۲

فريب جنگ؛ صلح انگاشتن

۱
راه صلح، از ميانه‌ی پرده‌پوشی بر بیداد بيدادگران و ناديده گرفتن ستم سيستماتيک‌شان نمی‌گذرد. تبلور آرمان‌های جنبش سبز، نبض‌اش در کوچه‌ی اختر می‌تپد. اين آرمان است که می‌تواند باز هم فاصله ۲۵ خرداد ۸۸ تا ۲۴ خرداد ۹۲ را طی کند و بگويد – به جهانيان و به همه‌ی آن‌ها که به ملت ايران ستم کرده‌اند – که اين ميرحسين موسوی و حسن روحانی نيستند که اهميت دارند. اين مردم‌اند که خاکِ راه را کيميا می‌توانند کرد. مردم ما به مستبدان داخلی و خارجی همین نکته را خواستند بگويند و گفتند. يقین دارم که باز هم خواهند گفت. ولی بی‌شک راه‌اش ناديده گرفتن حقوق بخشی از انسان‌ها به خاطر منافع يا شعارهای گروهی ديگر نيست. تبعیض فقط وقتی از جمهوری اسلامی يا از اسرايیل سر بزند ناپسند و مذموم نيست. نيازی نيست برای تبعيض سلاح به دست بگیری یا کسی را از خانه‌اش برانی. همين که فرصتی داشته باشی که تبعيض را پیش چشم مردم به نقد بکشی و رسوايی بيداد را فرياد بزنی، ولی چنين نکنی، يعنی تبعيض صريح و آشکار. تبعيض، تبعيض است. مهم نيست که تبعيض علیه دين‌دار باشد يا بی‌دين. عليه سنی باشد يا شيعه. عليه بهايی باشد يا مسلمان. عليه فلسطینی باشد یا آن استاد يهودی دانشگاه که ناگزير به ترک وطن‌اش می‌شود به خاطر انتقاد از سياست‌های دولت‌اش. تبعيض شامل همه‌ی اين‌ها می‌شود ولی وقتی عامدانه فقط از يک تبعیض سخن بگويی و دقيقاً در جايی که مهيب‌ترين تبعيض‌ها عليه نه تنها يک طایفه از انسان‌ها بلکه علیه بشریت صورت می‌گيرد، سکوت کنی و از آن تبعيض چيزی نگویی، يعنی نزديک شدن به ستمگران. نقد غرب خوب است به شرط آن‌که همراه با نقد خويشتن هم باشد. ولی به ريشخند گرفتن خويشتن و فرشته‌ی پاک و مطهر ديدن ديگری، نمونه‌ی ديگری است از تسليم و تبعيض هم‌زمان.
۱

مشروعيت سياسی واخلاقی جنبش سبز: آزمون‌‌پذيری

قصه تکراری است ولی به گفتن‌اش می‌ارزد. حرف جنبش سبز است. اين‌که آيا «وجود» دارد يا ندارد. سنجش‌پذير و آزمون‌پذير است يا نه. قضيه خيلی پيچيده نيست. از وجودش شروع می‌کنم. بی‌شک، کسانی که جنبش سبز را با حضور خيابانی، با اعتراض پر صدايی که بتواند سد ارعاب و تهديد و سرکوب را بشکند و تلاطم در جامعه‌ ايجاد کند، می‌شناختند، سخن‌شان درست است: چنين جنبشی وجود بيرونی و خارجی ندارد (دست‌‌کم در حال حاضر). حداکثر حضورش در ذهن و دل‌های مردم است (و چه بسا در نحوه‌ی عمل روزمره و گفتارشان). آتش زیر خاکستر است به زعم من. به گمان عده‌ای همان آتش زير خاکستر هم نيست و «همه» يا شمار زيادی از همين سبزها، بی‌تفاوت شده‌اند. اين ادعای آخر، ادعای بزرگی است ولی سنجش‌پذير است. اين را توضيح می‌دهم.

اما قبل از آن به مشروعيت اخلاقی و مشروعيت سياسی بر می‌گردم. جنبش سبز، بی ترديد در ميان تمام خيزش‌های اجتماعی و سياسی ايران، شالوده‌ی اخلاقی استواری دارد به اين دليل که جنبش سبز، بر خلاف ايدئولوژی سياسی حاکميت نه تماميت‌خواه و تماميت‌گرا بود و نه مبنای‌اش بر انحصارگرايی و مونيسم. جنبش سبز – چنان‌که در زبان و ادبيات ميرحسين موسوی و مردمی که به او رأی دادند، قابل پيگيری است – جنبشی بود که در آن هر ايرانی فارغ از رنگ و نژاد و اعتقاد و نحوه‌ی پوشش، از حقوق يکسانی در برابر قانون برخوردار است. جنبش سبز تنها برای کسانی نبود که به ميرحسین رأی داده بودند؛‌ شامل کسانی نيز می‌شد که با او مخالف بودند. اين انديشه، چتر وسيعی داشت و دارد که حتی آغوش‌اش به روی سرسخت‌ترین دشمنان‌اش گشوده است. وسعت فضای سبز، جای کسی را تنگ نمی‌کند. حتی کسی که امروز در نمی‌یابد سبز بودن يعنی زندگی آزاد، عزت‌مند، با آبرو و اخلاقی، بعيد نيست در آينده این نکته را با گوشت و پوست‌اش لمس کند. سبز بودن، نام ديگری است برای انسان بودن، نام ديگری است برای حريّت، نام ديگری است برای زندگی سرفرازانه و دور از يأس و نااميدی. چنین تفکری، بی‌شک مشروعیت اخلاقی دارد.

می‌رسیم به مشروعيت سياسی. مشروعيت سياسی را چگونه می‌سنجند؟ با قدرت داشتن؟ با در اختيار داشتن اهرم‌های اعمال قدرت؟ با به دست داشتن کليد زندان؟ با توانايی اعمال خشونت داشتن و احتمالاً پرهیز از آن؟ به باور من، جنبش سبز سرشتی دموکراتيک و انسان‌محور دارد. برای سنجش مشروعيت سياسی جنبش سبز، می‌‌توان به سادگی آن را سنجش‌پذیر، آزمون‌پذير و به معنای دقیق کلمه «ابطال‌پذير»‌ کرد. فرض کنيم جنبش سبز مشروعيت سياسی ندارد. راهِ نشان دادن اين فقدان مشروعيت چی‌ست؟ راهپيمايی‌های حکومتی به پا کردن؟ در مجلس شعار «مرده باد» و «اعدام بايد گردد» سر دادن؟ رها کردن افسار رسانه‌های هتاک نظام برای نشر بهتان؟ به بند و زنجير کشيدن روزنامه‌ها و روزنامه‌نگاران؟ مهندسی کردن انتخابات و مسدود کردن فضای ابراز نظر آزادانه‌ی شهروندان؟ به انقياد و ابتذال کشاندن دستگاه قضايی؟ مشروعيت جنبش سبز را می‌توان با راه‌کارهای دموکراتيک سنجيد: حق برگزاری تجمعاتی قانونی را بايد به رسمیت شناخت و فضا را برای گردهمايی بدون هول و هراس سبزها از ارعاب و تهديدها امنيتی گشود. انتخابات وقتی رقابتی و آزاد باشد و از صافی سليقه‌های تنگ‌نظرانه و گزينشی شورای نگهبان عبور نکند، «رأی» مردم سنجیدنی است. رسانه‌ها وقتی آزاد باشند تا هم صاحبان قدرت را بدون هيچ واهمه‌ای نقد کنند و هم مردم – همه‌ی مردم از سبز گرفته تا غير سبز – بتوانند فکرشان را بيان کنند، مشروعيت سياسی سبزها سنجيدنی می‌شود. وقتی قوه‌ی قضا مستقل عمل کند و بازيچه‌ی سياست‌های گروه‌های مافیایی نباشد، مشروعيت سياسی سبزها هم سنجیدنی می‌شود. 
لذا برای نشان دادن اين‌‌که جنبش سبز «مرده»‌ است، مشروعيت سياسی ندارد يا ديگر در دل‌های مردم جايی ندارد، بهترين راه گشودن فضای دموکراتيک است. باز شدن فضای دموکراتيک، که شرط نخست‌اش تن دادن به «انتخابات آزاد» است و چنگ و دندان نشان ندادن به رأی مردم (مگر شما از رأی مردم می‌ترسيد؟)، اين جنبش را آزمون‌پذير می‌کند. اين بهترين راه «نقد» کردن قابليت‌های اين جنبش است. دقيقاً به اين شيوه می‌توان با توسل به روش‌های عقلانی و انتقادی، جايگاه انديشه‌ی سبز را به چالش گرفت. این راه نقد سبزهاست. در فضای بسته، تاریک، استبدادی،‌ سرشار از سرکوب و ارعاب و تهديد که انحصار رسانه تنها در دست يک گروه که تصادفاً دشمن شماره‌ی یک سبزها هم هست، سخن گفتن از سنجش‌پذيری یا در تیررس عقل بودن دعاوی سبزها، پشتوانه‌ی محکمی ندارد. سبزها هم‌چنان به درستی موضع خود «ايمان» دارند و اين ايمان داشتن هیچ اشکالی هم ندارد. نمی‌توان صدق يک باور را موکول به تحقق شرايطی کرد که بتوان اين باور را سنجش‌پذير کرد. چنين اگر بود، «علم» هرگز رشد و پيشرفت نمی‌کرد و گاليله و کپلر و نيوتن و آينشتاين و شرودينگر هيچ وقت مرزهای دانش را نمی‌توانستند گسترش دهند.
از آن سو،‌ مشروعيت سياسی نظام حاکم سنجيدنی است. با همان معيارهايی که در بالا گفتم (از قبيل وجود رسانه‌ی آزاد و مستقل و سالم، انتخابات آزاد و رقابتی، دستگاه قضايی سالم و مصون در برابر اعمال نفوذ حاکمان سياسی از صدر تا ذیل). درست است که اگر بتوانيم نشان بدهيم مشروعيت يک سليقه‌ی سياسی در بوته‌ی ترديد است يا به شدت آسیب ديده است، صدق مدعای موضع رقیب آن لزوماً محقق و محرز نمی‌شود. ولی راه به چالش کشيدن مدعای رقیب هم از همين معبر می‌گذرد.
در نظام‌های سياسی استبدادی که جامعه بسته است و فضای سياسی در چنگ تبليغات است، بی‌شک حرکت‌های دموکراتيک جايی ندارند و چه بسا هرگز مجال ظهور پيدا نکنند. ولی از هژمونی نظام‌های استبدادی، فقدان مشروعيت دموکراسی يا «مرگ» دموکراسی را نمی‌توان نتيجه گرفت. سلطه‌ی نظام استبدادی بر يک کشور، نتيجه نمی‌دهد که دموکراسی يا وجود ندارد يا کسی متمايل به دموکراسی نيست يا چشم‌انداز رسيدن به فضای دموکراتيک تيره و تار است.
اين يادداشت کوتاه را نوشتم که توضيح بدهم «ايمان» داشتن به ارزش‌های عينی دموکراتيک و باور داشتن به اين «راه» دخلی به مشروعیت يا فقدان مشروعيت سياسی يا اخلاقی راه مورد بحث ندارد. خلطِ اين‌ها مغالطه‌ی مهلکی است که اصل بحث را دور می‌زند. رقبای روش‌های دموکراتيک و مستبدان هم احتمالاً به روش خودشان ایمان دارند ولی جنس اين ايمان با آن ايمان تفاوت‌های بزرگی دارد. از يک ايمان، گشودگی،‌ کثرت‌گرایی،‌ رواداری، ارج نهادن به زندگی، اميد، آبادانی و توسعه می‌زايد و از آن «ايمان» ديگر، مونيسم، انحصارطلبی، خشونت، ویرانی،‌ تباهی، دروغ، نصر بالرعب، پافشاری بر خطاها و درس نگرفتن از اشتباهات زاييده می‌شود. تفاوت اين دو جنس ايمان آشکار نيست؟ 
۲

خمسه‌ی ايمانی سبز

۱
نخست بايد به ياد داشته باشيم که هر چند تعبير جاافتاده‌ای که برای وضعيت موسوی و کروبی و همسران‌شان در این دو سال به کار رفته است «حصر» است (و گاهی هم حتی «حبس»)، اسم دقیق اتفاقی که افتاده است «آدم‌ربايی»‌ است. اين ماجرا فاقد تمامی ويژگی‌های «حبس» و «حصر»‌ است. هيچ معلوم نيست چه کسانی به چه شيوه‌ای ارتباط اين افراد را با مردم و هم‌پيمانان‌شان قطع کرده‌اند. هيچ حکم قضايی‌ای در کار نيست. به فرض هم که باشد، حکم قضايی که پنهانی باشد و جزييات‌اش معلوم نباشد و مبنای‌اش نامشخص و استناد به هيچ اصل قانونی در آن نباشد و دادگاهی برای احراز آن تشکيل نشده باشد، از اساس فاقد اعتبار است. لذا، اين افراد به معنای دقيق کلمه «ربوده»‌ شده‌اند؛ حصر و حبسی در کار نیست. و اين آدم‌ربایی را يک شخص يا گروه نامعلوم انجام نداده است: حکومت مرتکب اين شناعت شده است؛ نظام با آلوده شدن به روابط و تفکر مافيايی مرتکب آدم‌ربايی از ميان معترضان و مخالفان مهم خود شده است و خود به دست خود قوانين رسمی خود را تبديل به مجموعه‌ای بی‌ارزش و لغو کرده است.
۲
ميرحسين موسوی،‌ مهدی کروبی و زهرا رهنورد ربوده شده‌اند. واقعيت قصه اين است. اين را نمی‌شود با قرائت‌های شاعرانه و خيال‌انگيز ناديده گرفت. هيچ تصويری، چه شاعرانه و آرمان‌گرايانه باشد و چه انقلابی، نباید ما را از توجه به اين واقعيت غافل کند که نظام حاکم بر نظامِ حاکم، جائرانه است؛ زندان، ابزار اعمال خشونت نظام است. و کلید زندان، و انحصار خشونت در دستان قدرت‌مندانی است که نه تن به قانون می‌دهند و نه برای شريعت و اخلاق کم‌ترين ارزشی قائل‌اند. لذا، در اين آدم‌ربايی حکومتی حقوق انسانی اين افراد، به عنوان فرد، پايمال شده است. در روايت‌های آرمانی ما از وضع آن‌ها، نباید فرديت، بشريت و انسانيت آن‌ها ناديده گرفته شود. 
۳
اما وضعيت جنبش سبز، کانون اين قصه است. جنبش سبز، حزب نيست. يک انديشه است. انديشه‌ی ايستادگی در برابر ظلم. انديشه‌ی تن ندادن به بيداد. انديشه‌ی زنده نگه داشتن عزت و کرامت آدمی. انديشه‌ی مبارزه با دروغ. انديشه‌ی تسليم مرگ نشدن. انديشه‌ی اميد. انديشه‌ی زندگی. تمام اين‌ها يعنی ايمان. جنبش سبز دقيقاً به اين دليل که حزب سياسی نیست و جاه‌طلبی‌های اهل قدرت را ندارد (و دقيقاً از همين روست که از «اصلاح‌طلبان» متمایز می‌شود)، متعلق و هدف‌اش اين نیست که خود به قدرت برسد يا فرد خاصی در فلان مقام نباشد (يا باشد). مهم اين است که بساط بیداد برچيده شود. مهم اين است که زمين تفتیده،‌ سوخته و آفت‌زده‌ی ايران بار ديگر روی آب و آبادانی را به خود ببيند. انديشه‌ها نمی‌ميرند ولو ماه‌ها، سال‌ها، دهه‌ها و قرن‌ها در محاق بروند. سخن گفتن از «شکست جنبش سبز»، به يک معنا مانند اين است که بگوييم اهل بيت محمد در کربلا شکست خوردند. به طريق اولی، اين‌که بگويی جنبش سبز حداکثر می‌تواند بگويد از لحاظ اخلاقی خود را حفظ کرده است ولی از منظر سياسی شکست‌ خورده است نيز همين معنا را دارد. نه ايران فعلی، کربلای زمان حسين بن علی است و نه ما حسين. طرف مقابل هم يزيد نيست. اما – و اين اماست که بسيار مهم است – اصول و ارزش‌ها همان است. ما برای دفاع از همان چيزی سختی و مصایب را تحمل می‌کنيم – و شهيد هم برای‌اش داده‌ايم – که حسين به خاطرش ايستادگی کرد. نظام جمهوری اسلامی امروز به همان شيوه‌ای با ما برخورد می‌کند که يزید با کاروان اسرای کربلا رفتار کرد. شخصيت‌ها عوض شده‌اند ولی منطق همان است؛ منطق بيداد، همان منطق اموی است، اما البته در شکل و صورتِ مدرن و امروزی‌اش. (و درست به همين دليل است که جنبش سبز از منظر سياسی هم زنده است؛ ولی قدرت سياسی ندارد).
پس از منظر ايمان و اعتقاد ما، از چشم‌اندازِ باورهای ما و اصول اخلاقی و انسانی‌مان، آن‌چه که باید در حصر می‌بود، چيزی که باید ربوده می‌شد، نه در حبس و حصر است و نه ربوده شده است. ايمان ما هم‌چنان در دل‌های ما استوار است. تن ياران و همراهان ما به زنجير است و از چشم‌ها دور، اما ايمان و اعتقادِ آن‌ها و چيزی که چراغِ‌ راهِ‌ آن‌ها و ما بود، هم‌چنان آزاد است و سرفراز. ما هم‌چنان پيش وجدان خودمان سربلنديم به يک دليل ساده که هرگز ظلم را نپذيرفتيم. هرگز تسلیم بيداد نشديم. هرگز اميدمان را از دست نداديم. هرگز ايمان‌ها را در برابر صولت و هيبت باطل و ارعاب ستمگران نباختيم. دقیقاً به همين دليل است که وقتی سخن از اين آدم‌ربايی در ميان می‌آيد، شرمی در ميان نيست که ما چه بايد می‌کرديم و نکرديم. آن‌چه ما بايد می‌کرديم و می‌کنيم دقيقاً اين است: ايمان‌ها را حفظ کنيم و اميد را زنده نگه داريم. ايمان به اين‌که باطل رفتنی است. ايمان به اين‌که نمی‌توان با ارعاب و تهديد و دروغ و رياکاری و تفرعن و تفعنِ اربابِ تهمت و بهتان، بر دل‌ها حکومت کرد. ايمان به اين‌که تن‌ها را می‌توان به زنجير کشيد و در هم شکست اما باورها و اعتقادها را نمی‌توان بر زمين زد. صفای ايمان و عظمت اميد به ظلمتِ ظلمِ‌ حاکمان در هم شکسته نمی‌شود.
۴
تاريخ بخوانیم. تمام حرکت‌های بزرگ تاريخ، تمام رخدادهای عظيمی که ملت‌هايی را دگرگون کرده است، بر مدار ايمان چرخيده است نه بر مبنای مرثيه‌خوانی، عزاداری و نق زدن و خود و ديگری را با حسی از گناه و عذاب وجدان زير تيغ يأس و نوميدی فرستادن. اين تصور که «موسوی را ربودند و ايران قيامت نشد، نتيجه می‌دهد اين جنبش مايه‌ای ندارد» دقيقاً‌ تصوری است برآمده از نوميدی و يأس (و البته از خطای محاسبه). در هيچ يک از جنبش‌های پيشين، در هيچ انقلاب سخت يا نرمی، در هيچ تحول اجتماعی، اين حس خودقربانی‌پنداری و خود-مقصر-پنداری سلسله‌جنبان تحولات نبوده است. از زمان پيامبر اسلام بگيريد تا حادثه‌ی کربلا. از قتل حلاج و عين‌القضات همدانی و شهاب‌الدين سهروردی بگيرید تا شهدای مشروطه. از اعدام مرتضی کيوان و خسرو گلسرخی بگيريد تا تبعيد آيت‌الله خمينی و حصر آيت‌الله منتظری. هيچ يک از ياران اين‌ها هرگز با ملامت کردن خويش – برای چيزی که احتمالاً در هيچ حالتی کار زيادی از آن‌ها ساخته نبود – به جايی نرسيدند و گرهی نگشودند. آن‌چه ضامن بقا و استمرار پيام این‌ها بود و هست، تنها و تنها ايمان است و پايداری بر عهد خويش. آدمی به عهد زنده است نه به ملامت کردن و ملامت شنيدن. آدمی به وفا زنده است. مصداق وفا اين نيست که فردا هر که خود را سبز می‌داند به خاطر این‌که موسوی ربوده شده است، از شرمندگی خودکشی کند. مصداق وفا اين است که سخن ميرحسين را به گوش جان بشنود. جنبش سبز را بايد زندگی کرد. بايد ايمان و اميد را حفظ کرد. باید به یاد داشته باشيم که نظام بيداد تنها زمانی پیروز خواهد شد که اميد به تغيير را از ما بستاند. آن‌ها زمانی برنده‌ی اين بازی می‌شوند که ايمان ما به درستی راه‌مان را از ما سلب کرده باشند. اما چرا ما باید تسليم القائات دستگاهی شويم که ديرزمانی است مشروعيت‌اش را نزد وجدان‌های بيدار از دست داده است؟ چرا بايد تن به تاريکی و ارعاب گروهی سپرد که در خيابان با سايه‌ها می‌جنگند؟
بياييد يک بار ديگر اين سخنانِ مير ربوده‌شده را که هر چند تن‌اش بی‌واسطه در ميان ما نيست، انديشه و جانِ‌ گدازان‌‌اش ميان ما حاضر و تکثير شده است، بخوانيم:
«از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود.

مگر نمی‌خواهید که ما نباشیم و شما باشید؟ راهش توجه به این واقعیت است؛ مردم با زید و عمرو عهد اخوت ندارند و آن کسی را بیشتر می‌پسندند که حق بزرگی آنان را کامل‌تر ادا کند. این مسئله‌ای است که توجه به آن نه فقط گره انتخابات، که هزار گره دیگر را نیز می‌گشاید. و اگر بنا باشد حل نشود آرزو کنید که دامنه‌های مشکل در یک انتخابات، محدود بماند.

برادران ما! اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است. ۱۶ آذر دانشگاه را تحمل نمی‌کنید. ۱۷ آذر چه می‌کنید؟ ۱۸ آذر چه می‌کنید؟ چشمانی را که در صحن دانشگاه به رزمایش‌های بی‌فایده افتاده و آنها را نشانه ترس یافته چگونه تسخیر می‌کنید؟ اصلا همه دانشجویان را ساکت کردید؛ با واقعیت جامعه چه خواهید کرد؟
»
۵
آن‌چه در حصر است، ايمان ماست. ايمان ماست که در توفان هياهو، تهمت، ستم و تبليغات نظامی بی‌نظام و بساطی بی‌آبرو هر لحظه دستخوش آسيب است. ميرحسين می‌ماند. باقی است. بقای او به بيرون و درون زندان و حصار بودن نيست. بقای او به بقای انديشه‌ی اوست. آن‌چه که اين سرزمين را از اين تباهی و ذلت، از اين تاريکی و جهان به بد سپردن می‌رهاند، ايمانِ ما و اميدِ ماست، نه اين‌که مير از چنگ ربايندگان‌اش آزاد شود (که بايد آزاد شود). او برای اين ايستادگی کرد که ما بيدار شويم و بيدار بمانيم. او برای اين ربوده شد و بر عهد خويش ايستادگی کرد که ما ايمان‌مان را حفظ کنيم و اميد را زندگی کنيم. او برای اين از دسترس ما دور نيفتاده است که برای او به سوگ بنشينيم و شعرهای سوزناک بگوييم و مرثيه‌خوانِ دوری‌اش باشيم. او دور نيست. او را با مرثيه‌سرايی دور نکنيم. او با ماست. همراهی‌اش را با بلند نگاه داشتن شعله‌های ايمان و اميد، پرفروغ‌تر کنيم. بيايید تن به ظلمت، تن به نوميدی، تن به ظلم، تن به يأس نسپريم. جان هم نسپريم. دل هم نسپريم. ما زنده‌ايم: «با قامتی سرافراز، گرچه شلاق‌خورده، مجروح و حبس‌کشیده ایستاده‌ایم».
هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت
اين شاخِ خشک زنده به بوی بهار تست!
۴

اين خانه‌ی من است که می‌سوزد!

وضع رقت‌انگيز و رو به تباهی مستمر ايران بر هيچ صاحب خردی پوشيده نيست. تجربه‌ی زيست هر روزه در ايران، نه برای نخبگان بلکه برای عادی‌ترين افراد کشور که هيچ نگاه تحليلی و انتقادی هم ندارند قابل فهم است: اقتصاد ویران است، اميد به آينده صفر است، کشور صحنه‌ی منازعات جناحی و سياسی افرادی شده است که نه متکی به رأی مردم بلکه استوار بر تهديد و ارعاب و گروکشی‌های نیروهای امنيتی و نظامی‌اند.

سخن گفتن از اين‌که آيا اتفاقی که روز يکشنبه در مجلس افتاد و بازداشت فوری سعيد مرتضوی پس از اين ماجرا، خوب است يا بد، منحرف کردن اصل مسأله است. اصل مسأله اين است که احمدی‌نژاد خواسته يا ناخواسته پرده از واقعيتی برداشت که بسياری به صرافت طبع آن را حس می‌کردند ولی زبانی برای بيان‌اش نبود و هيچ رسانه‌ای جرأت و جسارت ابرازش را نداشت. پرده برداشتن از اين فساد گسترده برای کسی که خودش بخشی از همين چرخه‌ی بیمار و فاسد است البته شجاعت اخلاقی نمی‌‌خواست؛ تنها دریدگی،‌ وقاحت و بی‌شرمی لازم داشت که احمدی‌نژاد همه‌ی اين صفات را به قوت و کمال داراست.

واقعيت افشاشده اين است: تمام مقدرات کشور به دست باندهای متعدد و در هم پيچيده‌ی مافيايی اداره می‌شود (و خود افشاگر هم بخشی از همين مافياست). اين مافيا هم اقتصادی است هم سياسی و ايدئولوژيک. رسانه‌های تبليغاتی و مسلط نظام هم هر يک به خوبی نشان می‌دهد که چطور اين اخلاق مافيايی محور و مدار اين منازعات است. چيزی که محل ارجاع نيست بدون شک قانون است. دموکراسی که جای خود دارد. اين خواب و خيال ساده‌لوحانه – در خوش‌بينانه‌ترين تحليل – که ماجرای روز يکشنبه خيلی هم خوب و دموکراتيک است، هم تصويری معوجّ و نادرست از دموکراسی به دست می‌دهد و هم مهر تأيید بر مافيای گسترده‌ی دست‌کم يکی از جناح‌های درگير می‌زند.
آن‌چه در اين منازعه گم شده است اين است که عالی‌ترين مقامات نظام جمهوری اسلامی تا خرخره در انواع آلودگی‌ها و مفاسد اقتصادی، سياسی و اخلاقی غوطه‌ورند. این‌که انسان‌ها خطاکارند و در همه‌ی کشورها لغزش و انحراف رخ می‌دهد و همه‌ی نظام‌های سياسی گرفتار آن هستند واقعيتی است ولی تفاوت بزرگ ايران با کشورهای دموکراتيک اين است که قصاب کهريزک پس از اين رسوايی عظيم که ضربه‌ای مهلک به مشروعيت کل نظام زد و باعث ريزش مستمر و پايدار بسياری از هواداران نظام و رهبری شد، مطلقاً روی دادگاه را به خود نديد و يک ساعت بازجويی يا شکنجه یا حبس تحمل نکرد و تنها زمانی بازداشت شد که پرده از رفتار مافيايی برادر رؤوسای دو قوه‌ی کشور برداشت!
نمايش مظلوم‌نمايانه‌ی علی لاريجانی و هزينه کردن از خدا و ايمان و اخلاق و حديث قدسی زمانی معنا داشت که تمام نظام يکپارچه،‌ بدون هيچ تبعيضی، با همين روش و اخلاق با بنای دروغ و رياکاری از ابتدا مبارزه می‌کرد (و انتخابات سال ۸۸ آزمون بسيار خوبی برای نشان دادن حسن نيت آن‌ها بود که به عيان می‌بينيم نظام در اين آزمون مردود شد). در قصه‌ی ميان لاريجانی‌ها و احمدی‌نژاد طرف خوب و اخلاقی وجود ندارد. به باور من صورت مسأله ساده است: بنای قصه بر فساد گسترده‌ی سياسی در همه‌ی نهادهای نظام جمهوری اسلامی است. فساد سياسی، فساد اقتصادی و فساد اخلاقی از بالاترين نقاط هرم حاکميت سياسی آغاز می‌شود و تا پايين‌ترين سطوح می‌رسد. آن‌چه در اين ميانه آماج حاشيه‌ای زد و خورد و هفت‌تيرکشی مافياهای متعدد است،‌ مردم‌اند. خانه‌ی ما، وطن ماست که قربانی جاه‌طلبی، سهم‌خواهی از قدرت و دلبری کردن از عينيت استبداد و کرنش در برابر خودمحوران حاکم است.
يکی از نشانه‌های اين‌که کشور به شيوه‌ی مافيايی اداره می‌شود یا در واقع امروز کشور شده است صحنه‌ی زد و خورد مافيا اين است که: مرتضوی و امثال او به خاطر جنايت‌های مکررشان و نقض حقوق ملت بازداشت و زندانی یا مجازات نمی‌شوند بلکه ميان دعوای صاحبان قدرت هزينه‌ی هفت‌تيرکشی اصحاب مافیا می‌شوند. احمدی‌نژاد ديروز با صدای بلند از تریبون مجلس فریاد زد – و نشان داد – که کشور به دست مافيا اداره می‌شود و خود او و مخالفان‌اش در داخل نظام هم بخشی از اين مافيا هستند.
بی‌شک در اين تحليل، نگاه من هنجاری نیز هست نه توصيفی صرف. برای من مبارزه با ستم، اصل محوری است. سياست بدون عدالت، سرچشمه‌ی همه‌ی مفاسد است. نقطه‌ی آغاز همه‌ی اين مفاسد مخدوش شدن جدی عدالت در بالاترين سطوح رهبری کشور است. این‌که در کشمکش ميان احمدی‌نژاد و برکشندگان او، از رهبر کشور گرفته تا سپاه که اين روزها زخم بی‌‌مهری و ناسپاسی مخدومِ به-ضربِ-کودتا-معتبرشده‌اش را می‌خورد، چه کسی پیروز می‌شود فرع قصه است. در به خاک افتادن هر یکی از طايفه‌ی مافيا از هر گروه و جناحی، زخمی هم بر گرده‌ی ملت و کشور ما می‌نشيند. اين مايیم که در کنار بازی و نزاع اين‌ها هم‌چنان به هر نحوی بازنده‌ايم. گرفتيم که از ميان بيدادگران و دروغ‌پردازان، يکی از ميان اقويا يا ضعفای‌شان هم به خاک بيفتد. هر به خاک افتادنی از ميان آن‌ها مصادف می‌شود با گسسته شدن قطعه‌ای از تن تناور ايران (اين‌جاست که رهبر کشور درست می‌گويد که نزاع اين‌ها خيانت به کشور است؛ ولی مافيا چاره‌ای جز نزاع ندارد، درگيری‌شان ناگزير است). اين ما مردم هستيم که ميان زياده‌‌خواهی‌ها،‌ بهانه‌جويی‌ها و زخم‌های تحريم خارجی و ‌هوس‌پرستی‌ها، جاه‌طلبی‌ها،‌ پليدی‌ها و بيداد مستبدان داخلی به کنجی رانده شده‌ايم.
گروه‌های مافيايی هر وقت لازم بدانند برای حفظ مصالح خودشان و برای این‌که دو روز بيشتر در قدرت بمانند حاضرند بر سر مصالح کشور و ملت به آسانی (ميان خودشان و اگر لازم باشد با خارجی‌ها) مصالحه و سازش کنند. غير از اين اگر بود، بايد با تمام قضات، بازجوها و مجرمانی که در ذيل و ظل دستگاه‌های اطلاعاتی،‌ امنيتی و قضايی همين نظام به نحو سيستماتيکی تمام اصول شرعی،‌ قانونی،‌ اخلاقی و انسانی را سال‌های سال است که زير پا می‌گذارند برخورد جدی می‌شد. قصه‌ی مرتضوی آشکارترين تصوير از اين نابرابری و تبعيض و وقاحت و رياکاری مافياهای حاکم است. مرتضوی به خاطر قتل جوان‌های ملت ما در کهريزک بازداشت نشد. به خاطر قتل زهرا کاظمی به زندان نرفت. به خاطر قصابی مطبوعات،‌ به فرموده البته، محاکمه نشد. به خاطر تهديدهای آشکار و نهان روزنامه‌نگاران ما بازداشت نشد. اما همين‌که پای‌اش وسط تعرض به باند لاريجانی‌ها به ميان آمد قربانی زد و خورد و هفت‌تيرکشی گروه‌های مافيايی شد. سخن علی لاريجانی درباره‌ی برخورد توطئه‌آميز و مافيايی احمدی‌نژاد با رييس مجلس کاملاً درست است ولی منافات با مافيايی بودن طرف دیگر قصه ندارد. 
اين ماجرا،‌ يک حلقه از زنجیر دراز ريزش‌هايی است که با انتخابات تقلب‌آميز و کودتايی ۸۸ آغاز شد. تازه اول ماجراست. اين قصه شادی ندارد. خشنودی و تشفی خاطر ندارد اگر به ياد بياوريم که: ۱) اين نزاع‌ها در راستای حاکميت قانون (يا به خيال ساده‌ی بعضی «دموکراسی») نيست بلکه انعکاس تسويه‌حساب‌های داخلی مافياهای متعدد قدرت داخل جمهوری اسلامی است و ربطی به قانون، عدالت يا اخلاق ندارد؛ و ۲) آن‌که قربانی اصلی در اين ميانه است خود مردم و مصالح کشور ماست که گرفتار خودرأيی، بی‌تدبيری و هوس‌بازی سياسی حاکمان بی‌کفايت و مستبد شده‌اند. در ميانه‌ی نزاع آن‌ها، اين ما هستيم که آسيب اصلی را متحمل می‌شويم، ولو در اردوی بيدادگران هم تلفاتی روی دست طرف‌های درگير دعوا بماند.
۰

دماسنج انتخابات و بيرق‌های آزادی آن!

گمان می‌کنم بحث کردن درباره‌ی این‌که آيا انتخابات در ايران آزاد است يا نه و اين‌که انتخابات بايد آزاد باشد، به درستی بحثی است بيهوده و انحرافی! توضيح می‌دهم چرا.

انتخابات، همان‌طور که خط تبليغات رسمی جمهوری اسلامی هم می‌گويد، تجلی اراده‌ی ملت است. مردم با رأی دادن می‌کوشند نشان بدهند چه می‌خواهند و چه نمی‌خواهند. در انتخابات دفاع از کسی «ثابت» نمی‌شود بلکه به تعبير درست و دقيقی براندازی نرم می‌کنند؛ يعنی به شيوه‌ی غیرخشن، بدون خون‌ریزی و بدون انقلاب، کسانی را که نمی‌خواهند مصدر امور باشند از قدرت خلع می‌کنند. اين‌جا دقيقاً محل نزاع است. به همين دليل است که برای نظام جمهوری اسلامی، «براندازی نرم» توطئه است و تهدید (و ملاکی برای نشان دادن سلامت نظام نيست). لذا انتخابات، لزوماً بايد تأيید و تقويت تصورهای از پيش تعيین‌شده و تثبيت همان کسی باشد که مصدر قدرت است (ولو کل تاريخ جمهوری اسلامی و رأی‌گيری‌های مختلف خلاف آن را گواهی بدهد). اما بحث من اين نيست.

يکی از گره‌گاه‌های اصلی هر انتخاباتی، نحوه‌ی انعکاس آن در رسانه‌هاست. حتی از اين نيز بايد فراتر رفت. وضعيت رسانه‌ها، شاخص مهمی از سلامت انتخابات است. پيوند و نسبت مستقیمی ميان وضع رسانه‌ها و وضع انتخابات برقرار است. در کشوری که رسانه‌ها سالم، مستقل و آزاد نباشند و همواره تيغ تهديد و هول اضمحلال و نابودی بر سرشان و در دل‌شان باشد، انتخابات نيز وضع مشابهی دارد. چرا؟ به يک دليل ساده: رسانه‌ها باید بتواند صدای «مردم» باشند (آرمان‌های اين نظام هم همین را می‌گويند) نه اين‌که بلندگوی «قدرت» (داخلی يا خارجی باشند) (نظام هم ديگر امروز فهميده است که تصور يکی بودن قدرت و مردم، تصور خطايی است و مدتی است از اين خواب بيدار شده است؛ اين همانی نظام و مردم، تصوری است آرمانی که هم‌خوانی با واقعيت‌های اين جامعه و هيچ جامعه‌ای ندارد) یا بتوانند رأی مردم را دست‌کاری يا مهندسی کنند يا روايت مخدوش و هدایت‌شده‌ای از رأی مردم به دست بدهند. اين تصوير، بی‌شک تصويری آرمانی است و در هيچ کجای دنيا، مطلق نيست. ولی نظام مطلق‌گرای جمهوری اسلامی که از اصول و آرمان‌ها و ارزش‌های يک انقلاب دفاع می‌کند (يا می‌کرده است) دست‌کم بايد بتواند ادعا کند که رسانه‌ای سالم، مستقل، آزاد و بی‌طرف دارد که مردم، بدون وحشت از پيامدهای انتقاد و بر خود لرزيدن از عاقبت بلند سخن گفتن با صاحبان قدرت، از طريق آن بتوانند قدرت سياسی را به چالش بگيرند و از طريق رسانه‌ها بر آن نظارت داشته باشد. رسانه‌ باید بتواند صدای مردم باشد. تاريخ جمهوری اسلامی،‌ در مجموع،‌ با تمام فراز و نشيب‌های‌اش و کاميابی‌ها و ناکامی‌های‌اش نشان می‌دهند که کارنامه‌ی اين نظام در حفظ، استقرار و تثبيت يک رسانه‌ی سالم و مستقل و آزاد، کارنامه‌ی تاريک و ناکامی است.

به باور من هيچ نيازی نبود معترضان و مخالفان داخلی يا خارجی (از ميانه‌روها گرفته تا تندروها و افراطيون) بگويند در جمهوری اسلامی انتخابات آزاد نيست. از همان فردای روزی که رهبری نظام طرح بحث انتخابات آزاد را به چالش گرفت (و کار درستی هم کرد)، تمام زيردستان ايشان و تمام مقامات و مسؤولان هر چه در چنته داشتند بيرون ريختند تا نشان بدهند که تصور رهبری نظام و موضع‌اش در عمل نادرست است! زهی پيروان و مريدان و ولايت‌مدارانی که در ظل اين نظام باليده و روييده‌اند!

آخرین چشمه‌ی اين فاتحه‌ی جمهوريت (فاتحه را به هر دو معنا بخوانيد) همين هجوم وحشيانه به روزنامه‌ها و روزنامه‌نگاران است (که شيوه‌ی معهود و رسم مألوف نظام امنيتی‌شده‌ی امروز است). اين روزنامه‌نگاران دست بر قضا می‌توانستند کسانی باشند که نشان بدهند تصور انتخابات ناآزاد و مهندسی شده (به فرض صحت ادعای نظام درباره‌ی سلامت انتخابات) تصور احتمالاً درستی نيست (فرض محال که محال نيست!) ولی به هر جای قصه که نگاه می‌کنيم از نحوه‌ی دستگيری‌ها تا خبررسانی‌ها و برخوردهای ريز و درشتی که با روزنامه‌نگاران می‌شوند، يک نتيجه بديهی است: روزنامه‌نگاران و رسانه‌ها برای انتخابات (در ارزيابی و تلقی این نظام از انتخابات) تهديد تلقی می‌شوند لذا بايد دهان و زبان‌شان را بست و برید و برای‌شان اتهام تراشيد (حالا کو تا اتهام تبديل به جرم بشود ولی می‌شود تا آن موقع زمان خريد). به هر حال، هيچ کس لازم نيست برای نشان دادن ناسالم بودن انتخابات تلاشی بکند يا حرفی بزند. مريدان جان بر کف نظام، با جان و دل و از صميم وجود اين مهم را به روشنی آفتاب در چشم جهانيان به نمايش می‌گذارند. چرا منتقدان بيهوده سر بی‌دردشان را دستمال می‌بندند؟

کسی که حساب‌اش پاک است از محاسبه باکی ندارد. کسی که باور دارد خطایی مرتکب نشده است و هيچ توطئه و عداوتی نمی‌تواند بر حقانيت موضع او سايه بيندازد، باکی ندارد از این‌که به آزمون گذاشته شود. آزمون سنجش رسانه‌ها و در پيشگاه نقد روزنامه‌نگاران مستقل و آزاد واقع شدن، آزمونی است که نظام جمهوری اسلامی پيوسته در آن مردود می‌شود يا همواره می‌کوشد با تکيه بر منابع امنيتی و اطلاعاتی آزمون را دست‌کاری کند. رسانه‌ی نظام، آينه‌ی تقلب است. مصداق روشنی است از جعل، دروغ‌پردازی، افترا، گريختن از حقيقت و شانه از بار داوری منصفانه ولی سخت‌گيرانه‌ی مردم و وجدان عمومی خالی کردن (مثال که لازم ندارد، دارد؟). بگذارید تصورات‌مان را از صدق مدعای نظام برای خودمان نگه داريم. ايمان و اعتقاد مردم به خودشان مربوط است ولی می‌توان صدق اين مدعيات را به عيار آزمون سنجيد. اينک مهم‌ترين آزمون – مکرر – نظام: با رسانه‌ها و روزنامه‌نگاران چطور برخورد می‌کنيد؟ «عمل‌ات چی‌ست که فردوس برين می‌‌خواهی؟»

این بخش از بيانيه‌ی هفدهم ميرحسين را بخوانيد: «گیرم که چند روز با دستگیری‌ها، خشونت‌ها، تهدیدها و بستن دهان روزنامه‌ها و رسانه‌ها سکوت برقرار گردید، تغییر قضاوت مردم را نسبت به نظام چگونه حل می‌کنید؟ تخریب مشروعیت را چگونه جبران می‌نمائید؟ نگاه ملامت‌آمیز و متعجب همه‌ی جهانیان از این همه خشونت یک دولت به ملت خود را چگونه تغییر می‌دهید؟ با مشکلات بر زمین مانده اقتصادی و معیشتی کشور که به دلیل ضعف مفرط دولت روزبروز وخیم‌تر می‌شود چه می‌کنید؟ با چه پشتوانه‌ای از کارآمدی و انسجام ملی و سیاست خارجی موثر، سایه‌ی قطعنامه‌ها و امتیازخواهی‌های بیشتر را در سطح بین الملل از سر کشور و ملتمان دور می‌کنید؟»

نظام آيا توانسته است بعد از مدت دراز حبس و حصر موسوی، پاسخی برای همين عبارات کوتاه او بيابد و افکار عمومی و حتی وجدان خودش را قانع کند؟ يا هنوز هم در سطر سطر سخنان دلسوزان همين نظام خودشان پی توطئه‌ی خارجی می‌گردند و هم‌چنان راه خودفريبی را با خروش و غوغا پی می‌گيرند؟ اگر اهل ايمان‌ايد، هنوز وقت‌اش نرسيده است؟ «أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّـهِ وَمَا نَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلَا يَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ مِن قَبْلُ فَطَالَ عَلَيْهِمُ الْأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَكَثِيرٌ مِّنْهُمْ فَاسِقُونَ» (سوره‌ی حديد، آيه‌ی ۱۶). خشوعی هست؟ خداترسی هنوز معنا دارد؟ ذکر خدا کسی را تکان می‌دهد؟ دست از ستم بر می‌داريد؟ يا قساوت قلب، پرده بر چشم و گوش شما انداخته است؟ روز داوری در پيش است. زمانه داوری سخت‌گيری است. زمان و زمانه را نمی‌توان با تقلب رسانه‌ای فريفت. زمان را نمی‌توان به حبس و حصر انداخت. عبور چرخ‌های زمان را از روی استخوان‌های‌تان حس نمی‌کنيد؟ وقت‌اش نرسيده است؟
۰

نگو که مردِ رهی نيست، هست ای ساقی!

افق پيش روی ايران تيره است. اين واقعيت را اميدوارترین آدم هم می‌داند. چشم‌انداز اين تباهی‌ها، آينده‌ی اين همه بیداد متراکم، عاقبت اين همه دين‌فروشی، ريا، تزوير، دروغ، وقاحت و شناعت، اگر باری دهد، همانا پشیمانی و پريشانی است. افقِ پيش روی ايران و ايرانی تيره است. اما هم‌چنان در گوشه‌کنار این خاک، شعله‌های اميد می‌درخشد. چطور؟

بگذاريد ابتدا بخشی از بيانيه‌ی نهم ميرحسين موسوی را دوباره بخوانيم:
«امید به صرف گفتن و شنیدن شکل نمی‌گیرد و تنها زمانی در ما تحکیم می‌شود که دستانمان در جهت آرزوهایی که داشتیم در کار باشد. دستانمان را به سوی یکدیگر دراز کنیم و خانه‌هایمان را قبله قرار دهیم. واجعلوا بیوتکم قبله. به خودتان و دوستان همفکرتان برگردید و این بار هر شهروند محوری باشد برای یک فعالیت مفید سیاسی،‌ اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و منتظرتشویق و کمک دولتی که وجاهت خود را از دست داده است نباشد.»

اميد، تنها به گفتن و شنيدن پا نمی‌گيرد؛ اميد تنها با شاعرانه سخن گفتن ريشه نمی‌دواند؛ اميد به خيال‌پردازی و خيال‌پروری نيست. اميد، پایی در واقعيت دارد. اما واقعيت امید در چه جاهایی در ایران متجلی است؟ به باور من – و اين «گمان» نيست؛ باوری محکم است – مهم‌ترین پايگاه اميد در جامعه‌ی ما، زندان‌های جمهوری اسلامی است. زندان در نظام جمهوری اسلامی، از ۲۲ خرداد ۸۸ به بعد، تبدیل به جايی شده است که دليرترين، پاک‌ترين و آزاده‌ترین انسان‌های اين ديار در آن مسکن دارند. اين البته منافاتی ندارد با اين‌که بیرون از حصارهای زندان‌های رسمی جمهوری اسلامی، آزاده‌ای نباشد. اما بی‌شک قوی‌ترين و تأثيرگذارترين صداها از پشت دیوارهای همين زندان‌ها شنيده می‌شود. و نظام جمهوری اسلامی به رغم تمام کوششی که با انحصار مجراهای خبررسانی و غلبه‌ی تبليغاتی‌اش دارد، از خاموش کردن شعله‌ی پرلهیبی که از کنج زندان‌های‌اش نور به جان آزادگان ايران می‌اندازد، ناتوان بوده است.

اگر کسی در همين چند سال نامه‌های ابوالفضل قديانی و مصطفی تاج‌زاده را کنار هم بگذارد، به حجم انبوهی از مضامين اميدبخشی می‌رسد که در آن نشانه‌های زندگی، نشانه‌های سرکشی، نشانه‌های استواری اراده در تسليم نشدن به ذلت و مرگ موج می‌زند. و اين زندگی تنها در نامه‌های مکتوب اين چشمه‌های اميد نيست؛ در عمل آن‌ها نيز هست: در اعتصاب امثال نسرين ستوده نيز هست. در ايستادگی و مرگ هدی صابر نيز هست. در مظلوميت هاله سحابی نيز هست. زندان، در جمهوری اسلامی به بلندترين ارزش‌های ما پيوند خورده است. نظام جمهوری اسلامی ناکام‌ترين کارنامه‌ها را در مديريت زندان داشته است. زندان قاعدتاً چهره‌ای منفی دارد. زندان جای مجرمان و خطاکاران است. پیش از ۲۲ خرداد تصور زندان در ذهن مردم اين اندازه روشن نبود که اکنون هست. امروز، به برکت‌ ناکامی اين نظام، شمار بيشتری زندان را خانه‌ی آزادگان می‌دانند: جمهوری اسلامی برای زندان آبرو خريده است! فکرش را بکنيد که بر همين قياس، روزی این نظام باعث آبادانی ميخانه خواهد شد:
کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌پرست
اين دود بين که نامه‌ی من شد سياه از او!
حافظ آن سوی قصه را می‌گفت و رندانه نقدی در میان می‌آورد. من اما سوی ديگر آن را می‌گویم. زندان‌های جمهوری اسلامی، نخستين جايی هستند که می‌توان در آن‌ها اميد، دلیری، ايستادگی و شرافت را جست‌وجو کرد. اين قصه‌ی زندان اتفاقاً نکته‌ای است که نظام جمهوری اسلامی خود به ناکامی و ناکارآمدی آن واقف است. تصورش را بکنيد که نظام به جای حبس و حصر غيرقانونی و نامشروع‌اش برای موسوی و کروبی، به جای آن آدم‌ربايی رسوا و شرم‌آور، آن‌ها را محاکمه می‌کرد – به سياق همان دادگاه‌های فرمايشی استالین‌وارش – و آن‌ها را به زندان می‌انداخت؟ کارش ساده‌تر بود؟ بی‌شک وضعيت دشوارتری داشت. اين نظام با اين لشگر لنگ و لوکی که گرداگردش را گرفته است، با اين خيل عظيم متملقان، دروغ‌بافان و جهال که زمام امورش را به دست دارند، چاره‌ای ندارد جز توسل به شريرانه‌ترین و رذيلانه‌ترین کارهایی که در خيال‌اش می‌‌گنجد. رفتار بازجوی علیرضا رجایی پيامد طبيعی و محصول بديهی چنين نظامی است.
وقتی ناصر خسرو می‌گفت:
سلام کن ز من ای باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را، نه عام نادان را
بر ما نيز چنين حالی می‌رود: اهل فضل و خرد در گوشه‌ی زندان‌اند و همان‌ها هستند که شعله‌های پرقدرت اميد برای آينده‌ی تاريک سرزمين ما هستند. اين جان‌سختی، این ايمان، اين پايداری امثال تاج‌زاده و قديانی، امثال موسوی و کروبی است که آینده‌ی ویران وطن ما را خواهد ساخت. اميد را بايد در این‌جا جست‌وجو کرد: پشت ديوارهای ستبر اما سست زندان‌های جمهوری اسلامی. 

مرتبط:

۱

سرآسيمه‌گی‌های روز نکبت نظام مقدس

وقتی اظهارات شگفت‌آور و متناقض حبيب‌الله عسگراولادی، احمد علم‌ الهدی، ناطق نوری و قالیباف را درباره‌ی موسوی و کروبی کنار هم می‌گذاریم، ساده‌ترين نتيجه‌ای که می‌شود گرفت چی‌ست؟ ظاهراً می‌توان گفت که دلیل این همه تأکيد و توجه نزديک شدن به انتخابات رياست جمهوری است. پس از ۲۲ خرداد ۸۸، صندوق رأی در نظام جمهوری اسلامی تبديل به امری ضايع، لغو و بيهوده شده است. اين بيهودگی را بايد به شکلی پنهان کرد. ساده‌ترین راه‌اش ايجاد غوغا و جنجال مصنوعی است. اما اين هنوز يک بخش ماجراست.

حصر و حبس موسوی و رهنورد و کروبی، هم‌چنان اقدامی است غيرقانونی، غير اخلاقی و غير شرعی. اين ماجرا که درست زير چشم نظام مقدس اتفاق افتاده است، مصداق بارزی از آدم‌ربايی حکومتی است و زير پا گذاشتن همه‌ی اصول قانونی همين نظام – کاری هم عجالتاً به حقوق بشر و معيارهای جهانی‌تر انسانی نداريم. اين حبس و حصر، اين آدم‌ربايی، مثل گویی آتشين در دامان اين نظام افتاده است و هيچ‌کس نمی‌تواند آن را در دستان خود نگه دارد. از آن سخنان وقیحانه‌ی علی‌اکبر صالحی بگيريد که مدعی آزاد بودن آن‌ها شده بود تا همين اواخر که مسؤولان نظام ناگزير به صراحت مسؤوليت آن را به گردن رهبر کشور می‌اندازند.

تمام اين آشفتگی‌ها درست وقتی اتفاق می‌افتد که نظامی که بنيان‌های مشروعيت‌اش به شدت آسيب ديده است، سخت نیاز به تبليغات برای مراسم حکومتی‌اش دارد که خود پيشاپيش نام‌اش را يوم‌الله می‌گذارد و به شيوه‌ای آشنا و اموی‌وار، منتقدان، معترضان و مخالفان‌اش را در صف يزید قرار می‌دهد (درست همان‌کاری که دستگاه اموی با اهل بيت پيامبر پس از واقعه‌ی عاشورا کرد). اگر هم اين شبيه‌سازی‌ها درست و به جا می‌بود (که شرط و تبصره زياد است برای اين‌که با اين مشابه‌سازی‌ها با احتياط برخورد کنيم)، باز هم سبزها بيشتر در اردوی حسين واقع‌اند تا نظام مسلط. شباهت نظام به دستگاه اموی، برخورداری‌اش از قدرت سياست و مادی و دستگاه‌های تبلیغاتی تحريف‌گر و جاعل، بسيار بيشتر است تا سبزهايی که طعمه‌ی محتسبان و بازجويان و دستگاه قضايی فاسد اين نظام هستند.

حصر همراهان جنبش سبز، ناجوانمردانه نيست؛ حصر از اساس فاقد اعتبار اخلاقی،‌ قانونی و شرعی است. چيزی به نام حصر جوانمردانه نداريم که اين يکی مدل ناجوانمردانه‌اش باشد. اين حصر از جمله اقدامات شنيعی است که دامن اين نظام را آلوده کرده است و ننگ آن زدودنی نيست. در نتيجه، هيچ عجيب نيست که يک روز امام جمعه‌ی مشهد موسوی و کروبی را فتنه‌گر و فتنه‌جو نداند و روز ديگر وقتی بفهمد چه فضاحتی به بار آورده بگويد حرف‌اش اين نبوده. از قاليباف هم بعيد نيست اين اظهار تملق‌ها برای نظام: بوی رياست جمهوری می‌آيد. همه‌ی ارکان نظام با هم مسابقه گذاشته‌اند برای دلربايی و دلبری از قدرت و کرنش و چاپلوسی حتی اگر شده با خاک در چشم خورشيد پاشيدن و نام مروت به ننگ آلودن. آقای قاليباف جگرآوری می‌کند و می‌گويد: «سران فتنه که آگاهانه به ميدان آمدند با قصد براندازی آمده بودند و در پيشگاه خدا و قانون مجرم‌اند». می‌گذريم از این‌که ايشان از الفاظ «خدا» و «قانون»‌ و به لغو و بيهودگی استفاده می‌کند ولی می‌‌‌توان پرسيد که خوب اگر پای جرمی در ميان است، پس دادگاه‌اش کو؟ حکم‌اش کجاست؟ بر اساس کدام قانون؟ قاليباف ميان هول و دستپاچگی تملق ناگهان از ياد می‌برد که اصل حصر با حکم «خدا» و حکم «قانون» و وقوع دادگاهی علنی با احکام مشخص تعارض و تضاد دارد و چنین محاکمه‌ای نه به حکم شریعت و نه به حکم قانون هرگز رخ نداده است! زهی بی‌شرمی و البته زهی بی‌حواسی!
وصف حال اين طایفه‌ی پريشان در اين سخنان اخوان آمده است:
ای درختان عقيمِ ريشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور
يک جوانه‌ی ارج‌مند از هيچ جاتان رست نتواند!
ای گروهی برگِ چرکين‌تارِ چرکين‌پود
هيچ بارانی شما را شست نتواند!
اين عبارات عين‌القضات همدانی را که چندين بار ديگر نقل کرده‌ام، باز باید خواند؛ وصف‌حال اردوی پريشان دروغ‌بافان مفتری است در این فضاحت‌های مکرر:
«اکنون دینی دیگر است در روزگارِ ما. فاسقان کمال‌الدین، عماد‌الدین، تاج‌الدین، ظهیرالدین و جمال‌الدین باشند پس دین شیاطین است. و چون دین شیاطین بود، علما قومی باشند که راه شیاطین دارند، و راه خدای تعالی زنند. یا داود لا تسأل عنی عالماً أسکرهُ حُبُّ الدنیا فیقطعک عن طریق محبتی أولئک قطّاع الطریق علی عبادی. در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دین را طلب کردندی، و ایشان می‌گریختند. اکنون از بهر صد دینار ادرار و پنجاه دینار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشینند. ده بار بسلام ایشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جُنُب خفته باشند. پس اگر یک بار بار یابند از شادی بیمِ آن بود که هلاک شوند. و اگر تمکین یابند که بوسی بر دست فاسقی دهند آنرا به تبجُّح باز گویند. و شرم ندارند «ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ایشان را نصف‌القیامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ایشان داده‌اند. در نطق نزدیک بدیشان و در معامله دور از ایشان:
امّا الخیام فإنها کخیامهم
و اری النساء الحی غیر نسائها
أشدّ الناس عذاباً یوم‌القیامة عالم لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد. و رسوایی قیامت و فضیحت آن از ما بگرداناد. جوانمردا علماء‌السوء دیگرند و جهّال‌السوء دیگر. هر که بوی علم نشنیده، او را از علماء‌السوء نتوان نهاد. ائمة مضلون چون بدانند که راه خدای چیست، پس بحقوقِ آن قیام ننمایند. این مرد را از علماء‌السوء توان نهاد. اما آنکه از خدای تعالی نام شنیده بود، و از دین خدای تعالی نام شنیده بود. کجا عالم بود! ثبت العرش ثم انقش علیه. اول عالم باید بود تا پس بد بود. صدق رسول‌الله -صلعم- أشدُّ الناس عذاباً یوم‌القیامة جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم یزعم بجهله و حمقه الّه عزیزٌ عند‌ الله و من ورثة انبیائه. أیّ داءٍ أدوی من هذا؟ و أیّةٌ حماقةٍ أعظم من هذه؟ «ذلک هو الخسران المبین»، لا دنیا و لا آخرة. «یدعو لمن ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشیر»»
۳

از مرسی تا موسوی چقدر راه است؟

ديروز صبح وقتی يادداشت قبلی را می‌نوشتم، تنها بر اساس محاسبه‌ی پيشين و حدس می‌توانستم پيش‌بينی کنم که رسانه‌های نظام مضامين حرف‌های مرسی را دست‌کاری کنند و کوشش کنند اين فضاحت ديپلماتيک را با فضاحت تازه‌ای بپوشانند (حتی شارلاتانيسم تازه‌ی جواد لاریجانی هم، هر چند دير با دستپاچگی است، توضيح نمی‌دهد که اگر ایران واقعاْ سعه‌ی صدر داشت، چرا ناگزیر به تحريف شد؟). مشکل اين نيست که مواضع سياسی جمهوری اسلامی در سياست داخلی و خارجی با مثلاً مواضع مرسی تفاوت دارد. طبيعی است که سياست‌مداران مختلف اختلاف‌نظر داشته باشند. مشکل بزرگ‌تر اين است که نظام، يک نقشه‌ی بزرگ، یک تصوير کلان از احوال عالم دارد، که تطابقی هم با اوضاع واقعی جهان و داخل ايران ندارد، و هميشه می‌کوشد نشان بدهد که اين تصوير بزرگ و آرمانی همان تصويری است که تمام آزادگان عالم در پی آن هستند. البته برای جا انداختن اين تصوير آرمانی، آزادی‌خواهانه و عدالت‌جويانه به طور سيستماتيک مرتکب خيانت به آرمان‌های خودش، لکه‌دار کردن آزادی و زير پا گذاشتن عدالت می‌شود. حکايت نظام شده است حکايت مسجدی که خوابگاه مردم بدکار است. انگار هر کار بکند، «گر جان بدهد سنگ سيه، لعل نگردد»؛ هميشه قِل می‌خورد و می‌افتد توی چاله‌ی دروغ و نامردمی.

معقول‌ترين واکنشی که دستگاه دیپلماسی در صورت سلامت و کارآمد بودن می‌توانست انجام بدهد، گزارش دقيق و درست حرف‌های مرسی بود و سپس توضيح دادن بستر ایراد آن سخنان. در صورتی که چنين اراده‌ای وجود داشت و اساساً چيزی به اسم دیپلماسی، آن هم نه رأی انور همايونی، در سياست نظام وجود داشت، هيچ وقت با دستپاچه‌گی به سوی تحريف آشکار و جعل و دروغ‌بافی نمی‌رفتند تا حدی که ادعا کنند حتی هيأت سوری جلسه را برای رفتن به مبال ترک کرده بودند. مثلاً گزارش دیپلماسی ايرانی می‌توانست نمونه‌ای خوب باشد در توضيح رفتار مرسی. اما از قضا سرکنگبين صفرا فزود. نظام حاکم بر ايران در مواضع خطا و معيوب‌اش وقاحت به خرج می‌دهد و در مواضعی که احتمالاً می تواند برای‌اش محملی بتراشد و توجيهی ارایه بدهد، با سرآسيمه‌گی و دستپاچه‌گی متعارف‌اش همه‌ی سياست‌های‌اش مبتنی بر خطای محاسبه و به بار آوردن هزينه‌های سنگين برای خودش، برای ملت و برای کشور است.

اما کل اين ماجرا کلید بحث ماست: از مرسی تا موسوی چقدر فاصله هست؟ کاری که محمد مرسی در اجلاس ناهمسوها کرد، هدایت کردن (يا در واقع مجبور کردن) نظام جمهوری اسلامی و سياست رسانه‌ای‌اش به سوی عادت معهود و هميشگی‌اش بود: دروغ بافتن. اين عادت به دروغ‌گویی و لاپوشانی‌ که در دوره‌ی قدرت گرفتن احمدی‌نژاد به اوج رسيد، بی شک يکی از دلايل برگشتن ورق اقبال دولتمردان حاکم بود. اما اين تصور که احمدی‌نژاد تنها کسی بود که مروج و مبلغ سياست دروغ‌گویی و پرونده‌سازی و بسط فضای بهتان و افترا بود، تصوری است خطا. دست‌کم امروز که احمدی‌نژاد ستاره‌ی اقبال‌اش در نظام افول کرده است، این نکته آشکارتر شده است: کسی که هدايت جريان رسانه‌ای دروغ‌بافی و جعل و تحريف را به عهده داشت احمدی‌نژاد نبود؛ احمدی‌نژاد تنها بر این موج سوار شده بود و از مزايای امنيت داشتن دروغ‌گویی و قانون‌شکنی و رياکاری و پرونده‌سازی بهره‌مند می‌شود. اتفاق تازه‌ای نيفتاده بود. احمدی‌نژاد از فضای پيشاپيش موجود بهترين استفاده را کرد تا بی‌کفايتی و هوچی‌گری‌اش را تبديل به نقطه‌ی قوت‌اش کند.

دستگاه رسانه‌ای نظام بلافاصله کوشید تا به شيوه‌ی هميشگی‌اش مديريت بحران کند و آسيب‌های وارده از سخنان مرسی را ترميم کند. اما بيانيه‌های اعتراضی بسيج دانشجويی خطاب به مرسی و سخنان تند و تحقيرآميز وب‌سايت جهان‌نيوز یک معنا بيشتر نداشت: قرار بر اين بود که گريبان مرسی گرفته شود ولی راز نظام – راز دروغ‌گو بودن رسانه‌های نظام و تحريف‌گری‌اش – «به بانگ بربط و نی» آشکار شد و پيش چشم جهانيان پرده از کار خودشان برگرفتند. پس اميد رسانه‌های نظام واقعاً به چی‌ست؟ به اين‌که شمار قابل‌توجهی از مردم ايران که از رسانه‌های رسمی استفاده می‌کنند فقط همين حرف‌ها را بشنوند و ببينند و تصور کنند نه تنها مرسی حرف بدی نزده بلکه همان حرف‌های نظام را تکرار کرده است. لايه‌ی زیرين‌اش اين است که نه تنها «مردم» را ابله فرض می‌کنند بلکه حتی مدافعان و حاميان مخلص و مؤمن خودشان را هم گول و ساده‌لوح می‌پندارند؛ در بهترین حالت، فرض‌شان اين است که نزد آن‌ها جعل و تحريف و دروغ بافتن و نمايش اقتدار و مشروعیت حتی وقتی ميان‌تهی و پوچ باشد، باز هم اخلاقاً و شرعاً موجه است: «زهی طريقت و ملت، زهی شریعت و کيش»!

سياست دروغ‌پروری و پرونده‌سازی که اين روزها و در اين سه سال اخير به خصلت اصلی و محوری نظام و رسانه‌های‌اش تبديل شده است، سیاستی است که تنها در کوتاه‌مدت جواب می‌دهد. هيچ رازی تا ابد مخفی نمی‌ماند. مدت مخفی ماندن رازهایی از اين دست، که پيش چشم جهانيان اتفاق می‌افتد، در روزگار رسانه‌، مدتی است بسیار کوتاه و روز به روز هم، به رغم تمام کوشش‌های نظام برای مسدود کردن روزنه‌های خبررسانی مستقل و سالم و آزاد، کوتاه‌تر می‌شود. پس اصل سياست، سياست وقت خريدن است. در اين فاصله می‌توان مرتکب هر بی‌اخلاقی و نامردمی و تزويری شد. همه چيز تا جايی که بشود حتی دو روز قدرت را محکم‌تر نگه داشت مباح است،‌ ولو مشروعيت به شدت آسيب ديده باشد و اتوريته‌ای هم در کار نباشد.

تمام اين‌ها نشان می‌دهد که قابليت درونی حرکتی که پس از ۲۲ خرداد ۸۸ آغاز شد، هم‌چنان موجود است و هم‌چنان می‌تواند با کنار زدن پرده‌‌ها نشان بدهد که نظام سرسختانه و مستمراً بر کج‌روی و خطا کردن پافشاری می‌کند. سخنان حسام‌الدين آشنا را در نقد بی‌پروا از صدا و سيما نباید دست‌کم گرفت. اين نشانه‌های پراکنده و کوچک و بزرگی که می‌بینيم به افق بالاتری اشاره می‌کند که از هم‌اکنون رنگ ديگری به انتخابات آتی نظام زده است. محمد مرسی کاری را به سادگی انجام داد که اصلاح‌طلبان بايد برای انجام آن متحمل هزينه می‌شدند (يا اساساً رغبت و انگيزه‌اش را نداشتند). مرسی مصونيت و امنيتی را داشت که اصلاح‌طلبان نداشته و ندارند و برای ساختن آن حاشيه‌ی امن ناگزير به انواع مصالحه‌ها و سازش‌ها هستند.

پرسش کليدی اما اين است: آيا مردم این دروغ‌پردازی‌ها را باور می‌کنند؟ آيا در برابر تمام مواضع رسمی و تبلیغاتی بی‌تفاوت شده‌اند؟ نظام با استمرار اين سياست بازی خطرناکی را ادامه می‌دهد: ناخواسته کلید گشايش را در اختيار مردم می‌گذارد. تا زمانی که مردم بی‌تفاوت باقی بمانند يا کليت تبلیغات نظام را باور کنند، تا مدت محدودی خطری قدرت را تهديد نمی‌کند،‌ ولی چه تضمينی وجود دارد که وضع بر همين منوال باقی بماند؟ اگر به ياد بياورید وضع پيش از ۲۲ خرداد هم چندان بهتر نبود. باز هم بساط، بساط دروغ‌پروری و پرونده‌سازی بود (با اين تفاوت که به اين درجه از رسوايی و بی‌آبرويی نرسيده بود). فاصله‌ی اکنون تا تکرار ۲۲ خرداد و بازگشت ۲۵ خرداد ممکن است دوباره به سرعت طی شود؟ بی‌شک نظام تمام سرمایه‌اش را صرف اين خواهد کرد که مانع تکرار این تجربه شود. ولی می‌شود؟
۲

چرا برگزاری اجلاس ناهمسوها می‌تواند به نفع مردم ايران باشد؟

مبنای عمده‌ی نارضایتی‌های مردمی يا اعتراض مخالفان سياسی به برگزاری اجلاس ناهمسوها (مشهور به نامتعهدها)، اين است که با اين کار، شرکت‌کنندگان به نظام سياسی ايران مشروعيت می‌دهند. بخشی از این استدلال درست است اما در سطحی کاملاً واکنشی باقی می‌ماند و دستاورد عملی، سياسی يا ديپلماتيک ندارد. اين استدلال کمابيش شبيه استدلال کسانی است که تا قبل از ۲۲ خرداد می‌گفتند شرکت در هر انتخاباتی تحکيم پايه‌های مشروعيت نظام است (با تفاوت‌هايی البته که به آن اشاره خواهم کرد). نکته‌ی ظريف بحث این است که مشروعيت يک نظام سياسی صرفاً در گرو برگزاری يک انتخابات (چه پرشور و چی بی‌رمق نيست)؛ عوامل مهم ديگری در تحکيم مشروعيت نقش دارند اما همه بهتر می‌دانيم نظام جمهوری اسلامی در اين سال‌ها کارنامه‌ی تاريکی در تضمين و تأمين آن عوامل ديگر ارایه کرده است.

اما چرا این اجلاس می‌تواند به نفع مردم ايران باشد؟ («می‌تواند» تفاوت دارد با «هست»). برگزاری اجلاسی در اين حد و با اين مقياس، ناگزير مستلزم باز کردن فضا، دست‌کم برای نمايش و تبليغات است. هر چقدر یک نظام سياسی سرکوب‌گر و مستبد باشد و هر چقدر با آزادی‌های مدنی در ستيز باشد، ناگزير است در چنين فضايی، دست‌کم شرکت‌کنندگان و سخنرانان را در اظهار نظرشان آزاد بگذارد. اين روزنه‌ی گشوده که به روشنی از مصونيت ديپلماتيک و سياسی برخوردار است (و پر پيداست که نمی‌توانند برای بان کی مون، محمد مرسی، رييس مجمع عمومی سازمان ملل، يا محمود عباس کيفرخواست صادر کنند يا در فرودگاه بازداشت‌شان کنند)، به اين معناست که بعضی حرف‌هايی که به طور معمول وقتی از دهان شهروندان ايرانی بيرون می‌آيد پرهزينه است و به بهای جان، مال، آبرو و‌آزادی‌شان تمام می‌شود، بی هيچ دردسری بيان می‌شود. نمونه‌ی برجسته‌اش را در سخنان مُرسی و بان کی مون در آغاز اجلاس امروز ديديم و شنيديم.
هيچ ترديدی نيست که نظام جمهوری اسلامی وقتی ناگزیر است اين آزادی را به شرکت‌کنندگان بدهد، برای مهار کردن تبعات داخلی‌اش هم ناچار است ماشين تبليغات‌اش را به کار بيندازد تا اثر اين‌ها را در «داخل» خنثی کند (طبعاً به اين سادگی دست‌اش به «خارج» و رسانه‌های بيرون از سيطره‌ی نظام نمی‌رسد). ساده‌ترين اقدام‌اش،‌ دست بردن در عبارات سخنران‌ها هنگام ترجمه و گزارش جلسات است (اين کار را در رسانه‌های بين‌المللی‌شان مثل پرس تی‌وی نمی‌توانند بکنند يا دست‌کم من نديده‌ام). سرراست‌ترين شيوه‌اش هم روايت گزينشی و جهت‌دار تمام اين حرف‌هاست. پر پيداست که برای چنين کاری، برای اين‌که هر چه رسواتر بتوانند اين کار را بکنند، نيازمند وقاحتی بی‌همتا در سراسر کره‌ی زمين هستند که الحمدلله در این سال‌ها استاد آن شده‌اند و خوب از پس‌اش بر می‌آيند.

اين اجلاس قرار نبود و نيست که کاری را که خودِ مردم بايد برای آزادی‌های‌شان انجام دهند به جای مردم به دوش بکشد. اين وظيفه‌ی خود مردم است، نه اجلاس يا افرادی که در آن شرکت می‌کنند. نبايد انتظاری را که از خودمان داريم، از آن‌ها داشته باشيم. البته بايد اين جنبه‌ی قصه را هم ديد که اين اجلاس بدون شک زمينه و بهانه‌ای است برای اين‌که نظام بتواند در اين روزگار سخت و کمرشکن تحريم‌ها که روز به روز به دامنه و پيامدهای‌اش افزوده می‌شود – درست بر خلاف تبليغات رسمی نظام که عمدتاً محورش حفظ روحيه است – قدمی بردارد برای دور زدن تحريم‌ها يا پيدا کردن بازارهای تازه. نشانه‌اش هم حرف‌های رستم قاسمی بود که آشکارا اشاره داشت به اين‌که بازار نفت ايران آسيب ديده است و از اين اجلاس برای يافتن بازارهای تازه استفاده خواهند کرد. چشم‌انداز ترميم اين آسيب البته بسيار ضعيف به نظر می‌رسد. بدون شک، ما از تحريم‌ها خرسند نيستيم. تحريم‌ها نه تنها يک نظام بخت‌برگشته و فاقد مشروعيت مردمی را هدف قرار می‌دهد بلکه هم‌زمان تيغ‌اش در گوشت و پوست مردم ما هم فرو می‌رود.

اين اجلاس اگر اين دستاورد حداقلی را داشته باشد که بخشی از صدای خاموش‌شده‌ی مردم ما، يا از زبان خودشان، يا از تريبون همين اجلاس و در زبان ديگران شنيده شود، يک قدم هر چند ناچيز و سست و بی‌رمق برداشته شده است. اما اصل مشکل هم‌چنان به قوت خود باقی است. برگزاری باشکوه‌ترين اجلاس هم وجود مشروعيت را برای يک نظام سياسی نشان نمی‌دهد. چنين اگر بود، درست در واپسين روزهای نظام شاهنشاهی، عظيم‌ترین و پرهزينه‌ترین نمايش‌های تبليغاتی در ايران برگزار می‌شد ولی نظام از درون به شدت از هم‌گسيخته و آشفته بود. تصور و خيال خودِ نظام را ما نبايد با عين واقعيت يکسان بگیريم. واقعيت اين است که اين اجلاس‌ها مشروعيت‌زا نيستند؛ تکيه بر رأی مردم، بازگشت به صدای مردم و جدی گرفتن اکثريت جامعه و برقراری عدالت و آزادی است که مشروعيت را می‌سازد، نه تظاهر به داشتن مشروعیت.

اجلاسی که در آن مهم‌ترین جنبه‌های سياست خارجی جمهوری اسلامی – يا در واقع تمام بندهای آن –  به شدت نقد شود (در سخنان مُرسی که اين همه رسانه‌های نظام برای او تبليغ کرده بودند و خيال بازگشت «اسلام‌گرايی» باعث ذوق‌زدگی زودرس‌شان شده بود و در سخنان بان کی مون می‌شد اين‌ها را به روشنی ديد)، اجلاسی نيست که قرار باشد در خدمت بسط تبليغات نظام جمهوری اسلامی باشد. هيچ چيزی در اين سخنان نبود که مهم‌ترين و کليدی‌ترين جنبه‌های سياست خارجی ايران را تأييد کند. انتقاد تلويحی از موارد نقض حقوق بشر در ايران و نبودن آزادی‌های مدنی و آزادی گردهمايی‌ها هم درست همان چيزی است که کام دستگاه تبليغاتی و دروغ‌پرداز نظام فعلی را تلخ می‌کند. فکرش را بکنيد که به جای يک اجلاس، قرار بود چند اجلاس با چنين ابعادی در ايران در ظرف یک سال برگزار شود. فشار و هزينه‌ای که از لحاظ تبليغاتی به نظام وارد می‌شود، بی‌ترديد سنگين خواهد بود. کشاندن نظام سياسی ايران به بازی ديپلماتيک و سياسی (و دور کردن‌اش از مخفی‌کاری و تبليغاتِ پرهياهو)، يعنی کشاندن ايران به فضايی شفاف. از اين فضا بايد استقبال کرد. درست است که در چنين فضايی دستگاه‌های تبليغاتی و امنيتی تمام کوشش‌شان را برای خنثی کردن اين فضای باز به خرج خواهند داد، ولی هم در کوتاه‌مدت و هم در درازمدت، ميدان بازی را به «ديگری» واگذار کرده‌اند. البته نمی‌توان نقش شرکت‌کنندگان را ناديده گرفت. فرض کنيد که مرسی و بان کی مون اين حرف‌ها را نزده بودند. طبيعی بود که می‌شد گفت ايران از اجلاس بهترين بهره‌برداری را برای زمان خريدن کرده است. ارزيابی اوليه‌ی من از فضای جلسه‌ی امروز این بود که چشم‌انداز توفیق ایران برای پيش بردن سياست تبليغاتی و لاپوشانی‌اش بسيار تيره است.

اين مغالطه که اين برنامه‌ها نشان‌گر و منعکس‌کننده‌ی مشروعيت نظام سياسی و خوب و آرام بودن همه چيز است، مغالطه‌ای است ساخته و پرداخته‌ی دستگاه‌های تبليغاتی نظام. ما نباید اين مغالطه را جا بيندازيم. موضع ما روشن است. جنبه‌های ارزشی و اخلاقی ماجرا، و حتی ابعاد قانونی و حقوقی آن، هم به روشنی دلالت می‌کنند که هيچ‌کدام از اين‌ها نشانه‌ی مشروعيت داشتن يا سلامت اخلاقی و قانونی نظام نيست. سلامت اخلاقی و قانونی نظام تنها زمانی تضمين می‌شود که نظام منعکس‌کننده‌ی خواست و اراده‌ی مردم – و اکثريت قاطع مردم – باشد نه تنها بازتاب سليقه‌ی بخشی از مردم يا بخش برجسته‌ی نيروهای نظامی و امنيتی که مقدرات کشور را به دست گرفته‌اند.

واگرايی آشکار ادبيات سياسی جمهوری اسلامی با ادبیات سياسی بين‌المللی نکته‌ای نيست که از چشم ناظران هوش‌مند پنهان بماند. ادبيات حاکم بر مجامع بين‌المللی چيزی است که مسؤولان اين نظام را به ويژه در سال‌های اخير به زحمت می‌اندازد. برای به چالش کشيدن اين ادبيات، تنها عاملی که می‌تواند فضا را غبارآلود کند، بی‌شک سخنان وقيحانه و هوچی‌گرانه‌ی محمود احمدی‌نژاد است که باز هم به جای شکستن آن فضا، تنها باعث بی‌آبرويی بيش‌تر و آسيب زدن به وجهه‌ی نظام می‌شود. بعيد می‌دانم – هر چند محال نيست – که کوشش نظام جمهوری اسلامی برای زمان خريدن و عبور از بحران اقتصادی و بين‌المللی فعلی اکنون که حلقه‌ی فشارها روی سوريه بيش از پيش تنگ می‌شود، به نتيجه‌ی ملموسی برسد. استمرار نظام جمهوری اسلامی تنها در گرو بازگشت به مردم و ترميم و بازسازی اعتمادی است که به شدت آسيب ديده است. نظام برای تحقق اين هدف، چقدر بايد هزينه بدهد و آيا حاضر به پرداخت اين هزينه هست يا نه؟ شواهد موجود خلاف آن را می‌گويد. اما زمان بهترين داور است. زمان نه تنها داوری خواهد کرد بلکه با سخت‌گيری و بی‌رحمی از همه‌ی نظام‌های سياسی، از جمله نظام سياسی ايران،‌ عبور می‌کند.

پ. ن. فراموش نکنيد که سخنان بان کی مون، درست بعد از جلسه‌ای است که با رهبری نظام داشته است نه قبل‌اش. يعنی جلسه با عالی‌ترين مقام نظام جمهوری اسلامی هم باعث نشده است که بان کی مون تغييری در موضع‌اش بدهد.

۱

شعرفروشان روزگارِ من و او… (*)

«از ما می‌خواهند که مسئله انتخابات را فراموش کنیم، گویی مسئله مردم انتخابات است. چگونه توضیح دهیم که چنین نیست؟ مسئله مردم قطعا این نیست که فلانی باشد و فلانی نباشد؛ مسئله‌ آنها این است که به یک ملت بزرگ بزرگی فروخته می‌‌شود. آن چیزی که مردم را عصبانی می‌کند و به واکنش وا می‌دارد آن است که به صریح‌ترین لهجه بزرگی آنان انکار می‌شود

ميرحسين موسوی؛ بيانيه‌ی شانزدهم
بگذاريد به جای پرداختن مستقيم به ماجرای اخيری که فضای رسانه‌های مجازی را پرکرده است، به نکته‌ای بديهی بپردازم که به سادگی از فرط بداهت از نگاه می‌گريزد و بی‌عملان و بت‌واره‌سازانِ سياسی، با توسل به آن، ياری‌گر اين فراموشی می‌شوند؛ يک گام عقب‌تر بگذارم و به عارضه و بيماری فرهنگی مزمنی اشاره کنم که در اعماق ضمير ملت ما رخنه کرده و ريشه دوانده است. اين عارضه، که دست بر قضا نقطه‌ی قوت و اسباب افتخار و مباهات ما هم هست، چيزی نيست جز «شعردوستی». من با شعر زندگی می‌کنم و تار و پود هستی من شعر است، اما نه همه‌جا و در هر وقتی. سال‌ها با اين قصه دست به گریبان بوده‌ام و اکنون نيز هستم که چه کنم که جولان خيال و جوشش‌های فکرهای نازک و غم‌های ترد و شکننده و فردگرايانه (که اين چند مورد اخير هرگز دغدغه و ماجرای من نبوده است)، سايه بر خردگرايی و حس مسؤوليت اجتماعی، سياسی و عقلانی من و اطرافيان‌ام نيندازد. دقت کنيد که متعلق سخن من چيزی شبيه شعر متعهد و انقلابی نيست هر چند مشکلی با آن ندارم ولی سخن من فراتر از اين حرف‌هاست؛ مسأله کاملاً انسانی و سياسی است (بله؛ به نظر من انسان، موجودی است به شدت سياسی ولی نه به آن روايت مبتذل و پوچ و تهی‌مايه‌ی «سياست پدر و مادر ندارد» که ورد ضمير مستبدان و استبدادپروران نيز هست).
ماجرای خبر بيماری ميرحسين – چه اصل خبر درست باشد چه نباشد – یک بار ديگر در فضای مجازی اين نکته را به قوت نشان داد. فضای جامعه‌ی ما زنده است؛ هر چند در بی‌تفاوتی و يأس‌های مقطعی فرو می‌رود اما زنده است و شاخک‌های‌اش حساس‌اند. با تمام اين اوصاف، اين حساسيت، سمت‌وسويی مسؤولانه و خردگرايانه و دورانديشانه نمی‌گيرد. هميشه اين آفت هست که اين حساسيت به دامن عواطف شاعرانه، آن هم از نوع مدرن و پسامدرنی بيفتند که تنها به درد خلوت با خود و کشف و شهودهای تنهايی و در يک کلام سياست‌زدايی می‌خورد. قصه، قصه‌ی همان زر به دست ناقصان دادن است که از آن خاکستر می‌سازند. گاهی در عبارت‌پردازی‌های شاعرانه‌ای که در مواجهه با حوادث سياسی، اجتماعی و حتی فردی بروز می‌کند، سمت‌وسوی اين عبارت‌پردازی‌ها چيزی نيست جز عقب‌نشينی و بی‌عملی و وعظ نامتعظان و دعوت به نرم‌خویی و مهر و محبتی که اگر درون‌اش را بکاوی استبداد و خشونتی به مراتب هول‌ناک‌تر از آن چيزی از آن تراوش می‌کند که در نقطه‌ی مقابل‌اش ترويج و تبليغ می‌شود. اين شعرفروشی‌ها و شاعرانه‌بازی‌ها و خیال‌پردازی‌ها، بن‌مايه‌ی استقرار و انتشار نوع لطيف‌تر، ديرياب‌تر و دير-درمان‌پذیرترِ نوعِ ديگرِ استبدادی است که با خشونت و عريانی هر چه تمام‌تر چنگ و دندان‌اش را در استخوان آدميان فرو می‌برد.

ميرحسين موسوی، شخص نيست. فرد نيست. نماينده و عصاره و چکيده‌ی دردهای ملت ماست. لذا، خبر بيماری او و خبر هر حادثه‌ای که برای او – و برای هر کسی که انسان‌وار و جوانمردانه در گم‌نامی و نام‌داری ايستادگی می‌کند – خبر ستمی است مکرر که بر يکايک ما می‌رود. اين روزها، موجی از اخباری از اين دست در جريان است که: خطری بود و به خير گذشت؛ خوشحال باشيم که حال‌اش بهتر است. من اين دست اخبار را نه تنها خطرناک بلکه اهانت به شعور و عزت آدمی می‌دانم. نه تنها آدميانی که مقاومت و ايستادگی می‌کنند بلکه همه‌ی آدميانی که خاموش و آرام استخوان‌شان زير سنگينی بیداد و ستم می‌شکند. اين نوع صورت‌بندی‌ها، تفاوت زيادی ندارد با اخباری که در اين سه سال بارها شنيده‌ايم و بارها به آن معترض بوده‌ام: فلانی از زندان آزاد شد! خبر را که پی می‌گیری، می‌بینی، آزادی‌ای در کار نبوده و نيست. چند روزی، فلان زندانی به «مرخصی» آمده است! يعنی در اين روايت‌ها نه تنها حساسيت به اين وجود ندارد که اصل اين زندان از بنياد ستم‌گرانه و ظالمانه بوده است و با بی‌قانونی و بی‌اخلاقی محض همراه بوده است، بلکه حتی اصل خبر را هم تحريف می‌کنند و «مرخصی» را مترادف و معادل «آزادی» قلمداد می‌کنند. و اگر نيم‌زمزمه‌ی اعتراضی هم جايی شنيده شود، فغان و فرياد بر می‌آورند که بله شما از دو روز نفس راحت کشيدن مظلومی رضايت نداريد و انتظار دارید همه تا پای جان مقاومت کنند و مثلاً اعتصاب غذا کنند تا بميرند! صورت مغالطی اين پاسخ اظهر من الشمس است. کسی انتظار تا پای جان رفتن و شهيد شدن از ديگران ندارد ولی می‌توان به مردم دروغ نگفت و در انتقال و نشر اخبار دقت کرد. اگر در همين روايت اخيرتر آزادی بعضی از زندانيان – در روايت حکومتی‌اش «عفو» – دقت کنيد، باز هم تکرار اين چرخه‌ی باطل را می‌بينيد (زندانیانی که چيزی از حبس‌شان باقی نمانده يا احتمالاً بودن و نبودشان در زندان به هر حال مسأله است بايد «آزاد» شوند ولی مثلاً تاج‌زاده و ابوالفضل قديانی و احمد زیدآبادی و مسعود باستانی و کيوان صميمی و بهمن احمدی امويی و ده‌ها نفر ديگر، جای‌شان خوب است). «شادی»های و ذوق و هيجان‌های زودگذر و کم‌مايه‌ای که مغزشان راضی شدن به تب است از ترس مرگ،‌ ولی صورت‌بندی‌اش کاملاً استعاری و مجازی است. «آزادی»‌اش مجازی است نه واقعی. اين «آزادی» و اين «شادی» استعاری نه حقیقی. می‌بینيد که باز هم سيطره‌ی شعر است و در حقيقت ابتذال و پوچی شعر.

دقت بفرمايید که در موضعی که من دارم، هر چند بنای من مقاومت و ايستادگی و وفاست و الگو و اسوه‌ی زندگی سياسی و اجتماعی من حسين بن علی است، اما در نقد بالا اصلاً بحث دعوت مردم به قيام يا شورش يا مقاومت يا شهادت نيست. دعوت به ايستادگی يا برخاستن، سطح ديگری از بحث است؛ اين‌جا، بحث از «دروغ» نگفتن است. بحث از اين است که در لباس شعر و خيال و استعاره و مجاز، حقیقت را قلب نکنيم. بحث این است که با پررنگ کردن حواشی، متن و اصل ماجرا را در محاق نبريم.

ماجرای ميرحسين – و تمام حوادث ريز و درشت ديگری که در اين سال‌های سياه استبداد بر ملت ما رفته است و می‌رود – قصه‌ی یک چيز است و بس: زندان! زندان در فهم اين ماجرا کليدی است. زندان، تجلی و عينيت خشونت نقاب‌زده است. قدرت سياسی دقيقاً به اين دليل بايد مهار شود که کلید زندان را در دست دارد و انحصار خشونت فشرده شده در اختيار اوست. اما اين زندان، از حد زندان فيزیکی فراتر رفته است. به بها و خطر متهم شدن به تکرار همان شاعرانگی، که منتقدِ صورتِ مبتذل‌ِ آن هستم، ناگزیرم اين تصوير را از نو بازسازی کنم: فقط ميرحسين موسوی و مهدی کروبی و زهرا رهنورد نيستند که در حصر و حبس‌اند؛ فقط زندانيان سرفراز و عزت‌مند ما نيستند که در اوين و رجايی‌شهر خار چشم و استخوان گلوی استبدادند و به همین دليل است که در بندند؛ اين تمام ملت ايران است که در زندانی بزرگ‌تر زندگی می‌کند. کسانی که از خشونت‌ستيزی و ملايمت و صلح‌دوستی و «اصلاحات» بت‌واره می‌سازند فقط وضعيت زندان و حصر آن عزيزان را کم‌رنگ نمی‌کنند بلکه وضعيت زندان عظيم‌تر و بزرگ‌تری را که نه فقط ملت ما بلکه ذهن خودشان نيز در آن به زنجير است، لطيف و خواستنی می‌کنند! از نگاه این بت‌واره‌سازان، با همه‌ی اين‌ها می‌شود و بايد هم‌زيستی کرد تا زمانی که گشايشی رخ بدهد و اندک روزنه‌ای برای مشارکت در قدرت باز شود تا آن وقت اين «مصلحان» بتوانند گرهی از کار اين ملت بگشايند (انگار تا به حال و در طول تاريخ هرگز اين فرصت به دست‌شان نيامده بود که حالا می‌خواهند با يک فرصت تازه اين امر معوق را به انجام برسانند و اين بار بر زمين‌مانده را به منزل برسانند).

وقتی ميرحسين صدای ملت ما شد و آينه‌ای برابرمان نهاد تا دريابيم که بايد نوع ديگری از سياست‌ورزی را آزمود، اين نوع تازه‌ی سياست، به روشنی به ما نشان داد که ديگر نمی‌توان به قبل از ۲۲ خرداد ۸۸ بازگشت. گمان من اين است که هر کوششی برای بازگرداندن وضعيت به قبل ۲۲ خرداد، کوشش عبثی است که حاصلی جز پريشانی، پشيمانی و حرمان ندارد.

در این ماجرا، هر چند جان و تن ميرحسين موسوی، هم به عنوان يک شخص و هم در کسوت انسانی عزیز که صدای ملت ما شد و هست، مهم هست، آن‌چه مهم‌تر است توجه داشتن به اصل حبس و حصر غيرقانونی و در حقیقت آدم‌ربايی حکومتی است. پرداختن به حواشی قصه – از هر سويی و با هر جزيياتی – منصرف کردن و منحرف کردن نگاه‌ها از اصل عمل غيرقانونی، غيرشرعی و ضد اخلاقی حکومتی است که مدعی اخلاق و قانون و شريعت است. اصل حبس و حصر موسوی و همه‌ی زندانيان سرفراز ما ظالمانه و ضد انسانی است و ضد دينی و ضد اخلاقی است؛ پيداست فرع‌اش چی‌ست. نگرانی ما نباید اين باشد که اگر ميرحسين در حصر است آيا به او چلوکباب می‌دهند يا اشکنه. حفظ سلامت و صحت موسوی در هر حالتی که باشد – در هنگامی که در حبس و حصر است – کم‌ترين وظيفه و بدهکاری اين نظام در قبال ميرحسين، ملت و قانون و اخلاق است. اگر ميرحسين آزاد می‌بود و هر اتفاقی برای او می‌افتاد، مسأله مطلقاً آن اهميتی را نداشت که الآن دارد. حتی اگر ميرحسين با رعايت تمام موازين قانونی و اخلاقی و شرعی محاکمه‌ی علنی می‌شد و محکوم به حبس می‌شد، باز هم کم‌ترين حادثه‌ای برای او مسؤوليت اين حکومت بود. خود پيداست که در اين وضعيت آدم‌ربايی و پنهان‌کاری و مسدود کردن روزنه‌های خبری و زدودن شفافيت و ابهام‌افزايی، مسؤوليت مضاعف و سنگین‌تری به گردن اين نظام است. مهم نيست که خبر چقدر دقيق است يا نادقيق؛ مهم اين است که روايت‌های طرف مقابل – روايت‌های راويان بی‌طرف این نظام و هم‌چنين عمله‌ی ظلمی که هم‌دست جنايت‌ها هستند – فقط يک شاهد دارد و آن هم حرف و ادعای خودشان است. اين‌که آن‌ها شهره به دروغ‌گویی و بهتان و افترا هستند نتيجه نمی‌دهد که هر کس غير آن‌ها هر حرفی بزند و بگويد لزوماً درست و دقیق و موثق است اما هميشه آن‌ها را در معرض اتهام قرار می‌دهد. قدرت هميشه متهم است. اين وظيفه‌ی قدرت مسلط است که هميشه از خودش رفع اتهام کند. وظيفه‌ی شهروندان و زيردستان و بی‌قدرتان نيست که در رفع اتهام از صاحبان قدرت بکوشند و سعی کنند دامن‌اش را از هر سؤال و پرسش و اتهامی پاک کنند. الگوی اين انتظار از صاحبان قدرت هم چيزی نيست جز الگوی علی بن ابی‌طالب و حسين بن علی. علی هم که در مقام قدرت بود، هر جا در معرض پرسش و حتی بهتان واقع می‌شد، فضايی شفاف فراهم می‌کرد تا رفع شبهه و تهمت شود. اما اين نظام مقدس، همواره در اين سه سال اخير در معرض اين بهتان بوده است و نه تنها هيچ کاری برای رفع اين اتهام‌ها نکرده بلکه با بی‌تدبيری‌های مضاعف و مکرر به همه‌ی شبهات دامن زده و بلکه آن‌ها را تقويت کرده است.
مسؤوليت جان و سلامت کامل و مطلق ميرحسين و همه‌ی بنديان ما يک‌سره بر عهده‌ی اين نظام است و خبررسانی دقيق و شفاف و خالی از نفرت‌پراکنی و افترا هم وظيفه‌ی همين نظام است – که هميشه از ادای آن عاجز مانده است و هدايت‌اش را به دست نقاب‌زنان و پرده‌نشينان امنيتی و نظامی سپرده است. پر پيداست که ما نگران سلامت ميرحسين‌ایم. اما اين نگرانی فقط يک قلم از نگرانی‌های ماست. اين نگرانی فقط کف نگرانی‌ها و مطالبات ماست. ما نگران ايران، انسان، ايمان و اخلاق هم هستيم. ما نگران فراخ‌تر شدن فضای اين زندان بزرگ‌تر هم هستيم. ما نگران استمرار و بازتوليد تفکری نيز هستيم که بی‌عملی را رواج می‌دهد و با زبانی که مردم را به سادگی تخدير می‌کند، رخوت اجتماعی و سياسی را در آن‌ها تزريق می‌کند.
شعر آينه‌ی احساسات و عواطف و انديشه‌ی ماست. شعر، خيال‌پردازی و – مشخص‌تر بگويم – عرفان ما، ابزار و وسيله‌ای نيست برای گريز و عزلت و خلوت. شعر برای زيستن ماست. برای زندگی ماست نه برای مرگ ما. شعر بايد درمان دردهای ما باشد و بشود نه اين‌که خود درد تازه‌ای باشد و آفت عظيم‌تری برای زيستن ما. شعری که نتواند به ما زندگی بياموزد و جریان پرتلاطم حيات را پيش چشم ما زنده کند شعر نيست، بلکه خاصيتی مخدر و رخوت‌آور دارد. فراموش نکنيم که با گفتن اين‌که «قلب ميرحسين حصر را شکست» (يا هر صورت‌بندی‌ای ديگری از اين جنس) ديوارهای زندان فيزيکی او و ديوارهای بزرگ‌تر زندانی که ذهن و انديشه‌ی انسان‌ها و سياست‌ورزان حرفه‌ای بيرون زندان اوين و رجايی‌شهر را احاطه کرده است، فرو نمی‌ريزد بلکه ذهن‌ها نسبت به آن ديوارهای ستبرتر حساسيت‌اش را از دست می‌دهد. ميرحسين هم‌چنان در حصر است؛ ما هم‌چنان در حصریم با تن سالم يا تنِ بیمار. آزادی هم‌چنان در زنجير است. اين نکته را نبايد صورتی ديگر يا معوجّ و محرّف داد. ما آزاد نيستيم؛ ما شاد نيستيم: اين واقعيت است. باید برای شادی و آزادی بکوشيم. با تخيل کردن شادی و آزادی،‌ شادی و آزادی حاصل نمی‌شود. بايد خون دل خورد؛ باید نبرد کرد. نبرد ممکن است هر شکل و صورتی داشته باشد ولی نبردی که در آن اندوه و يأس را نام شادی بدهی و زنجير و حصر و زندان را آزادی نام بگذاری، نبردی است از پيش شکست‌خورده. آزاد باشيم و شاد. رسيدن به اين آزادی و شادی از ذهن ما آغاز می‌شود و از گفتارمان.
(*) سطری است از شعر محمدرضا شفیعی کدکنی برای ناصر خسرو.

پ. ن. عکسی که در اين متن آمده است، به مضمون متن ربطی مستقيم و ارگانيک دارد. لطفاً اگر جايی اين متن را نقل می‌کنيد، عکس را هم ضميمه‌ی آن کنيد.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد