۸

جنبش سبز؛ رستاخيزی آگاهی‌بخش

اين يادداشت، نخستين بار در مردمک منتشر شده است. همان يادداشت را با تغييرات اندکی بازنشر کرده‌ام (و با توجه خاص به مسأله‌ی جنسيت چند کلمه را به آن افزوده‌ام).

سالی که گذشت، سال زخم‌ها و مرهم‌ها بود. سال حسرت‌ها و امیدها بود و سال آگاهی و رستاخیزی تازه برای ملت ايران بود. از همه‌ی اين‌ها گفتن بدون انگشت نهادن بر تکثر و تنوع ملت ايران ميسر نيست. این تکثر و تنوع را می‌توان در آرایش گروه‌های مختلف سياسی در کشور دید. آرايش نظامِ سیاسی فعلی کشور بدون هیچ تردید به سوی یکدست کردن و يکپارچه کردن صداهای مختلف رفته است. نوع برخورد خشن، تندخويانه و سرکوب‌گرانه‌ی قدرتِ حاکم با هر که جز او و متفاوت با او می‌انديشد، اظهر من الشمس است: وجود بالفعل تنوع و تکثر در جامعه‌ی ایرانی، اتخاذ موضعی کثرت‌گرايانه و مداراجويانه را از سوی قدرت نتیجه نمی‌دهد. درست بر عکس، ساختار قدرتِ فعلی به گونه‌ای است که تکثر و تنوع را خطر می‌بیند و تا جایی پیش می‌رود که حتی همان شماری را که خود به عنوان گروه‌های متفاوت به رسميت شناخته است (از طریق آمار اعلام شده – و به زعمِ مخالفان مخدوشِ – وزارت کشور در انتخابات رياست جمهوری)، رسماً نادیده می‌گيرد و به تلخ‌ترین زبان و با درشت‌ترین عمل با مقابله با آن‌ها بر می‌خیزد. تمامِ اين‌ها حکایت از جنبه‌ی تاريک رخدادهای یک سال گذشته دارد. يک سال گذشته، سال رنج و حسرت و درد بوده است. اما اميدهای بسیاری در بوته‌ی همين رنج‌های متولد شده‌اند. پس جا دارد که ببينيم جنبش سبز تا اين‌جا چه است و چه دستاوردی داشته است.

جنبشی که خواسته‌های‌اش پس از انتخابات در یک پرسش ساده رقم خورد و پاسخ «رأی من کو؟» را با شفافيت و آرامش و سکوت می‌طلبید، پاسخی جز سرکوب و خشونتِ عریان و پرونده‌سازی‌های گسترده و قتل و شکنجه و تهديد نديد. اين پرسش با تمام مسأله‌های پيش و پس از انتخابات گره خورد: رواج دروغ و تهمت در جامعه، ریاکاری به نامِ دین، استبداد و بیداد به نام حفظ نظام حکومتی، گره خوردن سیاست قدرت‌مندان و تباهی‌ها و تزویرشان به اسمِ اسلام و مسلمانی، بی‌کفایتی و سوء‌تدبیر مسؤولان حکومتی، آسيب دیدن سریع مشروعيت و اقتدار نظام به دنبال واکنش‌های عصبی و خشماگين قدرت سياسی، نادیده گرفتن حقوق مشروع و مصرح در قانون کشور و بسی خلل‌های دیگر که پس از برخورد سهمگين نیروهای نظامی و امنیتی با لایه‌های مختلف مردم، عمق بيشتری پيدا کرد.

سخن گفتن از «جنبش سبز»‌ کار آسانی نیست به دلیل این‌که چیزی که به نام جنبش سبز شناخته شده، همراهان، دوستداران، مدعيان، حریفان و دشمنان متکثر و بی‌شماری دارد. در نتيجه، جایی که قرار باشد هویت جنبش سبز تعریف شود، افراد زیادی ادعای سهم یا طلب افتخار از جنبش سبز می‌کنند و گروه‌های بسیاری هم جنبش سبز را تبلور تمامی خواسته‌های دشمنانِ خود می‌شمارند. اما هم‌چنان می‌توان خطوطی مهم را در جنبش سبز برجسته کرد که می‌توان با اطمینان گفته از ويژگی‌های ممتاز جنبش سبز است.

۱. جنبش سبز، اعتراض‌اش را با تمسک به اصول قانونی مربوط به حقوق ملت که در قانون اساسی جمهوری اسلامی مندرج است رقم زد. يعنی اعتراض‌های جنبش سبز محملی قانونی دارد و برای به میدان کشیدن اين اعتراض‌ها نه نيازی به براندازی دارد و نه حاجتی به مداخله‌ی بیگانگان. اصول معطل‌مانده‌ی قانون اساسی که به مصادره‌ی قدرت در آمده است و پیوسته قدرت‌مداران در پوشاندن یا تفسیر معوجّ آن کوشش می‌کنند، همان چيزهایی است که در زبان موسوی از آن تعبیر به «اجرای بدون تنازل قانون اساسی» شده است.

۲.  جنبش سبز خشونت‌ستيز و خشونت‌گریز است. درست است که در هر جریان اعتراضی وقتی گروه‌های مختلفی در غوغای اعتراض‌ها به آن می‌پیوندند و خواسته‌ها و آمال شخصی یا جناحی خود را می‌جویند ابهاماتی پديد می‌آید، اما گوهر درخشان جنبش سبز که آرام‌آرام جای خود را در زبان و ادبيات اين جنبش باز می‌کند، از خشونت گریزان است و به سوی اعتدال در انديشه و عمل می‌رود.

۳. جنبش سبز کثرت‌گراست و تفاوت‌های قومی، فرهنگی، اعتقادی، زبانی، جنسیتی و فکری بخش‌های مختلف ملت ایرانی را به رسميت می‌شناسد. این گشوده بودن به سوی تفاوت‌ها، دستاورد بزرگی است که در گفتار و کردار نظام حاکم نه تنها دیده نمی‌شود بلکه مصادیق خلافِ به رسميت شناختن تکثر، از سر تا پای سخن و عمل آن‌ها مشهود است. جنبش سبز، خود را بر مبنا و پایه‌ی به رسميت شناختنِ دیگری معنا کرده است. جنبش سبز آغاز زدودن تقسيم‌بندی‌های «ما»/«ديگران»، «خودی»/«غير-خودی»، «مذهبی»/«سکولار»، «مرد/زن» است و سنگ‌بنای عبور از تمایزهای مصنوعی و تفرقه‌افکن است.

۴.  جنبش سبز حرکتی انقلابی، بنيان‌کن، سريع و شتاب‌زده نيست. جنبش سبز هم در قابلیت‌های‌اش و هم در فرجامی عملی‌اش، جنبشی است آهسته و پیوسته. گره خوردن جنبش به ضرب‌آهنگ عادی و روزمره‌ی زندگی انسان‌ها و زیستن‌شان در بوته‌ی دشواری‌ها و اتکاء به صبر و اميد، نقطه‌ی ثقل اين جریان است. در نتيجه، این جريان از همین منظر و معبر، راه‌اش از حرکت‌های رادیکال و افراطی – از هر سوی و با هر تعلق سياسی و فکری – جدا می‌شود.

۵. این جريان، نوید-دهنده‌ی معياری تازه در رهبری سیاسی است و توانسته است مؤلفه‌های مهمی را برای معرفی يک الگوی اخلاقی برای رهبری سیاسی معرفی کند. معیارهای اخلاقی رهبری سیاسی، چنان که در زبان و عمل میرحسين موسوی هويداست، چنان گنجایش و فراخنایی دارد که می‌تواند ورای جناح‌بندی‌های سياسی، دينی و فکری مختلف، نقطه‌ی مشترکی برای همبستگی و همدلی ايرانیانی باشد که از بیداد، قانون‌گریزی،‌ سالوس و ریا، تماميت‌گرايی و تبعيض به نام دین و نظام به ستوه آمده‌اند.

۶. این خيزش مردمی گوهری برابری‌طلب دارد و مبارزه با تبعيض، در کانون خواسته‌های‌اش قرار دارد. مبارزه برای زدودن تبعیض و نابرابری، در سایه‌ی دو مفهوم کلان و بلند عدالت و آزادی قرار دارد. عدالت و‌ آزادی، تبعیض‌بردار نيستند و نمی‌توان عدالتی را که برای عده‌ای فراهم شده، از عده‌ای دیگر دریغ کرد. آزادی گزينشی که تنها در انحصار گروهی خاص قرار بگیرد، آزادی استبداد است، نه آزادی انسان. با این مقدمات، می‌توان اين نکته را نتیجه گرفت که مسیر حرکت جنبش سبز، به سوی بازگرداندن کرامتِ انسان است. اين کرامت، در سال‌های گذشته، با سياست‌های قدرت‌مدارانی که نزدشان منصب سیاسی (که توجيه دینی هم يافته است) بر عزت و حرمتِ انسان اولويت دارد، پای‌مال شده است. جنبش سبز، جنبشی است انسانی

۷. جنبش سبز، نهضتی آگاهی‌بخش است. آگاهی با رهایی و آزادی نسبتی مستقیم دارد. این آزادی، «خبر» را هم شامل می‌شود. جنبش سبز، حرکتی است برای آزاد کردن خبر از حبس تبلیغات يک‌جانبه و جو‌سازی‌های رسانه‌ای قدرت. کلید سلطه‌ی قدرت در کشورِ ما انحصار رسانه در دست گروهی خاص و وابسته به قدرت بوده است. شکستن این انحصار از طریق ایجاد شبکه‌های گسترده و متنوع اجتماعی که با فروافتادن هر يک، شبکه‌ای تازه از خاک فروافتادگان سر بر می‌زند، مهم‌ترین شاهد بر پا گرفتن بذر آزادی خبر و تکثر و تنوع منابع آگاهی‌بخش است.

۸. شاید مهم‌ترین دستاورد سياسی جنبش سبز، فروریختن ترس است. قدرت سياسی دیگر هيبت، عظمت و رعب‌آوری پيشین را ندارد. شکستن اقتدار قدرت سياسی و از ميان رفتن بیم و هراس مردم از بلند سخن گفتن با حاکمان و انتقاد از آن‌ها، دستاوردی است که به سادگی میسر نمی‌شد اما اکنون به خاطر جنبش سبز تبدیل به سنت شده است. سنت امر به معروف و نهی از منکر به مثابه‌ی ابزاری برای تحقیر و سرکوب مردم از دست قدرت گرفته شده است و تبدیل به وسيله‌ای رهایی‌بخش در دستان منتقدان قدرت و ناصحان سياست‌مداران شده است.

نکات بالا را می‌توان به شيوه‌های مختلف بسط داد. بخشی از این نکات را می‌توان به صورت خواسته يا آرمان‌های جنبش سبز طرح کرد. اما در غياب پژوهشی جامع و دقیق، به خاطر مسدود بودن روزنه‌های خبری، با مرور بر رخدادهای یک سال گذشته، می‌توان به اجمال به نتايج بالا رسید. اگر بپذيریم که جنبش سبز، جنبشی است درازمدت که اهداف‌اش به آرامی محقق می‌شود، می‌توان با رضایت خاطر بیشتر، دستاوردهای بالا را به عنوان غايات جنبش سبز پذیرفت.
۲

جنبش سبز و جنبش زنان – ۱

جنبش زنان کجای جنبش سبز ايستاده است؟ کدام يک به دیگری مدیون است؟ آیا خواسته‌های یکی در تعارض با دیگری قرار دارد؟

پيش از اين‌که نظرم را درباره‌ی سؤال‌های بالا بگویم، خوب است چندین قرن در تاریخ به عقب برگرديم. هنگامی که پیامبر اسلام به نبوت مبعوث شد، گروندگانِ به او و حاميان اوليه‌اش در ميان سه گروه مشخصِ جامعه‌ی عربی زمانِ او جای داشتند: ۱. زنان؛ ۲. جوانان؛ ۳. بردگان. هر کدام ازاين سه گروه به دلایل مختلفی به او گرويده بودند (هر چند نقطه‌ی کانونی اتحادشان ايمان به اسلام بود). زنان وضع کمابيش روشنی داشتند. مشهورترین و شناخته‌شده‌ترین زمينه‌ای که باعث می‌شد زنان به او گرايش پیدا کنند، سنت‌های جاهلی اعراب بود. دفنِ دختران و شرمساری اعراب از داشتن فرزندِ دختر، نقطه‌ی مقابل دعوتِ او بود. زنان ناگهان حقوقی پیدا کرده بودند که پيش از او در جامعه‌ی عربی بی‌سابقه بود. جوانان در جامعه‌ای که شیخوخيت عربی اعتبار و ارزش را در سال‌خوردگان و سران قبايل می‌ديد، نقطه‌ی چرخشی در دعوت محمدی می‌ديدند. بردگان هم گروهی بودند که وقتی با دعوت اسلام روبه‌رو شدند، حقوق و امتيازاتی یافتند که پيش از محمد از هيچ کدام از آن‌ها برخوردار نبودند. در نتيجه، جذب شدن اين گروه‌ها به دعوت پيامبر اسلام عجیب نبود و البته قابل‌تأمل هم هست.

از اين حیث، دو اتفاق مهم در تاريخ سياسی معاصر ایران، به دعوت نبوی شباهت دارد (شباهت البته شباهت صوری و محتوايی است و بدیهی است که شخصيت‌ها هم نه شباهتی به هم دارند و نه قابل قياس‌اند). دوم خرداد و انتخاب محمد خاتمی به رياست جمهوری بر شانه‌ی زنان و جوانان پيش رفت. اتفاق مشابهی در جنبش سبز افتاده است. گروه‌هايی اجتماعی که در ظل سياست‌های حاکمِ دولت‌های وقت در حاشيه قرار گرفته بودند و محروم واقع شده بودند، به طور طبیعی به این جنبش‌ها پيوستند.

پس از انتخابات ۲۲ خرداد (و حتی در روزهای منتهی به آن)، زنان سهمی بسیار مهم و تعيين‌کننده در پيش بردن جنبش سبز داشتند. عجیب نیست اگر بگويیم جنبش سبز، به وجهی جنبش زنان است. گروهی که در جامعه‌ی ایرانی بیش از هر گروه ديگری از سياست‌های حکومتی آسیب می‌بيند، زنان هستند. حساسيتی که حکومت به زنان، به جنسيت، به پوشش زنان و روابط جنسی دارد (و به همه‌ی آن‌ها هم رنگ دينی و ايمانی می‌زند)، ناگزیر صف‌بندی مقابل را منسجم‌تر می‌کند.

با آن‌چه در بالا گفته شد و اتفاق‌هايی که در جامعه‌ی ایرانی افتاده است اين پرسش پیش می‌آید که آن‌چه که در ایران به عنوان جنبش زنان شناخته شده است کجای اين معادله می‌ايستد؟ نخست بايد پرسید که «جنبش زنان» دقیقاً شامل چه کسانی می‌شود؟ پيداست که این برچسب یا مقوله‌بندی، مقوله‌بندی دقیق و جامعی نيست. جنبش زنان متکثر است و شامل گروه‌های مختلفی از زنان می‌شود که ارزش‌های متفاوتی دارد. در ميان آن‌ها زنانی هستند که مذهبی هستند و باورهای دينی رکنی مهم از زندگی‌شان به شمار می‌آید. زنانی هم هستند که مشهورند به «سکولار» (با همان تعریفی که خودشان از «سکولار» در نظر دارند و عمدتاً قرائتی است که در برابر «دینی» می‌ايستد). زنان دیگری هم هستند که خود را «فمينيست» می‌نامند. وقتی می‌گوييم «فمينيست» باز هم دچار مشکلی مفهومی هستيم. دقيقاً به چه کسی می‌شود گفت «فمينيست»؟ این پرسش کمابیش شبیه پرسشی دیگر است که در فضای سیاسی ايران می‌چرخد: به چه کسی می‌شود گفت «اصلاح‌طلب»؟ اگر به یاد بیاوريم در روزهای منتهی به انتخابات، وقتی که زمزمه‌ی نامزدی ميرحسین در محافل سياسی افتاده بود، «اصلاح‌طلب بودن» میرحسین محل بحث‌های داغ و نقدهای جدی بود تا جایی که «اصلاح‌طلبان» کلاسيک (آن‌ها که پس از دوم خرداد به «اصلاح‌طلب» شهره شده بودند)، از به میدان آمدن ميرحسين سخت آزرده‌خاطر بودند و او را به اندازه‌ی کافی «اصلاح‌طلب» نمی‌دانستند. بحث «فمينيسم» هم در ايران کمابيش وضع مشابهی دارد.

آیا مطالبات جنبش سبز موازی با خواسته‌های جنبش زنان است؟ يا جايی در تعارض با آن قرار می‌گيرد؟ برای این‌که تعبیرها روشن‌تر باشد، باید گفت مراد از جنبش سبز کدام گروه است؟ آیا جنبش سبز را از نگاه قدرت مسلط و حاکم می‌بینيم؟ اگر با معيارهای آن‌ها جنبش سبز را بفهميم ناگزير بعضی مواضع و اقدامات را هم باید به جنبش سبز نسبت داد که گروه بزرگی از سبزها حاضر به پذيرفتن آن‌ها نيستند. آیا جنبش سبز را باید از نگاه گروه‌های افراطی اپوزیسیون سیاسی خارج از کشور دید؟ و هم‌چنین می‌شود دیدگاه‌های مختلفی را کنار هم قرار داد. اما اگر به تعريف حداقلی مراجعه کنیم که بتواند جنبش سبز را چتری وسیع برای پوشش دادن مطالبات قانونی و به حق مردم پس از انتخابات ۲۲ خرداد معرفی کند، بعضی از اختلاف‌نظرها رفع می‌‌شود. از آن سو، جنبش زنان هم جنبشی است متکثر. هيچ کس نمی‌تواند از میانِ آن‌ها خود را نماينده یا رهبر جنبش زنان معرفی کند (دقیقاً به دلیل تکثر خواسته‌ها و گوناگونی طيف زنانی که در مطالبات زنان چهره‌هایی مهم و مطرح‌اند). هم‌چنان که در سياست امروزی ایران دوگانه‌ی سکولار-دینی تمایزهای مصنوعی ایجاد می‌کند، همین دوگانه در سطح جنبش زنان هم وجود دارد.

برداشت‌های شعاری و ژورناليستی از مفاهيم دموکراسی، سکولاريسم و دين، در میان «فمينیست‌ها» نيز همچون گروه‌های مختلف سياسی، در مشوش کردن فضا سهمی مهم دارد. به باور من، جایی که گروه‌های مختلف فعالان حقوق زنان می‌‌توانند به جنبش سبز بپیوندند، جایی است که به زمينه‌های مشترک و حداقلی مطالبات عنایت بيشتری می‌شود نه اين‌که هر گروه سياسی سقف خواسته‌های خود را – آن‌ها در قالب فهم‌هايی خدشه‌پذیر و کلی‌گويانه – مترادف با تمام مطالبات جنبش سبز بدانند. هر جا که به سوی مطالبات حداکثری از هر سويی برویم، به نقطه‌ی افتراق گروه‌های مختلف از جنبش سبز می‌رسیم. نمونه‌‌های اين افتراق‌ها زیاد است: گروه‌هایی که تصور می‌کنند جنبش سبز، جنبشی است برای براندازی نظام جمهوری اسلامی و «انقلاب کردن»، نخستین گروه‌هايی هستند که از جنبش سبز فاصله می‌گيرند و تلقی درستی از سرشتِ جنبش سبز ندارند. عجيب هم نيست اگر این گروه‌ها از جنبش سبز دلسرد شوند یا گمان کنند که جنبش سبز مسیری جز مسیر تحقق خواسته‌های آن‌ها را می‌پيماید. گروه‌هايی که درکی ارتدوکس از سکولاریسم دارند و مطلوب‌ترین نظام حکومتی ایران را نظامی «سکولار» می‌دانند که در آن دین به عرصه‌ی خصوصی می‌رود و کانون همه‌ی پرسش‌ها موضع‌گيری در برابر دين می‌شود و کثرت‌گرایی و اعتنا به تنوع فرهنگی، قومی، جنسيتی و دینی جای خود را به مونیسمی تهاجمی در لباس سکولاریزاسیون می‌دهد، طبعاً در نقطه‌ای ديگر با جنبش سبز دچار مشکل می‌شوند.

من جنبش سبز را جنبشی مدنی می‌دانم. تعبیر «جنبش مدنی» را برای این جنبش تعبیری می‌دانم که هم کم‌خطر است و هم استعداد کمتری برای برداشت‌های غلط‌انداز و مشکل‌آفرين دارد (و از همین منظر تعبیر «جنبش دموکراتيک» را برای جنبش سبز هم نادرست می‌دانم و هم حاکی از فهمی نادرست از دموکراسی). در جنبش مدنی، حقوق مدنی و شهروندانی ايرانيان متجلی است. مقوله‌ی کلان‌تر حقوق شهروندی، حقوق زنان را نیز مانند حقوق سایر گروه‌ها در ذيل خود دارد و کمتر به سوی مقوله‌بندی‌های مونيستی می‌رود. جنبش دموکراتيک، به خاطر تعبیر سنگين و پرابهام و جنجال‌آفرين «دموکراتيک» (که پيش‌تر در اين‌جا به تفصيل درباره‌اش نوشته‌ام) باعث افتراق می‌شود و نه کمکی به جنبش زنان می‌کند و نه کمکی به جنبش سبز. اگر خصلت مدنی جنبش سبز را خصلتی ياریگر برای احقاق حقوق شهروندی ایرانيان بدانيم، به همان خواسته‌هایی می‌رسیم که در حالتی خوش‌بينانه در ذيل تعبیر «دموکراتيک» هم گنجاندنی است. فمينيسم رادیکال و حداکثری، ناگزیر به خاطر خصلت مونیستی و ضد-کثرت‌گرای‌اش از جنبش سبز فاصله می‌گیرد. فمينیسم ضد-کثرت‌گرا فمينيسمی است که برای احقاق حقوق زنان، نقطه‌ی ثقل‌اش تفاوت‌اش با مردان است و پارانويايی عجيب نسبت به حتی کلمه‌ی «مرد» دارد (این گونه از فمينيسم نه برساخته است و نه خیالی؛ خیلی هم واقعی است و نمونه‌های زیادی دارد). اين نوع فمينيسم شباهت غریبی دارد به سکولاریسمی که تمام مواضع معرفتی و هنجاری‌اش در نسبت با دین تعریف می‌شود. من جنبش سبز را جنبشی کثرت‌گرا می‌دانم که طيف متنوعی از گروه‌های مختلف قومی،‌ زبان، دینی، جنسیتی و سياسی را در خود جای می‌دهد و مبنای داوری‌اش اين تمایزها نيست.
۴

ترس در چشمان قدرت، دليری در دل‌های مردم

فرا رسیدن سالگرد انتخابات ۸۸، هراسی در وجودِ قدرت حاکم انداخته است. عجيب نيست اگر حاکميتِ سياسی به خواسته‌ی مشروع سبزها برای راهپيمایی پاسخ مثبت ندهد و کمترین تلاشی برای تضمين حقوق قانونی آن‌ها در راستای اصول مصرح قانون اساسی نکند. دليل اين خودداری روشن است. چرا حاکميت سياسی که تمام منافذ اطلاع‌رسانی را قبضه کرده است و اساس استمرار قدرت‌اش قلب حقیقت و محدود کردنِ آگاهی‌هاست، اجازه‌ی وقوعِ برنامه‌ای را بدهد که می‌تواند به بليغ‌ترین وجهی بنيان خبرتراش و تحریف‌گر امپراتوری دروغ را افشا کند؟
قدرت‌های نظامی و امنیتی تنها کاری که می‌توانند بکنند ارعاب کسانی است که در یک سال گذشته، به حبس قانون‌گريزان قدرت‌مدار افتاده‌اند. شمارِ آن‌ها که روی حبس، تهديد و شکنجه را دیده‌اند چقدر است؟ اين عده – که طیف‌های مختلفی را شامل می‌شوند – تنها کسری از گروهی هستند که در راهپيمایی ۲۵ خرداد عظمت‌شان را به رخِ قدرت کشيدند. چرا بايد يک بار ديگر اجازه دهند که جمعیتی که قابليت زيادی برای بسيج‌گری دارد پيش چشمانِ ناباور قدرت بايستند؟ چرا کسانی که با هزينه کردن تمام منابع و ثروت‌های عمومی و ملی، نمايش‌های مهندسی‌شده‌ی شش-هفت ماه گذشته را تدارک دیده بودند، بخواهند اجازه بدهند که ضعفِ راهپيمايی‌سازی‌شان – با وجود بهره‌مندی از همه‌ی امکانات عمومی – بر آفتاب افکنده شود؟

حاکميت سياسی و دولت کودتا از آشکار شدن معترضان و حضور آن‌ها در عرصه‌های عمومی که به دست قدرت مصادره شده است،‌ هراس دارد. امپراتوری دروغ از بر ملا شدن نيرنگ‌ها و خبرسازی‌های‌اش هراس دارد. اگر ماه‌هاست نمايش می‌دهد که «فتنه‌ی سبز» مرده است و آن را دفن کرده، چرا باید کاری کند که خلاف مدعای‌اش ثابت شود؟

اين راهپيمایی چه رخ بدهد و چه از آن ممانعت شود، خودِ نشان يک نکته‌ی بديهی و بلیغ است: قدرت واقعی در دستان نیروهای نظامی و امنیتی نيست؛ قدرت واقعی در دستان مردمی است که اگر قيد حبس، تهديد، ارعاب، تهمت تکفير و بهتان وابستگی خارجی برداشته شود، ناچیز بودنِ هيمنه‌ی قدرت و ثروت را می‌تواند نشان دهد.

اين از دستاوردهای مهم جنبش سبز است که ترس را جا به جا کرده است. ترسی که در دل‌های مردم بود، جای خود را به دلیری داده است و به چشمان و هوش و حواسِ قدرتِ مسلط نقل مکان کرده است. اين شهامتِ بی‌مثال و جابه‌جايی ترس، تنها یکی از ثمرات جنبش مدنی، حرکتِ سبز و رستاخيز آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه‌ی مردمِ ماست. مهم‌تر از آن،‌ اين حقیقت‌جويی و ايستادگی در برابر خبرسازی و دروغ‌پردازی رسانه‌های حکومتی چيزی است که  در لايه‌های ديگری از مردم که خوش‌باورانه اعتمادی خالصانه و مؤمنانه به دستگاهی داشتند که گمان می‌بردند باید قيام به دفاع از حقیقت کند اما اکنون در جانبِ دروغ ايستاده، آرام‌آرام رسوخ کرده است. این بذر، به بار نشسته است و ديری نخواهد پاييد که ميوه‌های شيرین آن به کامِ همه‌ی ملت خواهد نشست (چند سال که در قاموسِ زمانی چيزی نيست). حقیقت و آزادی هيچ‌کس را زیان ندارد، حتی دشمنان‌اش را.
جان نباشد جز خبر در آزمون
هر که آگه‌تر بود جان‌اش فزون
فروپاشی تدريجی بساط خبرسازی و دروغ‌تراشی و ريشه دواندن بذر آگاهی و خبر، جانِ تازه‌ای در مردم می‌دمد. اين احيای معنوی، این رستاخیز خبری، کلیدِ برچيده شدن بساط آزادی‌ستيزی و عدالت‌گريزی است. شيشه‌ی عمر دیوان به آگاهی و معرفت شکسته می‌شود. «ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی»!
۴

تغييرِ سبز؛ تغييرِ سُرخ

شايد یکی از مهم‌ترین ويژگی‌های جنبش سبز، درنگی است که در آن هست: درنگ در ايجاد تغيیر. تغيیرِ سبز، تغيیری سریع نیست. تغيیرِ سبز، تغيیری است چون رویش گياهان پس از زمستانی طولانی. تا این بذرها سر از خاک برون کنند و به بار بنشينند، زمانی خواهد گذشت. «تابش خورشيد و سعی باد و باران» برای این است که اين ميوه‌ها به آرامی و آهستگی رسيده شوند. 
نقطه‌ی مقابل تغيیرِ سبز، تغيیرِ سرخ است. تغيیرِ سُرخ، خواهان دگرگونی‌های سریع است. مطالباتی که تحقق‌شان در کوتاه‌مدت اراده می‌شوند، جایی به کشاکش و خون‌ریزی خواهند رسيد، مگر این‌که طرف مقابل اساساً از اصرار بر موضعِ آزادی‌ستيز و ضد-عدالتِ خود دست بکشد. تغييرِ سرخ ناگزير خواهان حساب‌رسی و حساب‌کشی‌های دقیق و موشکافانه است (که در بسياری جاها به افراط و بی‌انصافی هم کشیده می‌شود) و دگرگونی‌های بطیء يا آرام رضايتی برای جويندگان‌اش نمی‌آورد.
تاریخ نشان داده است که دگرگونی‌های سریع و تغييرهای سرخ، همراه بوده است با رخدادهای ناگواری که در آن اصول مدنی و حقوق اوليه‌ی بسیاری از انسان‌ها در گرماگرمِ حساب‌کشی‌ها و شتابِ استقرار وضعیت‌های تازه پای‌مال می‌شود.
جنبش سبز این بختِ بلند را داشته است که هم به خاطر خردمندی و هوش‌مندی سیاسی رهبران‌اش و هم به خاطر مقاومتِ و در عين‌حال خطاهای پياپی حریف‌اش به سرعت همه‌ی خواسته‌های‌اش محقق نشده است. اصرارِ میرحسين موسوی بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی، درنگ و تأملِ او در موضع‌گيری‌های مختلف سياسی، به ويژه وقتی زیر فشار جويندگانِ تغييرِ سرخ قرار می‌گیرد، شکل‌گیری آرام شبکه‌های مختلف اجتماعی و مشخص شدن سره از ناسره و جدا شدن تندروها از ميانه‌روها، و بسی نکاتِ دیگر، حکايتِ از حرکتِ آرامِ این جنبش دارد. در حرکت‌های آرام و رويش‌های سبز، کم پيش نمی‌آيد که حریفان و مدعيان ناخواسته به یاری جویندگان عدالت و آزادی می‌آیند. سنگِ خاره راه آبِ روان را سد می‌کند اما همین مقاومت يا باعث رخنه کردنِ آرام و تدريجی آبِ روان در سنگِ سخت می‌شود يا اسباب يافتنِ راهی تازه و کم‌خطرتر می‌شود.
حکايت جنبش سبز و فاصله گرفتن‌اش از تغييرهای سُرخ، حکايتِ تبدیل شیر به خون است. اين تبدیل، تمثیل‌ها دارد. يک تمثیل‌اش، تمثیل بیولوژيک تبدیلِ خون به شيری است که نوزاد می‌نوشد و قوّت می‌گیرد. تمثیلِ ديگرش، تمثيلی است اسطوره‌ای و پر معنا: تمثیل تبدیل آبِ نیل به خون برای قبطیان. همان چيزی که پیروان موسی را سود داشت، پيروان فرعون را زيان‌آور بود. اگر به اتفاق‌های يک سال گذشته بنگریم و خطاهای مهلک اصحاب قدرت را ببينيم، می‌توان شکاف افتادنِ تدریجی در پيکره‌ی این سنگِ خارا را دید. فهرست بلندی از این خطاها را می‌‌توان آورد. کارهايی که قاعدتاً به منظور تخریبِ سبزها تدارک ديده شده بود اما نتيجه‌ی معکوس در افکار عمومی، حتی در ميانِ غير-سبزها، به جا گذاشته است، در کنار خطاهای استراتژیکی که تحمیل‌شده‌ی مشورت‌ها و سوءمحاسباتِ نیروهای امنیتی بر نظام بود، همه ابزارهایی هستند که اهميت اعتدال و آهستگی را در جنبش سبز بیشتر از پيش نشان می‌دهد.
راهِ تغيير در جامعه‌ی ایرانی از انقلاب نمی‌گذرد. راهِ تغيير، راهِ سبزی است که در عميق‌ترين لايه‌های زندگی مردم خانه کرده است و بيش‌تر ریشه می‌دواند. صبر، کليدِ گشايش است. اين بذرها خواهند روييد و درخت‌هايی تناور و ستبر خواهند شد. سبز باشيم و از تغيیرهای سُرخ کناره بگيريم.
۷

چرا غزه می‌تواند مسأله‌ی ما هم باشد؟ يا چرا هست؟

سیاست بین‌المللی در بحران است. اين بحران تازه نیست. در ایجاد این بحران گروه‌های مختلفی دست داشته‌اند (و بله، یکی از این‌ها همين رييس دولت نهم بوده و هست). اما تنها بحران‌آفرينان بدنامانی نيستند که حقیقت را همیشه به نفع خود مصادره می‌کنند. این تنها احمدی‌نژاد، افراطیون سیاسی و دينی و قدرت‌های بی‌مسؤولیت جامعه‌ی جهانی نيستند که در دامن زدن به اين بحران سهم دارند. این‌ها منفرداً يا به طور جمعی مؤید و تقويت‌کننده‌ی این بحرانِ تو در تو هستند.

اتفاقی که برای کشتی‌های امدادی عازم غزه رخ داد، یکی از جاهایی است که می‌توان برای نشان دادن بحرانِ رهبری مسؤولانه در جهان بر آن انگشت نهاد. از ياد نبریم که اگر احمدی‌نژاد با آن زبان تکراری و ادبیات عوام‌فريبانه از اسرايیل انتقاد می‌کند، دلیلی نمی‌شود خودش هم اهل اخلاق باشد. در سطح و زبان، همه‌ی کسانی که زبان به انتقاد از توحش اسرايیل می‌گشايند، هم‌سو هستند. مشکل جایی درست می‌شود که به عمق و معنای این نقد توجه می‌کنیم.

اما چرا غزه می‌تواند مسأله‌ی ما باشد؟ به یک دلیل خیلی ساده: اتفاقی که برای مردم غزه می‌افتد (يک لحظه حساب «دولت»ها و «قدرت»های سیاسی را از «مردم» جدا کنیم)، همان اتفاقی است که برای بسياری از ما به طور روزمره رخ می‌دهد؛ همگی قربانی سياست خشونت و سیاست‌شده‌ی بیدادِ عریان هستیم. برای همگی ما، ابتدايی‌ترین حقوق انسانی زیر پا گذاشته می‌شود. کاری که اسرايیل می‌کند، به هیچ وجه غریب نیست. اسرايیل عادت دارد به بی‌اعتنايی کردن به جهان (نمونه‌ی مشابه ديگری هم داریم که نه تنها به جهان، بلکه به قانون، به اخلاق، به خرد و به انسانيت هم بی‌اعتناست). این تحقیر اخلاق و بی‌اعتنایی کردن به قانون و مدنيت است که هول‌ناک است. غزه، از آن جهت مسأله‌ی ماست که در آن اخلاق، انسانيت و مدنیت زیر پا گذاشته می‌شود. مهم نيست که درجه و شدت و ضعف این بی‌اعتنایی به حرمت و کرامتِ انسان و آداب زندگی مدنی چقدر است يا از سوی چه کسی رخ می‌دهد. شکستن حرمتِ آدمی و خيره‌سرانه حداقل‌های رابطه‌ی مدنی با بشر را زير پا گذاشتن، از سوی هر که سر بزند،‌ هول‌ناک است. چه اسرايیل اين کار را بکند، چه حماس. چه احمدی‌نژاد وقیحانه آداب مدنی و اخلاقی را زیر پا بگذارد، چه سیاست‌مداران آمریکایی و انگليسی. معیار حقیقت، بیرون از اين افراد است.

با این اوصاف،‌ جنبش سبز بدون این‌که بخواهد ملعبه‌ی سياست‌های حکومتی شود که بر مبنای محاسبات، سود و زیان‌ها و تبلیغات داخلی و خارجی‌شان تعریف می‌شوند، می‌تواند و شاید باید با قاطعيت در برابر شکستنِ حرمتِ آدمی، زيرپانهادن قواعد مدنی و قوانین به رسمیت‌شناخته شده و محترم بین‌المللی موضع بگیرد. غزه،‌ از آن‌جایی که غزه است مسأله‌ی ما نيست. غزه تنها به این دلیل مسأله ماست که انسانيت را در آن‌جا می‌کشند؛ من و تو را در آن‌جا می‌کشند. غزه به اين دليل مسأله‌ی ما نيست که یک ایدئولوژی سیاسی در آن تحت فشار است؛ غزه مسأله‌ی ماست چون آدمی مسأله‌ی ماست. غزه مسأله‌ی ماست چون سرنوشت کرامتِ انسان را به سرنوشت سياست‌ها و تبلیغات جمهوری اسلامی، آمریکا یا اسرايیل گره نمی‌زنیم. آدمی، هم‌چنان با يا بدون اين «دولت‌»ها معنا دارد. آزادگی انسان، فوق مرزهای دولت‌ها و سیاست‌های آن‌هاست.
پ. ن. هر وقت به ستيزه‌های جنجالی احمدی‌نژاد با اسرايیل فکر می‌کنم ناخودآگاه به ياد این بیت مولوی می‌افتم:
خرفروشانه یکی با دگری در جنگ‌اند
ليک چون وانگری متفق یک کارند!

پ. ن. ۲. کل ماجرای حمله‌ی نظامی اسرايیل به این کشتی‌ها در آب‌های آزاد هم مشکوک است. گویی اسرايیل تعمداً می‌خواهد در منطقه جنگ درست کند. این ماجرا سه بازیگر مهم دارد: اسرايیل، ترکیه و ايران (غزه قربانی حاشيه‌ای این دعواست). من فکر می‌کنم استقبال از درگیری یا تحریک به خشونت و جنگ به سود افراطیون تمام می‌شود.

۷

بزرگا مردا که تو هستی!

شکافی در پيکره‌ی ستم افتاده است که ترمیم‌شدنی نیست. صدای در هم شکستن استخوان‌های بیداد است که به گوش می‌رسد و هر که دلی دارد و خردی، نمی‌تواند اين نکته‌ی بلیغ را نفهمد. شجريان در این يک سالی که پا به پای مردم ما آمده است، کم سخن گفته است اما همان اندک چنان به موقع و چندان رسا و پرمعنا بوده که کار صدها بیانيه را کرده است. شجریان سياست‌مدار نيست. عالم علوم سياسی هم نيست. فعال سياسی هم نيست. اما هنرمندی است تمام عیار و هر که بگويد شجریان در هنر ايرانی، در موسیقی ايرانی، پهلوانی است بی‌بدیل گزاف نگفته است. هنر او، هنری نبوده که برای خودش باشد، بلکه هنری بوده و هست که به گواهی تاریخ و به شهادت آثارش در پای مردم‌اش ریخته است. «اين قیمتی درّ لفظ دری» را در پای خوکان و به تملق و چاپلوسی هزینه نکرده است. همين استغنا و مردم‌شناسی و دردمندی، این بلندی همت و مناعت طبع، کم خصلتی نيست. اين ويژگی، سخت کم‌ياب است.
شگفت نيست اگر رسانه‌های کودتا و خبرسازان و دروغ‌‌تراشی که علمه‌ی ظلمه‌اند، در آستانه‌ی پخش فیلمی از زندگی او، استقلال و استغنای او را برنتابند و خود را داورِ عالم و آدم بشمارند و انتظار داشته باشند يلی چون شجریان هم بر آستان قدرت آن‌ها کرنش کند و مجیزشان را بگوید. عجیب نيست اگر فتنه‌ی پلید خود را نبينند و فتنه‌ی بلند و جان‌پرور او و امثال او بيازردشان. آری، شجریان فتنه کرده است و در صف فتنه و آشوب است. اما اين آشوب کجا و آشوب ستم‌گران کجا؟ یکی فتنه می‌کند و فریاد بر می‌آورد که حق بگوید و از آدمی دفاع کند و ديگر فتنه می‌کند و دروغ می‌تراشد که ظلمت را و بیداد را مدد کند. دریغ بر آن ديدگان نابینايی که موج‌خیز نامردمی، دروغ، ریا و آدمی‌خواری را نمی‌بینند و خروش دردمندانه‌ی مردم و هنرمندِ دُردانه‌شان را فتنه می‌خوانند و بازی بیگانگان. مگر آن همه خونی که به ناحق ریخته شد هم فتنه‌ی بیگانگان بود؟ تيغ در دست که بود آن زمان؟ ماشه را چه کسی می‌چکاند؟ مگر آن همه جان‌های عزیزی که قربانی انتقام‌جویی و تسویه‌حساب‌های قدرت شده‌اند و تنها جرم‌شان همراهی نکردن با قدرت بوده و اینک در گوشه‌گوشه‌ی این خاک محبوس قفس‌اند، به دستان بيگانه در حبس شده‌اند؟ مگر کلید زندان هم در دست بیگانگان است؟ شگفتا از وقاحت دروغ و دریدگی ستم‌گران که توقع دارند هر که در عالم و آدم است، از شريف و وضيع گرفته تا هنرمند و نویسنده‌، همگی در خدمت تبليغات و حق‌پوشانی و دروغ‌پروری‌شان باشند!
شجريان در دل این ملت خواهند ماند و دودمان بیداد است که به باد خواهد رفت. ظالمان راه به منزلی نبرده‌اند و نخواهند برد. حکيمانه‌تر از این سخن نمی‌توان گفت که پنج سال و ده سال در پای گذشت زمان و داوری بی‌دريغ و بی‌امان روزگار، افسانه است: «به پای او دمی است این درنگ درد و رنج». سپيده‌ی آرزوهای زلال این ملت سر خواهد زد و «رسيدن هنر گامِ زمان است». شجریان دیگر به چه زبانی باید به شما بگويد که ستم نکنيد، حق‌کشی نکنيد، خون‌ریزی نکنید، دادگری را در پای منصب دو روزه‌ی دنيا فدا نکنيد؟ او که زبان حال اين ملت است و مرغ خوش‌خوان غم و شادی‌های ما به چه زبانی باید به شما بگويد که حقیقت در انحصار شما نيست و مردم این کشور چشم دارند و گوش و هوشیارتر از آن‌اند که بازی‌های رسانه‌های شما را بخورند؟
شجريان دلیری کرده است. تردیدی نیست که اين دلیری به مذاق قدرت‌پرستانی که شهوت مسند و منصب مست‌شان کرده است و مرگی را که در یک قدمی‌شان ايستاده نمی‌بينند، سخت گران خواهد آمد. دلیری می‌خواهد و زهره‌ی شیر که در برابر این غوغا و هياهوی ستم و بانگ رعب‌افکن قدرت، قد علم کنی و چنين فروتنانه از رنج‌های ملت‌ات بگويی. دلیری می‌خواهد که در برابر وقاحت و بی‌حيایی آن ناشسته‌رویی که صدای اعتراض ملت را صدای خس و خاشاک می‌خواند، بایستی و از عقاب و عذاب این دستگاه پرسالوس هراس به دل راه ندهی. او نه سياست‌مدار است و نه سياست‌باز. اما این اعتزال از سياست سبب نشده تا چشم از حقیقت فروبندد و آدمیت را خوار بشمرد و راستی، دانايی، ايمان و خرد را حقير بشمارد. شجریان نه کم گفته است نه زیاد. همین ايجاز و اندک‌گویی، آن هم جایی که می‌توان قلم‌ها فرسود و دل‌ها سوزاند و خردها را گداخت در پای این ستم بی‌کرانه، کار صدها هزار نوشته را کرد. شک ندارم که امشب آن‌ها که در ایران سخنان دلیرانه‌ی شجريان را شنيده‌اند، باز هم چراغ اميدشان را به ایمانی محکم‌تر تیمارداری خواهند کرد و ستم بی‌فروغ‌تر و دروغ بی‌قدرتر خواهد شد. بزرگا مردا که تو هستی! همت پاکان دو عالم با او باد که بندگی دولت دنیا نکرد و هنر را به امنیت و آبروی دو روزه نزد قدرت‌مندان نفروخت!
۵

از افقی بالاتر…

اين يادداشت را پیش از بيانيه‌ی موسوی نوشته بودم. اما هم‌چنان انتشار آن را بی‌فایده تلقی نمی‌کنم چرا که گمان می‌برم پرتوی می‌افکند بر جوانب حقوقی قضيه و ضرورت حفظ ظرفيت‌های سياسی موجود.

۱. اعدام، یکی از حربه‌های مهم دستگاه قضایی ایران بوده است و هم‌چنان هم هست. به هر دلیلی، مجازات اعدام هم‌چنان در دستور کار قضات ایرانی وجود دارد. تفسیرهای موسع و دلبخواهی از قانون، نادیده گرفتن عدالت شکلی و البته بازیچه‌ی قدرت شدن از ویژگی‌های برجسته‌ی این دستگاه قضاست. راه حل‌اش چی‌ست؟ بحث‌‌اش دراز است اما بدون شک حل بحران‌های قضایی در کوتاه مدت میسر نیست.
۲. در پنج اعدام ديروز هر چند جرمِ متهمان (یا به عبارت دقیق‌تر «اتهام» آن‌ها)، مرتبط با رخدادهای پس از انتخابات اعلام نشده، اما بر هيچ عاقلی پوشيده نیست که اجرای این احکام در این مقطع زمانی، تصادفی نیست. ایجاد رعب و هراس، تنها قسمت ظاهری ماجراست. نباید فراموش کرد که ایجاد شکاف و اختلاف در ميان کسانی که با اين رویه مخالف‌اند (رویه‌ای که هم معارض با عدالت شکلی است و هم منافات با عدالت ماهوی دارد)، بزرگ‌ترین فایده را نصیب گردانندگان چرخِ بی‌عدالتی می‌کند. یکی از دوستان حقوق‌دان نکاتی را نوشته بود که پس از مشورتی که با او کردم، آن نکات را با تفصیل بیشتری چنین بازگو کرد (و تقرير اين‌ها برای فهم وضعيت موجود مهم است): «۵ تن از هموطنانمان توسط دستگاه شبه‌قضایی جمهوری اسلامی ایران محکوم به اعدام شدند. اکثراً بحث‌ها بر سر بی‌گناهی ایشان بود که مربوط به عدالت ماهوی است. نکته‌ای که کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد، عدالت شکلی در دادرسی است که ضامن عدالت ماهوی بوده و بدون آن، مطابق اصول جهانی دادرسی، صرف نظر از بی‌گناه بودن یا نبودن متهم، به قطع هرگونه محکومیتی ناعادلانه بوده و خود محکوم به بربریت است. از جمله‌ی این موارد، حق دارا بودن وکیل (با تمام جوانب و لوازم آن)، حق دفاع کامل و شنیده شدن، حق آزمودن شاهد، حق مواجهه‌ی رو در رو با متهم کنندگان و تناظر در دعوی است. همچنین برخی اصول حقوقی که در دادرسی کیفری در دستگاه شبه قضایی ایران به کرات نادیده گرفته می‌شوند، عبارت‌اند از اصل برائت، اصل تفسیر مضیق و تفسیر به نفع متهم… در مقابله با وضع موجود در عرصه قضایی (که عموماً هم مربوط به عرصه‌ی کیفری می‌شود در شرایط حاضر تا عرصه‌ی مدنی)، تمرکز اعتراضات باید بر عدالت شکلی قرار گیرد. دلیل، آنکه عدالت ماهوی با مسائل ایدئولوژیک و زیر ساختارهای ارزشی تعریف‌کننده‌ی جرم گره می‌خورد و همین امر دست یافتن به اجماع بر سر مصادیق عدالت ماهوی را دشوار می‌کند. مثلاً، در نظام فکری اسلام، جرائم جنسی جایگاه خاصی دارند؛ درحالی که در نظام‌های لیبرال تا جايی که اثبات نشود روابط جنسی افراد به دیگران ضرر می‌رساند، این نوع روابط اصولاً جرم محسوب نمی‌شوند (مثلا نک. به بحث داغ هم‌جنس‌گرايی در اواسط قرن بیستم در انگلیس که به مباحثات مفصلی بین قاضی لرد دولین و پروفسور هارت- فیلسوف حقوق پوزیتیویست مشهور منجر شد و حاصل آن در کتاب قانون، آزادی و اخلاق جمع شده است. در آنجا هارت با تکیه بر نظریات جان استوارت میل، همان مبنای فوق‌الذکر را در مورد ضرر رساندن به دیگران مطرح می‌کند و بر آن اساس از هم‌جنس‌گرايی که با رضایت طرفین باشد دفاع می کند). اینها همه در حالی است که در زمینه‌ی عدالت شکلی، اجماع مناسبی در سطح جهانی و حتی در میان مسلمانان وجود دارد و باید از این قابلیت بهره گرفت».
۳. اگر به شرایط داخلی توجه دقیق داشته باشیم، حداکثر موضعی که موسوی، کروبی یا خاتمی می‌‌توانند بگیرند، نقدی است به روال قضایی (نقد شکلی) نه دفاع از کسانی که اعدام شدند. در این مقطع حتی مخالفت کردن با نفس حکم اعدام به منزله‌ی یک عمل سیاسی، تنها خاصیتی که دارد صدمه زدن به قابلیت‌های موجود است. هر موضع‌گيری‌ای لزوماً موضع‌گیری اخلاقی يا قابل‌ستايش نيست. هر کسی می‌تواند با بلند کردن صدای خود یا موضع‌گیری در قبال چيزی، گمان کند برای خودش اعتباری اخلاقی کسب کرده یا قهرمان شده است. اما اگر موضع‌گیری در برابر هر اقدامی در هر زمان و مکانی فی‌نفسه مطلوب نباشد و مهم‌تر از نفس موضع‌گيری، تغيیر آن چيزی باشد که علیه آن موضع می‌گيريم، آن وقت است که بايد بیشتر فکر کرد و موضع‌گيری عاطفی را به تعویق انداخت و پرسيد موضع‌گيری سیاسی به چه قصد و نیتی انجام می‌شود و قرار است چه نتيجه‌ای بدهد؟
۴. فراموش نکنیم که اعدام‌های دهه‌ی شصت، زخم عمیقی در روان و آگاهی بخشی از جامعه‌ی ايرانی گذاشته است. این خاطره که بخواهيم يا نخواهيم در ناخودآگاه خانواده‌ی قربانيان یا دوستان و همدلان‌شان می‌ماند، نه تنها زدودنی نیست بلکه می‌تواند درست به خدمت همان کسانی در آيد که دیروز و امروز منافع‌شان با قربانی کردن انسان‌ها تضمین می‌شود. تحریک احساسات کار سختی نیست. به دست هر کسی می‌تواند صورت بگیرد، حتی به دست کسانی که می‌توانند دستگاه قضا را امروز هدايت کنند! مراقب باشیم بازی نخوریم.
۵. موسوی،‌ کروبی و خاتمی سرمايه‌های مهمی برای آگاهی و آزادی ملت ما هستند. زخمی کردن آن‌ها و صدمه زدن به آن‌ها به بهانه‌ی پاسخگو کردن‌شان (پاسخ‌گو کردن کسی که هيچ دسترسی به قدرت ندارد و محروميت‌اش با محرومیت‌ من و شما امروز هیچ فرقی ندارد،‌ چه فضيلتی یا حسنی می‌تواند داشته باشد؟)، از سر شتاب و عاطفی عمل کردن است. شوربختانه، در کشور ما چندان جا برای انتقام‌گیری و کين‌خواهی هست که اگر آغازش را از جایی راه بدهیم، پايان‌اش به عمر دو سه نسل از ماها هم نخواهد رسید وهم‌چنان باید مشغول پاسخ‌گو کردن مردم و حساب‌کشی باشيم. اختلاف‌نظرها همیشه باقی خواهند ماند، اما این‌که خودمان با دست خودمان سرمایه‌هایی را که داریم در بوته‌ی شرايطی که یکی دیگر ايجاد می‌کند، نابود کنیم، نشان از خردمندی و حکمت نيست. این نکته را در يادداشتی دیگر شاید بسط بدهم اما مغز سخنِ من اين است که متأسفانه در شرایطی که در آن واقع شده‌ايم جریانی دارد شکل می‌گیرد که به جای ظرفیت‌سازی سياسی و عقلانی و تقویت ظرفيت‌های موجود، تمایل عجیبی برای تخریب ظرفيت‌های فعلی و آسیب زدن به جریان ظرفیت‌ساز وجود دارد (و دریغا که تمام این خطاها را به نام آزادی يا به نام مسؤولیت روزنامه‌نگارانه و بازی با مفاهیم قابل‌دفاع مرتکب می‌شود).
۶. تفاوت اعدام‌های تازه با اعدام‌های ماه‌های اخیر این است که دستگاه تبلیغاتی بر خلاف بار قبل که با ناشی‌گری کسانی را که پيش از انتخابات دستگير شده بودند، متهم به اغتشاش کرده بود، این بار آن خطا را مرتکب نشده است و کوشش کرده همه را در موضعی قرار دهد که شتاب و غلیان عاطفه، تنها به زيان هر کسی تمام شود جز آن‌که مسؤول آن است!
پ. ن. بيانيه‌ی موسوی کوتاه است، اما خردمندانه و به موقع – نه دير است و نه زود. فراموش نکنيم که موسوی هنگام کشته شدن خواهرزاده‌اش چقدر خويشتن‌داری به خرج داد و دندان بر جگر فشرد. بسیار می‌شود درباره‌ی موسوی و موضع‌گیری‌های‌اش حرف زد، اما همین دو بند کوتاه و عاجل پختگی سیاسی موسوی را به خوبی نشان می‌دهد:

«اعلام اعدام ناگهانی پنج نفر ازشهروندان کشور بدون آنکه توضیحات روشن کننده ای از اتهامات و روند دادرسی ومحاکمات به مردم داده شود شبیه روند ناعادلانه ای است که در طول ماه های اخیر منجر به صدور احکام شگفت آور برای عده زیادی از زنان ومردان خدمتگزار وشهروندان عزیز کشور ما شده است.

وقتی قوه قضائیه از طرفداری مظلومان به سمت طرفداری از صاحبان قدرت و مکنت بلغزد مشکل است که بتوان جلوی داوری مردم را در مورد ظالمانه بودن احکام قضایی گرفت. چگونه است که امروز محاکم قضایی از آمران وعاملان جنایتهای کهریزک و کوی دانشگاه و کوی سبحان و روزهای۲۵ و۳۰ خرداد وعاشورای حسینی می‌گذرند و پرونده‌های فسادهای بزرگ را باز نشده می‌بندند وبه صورت ناگهانی در آستانه ماه خرداد ، ماه آگاهی و حق‌جویی پنج نفر را با حواشی تردید برانگیز به چوبه‌های دار می‌سپارند؟ آیا این است آن عدل علوی که به دنبال‌اش بودیم؟»

پ. ن. ۲. تفاوت شتاب‌زدگی و پختگی را می‌‌توان از اين‌جا ديد (در خبر بی‌بی‌سی): «در لندن نیز چند نفر که خود را اعضای حزب کمونیست کارگری معرفی کردند به ساختمان کنسولگری ایران حمله و شیشه های آن را شکستند. در پاریس نیز تعدادی از معترضان دوربین های مداربسته سفارت را شکستند. پلیس فرانسه تعدادی از تجمع کنندگان را بازداشت کرده است.»

۳

هوا بد است، تو با کدام باد می‌روی؟

زنده بودن و زنده ماندن در این روزهای تلخ و سياه آسان نيست. شايد فکر کنید با اين درآمد، می‌خواهم از سياهی‌ها و نوميد‌ی بگويم. اما حرف‌ها دارم. بگذارید میان توصیف و تجويز فرق بگذاریم. بگذارید «است» ما را ملزم به توصیه و «بايد» نکند. يک سالی که پشت سر گذاشته‌ايم يا – اگر دقیق‌تر بگوييم – اين يک سالی که زخم‌های‌اش را بر گرده‌های جسم و جانِ خود کشيده‌ايم، سالِ سیاهی بوده است. سالی که در آن بسیار هم آموخته‌ایم. عجيب هم نيست. بسياری از آموخته‌ها و تجربه‌های گرانسنگِ آدمی زاييده‌ی روزهای درد و رنج است و محصول لحظاتِ خونِ دل خوردن و ستم کشيدن. وجهِ آشکار اجتماعی و سياسی ستمی که بر ما رفته است به دقیق‌ترین تعبیری در واژه‌ی «کودتا» متجلی است. کودتا وضعی است که در آن هر قاعده و قانونی از موضوعیت می‌افتد و تنها چيزی که همواره بر کرسی می‌نشيند زور است و قدرت. در چنین وضعی، سرنیزه است و باتوم که فرمان می‌راند. در این احوال، سخن تنها جمع و انجمنی که شنيده نمی‌شود، سخنِ خردمندان و حکیمان است. بر عکس، تنها طایفه‌ای که سخن‌‌شان پرطنين‌تر از هميشه شنيده می‌شود، نظامیان و سپاهيان هستند. سخن‌چينان، پرونده‌سازان و پاپوش‌دوزان روز به روز عزیزتر می‌شوند و دلسوزان و مشفقان خفت و خواری می‌بينند و درشتی می‌شنوند. اين‌ها اوصاف وضعیتی است که در ادبیات سياسی مشهور است به «کودتا».
آن‌چه را کودتا می‌ناميم لازم نيست همه در همان لحظه و دم دريابند. گذشتِ زمان به بليغ‌ترین زبانی یکایک اجزای اين کودتا را نشان می‌دهد. کودتای فرهنگی هم که مدت‌هاست در جریان بوده است. کودتاهای فرهنگی عمدتاً زمانی پا بر زمین می‌آورند که کودتاهای سياسی و نظامی با موفقيت و وسعت ریشه دوانده باشند. کودتای فرهنگی – بخوانید «انقلاب فرهنگیِ» –  دیار ما هم نشانه‌ها دارد و امروز دیگر بی‌ هيچ پرده‌پوشی و تعارفی اجرا می‌شود: از تصفيه‌ی گسترده‌ی استادان و دانشجويان بگیرید تا مهره‌چينی‌های حساب‌شده و گام‌به‌گام دانشگاهيانِ برساخته و برکشيده‌ای که سوگند وفاداری بخورند و زبانی چرب در تملق و فرمان‌برداری داشته باشند. آن‌ها که رفته‌اند،‌ حساب‌شان روشن است. اما آن‌ها که مانده‌اند، روزهاشان به شماره است:‌ اگر امروز نبرده است که فردا ببرد!
کودتای اقتصادی هم چیزی نیست که بر هوشمندان پوشیده باشد. هر جا که شاهرگ‌های اقتصادی يک کشور در انحصار گروه خاصی در آيد که – دست بر قضا – اسلحه به دست دارد و نهادی است نظامی، اولین و ساده‌ترين نتيجه‌ای که هر اقتصاد‌شناسِ سياست‌دانی می‌گيرد يک چیز بیشتر نيست: کودتای اقتصادی!
اما اين‌ها فقط قطعات سیاه و دردناک اين پازل است. يک چیز اما در جدول محاسباتِ دستگاه‌های کودتايی نيست و همواره از گزندِ ايشان در امان است: اميد و ايمانِ آدمیان در دستِ خودشان است. اين‌ها البته آسيب می‌بینند و جراحت بر می‌دارند. اما اگر به تاريخِ خود نگاه کنیم، دست کم این درس را به روشنی می‌توانيم ببينيم که ايمان و اميدِ زخم‌ديده‌ی خود را هم می‌توانیم هميشه از زير پای پیلان قدرت و سياست بيرون بکشيم. در برابر نمرود هم می‌توان ابراهيم‌وار آتش را گلستان کرد. رخدادهايی از جنسی که در کشور ما رخ داده است،‌ زمانی می‌گيرند يا زمانی موفق خوانده می‌شوند که مردم اميد به دیگر بودن، اميد به تغيیر، امید به فردایی بهتر، امید به زيستنی عزت‌مند و با کرامت را از دست داده باشند و غلامی و بندگی و فرمان‌برداری و تملق را تسلیم شده باشند. اما واقعاً چنین است؟ مسیر زندگی روزمره‌ی مردم آیا نشان می‌دهد که تسلیم ربوبیتِ قدرت شده باشند؟ ترس‌‌خوردگی دیگر در ميان این مردم نيست. احتياط شايد باشد، اما ترس‌خوردگی نيست. آن فريادی که قرار بود رعبی در دل مردم بیفکند و صداها را خاموش کند، جواب نداده است و تنها باید با زور و حبس و زجر صداها را خاموش کرد. مردمی که قرار بود ترس‌خورده شوند و مرعوب، مردمی دليرتر شده‌اند. مردمی که تا دیروز نگاه از محتسب و انصار قدرت می‌دزديدند، امروز چشم در چشم پلیس می‌دوزند. این‌جاست که کودتا با تمام غلبه‌ی ظاهری‌اش ناکام مانده است. تنِ اين مردم زخمی است، غرورشان مجروح است، اما جان‌شان و خردشان زنده و تپنده است. سرتاپای وجود این باغ خزان‌خورده و مسموم سبز است و هم‌چنان نفس می‌کشد. سایه، زمانی، وصفِ ترسی را که در کودتايی دیگر سايه‌افکن شده بود و اميدی را که هم‌چنان جوشان بود، چنين به تصویر کشيده بود:
«وقتی كه زبان از لب می‌ترسيد،
وقتی كه قلم از كاغذ شك داشت،
حتی، حتی حافظه از وحشت در خواب سخن گفتن، می‌آشفت،
ما نام تو را در دل
چون نقشی بر ياقوت،
می‌كنديم.
وقتی كه در آن كوچه‌ی تاريكی
شب از پی شب می‌رفت،
و هول، سكوتش را
بر پنجره‌ی بسته فرو می‌ريخت،
ما بانگ تو را، با فوران خون،
چون سنگی در مرداب،
بر بام و در افكنديم.
وقتی كه فريب ديو،
در رخت سليمانی،
انگشتر را يكجا با انگشتان می‌برد،
ما رمز تو را، چون اسم اعظم،
در قول و غزل قافيه می‌بستيم.»
اکنون يک‌ جای این تصوير تغيیر کرده است. دیگر آن ترس و آن وحشت نيست. وحشت‌افکنی هست، اما چقدر اين وحشت‌افکنی خریدار دارد؟ گویی به سادگی – با تمام اين قدرت‌نمایی و تازيانه کشيدن بر تن فرهنگ و ادب و آدميت – هیبت و هيمنه‌ی ترس فروريخته است. این را بارها نوشته‌ام و باز هم باید نوشت: سايه شعرهايی دارد که گويی سطر به سطرشان برای روزهایی نوشته شده است که امروز از سر می‌گذرانيم. شعر «زندگی» سایه (که تاریخ اسفند ۱۳۷۰ را بر خود دارد)، گویاترين تصویر این امیدی است که زبانه می‌کشد و هيچ توفانی شعله‌اش را خاموش نمی‌تواند کرد. و چه تفاوت عظیم و بهت‌آوری است ميان کسی که تمام سلاح‌اش امید است و اميدی که برافروختن‌اش را از جان و احساس و انديشه مایه می‌گذارد و کسی که تمام توان و قدرت‌اش به سلاح است و به زور و فرياد و تبلیغات. کنايه‌ی شگفت‌انگیزی است، نه؟ فريدون مشیری گفته بود: «وه چه نیروی شگفت‌انگیزی است / دست‌هایی که به هم پیوسته است». حال بايد گفت که این امید، چه نیروی شگفت‌انگیزی است که آدميانی در تهی‌دستی محض و در محروميتی بی‌حساب هم‌چنان می‌توانند از آب، از آفتاب و از آينه بگويند! آزمونی از اين بزرگ‌تر برای ایرانیان نيست که بتوانند نشان دهند که در هجوم این گزندهای عافيت‌سوز و آدمی‌گداز، استوار می‌مانند و از راه نمی‌روند. سربلندی ما به سادگی در این است که تن به دروغ، به ستم، به دورويی و به ریا، به دين‌فروشی و عدالت‌پناهی دروغین ندهند. عزتِ ما به همین است که برابری، برادری و آزادی را به بهای امنیتی شکننده نفروشيم (و آن‌ها که این روزها قلم را به سود و سودای قدرت می‌گردانند خوب می‌دانند معنای «امنيتِ شکننده» چی‌ست!). آری، «هوا بد است». هوای دیار ما خوب نیست. آب و هوای فارس – به بيان حافظ – «سفله‌پرور» شده است. اما در اين هوای توفانی، با هر باد نباید رفت. هنوز باید زنده ماند و تاب آورد. زیستنِ ماست که معجزه است. مرگِ‌ ما به مرگِ اميد ماست. هر وقت که دست تباهی‌کاران و کين‌ورزانِ دشمنی‌تراش بتواند ریشه‌ی اميد ما را از چشمه‌ی ايمان‌مان بیرون بکشد، مرگ ما فرا می‌رسد و اميدِ‌ معجزه‌ای نخواهد بود. تا زنده هستيم، خود معجزه‌ایم. معجزه‌ی سبزِ ما را بقا باد!
چه فکر می‌کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته‌ای ست زندگی؟
درین خرابِ ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که هم چو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه‌خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.
هوا بد است
تو با کدام باد می‌روی؟
چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.
تو از هزاره‌های دور آمدی
درین درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست.
درین درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گام‌های استوار توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست
به گوش بيستون هنوز
صدای تیشه‌های توست.
چه تازیانه‌ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.
نگاه کن!
هنوز آن بلند دور
آن سیپیده، آن شکوفه‌زار انفجار نور
کهربای آرزوست
سپیده‌ای که جان آدمی‌ هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار بيفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز.
چه فکر می‌کنی؟
جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ای ست
که سرو راست هم درو شکسته می‌نمایدت
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت .
زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گامِ عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج!
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند،
رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش!
پ. ن. «به‌ویژه با جوانان می‌گویم که اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقی مانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.

 امیدی که هویت ما را شکل داده است معطوف به چه چیز است؟ قطعا معطوف به امور غیر واقعی و خرافه‌های واهی نیست، و الا نمی‌توانست ملتی را برای هزاران سال زنده نگه دارد. بلکه این امید معطوف به لطف و فضل الهی است. اگر علاقه به این هویت تاریخی کمترین فاصله‌ای با اسلام ندارد، به این خاطر است.  ما آمده بودیم این علاقه را احیا کنیم. از این هویت خود فاصله نگیریم. شما وظیفه خویش را به درستی انجام داده‌اید و غیر ممکن است که لطف خداوند مردمی را که با نیت‌های پاک ادای وظیفه می‌کنند تنها بگذارد.

امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد
۷

خوب من! دانايی را بنشان بر تخت…

جنبش سبز هم سويه‌ی عقلانی دارد و هم جنبه‌ی عاطفی. درباره‌ی سويه‌ی عقلانی‌اش خواهم نوشت و توضيح خواهم داد که چگونه پس از انتخابات ۲۲ خرداد ۸۸، امر سياسی در کشور ما دستخوش دگرگونی عظيمی شد و ديگر هرگز به نقطه‌ی قبل‌اش باز نخواهد گشت. و باز خواهم گفت که امر سياسی در يکايک شؤون زندگی مردم ما رسوخ کرده و معنايی ديگر يافته است. دیگر سياست امری حقیر و پست نيست که واگذار شود با دغل‌کاران يا قدرت‌مندان و زورمداران. کسی در اين کشور نیست که در آن سهمی نداشته باشد. اين دگرگون شدن معنای سياست، شاهد و دليل هم دارد و تنها در حد ادعا نيست. شرح‌اش را می‌گذارم برای یادداشتی ديگر.
اما جنبه‌ی عاطفی جنبش سبز، که تنها شور و احساس خالی از خرد نيست و عشق و عاطفه‌ای است که در آن فرزانگی هست و خردمندی، جنبه‌ی ديگری از اين حرکت است که آرام‌آرام ثمر خواهد داد (و هم‌اکنون هم به بار نشسته است). کلیدِ اين ويژگی مهم جنبش سبز در اين است که از کينه‌ورزی و انتقام‌جویی عبور می‌کند و اگر سعادتی را برای مردم ایران می‌خواهد، اين سعادت انحصاری نيست. اگر بخت و دولتی برای ملت باشد، اين بهره‌مندی در تيول اندک‌شماری عزیزکرده يا همراه و هم‌سوی صاحبِ قدرت نيست. به جرأت می‌توان گفت که در برابر جنبش سبز، دستگاه قضایی را داریم که الگويی است مثال‌زدنی از تجلی حس انتقام‌جویی کورِ صاحبان قدرت در برابر هر که زبان به اعتراض به جنايت گشوده است. کمتر پرونده‌ای بتوان اين روزها در دستگاه قضا یافت که سطرسطر آن انباشته از سوءظن، افترا يا بهانه‌تراشی برای در حبس کردن يا محروم و خاموش کردن بخشی از ملت که هم‌سو با خواسته‌های قدرت نيست، نباشد. این کين‌خواهی و انتقام‌جويی، خصلتی نهادينه برای دستگاه قضايی شده است که اين روزها بازیچه‌ی دست‌های پيدا و پنهان قدرت است و تنها چيزی که از او صادر نمی‌شود البته عدالت است. اما اين کینه‌، اين بغض و دشمن‌کيشی تنها منحصر به قدرت نمانده است بلکه به لایه‌های ديگر جامعه نیز کشیده شده است و ملت را در برابر ملت قرار داده است.

گام مهمی که جنبش سبز می‌تواند بردارد همين آگاهی‌بخشی به ملت است که در پی انتقام‌جویی و پراکندن تخم نفرت و دشمنی نرود. مهم نیست که اين نفرت در دل سبزها باشد يا مخالفان‌شان. نفرت و دشمنی، سبز و غیرسبز نمی‌شناسد. از هر سو که سر بلند می‌کند، نابودی و تباهی می‌آفريند. مسأله حتی، مسأله‌ای ملی نيست. اين رذیلت، فتنه‌ای انسان‌سوز است. فتنه‌ای عظيم‌تر از دشمن کردن آدميان با همديگر مگر می‌توان سراغ کرد؟ پرسشی که پيش می‌آيد اين است که مگر جنبش سبز، خود این رذیلت‌ها را برجسته نکرده است؟ شاید بگويند که جنبش سبز هم سهمی در دامن زدن به دشمنی دارد. باور من اين است که اين مغالطه بیشتر بر زبان اصحاب قدرت جاری می‌شود. دلیل‌اش هم روشن است. فرق است میان ستيزه با بدی و دروغ و بی‌اخلاقی و اين‌که آدمیان را اهريمن قلمداد کنی. دشمنی با دروغ تفاوت دارد با دشمنی با دروغ‌گو. مشکل ما شخصِ دروغ‌گو نيست. مشکل آن دروغی است که در جانِ او رخنه کرده است و پياپی آن را می‌ورزد. مشکل با شخصِ رياکار نيست. مشکل با ريايی است که ريشه‌ی انسانيت او را می‌سوزاند. جنبش سبز اکنون به اين اندازه از پختگی و بلوغ رسیده است که بداند نبايد شخصِ آدمی را با رذیلت يکی بداند. کسی که امروز دروغ می‌گويد و پروايی هم از دروغ گفتن مکرر ندارد و هيچ مرز اخلاقی برای خود نمی‌شناسد، اول کسی را که نابود می‌کند، خودِ اوست. اول جايی که غبار می‌گیرد و تيره می‌شود، دلِ اوست.
وقت آن رسیده است که «بنشينيم و بینديشیم» که از این همه دشمن‌تراشی و اهريمن‌سازی از آدمیان چه سودی حاصل می‌شود؟ اين پرسش به ويژه برای صاحبانِ قدرت و کسانی که کليدِ زندان را در دست دارند مهم‌تر است. خيره‌سری از اين عظيم‌تر که خود را در مقام تصاحبِ مُرّ حقيقت و محضِ درستی بدانی و هر که هم‌چون تو نباشد را عينيت باطل و رذیلت بشماری؟ مگر شما همگی در آدميت مشترک نيستيد که برادرتان، خواهرتان، پدرتان و مادرتان را در لباس شيطان می‌بينيد و اصلاً شيطان می‌خوانيد؟ اين‌که ميرحسين از پيروزی برای همه سخن می‌گويد و آينده‌ی جنبش سبز را در سربلندی و عزت همه، حتی غيرسبزها، می‌داند، مغز اخلاقی اين رويکرد پرمايه و انسانی است.
کافی نيست که سبزها خود را تربيت کنند و نگذارند کینه و دشمنی، خون‌خواهی و انتقام‌جویی در ضمیرشان راسخ شود. وظیفه‌ی مهم ديگری که دارند این است که نگذارند مخالفان‌شان هم به سوی کين‌ورزی بروند. مهم است چشمِ آدمیان را به روی عواقب دشمنی و زبانه کشيدن غضب و نادانی باز کنيم. مهم است که آدميان بدانند آن‌چه را که «خشم مقدس» يا «غيرت دينی و ايمانی» نام می‌نهند، بيش از هر چیزی برخاسته از سخت‌گیری، تعصب و خامی است نه منبعث از ايمان و اخلاق. کدام ايمان و اخلاق، نابودی روح و روان، جسم و جان و عزت و کرامت آدمی را بر می‌تابد؟ اين چه ايمانی است که نمی‌تواند دل‌های آدمیان را بربايد و تنها می‌خواهد با ارعاب و تهديد همه را به سوی خود متمايل کند؟ اين چه اخلاقی است که نمی‌تواند درسِ دوستی بدهد و فقط با تبختر و نخوت، مدعی داشتن «رأفت اسلامی» می‌شود و هم رأفت را بدنام می‌کند و هم اسلام را مفتضح؟
مهم است که دوباره، آدم بودن و دردهای مشترک انسانی را در چشم برادرانی که بيهوده دشمن ما شده‌اند، برجسته کنيم. هیچ کس پرونده‌اش بسته نيست. همه می‌توانند از فروترین مقامِ دوزخِ روح، به بالاترين درجه‌ی صفای اخلاق و روشنی باطن برسند. همه می‌توانند اين شيشه‌های کبود را از پيش چشم بردارند و گواهی بدهند که قتل و جنايت به نام خدا، به نام دين، به نام ملت، به نام قانون و به نام حفظ نظام (يا حتی به بهانه‌ی صيانت از جمهوريت) حاصلی جز تباهی ندارد. اين همه خشم و خشونت و گفتار و کردار غليظ و شديد، آشتی و مهربانی يا سلامت و امنیت به اين ملت می‌دهد؟
قدرتی که جنبش سبز در اختیار دارد، قدرتی معنوی است. درست بر عکس، قدرت مخالفان‌اش، قدرتی است مادی. اگر بگويند که اساسِ قدرت ما معنوی است و این قدرت مادی، حاشيه‌ای بر همان قدرت معنوی است،‌ می‌توان گفت که قدرت معنوی، بدون اتکا به قدرت مادی هم می‌تواند بر پای خود بايستد. آزمون کنيد و ببينید که باز هم می‌توانيد تظاهراتی مانند ۲۵ خرداد را هضم کنيد يا نه؟ آزمون از اين ساده‌تر نيست برای این‌که بفهميم این قدرتِ لاف‌زن، چقدر در ادعای‌اش صادق است و چقدر مستظهر به معناست. اما هم‌چنان بحث ما بر سر این است که اين مايه خشم و خشونت، روح آدمی را می‌سوزاند و دوزخی از او می‌سازد. اين همه کف بر لب آوردن و داغ و درفش نشان دادن تنها مدعی و مخالف و منتقد را هدف نمی‌گيرد بلکه ابتدا شخص عامل به خشونت را ویران می‌کند. قساوت قلب، مُهر که بر دلِ آدمی زده می‌شود همين است که خشونت بورزی و گمان کنی عيبی و خللی در اين خشونت نيست. همین که نفسی روی آرامش و آسايش نبینی و مدام نگران باشی و هراس‌ناک يعنی اولین قربانی خشونت شده‌ای. جنبش سبز، مهم‌ترين بخشی از ملت است که می‌تواند نقشِ خشونت‌زدايی را ایفا کند. دستگاه‌های اجرايی و قضايی نظام کمترین قابلیت را برای خشونت‌زدايی دارند چون تمام ابزارهای اعمال خشونت را در اختيار دارند و پيوسته ناگزیر به تمسک به آن هستند. جنبش سبز چيزی برای از دست دادن ندارد؛ قدرتی نيست که بخواهد دو دستی به آن بچسبد (درست بر خلاف طرفِ مقابل‌اش). اما زندگی را می‌تواند با فروغلتيدن به درّه‌ی دشمنی، اهريمن‌تراشی، کین‌خواهی و انتقام‌جويی از دست بدهد. اين است که جنبش سبز، جنبشی و نهضتی برای زيستن است. آيا قدرت را هم می‌توان به زندگی و انسانی زيستن دعوت کرد؟ اين ميل به خشونت، اين تمايل به دشمنی و سوءظن، مانند دودی است که راهِ نفسِ آتش را می‌بندد:
بود که خرمنِ خاکسترش به باد رود
چو تنگ شد نفسِ آتش از گرانی دود
نهايت کم‌خردی و تنگ‌نظری است که آتشی را که در جانِ ملت افتاده است، تنها از دست و زبان بيگانگان يا از دخالت بیرونيان بدانيم و خطاهای عظيم و مهلک صاحبان قدرت را که هميشه چهره‌ی حق به جانب به خود گرفته است، به ديده‌ی اغماض يا تکریم بنگريم. اين آتش را جهل و نادانی است که بر پا کرده است. استکبار خيره‌سری است که می‌تازد و جولان می‌دهد. کسانی که چنين بی‌پروا فرمان خشونت می‌دهند و کمترين نشانی از مروت و آشتی،‌ انسانيت و دوستی در آن‌ها نيست،‌ کافی است با خود حرف بزنند و به سخنِ دل خود گوش فرادهند. اگر هنوز اين غبار چنان سنگين نشده باشد که آينه‌ی دل نتواند زشتی خشونت را بازتابند، شکی نيست که بر خود خواهند لرزيد از آن‌چه با دوستان و خويشان کرده‌اند و برادران را دشمنان نمايانده‌اند. اين شعر سايه، به باور من، مهم‌ترين شعر سياسی دوره‌ی معاصر است که از ابتدای انقلاب اسلامی، همه‌ی دولتمردان هر روز باید در گوش خود بخوانند و خود را به آن ملامت کنند. شايد صدای درون‌شان را بهتر بشنوند. شايد درهای دوستی و پنجره‌های آشتی را باز کنند. اين شعر، بخش‌هايی دارد که چندان درخشان است که پهلو به پهلو وحی می‌زند بس که معانی در آن بلند و فخيم است.
بنشینیم و بیندیشیم!
 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
 به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
 ریشه در ریشه همه پیوند
وینک انبوه درختانی تنهاییم
مهربانی به دل بسته‌ی ما مرغی ست
 کز قفس در نگشادیمش
و به عذری که فضایی نیست
و اندرین باغ خزان خورده
جز سموم ستم آورده هوایی نیست
ره پرواز ندادیمش.

هستی ما که چو آینه
 تنگ بر سینه فشردیمش از وحشت سنگ انداز
نه صفا و نه تماشا به چه کار آمد؟
دشمنی دل‌ها را با کین خوگر کرد
 دست‌ها با دشنه همدستان گشتند
و زمین از بدخواهی به ستوه آمد
ای دریغا که دگر دشمن رفت از یاد
وینک از سینه‌ی دوست
خون فرو می‌ریزد.
دوست کاندر برِ وی گریه‌ی انباشته را نتوانی سر داد
 چه توان گفتمش؟
بیگانه ست
و سرایی که به چشم انداز پنجره‌اش
 نیست درختی که بر او مرغی
به فغان تو دهد پاسخ، زندان است.
من به عهدی که بدی مقبول
و توانایی دانایی ست
با تو از خوبی می گویم
از تو دانایی می‌جویم
 خوب من! دانایی را بنشان بر تخت
 و توانایی را حلقه به گوشش کن!
من به عهدی که وفاداری
داستانی ملال‌آور
 و ابلهی نیست دگر افسوس
داشتن جنگ برادرها را باور
 آشتی را
 به امیدی که خرد فرمان خواهد راند
می‌کنم تلقین
 وندر این فتنه‌ی بی‌تدبیر
 با چه دلشوره و بیمی نگرانم من!
 این همه با هم بیگانه
 این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دل‌های پراکنده؟
 بنششینیم و بیندیشیم!
۴

حکمتِ استغنا و خصلتِ سبز بودن

پس از اين همه ماه که از دميده شدنِ روحِ‌ آگاهی در ملتِ ما گذشته است،‌ خوب است بپرسيم که چه اتفاقی افتاده است و چه چيزی فرق کرده است؟ به کجا قرار بود برسيم که نرسيده‌ايم؟ هميشه می‌توان ادعاهای بزرگ داشت و توقعات عجيب و غريب. هميشه می‌‌‌توان گفت که «چرخ بر هم زنم ار غيرِ مرادم گردد». هميشه می‌‌‌توان گفت: «عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی». این‌ها همه شدنی است. اما آن‌چه در دست است چی‌ست؟

برای اين‌که پاسخ اين پرسش را روشن‌تر ببينيم،‌ شايد بهتر باشد از چشمِ طرف مقابل،‌ از نگاهِ‌ مدعی و از منظرِ حريف به ماجرا بنگريم. واقعيت‌ اين‌هاست: حريف تا به امروز با اتکاء‌ به نيروی نظامی و امنيتی،‌ به استظهار ثروت و قدرت، هم‌چنان خود را در مقامی که بوده حفظ کرده است. کميتِ آن قدرت، کمابيش تغييری نکرده است. کيفيت‌اش؟ به جرأت می‌‌توان گفت که رخنه‌های عظيمی در کيفيتِ آن قدرت افتاده است. و اين معنا حتی بر زبان عالی‌رتبه‌ترين مقامات اردوی مدعی نيز جاری شده است (بگرديد در وب و اخبار؛ يافتن‌اش کارِ ساده‌ای است!). حال پرسش اين است: جنبش سبز به کجا می‌‌‌‌خواست برسد که نرسيد؟ من فکر می‌کنم جنبش سبز بذرهايی کاشته است که تا حريف بخواهد از خواب خرگوش بيدار شود،‌ اين بذرها درخت‌های تنومندی شده است. همين که ابهت دروغ شکسته شده است، ظفرمندی بزرگی است. همين‌که لودگی و مسخرگی در لباس عالی‌‌ترین مقامِ‌ اجرايی سياسی کشور،‌ ديگر امری عادی تلقی نمی‌شود و مردم روی از آن بر می‌گردانند،‌ اتفاق بزرگی است. همين که خيل حبس‌ديدگان و مصيبت‌زدگان اين غائله‌، باز هم در ميان مردم حرمت و عزت دارند و طرف مقابل روز به روز از حرمت‌اش کاسته می‌شود و تنها به اعتبار زور و ارعاب خودش را بر پا نگه داشته است و نمی‌‌تواند خود را در دلِ‌ مردم جا دهد، حکايت از پيروزی غريبی دارد (و  تمام ابزارهای سرکوب و تضييع حقوق و محروميت‌های مختلف به دستان صاحبِ قدرتی بوده که هنوز همان قدرت کمّی و ظاهری را دارد).

بگذاريد مقصودم را خلاصه بگويم. طرفی که مدام لاف پيروزی می‌زند، برج و بارويی شکسته و سوارانی نفس‌بريده دارد چون به محض اين‌‌که اندک نشانه‌ای از فتور در اين آرايش قدرتِ مادی و ظاهری پديدار شود، ناگزير باید عطای قدرت و مقام را به لقای‌اش ببخشد. ماجرا ساده است: کسی نمی‌‌تواند به زور و زر و با ارعاب دل از مردم بربايد. جلب قلوب با زورِ سرنيزه و با تهديد مستمر ميسر نيست. دو سه روزی شايد بتوان با فشارِ روانی بی‌امان،‌ اين مسند و منصب را نگاه داشت. اما اين استمرار،‌ جاودان نمی‌شود. هر چه برای ميسر و مقدر ساختن اين بساط کوشش شده و خون دل خورده‌اند،‌ برای از ميان رفتن‌اش کوششی لازم نيست: «اينما تکونوا يدرککم الموت ولو کنتم في بروج مشيده»ِ.

کسانی که خود را خوابِ خرگوش می‌دهند و نام مطالبات ملت را فتنه می‌گذارند و تقاضای بی‌رنگ و رونق شدن بيدادگری و رياکاری را اغتشاش می‌‌‌نامند و از هيچ بهانه و فرصتی برای رنگ‌آميزی و صحنه‌سازی فروگذار نمی‌‌کنند، قاعدتاً‌ می‌دانند که اگر دعوا تنها بر سر قدرت پنج‌روزه‌ی دنيا بود،‌ اين جنبش درست همان روز ۲۲ خرداد،‌ شکست خورده بود. اين اشتباه محاسباتی طرف مقابل از آن‌جا ناشی می‌‌شود که فکر می‌کند کسانی که در برابر او ايستاده‌‌اند،‌ طمع در منصب‌ و کرسی‌اش دوخته‌اند،‌ غافل از آن‌که پرسش و مطالبه بسيار ساده‌تر از اين‌هاست: در همان جايی که نشسته‌ای،‌ خوب باش،‌ آقا باش،‌ عزت داشته باش،‌ دادگری کن و ريشه‌ی ستم و دروغ و ريا را برکن. اگر اين کار از تو ساخته است،‌ باش و تاج سرِ‌ همگان باش. اگر نمی‌توانی دادگستری کنی و تنها انتظار داری مردم خرد و ايمان‌شان را مرعوب و منکوب اراده و مشيت‌ات بدانند،‌ پيشاپيش شکست خورده‌ای حتی اگر هنوز بر اريکه‌ی قدرت تکيه زده‌ای:
گره به باد مزن،‌ گرچه بر مراد رود
که اين سخن به مثل مور با سليمان گفت
و در اين داستانِ سليمان،‌ و قصه‌ی موران و حکايت باد،‌ عبرت‌ها هست و مثل‌ها که دريايی از معانی را از آن‌چه اين روزها بر وطن ما رفته است،‌ به نظم و عبارت می‌‌کشد. قدرت داشتن و باد در کف بودن، حکايت کسانی است که قدرت دارند،‌ اما در دل‌ها جای ندارند. دل‌های آدميان را نمی‌‌توان پيوسته با فريب رام کرد. چيزی در نهادِ آدمی هست که دير يا زود،‌ فريب و دروغ و نيرنگ را می‌‌خواند. چيزی در عالم هست که دير يا زود،‌ کشته‌های آدميان را بر آفتاب می‌اندازد:
در زمينِ‌ مردمان خانه مکن
کار خود کن،‌ کار بيگانه مکن
از مکافات عمل غافل مشو
گندم از گندم برويد جو ز جو
قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌‌دارد ذهب
با زبان حال،‌ زر گويد که باش
ای مزور تا بر آيد روز فاش

نکته بسيار ساده است: تقلب کردن،‌ شايد آخرالامر شدنی باشد و بتوان همه‌ی راه‌های احراز تقلب را مسدود کرد و خلاصه جان سالم به در برد. اما داوریِ‌ داور را چه می‌‌کنند؟‌ اين همه قلب و دغل در کار او را چه می‌‌کنند؟ از آن‌جا هم گريزی هست؟ سکه‌ی قلابی را شايد بتوان مدتی خرج کرد، اما اين سکه‌ی تقلبی هميشه و همه‌جا خرج کردنی نيست. آن کس که اين سکه را به بازار آورده،‌ خودش بهتر می‌داند که جايی بالاخره بايد اين سکه‌ی جعلی را دور بيندازد و دستِ طلب و تمنا به سوی طلای راستين دراز کند! تمامِ سرّ پيروزی سبز بودن در همين است.
پس:
۱. ساده‌لوحی و خيال‌بافی است اگر کسانی گمان می‌‌کنند جنبش سبز يعنی همين شلوغی خيابان‌ها يا ناکامی و نابودی جنبش سبز يعنی اين‌که «درگيری» يا «زد و خورد» در جايی نباشد؛ اتفاقاً پيروزی جنبش سبز دقيقاً‌ به همين است که هيچ درگيری و زد و خوردی نباشد،‌ اما بيدادگر و دروغ‌گوی رياکار ديگر هيچ حرمتی و عزتی نداشته باشد و ستمديدگان بيش از پيش عزيز باشند:‌ عزيز مصر به رغمِ برادران غيور / ز قعرِ چاه بر آمد،‌ به اوج ماه رسيد‍! ببينيد سرنوشت تمام کسانی که احکام حبس‌های سنگين به نام‌شان می‌‌خورد. ببينيد چقدر عزت می‌بينند؟ شاهد از اين آشکارتر؟

۲. پيروزی راستين از آنِ‌ کسی است که دل‌های مردمان را به خلق نيکو و به درستی و راستی به دست می‌آورد نه کسی که به تهديد و درشت‌گويی و درشت‌‌خويی و خط و نشان کشيدن برای مردم می‌خواهد پايه‌های کرسی لرزانِ خود را محکم کند: به حسنِ خلق توان کرد صيدِ اهل نظر / به دام و دانه نگيرند مرغِ دانا را!

۳. اين بازی،‌ بازی درازی است. اين قصه هيچ وقت قرار نبود يکشبه تمام شود. ملت ما تازه رموز اين بازی پر نيرنگ را آموخته است و هر روز ترفندی تازه را برای نقشِ بر آب کردن حيله‌های کهنه‌ی حريف رو می‌‌کند. اما فغان از روزی که بخت و اقبال از صاحبِ قدرت برگردد. سليمانِ زمان هم اگر باشد،‌ ملک و دولت را از کف خواهد داد. دنيا،‌ دنی است و رفتنی؛‌ حتی اگر صاحب‌اش رسول مصدَّق و ولی الله باشد – اوليای دروغين و شغالان افتاده در خمِّ رنگ و طاووس شده جای خود دارند! اين دنیا و اين قدرت اگر به کسی قرار بود وفا کند،‌ همانا به پاکان و صديقان وفا می‌کرد.

۴. مدعی تمام هيبت و حشمت‌اش را مديون همين ساز و برگِ قدرتِ دنيايی است. بگوييد که اگر همین‌ها را نداشته باشيد،‌ به استظهار چه نيرويی می‌‌توان دل‌های آدميان را جلب کرد؟ کسی که ستم می‌‌کند (و می‌داند که ستم می‌‌‌کند)،‌ اگر ايمان داشته باشد يا ايمان بياورد، همان لحظه دست از ستم‌گری می‌‌‌کشد (بخت‌اش اگر یار باشد و عنایتی اگر همراه‌اش شود). و مهم‌ترين ابزار سنجش ستم همانا اين است که ببينی آن‌که قدرت دارد و ثروت و امکاناتِ ستم کردن دارد (حبس و زجر و قتل و شکنجه و تبعيد از کسانی که ابزارش را ندارند ساخته نيست)،‌ آيا هنگام استفاده از اين‌ها پرهيز و تقوا دارد یا نه؟ از خدا می‌ترسد یا از بنده‌ی خدا؟ دل در گروِ هوسِ دنيا دارد يا پروای آخرت؟ ستم با قدرت نسبتی محکم و استوار دارد. غالب آن است که ضعفا مظنون به ستم‌گری نيستند و قدرت‌مندان هميشه در مظان تهمت ستم‌اند و اتفاقاً‌ خودِ آن‌ها بايد در رفع اين اتهام جهد بليغ کنند (نه این‌که انتظار داشته باشند زيردستان‌شان کوشش کنند تا اين اتهام از آن‌ها رفع شود) و در برابر اين اتهام فروتنی پيشه‌ کنند. مثل روز روشن است که اکنون ستمگران در برابر فریاد بیدادخواهی و اتهام ستمگری به خود چه می‌‌کنند!‍

استغنا يعنی همين که هیچ قدرت مادی و ظاهری در کف‌ات نباشد اما چنان استظهار به عنايت حق و راستی و درستی داشته باشی که سر در برابر هيچ حشمت و دولتی فرود نياوری. اين است که سبز بودن،‌ استغنا هم می‌آورد:
چه هوايی به سرش بود که با دستِ تهی
پشتِ پا بر هوسِ دولتِ دنيا زد و رفت!
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد