۱

تَرَک‌های پرصدای انتخاباتی منهزم

انتخابات سال ۸۸، که لحظه‌ی تولد جنبش سبز بود، و دستبرد وقيحانه‌ای که به آرای مردم زده شد، تیر خلاصی بود به مغز صندوق رأی در کشور و ویران کردن بنيان هر چه مشارکت مردمی در نظام سياسی ايران. تمهيدات قانون اساسیِ آن‌زمان موجود کشور – که اکنون تبديل به قانون نانوشته‌ی ديگری شده است و بسیاری از بندهای آن به صراحت و به دفعات نقض و تعليق شده است – راه را برای عزل مسالمت‌آميز و بدون خشونت حاکمان سياسی هموار می‌کرد. واکنش خشن و غیرقانونی نظام در برابر اعتراض‌های مردم و طفره رفتن مکرر آن از اقناع مسالمت‌آميز و قانونی معترضان و روی آوردن به سياست سرکوب، تهديد، ارعاب و فشل کردن مشارکت رضايت‌مندانه‌ی مردم، مهر خاتمتی بود بر فرايندهای دموکراتيک و مردم-محور.
انتخابات فردا، هر چند به بزرگی انتخابات رياست جمهوری نیست ولی اهميت‌اش به مراتب افزون‌تر از آن انتخابات مخدوش و غيرقانونی پيشين است و سران نظام هم بارها با تصريح و تلويح به اهميت آن اشاره کرده‌اند. مسأله هم فقط در اين نيست که مشارکت مردم در انتخابات ممکن است مانع از حمله‌ی نظامی به کشور شود، بلکه مغز مسأله اين‌جاست که مردم – يا دست‌کم شمار قابل‌اعتنايی از آن‌ها – ديگر به چنین نظامی برای برگزاری انتخاباتی سالم اعتماد ندارند. اختلافات داخلی و درگيری‌های فراوان داخل جناح‌های هم‌چنان باقی‌مانده و نابود نشده در ساختار سياسی به اين وضعيت بحرانی بيش از پيش دامن زده است و به رغم تمام دعوت‌های سران عالی‌رتبه‌ی نظام برای حفظ وجهه‌ی وحدت و يکپارچگی، اين تنش‌ها و شکاف‌ها روز به روز افزون‌تر شده است.
در اين ميان، توجه به اين نکته مهم است که هر چند عالی‌ترین مقام نظام از سيلی سخت مردم به صورت استکبار سخن می‌گويد و پيشاپيش وعده‌ی حضور حماسی مردم در انتخابات را می‌دهد، چهره‌های برجسته و نزديک به ولايتی مانند قاليباف با زبان عجز و لابه به التماس می‌افتند و از مردم طلب بخشش می‌کنند و قول می‌دهند که از اين پس سياست‌مداران خوبی خواهند بود (خصوصاً دقيقه‌ی پنج به بعد را ببينيد). طرفه اين است که محمدرضا پهلوی وقتی صدای انقلاب مردم را شنيد، با چنين عجز و لابه‌ای سخن نگفته بود که قاليباف گفت.
نظرسنجی‌های انجام‌شده‌ی اخير به روشنی حکايت از ادبار گسترده‌ی مردم نسبت با انتخابات دارد. محمدرضا باهنر هم از اين‌که در اين دوره رأيی نخواهند داشت سخن گفته است. واقعيت اجتماعی ستبری که زير پوست اين جامعه وجود دارد، به رغم همه‌ی سرکوب‌ها و ارعاب‌ها و با وجود همه‌ی تبليغات سيل‌آسايی که اين روزها از در و بام بر سر و روی مردم می‌بارد، شکاف‌هايی را در بالاترين سطح حاکميت ايجاد کرده است که تصورش حتی برای جنبش سبز هم آسان نيست. سخنانی که اخيراً از زبان احمد توکلی و علی مطهری شنيده می‌شود، حتی از زبان موسوی هم شنيده نشده بود (مثلاً اين مقاله‌ی توکلی را ببينيد: «حقوق متقابل شهروندان و ولی فقيه در مردمسالاری دينی»)
جنبش سبز دگرديسی باورنکردنی و حيرت‌آوری در ساخت سخت قدرت با تمام فقدان ابزارها و نداشتن سازمان‌دهی اجتماعی و سياسی ايجاد کرده است که نه تنها برای حاکميت بلکه برای بخش بزرگی از اپوزيسيون خارجی هم تصورش دشوار است. آن همه تبلیغات و سخنرانی‌های سرشار اعتماد به نفس و رجزخوانانه البته که هیچ سنخيتی و نسبتی با پوسترهايی که به راديو فردا و حتی «بالاترين» (!) استشهاد می‌کنند تا مردم را به مشارکت حداکثری (بالای ۵۰ درصد!) تشويق کنند، ندارد. جايی در درونی‌ترين لايه‌های ساخت سخت قدرت، چيزی فروريخته و نابود شده است و جز بنايی پوشالی و عظيم آن‌هم در ظاهر اين ساخت، چيزی باقی نمانده است.
برنده شدن اصغر فرهادی در اسکار و جوايز متعدد ديگرش که تنها يک نشانه از زنده بودن و استخوان‌دار بودن ساخت مدنی جامعه‌ی ايرانی است. وقتی ساير قطعات اين پازل شلوغ را با دقت و حوصله نه با شيوه‌ای تأييدگرايانه (برای موجه‌سازی پیش‌فرض‌های ايدئولوژيک) کنار هم می‌گذاريم، تهی بودن دست حاکميت سياسی برای بسيج مردم بيشتر آشکار می‌شود. از فردای روز انتخابات و هفته‌ی بعدش، بايد منتظر تعمیق بيشتر اين شکاف‌ها شد. حاکميت سياسی اکنون عميقاً از وجود بحران آگاه است هر چند هنوز به مرحله‌ی اذعان سراسری و علنی آن نرسيده است و تنها با نشانه‌هايی مانند سخنان قاليباف يا باهنر یا اعتراض‌های امثال مطهری و توکلی می‌توان از آن خبر داد.
مانا نیستانی

اين حادثه‌ی مهم – يعنی سرد بودن بی‌سابقه‌ی فضای انتخاباتی جمهوری اسلامی پس از سه دهه – مثال نقض و شاهد استواری است بر اين‌که چه اندازه سياست‌های تحريم کمرشکن و فلج‌کننده و هياهو بر سر حمله‌ی نظامی به کشور برای اين جامعه‌ی مدنی زنده و پويا که گرد نوميدی و يأس بر چهره‌اش پاشيده‌اند،‌ مخرب است. و بدون شک اين ادبار مردمی را نمی‌توان به پای سياست‌های غرب نوشت و نقش خود مردم را ناديده گرفت و به شعور آن‌ها اهانت کرد. اين جامعه، اين مردم، هم زخم سياست‌مداران ماليخوليازده را خورده است و هم آماج حملات نسنجيده و ابلهانه‌ی آمریکا و اروپا قرار گرفته است و از سوی ديگر مثل کشتی بی‌لنگری به دست اپوزيسيونی بی‌جهت به اين سو و آن سو می‌رود. فشار سنگين انتظارات مردمی هر چند تجلی اعتراضات خيابانی را ندارد – و لزومی هم ندارد که داشته باشد – کمترين و سرراست‌ترين جای بروزش همين سخنان عاجزانه‌ی قاليباف است.
سرد بودن فضای انتخاباتی و قهر مردم با صندوق‌هايی که در دستان کارگزارانی امانت‌ناشناس و دلبسته‌ی قدرت است، البته می‌تواند از سوی گروه‌هايی از اپوزيسيون تعبير به درست بودن سياست‌های مخرب غرب تلقی شود. اما نکته جای ديگری است. اين حادثه به روشنی می‌تواند به همه‌ی جهان نشان بدهد که مردم ايران تغيير سياسی را از درون می‌خواهند و غريزه‌ی بقا به روشنی به آن‌ها می‌گويد که تحریم و تهديد نظامی حتی اگر باعث برانداختن اين نظام شود، نويدبخش آينده‌ای روشن و سالم برای آن‌ها نخواهد بود. يک سود اگر داشته باشد، صدها زيان دارد و صدمه‌هايی که به ايران، به ملت ايران، به تماميت ارضی و زيرساخت‌های کشور وارد می‌کند، تا سال‌های درازی ترميم نخواهد شد. چنان‌که در يادداشت پيشين‌ام درباره‌ی فرهادی اشاره کردم، اين ملت نيست که باید با دولت و نظام آشتی کند؛ بلکه نظام و دولت است که بايد دست از انتقام‌ گرفتن از مردمی که با سياست‌مداران بی‌کفايت بر سر مهر نيستند، بردارد. راه برون‌رفت از اين بحران، به رسميت شناختن انتظارات و توقعات مردمی است که نه شرايط حاکم بر جمهوری اسلامی را می‌پسندند و نه دل در گرو مداخله‌ی خارجی، اثربخشی تحريم برای فلج کردن نظام سياسی، يا ذلت حکومت در برابر زياده‌خواهی‌های خارجی دارند.
من واقعاً انتظار ندارم که پس از انتخابات و پرده برافتادن از شکاف‌های عميقی که نشانه‌های‌اش به صد زبان در برابر چشمان ملت عرض اندام می‌کند، ستم‌پيشگان به خود بيايند و زندانيان را از بند برهانند يا فضای سياسی را باز کنند. اما اين اتفاق اگر هم بيفتد، حاصل‌اش چيزی نخواهد بود جز اين‌که نهايتاً نظام به جای خودرأيی و رجزخوانی در برابر ملت خود (ولو در پوشش ايستادگی در برابر غرب؛ که البته به جای خود و در بستر خود وجه درست و قابل‌دفاعی می‌تواند داشته باشد)، به خواست مردم تن بدهد و فضای سالمی برای مراجعه به آراء مردم برای برون‌رفت از اين بحران مهلک فراهم کند.
ما پيشاپيش و حتی پس از انتخابات هيچ ابزاری نداریم برای اين‌که بدانيم ميزان مشارکت چقدر خواهد بود. اين را اما می‌دانيم که خبرسازی، مهندسی آراء، متوسل شدن به هر شيوه‌ی غيراخلاقی و غيرقانونی برای تصرف قدرت، خصلت ثانويه‌ی حاکمان فعلی است و البته از هر ابزار تبليغاتی برای تحکيم آن استفاده خواهند کرد. اما نشانه‌هايی که از درون اردوگاه حاميان نظام می‌رسد (و مبتنی بر نظرسنجی‌های خود آن‌هاست)، اين ظن را تقويت می‌کند که ميزان مشارکت بسيار پايين خواهد بود و جای خالی اين روگردانی را نظام بايد با چيزی پر کند. توهماتی از قبيل عدد و رقم دادن پيشاپيش درباره‌ی ميزان مشارکت – آن هم در کشوری با وضعيت فعلی ايران – (چه از سوی داخلی‌ها و چه از سوی منتقدان بيرونی) بيشتر خيال‌انديشی است تا اعتنا کردن به واقعيت‌های متلاطم و پرفشار جامعه‌ای که از مناسبات فعلی حاکم بر کشور ناراضی است.
برای اين‌که ايران آينده‌ای روشن داشته باشد، تنها راه‌های تغيير منحصر به براندازی نظام از طريق انقلاب، يا اقبال به مساعدت خارجی از هر نوع نيست. هميشه راه‌های ديگری هم هست و اين راه‌ها به زبان‌های مختلف خود را در ميان حوادث ريز و درشتی که هر روزه در کشور رخ می‌دهد، خود را نشان می‌دهند. تنها بايد چشم بينا و گوش شنوا داشت و از حبس ايدئولوژی‌های صلب که راه برون‌رفت از بحران را در دوگانه‌های کاذب می‌بينند بيرون آمد. اين آفت، هم دامن‌گير اپوزيسيون داخلی شده است و هم حضور پررنگی در تفکر اپوزيسيون خارجی دارد. طرفه اين است که بعضی از گروه‌های اپوزيسيون خارجی چنان غرق در فضای سنگين تبلیغات غربی شده‌اند و ماجرای برنامه‌ی هسته‌ای را فربه کرده‌اند که گويی مردم ايران، حقوق بشر،‌ آزادی‌های دموکراتيک ديگر هيچ معنايی ندارد و از همين روست که در اشارات و تصريحات‌اش هم ديگر تعارف را کنار گذاشته‌اند و اين تعابير از جملات معمولی و هر روزه‌شان هم رخت بربسته است، لذا عجيب نيست که حتی به قيمت ابقای همين وضعيت غيرقانونی و ضدمردمی فعلی از پروژه‌های کودتاگونه‌ای حمايت کنند که باعث بهبود رابطه‌ی نظاميان و امرای حاکم با غرب شود.
آينده‌ی روشن ايران در گرو ايفای نقش هوشمندانه‌ی مردم و دست رد زدن به سينه‌ی استبدادهای داخلی و زياده‌خواهی‌های خارجی است. اتفاقی که فردا رخ خواهد داد، تنها يک بخش – و البته بخش مهمی – از اين روايت را صورت خواهد داد. من به آينده‌ی روشن ايران اميد دارم و هر اندازه که امروز ما تلخ و تيره و سياه است و موج‌خيز يأس و سرگردانی و استيصال رمق مردم ما را بريده است، روزی – که دير نيست – اين آتش نهفته و خفته زبانه خواهد کشيد و جان و دل مردم ما را روشن خواهد کرد.
بر آر ای بذر پنهانی سر از خواب زمستانی
که از هر ذره‌ی دل آفتابی بر تو گستردم
۸

اصغر فرهادی و جدايی دولت از ملت

هنوز شاید يک‌ساعت از اعلام برنده شدن فيلم «جدايی نادر از سيمين» اصغر فرهادی نگذشته است و شادی است که موج می‌زند ميان ایرانی‌ها. پیام از اين رساتر و گویاتر نمی‌تواند باشد: مردمی که آزادی و شادی می‌خواهند، اين آزادی و شادی را به فرموده‌ی دولت و حکومت نمی‌پسندند و نمی‌خواهند. شادی حق مردم است؛ چيزی نيست که دولت و حکومت بر مردم روا بداند يا به آن‌ها هديه کند. و اين‌که شادی حق مردم ماست، سياسی‌ترین مضمونی است که زاييده‌ی جنبش سبز است. رخداد امشب يک پيروزی نرم برای جنبش سبز بود. شب پیروزی شادی بر اندوه و رنج و افسردگی و نوميدی.

حاکمان جمهوری اسلامی – به ويژه کسانی که در اين چند سال زبانه‌ی بیدادشان به فلک رسيده است و رمق و نفس آزادی و شادی ملت ما را ستانده‌اند، چیزی جز رنج و غم و اندوه به ملت ما هديه نداده‌اند. کدام حرکت به ويژه در اين چند سال در اين نظام رخ داده که دلی را شاد کرده باشد یا لبخندی بر لبانی نشانده باشد؟ کدام سخن و گفتار از سوی دولت‌مردان يا مسؤولان عالی اين نظام سر زده است که خاطر آزادگان و خردمندان و اهل ایمان و تقوا و صاحبان دل‌های سالم و رمنده از بيماری دروغ و ریا را شاد کرده باشد؟ هر چه بيش‌تر می‌‌کاويم می‌بينيم که اين حاکمان نه تنها شادی و تبسم را به کسی هدیه نداده‌اند بلکه هر جا توانسته‌اند شادی و آزادی و خرمی و آسايش مردم را از صغير و کبیر و پير و جوان و مرد و زن ربوده‌اند. تنها هنرشان تحميل شادی خودخواسته‌ی نظامی و حکومتی و حقنه کردن فرهنگ سرهنگی بوده است.

امشب، گلدن گلوب و برنده شدن فرهادی آن‌قدر مهم نبود که هلهله‌ی شادی در دل‌های ایرانيان. امشب، جوانه‌ای که زير خروارها خاک و خاکستر ستم اين ماه‌ها و سال‌ها نفس می‌کشيد و به رغم هل من مبارز طلبيدن‌های جاهلان مکرم و اراذلِ مقدم، و فتنه‌جو خوانده شدن و بی‌بصيرت ناميده شدن، هم‌چنان زنده اما خاموش بود، سر از خاک بیرون کرد يعنی که ما هم‌چنان شاد هستيم و شادی و اميد را نتوانسته‌ايد از ما برباييد.

این مردم، به شادی دستوری تن نمی‌دهند. شادی تجويزی دلی را نمی‌گشايد و لبی را خندان نمی‌کند. درست بر عکس، هر جا که بخش‌نامه صادر کردند برای غم يا شادی، اين مردم خلاف‌اش را رفتند و گفتند و کردند. درست همان‌جا که بر سر فرهادی کوفتند و طعنه و تحقير نثارش کردند، مردم نه به خاطر جايزه گرفتن‌اش بلکه به خاطر همدلی و همراهی اين فرهادی با همين مردم،‌ با او شاد شدند و با او لبخند زدند و با او به بيداد پشت کردند: فرهادی با مردم بود و از مردم و از مردم گفت و با مردم رفت. همين خرده‌رويدادهای ظریف است که کسی شايد توجه چندانی به معنای عميق آن‌ها نکند ولی جنبش ما با همين خرده‌رويدادها زنده است و به پيش می‌رود. اصغر فرهادی و «جدايی نادر و سيمين» تنها يک نمونه و يک نماد آن است. اين ماجرا نمادين بود: نمادی از اين‌که ملت ديگر همراه دولتی نيست که شادی را از او می‌ربايد. این مردم هر جا که بخواهند بی‌آنکه منتظر صلاح‌دید و صواب‌ديد نظام و حکومت و سرداران و سرهنگان فرهنگ‌ناشناس باشند، با سائقه‌ی بشريت و انسانيت و صفای جان و دل‌شان شادی و هلهله می‌کنند. و اين مضمون همان است که در اين شعر درخشان شفيعی کدکنی متجلی است:
طفلی به نام شادی دیری‌ست گم شده ست
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
اين واقعه پيامد سياسی ديگر هم البته برای ما دارد. رسانه‌ها همواره در متن موج‌ها زندگی می‌کنند. در اين روزها که جنگ‌طلبان و گروهی از مخالفان حکومت ايران با ساده‌لوحی در ميدانِ برافروختن آتش حمله‌ی نظامی به ایران بازی می‌کنند، این واقعه تا مدتی باعث می‌شود هم جهان و هم سياست‌مداران آمريکايی و غربی به خودِ مردم ایران بيشتر توجه کنند تا اين‌که همه‌ی هم و غم‌شان را صرف انتقام گرفتن از حاکمان ايران کنند و برای این‌ کار از مردم ايران – با تحريم‌های کمرشکن و فلج‌کننده‌ای که اولين و مهم‌ترين قربانی‌اش خود مردم ما هستند – به مثابه‌ی سپر استفاده کنند. پيام اين جایزه دوگانه است: يکی برای مسؤولان و مقامات ايرانی که همين تازه خانه‌ی سينما را ويران کرده‌اند و رشد و رويش و قدر و حرمت ديدنِ سينمای ایران را جای ديگری به رغم ميل‌شان ديدند و ديگر برای سياست‌مداران غربی که به جای گشودن راهی به جلو، در لفافه‌ی فشار آوردن بر حکومت ايران، ملت ما را بيشتر زخمی و رنجور می‌کنند.
برنده شدن اين فيلم، برنده شدن ماست؛ تصويری از شادی ماست. آن شادی که حق ماست. شادی به يغما رفته‌ی ملتی که همواره باید تاوان ندانم‌کاری‌ها و بی‌خردی‌ها و تعصب‌ها و انتقام‌جويی‌ها و عربده‌جويی‌های حاکمان‌اش با ملت خود و با جهان را بپردازد. اين اتفاق، نويد بازگشت شادی‌های ماست و این‌که شادی برای ما نمی‌ميرد. ما به هر بهانه‌ای شادی را خواهيم زيست هر چند حاکمان بيداد شادمانی ما را نپسندند:
ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
این گنج مزد طاقت رنج‌آزمای توست 
صبح امید و پرتو دیدار و بزم مهر
ای دل بیا که این همه اجر وفای توست 
این باد خوش نفس به مراد تو می‌وزد
رقص درخت و عشوه‌ی گل در هوای توست 
شب را چه زهره کز سر کوی تو بگذرد؟
کان آفتاب سایه‌شکن در سرای توست 
خوش می‌برد تو را به سرِ چشمه‌ی مراد
این جست‌و‌جو که در قدم رهگشای توست 
ای بلبل حزین که تپیدی به خون خویش
یاد تو خوش که خنده‌ی گل خون بهای توست 
دیدی دلا که خون تو آخر هدر نشد
کاین رنگ و بوی گل همه از نافه‌های توست 
پنهان شدی چو خنده در این کوهسار و باز
هر سو گذار قافله‌های صدای توست 
از آفتاب گرمی دست تو می چشم
 برخیز کاین بهار گل افشان برای توست 
با جان سایه گرچه در آمیختی چو غم
ای دوست شاد باش که شادی سزای توست
۴

خدايا آه مکش!

رب اغفر لقومی فانهم لایعلمون

خدايا، آه مکش! می‌دانم که چه غصه‌ای داری! همه چیز خوب می‌شود. ما باز دوباره خانه‌های‌ ویران‌مان را می‌سازيم، دوباره سقفی روی سر ما خواهد بود و باز هم تو را ميهمان خانه‌های‌مان می‌کنيم! غصه نخور! می‌بينم چه ابری به چشمان‌ات دويده! اشک مريز! دیر نيست روزی که دوباره لبخند بر لبان‌ات باشد! همه چیز تمام می‌شود. آرام‌ باش! هق‌هق‌ات را از آن شانه‌های لرزان‌ات می‌بینم، زاری مکن! اين رنج‌ هم سر می‌آيد!

خدايا، ناله مکن! می‌دانم که بار اول‌ات نيست. می‌دانم بارها با ما خون گریسته‌ای. مغول‌ها هم که همه چيزمان را به تاراج برده بودند و خانه‌های‌مان را زندان کرده بودند، همين حال را داشتی. يادت هست که هم تو حال‌ات بهتر شد و هم مغولان را درست کرديم؟ يادت هست؟ همان مغول‌ها را خوب کرديم: نه تنها مسلمان‌شان کرديم که صوفی‌شان کرديم! غصه نخور! می‌دانم که خودت هم حتی نمی‌توانی تصور کنی پيش از اين‌ها طایفه‌ای این‌جوری بوده باشند! ولی اين‌ها هم درست می‌شوند، خوب‌ می‌شوند!

خدايا، بغض نکن! می‌دانم که تو را هم به گروگان برده‌اند. می‌دانم که تو هم محبوس اين‌هایی. می‌دانم که حتی از تو هم اعتراف گرفته‌اند که نه تنها هم‌دست شيطان بوده‌ای بلکه از ابتدا خودت شيطان را وارد قصه‌ی ما کردی! می‌دانم که حتی به تو گفتند که فراماسون هستی! می‌دانم که به تو هم تهمت جاسوسی زده‌اند! حتی به خودت گفتند که خودت را انکار کرده‌ای! می‌دانم که حتی تو را هم شکنجه کرده‌اند که اعتراف کنی به همه‌ی شرهایی که در عالم هست و همه‌ی جنايت‌هایی که خودشان کرده‌اند! اما غصه نخور!‌ همه چیز خوب می‌شود، باز هم قفل زندان‌ها را می‌شکنيم. باز هم آزادت می‌کنيم.

خدايا! ما هم مثل تو غم داریم. ما هم مثل تو دل‌شکسته‌ایم. ما هم دست‌مان بسته است. ولی ما هم، درست مثل خودت، ایمان داریم. ما هم، درست مثل خودت، امید داریم. می‌دانيم که تو هم، در آن کنج زندان، اندوه داری، دل می‌سوزانی نه تنها برای ما، بلکه برای همين‌ها که من و تو را به بند کشيده‌اند و به گروگان گرفته‌اند. می‌دانم که در زندان هم دل‌ات برای زندان‌بان می‌سوزد. می‌دانم که حتی غمِ بازجوی‌ات را می‌خوری که شايد نتواند فردا در روی فرزندش نگاه کند و بگويد چه کاره بوده است. ولی غصه نخور، همه چيز خوب می‌شود. همه‌ خوب می‌شویم. اشک‌ها کمتر می‌شود، آه‌ها هم.

خدايا، ابرو گره مکن! پنجه به ديوار نکش! يک‌جایی ياد می‌گيرند که ديگر نباید خون بريزند. يک‌جایی، لابد – حتماً – می‌فهمند که اگر حق با آن‌هاست نباید با شمشير و خنجر و گلوله حق را با ما و تو بقبولانند. حتماً یک‌جايی می‌فهمند که بهشت را نمی‌شود با بازجويی و اعتراف به کسی هديه کرد. غصه نخور! خوب می‌شوند. بزرگ می‌شوند. شاید اول مغول بشوند. شايد همه چيزمان را بسوزانند. ولی آخرش شايد صوفی شدند و اين ابرها از آسمان ما و تو کنار رفت و هوا صاف شد. شايد بعد از باران، زیر شعاع آفتاب، رنگين کمانی بست و همه فهميدند که اين همه تفاوت و این همه رنگ در کنار هم چقدر زيباست. شاید آن‌وقت فهمیدند که نباید همه‌ی رنگ‌ها را پاک کنند يا روی همه‌ی رنگ‌های ديگر فقط رنگ خودشان را بزنند!

خدايا، گريه نکن! تو گريه می‌کنی و من هم گريه‌ام می‌گیرد! تو اگر بخواهی مدام گریه کنی و ما هم دل به دل تو بدهيم و آه بکشيم و بغض کنيم، پس چه کسی قرار است اميد بدهد و ایمان داشته باشد و صبر کند و استقامت داشته باشد؟ خدای صبوری کن! طاقت بياور! تحمل کن! اين شب زیاد دوام نمی‌آورد، لابد خیلی شب درازی نيست. صبر کن! اشک‌ات را نگه دار!

خدایا! بيا بغل‌ات کنيم! بیا در آغوش‌مان. می‌دانم که تو هم نوازش می‌خواهی. بیا مهربانی کنيم با تو. می‌دانم که از بدخواهی و نامهربانی و کينه به ستوه آمده‌ای. ولی هنوز در دل‌های ما جایی برای دوستی و محبت هست. هنوز دوست‌ات داریم. هنوز برای همسایگی با تو دل‌مان می‌لرزد. هنوز هم می‌خواهيم مهمان ما باشی. غصه نخور! همه چیز خوب می‌شود!

خدايا، آه مکش، بغض مکن، ناله مکن، اشک مریز! همه چيز خوب می‌شود!

پ. ن. جهت تنوير افکار عمومی و خصوصی: مثنوی معنوی؛ روایت موسای قرن بیست و یکم؛ تاریخ نسخه: هر روزی بعد از ۲۲ خرداد ۸۸!

۰

آواز تذرو – برای عزت و هاله سحابی

دلا دیدی که خورشید از شبِ سرد
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشتِ شقايق گشت از اين خون
نگر تا اين شبِ خونين سحر کرد
چه خنجرها که از دل‌ها گذر کرد
صدای خون در آواز تذور است
دلا اين یادگارِ خونِ سرو است
 
– اين ابيات، ناظر به حالی در آينده است؛ اما اين آينده، آينه‌ی حال ما نیز هست: حالی که شبی خونين دارد و خنجرها از دل‌ها گذر می‌کند و خونِ هزار سرو دلاور به خاک می‌ریزد. خونی که هدر نخواهد شد: ای بلبل حزین که تپیدی به خونِ خويش / يادِ تو خوش که خنده‌ی گل خون‌بهای تست. شهدای ما، آزادگانِ این سروستان‌اند که نويد رهايی را با پرگشودنِ خويش به بنديان می‌آورند.
 
 

۲

آخر قصه کدام است؟

۱. امروز بيش از سه هفته است که مير دلاور و شيخ مبارز جنبش سبز به معنای دقيق کلمه ناپدید شده‌اند. به کار بردن تعبير «حصر» – که در قانون، شريعت و اخلاق ممنوع و مذموم است – درباره‌ی اين اتفاق، تنها تخفیف دادن و غبارآلود کردن فضاست. حتی «حبس» هم که پله‌ای بالاتر از حصر است، هنوز حق مطلب را ادا نمی‌کند. نه تنها سبزها، و نه تنها هر ايرانی منصف، خردمند و مفتخر به انسانيت و آدميت خويش، بلکه هر انسان آزاده‌ای در هر نقطه‌ای از زمين حق دارد بپرسد که سرنوشت اين دو تن و همسران‌شان چی‌ست و چرا بيش از سه هفته است که هيچ کس – از جمله فرزندان و خويشاوندان‌شان – از آن‌ها هيچ خبری ندارد. اين‌که مقامات رسمی جمهوری اسلامی ايران نشانی‌های نادرست می‌دهند و گاهی اظهارات متضاد و متناقضی از آن‌ها صادر می‌شود (سخنگوی قوه‌ی قضا و دادستان رسماً از «حصر» آن‌ها سخن می‌گويد و وزير خارجه می‌‌گويد آزاد هستند و در خانه‌ی خودش و هر جا بخواهند می‌توانند بروند)، همه نشان از بازی پليدی است که دولتيان با قانون، با شريعت و با اخلاق آغاز کرده‌اند. 
عادی‌ترين استنباطی که می‌توان از اين پريشان‌گویی‌ها و از امتناع از شفاف کردن ماجرا داشت، اين است که ربايندگان اين چهار تن، آن‌ها را در شرایطی نگه داشته‌اند برای اعتراف‌گيری يا توبه‌فرمايی. اين ساده‌ترين نتيجه است. گمان نمی‌کنم اين حرکت از روی دستپاچه‌گی يا بی‌جرأتی باشد که اذعان به ربودن يا حبس آن‌ها نکنند. اين کارها بيشتر شبیه وقت‌کشی است و زمان خريدن برای به بار نشستن برنامه‌ی پليدی که تدارک ديده‌اند و اين نظام سابقه‌ی بلند و کارنامه‌ی سياهی در اين ماجراها دارد. کيانوری، طبری و سعيدی سيرجانی از نمونه‌های متقدم این بازی‌اند. زنده‌ياد سعيدی سيرجانی که در برابر «کلفتی دستار و درشتی گفتار» ايستاد و «فرمان آتش» را به دست خود امضاء کرد، عاقبت «تلنگر سفتی» به «روح»اش خورد اما جسم‌اش نابود شد و از دنيا رفت! از اين دست نمونه‌ها زياد است. کم نبوده‌اند کسانی که در حبس تن به اعتراف و توبه نداده‌اند و بسيار هم بوده‌اند که نتوانسته‌اند زندان را بشکنند بلکه زندان آن‌ها را شکسته است.
اين چهار تن روزی از اين حصر و ربايش خارج خواهند شد و آن روز اگر به قدر سرِ سوزنی سخن‌شان متفاوت باشد با روزهای پيش از ناپديد شدن‌شان و بگويند که ما در اين مدت خلوت کرده‌ بوديم و مثلاً رفته بوديم يیلاق (آن هم به همراه همسران‌مان) و ناگهان فهميديم که در اين دو سال اشتباه می‌کرديم و از ملت عذرخواهی می‌کنيم و سخنانی از اين دست، البته مردم ديگر باور نخواهند کرد اما يک جنايت ديگر به سياهه‌ی نامردمی‌ها و رذالت‌های اين دستگاه دروغ و ريا افزوده خواهد شد. تنها نگرانی ما – و اين نگرانی، نگرانی هر انسان آزاده و سالمی است – اين است که در اين روزها با اين چهار تن چه می‌کنند و از آن‌ها چه انتظاری دارند که کمترين تلاشی برای ابهام‌زدایی از حرکت غيرقانونی، غيرشرعی، غیر اخلاقی و ضد-انسانی‌شان نمی‌کنند تا جايی که حتی خروش دردمندانه‌ی مرجعی چون موسوی اردبیلی هم با شلتاق و دريدگی روزنامه‌ی کيهان پاسخ می‌گيرد. آخرِ قصه‌ی اين چهار تن – اين دو زن و دو مرد دلاور – آيينه‌ای خواهد بود از سقوط اخلاقی بيشتر اين دستگاه يا باقی ماندن‌اش در همين رتبه‌ی دنائت.

۲. فردا روز زن است و روز راهپيمايی اعتراضی زنان کشور ما. بگذاريد بی‌تعارف و صريح بگويم که باور عميق من اين است که جنبش سبز بی هيچ شک و شبهه‌ای بر شانه‌های زنان سرزمين ما ايستاده است. اين سخن از جنس اين عبارات رياکارانه و ظاهراً دين‌دارانه نيست که «مرد از دامن زن به معراج می‌رود» که در متن و بطن‌اش حکم رقيت و بندگی زن مستتر است (شرح‌اش را بگذاريد جای ديگری بگويم). مقصود من بسيار صريح‌تر از اين حرف‌هاست. برای اولین بار در طول تاريخ ایران، زنان ما زبان‌آور و دلیر شده‌اند. حتی در دوره‌های پيش‌تر مبارزه‌ی سياسی در ایران، زنان زندانيان سياسی، اعدام‌شدگان سياسی که عمدتاً چپ بودند، اين مايه دليری و فرهيختگی و درخشش ذهن و زبان نداشتند.

 اين ماجرا هم در سيمای زنانِ نام‌آورتری چون زهرا رهنورد، فاطمه کروبی، فخرالسادات محتشمی‌پور و ديگران آشکار است و هم در گفتار و کردار يکايک زنان و دختران کمتر-شناخته‌شده‌ای که هستی‌شان و زندگی‌شان به دستِ غارت نظامی که قانون و اخلاق، شريعت و ايمان، برای‌اش بازيچه‌ی هوس‌های قدرت و استمرار مسند دنيا شده است، به تاراج رفته و می‌رود. امروز در ايرانِ ما، زنان اسم عام مبارزه هستند. هيچ وجهی و ساحتی از جنبشِ ما نيست که زنانِ ما در آن نماينده‌ای نداشته باشند. ملت ما امروز بايد به اين تحول بزرگ سخت مباهات کند که زنانی که تا ديروز هميشه يک گام از مردان عقب‌تر بودند و هميشه در سايه‌ی «رجال» گام بر می‌داشتند، امروز به جايی رسيده‌اند که مردان برای هم‌گامی و همراهی با آن‌ها بايد در تکاپو باشند که مبادا عقب بمانند از صف ايستادگی و مبارزه. امروز زنان ما، نمادِ قامت افراشتنِ نهاد آدمی‌زاد و آزادگی، نجابت و شرفِ انسانی هستند. فردای ايران، بی‌گمان وامدار زنانی است که امروز زخم می‌خورند و هم‌چنان در ميدان می‌ايستند.

۵

صالح و طالح به صورت مشتبه

برای اولین بار است اين حال بر من می‌رود. در طول اين دو سال گذشته حتی يک بار چنین اختیار از کف نداده‌ام. حتی یک بار اين اندازه لرزه بر اندام‌‌ام نیفتاده بود. هم‌اکنون مصاحبه‌ی علی اکبر صالحی، وزیر خارجه‌ی تازه خلعت‌يافته‌ی فتنه‌ی محموديه‌ را خواندم و ديدم که می‌گويد: «همانطور که گفتم اطلاعی راجع به این مسئله ندارم. تا آنجا که من می دانم آنها در منازل خود هستند. آنها همیشه از جایی به جای دیگر می روند و آزاد بوده اند که خانواده و بستگانشان را ملاقات کنند. بنابراین، ممکن است آنها به میل و تصمیم خود درحال حاضر در خانه خود نباشند». از اين‌که تا هم‌اکنون برای علی اکبر صالحی در ذهن و خيال‌ام شخصيتی و منزلت و شرافتی قايل بودم، سخت نادم‌ام و استغفار می‌کنم! از اين‌که در خيال‌ام سر مويی برای او احترام قایل بودم و او را دولتمردی صالح و سالم می‌دانستم شرمسارم و واژه پیدا نمی‌کنم برای توصیف و انعکاس اين مايه از بی‌شرمی‌، رذالت و شناعت. توقع‌ام این بود که او يا سکوت می‌کرد يا از پاسخ طفره می‌رفت نه این‌که این اندازه وقاحت و بی‌شرمی در کار کند!
نفرین بر شما باد که تار و پود وجودتان با دروغ و نامردمی و ريا آمیخته است. خدای از تقصير من درگذرد که زبان‌ام را آلوده‌ی تلخی لعنت بر شمايان می‌کنم! حیف بر علی اکبر صالحی که ناگهان چنین در چشمان من شکست و خرد و خوار و خفیف شد (این‌جا را بخوانيد تا بفهميد چرا می‌‌گويم حيف). امروز گويی روز ديده گشودن بود برای من. وصف اين لحظه را همین بيت مثنوی مولوی آورده است:
صالح و طالح به صورت مشتبه
دیده بگشا بو که گردی منتبه

ايمان و تقوا از این‌که نام‌شان کنار شما بی‌شرمانِ دین به دنیا فروخته بيايد بر خود می‌لرزند. ننگ بر شما که خدا را هم با لوث دروغ‌های متعفن خود آلوده‌ايد! حيف بر من که هنوز مؤمنانه باور داشتم که می‌توانيد به انسانيت خود باز گرديد و اندکی از کرامت انسانی‌تان را در ميانه‌ی اين همه ظلمت زنده کنید! حیف بر من و حیف بر شما! حيف بر شما آقای علی اکبر صالحی! دولت دنیا به همین می‌ارزيد؟ ارزش‌اش را داشت که نفرين برای خودتان بخرید و پيش وجدان و آگاهی ملتی شرمسار شويد؟
۰

از موسی صدر تا موسوی که امروز صدر مبارزه است

ديروز يادداشت درخشانی را در وب‌سايت جرس خواندم درباره‌ی حصر موسوی که از قصه‌ی امام موسی صدر الهام گرفته بود – آن هم در شرايطی که ليبی، کشور محل ربوده شدن امام موسی صدر در تلاطم و بحران سياسی است. اين يادداشت (خطای رهبران متفرعن در فهم طریقت «موسوی»: از امام موسی صدر تا میر حسین موسوی) طولانی است اما گمان می‌کنم در شرایط فعلی ما هر کس که دل در گرو آزادی ايران و عزت و افتخار ملت ما دارد، حتماً بايد چند بار این مقاله را بخواند و مضمون و معنای مندرج در آن را به گوش جان بنيوشد.

الهام گرفتن از قصه‌ی امام موسی صدر و آموزه‌های او و ميراث او – چه او در قيد حيات باشد و چه نباشد – ما را به نکته‌ی ساده‌ای می‌رساند: به جای گريستن بر حسين و عزاداری کردن بر او، بايد بیاموزیم که مانند حسين باشيم و هم‌چون او آزادوار در برابر ستم بايستيم و بياموزيم که به هيچ آيه وافسونی و به بهانه‌ی هيچ نامی نبايد از حق‌جويی و حق‌طلبی عقب‌نشينی کرد.

می‌فهمم که اين روزها، برای کسانی که اميد به زنده بودن امام موسی صدر – در قالب جسمانی – دارند چشم‌انداز سقوط ديکتاتور ليبی آرزويی را برای واقعی بودن احتمال حيات جسمانی او زنده می‌کند. اما، من هميشه موسی صدر را زنده می‌ديده‌ام و می‌بينيم. این جسم و جسد و قالب موسی صدر نيست که برای ما مهم است. روح و انديشه و خلاقيت و درخشش ذهنی او و آزادگی‌اش برای ما مهم‌تر و اساسی‌تر است. بايد بينديشيم که اگر موسی صدر هم‌اکنون در ميان ما می‌بود، چه می‌کرد؟ آیا او در برابر آن‌چه امروز بر مردم ما و بر آزادگی و بر انسانيت و بر دين رسول خدا می‌رود سکوت می‌کرد و به چيزی ديگر می‌پرداخت؟ آيا او در برابر قصه‌ای که بر خود موسی صدر رفته است و اکنون بر موسوی و کروبی و همسران‌شان رفته است، سکوت می‌کرد؟ فکر می‌کنم اگر قصه‌ی ربوده شدن صدر مهم است – که هست – حتماً قصه‌ی ربوده شدن موسوی اهميتی صد چندان دارد و حساسيت نشان دادن به آن و جوش و خروش نشان دادن بر اين ظلم عيان و آشکار و این حق‌کشی و بيدادگری عريان، ده‌ها برابر مهم‌تر از حساسيت نشان دادن به قصه‌ی ربوده شدن امام موسی صدر است. اتفاقاً واکنش نشان دادن به این رخداد که پيش چشمِ ماست، الزام اخلاقی بيشتری برای ما دارد. قصه، همان قصه‌ی حسین است که طایفه‌ای بر کشته شدن او در کربلا بگريند اما عاشورايی که در این دو سال گذشته هر روز و هر ساعت پیش چشمِ ما تکرار و زنده می‌شود، کمترین تکانی به آن‌ها نمی‌دهد.

آن‌چه که باید به آن حساسيت نشان داد، نه شخص موسی صدر است و نه شخص ميرحسين موسوی. قصه چيزی است فراتر از اين اشخاص. هم موسی صدر و هم میرحسین موسوی با شخص‌پرستی مشکل داشتند و دارند. اين دو نمادهایی هستند برای مبارزه با ستم. موسی و موسوی، اسم عامِ ايستادگی در برابر فرعون‌اند. وظيفه‌ی انسانی و اخلاقی ما دقیقاً اين است که فرعون زمانِ خود را درست شناسايی کنيم و در برابر او سکوت نکنيم. و گرنه می‌توان عاشقانه هم برای موسی صدر و هم برای موسوی مرثيه خواند و گریه و زاری کرد. از گريستن و اندوه خوردن چه سود؟ آن‌چه پيش روی ما زنده است و مهم، همين ذبح تدريجی آزادی و عدالت و به خواری و ذلت کشیدن قانون و شریعت است که مهم‌ترین و برجسته‌ترين تجلی‌گاه‌اش همين حبس و حصر نامشروع، غیرقانونی و ضد-اخلاقی موسوی، کروبی و همسران‌شان است.

امام موسی صدر در زمان ما، در انديشه و در وجود و هستی مردمی که يکايک‌شان تکثير ميرحسين موسوی‌اند، حلول کرده است. امام موسی صدر چه در قالب انسانی و جسمانی زنده باشد و چه از حبس خاک رهيده باشد، انديشه‌اش هم‌چنان پرفروغ است و انديشه‌ی او ما را به ايستادگی و مقاومت و حساسيت داشتن به مقتضيات زمان‌مان فرا می‌خواند. مراقب باشيم که خداوندان زور و ستم و سلاطين دروغ و فريب، موسی صدر را برای پوشاندن جنايت‌ها و بيدادشان دستاویز نکنند. کياست و فطانت مؤمنانه در چنين ایامی است که به کار می‌آيد.

مرتبط: نامه‌های فرزندان موسوی و رهنورد

۱

رهزن دهر؛ کيميای زمان

همیشه کسانی که در قدرت هستند، از یک پهلوان شکست‌ناپذیر و مدعی بلامنازع غافل‌اند. آن‌ها به هر حیله و شيوه‌ای که در تحکیم، استمرار و استقرار قدرت‌شان بکوشند، ناگزیر روزی دير يا زود سر در برابر اين پهلوان خم می‌کنند. اين شهسوار میدان نبرد، زمان است. همين‌که نامِ روزگار، زمانه و فلک هم به خود گرفته است؛ يا «دهر».

اين زمانه، همان است که عزت می‌دهد و ذلت می‌دهد. همين دهر است و شايد حکمت آن روايت در همين است که می‌گويد: و لا تسبوا الدهر! همين زمانه، کارگهی دارد شگفت که اگر اندکی با فاصله به حاصلِ کارگه‌اش نگاه کنی و اهل عبرت و اعتبار هم باشی، ناگزير بر خود می‌لرزی از مهابت داوری‌اش و از سخت‌گيری قضاوت‌اش. اين‌که شاعر می‌گويد:
عنکبوت زمانه تا چه تنيد
که عقابی شکسته‌ی مگسی است

اشاره به همين معنا دارد. ولی همين زمانه، همين دهر، هميشه تيرش کارگر در همه جا نيست. اين کماندارِ راه، علی‌الاغلب و غالباً بلااستثناء اهل قدرت را شکار می‌کند. پادشاهی، سلطانی، زورمداری و قدرت‌مندی نيست که از کمين اين پهلوان طرفه جان به در برده باشد! زمانه، هر کسی را از مسند قدرت به زیر می‌کشد بی هيچ تبعيضی (آن مسندنشين از اوليا باشد يا اشقيا فرقی نمی‌کند)! تير زمانه البته به آستانِ بلند عشق است که نمی‌رسد. دليل‌اش هم ساده است: در قدرت، مدار قدرت‌مداری بر خويشتن و اثبات خود و برتری نفس، استعلاء و فرعونيت است و درعشق، مدار بازی بر ترکِ خويشتن است و بر رها کردنِ خودبينی. اين فرق فارق عشق است و قدرت؛ يکی ظاهرش خاکساری است اما صورت درونی‌اش عين عزت است و ديگری ظاهرش کامکاری و اورنگ‌نشينی است اما باطن و عاقبت‌اش فرو افتادن از مسند قدرت است: نردبانی است که هر چه از او بالاتر بروی، هنگام فرو افتادن، استخوان‌ات سخت‌تر خواهد شکست!

اين قصه را گفتم برای احوال روزگار ما. اين تسلی نيست که به يکديگر بگويیم صبر داشته باشيم و استقامت؛ اين عين حکمت است. اين سنت الاهی، يا سنت زمان، يا سنت تاريخ است (هر چه می‌‌خواهيد بناميدش) که «کام‌بخشی گردون عمر در عوض دارد». آن‌که دو روزی بر این مسند تکيه می‌زند، تنها به دادگری و پرهيز از ستم‌گستری و خونِ خلق ريختن می‌تواند عاقبتِ خود را از نفرين و لعنت ابدی برهاند و گرنه فرو افتادن از اين نردبان و زمين‌گير شدن در برابر تيرانداز زمانه، سرنوشتی محتوم و قطعی است. گمان می‌کنيد آن‌ها که امروز زمام امور را در کشور ما به دست دارند و کليدهای زندان را در مشت می‌فشارند و مردم ما را لگدکوب ستم می‌کنند – و تازه نمايش مظلوميت هم می‌دهند و بی‌شرمانه اصطلاح جعلی «ديکتاتوری اقليت» را نعلی وارونه کرده‌اند و دل‌های ساده و خام را به آن صيد می‌کنند – هرگز از اين گردش روزگار درس می‌گیرند؟ تاريخ نشان داده است که مستبدان، کمتر زبانِ خوش مردم را می‌فهمند و تنها به زبانِ ناخوش و درشتِ روزگار رام می‌شوند!

اين آيه‌ی سوره‌ی قصص، آيه‌ای است تکان‌دهنده: «وَنُرِيدُ أَن نَّمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ» و عجيب است که ارباب قدرت – خصوصاً آن‌ها که در زیّ دين‌اند و رياکارانه در کسوت متولی و مدافع شريعت – خوش‌خيالانه از مضمون مهيب اين آيه غافل‌اند: خود را – که کليد زندان به دست دارند و ابزار سرکوب و قتل و غارت مهيا – هم‌ردیف «مستضعفان» می‌نشانند و هرگز گمان نمی‌برند و درست از همان لحظه‌ای که بر مسند قدرت می‌نشينند تا زمانی که از مستند فرود بيايند در مظان اتهام دايمی هستند!

حافظ به اين ابيات حکيمانه‌ترين نکته‌ی تاريخ سياست ما را رقم زده است: شما نمی‌پاييد و اين ما هستيم که باقی خواهيم ماند؛ ما که دست‌مان تهی اما دل‌مان درياست! اين ابيات خطاب به همه‌ی آدميان است اما برای هر کس پيامی دارد. کاش مستبدان زمانه‌ی ما و فرعونيانی که زمام امور را امروز در کشور ما به دست گرفته‌اند و در استخفاف مردمان می‌کوشند به شنيدن اين‌ها تکانی بخورند و بدانند که ملک اين عالم، جاويد نيست و اين سلطنت و ولايت امکان خلود ندارد!

باغبانا ز خزان بی‌خبرت می‌بينم
آه از آن روز که بادت گلِ رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او
اگر امروز نبرده است که فردا ببرد!

۳

از حصر تا حبس – حاشيه‌های يک رسوايی حکومتی

در قضيه‌ی ابتدا حصر و سپس بنا به تواتر حبسِ موسوی و کروبی و همسران‌شان، این‌که اين رفتار پرابهام، از موضع استغنا و ترفع حکومت که کوشش می‌کند وضعيت را در حالت تعلیق نگه دارد، نقض قانون، شریعت و حقوق انسانی است، نکته‌ای است اظهر من الشمس. در اين نکته نه تردیدی هست و نه هيچ صاحبِ‌ خردی در تشخيص سردرگمی حکومت و چه بسا هراس‌اش ترديد دارد. حتی اگر از موضع حکومت هم به ماجرا بنگریم، کل قصه تبديل به معضلی شده است که گرهِ زمانی-شايد-به‌دست-گشودنی را اکنون به هيچ دندانی نمی‌توان گشود! دو رهبر معترض به رفتاری خلاف قانون حاکمیت ايران ناگهان ناپديد شده‌اند و خانواده‌های‌شان هيچ خبری از آن‌ها ندارند و حاکمیت با خیال آسوده هم‌چنان مشغول تکذیب است که «هيچ اتفاقی نیفتاده است». قرائن چیز ديگری می‌گويند: درست بعد از راهپيمایی ۲۵ بهمن، احمد جنتی برای آن‌ها خط و نشان می‌کشد و مضمون روشن و صريح آن چيزی را که بلافاصله بعدش اتفاق می‌افتد، تقریر می‌کند آن هم از تریبون نماز جمعه. یعنی که نسخه را ايشان قبلاً پيچیده است. همین نسخه‌پيچی تا همين‌جا مستلزم دخالت يک فرد غیرمسؤول که در مقام قضايی نيست، در امور قضاست. قضيه در همين حد هم متوقف نمی‌ماند و اساس توصيه‌ی کسی که قاعدتاً باید در جايگاه دفاع از قانون و مطابقت آن با شرع باشد، چيزی است شبيه لگد زدن زیر میز کافه که بزنید، بدريد، بکشيد و ببريد تا صدای‌شان بريده شود!

مقدمه‌ی قبلی اين معضل نظام که روز به روز بر ابعاد رسواکننده‌ی آن افزوده می‌شود، مدتی پيش‌تر از زبان رييس قوه‌ی قضای نظام صادر شد – که اینک تبدیل به پياده‌نظام قوه‌ی غزا و دستگاه امنيت‌ربايی از شهروندان شده است، چنان‌که از فلتات زبانی و لغزش‌های فرويدی شيخ حیدر مصلحی بر می‌آید که می‌گفت «ما به عنوان دستگاه قضايی». آقای صادق لاريجانی – در برابر اعتراض حزبِ لايیان ولایت – گفته بود که نمی‌توانند بدون اذن رهبر کشور حتی به سران مخالفان دست بزنند. او مسؤولیت تصمیم نهایی هر اقدامی را عليه موسوی و کروبی به عهده‌ی رهبر نهاد. دیگر چه تصریحی از اين بليغ‌تر می‌خواهيم بر اين‌که کانون تصمیم‌گيری جايی است بالاتر از نهادهای قضايی و اجرايی؟

اما طنز ماجرا اين است که درست بعد از علنی شدن تبدیل حصر به حبس، بازوی رسانه‌ای سرکوب، يعنی فارس‌نيوز، خبر را تکذيب می‌کند و می‌گويد همه چیز به همان منوال سابق است و تفصيل مجمل‌اش در بيان محسنی اژه‌ای صادر می‌شود که نظام آن‌ها را در «حصر» کرده است. و البته باز هم او توضیح نمی‌دهد که مطابق چه قانونی و با رعایت کدام موازين حقوقی می‌شود کسی را در «حصر» نهاد. اما چه باک، قدرت است و امتیازهايی که به صاحب قدرت در مقام سخن گفتن، ادعا کردن و عمل کردن می‌دهد! پس می‌رسيم به پرده‌های بعدی نمايش.

رامين مهمان‌پرست می‌گويد: «هیچ کشوری اجازه مداخله در امور داخلی کشور ما را ندارد و نخواهد داشت. مسائلی که مربوط به افراد مطرح می‌شود در چارچوب حقوقی و توسط مقامات قضایی رسیدگی خواهد شد». و هم‌چنين گفته است که: «مسايل مربوط به داخل کشور ما مسأله‌ای کاملاً داخلی». اين عبارات سخنگوی دستگاه ديپلماسی – که وزیرش هم دسته‌گلی تازه به آب داده است – بيشتر به هزل و هجو شبيه است. پرسش‌ها این‌هاست: ۱. اين چارچوب‌های «حقوقی» که ايشان می‌فرمایند کدام‌اند؟ و اگر واقعاً چارچوبی حقوقی وجود دارد چرا اين نظام از تصریح به آن و تبيين و تشريح اين چارچوب‌های حقوقی هراس دارد و نمی‌آيد از همين رسانه‌های در اختیار خودش همین موازين را توضيح بدهد تا خاطر ملتی آسوده شود که کارشان قانونی بوده است؟ اصلاً چه نیازی به این همه ابهام و تعلیق؟ ۲. اگر مداخله در امور کشوری دیگر نادرست است، طبعاً تمام حرف‌هایی که همين آقای مهمان‌پرست درباره‌ی مثلاً مصر يا تونس گفته است به همان اندازه گستاخی است! شما که طاقت شنيدن همين حرف‌ها را در برابر خودتان ندارید، چرا زبان‌تان را بر کشورهای ديگر دراز می‌کنيد؟ ۳. مسأله‌ی انسان‌ها و حقوقی که از آن‌ها ضايع می‌شود و نقض قوانين مصرح کشور و عبور از موازین شريعت و احکام همين دینی که ظاهراً آقايان به آن معتقدند، مسأله‌ای نيست که قيد مرزهای سياسی و جغرافيایی کشور آن‌ها را معطل و معلق کند. به همین دليل ساده، هر انسانی در هر نقطه‌ای از کره‌ی زمین می‌تواند رياکاری و وقاحت اين نظام را به روی‌اش بکشد و نیازمند هیچ اجازه و صواب‌دیدی از سوی سخنگوی وزارت خارجه یا هيچ وزارت ديگری يا هيچ رييس يا کارمندی در اين نظام نیست.

پاره‌ی شرم‌آورتر ماجرا کوشش مذبوحانه‌ی آقای صالحی است. گمان من اين است که ایشان يکی از محترم‌ترین، فرهيخته‌ترين و صالح‌ترين دولتمردانی است که جمهوری اسلامی در تاریخ خود داشته است. اما چرا کسی با چنين پایگاهی باید سخنانی بگويد این اندازه ناپخته و نسنجیده؟ ايشان در پاسخ سؤالی درباره‌ی زندانی بودن موسوی و کروبی فرموده است: چنین موضوعی صحت ندارد و آقایان موسوی و کروبی آزاد هستند! بارک‌الله آقای صالحی! خوب لابد همين ساعتی پيش همه این آقايان را دیده‌اند که از خريد روزانه‌شان بر می‌گشته‌اند منزل! ديگر برای زندانی کردن يک فرد دقیقاً‌ چه کارهایی باید کرد تا آن کار واقعاً متصف به صفت حبس شود؟! اگر سخن آقای وزير درست است، چرا نظام از این‌که حتی فرزندان‌شان با آن‌ها تماس بگيرند، هراس دارد و جرأت ندارد اجازه‌ی تماس با آن‌ها را فراهم کند؟ البته ايشان لابد دقت دارند که تعریف زندان، دقیقاً همين مواردی است که بر شمرديم؛ يعنی توصيف يکایک واقعیت‌های ماجرا تا همین الآن مترادف است با «زندانی بودن» آن‌ها! آقای صالحی تا کی خواهد توانست این بازی دیپلماتیک را با زبان انجام دهد و از پاسخ‌ها طفره برود؟ ايشان در برابر ملت هم همين پاسخ‌ها را خواهد داشت؟

از روز ۲۵ بهمن به بعد، هر برگی که اين نظام بازی می‌کند، مانند روضه‌ی فاش خواندن است. ذهن مخاطب داخلی و خارجی به طور طبیعی بعد از نزديک به دو سال، به ابزارهایی برای رمزگشايی از زبان و کلمات مبهم و چندپهلوی اين مسؤولان متزلزل نظام مجهز شده‌ است: این نظام به زبان بی‌زبانی به ما می‌گوید که رهبران اين جنبش را در حبس خواهد کرد ولی جسارت و جرأت اعتراف به این کار را ندارد، دقیقاً به همان دلیلی که قتل‌های زنجيره‌ای رخ داد و هرگز نظام مسؤوليت اين جنايت را به دوش نکشيد و درست به همان دلیل که سعيدی سيرجانی کشته شد و نظام مسؤولیت‌اش را به عهده نگرفت و باز هم دقیقاً به همان دلیل که کهريزک رخ داد ولی نظام حاضر نشد خودش مسؤولیت‌اش را به دوش بکشد يا توضيح بدهد که کجا قصور کرده است و کجا کج قدم برداشته است که اين فاجعه‌ها به دفعات و کرات در اين نظام تکرار می‌شود. نکته يک مسأله‌ی روان‌شناختی ساده است: کانونی در نظام کارهايی می‌کند که در خفا از اعماق ضمير خواهان رخ دادن آن‌هاست ولی هرگز جسارت آن را ندارد که آشکارا مسؤولیت‌اش را بپذیرد و بگويد این من بودم که همه‌ی این کارها را کرده‌ام! و ريشه‌ی همه‌ی اين رسوايی‌ها در همین‌جاست که نظام ضعيف‌کش است و هنگام دراز کردن دست تعدی و تطاول بر آن‌ها که در مقام قدرت نيستند، جرأت این را هم ندارد که بگويد اين همه افعال قبيح از خودش سر زده است.
۰

تأملات زودهنگام و چشم‌انداز دور تازه‌ی اعتراض‌ها

قاعده اين است: رسانه‌ای مستقل و آزاد که در جهت منافع قدرت مسلط سياسی حرکت نکند وجود ندارد. هر خبری که از هر جايی می‌رسد، به تعبیر دقیق، خبری «قاچاقی» است! در هيچ يک از اعتراض‌هايی که پس از انتخابات رخ داد، نه پيش از اعتراض‌ها و نه در ساعت‌های اوليه، هيچ کس تصور دقیق و روشنی از اين‌که چه اتفاقی ممکن است بيفتد، نداشت. حتی تظاهرات میلیونی ۲۵ خرداد چيزی که دور از انتظار حتی رهبران جنبش بود. اعتراض‌ها یک خصلت مهم و ارگانيک پيدا کرده‌اند: آن‌ها در متن واقعه و در بطن جريان‌ها شکل می‌گيرند و جهت‌شان را خودشان در لحظه معين می‌کنند.
با این مقدمه و حتی با توجه به بعضی از گزارش‌هایی که از حضور گسترده‌ی مردم در اعتراض‌های امروز می‌شنوم و می‌خوانم – که بعضی می‌گويند جمعيت از ۲۵ بهمن بيشتر بوده است – فکر می‌کنم که کليد دور تازه‌ای از اعتراض‌ها زده شده است و شالوده‌ی مقاومتی طولانی ريخته شده است. امروز نه قرار بوده است و نه قرار هست که روز آخر اين جنبش باشد. حاکميتی که نزديک به دو سال پس از انتخابات – و سال‌هايی طولانی پیش از آن – رفتاری فرعون‌وار داشته است و چنان در خیره‌سری و بی‌خردی سخت‌سر شده است که حتی به منافعِ خودش هم نمی‌انديشد، بعید است به اين سادگی در برابر خواسته‌ی مردمی که مثل او نمی‌انديشند، عقب‌نشينی کند. ارزيابی من دست کم اين است. اين بساط زبان گفت‌وگو را نمی‌فهمد و روز به روز تمام روزنه‌ها و پنجره‌های سخن را می‌بندد و زبانی جز زبان خودش برای‌اش بی‌معناست. در نتيجه، «امروز نه آغاز و نه انجام جهان است». امروز تنها يک قطعه از پازل بزرگ جنبش سبز است و روزهای بسيار ديگری هم از راه خواهند آمد که آرام‌آرام پرده از عزم و اراده‌ی مردم برخواهد داشت.
من هم‌چنان به صبر و استقامت مردم ايمان دارم و هرگز از پست و بلند اين راه دلسرد نمی‌شوم:
به شاهراه طلب نيست بيم گمراهی
که راه با قدم رهنورد می‌آيد
اعتراض‌های تازه فصل جديدی در تاريخ جنبش سبز باز کرده است. نکته‌ی مهم اين است که فرسايش و ریزش بر خلاف تبليغات گسترده و زهرآگين حکومتی، بيشتر در آن سوی خاکريز جنگ حکومت، پشت سيم‌های خارداری که برای حفاظت قدرت‌شان کشيده‌اند و داخل اردوی از هم گسيخته و آشفته‌شان رخ می‌دهد.
صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد