۲

آواز تذرو

خون ریختن و خطا بر خطا افزودن و غرور ملتی نجيب و جوانمرد را به بازی گرفتن و بر تکبر خویش افزودن، عاقبت خوشی ندارد. تاریخ اين را نشان داده است. اما من نگران‌ام. تشويش من از فرجام کارِ‌ ستمگران نیست. این بدروزی و بدکاره‌گی کیفرِ سختی خواهد داشت. هراس من از آن است که این تعرض به ادراک و شعور ملت (که مصادره‌ی ارزش‌ها و سرقتِ شهيدان تنها دو قلم ناقابل از شناعتِ کارشان است)، سرانجامی سرخ و سياه خواهد داشت. و همه‌ی امید من آن است که تبرزنان چنان در جانِ این جنگل سرسبز نیفتند و اين اندازه کين‌ورزی با سروهای ایستاده و شکسته‌ی ما نکنند مگر که بگذارند سبزها با آن‌ها نيز سخن از مهر بگويند.

تاریخ را ببینید. بعد از سقوط برلين، سربازان روس در روزهای اول با برلین و اهل آن چه کردند؟ قصه ساده بود: سربازی که از بالای دریای خزر اسلحه به دست ره سپرده بود و بر انبان خشم و نفرتِ خويش افزوده بود، هر گام که بر می‌داشت می‌ديد که فاشيست‌ها چگونه خانه‌‌، پدر، مادر، خواهر و برادرش را دريده‌اند، کشته‌اند و سوزانده‌اند و همه‌ی هستی‌شان را به تحقیر و ستم خاکستر کرده و به باد داده‌اند. این خشمِ انباشته، آن پيامدهای تلخ و تباه را به دنبال داشت. شما هم همين راه را می‌پوييد و ستمگری بس نمی‌کنيد؟

بساط این ستم نمی‌پايد. بی‌شک ظلم سقوط می‌کند و بلاهت و بی‌استعدادی مروجان خشونت‌خواه و تقديس‌گران آدمی‌خوار راه این زوال و سقوط را ثانیه به ثانيه هموارتر می‌کند. اما ستمگران می‌انديشند که عاقبت‌شان چه خواهد بود؟ می‌انديشند که برای دو روز بيشتر تکيه زدن بر مقام دنیوی و خيال قدسيت بافتن و سودای خداوندی و ولايت در سر پروراندن، چه سرنوشت تیره و شومی را برای خود رقم می‌زنند و چه آتشفشان خشم و کينه‌ای را تدارک می‌بينند که کمترین هیمه‌ی اين آتشفشان هستی ستمگران خواهد بود.

این‌ها تهدید نيست. اين‌‌که می‌‌نويسم دردِ‌ مشترک ما و شماست. ما نمی‌خواهیم هیچ روزی چون شمايان شويم و دیدگان خرد و آدمیت‌مان کور شود و دل‌هامان چنان سنگ شود که جان ستاندن برای‌مان آسان شود و شکسته شدن حرمت و کرامت آدمی را با بی‌تفاوتی تماشا کنيم (چنان که شما امروز می‌کنيد). و نمی‌خواهيم شما نیز هرگز در آتش خشم هيچ کس بسوزید. شما که دست‌کم ادعای دين‌داری داريد – هر چند می‌دانيم که سر مويی بو نبرده‌اید از اخلاق و تقوا – لابد قرآن می‌خوانيد که شما را اندرز می‌دهد که در زمین سير کنید و عاقبت بیدادگران را ببینید! پند نمی‌گيرید؟

شما به هوش بيايید از این مستی قدرت و بیدار شويد از خوابِ‌ شهوتِ‌ مقام يا نه، اين خون‌ها که می‌ریزید هدر نمی‌شود. از هر خونی که از ما بريزيد، سروی سر بر خواهد کرد و تذروان اين خاک بر شاخسار آن گلبانگ آزادی سر خواهند داد. شهدای ما آواز آزادی را در گوش ما می‌خوانند و نغمه‌ی رهایی ما را زمزمه می‌کنند. کاش شما هم می‌توانستيد هم‌آواز این نغمه‌ی رهايی شويد و از خويشتن آزاد شويد و فرعونیت و استکبار را ترک کنيد. بس کنيد بیدادتان را. نه برای ما. برای خودتان. باشد که خود از زیستن‌تان،‌ از انسان بودن و ایرانی بودن خود لذت ببرید! برای خودتان هم که شده،‌ بیداد را بس کنيد و خون‌ريزان را حمایت نکنيد!

این قصه‌ی آزادی هم تصویری است برای ما و هم برای شما:
عاقبت ما شکوفايی و سر سبزی آزادی است؛ خواهید گذاشت آيا؟ يا خود را با ما به خون خواهيد کشاند؟ هر چه اراده کنید، ما هم‌چنان راه امید را خواهيم پيمود و هم‌چنان از ظلمت دروغ و خشم و خشونت شما خواهیم گریخت. این را نمی‌فهميد که:
پی آسمان زد همانا تبرزن
که بر سر فرو ريخت سقف و ستون‌اش
می‌فهمید؟
اين آواز بهشتی و صدای آسمانی امروز نزد شما منفور است (که گوشِ هوش به مرغان هرزه‌گو داريد!)، اما بشنويد اين صدا را و تأمل کنید در اين شعر، شايد تکانی بخوريد و انسانيت‌تان بيدار شود. شايد!
دلا دیدی که خورشید از شب سرد‌
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت از این خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

۳

تکثيرِ مير

می‌شنوم و می‌بینم که برادران و ياران ما از هجوم و خروش دهان‌های وقاحت دل‌آزرده‌اند و نگران که مبادا میرشان آسیبی ببیند. بگذارید باور و اعتقادم را بگويم و يقین دارم که میرحسين هم همین می‌انديشد که بر زبان من جاری می‌شود. این مير دلاور را ديگر به هیچ بندی نمی‌توان بست. ميرحسین موسوی دیگر شخص و فرد نيست. ديگر جسم نیست. میرحسين موسوی اکنون از جنس جان و انديشه و اميد است. جان و اندیشه از هزار ره پنهان در بيکرانه‌ی شهر منتشر می‌شود. ميرحسین اکنون چون هواست. میرحسين، ورد ضمير تشنه‌ی عدالت و آزادی ماست. ميرحسين، تبلور ميثاق حسين است؛ حسین کربلا. آن میراث هم‌چنان جوشان و خروشان و زنده است. وجود، انديشه و جانِ ميرحسین نيز اکنون در یکايک ما جاری است. میرحسین تکثير شده است. مهراسید که آن شير را به قفس بیندازند یا حصاری گرد او درآورند. شیرهای عالم جان را از گرگان دژم‌خو هراسی نیست. آن‌چه باقی است و به سرعت در خیابان‌های شهر منتشر می‌شود انديشه‌ی میر است. این خیابان‌ها همیشه در تصرف و اشغال گرگان نمی‌ماند. آدمیانِ آزادمرد شهرشان را، خیال و آرزوی دیارشان را از چنگال خون‌ريز گرگان به آدمیت و بشریت بیرون خواهند کشيد. مير تکثير شده است. امروز میرحسين فقط يک‌نفر نيست؛ ميرحسين یک ملت است.
خاطرتان شاد و استوار باشد که دستِ ما مانند دست ستم‌گران تهی نيست. تکیه‌گاه ما ایمان است. به اطراف‌تان بنگريد و موج انديشه‌ی خروشان میر را ببينید. شما ميری در حبس و حصر می‌بينید يا ميری آزاد و رها که در هر دل و انديشه‌ای خانه دارد؟ میر ما را دیگر بيم از هيچ گزندی نيست. میر می‌‌ماند، استوار و گرانسنگ.
گر سيل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
زانسان که ماهی را بود دریا و توفان جانفزا
۳

موسوی تبلور روح آزادگی ملت – تفصيلی از آن مجمل

پيام ديشب ميرحسين موسوی، مختصر اما پرمغز بود. اين پیام اگر فقط يک مضمون برجسته داشته باشد پیام استقامت و پايداری است. در اين يادداشت کوتاه – که بیانیه نيست و خالی از بار بلاغی ادبی است – عصاره‌ی تمام مواضع موسوی به روشنی وجود دارد و جز اين هم انتظاری از این پيامِ کوتاه در این مجال تنگ و سنگ‌باران فتنه نمی‌رفت. اين یادداشت را باید با تأنی و با عنایت به پيام‌های پيشين ميرِ دلاور خواند و سنجيد. از اين زاویه، با نگاهی که به پيشينه‌ی عملی، سياسی و اخلاقی مير دارم، گمانِ‌ من اين است که آن اجمال، مستعد تفصیلی است که در مقام فراغت می‌توان درباره‌اش بسیار نوشت. برداشت من از این پیام کوتاه اين است که در زیر می‌نويسم به شرحی که بر آن حاشيه می‌گذارم.

۱. ميرحسین راهپيمایی ۲۵ بهمن را «شکوهمند» می‌‌نامد و سر مويی از موضع آزادی‌خواهانه و حق‌طلبانه‌اش عقب ننشسته است و اين همان چيزی است که از يک رهبر هوشمند و متعهد سياسی انتظار می‌رود.

۲. موسوی راهپيمایی ۲۵ بهمن را «دستاورد بزرگ ملت و جنبش سبز» می‌‌خواند. مضمون سخن روشن است: جنبش سبز انحصارگرا نيست. اين پيروزی و نمايش اراده‌ای که دست رد به سينه‌ی فرعونيت و استکبارِ‌ خانه‌پرورد می‌زند، برای همگان است. پیروزی ما، شکست ديگران نيست. تراز جنبش سبز، انحصار خودی و طردِ ديگری نيست. موسوی به ظرافت تمام مرزبندی ميان خود و ديگری را حتی در همين پيام کوتاه می‌شکند. بالاخره «بصيرت» باید جایی به کار بيايد!

۳. او در این پیام تأکيد می‌کند که راهپيمايی ۲۵ بهمن، پاسخ محکمی به همه‌ی بدبينانی بود که ناباورانه گمان داشتند جنبش خفته است يا جانی به تن ندارد. این ناباوران بدبین، اعم از داخلی و خارجی، سبز و غيرسبز، روز ۲۵ بهمن پاسخی روشن و تردیدناپذیر گرفتند.

۴. موسوی از هجوم دو گروه به راهپيمایی ۲۵ بهمن سخن می‌گويد: يکی «اقتدار گرایانی که چشم به پست و مقام و زر و زور در آینده دارند». اين اشاره به باور من بسيار صریح، قاطع و گزنده است. هم پاسخی است دندان‌شکن به امثال محسن رضایی، علی لاریجانی و – به اصطلاح – نمایندگانی که فرياد اعدام «موسوی، کروبی و خاتمی» را سر دادند. دیروز تمام کسانی که نگران آینده‌شان بودند، در يورش به جنبش سبز و موسوی از یکديگر گوی سبقت ربودند و هر يکی سوزناک‌تر از ديگری گریبان چاک کرد در رثای این سيلی محکمی که به صورت فرعونيت و استبداد نواخته شد. این مضمون کوتاه هم پیام بود و هم اتمام حجت به کسانی که با دودلی و آرزوی حفظ يا احراز مقام و منصبی در آينده به حقیقت، عدالت و آزادی پشت می‌کنند.

۵. گروه دوم «بیگانگان و موج سواران بین المللی» بودند که در پی مطامع و منافع خود بودند و کسانی که «جنبش را به صهیونیسم و امریکا و اذناب آنان» منتسب کردند. اين بند از پيام موسوی به اعتقاد من بسیار درخشان و ستودنی است. این پيام اشاره‌ی روشنی به اوباما و کلینتون دارد. عده‌ای چه بسا ساده‌دلانه گمان کنند موسوی دارد به دولت فتنه امتيازی می‌دهد يا کوتاه می‌آيد. اما اگر به مواضع پيشين موسوی نگاه کنیم می‌بینيم که این موضع به هیچ وجه تازگی ندارد. خوب است توجه کنيم که دفاع آمريکا کمترين سودی به حال ملت ما و سبزهای ما ندارد. دست رد به سینه‌ی آمريکا زدن هم هيچ خاصيتی اگر نداشته باشد، روح استقلال و عظمت ملت ما را بيشتر نمايش می‌دهد. ما هیچ وامی به آمریکا نداریم. اين پيام را بايد هر روز بر بام جهان فریاد زد. باک هم نباید داشت که فتنه‌گران مدت‌هاست سخن‌شان به ظاهر شبيه اين موضع است. موضع اقتدارگرايان ستیز با آمريکا و جنجال‌آفرينی و ماجراجویی و رجزخوانی است (و در عين‌حال له‌له زدن برای مذاکره‌ی پشت‌پرده و پنهان با آمريکا). اما موضع مير دلير ما، موضع آزادگان است. آزادگان می‌توانند مستقل بمانند ولی اهل نزاع و ستیزه‌جویی نباشند.

۶. موسوی بر «مطالبات آزادی‌خواهانه و متکثر ملت شریف ایران» تأکيد دارد. او باز هم تکثر ملت را برجسته می‌کند و این چتر شامل و فراگیر را هم‌چنان باز نگه می‌داردو اين هم شاهد محکم ديگری بر درایت و هوشمندی رهبری موسوی.

۷. او بی‌ هيچ مجامله و تعارفی از «تاکید براصل بنیادین کرامت ذاتی انسان و به رسمیت شناختن حق ملت» سخن می‌گويد. واقعاً چه شرحی بايد بر اين مضمون نهاد؟ در اين دو روز به روشنی دیده‌ايم که «کرامت ذاتی انسان» را اين نظام به چه شقاوت و وقاحت لگدمال کرده است. حق ملت، حضور در راهپيمایی به حق‌شان بود. نظام بعد از این همه تبليغات برای مردم مصر و در دفاع از معترضان مصری هم ریاکاری‌اش را به گوياترین وجهی ثابت کرد – که در دل هیچ تمایلی به حرکت‌های ضد-استبدادی ندارد  – و هم نشان داد که حتی به قانونی که «حق ملت» را به رسمیت شناخته است، برای‌اش پشيزی نمی‌ارزد و تنها چیزی که مهم است تقدس بخشيدن به خشونت و دروغ و بهتان است.

۸. موسوی می‌گويد: «ضمن تبریک به مناسبت پایداری خیره کننده مردم، شهادت فرزندان عزیز شما ملت سر فراز را تسلیت می گویم». بالاتر از تعبیر «پايداری خیره‌کننده‌ی مردم» چه می‌توان در وصف حرکت پريروز آورد؟ اين مردم سرفراز، شهيد داده‌اند و موسوی خود داغ‌دار شهداست – و گويی نزد او خواهرزاده‌اش آخرين شهيد است نه اولين.

کلام آخر این‌که ميرحسین، تبلور روح آزادگی ملت ماست. موسوی شخص نیست، تشخص و عينيت اراده‌ی ملت است. او فرد نیست، نماد مردمی است نجيب و مغرور که سر در برابر ستم و دروغ و ریا خم نمی‌کنند. ما همه ميرحسین‌ايم؛ ميرحسين، ماست!

پ. ن. بگذاريم موضع خودم را هم صريح‌تر بیان کنم: ما کمترین سودی از دفاع اوباما نمی‌بریم و هيچ زیانی هم از اعتنا نکردن به آن نمی‌بريم نه به دلیل این‌که توجه و اقبال به اوباما يا آمريکا ممکن است باعث شود آماج هجمه و بهتان‌های دولت فتنه‌ی محموديه و نظام دروغ شويم، بلکه دقیقاً به دليل آزادگی و استقلال‌مان و هم‌چنین به دلیل اهميت استراتژيک ماجرا، ما بايد گرمِ‌ کارِ خود باشيم. دفاع لفظی اوباما کمکی به ما نمی‌‌کند. دفاع عملی او هم هيچ چیزی به ما نمی‌افزايد. نتيجه‌ی آخر قصه را ما رقم خواهیم زد، نه آمریکا. از اين نمد هم پوستینی برای آمریکا دوخته نخواهد شد مگر این‌که آمريکا در عمل – و نه فقط در شعار و حرف – بخواهد متعهد و ملزم به احترام گذاشتن به تعيین سرنوشت ملت‌ها به دست خودشان باشد. آمريکا در قصه‌ی مصر کارنامه‌ی چندان درخشانی ندارد. هر چند اوباما یک روز در میان، کوشش می‌کرد با ديپلماسی و بیانِ شيوا و پاکیزه، دسته‌گل‌هایی را که خانم کلینتون به آب می‌داد رفو کند، اما آمریکا هنوز خيلی چیزها را بايد جبران کند. فراموش نکنیم که قبل از انتخابات رياست جمهوری آمريکا، همين خانم کلینتون که آن زمان نامزد انتخابات بود و از مبارزه کنار نکشیده بود، برای ما خط و نشان می‌کشيد که ايران را با خاک يکسان خواهیم کرد (اين‌جا را بخوانيد). حافظه‌ی ما هنوز خوب کار می‌کند. مطمئن باشيد موسوی هوشمندتر از اين حرف‌هاست که بخواهد رایگان به بازی‌های سياسی داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی امتیاز بدهد.
۴

از شهيدسازی تا شهيد-دزدی

هنوز غبار توفانی که سبزها دیروز به پا کردند فروننشسته است که رسانه‌های فتنه‌ی محمودیه واکنش‌شان را شروع کرده‌اند. خبر کوتاه است: صانع ژاله، دانشجوی دانشگاه هنر، کرد زبان و اهل پاوه، دیروز شهید شده است و فارس‌نیوز می‌نویسد: «عوامل فتنه‌گر و گروهك مزدور و تروريستي منافقين روز گذشته (دوشنبه) با برپايي تجمعات غيرقانوني و راه‌اندازي اغتشاشات خياباني در برخي معابر تهران به ‌سوي رهگذران آتش گشودند كه در جريان اين تيراندازي يكي از دانشجويان دانشگاه هنر تهران به شهادت رسيد».

خوب است به چندنکته‌ی مهم توجه داشته باشیم:
۱. به نظر عجیب می‌رسد که هنوز هیچ تحقیقی صورت نگرفته است و متهم و مجرمی یافت نشده ولی فارس‌نيوز پيشاپیش هم برای شهيد شناسنامه درست کرده است («بسيجی»، «حافظ قرآن» و الخ) و هم قاتل/قاتلان‌اش را به انگشت نشان می‌دهد و از هم‌اکنون به سمت برپايی تشيیع‌جنازه برای شهيد رفته است. پرونده‌‌ای که مراحل قانونی و حقوقی‌اش طی نشده چرا باید تبدیل به ابزاری سياسی شود؟
۲. خبرسازی فارس ماجرا را جوری نمايش می‌دهد که انگار سبزها با «منافقین و سلطنت‌طلب‌ها» همدست‌اند و هیچ «بسيجی» سبزی هم یافت نمی‌شود که ميانه‌ای با «قرآن» داشته باشد. سناریو کاملاً روشن است و بوی تکفیر و تفسيق از هزار فرسنگی آن به مشام می‌رسد (سناريوی شکايت ولی دم مقتول از «سران فتنه» سناريویی تکراری نيست؟ شعار «اعدام بايد گردد» نمایندگان اکثريت مجلس به این ماجرا ارتباطی ندارد؟)
۳. روز ۲۳ بهمن، روزنامه‌ی جوان می‌نویسد: « به تازگی وپس از اعلام فراخوان موسوی و کروبی در مورد ۲۵بهمن جلسه ی هماهنگی بین گروهکهای ضد انقلاب،ازجمله حزب منحله دمکرات، کومله، پژاک و نفاق برگزارشده است. دراین جلسه گروهک های ضد انقلاب از سران منافقین  خواسته اند تا یک نوع مواد منفجره که به اندازه بسیار کوچک باشد، تهیه و دراختیار عناصر ضد انقلاب قراردهند؛ تا برای اهداف خرابکارانه در روز ۲۵بهمن مورد استفاده قرار دهند.  بنابراین گزارش شنیده شده که با توجه به روابط خوب میرحسین موسوی با سران گروهک کومله و ارتباطی که وی ا زمدتها پیش با آنها گرفته بود این گروهک تروریستی در آستانه ۲۶بهمن سالروز تاسیس  خود هسته های مخفی خود جهت انجام فعالیت های تبلیغی و خرابکاری وارد کشور کرده تا در روز ۲۵بهمن که قرار است موسوی و حامیانش به خیابان بیایند نقشه شوم خود را در مورد حرکت احتمالا انتخاری عملی کنند. لازم به ذکر است  سران این گروهک در اظهاراتی مدعی شدند قصد دارند برخی از مزدوران خود را به منظور انجام اقدامات ایذایی و خرابکارانه وارد کشور نمایند». کجای اين سناریو مشکوک نيست؟ اين پيش‌بینی‌های خود-تحقق‌باش چرا همیشه در نظام جمهوری اسلامی تکرار می‌شود و هميشه عناصری خودسر آخر کار مسؤول جنايات قلمداد می‌شوند؟
۴. مجموع دلالت‌های قصه حکايت از مداخله‌ی دستگاه‌های امنيتی برای منحرف کردن اذهان مردم از برخورد خشونت‌آمیز و غیرقانونی حکومت با راهپيمايی مشروع و به حق سبزها بر اساس قانون اساسی دارد.
۵. اين همه شتاب در نسبت دادن قتل به يک گروه خاص مشکوک است و اگر ادعای روزنامه‌ی جوان درست می‌بود چرا اين‌ها پيش‌دستی نکردند که گروه‌های خشونت‌طلب تروريست را دستگير کنند؟

۶. فراموش نکنيم که هنوز پرونده‌ی قتل شهيد سيد علی حبیبی موسوی (خواهر زاده‌ی ميرحسين) باز است و همین طایفه قتل او را می‌خواستند به پای ميرحسين بنويسند. دست و دامان این تبلیغ‌گران فتنه البته که سخت آلوده است ولی هم‌چنان باید درنگ کرد تا ابعاد دقیق ماجرا روشن شود.

نتیجه‌ی روشن ماجرا این است که صانع ژاله که ديروز شهید شده است، قاتلی دارد اما رسانه‌های دولت کودتا چنان گرد و خاکی به پا کرده‌اند که هیچ معلوم نيست قاتل کدام‌طرفی است دقیقاً‌ و مقتول کی‌ست؟ این احتمال جدی وجود دارد که شهيد دیروز از سبزها بوده باشد و مطابق معمول دستگاه کودتا وارد فاز مصادره‌ی شهید شده باشد. هر چه هست، جنبش سبز، موضعی از پيش‌تعيین‌شده و روشن در قبال خشونت دارد. سبزها بايد نسبت به اين دام‌ها هوشيار و حساس باشند. اما هم‌چنان جای این پرسش باقی است که چرا اين همه شتاب در متهم کردن معترضانی که دیروز راهپيمایی کردند؟
هنوز از خاطر نبرده‌ایم که پس از شهادت ندا آقا سلطان، دولت فتنه، سناريو پشت سناریو ساخت و يکی پس از دیگری نقش برآب شد و هنوز هم که هنوز است از این‌که انگشت اتهام به سوی آن‌ها دراز است خشمگين‌اند. شهیدسازی و شهید-دزدی و مصادره کردن قربانيانی که به تیغ خودشان کشته می‌شوند، خصلت ثابت اين رسانه‌هاست. جای این پرسش بزرگ باقی است که چرا این همه شتاب؟ چرا آن زمينه‌سازی سایت جوان؟ چرا نقشه‌ای که سايت جوان داده است تبدیل به سناریوی شهيد صانع ژاله شده است؟
این واکنش‌های عصبی، شتاب‌زده و وقیحانه، يک نکته را بيشتر برجسته می‌کند: حضور پررنگ و شاداب سبزها، فضای ذهنی دوستان اقتدارگرا را سخت به هم ريخته است. این طایفه مدت‌هاست که اخلاق و تقوا را رها کرده‌اند اما بازی تازه‌شان فقط نشانه‌ی بی‌تقوایی نیست بلکه نشانه‌ی دستپاچگی و آشفتگی آن‌ها در برابر زندگی، امید و ايمان مردمی است که ديروز ثابت کردند هنوز پيش وجدان، ايمان و خردشان سرفرازند. آيا دستگاه کودتا شهدای ما را پس خواهد داد؟

پ. ن. يادداشت هم‌دانشگاهی صانع ژاله را بخوانيد (او دانشجو بود): «یک چیز فراموش نشود.صانع ژاله برخلاف دروغ هایی که در آگهی ترحیمش نوشته اند نه حافظ قرآن بود و نه بسیجی.حداقل تا جایی که ما هم دانشگاهیانش می شناختیم.دانشجوی نمایش بود،یک هنرمند جوان.به دست منافقین هم کشته نشد.خدایا ما می دانیم تو هستی.این بی وجدان های کریه المنظر نمی دانند.التماس داریم.خودت را نه به ما،که به این ها نشان بده.این جانوران را بنشان سر جایشان…». واقعاً بدون شرح است!

۲

عاقبتِ نامحمودِ «جنگ با سايه»ها – يک درس از ۲۵ بهمن

مغز درسی که امروز در ۲۵ بهمن برای ما تکرار شد چیزی نیست جز همین سخنِ حکيمانه‌ی ميرِ دلیرِ سبزانديشان: «در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است».

خوب است کسانی که در اين دو سال گذشته جامعه‌ی ایرانی و فضای مجازی را مطالعه و مشاهده ‌کرده‌اند در مفروضات‌شان تجدید نظر کنند. ملت ما به تدبیر و اشاره‌ی فضای مجازی مديریت نمی‌شود. فضای مجازی تنها انعکاسی است از فضای واقعی جامعه که در شبکه‌های اجتماعی اينترنتی ریزش کرده است. این فضای مجازی چیزی نیست جز آينه‌ای کوچک که پيش روی فضای واقعی بزرگ ایرانی نهاده باشند. نقش فیس‌بوک، گودر، توييتر و وبلاگ‌ها، چیزی نيست جز انعکاس همین فضای واقعی.

اهتزاز غرور ملت در آن‌چه که امروز رخ داد با فضای مجازی خاصه با این همه محدوديت و داغ و درفشی که بر سرِ آن هست، ناشدنی است مگر اين‌که اين فضا انعکاسی و بازتابی باشد از همان چيزی که در فضای واقعی رخ می‌دهد.

يکی و تنها یکی از درس‌های امروز این بود که شبکه‌های اجتماعی واقعی ایرانيان و سبزها بسیار استخوان‌دارتر و قوی‌تر است از شبکه‌های اجتماعی مجازی. کافی است کمترین روزنه‌ای باز شود تا درخشش و نوشخند اين آفتاب گرمی‌بخش ظلمت را بسوزاند.

این واقعیت، یکی دیگر از ناکامی‌های فتنه‌ی محموديه و بساط کودتا را به بلیغ‌ترين زبانی تصویر کرد. این همه قصه‌ی ارتش سایبری و داستان راهزنی‌های اینترنتی و تجسس در احوال ملت و پرونده‌سازی‌های سخیف و شنيعِ حاميان فتنه‌ی محمودیه و «افسران جنگ نرم» چیزی نيست جز تف سربالايی که به روی ناميمون سياه‌کاران بهتان‌ساز فرو می‌آيد. جنگ واقعی اين دروغ‌زنان در دل‌های مردم و وجدان‌های آدميان بيدار است. دل آدمی و وجدان او را نمی‌توان با هک کردن و نیزه‌اندازی افسران جنگ نرم فتح کرد. ابزار این میدان، چيزی نيست جز صداقت ، تقوا، دادگری، بسط آزادی و بازگشتن از راهِ بی‌فروغ دروغ، دین‌فروشی، ریا و تحقیر مردم و بزرگی‌ فروختن به ملت.

به خيالِ خامِ افسر پروراندن برای جنگ نرم باشید و هم‌چنان تغافل کنيد. دل‌های ملت سبز ما در حصن حصينی است که به این افسون‌ها مغلوب دروغ نمی‌شود. کی خواهيد فهميد که بارِ کج‌تان به منزل نمی‌رسد؟
۲

از روز حمايت تا روز حميت

آن‌چه امروز در ایران رخ داد تنها يکی از هزاران بود. این قطره‌های پراکنده به مجرد این‌که به هم پيوند بخورند اقيانوسی می‌شوند که هيچ سد سکندری در برابرش نمی‌تواند بايستد. اما امروز گوياترین تصوير بود از اين‌که راهپيمايی و تظاهراتی که در سايه‌ی حمايت حکومت و در امن و آسايش رخ می‌دهد يعنی چه و تظاهراتی که از سر حميت ملتی سربلند و نجيب که غروری زخم‌خورده دارد و جانی مجروح يعنی چه. امروز سند آشکار تفاوت بزرگ روز حمايت با روز حميت بود!

روز ۲۲ بهمن را از این پس باید روز حمايت از قدرت و حمایت قدرت از سرسپردگان‌اش خواند و روز ۲۵ بهمن را روز حميت نامید. می‌دانم که اين شيرینی در کام ملت، به مذاق سرکردگان فتنه‌ی محموديه سخت ناگوار خواهد آمد. اما يک اتفاق بزرگ امروز رخ داد و نکته‌ای که مردم به شهود و غريزه می‌دانستند به عيان پيش ديدگان‌شان آمد: ملت ما اعتماد به نفس دارد و هر چقدر که آماج تيغ و تير شود، باز هم قد راست می‌کند.
ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور…
و ما هم‌چنان نغمه‌خوان و استوار بر همان عهد آزادی باقی مانديم. دلاور مردا که ميرِ ماست و شگفتی‌آفرين ملتی که در خاک ايران مسکن دارد! این ملت عظيم‌تر از این است که فرومايگان بتوانند بر آن‌ها بزرگی بفروشند و بيدادِ بی‌کيفر کنند! دست مريزاد به اين دليران!
۰

تفنگ‌ات را زمين بگذار!

برادر ارزشی! هنوز وجدان خواب‌آلوده‌ات بيدار نشده است که برادر و خواهرت را هم‌اکنون در خیابان‌های تهران می‌زنی و به آيین گرگان و درندگان می‌درانی؟

۱

الا ای صبحِ آزادی…

کليد گشايش همه‌ی رنج‌های ما در فتوح امید است و استقامتِ قامتِ ايمان. فردایی که اکنون در ايران دمیده است، فردايی است که «نه آغاز و نه انجامِ جهان است». غم و شادی‌های بسياری پيش روی ما هست و خواهد بود. اما فردا، روزی است که خويشتن را می‌توانیم تماشا کنيم. تمام هجوم همه‌جانبه‌ی دستگاه کودتا و بساط فتنه‌ی محمودیه همين بود که از ما اميد را بستاند و همين که شادی را از ما برباید. تنها در نومیدی و اندوه است که آن‌ها پیروز و ظفرمند خواهد بود. اميد و شادی ما، آیه‌ی هزیمتِ آن‌هاست. به گفته‌ی آن ميرِ دلاور: «مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود». این بزرگی فروختن، اين تکبر کردن، اين لاف خدايی زدن‌ها که سخت با آن آشنا هستيم، همان است که غرور این ملت را زخمی کرده است اما رويش سبز جان‌های‌شان را نستانده است.
فردا، روز محک است. روز آزمون است. فردا يک فرق بزرگ با ۲۲ بهمن دارد. روز ۲۲ بهمن روزی بود که در سايه‌ی تبليغات حکومتی و در پرتو نمايش‌های مهندسی‌شده می‌توان به آسودگی و آرامش قدم زد. در راهپيمایی‌های حکومتی که نظام‌های حاکم و دولتيانِ بر مسندِ قدرت به حمايت از آن بر می‌خیزند و حفاظت خود را از آن دریغ نمی‌‌کنند، بیمی نیست و هراسی هم نیست. رفتن به چنین جمعی کارِ آسودگان است. ۲۵ بهمن اما روزی است که – با آن همه تهدید و خط و نشان کشيدن‌های قدرت – تنها دلاوران خطرش را به جان می‌خرند. یکی نمايش سرسپردگی به نظامی مستقر است که این روزها آلوده شده است به ننگ جنایت و بی‌فرهنگی دروغ و ريا. دیگری تجلی امید و ایمان و صبر ملتی است که تسليم تیغِ تبرزن نمی‌شود و هم‌چون جنگلی سبز می‌روید و رسم شکفتن را از فرو نمی‌گذارد.
امروز را به بازخوانی بندهایی از بيانیه‌های موسوی مشغول بودم و تجربه‌ی عجيبی است مرور تحولی که در ذهن و زبان این مرد رخ داده است. اين بخش‌های‌اش را بخوانيد:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله.»

«اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.»

«ما با هم آمدیم تا با تجسس در احوال شخصی مردم مخالفت کنیم و از نفرت‌پراکنی و پرونده‌سازی بیزاری بجوییم.»
این‌ها همان چیزهايی است که مغز و اساس حرکت فرداست. فردا چیزی نيست جز جلوه‌ی امید، ايمان، صبر و استقامت ما. فردا نه قرار است پايان این نظام باشد و نه قرار است کسی بميرد. فردا روز زندگی است. اما فردای ما که ۲۵ بهمن باشد چه تفاوت‌های بزرگ و شگفتی دارد با فردای ۲۲ بهمنی که گذشت. یکی مردِ میدان می‌طلبد و «دريا دل و دلير و سرآمد» و ديگری جای هر آسوده‌ی بی‌غم و بی‌دردی هم می‌تواند باشد. «نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شيوه‌ی رندان بلاکش باشد».
این‌ها را که می‌نويسم حکايت دل است. برای خودم زمزمه می‌کنم. باکی است که آن‌ها که تازيانه‌ی ترس خورده‌اند یا تير ستم در جان‌شان نشسته است و چراغ اميدشان کم‌فروغ شده است و صبرشان سر آمده است، گله یا ابراز خستگی کنند و گروهی طعنه بزنند در همراهان این مسیر سبز. اما «روزی که بجنبد نفس بادِ بهاری / بينی که گل و سبزه کران تا به کران است». آن روز، همه‌ی ياران نومید و زخم‌‌ديده و ترس‌خورده‌ی ما نيز می‌توانند سر برآورند و به بانگ بلند بگويند آن حکايت‌ها «که از نهفتن آن ديگِ سينه می‌زد جوش». هر چه با خود فکر می‌کنم، می‌بینم که برای فردای ما، برای فردای ۲۵ بهمن و برای فرداهای اميد، اين شعر درخشان و روشنی‌افزا و گرمابخش سايه، چه مايه ناز و نوازش در خود دارد. باور فردای روشن برای بسياری آسان نيست ولی این مضمون را همواره باید زمزمه کرد که: الا ای صبح آزادی به ياد آور در آن شادی / کزین شب‌های ناباور منت آواز می‌دادم!
این شعر سایه را با «فتح بهشت» ونجليز زمزمه کنید!

می‌‌خوانم و می‌ستايمت پرشور
ای پرده‌ی دلفريب رؤيارنگ
می‌بوسمت ای سپيده‌ی گلگون
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ
ديری است که من پی تو می‌پويم.
هر سو که نگاه می‌کنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاهِ من
هر گام که پيش می‌روم برپاست
سرنيزه‌ی خون‌فشان به راهِ من
وين راهِ یگانه راهِ بی‌برگشت.
ره می‌سپریم همره اميد
آگاه ز رنج و آشنا با درد
يک مرد اگر به خاک می‌افتد
برمی‌خیزد به جای او صد مرد
اين است که کاروان نمی‌ماند.
آری ز درونِ اين شبِ تاريک
ای فردا من سوی تو می‌‌پويم
رنج است و درنگ نيست می‌تازم
مرگ است و شکست نيست می‌دانم
آبستنِ فتحِ ماست اين پيکار.
می‌دانمت ای سپيده‌ی نزديک
ای چشمه‌ی تابناکِ جان‌افروز
کز اين شبِ شوم‌بختِ بدفرجام
بر می‌آيی شکفته و پيروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان.
می‌آيی و بر لبِ تو صد لبخند
می‌آيی و در دل تو صد امّيد
می‌آيی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به دامن تو صد خورشيد
وز بهر تو بازگشته صد آغوش.
در سينه‌ی گرمِ تست ای فردا
درمانِ اميدهای غم‌فرسود
در دامن پاکِ تست ای فردا
پايان شکنجه‌های خون‌آلود
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ!
(سايه؛ ۱۴ شهریور ۱۳۳۰)
پ. ن. اين یادداشت مهدی هم بسیار خواندنی و به جاست: روز عصیان
اين بندش را نقل می‌کنم که برويم کل متن را حتماً بخوانيد:

«راهپیمایی برای تایید چنین نظامی که ریاکاری کمترین صفت آن است و بر گرده ظاهرسازی سوار است اصلا خرجی ندارد که هیچ کلی هم تشویق دارد. اتوبوس مجانی و ساندویج صلواتی و شربت نذری و هدایای رنگ و وارنگ سازمانهای دولتی. مثل یک پیک نیک است با بزرگترهای خانواده و خاندان. حالا اگر اهل اجر اخروی باشید آن هم به حساب تان منظور می شود. اهل اجر دنیوی باشید هم بالاخره دیده شدن در آن راهپیمایی اسباب آبروی مدیر و رئیس اداره شما ست و یک جایی حساب خواهد شد. فراموش نمی شود»

«قرار است ۲۵ بهمن یک ۲۲بهمن دیگر باشد؟ هرگز! این راه و مسیر سوته دلان و شکستگان و خون به دلها و اشک به چشمها و باتو خورده ها ست. کسانی که در وطن خود اسیرند. در خانه خود گروگان اند. آنها که زندانی دارند مثل آنها که فامیل شان و برادرشان در سپاه است یا دست اش به نفت و گاز و ارز و بانک می رسد راهپیمایی نمی کنند. آنها که شهیدی در راه آزادی و برابری داده اند تا در وطن خود آزاد زندگی کنند و با دیگر هموطنان شان برابر باشند مثل کسانی که برای تبعیت از فتوا و حکم مرجع تقلیدشان شهید شده اند راهپیمایی نمی کنند. آنها که از تحقیر روزمره و همه جانبه خود و ارزشها و عقایدشان بیزار شده اند مثل کسانی که هر روزه دیگران را تمسخر کرده اند و آنها را براحتی بیدین و جاسوس و مزدور و بی غیرت نامیده اند راهپیمایی نمی کنند

۱

کدام متن؟ کدام حاشيه؟

اين روزها – و روزهای پیش‌تر – زياد خوانده‌ام و شنيده‌ام که «خارج‌نشين‌ها» نمی‌توانند – يا «حق ندارند» – برای کسانی که داخل ایران هستند «تعيين تکليف» کنند يا مضامينی از همين دست با شدت و ضعف‌های مختلفِ صورت‌بندی عبارت. بخش زیادی از این اظهارنظرها – که گاهی از حد اظهار نظر فراتر می‌رود و پهلو به پهلوی تهتک می‌سايد – احساسی و عاطفی‌اند و بخشی ظاهراً مبتنی بر استدلال هستند. کوشش می‌کنم به اختصار و اجمال موضع‌ام را توضيح بدهم. شايد فرصتی پيش بیاید که به تفصیل بيشتری درباره‌اش بنویسم.

۱. گمان می‌کنم تعبیر «خارج‌نشين‌ها» بيش از آن‌که حامل و واجد توصیفی واقعی باشد، به دشنام شبیه‌تر است؛ به اين معنا که ظاهرِ لفظ توصيف است اما تعریض و شلتاقی در مضمون‌اش مندرج است: هر کس که تابعيت ایرانی داشته باشد و شهروند ايران باشد، به محض این‌که خارج از مرزهای جغرافيایی ایران واقع شود، آيا حق فکر کردن به ايران، غم خوردن برای سرزمين‌‌‌اش و انسان‌های سرزمين‌اش، نگرانی برای آينده‌ی خود و خانواده‌اش و صدها چیز ديگر را ندارد؟ يا این‌که حق ندارد به صدای بلند بگويد اگر من در اين وضعیت بودم چه می‌کردم؟ یا اگر قرار بود به دوستان‌ام توصيه‌ای بکنم چه می‌گفتم؟ گمان می‌کنم این حق مشروع و مسلم هر ایرانی – چه در داخل و چه در خارج ایران – است که به صراحت و بی‌هیچ پروایی نظرش را بگويد و حتی آرزوی خود را بيان کند. بيان نظر یا آرزو تفاوت دارد با اين‌که دیگری را مخیر کنی به اين‌که من یقين دارم فلان کار درست است و هيچ کس حق عدول از آن را ندارند. این مغالطه زیاد رخ می‌دهد که بيان نظر و عقیده‌ را چنان برنمی‌تابند که گويی کسی تپانچه بيخ شقیقه‌شان گذاشته که چنين یا چنان کنند.

۲. کسی که خارج از ایران زندگی می‌کند، بدون شک در حال و هوای واقعی داخل ايران زندگی نمی‌کند. اين نکته بديهی است و گفتن و به رخ کشيدن ندارد. اما در این‌که «آن کسی که خارج از ايران زندگی می‌کند، هرگز نمی‌تواند درک واقع‌بینانه و منصفانه‌ای از کليت اوضاع داشته باشد» به گمانِ من تردید جدی است به دلايل زياد. درست است که کسی که داخل ایران باشد و از نزديک با مردم در تماس باشد، شايد بهتر بتواند واقعيت‌های روی زمین را لمس کند، اما هم‌چنان نگاهی فراگير ندارد. از یاد نبریم که در ایران اولاً رسانه‌های عمومی در انحصار تبليغات دولتی و حکومتی نظام‌اند و تقریباً هميشه همان تصویر مطلوب نظام را به داخل و خارج ارایه می‌دهند و اين تصویر، تصویری واقعی نيست و دست‌کم دو سال گذشته بيش از هر وقت دیگری پرده از اين تبلیغات دروغین برداشته است. دیگر این‌که هيچ ايرانی چه در داخل و چه در خارج، دسترسی کامل و جامعی به آمار و اطلاعاتی از سراسر کشور ندارد. در بهترین حالت، هر روايتی، مشاهده‌ی شخصی هر فرد در جامعه‌ی آماری محدودی است که با آن مواجه است و ممکن است به سادگی با تغيير فضا، داوری‌اش هم عوض شود. این آمار و اطلاعات دقیق‌تر، اتفاقاً در اختيار حکومت‌ها هست. در ایران اين قيد بزرگ را داریم که ديگر امروز سر سوزنی ترديد نداریم که حکومت هميشه واقعيت‌ها را هم به نفع خود مصادره و حتی تحریف می‌کند و در اين کار سابقه‌ای طولانی دارد. پس عقل حکم می‌کند که در این موارد هم  که همه‌ی مردم چنين يا چنان نيستند يا فلانی (فرقی نمی‌کند موسوی باشد يا احمدی‌نژاد) آن‌قدرها که شما فکر می‌کنيد کم‌طرفدار و بی‌اقبال نیست، احتياط پيشه کنيم و معيارهای قابل‌اتکاتری را برگيریم.

۳. تا به حال نديده‌ام که هيچ دعوت به حضور جدی و فعال سياسی و اجتماعی را که باعث انگیزش عمومی شده باشد، کسی از بیرون مرزهای ايران هدایت کرده باشد. به نظر من اين اتفاقی کاملاً طبیعی است که رهبران هر جنبشی از داخل کشور بهتر بتوانند جنبش را هدايت کنند. در نتيجه، این تصور که حرکت‌های مهم سياسی و اجتماعی تأثيرگذار را می‌توان يا باید از خارج کشور هدايت کرد، باطل می‌دانم. حتماً ایرانیانی که خارج از کشور هستند می‌توانند بر جريان‌های داخل «تأثیر» بگذارند اما قطعاً «هدايت» کار آن‌ها نيست. سلسله‌جنبان همه‌ی این قضايا کسانی هستند و بايد باشند که داخل ایران‌اند نه به دلیل اين‌که مشروعيت بيشتری برای اظهار نظر دارند بلکه به دلیل حضور فيزیکی در بطن ماجراها و البته درگيری مستقيم‌تر با قضايا.

۴. ظن قوی دارم به این‌که دامن زدن به این گفتمان متن و حاشيه یا خارج‌نشين و داخل‌نشين يکی از ابزارهای تبليغاتی و عمليات روانی دستگاه‌های امنيتی و اطلاعاتی است که بی‌شک راه‌گشای سياست‌های آن‌هاست. بايد اين نکته را به صدای بلند و با قاطعيت گفت که هر ايرانی در هر جای جهان که باشد حق دارد نگران کشورش باشد. البته وزن اظهار نظر و ارزش سخن هر ایرانی هنگام بيان خودش را آشکار می‌کند: تا نسوزد بر نياید بوی عود / پخته داند کاين سخن با خام نيست. این‌که «هر ایرانی حق دارد» نتيجه نمی‌دهد که هر چه هر ایرانی بگوید بهره‌ای مطلق از واقعيت و حقيقت دارد. اما هم‌‌چنان این حق از هيچ ايرانی سلب‌شدنی نيست. مراقب باشيم که به دام بازی‌های اطلاعاتی و امنیتی نیفتيم. ايران، خانه‌ی همگی ماست. هيچ کس حق ندارد به اختیار يا تصمیم خودش – از سر احساس و حتی استدلال – این حق جدایی‌ناپذیر هيچ ايرانی را از او سلب کند. ترک علقه‌ی ایرانی بودن به انتخاب و تصميم هر شخص مربوط است و هيچ کسی نمی‌تواند اين حق را از هیچ آدمی بستاند.
۵. هم‌چنان به دلايلی که پيش‌تر گفتم و دلایل بالا، حق خود می‌دانم که از تصمیم موسوی و کروبی برای راهپيمایی ۲۵ بهمن بی هيچ ترديد و مجامله‌ای دفاع کنم. من به هوش سياسی، صداقت، درستکاری و اعتقاد خستگی‌ناپذير موسوی ايمان دارم و در اين دعوت موسوی همواره اين آيه‌ی مبارکه‌ی قرآن پيش روی من است: «إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ نَحْنُ أَوْلِيَاؤُكُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَفِي الْآخِرَةِ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَشْتَهِي أَنفُسُكُمْ وَلَكُمْ فِيهَا مَا تَدَّعُونَ نُزُلًا مِّنْ غَفُورٍ رَّحِيمٍ وَمَنْ أَحْسَنُ قَوْلًا مِّمَّن دَعَا إِلَى اللَّهِ وَعَمِلَ صَالِحًا وَقَالَ إِنَّنِي مِنَ الْمُسْلِمِينَ وَلَا تَسْتَوِي الْحَسَنَةُ وَلَا السَّيِّئَةُ ادْفَعْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ فَإِذَا الَّذِي بَيْنَكَ وَبَيْنَهُ عَدَاوَةٌ كَأَنَّهُ وَلِيٌّ حَمِيمٌ وَمَا يُلَقَّاهَا إِلَّا الَّذِينَ صَبَرُوا وَمَا يلَقاهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِيمٍ وَإِمَّا يَنزَغَنَّكَ مِنَ الشَّيْطَانِ نَزْغٌ فَاسْتَعِذْ باللَّهِ انّهُ هُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» (سوره‌ی ۴۱ (فصلت)، آیات ۳۰-۳۶).

پ. ن. برای این‌که حق سخن ادا شده باشد، فکر می‌کنم دست‌کم بايد به اين نگاه منتقد «خارج‌نشين‌ها» جاهایی حق داد. عده‌ای ايرانی هستند که عمدتاً خارج از ایران زندگی می‌کنند – و قبل يا بعد از انتخابات از کشور خارج شده‌اند – اما جز شعار دادن و بیرون گود ايستادن و تحليل‌های سطحی صادر کردن هنری ندارند و اگر خودشان در موقعيت عمل قرار بگيرند، هيچ نشانی از حساسيت يا درايت سياسی و اجتماعی در گفتار و کردارشان نيست. يک‌بار جايی نوشته‌ام که افرادی هستند که حتی در اين انتخابات رأی هم نداده‌اند و باور و اعتقادی به تغيیر مسالمت‌آميز، قانون جاری، صندوق رأی و مسايلی از اين دست از همان ابتدا هم نداشته‌اند اما اکنون ناگهان «کاسه‌ی داغ‌تر از آش» می‌شوند و پيدا نيست که اگر خودشان در مقام عمل واقع شوند و به اختيار يا اجبار در شرایط داخل ايران قرار بگيرند، به کدام سو خواهند لغزيد. اين طايفه از «خارج‌نشينان» همان‌ها هستند که نه هزينه‌ای داده‌اند، نه هزينه‌ای می‌دهند و نه حاضرند جايی که احتمال خطر کردن هست حتی نفسی برآورند اما هميشه مدعی‌اند و انتظار هم دارند جايگاه‌شان برابر با همان‌ها باشد که هستی‌شان در گرو به ميدان رفتن بوده است و مدام در داخل و خارج ناگزیر به هزینه دادن هستند.

پ. ن. ۲. اين نوشته‌ی ابراهيم نبوی را نديده بودم. به گمان من سطر سطرش خواندنی است ولی اختصاصاً اين قسمت‌اش را بخوانيد که به بحث ما مرتبط است: «افسانه پنجم، رهبران خارج، رهبران داخل: یکی از استانداردهای دوگانه در جنبش ها این بود که چرا گروهی بیرون از ایران چه به عنوان نماینده واقعی و چه حامی جنبش از آن حمایت می کنند؟ این انتقاد هم از سوی اپوزیسیون لوچ و چه از سوی حکومت و چه از سوی برخی منتقدان خارجی جنبش انجام می شد. در حالی که راشد الغنوشی رهبر گروهی از مخالفان تونس بعد از ۲۲سال به تونس بازگشت، نووال السعداوی مخالف مبارک و فمینیست شناخته شده مصری بعد از سالها اقامت در آمریکا به مصر بازگشت، بسیاری از مخالفان مبارک نیز پس از دگرگونی در اوضاع به مصر بازگشتند. این امر نه تنها مسبوق به سابقه است، بلکه قاعده ای بزرگتر از استثناست. آیت الله خمینی و ابوالحسن بنی صدر و ابراهیم یزدی و صادق قطب زاده، بعد از سالها به ایران بازگشتند، از تمام رهبران انقلاب شوروی تنها " کبا" یا استالین در روسیه بود و بقیه در اروپا بودند و اتفاقا همان یکی هم همه مشکل را ایجاد کرد. امیرعباس هویدا پس از سالها سکونت در فرنگ به تهران رفت و نخست وزیر شد. و بررسی دقیق تر نشان می دهد که در تمام تغییرات حکومت در ایران دو گروه رهبری حکومت جدید را پذیرفتند، یا روستائیانی که با ایل و تبارشان حکومت را در دست گرفتند، یا رهبرانی که سالها در فرنگ بودند.»

پی‌نوشت ۳ اسفند: کاوه لاجوردی ياداشتی نوشته است با عنوان «ترغیبِ از-راهِ-دورِ دیگران به حضورِ سبز» (گویا قبلاً تيترش بود «حضور رنگين»!)؛ ضمن این‌که یک نکته‌ی کلی در سخن او درباره‌ی عده‌ای مصداق دارد، جهت‌گيری کلی نوشته به گمان من حتی تحقیرآميز و از سر تبختر و تکبر است (اگر نگوييم همسويی با بيداد و ستم نظام است). عجالتاً فکر می‌کنم اين يادداشت مهدی جامی در گودر بالای نوشته سخت مناسب است: «به معنای واقعی کلمه این متن مبتذل است. نه اینکه چیز درستی در آن نیست. اما برای گفتن اش شیوه ای را انتخاب کرده است که بسیار مبتذل است. محور ابتذال اش هم در این دعوت است که اگر نظام بد است چرا نمی آیید خودتان باهاش مبارزه کنید. این خارج ستیزی بی ارتباط با گفتار سیاسی نظام هم نیست. فکر می کنند لابد خارج نباشد همه چیز خوب است و آسوده است. در عین حال این نکته را هم نادیده می گیرد که خارج رفته ها در واقع رانده شده همین نظام مقدس اند و «حق» دارند از متزلزل شدن نظام ظلم خوشحال باشند و به رخ کشیدن اینکه شما نمی توانید به وطن بیایید پس حرف هم نزنید ظلم مضاعف و ایستادن در کنار ستمگر است و با زبان او با هموطن رانده شده حرف زدن. می خواهید نقد کنید راه بهتری انتخاب کنید. این بدترین راه است اگر از اصحاب خرد هستید.»

۷

در دفاع از راهپيمايی ۲۵ بهمن

ابتدا بگذاريد موضع و منظر خودم را بيان کنم هر چند ميليون‌ها نفر هم شايد با من هم‌نظر باشند. من خودم را سبز می‌دانم به اين معنا که در آخرين انتخابات جمهوری اسلامی رأی دادم و عميقاً به اين معتقد بودم و هستم که صاحبان قدرت بايد از طريق صندوق رأی، بدون خون‌ريزی و انقلاب، از مسند پايین بيايند و هم‌زمان به رأی مردم و به قانون گردن بگذارند. رأی مردم، مساوی و برابر با حقيقت نيست هر چند رأی مردم مشروعيت‌ سياسی می‌آورد. عمیقاً اعتقاد داشته و دارم که انتخابات ۲۸ خرداد ۸۸ انتخاباتی مخدوش و معيوب بود که تخلف‌های گسترده‌اش از ماه‌های پيش از انتخابات آغاز شد و اگر قرار بود با مُرّ قانون در جمهوری اسلامی – با همين قانون اساسی فعلی عمل می‌شد – آن‌کسی که امروز مسند رياست جمهور را غصب کرده است، باید به خاطر تخلف‌های بی‌شمار پاسخگو می‌بود. شرح تمام فجايع و جنايت‌هايی که به دست صاحبان قدرت درست از روز انتخابات آغاز شد در صد دفتر هم نمی‌گنجد و آن‌ها که وقايع را دنبال کرده‌اند از آن آگاه‌اند. با اين مقدمه، بگذارید در دفاع از اقدام موسوی و کروبی برای فراخوان راهپيمايی بنويسم.

۱. هميشه بر اين باور بودم که موسوی بيش از آن‌که جلوتر از مردم یا پرچمدار حرکت‌شان باشد، همراه آن‌ها بود و هست. مهم‌ترين گواه اين مدعا همان راهپيمايی ميليونی سکوت ۲۵ خرداد بود که موسوی تا آخرين لحظه نمی‌دانست که چه خواهد شد و از بيم خون‌ريزی حاکميت تا زمانی که مردم با آن جمعيت به خيابان نيامده بودند، با راهپيمايی موافق نبود و در واقع به عقل عملی و توصيه‌ی طبيعی سياسی پای‌بند بود. معنای اين نه فرصت‌طلبی است و نه بی‌عملی سياسی. معنای صريح و روشن‌اش اين است که موسوی نه خود را سرور و آقای مردم می‌شمارد و احساس ولايت بر آن‌ها دارد و نه از آن‌ها عقب می‌ماند.

۲. تقاضای مجوز از وزارت کشور کردن در ظاهر عملی تناقض‌آمیز است ولی نفس نوشتن چنان نامه‌ای بيش از هر چيز حرکتی است سياسی. اگر قرار باشد مردم در چنين تظاهراتی حاضر شوند، منتظر مجوز وزارت کشور نمی‌مانند. مردم اگر به اين نتيجه برسند، خودشان سرنوشت‌شان را به دست خواهند گرفت و بی‌شک موسوی هم همراه آن‌ها خواهد بود. موسوی و کروبی با اين اقدام دستگاه سیاسی حاکميت جمهوری اسلامی را در وضعيت دشواری قرار دادند. اگر وزارت کشور مجوزی صادر کند، خود ناگزير به حفظ امنيت مردم نيز هست و هر اتفاقی بيفتد مسؤول نهايی رخدادها وزارت کشور است. اگر مجوزی صادر نکند – هر چند عدم صدور مجوز بنا به همين نامه و بنا به قانون نقض صريح اصل ۲۷ قانون اساسی است – باز هم طعنه‌ای است به حاکميت که گويی از مردمِ خودش هراس دارد.

۳. تعيين روز ۲۵ بهمن هم يادآور ۲۵ خرداد است و هم مسير راهپيمايی همان مسير است. از سوی ديگر، مردم را به راهپيمایی ۲۲ بهمن دعوت نکرده‌اند (مضمون بيانيه امروز را ببينيد) چون تجربه‌ی سال پيش نشان داد که مناسبت‌های رسمی و از پيش‌تعيین‌شده در قرق حاکميت باقی خواهند ماند و دستگاه حاکم با تکيه بر امکانات مالی، نظامی، امنيتی و رسانه‌ای می‌تواند آن را به سود خود مصادره و هدايت کند. راهپيمایی ۲۵ بهمن، بيش از آن‌که «تقاضا»ی صدور مجوز باشد، «فراخوان» و «آزمون» است برای دو گروه: برای دولت/نظام که يک‌بار ديگر حساب پس بدهد که با مردم (مردمی که سبز هستند و سر تسليم در برابرش خم نکرده‌اند) چه برخوردی خواهد کرد و برای خودِ مردم سبز که چقدر در این مقطع آماده هستند که ابراز قدرت کنند. فراموش نکنیم که این کار بيش از آن‌که اقدامی باشد که نتايج‌اش به صورت محسوس و ملموس سنجيدنی باشد، اقدامی است سياسی. در اقدام سياسی، ممکن است ظاهر لفظ و عبارت شما چيزی بگويد که مقتضا و نتيجه‌ی عملی سخن شما، چيزی باشد که فراتر از عین الفاظ و عبارات باشد. توجه کردن به بين‌السطور حرکت‌های سياسی نکته‌ی مهمی در تحليل آن‌هاست.

۴. ماجرای راهپيمايی ۲۵ بهمن هر نتيجه‌ای که داشته باشد به سود ماست و چيزی از دست نخواهيم داد. حتی اگر هيچ کس هم به اين راهپيمايی نرود، چيزی از دست نخواهيم داد. جنبش سبز بنای قدرت‌نمايی در خيابان ندارد اما يک بار نشان داده است که اگر بخواهد، خيابان را هم می‌تواند تصرف کند. اين حاکميت سياسی که صبر بخشی از ملت را به ستم و تحقير می‌آزمايد. اين صبر هميشه صبر باقی نمی‌ماند.

۵. مقايسه‌ی مردم ايران و مصر، مقايسه‌ای نادرست و آرمان‌گرايانه است. توقع بی‌جايی است که به مردم ايران بگوييم بايد مانند مردم مصر در خيابان بايستيد. هم‌اکنون هيچ معلوم نيست عاقبت ماجرای مصر چه خواهد شد. حرکت اين جريان در مصر کند شده است و در بهترين حالت، مبارک ممکن است تا همان زمانی که خودش مقرر کرده در قدرت بماند. مردم مصر هم با مردم ايران فرق دارند. ميزان سواد و تحصيل مردم مصر، ترکيب جمعيتی، نسبت حضور زنان در اعتراض‌های مصر با نسبت حضور زنان در جنبش سبز تفاوت زیادی دارد و کلاً وضعیت قابل‌مقايسه‌ای نيست. اين برخوردهای نوستالژيک که مردم ما هم بايد مثل مردم مصر باشند (يا می‌بودند) بعيد می‌دانم راهی به واقعيت ببرند. هر چند به هر حال تجربه‌ی مصر، ممکن است يک تجربه باشد از ميان تجربه‌های مختلف ايستادگی در برابر استبداد.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد