور طبیعی به این جنبش‌ها پیوستند.

پس از انتخابات ۲۲ خرداد (و حتی در روزهای منتهی به آن)، زنان سهمی بسیار مهم و تعیین‌کننده در پیش بردن جنبش سبز داشتند. عجیب نیست اگر بگوییم جنبش سبز، به وجهی جنبش زنان است. گروهی که در جامعه‌ی ایرانی بیش از هر گروه دیگری از سیاست‌های حکومتی آسیب می‌بیند، زنان هستند. حساسیتی که حکومت به زنان، به جنسیت، به پوشش زنان و روابط جنسی دارد (و به همه‌ی آن‌ها هم رنگ دینی و ایمانی می‌زند)، ناگزیر صف‌بندی مقابل را منسجم‌تر می‌کند.

با آن‌چه در بالا گفته شد و اتفاق‌هایی که در جامعه‌ی ایرانی افتاده است این پرسش پیش می‌آید که آن‌چه که در ایران به عنوان جنبش زنان شناخته شده است کجای این معادله می‌ایستد؟ نخست باید پرسید که «جنبش زنان» دقیقاً شامل چه کسانی می‌شود؟ پیداست که این برچسب یا مقوله‌بندی، مقوله‌بندی دقیق و جامعی نیست. جنبش زنان متکثر است و شامل گروه‌های مختلفی از زنان می‌شود که ارزش‌های متفاوتی دارد. در میان آن‌ها زنانی هستند که مذهبی هستند و باورهای دینی رکنی مهم از زندگی‌شان به شمار می‌آید. زنانی هم هستند که مشهورند به «سکولار» (با همان تعریفی که خودشان از «سکولار» در نظر دارند و عمدتاً قرائتی است که در برابر «دینی» می‌ایستد). زنان دیگری هم هستند که خود را «فمینیست» می‌نامند. وقتی می‌گوییم «فمینیست» باز هم دچار مشکلی مفهومی هستیم. دقیقاً به چه کسی می‌شود گفت «فمینیست»؟ این پرسش کمابیش شبیه پرسشی دیگر است که در فضای سیاسی ایران می‌چرخد: به چه کسی می‌شود گفت «اصلاح‌طلب»؟ اگر به یاد بیاوریم در روزهای منتهی به انتخابات، وقتی که زمزمه‌ی نامزدی میرحسین در محافل سیاسی افتاده بود، «اصلاح‌طلب بودن» میرحسین محل بحث‌های داغ و نقدهای جدی بود تا جایی که «اصلاح‌طلبان» کلاسیک (آن‌ها که پس از دوم خرداد به «اصلاح‌طلب» شهره شده بودند)، از به میدان آمدن میرحسین سخت آزرده‌خاطر بودند و او را به اندازه‌ی کافی «اصلاح‌طلب» نمی‌دانستند. بحث «فمینیسم» هم در ایران کمابیش وضع مشابهی دارد.

آیا مطالبات جنبش سبز موازی با خواسته‌های جنبش زنان است؟ یا جایی در تعارض با آن قرار می‌گیرد؟ برای این‌که تعبیرها روشن‌تر باشد، باید گفت مراد از جنبش سبز کدام گروه است؟ آیا جنبش سبز را از نگاه قدرت مسلط و حاکم می‌بینیم؟ اگر با معیارهای آن‌ها جنبش سبز را بفهمیم ناگزیر بعضی مواضع و اقدامات را هم باید به جنبش سبز نسبت داد که گروه بزرگی از سبزها حاضر به پذیرفتن آن‌ها نیستند. آیا جنبش سبز را باید از نگاه گروه‌های افراطی اپوزیسیون سیاسی خارج از کشور دید؟ و هم‌چنین می‌شود دیدگاه‌های مختلفی را کنار هم قرار داد. اما اگر به تعریف حداقلی مراجعه کنیم که بتواند جنبش سبز را چتری وسیع برای پوشش دادن مطالبات قانونی و به حق مردم پس از انتخابات ۲۲ خرداد معرفی کند، بعضی از اختلاف‌نظرها رفع می‌‌شود. از آن سو، جنبش زنان هم جنبشی است متکثر. هیچ کس نمی‌تواند از میانِ آن‌ها خود را نماینده یا رهبر جنبش زنان معرفی کند (دقیقاً به دلیل تکثر خواسته‌ها و گوناگونی طیف زنانی که در مطالبات زنان چهره‌هایی مهم و مطرح‌اند). هم‌چنان که در سیاست امروزی ایران دوگانه‌ی سکولار-دینی تمایزهای مصنوعی ایجاد می‌کند، همین دوگانه در سطح جنبش زنان هم وجود دارد.

برداشت‌های شعاری و ژورنالیستی از مفاهیم دموکراسی، سکولاریسم و دین، در میان «فمینیست‌ها» نیز همچون گروه‌های مختلف سیاسی، در مشوش کردن فضا سهمی مهم دارد. به باور من، جایی که گروه‌های مختلف فعالان حقوق زنان می‌‌توانند به جنبش سبز بپیوندند، جایی است که به زمینه‌های مشترک و حداقلی مطالبات عنایت بیشتری می‌شود نه این‌که هر گروه سیاسی سقف خواسته‌های خود را – آن‌ها در قالب فهم‌هایی خدشه‌پذیر و کلی‌گویانه – مترادف با تمام مطالبات جنبش سبز بدانند. هر جا که به سوی مطالبات حداکثری از هر سویی برویم، به نقطه‌ی افتراق گروه‌های مختلف از جنبش سبز می‌رسیم. نمونه‌‌های این افتراق‌ها زیاد است: گروه‌هایی که تصور می‌کنند جنبش سبز، جنبشی است برای براندازی نظام جمهوری اسلامی و «انقلاب کردن»، نخستین گروه‌هایی هستند که از جنبش سبز فاصله می‌گیرند و تلقی درستی از سرشتِ جنبش سبز ندارند. عجیب هم نیست اگر این گروه‌ها از جنبش سبز دلسرد شوند یا گمان کنند که جنبش سبز مسیری جز مسیر تحقق خواسته‌های آن‌ها را می‌پیماید. گروه‌هایی که درکی ارتدوکس از سکولاریسم دارند و مطلوب‌ترین نظام حکومتی ایران را نظامی «سکولار» می‌دانند که در آن دین به عرصه‌ی خصوصی می‌رود و کانون همه‌ی پرسش‌ها موضع‌گیری در برابر دین می‌شود و کثرت‌گرایی و اعتنا به تنوع فرهنگی، قومی، جنسیتی و دینی جای خود را به مونیسمی تهاجمی در لباس سکولاریزاسیون می‌دهد، طبعاً در نقطه‌ای دیگر با جنبش سبز دچار مشکل می‌شوند.

من جنبش سبز را جنبشی مدنی می‌دانم. تعبیر «جنبش مدنی» را برای این جنبش تعبیری می‌دانم که هم کم‌خطر است و هم استعداد کمتری برای برداشت‌های غلط‌انداز و مشکل‌آفرین دارد (و از همین منظر تعبیر «جنبش دموکراتیک» را برای جنبش سبز هم نادرست می‌دانم و هم حاکی از فهمی نادرست از دموکراسی). در جنبش مدنی، حقوق مدنی و شهروندانی ایرانیان متجلی است. مقوله‌ی کلان‌تر حقوق شهروندی، حقوق زنان را نیز مانند حقوق سایر گروه‌ها در ذیل خود دارد و کمتر به سوی مقوله‌بندی‌های مونیستی می‌رود. جنبش دموکراتیک، به خاطر تعبیر سنگین و پرابهام و جنجال‌آفرین «دموکراتیک» (که پیش‌تر در این‌جا به تفصیل درباره‌اش نوشته‌ام) باعث افتراق می‌شود و نه کمکی به جنبش زنان می‌کند و نه کمکی به جنبش سبز. اگر خصلت مدنی جنبش سبز را خصلتی یاریگر برای احقاق حقوق شهروندی ایرانیان بدانیم، به همان خواسته‌هایی می‌رسیم که در حالتی خوش‌بینانه در ذیل تعبیر «دموکراتیک» هم گنجاندنی است. فمینیسم رادیکال و حداکثری، ناگزیر به خاطر خصلت مونیستی و ضد-کثرت‌گرای‌اش از جنبش سبز فاصله می‌گیرد. فمینیسم ضد-کثرت‌گرا فمینیسمی است که برای احقاق حقوق زنان، نقطه‌ی ثقل‌اش تفاوت‌اش با مردان است و پارانویایی عجیب نسبت به حتی کلمه‌ی «مرد» دارد (این گونه از فمینیسم نه برساخته است و نه خیالی؛ خیلی هم واقعی است و نمونه‌های زیادی دارد). این نوع فمینیسم شباهت غریبی دارد به سکولاریسمی که تمام مواضع معرفتی و هنجاری‌اش در نسبت با دین تعریف می‌شود. من جنبش سبز را جنبشی کثرت‌گرا می‌دانم که طیف متنوعی از گروه‌های مختلف قومی،‌ زبان، دینی، جنسیتی و سیاسی را در خود جای می‌دهد و مبنای داوری‌اش این تمایزها نیست.
۴

ترس در چشمان قدرت، دلیری در دل‌های مردم

فرا رسیدن سالگرد انتخابات ۸۸، هراسی در وجودِ قدرت حاکم انداخته است. عجیب نیست اگر حاکمیتِ سیاسی به خواسته‌ی مشروع سبزها برای راهپیمایی پاسخ مثبت ندهد و کمترین تلاشی برای تضمین حقوق قانونی آن‌ها در راستای اصول مصرح قانون اساسی نکند. دلیل این خودداری روشن است. چرا حاکمیت سیاسی که تمام منافذ اطلاع‌رسانی را قبضه کرده است و اساس استمرار قدرت‌اش قلب حقیقت و محدود کردنِ آگاهی‌هاست، اجازه‌ی وقوعِ برنامه‌ای را بدهد که می‌تواند به بلیغ‌ترین وجهی بنیان خبرتراش و تحریف‌گر امپراتوری دروغ را افشا کند؟
قدرت‌های نظامی و امنیتی تنها کاری که می‌توانند بکنند ارعاب کسانی است که در یک سال گذشته، به حبس قانون‌گریزان قدرت‌مدار افتاده‌اند. شمارِ آن‌ها که روی حبس، تهدید و شکنجه را دیده‌اند چقدر است؟ این عده – که طیف‌های مختلفی را شامل می‌شوند – تنها کسری از گروهی هستند که در راهپیمایی ۲۵ خرداد عظمت‌شان را به رخِ قدرت کشیدند. چرا باید یک بار دیگر اجازه دهند که جمعیتی که قابلیت زیادی برای بسیج‌گری دارد پیش چشمانِ ناباور قدرت بایستند؟ چرا کسانی که با هزینه کردن تمام منابع و ثروت‌های عمومی و ملی، نمایش‌های مهندسی‌شده‌ی شش-هفت ماه گذشته را تدارک دیده بودند، بخواهند اجازه بدهند که ضعفِ راهپیمایی‌سازی‌شان – با وجود بهره‌مندی از همه‌ی امکانات عمومی – بر آفتاب افکنده شود؟

حاکمیت سیاسی و دولت کودتا از آشکار شدن معترضان و حضور آن‌ها در عرصه‌های عمومی که به دست قدرت مصادره شده است،‌ هراس دارد. امپراتوری دروغ از بر ملا شدن نیرنگ‌ها و خبرسازی‌های‌اش هراس دارد. اگر ماه‌هاست نمایش می‌دهد که «فتنه‌ی سبز» مرده است و آن را دفن کرده، چرا باید کاری کند که خلاف مدعای‌اش ثابت شود؟

این راهپیمایی چه رخ بدهد و چه از آن ممانعت شود، خودِ نشان یک نکته‌ی بدیهی و بلیغ است: قدرت واقعی در دستان نیروهای نظامی و امنیتی نیست؛ قدرت واقعی در دستان مردمی است که اگر قید حبس، تهدید، ارعاب، تهمت تکفیر و بهتان وابستگی خارجی برداشته شود، ناچیز بودنِ هیمنه‌ی قدرت و ثروت را می‌تواند نشان دهد.

این از دستاوردهای مهم جنبش سبز است که ترس را جا به جا کرده است. ترسی که در دل‌های مردم بود، جای خود را به دلیری داده است و به چشمان و هوش و حواسِ قدرتِ مسلط نقل مکان کرده است. این شهامتِ بی‌مثال و جابه‌جایی ترس، تنها یکی از ثمرات جنبش مدنی، حرکتِ سبز و رستاخیز آزادی‌خواهانه و عدالت‌جویانه‌ی مردمِ ماست. مهم‌تر از آن،‌ این حقیقت‌جویی و ایستادگی در برابر خبرسازی و دروغ‌پردازی رسانه‌های حکومتی چیزی است که  در لایه‌های دیگری از مردم که خوش‌باورانه اعتمادی خالصانه و مؤمنانه به دستگاهی داشتند که گمان می‌بردند باید قیام به دفاع از حقیقت کند اما اکنون در جانبِ دروغ ایستاده، آرام‌آرام رسوخ کرده است. این بذر، به بار نشسته است و دیری نخواهد پایید که میوه‌های شیرین آن به کامِ همه‌ی ملت خواهد نشست (چند سال که در قاموسِ زمانی چیزی نیست). حقیقت و آزادی هیچ‌کس را زیان ندارد، حتی دشمنان‌اش را.
جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که آگه‌تر بود جان‌اش فزون
فروپاشی تدریجی بساط خبرسازی و دروغ‌تراشی و ریشه دواندن بذر آگاهی و خبر، جانِ تازه‌ای در مردم می‌دمد. این احیای معنوی، این رستاخیز خبری، کلیدِ برچیده شدن بساط آزادی‌ستیزی و عدالت‌گریزی است. شیشه‌ی عمر دیوان به آگاهی و معرفت شکسته می‌شود. «ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی»!
۴

تغییرِ سبز؛ تغییرِ سُرخ

شاید یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های جنبش سبز، درنگی است که در آن هست: درنگ در ایجاد تغییر. تغییرِ سبز، تغییری سریع نیست. تغییرِ سبز، تغییری است چون رویش گیاهان پس از زمستانی طولانی. تا این بذرها سر از خاک برون کنند و به بار بنشینند، زمانی خواهد گذشت. «تابش خورشید و سعی باد و باران» برای این است که این میوه‌ها به آرامی و آهستگی رسیده شوند. 
نقطه‌ی مقابل تغییرِ سبز، تغییرِ سرخ است. تغییرِ سُرخ، خواهان دگرگونی‌های سریع است. مطالباتی که تحقق‌شان در کوتاه‌مدت اراده می‌شوند، جایی به کشاکش و خون‌ریزی خواهند رسید، مگر این‌که طرف مقابل اساساً از اصرار بر موضعِ آزادی‌ستیز و ضد-عدالتِ خود دست بکشد. تغییرِ سرخ ناگزیر خواهان حساب‌رسی و حساب‌کشی‌های دقیق و موشکافانه است (که در بسیاری جاها به افراط و بی‌انصافی هم کشیده می‌شود) و دگرگونی‌های بطیء یا آرام رضایتی برای جویندگان‌اش نمی‌آورد.
تاریخ نشان داده است که دگرگونی‌های سریع و تغییرهای سرخ، همراه بوده است با رخدادهای ناگواری که در آن اصول مدنی و حقوق اولیه‌ی بسیاری از انسان‌ها در گرماگرمِ حساب‌کشی‌ها و شتابِ استقرار وضعیت‌های تازه پای‌مال می‌شود.
جنبش سبز این بختِ بلند را داشته است که هم به خاطر خردمندی و هوش‌مندی سیاسی رهبران‌اش و هم به خاطر مقاومتِ و در عین‌حال خطاهای پیاپی حریف‌اش به سرعت همه‌ی خواسته‌های‌اش محقق نشده است. اصرارِ میرحسین موسوی بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی، درنگ و تأملِ او در موضع‌گیری‌های مختلف سیاسی، به ویژه وقتی زیر فشار جویندگانِ تغییرِ سرخ قرار می‌گیرد، شکل‌گیری آرام شبکه‌های مختلف اجتماعی و مشخص شدن سره از ناسره و جدا شدن تندروها از میانه‌روها، و بسی نکاتِ دیگر، حکایتِ از حرکتِ آرامِ این جنبش دارد. در حرکت‌های آرام و رویش‌های سبز، کم پیش نمی‌آید که حریفان و مدعیان ناخواسته به یاری جویندگان عدالت و آزادی می‌آیند. سنگِ خاره راه آبِ روان را سد می‌کند اما همین مقاومت یا باعث رخنه کردنِ آرام و تدریجی آبِ روان در سنگِ سخت می‌شود یا اسباب یافتنِ راهی تازه و کم‌خطرتر می‌شود.
حکایت جنبش سبز و فاصله گرفتن‌اش از تغییرهای سُرخ، حکایتِ تبدیل شیر به خون است. این تبدیل، تمثیل‌ها دارد. یک تمثیل‌اش، تمثیل بیولوژیک تبدیلِ خون به شیری است که نوزاد می‌نوشد و قوّت می‌گیرد. تمثیلِ دیگرش، تمثیلی است اسطوره‌ای و پر معنا: تمثیل تبدیل آبِ نیل به خون برای قبطیان. همان چیزی که پیروان موسی را سود داشت، پیروان فرعون را زیان‌آور بود. اگر به اتفاق‌های یک سال گذشته بنگریم و خطاهای مهلک اصحاب قدرت را ببینیم، می‌توان شکاف افتادنِ تدریجی در پیکره‌ی این سنگِ خارا را دید. فهرست بلندی از این خطاها را می‌‌توان آورد. کارهایی که قاعدتاً به منظور تخریبِ سبزها تدارک دیده شده بود اما نتیجه‌ی معکوس در افکار عمومی، حتی در میانِ غیر-سبزها، به جا گذاشته است، در کنار خطاهای استراتژیکی که تحمیل‌شده‌ی مشورت‌ها و سوءمحاسباتِ نیروهای امنیتی بر نظام بود، همه ابزارهایی هستند که اهمیت اعتدال و آهستگی را در جنبش سبز بیشتر از پیش نشان می‌دهد.
راهِ تغییر در جامعه‌ی ایرانی از انقلاب نمی‌گذرد. راهِ تغییر، راهِ سبزی است که در عمیق‌ترین لایه‌های زندگی مردم خانه کرده است و بیش‌تر ریشه می‌دواند. صبر، کلیدِ گشایش است. این بذرها خواهند رویید و درخت‌هایی تناور و ستبر خواهند شد. سبز باشیم و از تغییرهای سُرخ کناره بگیریم.
۷

چرا غزه می‌تواند مسأله‌ی ما هم باشد؟ یا چرا هست؟

سیاست بین‌المللی در بحران است. این بحران تازه نیست. در ایجاد این بحران گروه‌های مختلفی دست داشته‌اند (و بله، یکی از این‌ها همین رییس دولت نهم بوده و هست). اما تنها بحران‌آفرینان بدنامانی نیستند که حقیقت را همیشه به نفع خود مصادره می‌کنند. این تنها احمدی‌نژاد، افراطیون سیاسی و دینی و قدرت‌های بی‌مسؤولیت جامعه‌ی جهانی نیستند که در دامن زدن به این بحران سهم دارند. این‌ها منفرداً یا به طور جمعی مؤید و تقویت‌کننده‌ی این بحرانِ تو در تو هستند.

اتفاقی که برای کشتی‌های امدادی عازم غزه رخ داد، یکی از جاهایی است که می‌توان برای نشان دادن بحرانِ رهبری مسؤولانه در جهان بر آن انگشت نهاد. از یاد نبریم که اگر احمدی‌نژاد با آن زبان تکراری و ادبیات عوام‌فریبانه از اسراییل انتقاد می‌کند، دلیلی نمی‌شود خودش هم اهل اخلاق باشد. در سطح و زبان، همه‌ی کسانی که زبان به انتقاد از توحش اسراییل می‌گشایند، هم‌سو هستند. مشکل جایی درست می‌شود که به عمق و معنای این نقد توجه می‌کنیم.

اما چرا غزه می‌تواند مسأله‌ی ما باشد؟ به یک دلیل خیلی ساده: اتفاقی که برای مردم غزه می‌افتد (یک لحظه حساب «دولت»ها و «قدرت»های سیاسی را از «مردم» جدا کنیم)، همان اتفاقی است که برای بسیاری از ما به طور روزمره رخ می‌دهد؛ همگی قربانی سیاست خشونت و سیاست‌شده‌ی بیدادِ عریان هستیم. برای همگی ما، ابتدایی‌ترین حقوق انسانی زیر پا گذاشته می‌شود. کاری که اسراییل می‌کند، به هیچ وجه غریب نیست. اسراییل عادت دارد به بی‌اعتنایی کردن به جهان (نمونه‌ی مشابه دیگری هم داریم که نه تنها به جهان، بلکه به قانون، به اخلاق، به خرد و به انسانیت هم بی‌اعتناست). این تحقیر اخلاق و بی‌اعتنایی کردن به قانون و مدنیت است که هول‌ناک است. غزه، از آن جهت مسأله‌ی ماست که در آن اخلاق، انسانیت و مدنیت زیر پا گذاشته می‌شود. مهم نیست که درجه و شدت و ضعف این بی‌اعتنایی به حرمت و کرامتِ انسان و آداب زندگی مدنی چقدر است یا از سوی چه کسی رخ می‌دهد. شکستن حرمتِ آدمی و خیره‌سرانه حداقل‌های رابطه‌ی مدنی با بشر را زیر پا گذاشتن، از سوی هر که سر بزند،‌ هول‌ناک است. چه اسراییل این کار را بکند، چه حماس. چه احمدی‌نژاد وقیحانه آداب مدنی و اخلاقی را زیر پا بگذارد، چه سیاست‌مداران آمریکایی و انگلیسی. معیار حقیقت، بیرون از این افراد است.

با این اوصاف،‌ جنبش سبز بدون این‌که بخواهد ملعبه‌ی سیاست‌های حکومتی شود که بر مبنای محاسبات، سود و زیان‌ها و تبلیغات داخلی و خارجی‌شان تعریف می‌شوند، می‌تواند و شاید باید با قاطعیت در برابر شکستنِ حرمتِ آدمی، زیرپانهادن قواعد مدنی و قوانین به رسمیت‌شناخته شده و محترم بین‌المللی موضع بگیرد. غزه،‌ از آن‌جایی که غزه است مسأله‌ی ما نیست. غزه تنها به این دلیل مسأله ماست که انسانیت را در آن‌جا می‌کشند؛ من و تو را در آن‌جا می‌کشند. غزه به این دلیل مسأله‌ی ما نیست که یک ایدئولوژی سیاسی در آن تحت فشار است؛ غزه مسأله‌ی ماست چون آدمی مسأله‌ی ماست. غزه مسأله‌ی ماست چون سرنوشت کرامتِ انسان را به سرنوشت سیاست‌ها و تبلیغات جمهوری اسلامی، آمریکا یا اسراییل گره نمی‌زنیم. آدمی، هم‌چنان با یا بدون این «دولت‌»ها معنا دارد. آزادگی انسان، فوق مرزهای دولت‌ها و سیاست‌های آن‌هاست.
پ. ن. هر وقت به ستیزه‌های جنجالی احمدی‌نژاد با اسراییل فکر می‌کنم ناخودآگاه به یاد این بیت مولوی می‌افتم:
خرفروشانه یکی با دگری در جنگ‌اند
لیک چون وانگری متفق یک کارند!

پ. ن. ۲. کل ماجرای حمله‌ی نظامی اسراییل به این کشتی‌ها در آب‌های آزاد هم مشکوک است. گویی اسراییل تعمداً می‌خواهد در منطقه جنگ درست کند. این ماجرا سه بازیگر مهم دارد: اسراییل، ترکیه و ایران (غزه قربانی حاشیه‌ای این دعواست). من فکر می‌کنم استقبال از درگیری یا تحریک به خشونت و جنگ به سود افراطیون تمام می‌شود.

۷

بزرگا مردا که تو هستی!

شکافی در پیکره‌ی ستم افتاده است که ترمیم‌شدنی نیست. صدای در هم شکستن استخوان‌های بیداد است که به گوش می‌رسد و هر که دلی دارد و خردی، نمی‌تواند این نکته‌ی بلیغ را نفهمد. شجریان در این یک سالی که پا به پای مردم ما آمده است، کم سخن گفته است اما همان اندک چنان به موقع و چندان رسا و پرمعنا بوده که کار صدها بیانیه را کرده است. شجریان سیاست‌مدار نیست. عالم علوم سیاسی هم نیست. فعال سیاسی هم نیست. اما هنرمندی است تمام عیار و هر که بگوید شجریان در هنر ایرانی، در موسیقی ایرانی، پهلوانی است بی‌بدیل گزاف نگفته است. هنر او، هنری نبوده که برای خودش باشد، بلکه هنری بوده و هست که به گواهی تاریخ و به شهادت آثارش در پای مردم‌اش ریخته است. «این قیمتی درّ لفظ دری» را در پای خوکان و به تملق و چاپلوسی هزینه نکرده است. همین استغنا و مردم‌شناسی و دردمندی، این بلندی همت و مناعت طبع، کم خصلتی نیست. این ویژگی، سخت کم‌یاب است.
شگفت نیست اگر رسانه‌های کودتا و خبرسازان و دروغ‌‌تراشی که علمه‌ی ظلمه‌اند، در آستانه‌ی پخش فیلمی از زندگی او، استقلال و استغنای او را برنتابند و خود را داورِ عالم و آدم بشمارند و انتظار داشته باشند یلی چون شجریان هم بر آستان قدرت آن‌ها کرنش کند و مجیزشان را بگوید. عجیب نیست اگر فتنه‌ی پلید خود را نبینند و فتنه‌ی بلند و جان‌پرور او و امثال او بیازردشان. آری، شجریان فتنه کرده است و در صف فتنه و آشوب است. اما این آشوب کجا و آشوب ستم‌گران کجا؟ یکی فتنه می‌کند و فریاد بر می‌آورد که حق بگوید و از آدمی دفاع کند و دیگر فتنه می‌کند و دروغ می‌تراشد که ظلمت را و بیداد را مدد کند. دریغ بر آن دیدگان نابینایی که موج‌خیز نامردمی، دروغ، ریا و آدمی‌خواری را نمی‌بینند و خروش دردمندانه‌ی مردم و هنرمندِ دُردانه‌شان را فتنه می‌خوانند و بازی بیگانگان. مگر آن همه خونی که به ناحق ریخته شد هم فتنه‌ی بیگانگان بود؟ تیغ در دست که بود آن زمان؟ ماشه را چه کسی می‌چکاند؟ مگر آن همه جان‌های عزیزی که قربانی انتقام‌جویی و تسویه‌حساب‌های قدرت شده‌اند و تنها جرم‌شان همراهی نکردن با قدرت بوده و اینک در گوشه‌گوشه‌ی این خاک محبوس قفس‌اند، به دستان بیگانه در حبس شده‌اند؟ مگر کلید زندان هم در دست بیگانگان است؟ شگفتا از وقاحت دروغ و دریدگی ستم‌گران که توقع دارند هر که در عالم و آدم است، از شریف و وضیع گرفته تا هنرمند و نویسنده‌، همگی در خدمت تبلیغات و حق‌پوشانی و دروغ‌پروری‌شان باشند!
شجریان در دل این ملت خواهند ماند و دودمان بیداد است که به باد خواهد رفت. ظالمان راه به منزلی نبرده‌اند و نخواهند برد. حکیمانه‌تر از این سخن نمی‌توان گفت که پنج سال و ده سال در پای گذشت زمان و داوری بی‌دریغ و بی‌امان روزگار، افسانه است: «به پای او دمی است این درنگ درد و رنج». سپیده‌ی آرزوهای زلال این ملت سر خواهد زد و «رسیدن هنر گامِ زمان است». شجریان دیگر به چه زبانی باید به شما بگوید که ستم نکنید، حق‌کشی نکنید، خون‌ریزی نکنید، دادگری را در پای منصب دو روزه‌ی دنیا فدا نکنید؟ او که زبان حال این ملت است و مرغ خوش‌خوان غم و شادی‌های ما به چه زبانی باید به شما بگوید که حقیقت در انحصار شما نیست و مردم این کشور چشم دارند و گوش و هوشیارتر از آن‌اند که بازی‌های رسانه‌های شما را بخورند؟
شجریان دلیری کرده است. تردیدی نیست که این دلیری به مذاق قدرت‌پرستانی که شهوت مسند و منصب مست‌شان کرده است و مرگی را که در یک قدمی‌شان ایستاده نمی‌بینند، سخت گران خواهد آمد. دلیری می‌خواهد و زهره‌ی شیر که در برابر این غوغا و هیاهوی ستم و بانگ رعب‌افکن قدرت، قد علم کنی و چنین فروتنانه از رنج‌های ملت‌ات بگویی. دلیری می‌خواهد که در برابر وقاحت و بی‌حیایی آن ناشسته‌رویی که صدای اعتراض ملت را صدای خس و خاشاک می‌خواند، بایستی و از عقاب و عذاب این دستگاه پرسالوس هراس به دل راه ندهی. او نه سیاست‌مدار است و نه سیاست‌باز. اما این اعتزال از سیاست سبب نشده تا چشم از حقیقت فروبندد و آدمیت را خوار بشمرد و راستی، دانایی، ایمان و خرد را حقیر بشمارد. شجریان نه کم گفته است نه زیاد. همین ایجاز و اندک‌گویی، آن هم جایی که می‌توان قلم‌ها فرسود و دل‌ها سوزاند و خردها را گداخت در پای این ستم بی‌کرانه، کار صدها هزار نوشته را کرد. شک ندارم که امشب آن‌ها که در ایران سخنان دلیرانه‌ی شجریان را شنیده‌اند، باز هم چراغ امیدشان را به ایمانی محکم‌تر تیمارداری خواهند کرد و ستم بی‌فروغ‌تر و دروغ بی‌قدرتر خواهد شد. بزرگا مردا که تو هستی! همت پاکان دو عالم با او باد که بندگی دولت دنیا نکرد و هنر را به امنیت و آبروی دو روزه نزد قدرت‌مندان نفروخت!
۵

از افقی بالاتر…

این یادداشت را پیش از بیانیه‌ی موسوی نوشته بودم. اما هم‌چنان انتشار آن را بی‌فایده تلقی نمی‌کنم چرا که گمان می‌برم پرتوی می‌افکند بر جوانب حقوقی قضیه و ضرورت حفظ ظرفیت‌های سیاسی موجود.

۱. اعدام، یکی از حربه‌های مهم دستگاه قضایی ایران بوده است و هم‌چنان هم هست. به هر دلیلی، مجازات اعدام هم‌چنان در دستور کار قضات ایرانی وجود دارد. تفسیرهای موسع و دلبخواهی از قانون، نادیده گرفتن عدالت شکلی و البته بازیچه‌ی قدرت شدن از ویژگی‌های برجسته‌ی این دستگاه قضاست. راه حل‌اش چی‌ست؟ بحث‌‌اش دراز است اما بدون شک حل بحران‌های قضایی در کوتاه مدت میسر نیست.
۲. در پنج اعدام دیروز هر چند جرمِ متهمان (یا به عبارت دقیق‌تر «اتهام» آن‌ها)، مرتبط با رخدادهای پس از انتخابات اعلام نشده، اما بر هیچ عاقلی پوشیده نیست که اجرای این احکام در این مقطع زمانی، تصادفی نیست. ایجاد رعب و هراس، تنها قسمت ظاهری ماجراست. نباید فراموش کرد که ایجاد شکاف و اختلاف در میان کسانی که با این رویه مخالف‌اند (رویه‌ای که هم معارض با عدالت شکلی است و هم منافات با عدالت ماهوی دارد)، بزرگ‌ترین فایده را نصیب گردانندگان چرخِ بی‌عدالتی می‌کند. یکی از دوستان حقوق‌دان نکاتی را نوشته بود که پس از مشورتی که با او کردم، آن نکات را با تفصیل بیشتری چنین بازگو کرد (و تقریر این‌ها برای فهم وضعیت موجود مهم است): «۵ تن از هموطنانمان توسط دستگاه شبه‌قضایی جمهوری اسلامی ایران محکوم به اعدام شدند. اکثراً بحث‌ها بر سر بی‌گناهی ایشان بود که مربوط به عدالت ماهوی است. نکته‌ای که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد، عدالت شکلی در دادرسی است که ضامن عدالت ماهوی بوده و بدون آن، مطابق اصول جهانی دادرسی، صرف نظر از بی‌گناه بودن یا نبودن متهم، به قطع هرگونه محکومیتی ناعادلانه بوده و خود محکوم به بربریت است. از جمله‌ی این موارد، حق دارا بودن وکیل (با تمام جوانب و لوازم آن)، حق دفاع کامل و شنیده شدن، حق آزمودن شاهد، حق مواجهه‌ی رو در رو با متهم کنندگان و تناظر در دعوی است. همچنین برخی اصول حقوقی که در دادرسی کیفری در دستگاه شبه قضایی ایران به کرات نادیده گرفته می‌شوند، عبارت‌اند از اصل برائت، اصل تفسیر مضیق و تفسیر به نفع متهم… در مقابله با وضع موجود در عرصه قضایی (که عموماً هم مربوط به عرصه‌ی کیفری می‌شود در شرایط حاضر تا عرصه‌ی مدنی)، تمرکز اعتراضات باید بر عدالت شکلی قرار گیرد. دلیل، آنکه عدالت ماهوی با مسائل ایدئولوژیک و زیر ساختارهای ارزشی تعریف‌کننده‌ی جرم گره می‌خورد و همین امر دست یافتن به اجماع بر سر مصادیق عدالت ماهوی را دشوار می‌کند. مثلاً، در نظام فکری اسلام، جرائم جنسی جایگاه خاصی دارند؛ درحالی که در نظام‌های لیبرال تا جایی که اثبات نشود روابط جنسی افراد به دیگران ضرر می‌رساند، این نوع روابط اصولاً جرم محسوب نمی‌شوند (مثلا نک. به بحث داغ هم‌جنس‌گرایی در اواسط قرن بیستم در انگلیس که به مباحثات مفصلی بین قاضی لرد دولین و پروفسور هارت- فیلسوف حقوق پوزیتیویست مشهور منجر شد و حاصل آن در کتاب قانون، آزادی و اخلاق جمع شده است. در آنجا هارت با تکیه بر نظریات جان استوارت میل، همان مبنای فوق‌الذکر را در مورد ضرر رساندن به دیگران مطرح می‌کند و بر آن اساس از هم‌جنس‌گرایی که با رضایت طرفین باشد دفاع می کند). اینها همه در حالی است که در زمینه‌ی عدالت شکلی، اجماع مناسبی در سطح جهانی و حتی در میان مسلمانان وجود دارد و باید از این قابلیت بهره گرفت».
۳. اگر به شرایط داخلی توجه دقیق داشته باشیم، حداکثر موضعی که موسوی، کروبی یا خاتمی می‌‌توانند بگیرند، نقدی است به روال قضایی (نقد شکلی) نه دفاع از کسانی که اعدام شدند. در این مقطع حتی مخالفت کردن با نفس حکم اعدام به منزله‌ی یک عمل سیاسی، تنها خاصیتی که دارد صدمه زدن به قابلیت‌های موجود است. هر موضع‌گیری‌ای لزوماً موضع‌گیری اخلاقی یا قابل‌ستایش نیست. هر کسی می‌تواند با بلند کردن صدای خود یا موضع‌گیری در قبال چیزی، گمان کند برای خودش اعتباری اخلاقی کسب کرده یا قهرمان شده است. اما اگر موضع‌گیری در برابر هر اقدامی در هر زمان و مکانی فی‌نفسه مطلوب نباشد و مهم‌تر از نفس موضع‌گیری، تغییر آن چیزی باشد که علیه آن موضع می‌گیریم، آن وقت است که باید بیشتر فکر کرد و موضع‌گیری عاطفی را به تعویق انداخت و پرسید موضع‌گیری سیاسی به چه قصد و نیتی انجام می‌شود و قرار است چه نتیجه‌ای بدهد؟
۴. فراموش نکنیم که اعدام‌های دهه‌ی شصت، زخم عمیقی در روان و آگاهی بخشی از جامعه‌ی ایرانی گذاشته است. این خاطره که بخواهیم یا نخواهیم در ناخودآگاه خانواده‌ی قربانیان یا دوستان و همدلان‌شان می‌ماند، نه تنها زدودنی نیست بلکه می‌تواند درست به خدمت همان کسانی در آید که دیروز و امروز منافع‌شان با قربانی کردن انسان‌ها تضمین می‌شود. تحریک احساسات کار سختی نیست. به دست هر کسی می‌تواند صورت بگیرد، حتی به دست کسانی که می‌توانند دستگاه قضا را امروز هدایت کنند! مراقب باشیم بازی نخوریم.
۵. موسوی،‌ کروبی و خاتمی سرمایه‌های مهمی برای آگاهی و آزادی ملت ما هستند. زخمی کردن آن‌ها و صدمه زدن به آن‌ها به بهانه‌ی پاسخگو کردن‌شان (پاسخ‌گو کردن کسی که هیچ دسترسی به قدرت ندارد و محرومیت‌اش با محرومیت‌ من و شما امروز هیچ فرقی ندارد،‌ چه فضیلتی یا حسنی می‌تواند داشته باشد؟)، از سر شتاب و عاطفی عمل کردن است. شوربختانه، در کشور ما چندان جا برای انتقام‌گیری و کین‌خواهی هست که اگر آغازش را از جایی راه بدهیم، پایان‌اش به عمر دو سه نسل از ماها هم نخواهد رسید وهم‌چنان باید مشغول پاسخ‌گو کردن مردم و حساب‌کشی باشیم. اختلاف‌نظرها همیشه باقی خواهند ماند، اما این‌که خودمان با دست خودمان سرمایه‌هایی را که داریم در بوته‌ی شرایطی که یکی دیگر ایجاد می‌کند، نابود کنیم، نشان از خردمندی و حکمت نیست. این نکته را در یادداشتی دیگر شاید بسط بدهم اما مغز سخنِ من این است که متأسفانه در شرایطی که در آن واقع شده‌ایم جریانی دارد شکل می‌گیرد که به جای ظرفیت‌سازی سیاسی و عقلانی و تقویت ظرفیت‌های موجود، تمایل عجیبی برای تخریب ظرفیت‌های فعلی و آسیب زدن به جریان ظرفیت‌ساز وجود دارد (و دریغا که تمام این خطاها را به نام آزادی یا به نام مسؤولیت روزنامه‌نگارانه و بازی با مفاهیم قابل‌دفاع مرتکب می‌شود).
۶. تفاوت اعدام‌های تازه با اعدام‌های ماه‌های اخیر این است که دستگاه تبلیغاتی بر خلاف بار قبل که با ناشی‌گری کسانی را که پیش از انتخابات دستگیر شده بودند، متهم به اغتشاش کرده بود، این بار آن خطا را مرتکب نشده است و کوشش کرده همه را در موضعی قرار دهد که شتاب و غلیان عاطفه، تنها به زیان هر کسی تمام شود جز آن‌که مسؤول آن است!
پ. ن. بیانیه‌ی موسوی کوتاه است، اما خردمندانه و به موقع – نه دیر است و نه زود. فراموش نکنیم که موسوی هنگام کشته شدن خواهرزاده‌اش چقدر خویشتن‌داری به خرج داد و دندان بر جگر فشرد. بسیار می‌شود درباره‌ی موسوی و موضع‌گیری‌های‌اش حرف زد، اما همین دو بند کوتاه و عاجل پختگی سیاسی موسوی را به خوبی نشان می‌دهد:

«اعلام اعدام ناگهانی پنج نفر ازشهروندان کشور بدون آنکه توضیحات روشن کننده ای از اتهامات و روند دادرسی ومحاکمات به مردم داده شود شبیه روند ناعادلانه ای است که در طول ماه های اخیر منجر به صدور احکام شگفت آور برای عده زیادی از زنان ومردان خدمتگزار وشهروندان عزیز کشور ما شده است.

وقتی قوه قضائیه از طرفداری مظلومان به سمت طرفداری از صاحبان قدرت و مکنت بلغزد مشکل است که بتوان جلوی داوری مردم را در مورد ظالمانه بودن احکام قضایی گرفت. چگونه است که امروز محاکم قضایی از آمران وعاملان جنایتهای کهریزک و کوی دانشگاه و کوی سبحان و روزهای۲۵ و۳۰ خرداد وعاشورای حسینی می‌گذرند و پرونده‌های فسادهای بزرگ را باز نشده می‌بندند وبه صورت ناگهانی در آستانه ماه خرداد ، ماه آگاهی و حق‌جویی پنج نفر را با حواشی تردید برانگیز به چوبه‌های دار می‌سپارند؟ آیا این است آن عدل علوی که به دنبال‌اش بودیم؟»

پ. ن. ۲. تفاوت شتاب‌زدگی و پختگی را می‌‌توان از این‌جا دید (در خبر بی‌بی‌سی): «در لندن نیز چند نفر که خود را اعضای حزب کمونیست کارگری معرفی کردند به ساختمان کنسولگری ایران حمله و شیشه های آن را شکستند. در پاریس نیز تعدادی از معترضان دوربین های مداربسته سفارت را شکستند. پلیس فرانسه تعدادی از تجمع کنندگان را بازداشت کرده است.»

۳

هوا بد است، تو با کدام باد می‌روی؟

زنده بودن و زنده ماندن در این روزهای تلخ و سیاه آسان نیست. شاید فکر کنید با این درآمد، می‌خواهم از سیاهی‌ها و نومید‌ی بگویم. اما حرف‌ها دارم. بگذارید میان توصیف و تجویز فرق بگذاریم. بگذارید «است» ما را ملزم به توصیه و «باید» نکند. یک سالی که پشت سر گذاشته‌ایم یا – اگر دقیق‌تر بگوییم – این یک سالی که زخم‌های‌اش را بر گرده‌های جسم و جانِ خود کشیده‌ایم، سالِ سیاهی بوده است. سالی که در آن بسیار هم آموخته‌ایم. عجیب هم نیست. بسیاری از آموخته‌ها و تجربه‌های گرانسنگِ آدمی زاییده‌ی روزهای درد و رنج است و محصول لحظاتِ خونِ دل خوردن و ستم کشیدن. وجهِ آشکار اجتماعی و سیاسی ستمی که بر ما رفته است به دقیق‌ترین تعبیری در واژه‌ی «کودتا» متجلی است. کودتا وضعی است که در آن هر قاعده و قانونی از موضوعیت می‌افتد و تنها چیزی که همواره بر کرسی می‌نشیند زور است و قدرت. در چنین وضعی، سرنیزه است و باتوم که فرمان می‌راند. در این احوال، سخن تنها جمع و انجمنی که شنیده نمی‌شود، سخنِ خردمندان و حکیمان است. بر عکس، تنها طایفه‌ای که سخن‌‌شان پرطنین‌تر از همیشه شنیده می‌شود، نظامیان و سپاهیان هستند. سخن‌چینان، پرونده‌سازان و پاپوش‌دوزان روز به روز عزیزتر می‌شوند و دلسوزان و مشفقان خفت و خواری می‌بینند و درشتی می‌شنوند. این‌ها اوصاف وضعیتی است که در ادبیات سیاسی مشهور است به «کودتا».
آن‌چه را کودتا می‌نامیم لازم نیست همه در همان لحظه و دم دریابند. گذشتِ زمان به بلیغ‌ترین زبانی یکایک اجزای این کودتا را نشان می‌دهد. کودتای فرهنگی هم که مدت‌هاست در جریان بوده است. کودتاهای فرهنگی عمدتاً زمانی پا بر زمین می‌آورند که کودتاهای سیاسی و نظامی با موفقیت و وسعت ریشه دوانده باشند. کودتای فرهنگی – بخوانید «انقلاب فرهنگیِ» –  دیار ما هم نشانه‌ها دارد و امروز دیگر بی‌ هیچ پرده‌پوشی و تعارفی اجرا می‌شود: از تصفیه‌ی گسترده‌ی استادان و دانشجویان بگیرید تا مهره‌چینی‌های حساب‌شده و گام‌به‌گام دانشگاهیانِ برساخته و برکشیده‌ای که سوگند وفاداری بخورند و زبانی چرب در تملق و فرمان‌برداری داشته باشند. آن‌ها که رفته‌اند،‌ حساب‌شان روشن است. اما آن‌ها که مانده‌اند، روزهاشان به شماره است:‌ اگر امروز نبرده است که فردا ببرد!
کودتای اقتصادی هم چیزی نیست که بر هوشمندان پوشیده باشد. هر جا که شاهرگ‌های اقتصادی یک کشور در انحصار گروه خاصی در آید که – دست بر قضا – اسلحه به دست دارد و نهادی است نظامی، اولین و ساده‌ترین نتیجه‌ای که هر اقتصاد‌شناسِ سیاست‌دانی می‌گیرد یک چیز بیشتر نیست: کودتای اقتصادی!
اما این‌ها فقط قطعات سیاه و دردناک این پازل است. یک چیز اما در جدول محاسباتِ دستگاه‌های کودتایی نیست و همواره از گزندِ ایشان در امان است: امید و ایمانِ آدمیان در دستِ خودشان است. این‌ها البته آسیب می‌بینند و جراحت بر می‌دارند. اما اگر به تاریخِ خود نگاه کنیم، دست کم این درس را به روشنی می‌توانیم ببینیم که ایمان و امیدِ زخم‌دیده‌ی خود را هم می‌توانیم همیشه از زیر پای پیلان قدرت و سیاست بیرون بکشیم. در برابر نمرود هم می‌توان ابراهیم‌وار آتش را گلستان کرد. رخدادهایی از جنسی که در کشور ما رخ داده است،‌ زمانی می‌گیرند یا زمانی موفق خوانده می‌شوند که مردم امید به دیگر بودن، امید به تغییر، امید به فردایی بهتر، امید به زیستنی عزت‌مند و با کرامت را از دست داده باشند و غلامی و بندگی و فرمان‌برداری و تملق را تسلیم شده باشند. اما واقعاً چنین است؟ مسیر زندگی روزمره‌ی مردم آیا نشان می‌دهد که تسلیم ربوبیتِ قدرت شده باشند؟ ترس‌‌خوردگی دیگر در میان این مردم نیست. احتیاط شاید باشد، اما ترس‌خوردگی نیست. آن فریادی که قرار بود رعبی در دل مردم بیفکند و صداها را خاموش کند، جواب نداده است و تنها باید با زور و حبس و زجر صداها را خاموش کرد. مردمی که قرار بود ترس‌خورده شوند و مرعوب، مردمی دلیرتر شده‌اند. مردمی که تا دیروز نگاه از محتسب و انصار قدرت می‌دزدیدند، امروز چشم در چشم پلیس می‌دوزند. این‌جاست که کودتا با تمام غلبه‌ی ظاهری‌اش ناکام مانده است. تنِ این مردم زخمی است، غرورشان مجروح است، اما جان‌شان و خردشان زنده و تپنده است. سرتاپای وجود این باغ خزان‌خورده و مسموم سبز است و هم‌چنان نفس می‌کشد. سایه، زمانی، وصفِ ترسی را که در کودتایی دیگر سایه‌افکن شده بود و امیدی را که هم‌چنان جوشان بود، چنین به تصویر کشیده بود:
«وقتی که زبان از لب می‌ترسید،
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت،
حتی، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت،
می‌کندیم.
وقتی که در آن کوچه‌ی تاریکی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سکوتش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ریخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افکندیم.
وقتی که فریب دیو،
در رخت سلیمانی،
انگشتر را یکجا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافیه می‌بستیم.»
اکنون یک‌ جای این تصویر تغییر کرده است. دیگر آن ترس و آن وحشت نیست. وحشت‌افکنی هست، اما چقدر این وحشت‌افکنی خریدار دارد؟ گویی به سادگی – با تمام این قدرت‌نمایی و تازیانه کشیدن بر تن فرهنگ و ادب و آدمیت – هیبت و هیمنه‌ی ترس فروریخته است. این را بارها نوشته‌ام و باز هم باید نوشت: سایه شعرهایی دارد که گویی سطر به سطرشان برای روزهایی نوشته شده است که امروز از سر می‌گذرانیم. شعر «زندگی» سایه (که تاریخ اسفند ۱۳۷۰ را بر خود دارد)، گویاترین تصویر این امیدی است که زبانه می‌کشد و هیچ توفانی شعله‌اش را خاموش نمی‌تواند کرد. و چه تفاوت عظیم و بهت‌آوری است میان کسی که تمام سلاح‌اش امید است و امیدی که برافروختن‌اش را از جان و احساس و اندیشه مایه می‌گذارد و کسی که تمام توان و قدرت‌اش به سلاح است و به زور و فریاد و تبلیغات. کنایه‌ی شگفت‌انگیزی است، نه؟ فریدون مشیری گفته بود: «وه چه نیروی شگفت‌انگیزی است / دست‌هایی که به هم پیوسته است». حال باید گفت که این امید، چه نیروی شگفت‌انگیزی است که آدمیانی در تهی‌دستی محض و در محرومیتی بی‌حساب هم‌چنان می‌توانند از آب، از آفتاب و از آینه بگویند! آزمونی از این بزرگ‌تر برای ایرانیان نیست که بتوانند نشان دهند که در هجوم این گزندهای عافیت‌سوز و آدمی‌گداز، استوار می‌مانند و از راه نمی‌روند. سربلندی ما به سادگی در این است که تن به دروغ، به ستم، به دورویی و به ریا، به دین‌فروشی و عدالت‌پناهی دروغین ندهند. عزتِ ما به همین است که برابری، برادری و آزادی را به بهای امنیتی شکننده نفروشیم (و آن‌ها که این روزها قلم را به سود و سودای قدرت می‌گردانند خوب می‌دانند معنای «امنیتِ شکننده» چی‌ست!). آری، «هوا بد است». هوای دیار ما خوب نیست. آب و هوای فارس – به بیان حافظ – «سفله‌پرور» شده است. اما در این هوای توفانی، با هر باد نباید رفت. هنوز باید زنده ماند و تاب آورد. زیستنِ ماست که معجزه است. مرگِ‌ ما به مرگِ امید ماست. هر وقت که دست تباهی‌کاران و کین‌ورزانِ دشمنی‌تراش بتواند ریشه‌ی امید ما را از چشمه‌ی ایمان‌مان بیرون بکشد، مرگ ما فرا می‌رسد و امیدِ‌ معجزه‌ای نخواهد بود. تا زنده هستیم، خود معجزه‌ایم. معجزه‌ی سبزِ ما را بقا باد!
چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
درین خرابِ ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه‌خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.
تو از هزاره‌های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام‌های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه‌های توست.
چه تازیانه‌ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.
نگاه کن!
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه‌زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی‌ هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.
چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست
که سرو راست هم درو شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت .
زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج!
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!
پ. ن. «به‌ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقی مانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.

 امیدی که هویت ما را شکل داده است معطوف به چه چیز است؟ قطعا معطوف به امور غیر واقعی و خرافه‌های واهی نیست، و الا نمی‌توانست ملتی را برای هزاران سال زنده نگه دارد. بلکه این امید معطوف به لطف و فضل الهی است. اگر علاقه به این هویت تاریخی کمترین فاصله‌ای با اسلام ندارد، به این خاطر است.  ما آمده بودیم این علاقه را احیا کنیم. از این هویت خود فاصله نگیریم. شما وظیفه خویش را به درستی انجام داده‌اید و غیر ممکن است که لطف خداوند مردمی را که با نیت‌های پاک ادای وظیفه می‌کنند تنها بگذارد.

امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد
۷

خوب من! دانایی را بنشان بر تخت…

جنبش سبز هم سویه‌ی عقلانی دارد و هم جنبه‌ی عاطفی. درباره‌ی سویه‌ی عقلانی‌اش خواهم نوشت و توضیح خواهم داد که چگونه پس از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸، امر سیاسی در کشور ما دستخوش دگرگونی عظیمی شد و دیگر هرگز به نقطه‌ی قبل‌اش باز نخواهد گشت. و باز خواهم گفت که امر سیاسی در یکایک شؤون زندگی مردم ما رسوخ کرده و معنایی دیگر یافته است. دیگر سیاست امری حقیر و پست نیست که واگذار شود با دغل‌کاران یا قدرت‌مندان و زورمداران. کسی در این کشور نیست که در آن سهمی نداشته باشد. این دگرگون شدن معنای سیاست، شاهد و دلیل هم دارد و تنها در حد ادعا نیست. شرح‌اش را می‌گذارم برای یادداشتی دیگر.
اما جنبه‌ی عاطفی جنبش سبز، که تنها شور و احساس خالی از خرد نیست و عشق و عاطفه‌ای است که در آن فرزانگی هست و خردمندی، جنبه‌ی دیگری از این حرکت است که آرام‌آرام ثمر خواهد داد (و هم‌اکنون هم به بار نشسته است). کلیدِ این ویژگی مهم جنبش سبز در این است که از کینه‌ورزی و انتقام‌جویی عبور می‌کند و اگر سعادتی را برای مردم ایران می‌خواهد، این سعادت انحصاری نیست. اگر بخت و دولتی برای ملت باشد، این بهره‌مندی در تیول اندک‌شماری عزیزکرده یا همراه و هم‌سوی صاحبِ قدرت نیست. به جرأت می‌توان گفت که در برابر جنبش سبز، دستگاه قضایی را داریم که الگویی است مثال‌زدنی از تجلی حس انتقام‌جویی کورِ صاحبان قدرت در برابر هر که زبان به اعتراض به جنایت گشوده است. کمتر پرونده‌ای بتوان این روزها در دستگاه قضا یافت که سطرسطر آن انباشته از سوءظن، افترا یا بهانه‌تراشی برای در حبس کردن یا محروم و خاموش کردن بخشی از ملت که هم‌سو با خواسته‌های قدرت نیست، نباشد. این کین‌خواهی و انتقام‌جویی، خصلتی نهادینه برای دستگاه قضایی شده است که این روزها بازیچه‌ی دست‌های پیدا و پنهان قدرت است و تنها چیزی که از او صادر نمی‌شود البته عدالت است. اما این کینه‌، این بغض و دشمن‌کیشی تنها منحصر به قدرت نمانده است بلکه به لایه‌های دیگر جامعه نیز کشیده شده است و ملت را در برابر ملت قرار داده است.

گام مهمی که جنبش سبز می‌تواند بردارد همین آگاهی‌بخشی به ملت است که در پی انتقام‌جویی و پراکندن تخم نفرت و دشمنی نرود. مهم نیست که این نفرت در دل سبزها باشد یا مخالفان‌شان. نفرت و دشمنی، سبز و غیرسبز نمی‌شناسد. از هر سو که سر بلند می‌کند، نابودی و تباهی می‌آفریند. مسأله حتی، مسأله‌ای ملی نیست. این رذیلت، فتنه‌ای انسان‌سوز است. فتنه‌ای عظیم‌تر از دشمن کردن آدمیان با همدیگر مگر می‌توان سراغ کرد؟ پرسشی که پیش می‌آید این است که مگر جنبش سبز، خود این رذیلت‌ها را برجسته نکرده است؟ شاید بگویند که جنبش سبز هم سهمی در دامن زدن به دشمنی دارد. باور من این است که این مغالطه بیشتر بر زبان اصحاب قدرت جاری می‌شود. دلیل‌اش هم روشن است. فرق است میان ستیزه با بدی و دروغ و بی‌اخلاقی و این‌که آدمیان را اهریمن قلمداد کنی. دشمنی با دروغ تفاوت دارد با دشمنی با دروغ‌گو. مشکل ما شخصِ دروغ‌گو نیست. مشکل آن دروغی است که در جانِ او رخنه کرده است و پیاپی آن را می‌ورزد. مشکل با شخصِ ریاکار نیست. مشکل با ریایی است که ریشه‌ی انسانیت او را می‌سوزاند. جنبش سبز اکنون به این اندازه از پختگی و بلوغ رسیده است که بداند نباید شخصِ آدمی را با رذیلت یکی بداند. کسی که امروز دروغ می‌گوید و پروایی هم از دروغ گفتن مکرر ندارد و هیچ مرز اخلاقی برای خود نمی‌شناسد، اول کسی را که نابود می‌کند، خودِ اوست. اول جایی که غبار می‌گیرد و تیره می‌شود، دلِ اوست.
وقت آن رسیده است که «بنشینیم و بیندیشیم» که از این همه دشمن‌تراشی و اهریمن‌سازی از آدمیان چه سودی حاصل می‌شود؟ این پرسش به ویژه برای صاحبانِ قدرت و کسانی که کلیدِ زندان را در دست دارند مهم‌تر است. خیره‌سری از این عظیم‌تر که خود را در مقام تصاحبِ مُرّ حقیقت و محضِ درستی بدانی و هر که هم‌چون تو نباشد را عینیت باطل و رذیلت بشماری؟ مگر شما همگی در آدمیت مشترک نیستید که برادرتان، خواهرتان، پدرتان و مادرتان را در لباس شیطان می‌بینید و اصلاً شیطان می‌خوانید؟ این‌که میرحسین از پیروزی برای همه سخن می‌گوید و آینده‌ی جنبش سبز را در سربلندی و عزت همه، حتی غیرسبزها، می‌داند، مغز اخلاقی این رویکرد پرمایه و انسانی است.
کافی نیست که سبزها خود را تربیت کنند و نگذارند کینه و دشمنی، خون‌خواهی و انتقام‌جویی در ضمیرشان راسخ شود. وظیفه‌ی مهم دیگری که دارند این است که نگذارند مخالفان‌شان هم به سوی کین‌ورزی بروند. مهم است چشمِ آدمیان را به روی عواقب دشمنی و زبانه کشیدن غضب و نادانی باز کنیم. مهم است که آدمیان بدانند آن‌چه را که «خشم مقدس» یا «غیرت دینی و ایمانی» نام می‌نهند، بیش از هر چیزی برخاسته از سخت‌گیری، تعصب و خامی است نه منبعث از ایمان و اخلاق. کدام ایمان و اخلاق، نابودی روح و روان، جسم و جان و عزت و کرامت آدمی را بر می‌تابد؟ این چه ایمانی است که نمی‌تواند دل‌های آدمیان را برباید و تنها می‌خواهد با ارعاب و تهدید همه را به سوی خود متمایل کند؟ این چه اخلاقی است که نمی‌تواند درسِ دوستی بدهد و فقط با تبختر و نخوت، مدعی داشتن «رأفت اسلامی» می‌شود و هم رأفت را بدنام می‌کند و هم اسلام را مفتضح؟
مهم است که دوباره، آدم بودن و دردهای مشترک انسانی را در چشم برادرانی که بیهوده دشمن ما شده‌اند، برجسته کنیم. هیچ کس پرونده‌اش بسته نیست. همه می‌توانند از فروترین مقامِ دوزخِ روح، به بالاترین درجه‌ی صفای اخلاق و روشنی باطن برسند. همه می‌توانند این شیشه‌های کبود را از پیش چشم بردارند و گواهی بدهند که قتل و جنایت به نام خدا، به نام دین، به نام ملت، به نام قانون و به نام حفظ نظام (یا حتی به بهانه‌ی صیانت از جمهوریت) حاصلی جز تباهی ندارد. این همه خشم و خشونت و گفتار و کردار غلیظ و شدید، آشتی و مهربانی یا سلامت و امنیت به این ملت می‌دهد؟
قدرتی که جنبش سبز در اختیار دارد، قدرتی معنوی است. درست بر عکس، قدرت مخالفان‌اش، قدرتی است مادی. اگر بگویند که اساسِ قدرت ما معنوی است و این قدرت مادی، حاشیه‌ای بر همان قدرت معنوی است،‌ می‌توان گفت که قدرت معنوی، بدون اتکا به قدرت مادی هم می‌تواند بر پای خود بایستد. آزمون کنید و ببینید که باز هم می‌توانید تظاهراتی مانند ۲۵ خرداد را هضم کنید یا نه؟ آزمون از این ساده‌تر نیست برای این‌که بفهمیم این قدرتِ لاف‌زن، چقدر در ادعای‌اش صادق است و چقدر مستظهر به معناست. اما هم‌چنان بحث ما بر سر این است که این مایه خشم و خشونت، روح آدمی را می‌سوزاند و دوزخی از او می‌سازد. این همه کف بر لب آوردن و داغ و درفش نشان دادن تنها مدعی و مخالف و منتقد را هدف نمی‌گیرد بلکه ابتدا شخص عامل به خشونت را ویران می‌کند. قساوت قلب، مُهر که بر دلِ آدمی زده می‌شود همین است که خشونت بورزی و گمان کنی عیبی و خللی در این خشونت نیست. همین که نفسی روی آرامش و آسایش نبینی و مدام نگران باشی و هراس‌ناک یعنی اولین قربانی خشونت شده‌ای. جنبش سبز، مهم‌ترین بخشی از ملت است که می‌تواند نقشِ خشونت‌زدایی را ایفا کند. دستگاه‌های اجرایی و قضایی نظام کمترین قابلیت را برای خشونت‌زدایی دارند چون تمام ابزارهای اعمال خشونت را در اختیار دارند و پیوسته ناگزیر به تمسک به آن هستند. جنبش سبز چیزی برای از دست دادن ندارد؛ قدرتی نیست که بخواهد دو دستی به آن بچسبد (درست بر خلاف طرفِ مقابل‌اش). اما زندگی را می‌تواند با فروغلتیدن به درّه‌ی دشمنی، اهریمن‌تراشی، کین‌خواهی و انتقام‌جویی از دست بدهد. این است که جنبش سبز، جنبشی و نهضتی برای زیستن است. آیا قدرت را هم می‌توان به زندگی و انسانی زیستن دعوت کرد؟ این میل به خشونت، این تمایل به دشمنی و سوءظن، مانند دودی است که راهِ نفسِ آتش را می‌بندد:
بود که خرمنِ خاکسترش به باد رود
چو تنگ شد نفسِ آتش از گرانی دود
نهایت کم‌خردی و تنگ‌نظری است که آتشی را که در جانِ ملت افتاده است، تنها از دست و زبان بیگانگان یا از دخالت بیرونیان بدانیم و خطاهای عظیم و مهلک صاحبان قدرت را که همیشه چهره‌ی حق به جانب به خود گرفته است، به دیده‌ی اغماض یا تکریم بنگریم. این آتش را جهل و نادانی است که بر پا کرده است. استکبار خیره‌سری است که می‌تازد و جولان می‌دهد. کسانی که چنین بی‌پروا فرمان خشونت می‌دهند و کمترین نشانی از مروت و آشتی،‌ انسانیت و دوستی در آن‌ها نیست،‌ کافی است با خود حرف بزنند و به سخنِ دل خود گوش فرادهند. اگر هنوز این غبار چنان سنگین نشده باشد که آینه‌ی دل نتواند زشتی خشونت را بازتابند، شکی نیست که بر خود خواهند لرزید از آن‌چه با دوستان و خویشان کرده‌اند و برادران را دشمنان نمایانده‌اند. این شعر سایه، به باور من، مهم‌ترین شعر سیاسی دوره‌ی معاصر است که از ابتدای انقلاب اسلامی، همه‌ی دولتمردان هر روز باید در گوش خود بخوانند و خود را به آن ملامت کنند. شاید صدای درون‌شان را بهتر بشنوند. شاید درهای دوستی و پنجره‌های آشتی را باز کنند. این شعر، بخش‌هایی دارد که چندان درخشان است که پهلو به پهلو وحی می‌زند بس که معانی در آن بلند و فخیم است.
بنشینیم و بیندیشیم!
 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
 به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
 ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته‌ی ما مرغی ست
 کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
و اندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش.

هستی ما که چو آینه
 تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
دشمنی دل‌ها را با کین خوگر کرد
 دست‌ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه‌ی دوست
خون فرو می‌ریزد.
دوست کاندر برِ وی گریه‌ی انباشته را نتوانی سر داد
 چه توان گفتمش؟
بیگانه ست
و سرایی که به چشم انداز پنجره‌اش
 نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ، زندان است.
من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می‌جویم
 خوب من! دانایی را بنشان بر تخت
 و توانایی را حلقه به گوشش کن!
من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال‌آور
 و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
 آشتی را
 به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می‌کنم تلقین
 وندر این فتنه‌ی بی‌تدبیر
 با چه دلشوره و بیمی نگرانم من!
 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
 بنششینیم و بیندیشیم!
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد