۷

در دفاع از راهپيمايی ۲۵ بهمن

ابتدا بگذاريد موضع و منظر خودم را بيان کنم هر چند ميليون‌ها نفر هم شايد با من هم‌نظر باشند. من خودم را سبز می‌دانم به اين معنا که در آخرين انتخابات جمهوری اسلامی رأی دادم و عميقاً به اين معتقد بودم و هستم که صاحبان قدرت بايد از طريق صندوق رأی، بدون خون‌ريزی و انقلاب، از مسند پايین بيايند و هم‌زمان به رأی مردم و به قانون گردن بگذارند. رأی مردم، مساوی و برابر با حقيقت نيست هر چند رأی مردم مشروعيت‌ سياسی می‌آورد. عمیقاً اعتقاد داشته و دارم که انتخابات ۲۸ خرداد ۸۸ انتخاباتی مخدوش و معيوب بود که تخلف‌های گسترده‌اش از ماه‌های پيش از انتخابات آغاز شد و اگر قرار بود با مُرّ قانون در جمهوری اسلامی – با همين قانون اساسی فعلی عمل می‌شد – آن‌کسی که امروز مسند رياست جمهور را غصب کرده است، باید به خاطر تخلف‌های بی‌شمار پاسخگو می‌بود. شرح تمام فجايع و جنايت‌هايی که به دست صاحبان قدرت درست از روز انتخابات آغاز شد در صد دفتر هم نمی‌گنجد و آن‌ها که وقايع را دنبال کرده‌اند از آن آگاه‌اند. با اين مقدمه، بگذارید در دفاع از اقدام موسوی و کروبی برای فراخوان راهپيمايی بنويسم.

۱. هميشه بر اين باور بودم که موسوی بيش از آن‌که جلوتر از مردم یا پرچمدار حرکت‌شان باشد، همراه آن‌ها بود و هست. مهم‌ترين گواه اين مدعا همان راهپيمايی ميليونی سکوت ۲۵ خرداد بود که موسوی تا آخرين لحظه نمی‌دانست که چه خواهد شد و از بيم خون‌ريزی حاکميت تا زمانی که مردم با آن جمعيت به خيابان نيامده بودند، با راهپيمايی موافق نبود و در واقع به عقل عملی و توصيه‌ی طبيعی سياسی پای‌بند بود. معنای اين نه فرصت‌طلبی است و نه بی‌عملی سياسی. معنای صريح و روشن‌اش اين است که موسوی نه خود را سرور و آقای مردم می‌شمارد و احساس ولايت بر آن‌ها دارد و نه از آن‌ها عقب می‌ماند.

۲. تقاضای مجوز از وزارت کشور کردن در ظاهر عملی تناقض‌آمیز است ولی نفس نوشتن چنان نامه‌ای بيش از هر چيز حرکتی است سياسی. اگر قرار باشد مردم در چنين تظاهراتی حاضر شوند، منتظر مجوز وزارت کشور نمی‌مانند. مردم اگر به اين نتيجه برسند، خودشان سرنوشت‌شان را به دست خواهند گرفت و بی‌شک موسوی هم همراه آن‌ها خواهد بود. موسوی و کروبی با اين اقدام دستگاه سیاسی حاکميت جمهوری اسلامی را در وضعيت دشواری قرار دادند. اگر وزارت کشور مجوزی صادر کند، خود ناگزير به حفظ امنيت مردم نيز هست و هر اتفاقی بيفتد مسؤول نهايی رخدادها وزارت کشور است. اگر مجوزی صادر نکند – هر چند عدم صدور مجوز بنا به همين نامه و بنا به قانون نقض صريح اصل ۲۷ قانون اساسی است – باز هم طعنه‌ای است به حاکميت که گويی از مردمِ خودش هراس دارد.

۳. تعيين روز ۲۵ بهمن هم يادآور ۲۵ خرداد است و هم مسير راهپيمايی همان مسير است. از سوی ديگر، مردم را به راهپيمایی ۲۲ بهمن دعوت نکرده‌اند (مضمون بيانيه امروز را ببينيد) چون تجربه‌ی سال پيش نشان داد که مناسبت‌های رسمی و از پيش‌تعيین‌شده در قرق حاکميت باقی خواهند ماند و دستگاه حاکم با تکيه بر امکانات مالی، نظامی، امنيتی و رسانه‌ای می‌تواند آن را به سود خود مصادره و هدايت کند. راهپيمایی ۲۵ بهمن، بيش از آن‌که «تقاضا»ی صدور مجوز باشد، «فراخوان» و «آزمون» است برای دو گروه: برای دولت/نظام که يک‌بار ديگر حساب پس بدهد که با مردم (مردمی که سبز هستند و سر تسليم در برابرش خم نکرده‌اند) چه برخوردی خواهد کرد و برای خودِ مردم سبز که چقدر در این مقطع آماده هستند که ابراز قدرت کنند. فراموش نکنیم که این کار بيش از آن‌که اقدامی باشد که نتايج‌اش به صورت محسوس و ملموس سنجيدنی باشد، اقدامی است سياسی. در اقدام سياسی، ممکن است ظاهر لفظ و عبارت شما چيزی بگويد که مقتضا و نتيجه‌ی عملی سخن شما، چيزی باشد که فراتر از عین الفاظ و عبارات باشد. توجه کردن به بين‌السطور حرکت‌های سياسی نکته‌ی مهمی در تحليل آن‌هاست.

۴. ماجرای راهپيمايی ۲۵ بهمن هر نتيجه‌ای که داشته باشد به سود ماست و چيزی از دست نخواهيم داد. حتی اگر هيچ کس هم به اين راهپيمايی نرود، چيزی از دست نخواهيم داد. جنبش سبز بنای قدرت‌نمايی در خيابان ندارد اما يک بار نشان داده است که اگر بخواهد، خيابان را هم می‌تواند تصرف کند. اين حاکميت سياسی که صبر بخشی از ملت را به ستم و تحقير می‌آزمايد. اين صبر هميشه صبر باقی نمی‌ماند.

۵. مقايسه‌ی مردم ايران و مصر، مقايسه‌ای نادرست و آرمان‌گرايانه است. توقع بی‌جايی است که به مردم ايران بگوييم بايد مانند مردم مصر در خيابان بايستيد. هم‌اکنون هيچ معلوم نيست عاقبت ماجرای مصر چه خواهد شد. حرکت اين جريان در مصر کند شده است و در بهترين حالت، مبارک ممکن است تا همان زمانی که خودش مقرر کرده در قدرت بماند. مردم مصر هم با مردم ايران فرق دارند. ميزان سواد و تحصيل مردم مصر، ترکيب جمعيتی، نسبت حضور زنان در اعتراض‌های مصر با نسبت حضور زنان در جنبش سبز تفاوت زیادی دارد و کلاً وضعیت قابل‌مقايسه‌ای نيست. اين برخوردهای نوستالژيک که مردم ما هم بايد مثل مردم مصر باشند (يا می‌بودند) بعيد می‌دانم راهی به واقعيت ببرند. هر چند به هر حال تجربه‌ی مصر، ممکن است يک تجربه باشد از ميان تجربه‌های مختلف ايستادگی در برابر استبداد.
۱

فتنه‌ی دولت محمود

مدت‌هاست می‌خواستم این را بنویسم که ديگر بايد آرام‌آرام از تعبيرهایی مثل «دولتِ کودتا» و «کودتاچی‌ها» کمی فاصله بگيريم و صورت‌بندی‌های بهتر و دقیق‌تری از ماجرا داشته باشيم تا ذهنيت ما را درباره‌ی حوادث جاری جامعه روشن‌تر کند. فکر می‌کنم بهترين و رساترين تعبير همين «فتنه» است اما درست در جهتی خلاف آن‌چه رسانه‌های حکومتی و با عذرخواهی از شاعر نازنين – شايد ناصر خسرو باشد – بايد گفت که: «نظاما! راست گويم فتنه از توست»!

در نتيجه، گوياترین تعبیرها برای وصف اوضاع جاری کشور چیزی است شبيه «فتنه‌ی دولت محمود» يا «فتنه‌ی محمودی» يا «محنت محموديه» و تعابیری از اين جنس که به گوياترين وجهی می‌تواند پيوند استوار ميان محمود و فتنه و در حقیقت فتنه‌انگیزی و آشوب‌گری او را تصوير کند. فتنه يعنی موقعيتی که قوای تشخیص متعارف آدميان در تمیز دادن راست از دروغ دچار زحمت می‌شود. در اوضاع فتنه تشخيص راست از دروغ آسان نيست. اين تعریف را رسانه‌های حکومتی در تبليغات‌شان جا انداخته‌اند و این‌گونه ماجرا را قلمداد کردند که طرف مقابل – يعنی همه‌ی کسانی که به آن‌ها معترض‌اند و در برابرشان ايستادگی می‌کنند و رنگ تعريف‌کننده‌شان «سبز» است – راست را با دروغ می‌آمیزد و فتنه‌گری می‌کند و در اين ميانه معيار درستی و راستی و شاقول حقیقت آن‌ها – که نظام باشند – هستند؛ غافل از آن‌که اين تيغِ فتنه، تيغی است دو لبه. از روزی که اصطلاح فتنه در کشور جا افتاده است، هميشه فکر می‌کنم که اگر فتنه مصداقی داشته باشد، بهترين مصداق‌های‌اش را می‌توان در گفتار و کردار همان کسانی ديد که اين تيغ را برای بريدن گلوی مخالفان‌شان به دست گرفته‌اند. آری، فتنه، از همان اول تيغی دو لبه بود. حالا آرام‌آرام جهت بريدن‌اش دارد عوض می‌شود! اين است آخر و عاقبت سوار شدن بر تعابير زبانی بارداری که قرن‌ها تاريخ پشت سر خود دارد و می‌تواند ناگهان آوار شود بر سر گويندگان‌اش. کلمات و واژه‌ها، موجوداتی جان‌دار و زنده هستند. گاهی بر کسانی که عنان‌شان را به دست گرفته‌اند، شورش می‌کنند. مراقب کلمات باشيد!

پ. ن. دوستان می‌فرمايند کپی‌رايت فتنه‌ی محموديه از آنِ علی مطهری و مهدی خزعلی است! ما که بخيل نيستيم؛ حق مطلب ادا شود، هر که خواهد قايل‌اش باشد!

۱

شده‌ام خراب و بدنام و هنوز…

امروز يادداشتی در فيس‌بوک ديدم (اين‌جا) درباره‌ی اقبال بخشی از مردم به احمدی‌نژاد که مضمونی آشنا و قديمی دارد و البته با مقدمه‌های‌اش می‌توان آهنگِ نتايجِ آشناتری را ساز کرد. اما پيش از اين‌که داستان را بازگو کنم و بگويم کجای تصوير می‌لنگد و مغالطه‌های هول‌ناک – و حتماً ناخواسته‌ای – در خود دارد، اجازه بدهيد تصوير را در بيتی از حافظ ببينيم. بيت مورد نظر اين است:
شده‌ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
که به همّت عزيزان برسم به نيکنامی
صورت ظاهر معنای بيت روشن است. گوينده تمام حيثيت و آبروی‌اش را پای هدفی گذاشته‌ و با وجود اين‌که می‌داند اين هدف آخر و عاقبتی ندارد، هم‌چنان می‌گويد که «هنوز» امیدوار است. هدف‌اش چی‌ست؟ رسيدن به آدمی نيک‌نام! (طبعاً آن یای آخر نيک‌نام، يای نکره است؛ يعنی يک آدم خوش‌نام). و این بيت طنزی در خود دارد. برای رسيدن به کسی که خوش‌نام باشد و پاکدامن و پلیدی در او نباشد، شاعر خودش را به آب و آتش زده است و از همه‌ی کرامت و عزت خودش گذشته تا مگر اين کيميا را پيدا کند! حالا حکايت ماست. توضيح می‌دهم چرا.

می‌گويند که وقتی فلانی به فلان شهر می‌رود، «هنوز» هم خیل عظيمی به استقبال‌اش می‌‌آیند و هم‌چنان نامه می‌نویسند و عريضه به دست‌اش می‌دهند و خلاصه اين تصوير، تصويری است که مدام تکرار می‌شود و «هنوز» هم آن فلان، به مردم می‌گويد که «کی خسته است» و باز آن‌ها ساده‌لوحانه می‌‌گويند: «دشمن». نتيجه؟ اين همه اعتراض و جنبش سبز و مقاومت و اين حرف‌ها، قصه است و قاطبه‌ی جامعه را همين آدم‌ها می‌سازند که عريضه به دست و پابرهنه پی فلانی می‌دوند و اين‌که بايد «واقع‌گرا»تر بود!

با اجازه‌ی «شاهدان عينی» عرض می‌کنم که:

۱. ادعای جنبش سبز – يا دست کم در فهمی که من از آن دارم – هرگز اين نبوده و نيست که آن فلان از «هيچ» اقبالی برخوردار نيست (بدون شک نظر من هرگز اين نبوده و نيست). اين جور مقایسه کردن‌ها و به رخ کشاندن خیل هواداران و سينه‌چاکان زمانی مقايسه‌ای معنادار است که دو گروه رقيب و مدعی بتوانند در شرايطی برابر، هواداران‌شان را به ميدان بکشانند و به آن‌ها وعده بدهند يا آن‌ها را با سخن‌وری مفتون خود کنند. طبعاً می‌دانيم که چنين وضعيتی وجود ندارد. پس يک پای مهم اين مقایسه از همان ابتدا لنگ است؛ اين منطق «حق با اکثريت است»، منطقی است که پشت اين نگاه تقليل‌گر و ساده‌انگاری نشسته است که اگر تعداد راست‌گويان ناگهان کم شود، نزدش راست‌گويی هم خوار و خفيف می‌شود! (تازه مگر در این مورد خاص، بر ما مدلل شده است که «اکثريت عددی» با همين طبقه است؟ آمار گرفته‌ايم؟ در چه شرایطی؟ با تکيه بر کدام ارقام؟ اين مردم انتخاب ديگری هم داشته‌اند؟ انتخاب‌شان طيف داشته و متعدد بوده يا انتخاب صفر و يک بوده فقط؟ و هزار و یک سؤال ديگر).

۲. اين‌که بخشی از جامعه‌ی ايرانی – حتی اگر همان ۲۴ ميليون کذايی و ادعايی باشند – شيفته و دلبرده‌ی کسی باشند که وجودش عينیت دروغ و نيرنگ است و اين روزها گردن‌کشی در برابر قانون هم به آن اضافه شده است، تنها يک چيز را به ما ثابت می‌کند: توسعه نيافتگی کشور. این نکته اثبات‌کننده‌ی حقانيت، درستی و اصالتِ موضع او نيست. چنين نيست که مردم فقط دو گزينه داشته باشد و گزينه‌ها عبارت باشند از الف) تن دادن به عوام‌فريبی احمدی‌نژاد و دل‌خوش بودن به عريضه نوشتن‌ها و خيال دريافت سهام عدالت در سر پروراندن؛ و ب) دل سپردن به ادبيات و آرمان‌های اصلاح‌طلبان و اسير ادبيات مغلق و سنگين روشنفکران شدن. این دقيقاً همان چيزی است که بيدادگران به ما القاء می‌کنند که دو گزينه بيشتر نداريد که يا برويد به سوی «اصلاح‌طلبان» و کسانی که زبان‌شان قابل‌فهم نيست؛ آرمان‌گرا هستند و متعلق به طبقه‌ی متوسط و چه بسا مرفه جامعه؛ و يا بيايید به سوی ما که زبان‌مان هم زبان تحقیر و توهين، دروغ‌گويی و لمپن‌پروری است ولی به شما مستضعفان و بيچارگان نزديک‌ايم. عزت و کرامت چيزی نيست که تنها با تعلق به طبقه‌ی متوسط يا بالاتر بتوان در پی آن بود.

۳. اين‌که بگويی از فلانی در فلان سفر به چنين شيوه‌ای استقبال شد، مفيد هيچ مدعايی نیست بلکه دقیقاً بخشی از مسأله است که چه شده است که به رغم اين همه نيرنگ و دروغ‌گويی، هم‌چنان بيداد و رياکاری به ادبار نيفتاده است. پاسخ اين سؤال دشوار نيست. اما اين‌ بخش ماجرا دردناک است که توسعه‌نيافتگی، تهی‌دستی مادی و فکری مردم را به رخ‌مان بکشند و ناخواسته آن‌ها را گواهی بر عبث بودن و بيهوده بودن هر کوششی برای مقاومت در برابر انسان‌ستيزی قلمداد کنند.

۴. اين بساط – بساط فتنه‌ی دولت محمود – يک قانون نانوشته دارد: عزم‌اش اين است که انسانيت ما را از ما بستاند؛ مروت و وفا را از درونِ ما ريشه‌کن کند؛ عزت و کرامت ما را بسوزاند. بازنمايی تصوير پابرهنگانی که در برابر نمايش‌های آن فلانی سر از پا نمی‌شناسند و انسانيت خويش را چنين ارزان ناگزير به فروش می‌شوند، بی هيچ اغراقی به رخ کشيدن زوال انسانيت و فرومردنِ شعله‌ی اخلاق در ماست: چه اتفاقی افتاده است که به جای برآشفتن در برابر شکسته شدن حرمت، کرامت و عزتِ انسان بودن و خفه کردن آزادی و آزادگی انسان، تصویر ذلت، استخفاف، دريوزگی و زبونی انسان را تکثیر و بازتوليد می‌کنيم و ناخواسته مشروعيت می‌دهيم به همين خفت؛ گویی که چون يک سوی اعتراض در برابر اين نامردمی، در بازی سياست منکوب شده است، همه‌ی مشروعيت اخلاقی، انسانی و سياسی‌اش را هم از دست داده است و حرف‌های‌اش خيال‌بافی است و آرمان‌گرايی!

اگر بنا بر اين بود که از اين تصويرها الگويی برای عمل فردی يا مسؤوليت اجتماعی خود تدارک کنيم، گمان می‌کنم بايد به عقب‌تر برگرديم و بگويیم حسين بن علی هم که تمام هستی‌اش را در کربلا پای آرمان‌اش نهاد، تفاوتی با هيچ خيال‌باف ديگری در تاريخ ندارد چون طرف مقابل هم‌چنان می‌توانست خيل عظيمی از مردم را با همین شيوه و با همين نوع ذلت و استخفاف در پی خود بکشاند!

فهم اين‌که اين تصویر چه اندازه ضد-انسانی و با کرامت بشر تضاد دارد، کاملاً مستقل از اين است که آدمی داخل ايران زندگی کند يا خارج؛ «دور از ميهن» باشد يا در آغوشِ مامِ ميهن. برای درک نابود شدن کرامت آدمی و برای دريافت پليدی دروغ‌گویی و مشمئز شدن از رياکاری لازم نيست کسی معنای ماکياوليسم يا پوپوليسم را بفهمد يا دسترسی به اينترنت، فيس‌بوک، گودر، ماهواره و بی‌بی‌سی داشته باشد! پليدی دروغ، جايی که هنوز درون آدمی سالم باشد، مثل جنازه‌ی مرداری متعفن مشام جان را می‌آزارد. برای فهم تباهی و پليدی دروغ، تنها يک ابزار لازم است: يک انسان! يک انسان و ديگر هيچ؛ نه انسانی که به عبوديت و بندگی کشيده شده باشد و استخفاف شده باشد تا بندگی کند. نه انسانی که استضعاف تقديرش بوده تا دم برنياورد و به ذلت زندگی کند.

حکايت همان بيت حافظ است: درد ما و ملت ما اين است که در به در به دنبال آدمی نيک‌نام و سالم هستند. خراب شده‌اند. دار و ندارشان به باد رفته؛ دين‌شان بازيچه شده است، اصول اخلاقی‌شان مهره‌های سوخته‌ی بازی کسانی است که تمام قدرت را بالفعل در دست دارند، بدنام شده‌اند و بسيار توسری خورده‌اند. با تمام اين‌ها امیدی واهی دارند («هنوز» اميدوارند) که از تيرگی قيرگون آن اسطوره‌ی دروغ هم باز خورشيدی سر بزند و «نيک‌نامی» در آن ميانه يافت شود! اين نهايت بی‌انصافی است که رنج استخوان‌سوز و مچاله شدن آن همه انسان را نبينيم و اين همه را به پای پيروزی و ظفرمندی يا اقبال آن ستمکاره بنويسيم! نگاه‌مان را به سويی ديگر بگردانيم. «هنوز» برای انسانيتِ ما جا هست؛ هنوز جا برای عزت و کرامت و شرف ما تنگ نشده است. باور کنيد که همين مردم تا کمترين روزن گشوده‌ای برای بازيافتن عزت از دست رفته‌‌شان و غلبه بر استخفاف فرعونی پيدا کنند، زبان خواهند گشود و آدمی‌وارتر سر از اين بندگی برخواهند تافت.

پ. ن. مشکل از مردم نيست که با استيصال در پی چاره کردن مشکل و درمان دردشان هستند؛ مشکل آن دروغ‌زنی است که مدعی است مسيحای عالم است اما به جز درد در بساط‌اش هيچ نيست. مشکل آن شغالی است که در خم رنگ رفته و می‌گويد که طاووس عليين شده؛ مشکل مردم ما نيستيد که درد دارند و درد امان‌شان را بريده و از هر جايی طلب درمان می‌کنند. بله، همين مردم هم مسؤول‌اند و مسؤوليت اخلاقی در نوع طلب کردن درمان و چاره‌شان دارند، اما تهی‌دستی مردم و تمیز ننهادن ميان حفظ عزت و کرامت و شکسته شدن قدر و منزلت راستی و اخلاق، توجيه‌کننده‌ی اقتدار يا عظمت بیداد نيست و نباید باشد. همه‌ی اين تصویر را جملگی می‌بينیم اما يک نکته‌ی ظريف در حاشيه‌ی اين تصویر هست که اگر اهل تأمل نباشی و زحمت فکر کردن به خود ندهی به آسانی از نگاه‌ات می‌گريزد. شيوع بيماری، حجتی بر قاعده بودن و معتبر بودن منطق بيماری نيست! اين‌که شغالان، شيرها را به حبس افکنده باشند، دليلی بر خفت شیر نيست. ريشه‌ی مشکل را بايد پيدا کنيم نه اين‌که به مشکل مشروعيت بدهيم با سستی در نقد اين «رتوريک»!

۵

تأملاتی در سخنرانی اردشير اميرارجمند در لندن

یادداشت حاضر بيش از آن‌که گزارشی از محتوای سخنرانی باشد، ناظر به تحليل مضامين و شيوه‌ی بيان و ارايه‌ی مطالب است. در نتيجه، بدون اين‌که وقت زیادی صرف مضامين و محتويات آن کنم، نظرم را درباره‌ی اثرگذاری آن می‌‌گويم.

جلسه با سخنرانی اميرارجمند آغاز شد که کلياتی را درباره‌ی وضعيت فعلی و چشم‌انداز پيش روی جنبش سبز گفت که مبنا و محور آن‌ها بيانيه‌های ميرحسين موسوی بود. سخنرانی اميرارجمند، شکل و محتوايی علمی داشت و پيشينه‌ی علمی و حقوقی امیرارجمند به روشنی بر نحوه‌ی ارایه‌ی مطلب سايه انداخته بود. با اين وجود، مطالب به شکلی نبود که رویکرد حقوقی به مسأله يا نحوه‌ی توجه به ابعاد معرفتی مسأله، باعث فاصله انداختن ميان مخاطب و سخنران شود. به اعتقاد من، مهم‌ترين ويژگی اين جلسه این بود که مطالب به سادگی در دسترس مخاطب قرار داشت و بدون هيچ‌گونه پيچیدگی نظری، مقصود گوينده تبيين می‌شد.

سخنران به آن‌چه می‌‌خواست بگويد به روشنی تسلط داشت و هرگز وارد موضوعی نمی‌شد که نتواند از عهده‌ی آن بر آيد. بهترین نمونه‌‌ی مواردی از این دست، ضمن پرسشی پيش آمد درباره‌ی قانون اساسی و استبداد. این پرسش، تازه نيست و بارها پرسیده شده است که چطور موسوی از «اجرای بدون تنازل قانون اساسی»‌ سخن می‌‌گويد در حالی که موادی در همين قانون هست که با حقوق شهروندان منافات صريح دارد. اميرارجمند قانون اساسی آمريکا را مثال زد که قانونی است بسیار ابتدايی و در عين‌حال مبنايی خوب برای اداره‌ی مؤثر کشور است و هم‌چنین قانون اساسی آذربايجان را مثال زد که هر چند توسط بهترین حقوق‌دانان و بر مبنای آخرين دستيافت‌های حقوقی اروپايی تنظيم شده است و قانونی بسيار پاکیزه است، هم‌چنان جمهوری آذربايجان به شيوه‌ای ديکتاتوری اداره می‌شود. این مثال، و مثال‌های متعدد دیگری که در سخنان او به آن اشاره رفت،‌ به خوبی حکايت از تسلط او به مبانی حقوقی سخنان‌اش داشت.

امیرارجمند در سراسر سخنان‌اش به شکلی سخن می‌گفت که مخاطب هرگز حس نمی‌کرد سخنران به قصد تفاخر سخن می‌‌گويد يا خود را دانای کل می‌داند. او در عين اعتماد به نفس کامل، در بيان سخنان‌اش و هم‌چنین مواضع جنبش سبز فروتن بود. اين فروتنی به گمان من مهم‌ترين عاملی است که باعث جذب مخاطب می‌شود. از نظر او، جنبش سبز متکثر است و اين تنوع و تکثر را باید به رسميت شناخت و هيچ کس را به هيچ بهانه‌ای نمی‌توان از زیر چتر جنبش سبز خارج کرد. نه می‌توان سکولار را به بهانه‌ی سکولار بودن، غيرسبز دانست و نه می‌توان يک نفر مسلمان معتقد را از دايره خارج کرد و گفت که برای سبز بودن بايد اعتقادش به هويت مسلمانی را ترک کند. اين همان است که از نظر من اعتماد به نفس توأم با فروتنی است.

فکر می‌کنم تقريباً تمامی مسایل داغی که به نحوی از رهبران جنبش سبز پرسیده می‌شود، در این جلسه طرح شد، از بحث وقوع تقلب گرفته تا بحث اعدام‌های دهه‌ی ۶۰ و خشونت‌پرهيزی. به گمان من، او به اندازه‌ی کافی قانع‌کننده سخن گفت هر چند قصدش به گفته‌ی خودش «اقناع» کسی نبود تا همه مثل او فکر کنند (و اين ويژگی کمی نيست که کسی باور داشته باشد لازم نيست حتماً به همه بقبولاند که تنها حرف خودش درست است).
اين زبان سطحِ پايین که به راحتی با مخاطب ارتباط برقرار می‌‌کند و تنها در سطح صورت‌بندی‌های مفهومی نخبگان نمی‌ماند، به باور من شباهت زیادی به نوع ورود میرحسين موسوی به مبارزات انتخاباتی و سپس جريانات بعد از انتخابات دارد. دست‌کم یکی از عناصری که می‌تواند اين جنس پيام‌ها را به عمیق‌ترين لایه‌های اجتماعی منتقل کند، همین نحوه‌ی سرراست و در دسترس انتقال‌ پيام است. به نظر من، اين سخنرانی بسيار رضايت‌بخش بود و گمان می‌کنم در بخش عمده‌ای از جلسه، جمع زیادی از مخاطبان با توجه کامل در جلسه حاضر بودند. هيچ جلسه‌ای، هرگز نمی‌تواند جلسه‌ای کامل باشد. کامل محض و مطلق وجود ندارد. جاهايی بود که شايد اميرارجمند می‌توانست بهتر مقصودش را بیان کند، ولی هم‌چنان اصل مضمون را بدون کمترین تزلزل يا ابهامی بيان کرد. همين مضامین را البته ديگران می‌توانند بعداً بسط دهند و مضامين تازه‌ای از آن‌ها بیرون بکشند.

اميرارجمند حتی در پرسش و پاسخ‌ها هم کماکان همان صورت آکادمیک و علمی اما ساده و قابل‌فهم را برای مخاطب اختيار کرده بود. پاسخ‌های او به نوعی تنظيم شده بودند که گويی هر کدام مشتمل بر تزی هستند که مقدمه، متن و نتيجه‌ی سخن در آن مندرج است. قدر مسلم اين است که برای کسی که تا پيش از اين انتخابات پيوسته مشغول کار دانشگاهی بوده است و هرگز وارد سیاست نشده بود و پيوسته از امور اجرايی دور بوده است، اين فضا و قرار گرفتن در این جایگاه دشوار است. اميرارجمند به خوبی از عهده‌ی ادای حق اين جایگاه برآمده است. فکر می‌کنم اين سخنرانی‌ها، مرحله‌ی تازه‌ای از جريان آگاهی‌بخشی جنبش سبز است که بايد آن‌ها را به فال نيک گرفت و برای رونق و شکوفايی مضمونی و تأثیرگذاری آن بيش از پيش کوشش کرد.
اميدوارم فایل صدای سخنرانی هم به زودی منتشر شود تا کسانی که در جلسه حاضر نبوده‌اند هم بتوانند مستقيماً درباره‌ی جلسه داوری کنند.

مرتبط: به نظر من این گزارش مردمک، گزارش خوبی است. «مشاور انتخاباتی موسوی: تسلیم گفتمان خشونت نمی‌شويم».

اين هم فایل صوتی سخنرانی؛ تا دقيقه‌ی ۳۲ سخنرانی است و بعد از دقیقه‌ی ۳۲ پرسش و پاسخ است. کل جلسه دو ساعت و نيم است:

۷

ادبِ مقام در سياست‌ورزی

صحنه‌ای در فیلم «ملکوت آسمان» ریدلی اسکات هست که در آن اورلاندو بلوم که حاکم وقت بيت‌المقدس است با ساکنان مسیحی شهری که زیر حمله‌ی سپاهيان مسلمان صلاح‌الدين ايوبی است سخن می‌گوید. از هر دو سو، کينه و نفرت زبانه می‌کشد. در هر دو جناح، عده‌ای هستند که به خون‌خواهی کسانی از خويشان و هم‌کيشان‌شان برخاسته‌اند که در نبردهای قبلی کشته شده‌اند. بناهای مذهبی و آيينی دو طايفه‌ هم در بیت‌المقدس است. در یکی از درخشان‌ترین ديالوگ‌های اين فیلم، اورنالدو بلوم خطاب به مردم خود می‌گويد (نقل به مضمون) که: بناهای مذهبی شما کجاست؟ بالای بناهای مذهبی آن‌ها. بناهای مذهبی آن‌ها کجاست؟ ميان بناهای مذهبی شما. همه چیزتان به هم آمیخته است. آن کسانی که قاتل کشتگان طرف مقابل بودند، امروز در ميان ما نيستند و ما – من و شما – مسؤول کشتن يا کشته شدن آن‌ها نيستيم. در گروه مقابل نیز، کسانی که عده‌ای از ما را کشته‌اند، ديگر ميان‌شان نيستند. چرا نسل بعدی بايد تاوان خطاهای نسل قبلی را بپردازد؟ (عین عبارت‌ها اين است: «هيچ يک از ما اين شهر را از مسلمان‌ها نگرفته است. هيچ مسلمانی از لشکر بزرگی که اکنون به سوی ما می‌آيد هنگام از دست رفتن اين شهر به دنيا نیامده است. ما بر سر خطا و جنايتی می‌جنگيم که از ما سر نزده است و در برابر کسانی که در آن زمان به دنیا نیامده بودند که به آن‌ها ستمی بشود. بیت‌المقدس چی‌ست؟ مکان مقدس شما بالای معبد يهوديان است که رومی‌ها آن را به زیر کشيدند. مکان‌های مقدس عبادی مسلمانان بالای بناهای مقدس شما هستند. کدام‌يک مقدس‌تر است؟ ديوار؟ مسجد؟ مزار مقدس؟ چه کسی ادعای مالکيت‌شان را دارد؟ هيچ کس! همه!»؛ به نقل از ويکی)

این ديالوگ را امروز با خود مرور می‌کردم و به ميرحسين موسوی فکر می‌کردم و تمام انتظاراتی که از او برای پاسخ دادن به فجايع دهه‌ی ۶۰ دارند. نیازی به گفتن نيست که اتفاقات دهه‌ی ۶۰ جناياتی ضد انسانی بوده‌اند، درست به همان اندازه که جنایت‌های هیتلر يا صدام ضدانسانی بودند (يا جنایت‌های مجاهدين خلق ضد انسانی بوده و هستند). اما برای من مسأله این است: من نه خاطره‌‌ی روشنی از دهه‌ی ۶۰ دارم و نه حتی نخست‌وزيری ميرحسین موسوی را درست به یاد دارم، درست همان‌طور که ميان‌سالان یا کهنسال انقلابی امروز، دوره‌ی استبداد رضاشاهی را هم به یاد ندارند. از هر دو سوی نزاع آن زمان، نسلی گذشته است. چه نسلی که قربانی بود و چه نسلی که قربانی می‌کرد (و چه نسلی که به نوعی بر کنار از ماجراها بود). گذشت اين نسل، دلالت بر یک مضمون ساده دارد: زمان می‌گذرد و مسأله‌های ما تازه می‌شوند. آدمی نمی‌تواند هميشه با مسأله‌ای کهنه کلنجار برود که مشکلی از مشکلات امروزش را حل نمی‌کند. هراس آدمی از تکرار آن فجايع قابل فهم است، به شرطی که اوضاعی باشد که باز هم زمينه را برای بروز آن‌ها فراهم کند. لذا من اين را نمی‌توانم بفهمم که جوانی که امروز سی ساله هم نيست و هيچ تجربه‌‌ی روشن و ياد و خاطره‌ای واضح از دوران نخست‌وزيری موسوی ندارد و يا جوانی که سن‌اش حتی به زمان وقوع جنگ ايران و عراق قد نمی‌دهد، چرا بايد اين خاطره‌ها را چندان سخت و استخوانی کند که بر زندگی امروز همه‌ی ما سایه بیندازد؟ از نظر من، تا وقتی که هر دو ماجرا را تبدیل به مسأله‌ای ايدئولوژیک می‌کنند که در آن پای عاطفه و احساس و خشم و خروش در میان است،‌ کارشان شبیه هم است.

اين‌ها که گفتم هیچ کدام نتیجه نمی‌دهد که نباید به جنبه‌ی اخلاقی آن ماجراها توجه کنيم و از تلاش برای تکرار نشدن آن‌ها دست برداریم. من به جنبه‌ی اخلاقی و دردناک ماجرا هم توجه دارم، اما تلاش‌های ما که شامل کوشش برای جلوگیری از تکرار فجایع دهه‌ی ۶۰ (اگر اساساً بشود در این زمانه به همان سادگی اين کار را کرد)، جنگ جهانی و هولوکاست، نسل‌کشی ارامنه در ترکيه، کشتار پیوسته‌ی فلسطينیان، جنگ ايران و عراق و ده‌ها نمونه‌ی ريز و درشت دیگر، همه در راستای يک هدف روشن است: همه قرار است راهی به برقراری صلح و آرامش بجويند. هیچ کدام از اين کوشش‌ها نمی‌توانند و نبايد نقض غرض کنند. گفتن از اين‌ها تا همان حد مهم است که بتواند برای ما هشدار و انذار باشد و مانع از بروز دوباره‌ی اين فجايع. از اين حد اگر فراتر برود، ماجرا دیگر کينه‌جویی کور است و ابراز نفرت و دشمن‌کيشی.

در نتيجه فکر می‌کنم که آن‌چه برای ما امروز مهم است، ادب مقام است. ادب مقام سياست‌مدار چی‌ست؟ ادب مقام روزنامه‌نگار و نويسنده چی‌ست؟ ادب مقام هنرمند، بازيگر سينما، خواننده و آهنگساز ما چی‌ست؟ پرسش من دقيقاً اين است که گروه‌های مختلف مردم ما چه کارهایی را بايد بکنند و چه کارهايی را نباید بکنند؟ يعنی خودشان را مجاز به گفتن چه سخن‌هايی و انجام چه عمل‌هايی می‌دانند؟ اين است پرسش اساسی ما. در يادداشت پيشين، تعبير اخلاق را به کار برده بودم. متأسفانه فضای فارسی‌زبان ما هر وقت اسم اخلاق را می‌شنود، پند و اندرزهای روحانیان یا صوفيان به ذهن‌اش خطور می‌کند و در بهترین حالت، نصايح حکيمان و فيلسوفان. مراد من از اخلاق، معنايی کلان‌تر است و آن هم حفظ ادب هر مقام است (آن اخلاق خاص هم اتفاقاً در پرتو همین معنا پیدا می‌کند و اخلاق دينی هم به همين شيوه قابل‌فهم است). هیچ کس در هيچ مقامی معصوم و قديس نيست. همه به نوعی تردامن‌اند. اگر بنا باشد يکايک سرمايه‌های سياسی و اجتماعی بالفعل موجود را به بهانه‌ی حساب‌کشی يا اين‌که در گذشته چنين یا چنان بوده‌اند از ميدان بيرون کنیم، آن‌که آخر کار مسکین و دست تحسر به دندان‌گزيده می‌ماند، خودِ ما هستيم. من فکر می‌کنم موسوی يک رهبر سياسی درجه‌ی یک برای ایران روزگارِ ماست (و البته همه‌ی رهبران خوب سياسی، بی‌عيب و پاکِ مطلق و منزه نيستند؛ همه نقدپذيرند و نقدشونده و همه هم خطا می‌کنند). موسوی، رهبر زمانه‌ی ماست. در اين یک سال و اندی که از انتخابات سال ۸۸ گذشته است او به دفعات شایستگی خود را – در سخن و در عمل – برای اين‌که به معنای دقیق کلمه يک «رهبر سياسی» تراز اول قلمداد شود، ثابت کرده است. و مگر ما از رهبران سياسی دقیقاً چه انتظاری داریم؟ و مگر ما چند نفر مثل موسوی را داريم؟ دقت کنید که اين کيش شخصيت ساختن نيست يا ستايش بيهوده و بی‌جا از موسوی نيست؛ اين ادا کردن حق کسی است که نشان داده است سزاوار اين ستايش هست. اين کار در واقع به رسميت شناختن توانايی‌ها و قابليت‌های خودمان است. موسوی از خودِ ماست؛ موسوی، خودِ ماست. آن‌چه که در آینه‌ی موسوی می‌بینيم و ما را به ستايش وا می‌دارد، خودِ ما هستيم: تمام آرزوها و آرمان‌هايی است که بر زبان موسوی جاری می‌شود و می‌خواهيم محقق شود. پس چرا در ادای حق او قصور کنيم؟ چرا در ادای حقِ خود قصور کنيم؟ چرا از گُرده‌ی خود باید ببُريم؟
۰

به صدق کوش…

تاريکی شب، هنگام و جای نشو و نمای اهريمنان است. پليدی‌ها در تاريکی رشد می‌کنند. خفاشان تاب روشنايی روز و درخشندگی آفتاب را ندارند. مسأله‌ی ما امروز همين است: چه باید کرد که بی‌اخلاقی و بی‌فرهنگی زهر پاشيدن‌ها و نفله‌کردن‌ها و خاک‌ پاشيدن در چشم مروت و کور کردن ديدگان آدمی و خوار کردن خِرَد، خُرد و ضعیف شود؟ چگونه می‌‌توان فضا را برای تنفس زیبايی، خوبی و دانايی گشود و جا را بر زشتی و زشت‌خویی، زشت‌گويی و بی‌خردی تنگ کرد؟

مدت‌هاست که با اين پرسش کلنجار می‌روم. راه سست کردن شرارت و اهريمن‌خویی، جدل کردن با آن نيست. موعظه کردن و پند و اندرز اخلاقی هم گرهی باز نمی‌کند. «گوهر پاک بباید که شود قابل فيض». اندرز حکيمان، در طبع کسانی اثر می‌کند که مستعد پذيرفتن پندی باشند نه کسانی که پيشاپيش گوش به هر چه خیر و صلاحی بسته باشند. برای این‌که معنا کمی روشن‌تر شود، اين دو بیت مثنوی مولوی را با خودم مرور کردم که:
قلب پهلو می‌زند با زر به شب
انتظار روز می‌دارد ذهب
با زبان حال زر گويد که باش
ای مزور تا بر آيد روز فاش
تمام پيام اين دو بیت در همين وجود خورشيد است. خورشيد، پرده از متاع قلابی بر می‌دارد. شب‌هنگام است که مزوران، با زر رقابت می‌کنند. روز که بر‌آيد، مجالی برای ميدان‌داری قلب و اهريمن‌خویی نمی‌ماند. اين استعاره‌ی روز و آفتاب و روشنايی در مقابل شب و تاریکی، در اين بحران پردامنه‌ای که جامعه‌ای ما امروز گرفتار آن است، استعاره‌ای سخت کارآمد است. اما چرا؟ توضيح می‌دهم.

این روزها يک سال و اندی از تولد حرکتی که امروز موسوم به جنبش سبز است، گذشته است. اين حرکت، در این يک‌ساله دوستان و دشمنانی داشته است. ميرحسين موسوی به مثابه‌ی برجسته‌ترين رقيب سياسی در صحنه‌ی سياست فعلی ایران، خلاقانه‌ترین زبان و ادبيات را در طرح انديشه‌های نو اختیار کرده است و البته از جانب‌های بسياری آماج حملاتی سهمگين و بی‌امان بوده است. تکلیف دستگاه‌های امنيتی و نظامی حکومت ايران روشن است. يعنی معلوم است که چرا او را دشمن می‌دارند. اما آن‌چه که غریب است هجوم بی‌امان نيروهايی است که در رخنه‌های فضای مجازی ما خانه دارند و هنگام زبان گشودن‌شان سیلابی از بی‌اخلاقی و نفرت به فضای گفت‌وگو و انديشه‌ی ما سرازير می‌شود. در اين میانه، البته نقدهای موجه و استوار هم گاهی گم می‌شوند. مشکل بزرگ اين است که در اين فضای شلوغ، مواضع سلبی مخالفان‌خوانان کمابيش روشن است. چيزی به اسم جنبش سبز وجود دارد که هر کس ميل به کسب مشروعيت يا شهرت داشته باشد، به نوعی خود را متصل به آن می‌کند. اما همان افرادی که دوست دارند زير پرچم جنبش سبز باشند، هم‌زمان می‌خواهند جاهای ديگری هم باشند. به زبان ديگر، ابهام و فقدان شفافیت مهم‌ترین خصلت اين گروه است. يعنی طايفه‌ای داريم که مواضع سلبی و منفی‌گويانه‌اش روشن است ولی چيزی از مواضع ايجابی‌اش نمی‌دانيم. مهم‌ترين کاری که می‌شود کرد اين است که مواضع ايجابی این گروه‌ها روشن شود. اما اين يعنی چه و چگونه شدنی است؟ به زبان ديگر، چقدر ممکن است سبزها یا منتفدان جمهوری اسلامی شبیه جمهوری اسلامی شوند در رویکرد و زخم خوردگان از کیهان، رجانيوز و فارس‌نيوز خود به آن‌ها شبيه شوند؟ به زبان نيچه: چشم دوختن در مغاک تا کجا؟
فکر می‌کنم برای اين‌کار کافی است هر کسی اصول و روش‌های خودش را روشن و با صداقت تمام بیان کند. هنگام تصريح به اصول، عدول کردن از آن‌ها آسان نيست و می‌توان هميشه گريبان گوينده‌ی ناصادق را گرفت. برای اين‌که نمونه‌ای بارز به دست بدهم، خوب است به خود ميرحسين موسوی اشاره کنم و عباراتی را از آخرين پيام او نقل کنم.

موسوی می‌گويد: «يادمان باشد که برای ما، هدف وسیله را توجیه نمی کند. یادمان باشد که شعار «دروغ ممنوع» در روزهای پرشکوه پیش از انتخابات، چگونه از جان مردم خسته از دروغ های پیاپی قدرتمندان برخاست و فضای این دیار را فراگرفت. یادمان باشد که تا یکایک ما، خود را از آلودگی‌ها و نقایص اخلاقی پاک نسازیم، انتظار داشتن جامعه‌ی اخلاق‌بنیادی که در آن همه‌ی انسان‌ها بتوانند به قله‌های شکوفایی انسانی خود برسند، بیهوده است».

این عبارت پيام موسوی، کليدی‌ترین نقطه‌ی انديشه‌ی موسوی را آشکار می‌کند. اگر طرف مقابل دروغ می‌گويد و پرونده‌سازی می‌کند، ما حق نداریم به همان شيوه متوسل شويم. کسی که مدعی است جامعه باید اخلاقی باشد، خودش هم بايد از اصولی اخلاقی پيروی کند، آن‌ها را به روشنی اعلام کند و خود ملتزم به آن‌ها باشد.

در همين پيام، موسوی یک بار ديگر به آيت‌الله خمینی ارجاع می‌دهد. من از این موضع‌گيری صريح او دو نکته را استنباط می‌کنم: موسوی هم‌چنان با صراحت به همان چيزی که قلباً باور دارد ارجاع می‌دهد و مضمون و مرجوع سخن‌اش روشن است. به هیچ توجيهی از آن‌چه که به آن باور دارد عقب نکشيده است. اين يعنی صداقت یک سياست‌مدار و موسوی اين نکته را بارها پيش از اين متذکر شده بود. نکته‌ی ديگر در اين تصريح ديگرباره‌ی موسوی اين است که او زير هيچ فشار داخلی و خارجی حاضر نشده است از موضعی که به آن باور دارد عدول کند: او هم‌چنان در الگوی عملی آيت‌الله خمينی چيزی می‌بيند که ارزش‌مند است و نمی‌تواند به بهانه‌ی اين‌که خمینی سکه‌ی روز نيست يا با سخن گفتن از او سرزنش یا انتقاد می‌شنود، از او دست بکشد. اين استقامت و شفافيت اوست که ستودنی است. مسأله، آيت‌الله خمينی نيست؛ مسأله شفافيت موضع يک سياست‌مدار است که ظاهر و باطن‌اش در موضع‌گیری سياسی یکی است وهم‌چنان از اصولی اخلاقی پيروی می‌کند که روشن است و ابهام‌بردار و تفسيرپذیر نيست.

مشکل امروز جامعه‌ی ما همين غبارآلود بودن فضاست. اين‌که در اين غوغا و شلوغی، کمتر کسی يا گروهی پيدا می‌شود که موضع‌اش را به صراحت و شفافيت درباره‌ی اقدام عملی‌اش بگويد، معضلی است اخلاقی. دقت کنيد که مسأله افراد و شهروندان عادی نيستند. بحث ما از کسانی است که در فضای سياسی، رسانه‌ای يا مجازی فعال هستند و هم‌چنان نمی‌توان تشخيص داد که اصول اخلاقی‌شان در بحران‌های اخير چی‌ست. اين يعنی در شب حرکت کردن و در تاريکی پناه گرفتن. اين يعنی نقاب بر چهره زدن و تيرانداختن از ميان تاريکی. قلب مسأله، اخلاق است. اخلاق هم لزوماً اخلاقی دينی نيست. اخلاقی که تجربه‌ی مشترک بشری است. آسان نيست که فعالان فضای رسانه‌ای با شفافيت در مقامی قرار بگيرند که موضع اخلاقی‌شان را تبيین کنند (نمونه‌ی بالا را از موسوی ديديم: «هدف وسيله را توجيه نمی‌کند»). آيا کسانی که در فضای رسانه‌های فارسی زبان يا فضای مجازی ما قلم می‌زنند، حاضرند مختصات دستگاه اخلاقی‌شان یا اصول عمل‌شان را به صراحت بيان کنند؟ آيا حاضرند تابلودار به ميدان بيايند؟ آيا حاضرند پرچم خودشان را به دست بگيرند و به همان ملتزم و وفادار بمانند؟ مسأله‌ی ما اين است.

آن‌چه که نوشتم، چيزی بود که به مثابه‌ی يک طرح مقدماتی برای پرداختن به ريشه‌های اين بحران اخلاقی نگران‌کننده به ذهنِ من می‌رسيد. شايد جايی اشتباه کرده باشم يا پيشنهادم مشکلی داشته باشد. فکر می‌کنم اين بحث در گفت‌وگو شکفته‌تر می‌شود. در نتيجه، برای اين‌که بشود به درکی روشن‌تر از وضعيت برسيم، دعوت می‌کنم از مهدی جامی، رضا علامه‌زاده، حامد قدوسی، میثم بادامچی، امين بزرگيان، عباس کاظمی، صاحب وبلاگ ايمايان و کاوه لاجوردی. اين دعوت (و خواهش صميمانه) البته به اين معنا نيست که کس ديگری در ذهن ندارم. دوستان وبلاگ‌نويس ديگر (و حتی دشمنان وبلاگ‌نويس و غيروبلاگ‌نويس) هم اگر به دامن‌گستر شدن اين اقتراح کمک کنند، خدمتی خواهد بود به فضای فکری جامعه‌ی ما. پس اگر اسم‌تان در این فهرست نيست، باز هم ممنون می‌شوم اين يادداشت را هم دست‌به‌دست کنيد و هم خودتان سهمی در گفت‌وگو ايفا کنید. می‌شود دعای ناخوانده مستجاب ما آن‌وقت! در پرتو آن‌چه تا اين‌جا گفتم، فکر کنم بشود با اين پرسش شروع کرد:

«در فضای رسانه‌ای امروز ما – و به ويژه در فضای رسانه‌های سبز – برای این‌که خرد، دانايی و زيبایی پای بر زمين بياورد و به خواسته‌های آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه‌مان نزديک‌تر شويم، مواضع ايجابی و اصول اخلاقی ما کدام‌ها بايد باشد و در مقام عمل چه باید بکنيم؟ و هم‌چنین در اصول ما چه چيزهايی نباید باشد؟ بایدهای ما کدام‌اند و نباید‌های‌مان کدام؟» (برای اين‌که نمونه‌ای عملی داشته باشيد، می‌توانید به ماجرایی که اخيراً برای مسیح علی‌نژاد پيش آمد و یادداشت جعفر پناهی در دفاع از او مراجعه کنيد).

برای شخصِ من يک الگوی جامع و فشرده وجود دارد:
به صدق کوش که خورشيد زاید از نفست
که از دروغ سيه‌روی گشت روز نخست
۳

تصوير متين سبز

کتاب تازه‌ی حمید دباشی، «ایران، جنبش سبز و آمريکا»، با عنوان فرعی «روباه و تناقض»، این روزها به زبان انگليسی به بازار آمده است. چیزی حدود يک سوم کتاب را تمام کرده‌ام و تا اين‌جا سخت از خواندن‌اش لذت برده‌ام. فکر کردم به دلایل مختلف لازم است چيزی درباره‌ی این کتاب بنويسم. کمترين دلیل‌اش اين است که کتابی خواندنی را به خوانندگان علاقه‌مند معرفی کنم.
حميد دباشی در این کتاب، ابتدا در بخش نخست، داستانی را از کلیله و دمنه نقل می‌کند: داستان شیر و روباه و الاغی را که روباه برای شير محتضر الاغی را اغوا می‌کند تا ضعف شیر با خوردن اعضای قوت‌بخش الاغ جبران شود. این داستان، ضرب‌آهنگ کتاب را تعيین می‌کند. تمثيل‌های داستان، نسبت و رابطه‌ی آمريکا، جمهوری اسلامی و خاورميانه را تصویر می‌کند. البته در هر تمثيلی ممکن است عده‌ای مناقشه کنند یا اجزایی از آن را نپذیرند و همه‌ی این‌ها بستگی به زاویه‌ی دیدی دارد که اختیار می‌کنند. این داستان، از یک سو، بدون شک منتقد سياست‌های فزونی‌خواهانه‌ی آمریکاست و انتقادهايی گزنده نسبت به اسرايیل دارد. در اين میان، البته هيچ امتیازی به جمهوری اسلامی نمی‌دهد و نظام حاکم ایران را نيز به یک اندازه می‌نوازد.

اما اهمیت اين کتاب برای جنبش سبز چی‌ست؟ به نظر من، این کتاب ويژگی‌های مهمی دارد که در زیر فهرست‌وار درباره‌شان توضیح می‌دهم.

۱. زبان و نثر کتاب: حميد دباشی در شمار معدود نويسندگان ایرانی است که به زبان انگلیسی سال‌هاست کتاب می‌نويسد و نثری فخیم و استوار دارد. من هميشه نثر انگلیسی حمید دباشی را ستوده‌ام و تردید ندارم که در میان معاصرین ما، قلم انگلیسی دباشی، از استوارترین‌هاست. این نکته برای کسی که به زبان انگليسی و برای مخاطب غیرفارسی‌زبان مطلب می‌نويسد، نکته‌ای است فوق‌العاده مهم و امتیازی است که بی‌شک باید به رسمیت شناخته شود و قدر ببیند. (من پيش از این هم درباره‌ی قلم حمید دباشی نوشته‌ام و شيوه‌ی کارش را ستوده‌ام و آن وقت‌ها هنوز از جنبش سبز خبری نبود؛ اين‌جا را ببينید: شورش ضد متن).

۲. ساختار روايی: کتاب حاضر، روايتی دلنشین و جذاب دارد. روايت کتاب، نه محبوس صورت‌بندی‌ها و شيوه‌ی بيان آکادميک است – که دباشی در آن هم نويسنده‌ای زبردست است – و نه چندان پیش‌پاافتاده و دست‌مالی شده است که خواننده‌ی سخت‌گیر را برماند. در هم‌ آمیختن مسایل حساس و پيچيده‌ی سياست و روابط بین‌الملل با قصه و حکایت و استوار کردن آن‌ها با شواهدی از تاریخ و سياست معاصر کار ساده‌ای نيست و هنرمندی می‌خواهد. روایت کتاب، به نظر من هنرمندانه و گیراست. درباره‌ی اين نکته، باز هم در زیر توضیح خواهم داد که چه اهميتی برای ما دارد.

۳. چهارچوب نظری: نويسنده شناختی دقیق و نزديک از سياست‌های آمریکا در نيم‌قرن اخير دارد. نگاه انتقادی او به سیاست‌های آمریکا، يکی از نقاط قوت این کتاب است به این معنا که نويسنده نه مرعوب و مفتون آمریکا به مثابه‌ی بزرگ‌ترین قدرت سیاسی و نظامی قرن است و نه جنبه‌های مثبت نظام سياسی آمریکا را نادیده می‌گيرد. این نکته به نويسنده کمک می‌کند که هنگام تحلیل رابطه‌ی جمهوری اسلامی و آمریکا و نوع برخورد آمریکا/ایران با جنبش سبز، نگاهی واقع‌بینانه‌تر داشته باشد. از همه مهم‌تر، اهميت کتاب در این است که جنبش سبز را در متنی وسیع‌تر تفسیر می‌کند: برای نويسنده اين رخدادها فقط در همين يکی دو سال اخیر معنا پيدا نمی‌کند. دیدن پيشينه و سابقه‌ی رخدادهای فعلی و نگاه کردن به آن‌ها از افقی بالاتر بسیار مهم‌تر است تا دیدن اتفاق‌های ناگوار و تلخ یکی دو سال اخیر. (گمان نکنم نیازی به گفتن داشته باشد که کسانی که همگرایی به انديشه‌های نئوکانی و سياست‌های احزاب دست راستی دارند و از عاشقان سينه‌چاک جمهوری‌خواهان و سياست‌های جورج بوش هستند، کتاب را نخواهند پسندید!).

۴. جنبش سبز: درباره‌ی محتوای کتاب و نگاه‌اش به جنبش سبز باید به تفصیل نوشت (و من هنوز تمام کتاب را نخوانده‌ام). اما تا همین مقدار که از کتاب خوانده‌ام، به نگاهی اميدبخش و دلگرم‌کننده رسیده‌ام: نويسنده، جنبش سبز را يک حرکت سياسی نمی‌داند و در حقیقت جنبش سبز را عبور از مدرنیته‌ی سیاسی به مدرنیته‌ی جامعه‌گانی می‌داند (جامعه‌گانی معادلی است که آشوری برای societal آورده است). جنبش سبز، نقطه‌ی عطفی است که الگویی تازه را در سیاست‌ورزی نوید می‌دهد و سرآغاز فرهنگی جهان‌شهری است. جنبش سبز، انقلاب یا براندازی نيست. می‌توان بسیار بیش از این درباره‌ی نگاه نویسنده به جنبش سبز نوشت ولی به نظر من صفحات ۵۳ تا ۶۱ کتاب، از درخشان‌ترین تعبیراتی است که تا به حال درباره‌ی جنبش سبز خوانده‌ام به ويژه تعبیری که دباشی از «رأی من کو؟» دارد. نویسنده به شيوایی توضیح می‌دهد که خصلتی که جنبش سبز را در این شعار از حرکت‌های دیگر متمایز می‌کند در چیزی است که نگفته است: این شعارها هرگز تبدیل نشد به «تفنگ من کو؟» و تمام شعارها «رأی من کو؟» بود و البته نظام امنیتی و سياسی هميشه «رأی من کو؟» را «تفنگ من کو؟» می‌شنید در حالی که هيچ صاحب بصيرتی نمی‌توانست درباره‌ی وزن و اهميت اين شعار مسالمت‌آميز خطا کند مگر کسی که سخت گرفتار توهم و خیال باشد (اين تعابیر اخیر البته از من است). دباشی در همین صد صفحه‌ی اول، انتقادی جدی را هم به نظریه‌ی «جامعه‌ی کلنگی» کاتوزیان وارد می‌کند که به باور من انتقادی است بسیار به جا. خلاصه این‌که اين کتاب، نمونه‌ای است از انتقادهايی که به نظریه‌ی کاتوزیان وارد می‌شود (و البته من هیچ‌وقت با نظریه‌ی جامعه‌ی کوتاه‌مدت – یا کلنگی – کاتوزیان هم‌دلی نداشته‌ام و همواره فکر می‌کردم که نگاهی است بسیار بدبینانه و حتی از سر نخوت و تحقیر به جامعه‌ی ايرانی).

۵. تأثیرگذاری: این کتاب به زبان انگلیسی نوشته شده است نه به زبان فارسی. در زبان انگلیسی، به جز ستون‌هایی که در روزنامه‌ها آمده يا مقالاتی که در همايش‌های مختلف دانشگاهی یا جلسات سياسی دولت‌های مختلف غربی ارایه شده است، هيچ متن مؤثری تا به حال منتشر نشده است. این کتاب، اثری است که از آدم عادی و غيرمتخصص گرفته تا آدم دانشگاهی و اهل فن می‌توانند آن را دست بگیرند و دو سه روزه در مسیر خانه تا محل کار در قطار یا اتوبوس تمام‌اش کنند. زبان، روايت و اطلاعات ارايه‌شده در کتاب، آن را تبدیل به منبعی غنی برای خواننده‌ای غربی می‌کند که می‌خواهد تصویری نسبتاً روشن از جامعه‌ی ایرانی امروز داشته باشد. من هيچ اثری را سراغ ندارد که توانسته‌ باشد از افق دیدی بالاتر و در متنی بزرگ‌تر ماجراهای سياسی امروز ایران را تصویر و تفسیر کرده باشد و تمام اهمیت ماجرا در این است که اين کتاب به زبان انگليسی نوشته شده است و تا مدت‌های مدیدی نام «جنبش سبز» را در حافظه‌ی جمعی اروپايیان و آمریکایی‌ها ثبت خواهد کرد. این گام مهم و بلند را بايد ستود.

آن‌چه تا این‌جا نوشته‌ام بيشتر متکی بر بخش‌هایی بوده است که تا حدود صفحه‌ی ۸۰ کتاب خوانده‌ام. البته، پاره‌ای از مواردی که در بالا گفته‌ام فارغ و مستقل از این است که کل کتاب را خوانده باشم یا نه (مخصوصاً بند ۱، ۲ و ۵) و هم‌چنان می‌توانم به قوت از سخن‌ام دفاع کنم: می‌گویم و می‌آيم‌اش از عهده برون. می‌فهمم که عده‌ای ممکن است تحلیل دباشی را نپسندند و حتی از شخص دباشی خوش‌شان نيايد. اما بدون شک حميد دباشی برای ما ایرانيان سرمايه‌ای است، چه خوش‌مان بیاید و چه خوش‌مان نياید؛ چه با تحلیل او موافق باشیم يا مخالف. گمان من اين است که این کتاب کوتاه، نقش مهمی در شناساندن جنبش سبز به جامعه‌ی غربی ایفا خواهد کرد و تأثیری مهم در آگاهی آن‌ها نسبت به ایران، مردم ایران، جمهوری اسلامی،‌ جنبش سبز، آمریکا، اسرايیل و خاورمیانه خواهد داشت. امیدوارم کتاب به زودی به فارسی منتشر شود و کتاب‌هایی از اين دست، به زبان انگلیسی، بيشتر نوشته شود.

پ. ن. عنوان نوشته را از عنوان مقاله‌ای از دکتر سروش، «تفسیر متين متن» (Text in Context) و دلیل‌اش هم اين بود که به نظر من دباشی، جنبش سبز را در بستر و سیاق مناسبی، از نظر من، تفسیر و تصویر می‌کند.
۳

نشانه‌های بحران عميق مشروعيت و احساس عدم امنيت روانی

در این چند هفته‌ی گذشته، سه ماجرا سخت توجه مرا جلب کرد و بسیار به فکر فرو رفتم که لايه‌ی عمیق‌تر اين ماجراها چه می‌تواند باشد. ماجرای اول کمی قدیمی است، یعنی در واقع اولین نمونه‌ای از این سلسله است که به چشم من می‌آيد: علیرضا افتخاری به روبوسی محمود احمدی‌نژاد و در آغوش کشيدنِ او می‌رود و بلافاصله موجی از اعتراض به سوی او روانه می‌شود و او ناگزیر در مقام توضیح دادن و توجيه کردن خود بر می‌آيد. در شرایط عادی معمولاً کسی برای احترام گذاشتن به کسی که قاطبه‌ی ملت او را نماینده‌ی خود می‌دانند، احساس شرمساری نمی‌کند. تازه اگر آن فرد چندان هم مقبول نباشد ولی شخص احترام‌کننده این کار را از صمیم قلب و از سر ایمان و اعتقاد کرده باشد، باز هم وضعیتی که برای افتخاری رخ داد، پيش نمی‌آید. اما نتیجه کاملاً بر عکس شد و ماجرا تا مرحله‌ای پيش رفت که زبانِ حال افتخاری اين بود که محمود احمدی‌نژاد تا چه اندازه بی‌بهره از اقبال و احترام مردمی است که او باید برای کرده‌ی خود توضیح و توجیهی عرضه کند تا جایی که بیايد بگوید که راهی فرانسه می‌شود («ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت»)!
نمونه‌ی دوم، شعری بود که از علی معلم در حضوری رهبر کشور قرائت شده است. فارغ از این‌که شعر از حيث مضمون یا صورت و ساختار شعری چقدر قوی يا ضعیف باشد، اين‌که این شعر، که ابیاتی از آن متضمن انتقادهايی گزنده و معنی‌دار خطاب به حاکميت فعلی است، در چنین شرایطی منتشر شده است، خود دلالت بر امر دیگری دارد. تصور من اين است که کسی که به جای میرحسین موسوی گماشته شده است و همان روزها چنان سخنان مبالغه‌آمیز خطاب به رييس دولت کودتا می‌گويد که حتی خطاب به پيامبر اسلام شايد کسی نگويد، امروز احساس می‌کند برای اين‌که به مردم نشان بدهد که چندان هم آدم بدی نيست و هم‌دست ستمگران و کسانی که روی از مردم گردانده‌اند نيست، شعرش منتشر می‌شود و دست به دست می‌گردد.
نمونه‌ی سوم برای من جالب‌تر است. این نمونه محتاج تأمل بيشتری است. شاید باید اول توضيح می‌دادم که نبايد به سرعت درباره‌ی این نمونه‌ها داوری صریح کرد و باید با تأمل لايه‌های ديگری از این تجلی‌های زبانی و بیرونی رو واشکافی کرد. این يکی، يادداشت تازه‌ای بود از کاوه لاجوردی در وبلاگ‌اش با عنوان «چرا برگشته‌ام». در اين يادداشت نويسنده توضیح می‌دهد که چرا به ايران برگشته است و چرا قصد دارد در ایران بماند. يادداشت نويسنده‌، به نظر من یادداشتی است کاملاً شخصی و دلایلی هم که عرضه می‌کند واقعاً نیازی به بیان ندارد. بعید است يک نفر ایرانی را پیدا کنید که همین دلایل را برای برگشتن به ايران نداشته باشد يا دوست نداشته باشد برای وطن‌اش کار کند. یعنی من اين يادداشت را توضیح واضحات می‌دانم نه چیزی بیشتر. اما چرا نويسنده بايد اين يادداشت را بنويسد؟ او چه احساس نیازی می‌کند به اين‌که به مردم (یا خوانندگان‌اش) توضيح بدهد که کاری که می‌کند خوب است و ممدوح و چيزی نيست که سزاوار ملامت خردمندان باشد؟ توضیح ماجرا – دست‌کم از نظر من – اين است که نویسنده مدتی پيش يادداشتی نوشته بود (با عنوان «تدبير اعتراض (يا اخلاق شکست؟)») در نقد ميرحسین موسوی و به او اعتراض کرده بود که «اخلاق شکست» را نمی‌داند. سخن او این بود که میرحسين نباید اعلام می‌کرد که تقلب شده است (و البته نتايج ديگری که بر اين ادعا بار می‌شود). البته نويسنده نمی‌گويد کارهای طرف مقابل خوب بوده است، ولی به هر حال موضعی گرفته است در برابر رخدادی که جامعه‌ی ايرانی را دستخوش زلزله‌ای عمیق و بحران‌زا کرده است. فارغ از این‌که من چقدر استدلال‌های او را بپذيرم يا آن‌ها را معیوب و ناقص بدانم، وقتی به اين يادداشت آخر می‌رسم اين تصور به من دست می‌دهد که نويسنده از حيث روانی احساس ناامنی می‌کند (چه به آن اذعان کند و چه خلاف آن را بگويد). نشانه‌های درون متن (اين‌که وقتی خارج بوده است از جمهوری اسلامی پولی نگرفته و حالا هم که برگشته زندگی خودش را دارد می‌کند) همه دلالت بر همین معنا دارد (نزدِ من دست‌کم).
این نمونه‌ها برای من حکایت از مسأله‌ای عمیق‌تر دارد که فارغ از شخصیت اين سه نفر می‌ايستد. این مسأله‌ی محوری، فقدان مشروعیت دولتی است که بر سر کار است. صدمه ديدن شديد و جدی این دولت و دستگاه‌های وابسته و پيوسته به آن باعث می‌شود که يا کسی به آن نزدیک نشود و یا اگر به آن نزدیک می‌شود به سرعت از آن کناره می‌گيرد و کوشش می‌کند دامن‌اش را از آلودگی مقارنت با آن به سرعت پاک کند و بگوید من هر چه می‌کنم به هر روی تأييد اين کژی‌ها و اين بدنامی‌ها نيست. اين‌ها نمونه‌های کوچکی هستند که مشابه‌های فراوانی در سطح جامعه دارند و بی‌شک می‌توان نمونه‌های دیگری هم از این‌ها پیدا کرد. اين‌ها نمونه‌های انفعالی ماجرا هستند. نمونه‌های کنش‌گرانه و فعال آن را هم البته ديده‌ام. محمدرضا شجریان يک نمونه‌ی صریح و مثال‌زدنی آن است. بی‌کفايتی، بی‌تدبیری و بی‌اعتنایی محض به مردم و به قاطبه‌ی مردم – نه تنها کسانی که همراه اين دولت بوده‌اند – باعث شده است اين بحران مشروعيت روز به روز عميق‌تر شود و مشکلات عظیم‌تری را گریبان‌گیر اين ساختار ناکارآمد و لرزان کند.
نمونه‌هایی که آوردم البته نمونه‌هایی هستند تفسیربردار. مطمئناً وقتی علیرضا افتخاری، علی معلم و کاوه لاجوری (که تفاوت‌های بسیار زیادی با هم دارند) اين يادداشت را بخوانند، یا به آن اعتراض می‌کنند و يا توضیح خواهند داد که وضعيت چنين نيست. اما چرا این همه توجيه؟ بعضی اوقات، سکوت کردن و هیچ حرفی نزدن بسیار بهتر است از گفتن سخنانی که پيامدهای دردسرسازی دارد. گاهی ارزش آدمی به کارهايی نيست که می‌کند بلکه به کارهايی است که نمی‌کند. به نظر من باید در چنين وضعيتی، حال و روز کسانی را ديد که می‌خواهند به وطن‌شان برگردند اما نمی‌توانند. باید حال کسانی را ديد که تا همين يک سال و اندی پيش، نه سودای تغييرهای بنيادين در سر داشتند و نه اصلاً اهل سياست بودند و ناگهان این سيل بلا، آن‌ها را به مسير ديگری انداخته است. فهم اين اتفاقات در این بستر است که معنا می‌دهد. ایرانی‌ها تنها همان کسانی نیستند که اکنون به هر دلیلی در حيطه‌ی مرزهای جغرافيايی ایران مانده‌اند. نه می‌توان کسانی را که در ایران هستند، در ایران مانده‌اند يا به ایران بازگشته‌اند (به هر دلیلی) ملامت کرد و نه می‌توان آن‌ها را که خارج هستند يا ناگزیر به هجرت شده‌اند سرزنش کرد که چرا چنان‌اند (و به اين‌ها بیفزايید کسانی را که از ته دل می‌خواهند – باز به هردلیلی – از ايران خارج شوند ولی نمی‌توانند). مسأله در بحران مشروعيت عمیق و ریشه‌داری است که روز به روز بر ابعاد آن افزوده می‌شود. چشم بستن بر این فروشکستن و تزلزل مستمر آن مشروعيت و اقبال عمومی و مردمی است که از بی‌خردی يا بی‌مسؤولیتی است.

پ. ن. اين يادداشت گودری لوا هم بحث را البته از زاویه‌ای دیگر دیده و همان نوشته‌ی کاوه را نقد کرده است.

۲

فرصتِ بيداد

هیچ کس نیست که خودش را متهم به نادانی و بی‌عقلی کند. همه دوست دارند چهره‌ی دادگر، خردمند، آزادی‌خواه و عدالت‌پروری داشته باشند. اين آرزوی آدمی است. ولی تاریخ نشان داده است که کم نبوده‌اند کسانی که دم از آزادی و داد زده‌اند اما تا مجالی يافته‌اند بردگی و بندگی را گسترانده‌اند و بیدادگری کرده‌اند. تاریخ بشر، نقاطی درخشان هم دارد و همه تباهی و تیرگی نيست. این درخشندگی میان آدمیان توزيع شده است. و این همان آدمی است که کرامت و عزت دارد و خدا را در زمين خلافت می‌کند (به هر معنایی که از خدا بفهميم؛ اين مضمون حتی برای ناباوران به خدا هم می‌تواند معنا داشته باشد!).

در يادداشتِ پیشين آوردم که سخن گفتن از آزادی و عدالت برای پای‌بند بودن به آن‌ها و پروراندن‌شان کفایت نمی‌کند. حتی داشتن يک نظام فکری و سياسی که در آن اعتنای فراوانی به این مقوله‌ها شده باشد و از غنای نظری قابل‌توجهی دراین عرصه‌ها برخوردار باشد، باز هم تحقق آن‌ها را ضمانت نمی‌کند. این البته نتيجه نمی‌دهد که پس هر نظام فکری برای رسیدن به اين‌ها خوب است و ساز و کارهای لازم را برای تحقق آن‌ها دارد. بی‌شک بعضی از نظریه‌ها و نظام‌ها امکانات و تمهيدات بهتری برای فراهم کردن و تحقق آن موازین دارند. اما عنصر اختیار، انتخاب و تشخيص آدمی هميشه رکن کارگشای این جهت‌گیری‌هاست. و هيچ انسانی نيست که تهی از ميل به ضایع کردن آزادی و عدالت باشد. سايه در جایی در بانگ نی می‌گويد:
آن همه فرياد آزادی زدید
فرصتی افتاد و زندان‌بان شديد

آن که او امروز در بند شماست
در غم فردای فرزند شماست

راه می‌جستید و در خود گم شديد
مردم‌ايد اما چه نامردم شديد
هميشه می‌توان این ابیات را خطاب به نامردمان خواند و شنید. هميشه می‌توانیم عده‌ای را به آسانی نامردم ببينیم يا مردمی کمتری در آن‌ها سراغ کنیم. آسان است که وقتی مضمونی حکمت‌آمیز می‌شنویم بگويیم که اين خطابش با ما نيست؛ ما که وضع‌مان بهتر از این‌هاست و ما که خطا نمی‌کنيم. هميشه می‌توانيم بگويیم که عمری است بر خودِ ما از همين ستم‌ها رفته است؛ چطور می‌شود ما خود بنای بیداد و ستم بگذاریم؟ پيوسته می‌توان بیت حافظ را با ذوق و شوق خواند که: واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می‌‌کنند / چون به خلوت می‌روند آن کارِ دیگر می‌کنند. و می‌شود دايم خيال کرد این بيت اصلاً کاری به کار ما ندارد. همیشه می‌توان واعظ را جای دیگری جست‌جو کرد. می‌توانيم خیال‌بافانه خود را هم‌ردیف رندان ببینیم و دامنِ خود را پاک بدانیم. ولی اين خیال‌انديشی پيامدهای مهلکی دارد، به ویژه وقتی که چشم‌انداز و افق دوردست یا نزديکِ آينده‌ی ما، جا به جا شدن ساختارِ قدرتِ سیاسی باشد.

وظیفه‌ی اخلاقی هر انسانی است که از خود حساب بکشد و در مراقبت بر سخن و اندیشه‌ی خود سخت‌گیر باشد. می‌شود هميشه در پی راه سعادت باشيم ولی تا به آن دوراهی سرنوشت‌ساز و تعيين‌کننده برسیم، همان کنیم که دیگرانی کرده‌اند که همواره ملامت‌شان کرده‌ایم. نمونه‌های گذشته و حالِ آن پيشِ روی ماست. چه تضمینی وجود دارد که ما خود چنين نشويم؟

فرصتِ بیداد و گریز از آزادی، هميشه در اختیار يکایک ما هست. دقیقاً به همین دلیل است که هميشه باید به کسانی که با قاطعيت می‌گویند اصلاً امکان ندارد ما ستم کنيم و با آزادی بستیزیم، مشکوک بود. هر کسی که بگويد که در انديشه و عمل من هرگز جایی برای بیداد نيست و ساختار انديشه‌ی من به شکلی است که ره به ستم نمی‌دهد، هميشه در معرض همین لغزش است که تا فرصتی فراهم شود باز هم زندان به پا کند ولو عمری در نکوهش زندان قلم و قدم زده باشد. زندان‌ها هم هميشه زندان قدرت و زورِ سرنیزه نيست. ما از زندان‌های کوچک‌تری آغاز می‌کنيم و آرام‌آرام به زندان‌های بزرگ‌تری می‌رسيم. از شکنجه‌‌های کوچک‌تر يا ظاهراً کوچک‌تری می‌آغازیم و به شکنجه‌های عظيم‌تری می‌پردازيم. ما از جُستنِ راه آغاز می‌کنیم و در خود گم می‌شويم. مردم‌ايم، اما به آسانی ممکن است نامردم شويم. اين ابيات،‌ هميشه می‌تواند خطاب به ما هم باشد. ساده‌اندیشی و تبختر است که گمان کنیم اين‌ها فقط خطاب به کسانی است که ما دشمن‌شان می‌پنداريم. اين دشمن‌پنداری آفتی نيست که تنها در ذهن و ضمیر رقيب ما جا داشته باشد. ما هم بر آستانه‌ی همین مغاک‌ايم. هوشیارتر باشیم و فروتن‌تر از این.
۳

بُرد و باخت؛ در اهميتِ چشمِ مسلح داشتن

به تازگی مقاله‌ای در کلمه منتشر شده است با عنوان «جنبش سبز و امکان زایش سیاستی رهایی‌بخش بر ترازِ «دیگری»». این مقاله را باید چندین بار به دقت خواند. اما ساده‌ترين و روان‌ترین بیان از نکته‌ی کلیدی اين مقاله همان چيزی است که میرحسین موسوی گفته است که پيروزی ما شکست ديگری نيست. چنين نيست که در اين بازی یکی ببرد و يکی ببازد. درک و پروراندن اين نکته هم کوشش می‌خواهد و هم دلیری. کوشش می‌خواهد چون پرده برداشتن از لایه‌های عمیق‌تر اين مضمون کار آسانی نیست. دلیری می‌خواهد چون برای رسيدن به اين موضع، ناگزیر باید از برخی مواضع عبور کرد. مهم‌ترین عبوری که باید رخ دهد، عبور از قالب‌های تنگ و بسته‌ی ايدئولوژیک است.

اين روزها، به ويژه در تب و تاب گير و دارهای پر فراز و فرودِ سیاسی کشورمان، اين مسأله هم‌چنان مطرح است که آینده‌ی جنبش سبز چی‌ست؟ وقتی از جنبش سبز سخن می‌گويیم، دست‌کم در نوع نگاهِ صاحب اين قلم، از حرکتی صحبت می‌کنيم که فراگیر است و کانون اصلی و محوری آن به رسمیت شناختن ديگری است. اين مضمون به بیان‌های مختلفی تا به حال طرح شده است. ‌هم‌چنين وقتی از جنبش سبز سخن می‌گوييم، ناگزیر باید متری اخلاقی نیز داشته باشیم که به سوی موضع‌گیری‌های خام، جنين‌خويانه و تعصب‌آلودی نيفتيم که ترجيع‌بند اصلی همه‌شان تنابز به القاب است (اگر بخواهيم از تعبیری قرآنی استفاده کنیم). جای هیچ تفصیلی نيست که از همه سو، آن‌چه که به عنوان جنبش سبز و با نام میرحسین موسوی شناخته شده است، آماج طیفی از طعنه‌ها، ترش‌رويی‌ها و خشونت‌های زبانی و عملی است؛ کافی است ببينیم از همین لفظ «سبز» چه مشتقاتی که نساخته‌اند و چه کينه‌ها و دشمن‌کیشی‌هايی که در این تعابیر نيست.

من جنبش سبز را حرکتی انسانی می‌بینم ولو در بادی نظر، نقطه‌ی آغاز ظاهری‌اش در یک رخدادِ سياسی کلید خورده است. در این حرکت انسانی، خودِ آدمی و شأن و کرامت او امری است محوری. آدمیان متفاوت‌اند و تنوع دارند. این يک واقعیت است اما از نفسِ اين توصیف (از واقعی بودن تنوع و تکثر آدميان)، ارزش کثرت‌گرايی و جدی گرفتن دیگری و غیر به طور بدیهی و طبیعی متولد نمی‌شود. جدی گرفتن اين ارزش، جهد و رياضت می‌طلبد. در مواردی از اين جنس است که نیاز به چشمی مسلح برای تبيین کردن اوضاع داریم. کم نیستند کسانی که به اوضاع موجود نقد دارند و به زبان‌های مختلف و با مواضعی متفاوت جويای سنجش و تغيير اين وضعیت هستند. اما خطری که همواره ما را تهديد می‌کند يا معضلی که پيوسته با آن دست به گریبان‌ايم استمرار همین نگاه استبدادی است که دايماً از صورتی به صورت دیگر تغيیر شکل می‌دهد و از لباسی در لباس دیگر می‌رود. روزگاری، اين استبداد و بیداد در لباس پادشاهی و سلطنت، بر آدمیان ستم می‌کرد. امروز در لباس دین رفته است و صنفی روحانی برای خود امتيازی خداداده قایل می‌شود و آن را مستمسک بیدادگری می‌سازد. اما بيداد و استبداد منحصر در همین دو نيست و صورت‌های بسیاری دارد. چنين نيست که اگر از سلطنت پادشاه و ولايت صنف روحانی (که بیش از هر چیزی برساخته‌ای است که سخت شبیه نمونه‌ی مسیحی‌اش در کليسای کاتولیک است) رها شديم، دیگر به خورشید رسيده باشیم و غبار آخر شده باشد. این خطر دیگری‌سازی و غیریت‌تراشی همواره ما را تهدید می‌کند.

ذهن‌های ساده‌انديش گمان می‌برند که با نقد کردن نظام پادشاهی یا افشای تباهی‌های سلطنت ايدئولوژيک دین‌ورزان مهم‌ترین مانع سعادت نوع بشر و رهايی ایرانيان از میانه برداشته می‌شود. این خام‌انديشی است و تشخیص غلط صورت‌مسأله است. نقد نظام‌های سياسی ناکارآمد، لزوماً نتيجه نمی‌دهد که نگاه منتقد آن‌ها برتر یا بهتر است یا صاحبِ حقی است. قطعه‌قطعه کردن آدمیان و جهان و مرز کشیدن ميان حق و باطل هميشه از سوی چهارچوب‌های ذهنی دين‌ورزان صورت نمی‌گیرد. دست بر قضا، مهیب‌ترین خط‌کشی از سوی اردوی مخالف رخ داده است و هم‌چنان پرزورتر از هميشه، به ويژه در این روزگار دشوار، پيش‌تاز صحنه‌ی سخن و عمل سياسی است. این هم البته نتیجه نمی‌دهد که آن سوی دیگر حق است یا همه چیزش درست است – شما بخوانید آن اردوی رقیب یا مخالف و مدعی سکولاريسم؛ به معنای همين سکولارهای متعارفی که کمابيش برای ایرانی‌ها معنای نسبتاً روشن و مشخصی دارد ولو از لحاظ نظری و روشی سخت درخور نقد باشد.

برای این‌که اين مضمون را به زبانی رساتر و گویاتر تصویر کنم، متوسل به دو بیت از مثنوی بانگِ نی سایه می‌شوم:
آن‌که خصم خود به خاک انداخته است
در گمان برده است، اما باخته است
مرد چون با مرد رو در رو شود
مردمی از هر دو سو يکسو شود
معنا ساده و صریح است. ما به طور طبیعی در برابر خود دشمنانی را شناسايی می‌کنیم و فکر می‌کنيم که دير یا زود هر که درست مثل ما نينديشد يا بايد از صحنه خارج شود و خفت و خواری ببيند و يا اگر هم نابود و مضمحل نشود، دست‌کم باید امتيازهايی کمتر از امتيازهايی داشته باشد که ما داریم. اگر دقت کنید در این معنا هیچ تقسيم‌بندی دینی و سکولار، کمونيست و سرمایه‌دار يا لیبرال نیست. این مضمونی انسانی است. فرقی نمی‌کند که دین‌داران رو به اين شيوه‌ی مردم‌ستیزانه بیاورند یا سکولارها. هیچ تضمینی هم وجود ندارد که اين استعداد، قابلیت و تمایل در یک گروه بیشتر از دیگری باشد و گروهی دیگر بری از اين وسوسه یا تمایل باشند. اين وسوسه به یک اندازه ميان آدمیان توزیع شده است. بهره‌ی هیچ کدام از ما، از این میل به استبداد و دیگری‌تراشی و غیرت‌سازی، کمتر از بهره‌ی دیگری نیست. ما همه میل به تبعیض داریم و اين وسوسه به صورت‌های مختلفی گريبان ما را می‌گیرد. این‌جاست که چشمِ مسلح داشتن به کار آدمی می‌آيد. با چشم و گوشی بی‌سلاح و ساده وارد اين ميدان شدن، نتیجه‌اش این می‌شود که سرسپرده و سودایی يکی از این اصناف و طبقات شويم و گشودگی خود را به روی تحمل و مدارا از دست بدهیم یا گمان کنيم که مايیم که نماينده‌ی ارزش‌هايی هستيم که هرگز در خيال ديگری هم خطور نمی‌کند. و همين انديشه‌ی انحصار ارزش‌هاست که ويرانگر است. فرض کنید که يک فرد دين‌دار مدعی شود کلیدی‌ترین ارزش اخلاقی اجتماعی و سياسی در دست ماست و دیگران از آن بی‌بهره‌اند. يک فرد سکولار هم دقیقاً می‌تواند چنين باشد – چنان که هست و نمونه‌های‌اش بی‌شمارند. یک فرد کمونيست هم به همين شکل و يک مدافع سرمايه‌داری هم وضع بهتری ندارد. قلب مسأله در وضعيت وجودی آدمی است.

در این بازی، هر جا که هدفی برای خود قرار داديم و در آن گروهی از آدميان را محروم از همان امتیازهایی کردیم که برای خود قایل‌ايم، مگر این‌که آن‌ها هم به رنگ و هيأت ما در آيند يا باورمند به عقاید و ايدئولوژی‌های ما شوند، باخته‌ايم. بی‌هيچ تعارفی باخته‌ایم. و این عظيم‌ترین شکستی است که می‌تواند به ما برسد.

من فکر می‌کنم جنبش سبز، چنان‌که من آن را می‌فهمم، قابلیتی ژرف برای پروراندن اين معنا دارد. و هم‌چنان در ميان تولیدکنندگان انديشه‌ی به رسميت شناختن دیگری، ميرحسین موسوی اگر تنها رهبر سياسی نباشد، دست‌کم در شمار معدود رهبران فعال سیاسی است. نادیده گرفتن جنبش سبز و ميرحسین موسوی، اولین گام آگاهانه است به سوی حذف و آبیاری کردن بذر ديگری‌سازی و غیریت‌تراشی. خودِ جنبش سبز هم اگر به همین دام بیفتد و سایر نیروهايی را که اندیشه‌ی حذفی ندارند و از گشودگی و گفت‌وگو استقبال می‌کنند و در عمل «دیگری» را جدی می‌گیرند، ناديده بگیرد، به سرنوشت مشابهی دچار خواهد شد و همين آغاز شکست است. لذا اين مفهوم به رسمیت شناختن ديگری، تيغی است دو دم و برّان. در زبان آسان است از آن سخن گفتن. همه می‌توانند مدعی آن شوند و سخنانی خوش‌آب‌ورنگ و دلربا در مديح آن بگويند. اما در عمل است که پای گويندگان لنگ می‌شود. آن‌جاست که بايد دید چقدر انسانی باقی می‌مانند و چه اندازه رويکردِ انسان‌گرايانه بر جهت‌گیری‌های دیگری‌تراش،‌ تحقيرآمیز و ایدئولوژیک غلبه می‌کند.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد