۰

شب را ز خود بيرون کنيد!

مسأله بسيار ساده است. کسی که چنگ در روی آفتاب می‌زند، اين اندازه نمی‌داند که آدمی وقتی از خويش تهی شود و سر به عظمت انسان بسپارد و سودای فرعونيت را ترک کند، ره‌سپار طريق موسی می‌شود و نيل‌ها خواهد شکافت! آن‌چه با ميرحسين کرده‌اند، راه خطايی است که همه‌ی مستبدان زمانه رفته‌اند و هرگز از زمان، هرگز از تاريخ درس بايسته‌ای نگرفته‌اند!

برای ياران‌ام که اندوه‌ناک‌اند از حصاری که استکبار فرعونی پيرامون مير دلاور و شيخ مبارزشان کشيده است، اين اندازه بايد مغز قصه را تکرار کرد که اين پيشروان و پرچمداران طريق ايستادگی و مقاومت، فرد نيستند. يک بار پيش از اين نوشته بودم که مير، در ما تکثير شده است. توهم بزرگ نظام ستم و بساط استعلا، همين است که اين‌ها را فرد می‌پندارد و گمان می‌کند با حصار کشيدن گردِ آن‌ها، گردی که سواران استقامت در بيابان بيکرانه‌ی بيدادشان به پا کرده‌اند فروخواهد نشست.

اين حبس و حصر، آغاز تولد تازه‌ای برای اين راهبران است و ولادت مرحله‌ای تازه در پنجه انداختن در پنجه‌ی بيداد است. بهار در راه است. بهار از هر ديواری عبور می‌کند و در پی رويش جوانه‌های سبز را خواهد آورد! دست در خونِ بهار کردن، عاقبتی جز تباهی و به جان خريدن لعنت ابد ندارد! باور باطل اين دستگاه نابخرد که ديدگان‌اش گويی نابينا شده است، همين است که تصور می‌کند با حبس اين عياران، مهر خاتمتی بر جنبشی نهاده است که نزديک به دو سال جان‌سختانه از زير آوار مهيب و سهمناک تبليغات زهرآگين‌اش سر برون کرده است و استوارتر از پيش مانند موجی افسارگسيخته به پيش می‌رود!

اين زنجير و زندان نه تنها برای مير و شيخ، بلکه برای ملت شکسته و گسسته خواهد شد. شما آيا تاب رو نشان دادن در برابر این همه صبر و نجابت مردمی که سال‌ها به تحقيرشان همت گمارديد، خواهيد داشت؟ فردا، و بسيار فرداهای ديگر در انتظارند. اين کاروان، تازه به راه افتاده است. اين پرندگان زخم‌خورده تازه بال گشوده‌اند! خطای بزرگ شما اين است که اين از جان‌گذشتگان هیچ برای از دست دادن ندارند: چيزی نيست که از آن‌ها نستانده باشيد و زخمی نيست که به گرده‌شان فرود نياورده باشيد، از مجروح کردن غرور اين ملت تا دروغ پشت دروغ بافتن، از ستاندن و مُلوّث کردن دين و آيین اين ملت تا تيغ بر گلوی معاش آن‌ها نهادن، چیزی نيست که نکرده باشيد و روزنی نيست که به دودِ ستم شما آلوده نشده باشد. از آن سو، اين شماييد که اگر مسند قدرت را با تمام توان در چنگ نفشاريد، ديگر هیچ نخواهيد داشت و اکنون مصافی است ميان همه و هيچ! مصافی است ميان يکی که همه چيزش در برابر خشم و خروش ملت به باد خواهد رفت و ملتی که در پی اعاده‌ی حيثيت خويش است.

آن يوسف چون ماه را از چاه غم بيرون کشيد
در کلبه‌ی احزان چرا اين ناله‌ی محزون کنيد…

ديوانه چون طغيان کند، زنجير و زندان بشکند…!

۶

حصر موسوی، مخالف صريح قانون و شريعت است

جان‌های آزاد را به هیچ بندی نمی‌توان بست و هيچ حصر و حبسی اثر ماندگار آن‌ها را محدود نخواهد کرد، اما اين همه نتیجه نمی‌دهد که چشم بر بی‌شرمی و تعدی کسانی که امروز ميرحسین موسوی را محصور کرده‌اند ببندیم. مسأله بسیار ساده است: چيزی به اسم قانون، گويی در این‌جا – و بسيار جاهای ديگر – به تعلیق محض و مطلق در آمده است. گويی اين نظام نمی‌فهمد که حتی خودش هم قوانينی دارد که ملزم به رعایت آن است. نه شريعت اسلام، نه عرف، نه قانون اساسی همین نظام جمهوری اسلامی – همين نظام ولايت‌پذير و ولايت‌خواهد – و نه هیچ قانون مدنی در جهان چنين حرکت شنیعی را بر نمی‌تابد که کسی را بدون هيچ حکم و قضاوتی چنين به حبس و حصر بیندازند. معنای این کار علاوه بر انعکاس بغض و کينه و خشم و نفرت دست‌اندرکاران امور، وقوع رخ‌داد هول‌ناک‌تری است: خشت‌های بنای قانون روز به روز و لحظه به لحظه سست‌تر و لرزان‌تر می‌شود آن هم دقيقاً به دست همان کسانی که ظاهراً مسؤول صیانت از این قانون هستند.

جمله‌ی حيرت‌آور احمد جنتی را ببينید: «سران فتنه را در خانه زندانی و اینترنت و تلفن آنها را قطع کنید». وقتی دبیر شورای نگهبان که بنا به تعریف باید حافظ قانون باشد، چنين بی‌محابا به یاوه‌گویی می‌ايستد و به خاطرش هم عبور نمی‌دهد که آن‌چه می‌گوید با مُرّ همین قانونی که او را به نظارت بر حُسن اجرای آن گمارده‌اند، منافات و مباینت صریح دارد، يعنی فاجعه‌ای مرمت‌ناپذیر رخ داده است. گریبان دريدن و نعره کشيدن و این مباد آن باد سر دادن و تقاضای اعدام کردن از جانب کسانی که این روزها آینده‌ی خود را در خطر می‌بينند، عجيب نيست. حرف است و فریاد. ولی خوش‌آمد يا ناخوشی کسی مترادف و معادل با حکم قانون و حکم شریعت نيست. همین که افراد و گروه‌هايی خارج از قوه‌ی قضا و اختيار قاضی به خود اجازه‌ی حکم صادر کردن و نشاندن خود بر مسند قضاوت می‌دهند، یعنی اين فاجعه بسیار پیش از این رخ داده است.

این حرکتِ شوم به هيچ رو تازه نیست. ريشه‌ی این تعلیقِ فضيحت‌بار قانون را باید در برخوردی دید که با آن فقیه متضلع و آزاده‌ی اينک از حبس خاک رهیده، سال‌ها پيش کردند. اين حصر، تفاوتی با آن حصر ندارد. همان اندازه که آن يکی از قانون و حکم شرع و عرف دور بود، این هم از آداب انسانيت، اخلاق، عدالت و ديانت و مُرّ قانون به دور است. هر چه آن حصر را نتيجه و حاصلی بود، اين يکی را نیز هست. اما اين بی‌مروتی و پليدکاری بی‌شک از نگاه عدالت‌خواهان آزادی‌جو نهان نمی‌ماند. اگر ميرحسین موسوی، که ايستادگی و شجاعت‌اش این روزها پهلو به پهلوی اسطوره می‌زند، «متهم» است (هیچ کس تا به دادگاه نرود و اتهام‌اش ثابت نشود، سزاوار عنوان «مجرم» نمی‌شود – و این را همین قانونِ اساسیِ اینک به تعلیق افتاده می‌گوید)، او را به دادگاهی ببرید تا پيش چشم ملت ایران از اتهام‌اش دفاع کند. آن وقت بايد ديد چه اندازه از افکار عمومی ایرانيان رأی به محکوميت او می‌دهند و قاضی این دادگاه – که امروز دامن هیچ محضر و محکمه‌ای در کشور از آلودگی بيداد و شبهه‌ی ستمگری و به فرموده کار کردن پاک نيست – چگونه او را داوری خواهد کرد.

اين بن‌بست حیرت‌آور چيزی نیست جز عظیم‌ترين شاهد و بینه‌ی مهمل شدن و معلق شدن صريح قانون اين کشور آن هم به دست همان کسانی که مسؤول و متصدی اقامه‌ی قانون هستند. گمان نمی‌کنم هیچ زمانی در تاريخ جمهوری اسلامی وجود داشته باشد که به اندازه‌ی اين روزها، قانون تبدیل به امری مهمل، بی‌‌خاصیت و دست و پاگیر برای حاکمان شده باشد. این همان نکته‌ای است که اسباب و زمينه‌ساز تولد جنبش سبز شد: کسانی که خود مسؤول حفظ و اجرای قانون هستند، پی در پی قانون را نقض می‌کنند. قانون تبدیل به ابزار و بازیچه‌ای برای رسیدن قدرت‌مندان به منافع و مطامع‌شان شده است و از آن به مثابه‌ی بهانه و مستمسکی برای خاموش کردن و در هم شکستن تمام کسانی استفاده می‌شود که از تعطیل و تعليق قانون شکايت می‌کنند و در برابر خفیف و ذليل شدن قانون می‌ايستند.

این خيل به صف ايستاده از قربانيان را تماشا کنید: دین، اخلاق، تقوا، شرع، عرف، قانون اساسی، قانون مدنی، حقوق بشر و از همین جنس بشماريد. اين‌ها دست بر قضا از آن مؤلفه‌هایی نيستند که محل نزاع باشند و بگويیم نظام جمهوری اسلامی «تفسير» دیگر از آن‌ها دارد. اين نظام از همان قانونی سر می‌پيچيد که خود بدان باید ملتزم باشد. کسی، آگاهی، بينايی، جانِ درمندی، قانون‌شناسی هشيار، فقيهی متعهد و شجاع هست که این همه اهمال و این مايه از استبداد و خودرأيی را ببيند و بر آن بخروشد؟ آن‌چه رخ می‌دهد که بسيار پيش از اين رخ داده است، نه تنها خلاف قانون و خلاف شرع بلکه ضد انسانيت نيز هست. کسی آیا به هوش خواهد آمد؟

پ. ن. احتمالاً‌ اگر کسی قانون را خوب نمی‌داند، بهتر است یک بار دیگر قانون اساسی جمهوری اسلامی را خوب بخواند. مزيد يادآوری، این اصول قانون را ببينيد:

اصل ۳۲ قانون اساسی: هیچ‌کس را نمی‌توان دستگیر کرد مگر به حکم و ترتیبی که قانون معین می‌کند. در صورت بازداشت، موضوع اتهام باید با ذکر دلایل بلافاصله کتباً به متهم ابلاغ و تفهیم شود و حداکثر ظرف مدت بیست و چهار ساعت پرونده مقدماتی به مراجع صالحه قضایی ارسال و مقدمات محاکمه، در اسرع وقت فراهم گردد. متخلف از این اصل طبق قانون مجازات می‌شود.

اصل ۳۹ قانون اساسی: هتک حرمت و حیثیت کسی که به حکم قانون دستگیر، بازداشت، زندانی یا تبعید شده، به هر صورت که باشد ممنوع و موجب مجازات است.
۲

آواز تذرو

خون ریختن و خطا بر خطا افزودن و غرور ملتی نجيب و جوانمرد را به بازی گرفتن و بر تکبر خویش افزودن، عاقبت خوشی ندارد. تاریخ اين را نشان داده است. اما من نگران‌ام. تشويش من از فرجام کارِ‌ ستمگران نیست. این بدروزی و بدکاره‌گی کیفرِ سختی خواهد داشت. هراس من از آن است که این تعرض به ادراک و شعور ملت (که مصادره‌ی ارزش‌ها و سرقتِ شهيدان تنها دو قلم ناقابل از شناعتِ کارشان است)، سرانجامی سرخ و سياه خواهد داشت. و همه‌ی امید من آن است که تبرزنان چنان در جانِ این جنگل سرسبز نیفتند و اين اندازه کين‌ورزی با سروهای ایستاده و شکسته‌ی ما نکنند مگر که بگذارند سبزها با آن‌ها نيز سخن از مهر بگويند.

تاریخ را ببینید. بعد از سقوط برلين، سربازان روس در روزهای اول با برلین و اهل آن چه کردند؟ قصه ساده بود: سربازی که از بالای دریای خزر اسلحه به دست ره سپرده بود و بر انبان خشم و نفرتِ خويش افزوده بود، هر گام که بر می‌داشت می‌ديد که فاشيست‌ها چگونه خانه‌‌، پدر، مادر، خواهر و برادرش را دريده‌اند، کشته‌اند و سوزانده‌اند و همه‌ی هستی‌شان را به تحقیر و ستم خاکستر کرده و به باد داده‌اند. این خشمِ انباشته، آن پيامدهای تلخ و تباه را به دنبال داشت. شما هم همين راه را می‌پوييد و ستمگری بس نمی‌کنيد؟

بساط این ستم نمی‌پايد. بی‌شک ظلم سقوط می‌کند و بلاهت و بی‌استعدادی مروجان خشونت‌خواه و تقديس‌گران آدمی‌خوار راه این زوال و سقوط را ثانیه به ثانيه هموارتر می‌کند. اما ستمگران می‌انديشند که عاقبت‌شان چه خواهد بود؟ می‌انديشند که برای دو روز بيشتر تکيه زدن بر مقام دنیوی و خيال قدسيت بافتن و سودای خداوندی و ولايت در سر پروراندن، چه سرنوشت تیره و شومی را برای خود رقم می‌زنند و چه آتشفشان خشم و کينه‌ای را تدارک می‌بينند که کمترین هیمه‌ی اين آتشفشان هستی ستمگران خواهد بود.

این‌ها تهدید نيست. اين‌‌که می‌‌نويسم دردِ‌ مشترک ما و شماست. ما نمی‌خواهیم هیچ روزی چون شمايان شويم و دیدگان خرد و آدمیت‌مان کور شود و دل‌هامان چنان سنگ شود که جان ستاندن برای‌مان آسان شود و شکسته شدن حرمت و کرامت آدمی را با بی‌تفاوتی تماشا کنيم (چنان که شما امروز می‌کنيد). و نمی‌خواهيم شما نیز هرگز در آتش خشم هيچ کس بسوزید. شما که دست‌کم ادعای دين‌داری داريد – هر چند می‌دانيم که سر مويی بو نبرده‌اید از اخلاق و تقوا – لابد قرآن می‌خوانيد که شما را اندرز می‌دهد که در زمین سير کنید و عاقبت بیدادگران را ببینید! پند نمی‌گيرید؟

شما به هوش بيايید از این مستی قدرت و بیدار شويد از خوابِ‌ شهوتِ‌ مقام يا نه، اين خون‌ها که می‌ریزید هدر نمی‌شود. از هر خونی که از ما بريزيد، سروی سر بر خواهد کرد و تذروان اين خاک بر شاخسار آن گلبانگ آزادی سر خواهند داد. شهدای ما آواز آزادی را در گوش ما می‌خوانند و نغمه‌ی رهایی ما را زمزمه می‌کنند. کاش شما هم می‌توانستيد هم‌آواز این نغمه‌ی رهايی شويد و از خويشتن آزاد شويد و فرعونیت و استکبار را ترک کنيد. بس کنيد بیدادتان را. نه برای ما. برای خودتان. باشد که خود از زیستن‌تان،‌ از انسان بودن و ایرانی بودن خود لذت ببرید! برای خودتان هم که شده،‌ بیداد را بس کنيد و خون‌ريزان را حمایت نکنيد!

این قصه‌ی آزادی هم تصویری است برای ما و هم برای شما:
عاقبت ما شکوفايی و سر سبزی آزادی است؛ خواهید گذاشت آيا؟ يا خود را با ما به خون خواهيد کشاند؟ هر چه اراده کنید، ما هم‌چنان راه امید را خواهيم پيمود و هم‌چنان از ظلمت دروغ و خشم و خشونت شما خواهیم گریخت. این را نمی‌فهميد که:
پی آسمان زد همانا تبرزن
که بر سر فرو ريخت سقف و ستون‌اش
می‌فهمید؟
اين آواز بهشتی و صدای آسمانی امروز نزد شما منفور است (که گوشِ هوش به مرغان هرزه‌گو داريد!)، اما بشنويد اين صدا را و تأمل کنید در اين شعر، شايد تکانی بخوريد و انسانيت‌تان بيدار شود. شايد!
دلا دیدی که خورشید از شب سرد‌
چو آتش سر ز خاکستر برآورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت از این خون
نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است

۳

تکثيرِ مير

می‌شنوم و می‌بینم که برادران و ياران ما از هجوم و خروش دهان‌های وقاحت دل‌آزرده‌اند و نگران که مبادا میرشان آسیبی ببیند. بگذارید باور و اعتقادم را بگويم و يقین دارم که میرحسين هم همین می‌انديشد که بر زبان من جاری می‌شود. این مير دلاور را ديگر به هیچ بندی نمی‌توان بست. ميرحسین موسوی دیگر شخص و فرد نيست. ديگر جسم نیست. میرحسين موسوی اکنون از جنس جان و انديشه و اميد است. جان و اندیشه از هزار ره پنهان در بيکرانه‌ی شهر منتشر می‌شود. ميرحسین اکنون چون هواست. میرحسين، ورد ضمير تشنه‌ی عدالت و آزادی ماست. ميرحسين، تبلور ميثاق حسين است؛ حسین کربلا. آن میراث هم‌چنان جوشان و خروشان و زنده است. وجود، انديشه و جانِ ميرحسین نيز اکنون در یکايک ما جاری است. میرحسین تکثير شده است. مهراسید که آن شير را به قفس بیندازند یا حصاری گرد او درآورند. شیرهای عالم جان را از گرگان دژم‌خو هراسی نیست. آن‌چه باقی است و به سرعت در خیابان‌های شهر منتشر می‌شود انديشه‌ی میر است. این خیابان‌ها همیشه در تصرف و اشغال گرگان نمی‌ماند. آدمیانِ آزادمرد شهرشان را، خیال و آرزوی دیارشان را از چنگال خون‌ريز گرگان به آدمیت و بشریت بیرون خواهند کشيد. مير تکثير شده است. امروز میرحسين فقط يک‌نفر نيست؛ ميرحسين یک ملت است.
خاطرتان شاد و استوار باشد که دستِ ما مانند دست ستم‌گران تهی نيست. تکیه‌گاه ما ایمان است. به اطراف‌تان بنگريد و موج انديشه‌ی خروشان میر را ببينید. شما ميری در حبس و حصر می‌بينید يا ميری آزاد و رها که در هر دل و انديشه‌ای خانه دارد؟ میر ما را دیگر بيم از هيچ گزندی نيست. میر می‌‌ماند، استوار و گرانسنگ.
گر سيل عالم پر شود، هر موج چون اشتر شود
مرغان آبی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شکر افروخته با موج و بحر آموخته
زانسان که ماهی را بود دریا و توفان جانفزا
۳

موسوی تبلور روح آزادگی ملت – تفصيلی از آن مجمل

پيام ديشب ميرحسين موسوی، مختصر اما پرمغز بود. اين پیام اگر فقط يک مضمون برجسته داشته باشد پیام استقامت و پايداری است. در اين يادداشت کوتاه – که بیانیه نيست و خالی از بار بلاغی ادبی است – عصاره‌ی تمام مواضع موسوی به روشنی وجود دارد و جز اين هم انتظاری از این پيامِ کوتاه در این مجال تنگ و سنگ‌باران فتنه نمی‌رفت. اين یادداشت را باید با تأنی و با عنایت به پيام‌های پيشين ميرِ دلاور خواند و سنجيد. از اين زاویه، با نگاهی که به پيشينه‌ی عملی، سياسی و اخلاقی مير دارم، گمانِ‌ من اين است که آن اجمال، مستعد تفصیلی است که در مقام فراغت می‌توان درباره‌اش بسیار نوشت. برداشت من از این پیام کوتاه اين است که در زیر می‌نويسم به شرحی که بر آن حاشيه می‌گذارم.

۱. ميرحسین راهپيمایی ۲۵ بهمن را «شکوهمند» می‌‌نامد و سر مويی از موضع آزادی‌خواهانه و حق‌طلبانه‌اش عقب ننشسته است و اين همان چيزی است که از يک رهبر هوشمند و متعهد سياسی انتظار می‌رود.

۲. موسوی راهپيمایی ۲۵ بهمن را «دستاورد بزرگ ملت و جنبش سبز» می‌‌خواند. مضمون سخن روشن است: جنبش سبز انحصارگرا نيست. اين پيروزی و نمايش اراده‌ای که دست رد به سينه‌ی فرعونيت و استکبارِ‌ خانه‌پرورد می‌زند، برای همگان است. پیروزی ما، شکست ديگران نيست. تراز جنبش سبز، انحصار خودی و طردِ ديگری نيست. موسوی به ظرافت تمام مرزبندی ميان خود و ديگری را حتی در همين پيام کوتاه می‌شکند. بالاخره «بصيرت» باید جایی به کار بيايد!

۳. او در این پیام تأکيد می‌کند که راهپيمايی ۲۵ بهمن، پاسخ محکمی به همه‌ی بدبينانی بود که ناباورانه گمان داشتند جنبش خفته است يا جانی به تن ندارد. این ناباوران بدبین، اعم از داخلی و خارجی، سبز و غيرسبز، روز ۲۵ بهمن پاسخی روشن و تردیدناپذیر گرفتند.

۴. موسوی از هجوم دو گروه به راهپيمایی ۲۵ بهمن سخن می‌گويد: يکی «اقتدار گرایانی که چشم به پست و مقام و زر و زور در آینده دارند». اين اشاره به باور من بسيار صریح، قاطع و گزنده است. هم پاسخی است دندان‌شکن به امثال محسن رضایی، علی لاریجانی و – به اصطلاح – نمایندگانی که فرياد اعدام «موسوی، کروبی و خاتمی» را سر دادند. دیروز تمام کسانی که نگران آینده‌شان بودند، در يورش به جنبش سبز و موسوی از یکديگر گوی سبقت ربودند و هر يکی سوزناک‌تر از ديگری گریبان چاک کرد در رثای این سيلی محکمی که به صورت فرعونيت و استبداد نواخته شد. این مضمون کوتاه هم پیام بود و هم اتمام حجت به کسانی که با دودلی و آرزوی حفظ يا احراز مقام و منصبی در آينده به حقیقت، عدالت و آزادی پشت می‌کنند.

۵. گروه دوم «بیگانگان و موج سواران بین المللی» بودند که در پی مطامع و منافع خود بودند و کسانی که «جنبش را به صهیونیسم و امریکا و اذناب آنان» منتسب کردند. اين بند از پيام موسوی به اعتقاد من بسیار درخشان و ستودنی است. این پيام اشاره‌ی روشنی به اوباما و کلینتون دارد. عده‌ای چه بسا ساده‌دلانه گمان کنند موسوی دارد به دولت فتنه امتيازی می‌دهد يا کوتاه می‌آيد. اما اگر به مواضع پيشين موسوی نگاه کنیم می‌بینيم که این موضع به هیچ وجه تازگی ندارد. خوب است توجه کنيم که دفاع آمريکا کمترين سودی به حال ملت ما و سبزهای ما ندارد. دست رد به سینه‌ی آمريکا زدن هم هيچ خاصيتی اگر نداشته باشد، روح استقلال و عظمت ملت ما را بيشتر نمايش می‌دهد. ما هیچ وامی به آمریکا نداریم. اين پيام را بايد هر روز بر بام جهان فریاد زد. باک هم نباید داشت که فتنه‌گران مدت‌هاست سخن‌شان به ظاهر شبيه اين موضع است. موضع اقتدارگرايان ستیز با آمريکا و جنجال‌آفرينی و ماجراجویی و رجزخوانی است (و در عين‌حال له‌له زدن برای مذاکره‌ی پشت‌پرده و پنهان با آمريکا). اما موضع مير دلير ما، موضع آزادگان است. آزادگان می‌توانند مستقل بمانند ولی اهل نزاع و ستیزه‌جویی نباشند.

۶. موسوی بر «مطالبات آزادی‌خواهانه و متکثر ملت شریف ایران» تأکيد دارد. او باز هم تکثر ملت را برجسته می‌کند و این چتر شامل و فراگیر را هم‌چنان باز نگه می‌داردو اين هم شاهد محکم ديگری بر درایت و هوشمندی رهبری موسوی.

۷. او بی‌ هيچ مجامله و تعارفی از «تاکید براصل بنیادین کرامت ذاتی انسان و به رسمیت شناختن حق ملت» سخن می‌گويد. واقعاً چه شرحی بايد بر اين مضمون نهاد؟ در اين دو روز به روشنی دیده‌ايم که «کرامت ذاتی انسان» را اين نظام به چه شقاوت و وقاحت لگدمال کرده است. حق ملت، حضور در راهپيمایی به حق‌شان بود. نظام بعد از این همه تبليغات برای مردم مصر و در دفاع از معترضان مصری هم ریاکاری‌اش را به گوياترین وجهی ثابت کرد – که در دل هیچ تمایلی به حرکت‌های ضد-استبدادی ندارد  – و هم نشان داد که حتی به قانونی که «حق ملت» را به رسمیت شناخته است، برای‌اش پشيزی نمی‌ارزد و تنها چیزی که مهم است تقدس بخشيدن به خشونت و دروغ و بهتان است.

۸. موسوی می‌گويد: «ضمن تبریک به مناسبت پایداری خیره کننده مردم، شهادت فرزندان عزیز شما ملت سر فراز را تسلیت می گویم». بالاتر از تعبیر «پايداری خیره‌کننده‌ی مردم» چه می‌توان در وصف حرکت پريروز آورد؟ اين مردم سرفراز، شهيد داده‌اند و موسوی خود داغ‌دار شهداست – و گويی نزد او خواهرزاده‌اش آخرين شهيد است نه اولين.

کلام آخر این‌که ميرحسین، تبلور روح آزادگی ملت ماست. موسوی شخص نیست، تشخص و عينيت اراده‌ی ملت است. او فرد نیست، نماد مردمی است نجيب و مغرور که سر در برابر ستم و دروغ و ریا خم نمی‌کنند. ما همه ميرحسین‌ايم؛ ميرحسين، ماست!

پ. ن. بگذاريم موضع خودم را هم صريح‌تر بیان کنم: ما کمترین سودی از دفاع اوباما نمی‌بریم و هيچ زیانی هم از اعتنا نکردن به آن نمی‌بريم نه به دلیل این‌که توجه و اقبال به اوباما يا آمريکا ممکن است باعث شود آماج هجمه و بهتان‌های دولت فتنه‌ی محموديه و نظام دروغ شويم، بلکه دقیقاً به دليل آزادگی و استقلال‌مان و هم‌چنین به دلیل اهميت استراتژيک ماجرا، ما بايد گرمِ‌ کارِ خود باشيم. دفاع لفظی اوباما کمکی به ما نمی‌‌کند. دفاع عملی او هم هيچ چیزی به ما نمی‌افزايد. نتيجه‌ی آخر قصه را ما رقم خواهیم زد، نه آمریکا. از اين نمد هم پوستینی برای آمریکا دوخته نخواهد شد مگر این‌که آمريکا در عمل – و نه فقط در شعار و حرف – بخواهد متعهد و ملزم به احترام گذاشتن به تعيین سرنوشت ملت‌ها به دست خودشان باشد. آمريکا در قصه‌ی مصر کارنامه‌ی چندان درخشانی ندارد. هر چند اوباما یک روز در میان، کوشش می‌کرد با ديپلماسی و بیانِ شيوا و پاکیزه، دسته‌گل‌هایی را که خانم کلینتون به آب می‌داد رفو کند، اما آمریکا هنوز خيلی چیزها را بايد جبران کند. فراموش نکنیم که قبل از انتخابات رياست جمهوری آمريکا، همين خانم کلینتون که آن زمان نامزد انتخابات بود و از مبارزه کنار نکشیده بود، برای ما خط و نشان می‌کشيد که ايران را با خاک يکسان خواهیم کرد (اين‌جا را بخوانيد). حافظه‌ی ما هنوز خوب کار می‌کند. مطمئن باشيد موسوی هوشمندتر از اين حرف‌هاست که بخواهد رایگان به بازی‌های سياسی داخلی، منطقه‌ای و بین‌المللی امتیاز بدهد.
۴

از شهيدسازی تا شهيد-دزدی

هنوز غبار توفانی که سبزها دیروز به پا کردند فروننشسته است که رسانه‌های فتنه‌ی محمودیه واکنش‌شان را شروع کرده‌اند. خبر کوتاه است: صانع ژاله، دانشجوی دانشگاه هنر، کرد زبان و اهل پاوه، دیروز شهید شده است و فارس‌نیوز می‌نویسد: «عوامل فتنه‌گر و گروهك مزدور و تروريستي منافقين روز گذشته (دوشنبه) با برپايي تجمعات غيرقانوني و راه‌اندازي اغتشاشات خياباني در برخي معابر تهران به ‌سوي رهگذران آتش گشودند كه در جريان اين تيراندازي يكي از دانشجويان دانشگاه هنر تهران به شهادت رسيد».

خوب است به چندنکته‌ی مهم توجه داشته باشیم:
۱. به نظر عجیب می‌رسد که هنوز هیچ تحقیقی صورت نگرفته است و متهم و مجرمی یافت نشده ولی فارس‌نيوز پيشاپیش هم برای شهيد شناسنامه درست کرده است («بسيجی»، «حافظ قرآن» و الخ) و هم قاتل/قاتلان‌اش را به انگشت نشان می‌دهد و از هم‌اکنون به سمت برپايی تشيیع‌جنازه برای شهيد رفته است. پرونده‌‌ای که مراحل قانونی و حقوقی‌اش طی نشده چرا باید تبدیل به ابزاری سياسی شود؟
۲. خبرسازی فارس ماجرا را جوری نمايش می‌دهد که انگار سبزها با «منافقین و سلطنت‌طلب‌ها» همدست‌اند و هیچ «بسيجی» سبزی هم یافت نمی‌شود که ميانه‌ای با «قرآن» داشته باشد. سناریو کاملاً روشن است و بوی تکفیر و تفسيق از هزار فرسنگی آن به مشام می‌رسد (سناريوی شکايت ولی دم مقتول از «سران فتنه» سناريویی تکراری نيست؟ شعار «اعدام بايد گردد» نمایندگان اکثريت مجلس به این ماجرا ارتباطی ندارد؟)
۳. روز ۲۳ بهمن، روزنامه‌ی جوان می‌نویسد: « به تازگی وپس از اعلام فراخوان موسوی و کروبی در مورد ۲۵بهمن جلسه ی هماهنگی بین گروهکهای ضد انقلاب،ازجمله حزب منحله دمکرات، کومله، پژاک و نفاق برگزارشده است. دراین جلسه گروهک های ضد انقلاب از سران منافقین  خواسته اند تا یک نوع مواد منفجره که به اندازه بسیار کوچک باشد، تهیه و دراختیار عناصر ضد انقلاب قراردهند؛ تا برای اهداف خرابکارانه در روز ۲۵بهمن مورد استفاده قرار دهند.  بنابراین گزارش شنیده شده که با توجه به روابط خوب میرحسین موسوی با سران گروهک کومله و ارتباطی که وی ا زمدتها پیش با آنها گرفته بود این گروهک تروریستی در آستانه ۲۶بهمن سالروز تاسیس  خود هسته های مخفی خود جهت انجام فعالیت های تبلیغی و خرابکاری وارد کشور کرده تا در روز ۲۵بهمن که قرار است موسوی و حامیانش به خیابان بیایند نقشه شوم خود را در مورد حرکت احتمالا انتخاری عملی کنند. لازم به ذکر است  سران این گروهک در اظهاراتی مدعی شدند قصد دارند برخی از مزدوران خود را به منظور انجام اقدامات ایذایی و خرابکارانه وارد کشور نمایند». کجای اين سناریو مشکوک نيست؟ اين پيش‌بینی‌های خود-تحقق‌باش چرا همیشه در نظام جمهوری اسلامی تکرار می‌شود و هميشه عناصری خودسر آخر کار مسؤول جنايات قلمداد می‌شوند؟
۴. مجموع دلالت‌های قصه حکايت از مداخله‌ی دستگاه‌های امنيتی برای منحرف کردن اذهان مردم از برخورد خشونت‌آمیز و غیرقانونی حکومت با راهپيمايی مشروع و به حق سبزها بر اساس قانون اساسی دارد.
۵. اين همه شتاب در نسبت دادن قتل به يک گروه خاص مشکوک است و اگر ادعای روزنامه‌ی جوان درست می‌بود چرا اين‌ها پيش‌دستی نکردند که گروه‌های خشونت‌طلب تروريست را دستگير کنند؟

۶. فراموش نکنيم که هنوز پرونده‌ی قتل شهيد سيد علی حبیبی موسوی (خواهر زاده‌ی ميرحسين) باز است و همین طایفه قتل او را می‌خواستند به پای ميرحسين بنويسند. دست و دامان این تبلیغ‌گران فتنه البته که سخت آلوده است ولی هم‌چنان باید درنگ کرد تا ابعاد دقیق ماجرا روشن شود.

نتیجه‌ی روشن ماجرا این است که صانع ژاله که ديروز شهید شده است، قاتلی دارد اما رسانه‌های دولت کودتا چنان گرد و خاکی به پا کرده‌اند که هیچ معلوم نيست قاتل کدام‌طرفی است دقیقاً‌ و مقتول کی‌ست؟ این احتمال جدی وجود دارد که شهيد دیروز از سبزها بوده باشد و مطابق معمول دستگاه کودتا وارد فاز مصادره‌ی شهید شده باشد. هر چه هست، جنبش سبز، موضعی از پيش‌تعيین‌شده و روشن در قبال خشونت دارد. سبزها بايد نسبت به اين دام‌ها هوشيار و حساس باشند. اما هم‌چنان جای این پرسش باقی است که چرا اين همه شتاب در متهم کردن معترضانی که دیروز راهپيمایی کردند؟
هنوز از خاطر نبرده‌ایم که پس از شهادت ندا آقا سلطان، دولت فتنه، سناريو پشت سناریو ساخت و يکی پس از دیگری نقش برآب شد و هنوز هم که هنوز است از این‌که انگشت اتهام به سوی آن‌ها دراز است خشمگين‌اند. شهیدسازی و شهید-دزدی و مصادره کردن قربانيانی که به تیغ خودشان کشته می‌شوند، خصلت ثابت اين رسانه‌هاست. جای این پرسش بزرگ باقی است که چرا این همه شتاب؟ چرا آن زمينه‌سازی سایت جوان؟ چرا نقشه‌ای که سايت جوان داده است تبدیل به سناریوی شهيد صانع ژاله شده است؟
این واکنش‌های عصبی، شتاب‌زده و وقیحانه، يک نکته را بيشتر برجسته می‌کند: حضور پررنگ و شاداب سبزها، فضای ذهنی دوستان اقتدارگرا را سخت به هم ريخته است. این طایفه مدت‌هاست که اخلاق و تقوا را رها کرده‌اند اما بازی تازه‌شان فقط نشانه‌ی بی‌تقوایی نیست بلکه نشانه‌ی دستپاچگی و آشفتگی آن‌ها در برابر زندگی، امید و ايمان مردمی است که ديروز ثابت کردند هنوز پيش وجدان، ايمان و خردشان سرفرازند. آيا دستگاه کودتا شهدای ما را پس خواهد داد؟

پ. ن. يادداشت هم‌دانشگاهی صانع ژاله را بخوانيد (او دانشجو بود): «یک چیز فراموش نشود.صانع ژاله برخلاف دروغ هایی که در آگهی ترحیمش نوشته اند نه حافظ قرآن بود و نه بسیجی.حداقل تا جایی که ما هم دانشگاهیانش می شناختیم.دانشجوی نمایش بود،یک هنرمند جوان.به دست منافقین هم کشته نشد.خدایا ما می دانیم تو هستی.این بی وجدان های کریه المنظر نمی دانند.التماس داریم.خودت را نه به ما،که به این ها نشان بده.این جانوران را بنشان سر جایشان…». واقعاً بدون شرح است!

۲

عاقبتِ نامحمودِ «جنگ با سايه»ها – يک درس از ۲۵ بهمن

مغز درسی که امروز در ۲۵ بهمن برای ما تکرار شد چیزی نیست جز همین سخنِ حکيمانه‌ی ميرِ دلیرِ سبزانديشان: «در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است».

خوب است کسانی که در اين دو سال گذشته جامعه‌ی ایرانی و فضای مجازی را مطالعه و مشاهده ‌کرده‌اند در مفروضات‌شان تجدید نظر کنند. ملت ما به تدبیر و اشاره‌ی فضای مجازی مديریت نمی‌شود. فضای مجازی تنها انعکاسی است از فضای واقعی جامعه که در شبکه‌های اجتماعی اينترنتی ریزش کرده است. این فضای مجازی چیزی نیست جز آينه‌ای کوچک که پيش روی فضای واقعی بزرگ ایرانی نهاده باشند. نقش فیس‌بوک، گودر، توييتر و وبلاگ‌ها، چیزی نيست جز انعکاس همین فضای واقعی.

اهتزاز غرور ملت در آن‌چه که امروز رخ داد با فضای مجازی خاصه با این همه محدوديت و داغ و درفشی که بر سرِ آن هست، ناشدنی است مگر اين‌که اين فضا انعکاسی و بازتابی باشد از همان چيزی که در فضای واقعی رخ می‌دهد.

يکی و تنها یکی از درس‌های امروز این بود که شبکه‌های اجتماعی واقعی ایرانيان و سبزها بسیار استخوان‌دارتر و قوی‌تر است از شبکه‌های اجتماعی مجازی. کافی است کمترین روزنه‌ای باز شود تا درخشش و نوشخند اين آفتاب گرمی‌بخش ظلمت را بسوزاند.

این واقعیت، یکی دیگر از ناکامی‌های فتنه‌ی محموديه و بساط کودتا را به بلیغ‌ترين زبانی تصویر کرد. این همه قصه‌ی ارتش سایبری و داستان راهزنی‌های اینترنتی و تجسس در احوال ملت و پرونده‌سازی‌های سخیف و شنيعِ حاميان فتنه‌ی محمودیه و «افسران جنگ نرم» چیزی نيست جز تف سربالايی که به روی ناميمون سياه‌کاران بهتان‌ساز فرو می‌آيد. جنگ واقعی اين دروغ‌زنان در دل‌های مردم و وجدان‌های آدميان بيدار است. دل آدمی و وجدان او را نمی‌توان با هک کردن و نیزه‌اندازی افسران جنگ نرم فتح کرد. ابزار این میدان، چيزی نيست جز صداقت ، تقوا، دادگری، بسط آزادی و بازگشتن از راهِ بی‌فروغ دروغ، دین‌فروشی، ریا و تحقیر مردم و بزرگی‌ فروختن به ملت.

به خيالِ خامِ افسر پروراندن برای جنگ نرم باشید و هم‌چنان تغافل کنيد. دل‌های ملت سبز ما در حصن حصينی است که به این افسون‌ها مغلوب دروغ نمی‌شود. کی خواهيد فهميد که بارِ کج‌تان به منزل نمی‌رسد؟
۲

از روز حمايت تا روز حميت

آن‌چه امروز در ایران رخ داد تنها يکی از هزاران بود. این قطره‌های پراکنده به مجرد این‌که به هم پيوند بخورند اقيانوسی می‌شوند که هيچ سد سکندری در برابرش نمی‌تواند بايستد. اما امروز گوياترین تصوير بود از اين‌که راهپيمايی و تظاهراتی که در سايه‌ی حمايت حکومت و در امن و آسايش رخ می‌دهد يعنی چه و تظاهراتی که از سر حميت ملتی سربلند و نجيب که غروری زخم‌خورده دارد و جانی مجروح يعنی چه. امروز سند آشکار تفاوت بزرگ روز حمايت با روز حميت بود!

روز ۲۲ بهمن را از این پس باید روز حمايت از قدرت و حمایت قدرت از سرسپردگان‌اش خواند و روز ۲۵ بهمن را روز حميت نامید. می‌دانم که اين شيرینی در کام ملت، به مذاق سرکردگان فتنه‌ی محموديه سخت ناگوار خواهد آمد. اما يک اتفاق بزرگ امروز رخ داد و نکته‌ای که مردم به شهود و غريزه می‌دانستند به عيان پيش ديدگان‌شان آمد: ملت ما اعتماد به نفس دارد و هر چقدر که آماج تيغ و تير شود، باز هم قد راست می‌کند.
ز خشکسال چه ترسی؟ که سد بسی بستند:
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور…
و ما هم‌چنان نغمه‌خوان و استوار بر همان عهد آزادی باقی مانديم. دلاور مردا که ميرِ ماست و شگفتی‌آفرين ملتی که در خاک ايران مسکن دارد! این ملت عظيم‌تر از این است که فرومايگان بتوانند بر آن‌ها بزرگی بفروشند و بيدادِ بی‌کيفر کنند! دست مريزاد به اين دليران!
۰

تفنگ‌ات را زمين بگذار!

برادر ارزشی! هنوز وجدان خواب‌آلوده‌ات بيدار نشده است که برادر و خواهرت را هم‌اکنون در خیابان‌های تهران می‌زنی و به آيین گرگان و درندگان می‌درانی؟

۱

الا ای صبحِ آزادی…

کليد گشايش همه‌ی رنج‌های ما در فتوح امید است و استقامتِ قامتِ ايمان. فردایی که اکنون در ايران دمیده است، فردايی است که «نه آغاز و نه انجامِ جهان است». غم و شادی‌های بسياری پيش روی ما هست و خواهد بود. اما فردا، روزی است که خويشتن را می‌توانیم تماشا کنيم. تمام هجوم همه‌جانبه‌ی دستگاه کودتا و بساط فتنه‌ی محمودیه همين بود که از ما اميد را بستاند و همين که شادی را از ما برباید. تنها در نومیدی و اندوه است که آن‌ها پیروز و ظفرمند خواهد بود. اميد و شادی ما، آیه‌ی هزیمتِ آن‌هاست. به گفته‌ی آن ميرِ دلاور: «مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود». این بزرگی فروختن، اين تکبر کردن، اين لاف خدايی زدن‌ها که سخت با آن آشنا هستيم، همان است که غرور این ملت را زخمی کرده است اما رويش سبز جان‌های‌شان را نستانده است.
فردا، روز محک است. روز آزمون است. فردا يک فرق بزرگ با ۲۲ بهمن دارد. روز ۲۲ بهمن روزی بود که در سايه‌ی تبليغات حکومتی و در پرتو نمايش‌های مهندسی‌شده می‌توان به آسودگی و آرامش قدم زد. در راهپيمایی‌های حکومتی که نظام‌های حاکم و دولتيانِ بر مسندِ قدرت به حمايت از آن بر می‌خیزند و حفاظت خود را از آن دریغ نمی‌‌کنند، بیمی نیست و هراسی هم نیست. رفتن به چنین جمعی کارِ آسودگان است. ۲۵ بهمن اما روزی است که – با آن همه تهدید و خط و نشان کشيدن‌های قدرت – تنها دلاوران خطرش را به جان می‌خرند. یکی نمايش سرسپردگی به نظامی مستقر است که این روزها آلوده شده است به ننگ جنایت و بی‌فرهنگی دروغ و ريا. دیگری تجلی امید و ایمان و صبر ملتی است که تسليم تیغِ تبرزن نمی‌شود و هم‌چون جنگلی سبز می‌روید و رسم شکفتن را از فرو نمی‌گذارد.
امروز را به بازخوانی بندهایی از بيانیه‌های موسوی مشغول بودم و تجربه‌ی عجيبی است مرور تحولی که در ذهن و زبان این مرد رخ داده است. اين بخش‌های‌اش را بخوانيد:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله.»

«اگر می‌خواهید ایرانی باقی بمانید از شعله امید در سینه‌های خود محافظت کنید، زیرا امید بذر هویت ماست؛ بذری که با نخستین باران شروع به روییدن می‌کند و جان هرکسی را که هنوز ایرانی باقیمانده است، در هر کجای جهان که بیتوته کرده باشد به اهتزاز در می‌آورد، تا از نو خود را در سرنوشت این خاک شریک بداند.»

«ما با هم آمدیم تا با تجسس در احوال شخصی مردم مخالفت کنیم و از نفرت‌پراکنی و پرونده‌سازی بیزاری بجوییم.»
این‌ها همان چیزهايی است که مغز و اساس حرکت فرداست. فردا چیزی نيست جز جلوه‌ی امید، ايمان، صبر و استقامت ما. فردا نه قرار است پايان این نظام باشد و نه قرار است کسی بميرد. فردا روز زندگی است. اما فردای ما که ۲۵ بهمن باشد چه تفاوت‌های بزرگ و شگفتی دارد با فردای ۲۲ بهمنی که گذشت. یکی مردِ میدان می‌طلبد و «دريا دل و دلير و سرآمد» و ديگری جای هر آسوده‌ی بی‌غم و بی‌دردی هم می‌تواند باشد. «نازپرورد تنعم نبرد راه به دوست / عاشقی شيوه‌ی رندان بلاکش باشد».
این‌ها را که می‌نويسم حکايت دل است. برای خودم زمزمه می‌کنم. باکی است که آن‌ها که تازيانه‌ی ترس خورده‌اند یا تير ستم در جان‌شان نشسته است و چراغ اميدشان کم‌فروغ شده است و صبرشان سر آمده است، گله یا ابراز خستگی کنند و گروهی طعنه بزنند در همراهان این مسیر سبز. اما «روزی که بجنبد نفس بادِ بهاری / بينی که گل و سبزه کران تا به کران است». آن روز، همه‌ی ياران نومید و زخم‌‌ديده و ترس‌خورده‌ی ما نيز می‌توانند سر برآورند و به بانگ بلند بگويند آن حکايت‌ها «که از نهفتن آن ديگِ سينه می‌زد جوش». هر چه با خود فکر می‌کنم، می‌بینم که برای فردای ما، برای فردای ۲۵ بهمن و برای فرداهای اميد، اين شعر درخشان و روشنی‌افزا و گرمابخش سايه، چه مايه ناز و نوازش در خود دارد. باور فردای روشن برای بسياری آسان نيست ولی این مضمون را همواره باید زمزمه کرد که: الا ای صبح آزادی به ياد آور در آن شادی / کزین شب‌های ناباور منت آواز می‌دادم!
این شعر سایه را با «فتح بهشت» ونجليز زمزمه کنید!

می‌‌خوانم و می‌ستايمت پرشور
ای پرده‌ی دلفريب رؤيارنگ
می‌بوسمت ای سپيده‌ی گلگون
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ
ديری است که من پی تو می‌پويم.
هر سو که نگاه می‌کنم، آوخ!
غرق است در اشک و خون نگاهِ من
هر گام که پيش می‌روم برپاست
سرنيزه‌ی خون‌فشان به راهِ من
وين راهِ یگانه راهِ بی‌برگشت.
ره می‌سپریم همره اميد
آگاه ز رنج و آشنا با درد
يک مرد اگر به خاک می‌افتد
برمی‌خیزد به جای او صد مرد
اين است که کاروان نمی‌ماند.
آری ز درونِ اين شبِ تاريک
ای فردا من سوی تو می‌‌پويم
رنج است و درنگ نيست می‌تازم
مرگ است و شکست نيست می‌دانم
آبستنِ فتحِ ماست اين پيکار.
می‌دانمت ای سپيده‌ی نزديک
ای چشمه‌ی تابناکِ جان‌افروز
کز اين شبِ شوم‌بختِ بدفرجام
بر می‌آيی شکفته و پيروز
وز آمدنِ تو زندگی خندان.
می‌آيی و بر لبِ تو صد لبخند
می‌آيی و در دل تو صد امّيد
می‌آيی و از فروغ شادی‌ها
تابنده به دامن تو صد خورشيد
وز بهر تو بازگشته صد آغوش.
در سينه‌ی گرمِ تست ای فردا
درمانِ اميدهای غم‌فرسود
در دامن پاکِ تست ای فردا
پايان شکنجه‌های خون‌آلود
ای فردا ای امید بی‌نيرنگ!
(سايه؛ ۱۴ شهریور ۱۳۳۰)
پ. ن. اين یادداشت مهدی هم بسیار خواندنی و به جاست: روز عصیان
اين بندش را نقل می‌کنم که برويم کل متن را حتماً بخوانيد:

«راهپیمایی برای تایید چنین نظامی که ریاکاری کمترین صفت آن است و بر گرده ظاهرسازی سوار است اصلا خرجی ندارد که هیچ کلی هم تشویق دارد. اتوبوس مجانی و ساندویج صلواتی و شربت نذری و هدایای رنگ و وارنگ سازمانهای دولتی. مثل یک پیک نیک است با بزرگترهای خانواده و خاندان. حالا اگر اهل اجر اخروی باشید آن هم به حساب تان منظور می شود. اهل اجر دنیوی باشید هم بالاخره دیده شدن در آن راهپیمایی اسباب آبروی مدیر و رئیس اداره شما ست و یک جایی حساب خواهد شد. فراموش نمی شود»

«قرار است ۲۵ بهمن یک ۲۲بهمن دیگر باشد؟ هرگز! این راه و مسیر سوته دلان و شکستگان و خون به دلها و اشک به چشمها و باتو خورده ها ست. کسانی که در وطن خود اسیرند. در خانه خود گروگان اند. آنها که زندانی دارند مثل آنها که فامیل شان و برادرشان در سپاه است یا دست اش به نفت و گاز و ارز و بانک می رسد راهپیمایی نمی کنند. آنها که شهیدی در راه آزادی و برابری داده اند تا در وطن خود آزاد زندگی کنند و با دیگر هموطنان شان برابر باشند مثل کسانی که برای تبعیت از فتوا و حکم مرجع تقلیدشان شهید شده اند راهپیمایی نمی کنند. آنها که از تحقیر روزمره و همه جانبه خود و ارزشها و عقایدشان بیزار شده اند مثل کسانی که هر روزه دیگران را تمسخر کرده اند و آنها را براحتی بیدین و جاسوس و مزدور و بی غیرت نامیده اند راهپیمایی نمی کنند

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد