۳

کرامت نفس

یا هر روز به خودم نهیب می‌زنم که دندان روی جگر بگذار و چیزی ننویس تا پخته‌تر شود، یا آن‌قدر سرم شلوغ است و گرفتارم که مجال دو خط هذیان هم نمی‌ماند. با دوستی نازنین امروز صحبت می‌کردم و در اثنای سخن اشاره شده به این‌که وقتی کسی خودش را به هر چیزی آلوده کرد، وقتی دیگر هیچ چیز برای‌اش جز خودش و منافع لحظه‌ای‌اش محترم نبود، وقتی عزت نفس خودش را از یاد برد (و حرمت و عزت دیگران را هم به طریق اولی) همیشه می‌توان او را خرید. همیشه می‌توان او را خوار کرد که: من کرمت علیه نفسه هانت علیه شهواته. بیش از هر چیز باید از کسی هراسید که هیچ اصل اخلاقی برای‌اش مهم نیست و حاضر است خود را به هر چیزی بفروشد. این موجودات البته دیر یا زود قربانی وسوسه‌های قدرت‌مندان می‌شوند. قدرت چه بسا روزی از این‌ها به عنوان هیزم آتش‌های افروخته‌ی فعلی و آتی استفاده کند، هر چند دو سه روزی آن‌ها را به کامی هم برساند. این سخنان پوشیده و در پرده بس آن‌ها را که اهل اشارت‌اند!

۸

کارِ کارستان

کار سختی نیست عیب دیگران را بجویی و به رخ‌شان بکشی، کار سخت این است که عیبِ خود در یابی و نفس‌ات را ذلیل کنی که گردن‌کشی نیاغازد و خود را برتر از دیگران نبیند. سخت این است که عیب‌ات را به رخ خودت بکشی و از خودت حساب پس بگیری.

 همه خطاکاریم! اما می‌توانیم حداقل عیب‌جو و طعنه‌زن نباشیم.

۲

تلخ‌کامی‌های خودکامی

یکی دو روز پیش، با دوستی، خویشاوندی، سخنی می‌رفت از کار و بار و روزگارش. گفت من هر کار بخواهم می‌کنم و زیر بار هیچ قانونی هم نمی‌روم (چیزی در این حدود). نمی‌خواستم چیزی که به او می‌گویم رنگ موعظه و پند و اندرز به خود بگیرد. رهای‌اش کردم که در حال خود خوش باشد (یا فکر کند که خوش است). اما خودم عمیقاً به فکر فرو رفتم که اگر آدمی عنان خویش رها کند و هر چه او را خوش آمد اختیار کند، آیا سعادت و شادی در انتظار او خواهد بود و تلخکامی جهان گریبان او نخواهد گرفت؟

می‌توان بسیار شیرینی‌ها را اختیار کرد و نام انتخاب بر آن نهاد، اما حزم و احتیاط چیزهای دگری حکم می‌کند. آدمی اگر هر جا که خواست نشست و هر چه که میل کرد انجام داد، روزی می‌رسد که هر چه بخواهند با او می‌کنند و از او هم نخواهند پرسید که خوش می‌دارد آن را یا نه؟ خلاصه کلام این سخنان حکمت‌‌نشان ملای رومی است که گفت:
هست حلوا مشتهای کودکان / صبر باشد مشتهای زیرکان
هر که تن را می‌پرستد جان نبرد / هر که شیرین می‌زید او تلخ مرد
ترک لذت‌ها و شهوت‌ها سخاست / هر که در شهوت فرو شد بر نخاست
این سخا، شاخی است از شاخ بهشت / وای آن کس کو چنین شاخی بهشت

و سخت بر خود لرزیدم که آن‌جا که خویش رها می‌کنی به دست لاابالی‌گری، روز تیره‌ای را رقم می‌زنی به دست خویش که باید حسرت آن خوشدلی‌های بی‌خیالانه را بخوری. تکان‌دهنده‌تر آن‌که در آن روزگار کامرانی، چه بسا دیگرانی را بیازاری که دلیل این سرخوشی و قاعده‌شکنی را نفهمند. این آیات قرآن خطاب به من و ما نیست که می‌گوید: تلک دار الآخره نجعلها للذین لا یریدون فی الارض علواً و لا فسادا (ارباب حکومت‌ها بهتر است هر روز صبح این آیه را برای خودشان بخوانند!) یا و لا تکونوا کالذین نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون؟

هر چه با خود اندیشیدم راهی جز این نیافتم که مدام هشدار ذکر را به گوش دل فرو بخوانم که یاد رفتن را زنده کنم،‌ مرگ را زنده‌تر کنم! و نام حی قیوم را مرتب طنین‌انداز صحن جان گردانم. اما سخت است. رها کردن نفس، آدمی را تنبل و فریب‌کار می‌کند. هزاران سال اگر مجاهدت و سلوک داشته باشد، دو سه روزی که رها کنی خود را،‌ دوباره آن دیو درون سر بر می‌کند. هر نفس زبانه می‌کشد این آتش بنیان‌سوز. اما بند گسستن آدمی را آرام‌تر می‌کند؟ آری می‌کند، اما گسستن کدامین بند؟ وقتی از بند درون آزاد نبودی، هزاران بند برون را که از پای‌ات بردارند، هنوز گرفتاری! این تازه حدیث گرفتاران نفس است که بندگی‌شان تلخ است و شادی‌کش. عاشقان را هم بندگی از درون هست:‌ عاشقان بندی وفا و مهرند. کسی که اهل مهر و وفا باشد، هر بندی را نمی‌گسلد. بعضی بندها همیشگی هستند و اصلاً آدمی را آدم‌تر می‌کنند. قیصر امین‌پور بیت نغزی دارد:
به آن زخم‌های مقدس قسم
که جز زخم،‌ مرهم برای تو نیست

لاابالی‌گری دیگران حال‌ام را بد می‌کند. از خود بیم‌ناک‌ام که روزی ممکن است من نیز چنین باشم و کثیری از دست و زبان و رفتار من به رنج افتند. از شر خود به او باید پناه برد که هر چه تاریکی و عذاب و دوزخ است، از این «خودی» بر می‌خیزد. یادم باشد زمانی نظر عین‌القضات همدانی را درباره‌ی معاد بنویسم که چگونه معاد را تأویل می‌کند و تازیانه‌ی سلوک می‌شود. خدایا! ما را از ما برهان!

۴

هادم اللذات

هنوز مبهوت‌ام. باورم نمی‌شود که آن که چند ماه پیش در کنار ما سیزده به در را در گرینویچ گذارند و جوانانه به دنبال توپ می‌دوید دیگر در میان ما نیست. به یاد جمله‌ی مولا علی به امام حسن می‌افتم که به او گفته بود دل خود را با یاد مرگ، نرم کن: و ذلله بذکر الموت! ابوطالب مرد نازنینی بود که با او که سخن می‌گفتی جز آرامش و متانت چیزی در او نمی‌دیدی. بعضی‌ها وقتی که می‌روند، عبورشان مانند پتکی بر سر آدم فرود می‌آید و تنها برای ما حیف و حسرت می‌ماند.

سال‌ها پیش وقتی عین‌القضات محبوب شب و روز من بود، عجیب دلبسته‌ی این عبارات او بودم که می‌گفت: «هر روز در گوشه‌ای می‌نشین و می‌گو: مرگ! مرگ!» و این سخن را از رسول الله نقل می‌کرد که: «فاکثروا ذکر هادم اللذات. فوالذی نفس محمد بیده لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قلیلاً و لبکیتم کثیرا». و ما نیز می‌رویم و از جامه‌ای به جامه‌ی دیگر در می‌آییم و صورت جسمانی را به معنای روحانی می‌سپاریم. دیر یا زود این جنین از رحم خاک به در می‌آید و پا به فراخی افلاکی جان می‌نهد. اما دریغ که دلبستگی‌های جنینی چنان صورت این سرای شکننده را می‌آرایند که حکایت ما می‌شود همان که با رسول الله گفتند که:‌«لعمرک لفی سکرتهم یعمهون» . . . تا کی این شب شراب بگذرد و بامداد خمار برای دنیاپرستان فرارسد! کاش ارباب قدرت هر روز حدیث مرگ را در گوش خویش زمزمه کنند و آه مظلومان به افلاک نرسانند و جاهلان را مکرم و عالمان را ملجم ندارند! کاش!

۲

تذکره‌ی تنبیهیه

قرآن می‌گوید که هر که از یاد خدا تن زند، شیطانی را با او قرین و همنشین می‌کنند: و من یعش عن ذکر الرحمن نقیض له شیطاناً فهو له قرین. و چه اندازه رهزنان فراوان‌اند و شیاطین بسیار! بعد از مدت‌های درازی «آغاز و انجام»‌ خواجه‌ی طوسی را از زیر خروارها کتاب دوباره بیرون کشیدم و تورقی کردم. این رساله‌ی کوتاه، که پیشتر بارها به اشاره از آن نوشته‌ام، در عین این‌ که بسیار کم حجم است (بیست فصل دارد و شاید از پنجاه صفحه تجاوز نکند) رساله‌ای عمیق و پر مغز و سرشار از اشارت‌های معنوی و باطنی بلند است. در همان آغاز رساله خواجه‌ی طوسی از راه آخرت یاد می‌کند که آشکار است و ظاهر، اما مردم از آن روی‌گردان‌اند. راه آخرت راهی آسان است از آن رو که آدمیان یک بار این راه را آمده‌اند و راهی غریب و ناآشنا برای‌‌شان نیست. هر چه باید ببینند یا بشنوند یک بار دیگر دیده و شنیده‌اند پس تمام قصه‌ها و حکایت‌ها برای‌شان آشناست. 

اما سبب روی‌گردانی مردم سه چیز است (که در روزگار ما به وفور یافت می‌شود): نخست آلودگی‌های طبیعت و تعلقات خاکی است و حب و جاه و مال و غیره که آخرت سرایی است از آن کسانی که در دنیا گردن‌کشی نمی‌کنند و اهل استعلاء نیستند و فساد نمی‌جویند. عاقبت نیکو از آن پرهیزگاران است. بنگرید به دیده‌ی انصاف که از چندین سو چه کسانی اهل گردن‌کشی هستند! (این روزها اخبارش را زیاد می‌تواند خواند).

دیگر سبب، اعمالی است که به چشم خلایق نیکو می‌آیند اما ریشه‌ی هر تباهی و گمراهی‌اند: قل هل ننبئکم بالاخسرین اعمالاً الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعاً (کهف، ۱۰۴). پوسته‌ی ظاهری آیه خطاب به اهل دنیاست که روزگار به غفلت می‌گذرانند و اشاره‌ی باطنی آیه البته خطاب به دین‌دارانی است که گمان می‌کنند به سبب کثرت رعایت ظواهر دین و افزونی نماز یا روزه به فلاح و رستگاری می‌رسند. نفس رعایت شریعت اسباب رستگاری نیست: هزار نکته در این کار و بار دلداری است!

آخرین سبب، به تعبیر طوسی، «نوامیس امثله» است مانند «متابعت غولان آدمی پیکر و تقلید جاهلان عالم نما و اجابت استغواء و استهواء شیاطین جن و انس و مغرور شدن به خدع و تلبیسات ایشان». به تعبیر مولوی:
از پی این عالمان ذو فنون
گفت ایزد در نُبی لا یعلمون!

غالباً رهزنان دین همین عالمان و مفتیان مسند نشین و فقیه‌اند و فردا ماییم که در پیشگاه قیامت خواهیم گفت: ربنا ارنا الذین اضلانا من الجن و الانس نجعهلما تحت اقدامنا لیکونا من الأسفلین (فصلت، ۲۹). چرا؟ چون این به ظاهر عالمان «یعلمون ظاهراً من الحیوه الدنیا و هم عن الآخره هم غافلون» (روم،‌۷) پیروی از این عالمان جز ضلالت و گمراهی نمی‌افزاید. شاهدش کجاست؟ «و ان تطع اکثر من فی الأرض یضلوک عن سبیل الله ان یتبعون الا الظن و ان هم الا یخرصون» (انعام،‌ ۱۱۶). و دریغ که یافتن هادی و نصیر و راهنمای صادق چه اندازه دشوار است در این روزگار غلبه‌ی دروغ و نیرنگ و ریا و تزویر که «آتش زهدِ ریا خرمن دین خواهد سوخت».

اهل ذکر کاری دشوارتر دارند:
آن منافق مشک را بر تن زند
روح را در قعر گلخن می‌نهد
مشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود؟ نام پاک ذوالجلال

و ذوالجلال را در عالم تجلی و ظهوری دایم است و قائم را البته قیامی هست مستمر و حضوری هست پیوسته. و از این عبارات، اشاراتی منظور است. پس به قول علما و عرفا: فتأمل!

۵

تذکره‌ی تهذیبیه

احوال اضطراب و سرگشتگی محض است. ترجیح می‌دهم هیچ نگویم. روزگار هجوم فتنه‌هاست و دشواری انتخاب‌ها. مثنوی را می‌خواندم و به قسمت حرص رسیدم. این حرص در وجود همگی ما هست، اما حرص قدرت و شهوت مقام چیزی است عجیب! این ابیات برای هر که اهل اشارت باشد،‌ برای سلوک باطنی حرف‌ها دارد. برای اهل سیاست هم البته کم حاوی نکته نیست. «آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!»

ملا حسین کاشفی در بخش مربوط به حرص و در صدر ابیات مولوی می‌گوید: «در بیان حال آن کس که گوید حرص ندارم و او دروغ می‌گوید از برای آن‌که حرص چون سگ خفته است هر گاه که بوی مردار دنیا به او رسد، سر بر آورد و در حرکت آید مگر آن‌ها که این سگ را به زنجیر قناعت بسته‌ باشند . . .»

میل‌ها همچون سگان خفته‌اند / و اندر ایشان خیر و شر بنهفته‌اند
چون‌که قدرت نیست خفتند این رده / همچو هیزم پاره‌ها و تن زده
تا که مرداری در آید در میان / نفخ حرص زشت کوبد بر سگان
چون‌که در کوچه خری مردار شد / صد سگ خفته بدان بیدار شد
حرص‌های رفته اندر کتم غیب / تاختن آورد و سر بر زد ز جیب
مو به موی هر سگی دندان شده / از برای حیله دم جنبان شده
صد چنین سگ اندر این تن خفته‌اند / چون شکاری نیستشان بنهفته‌اند
شهوت رنجور ساکن می‌بود / خاطر او سوی صحت می‌کشد
چون‌که صحت یافت حرص‌اش تازه شد / شهوت هر چیز بی‌اندازه شد . . .
(قرائت این بخش با صدای دکتر سروش؛ صص. ۳۱۱-۳۱۰ لب لباب)

۴

کار دونان حیله و بی‌شرمی است

بحث سیاست با گروه خونی من زیاد سازگار نیست. بعد از این همه فکر آشفته و آن عاقبت آشفته‌تری که در میدان سیاست مثل کرکسی بر سر مرداری (مردار قدرت و شهوت جاه و مقام) چرخ می‌خورد، همان به که آدمی مدتی به تأمل باطن و تصفیه‌ی درون بپردازد. داشتم لب لباب مثنوی را می‌خواندم و به قسمتی رسیدم که ملا حسین کاشفی در صدر آن نوشته است: «در صفت جماعتی که راه نرفته‌اند و دعوی راهنمایی کنند و به منزل نارسیده از آخر مقامات خبر دهند . . .» و ابیات مولوی عجب مناسب احوال بود:
ای بسا زراق گول بی‌وقوف / از راه مردان ندیده غیر صوف
(این یکی از ره مردان ندیده غیر ریش!)
ره نمی‌داند، قلاووزی کند / جان زشت او، جهان‌سوزی کند . . .
حرف درویشان و نکته‌ی عارفان / بسته‌اند این بی‌حیایان بر زبان
حرف درویشان بدزدد مرد دون / تا بخواند بر سلیمی زان فسون
کار مردان روشنی و گرمی است / کار دونان حیله و بی‌شرمی است
حرف درویشان بسی بگرفته یاد / تا دکانی وا کند بهر رشاد
لاف شیخی در جهان انداخته / خویشتن را بایزیدی ساخته
هم ز خود سالک شده واصل شده / محفلی وا کرده در دعوی‌کده!
بی‌نوا از نان و خوان آسمان /  پیش او ننداخت حق یک استخوان
او ندا کرده که خوان بنهاده‌ام / نایب حق‌ام، خلیفه‌زاده‌ام!
الصلا ساده‌دلان پیچ پیچ / تا خورید از خوان جودم سیر هیچ
طفل راه فقر چون پیری گرفت / پیروان را غول ادبیری گرفت
که بیا تا ماه بنمایم تو را / ماه را هرگز ندید آن بی‌صفا
چون نمایی چون ندیدستی به عمر / عکس مه در آب هم ای خام غمر
چنند دزدی حرف مردان خدا / تا فروشی واستانی مرحبا
چون‌که آید خیز خیزان رحیل / گم شود زان پس فنون قال و قیل
چاپلوس و لفظ شیرین و فریب / می‌ستانی، می‌نهی چون ظن به جیب
ای بسا شوخان ز اندک احتراف / از شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر یکی بر کف عصا که موسی‌ام! / می‌دمد بر ابلهان که عیسی‌ام!
(ص ۱۵۵-۱۵۶ لب لباب؛‌ قرائت با صدای دکتر سروش)
به نظر شما، مردم آن قدر هشیار هستند که گول این چاپلوسان و مدعیان دروغین معرفت و ارزش و خاکساری را نخورند؟! زمان نشان خواهد داد که ساده‌دلان چه تعدادند و اهل کیاست چه تعداد!

۱۱

حدیث همنشینی با ارواح معلقه

سال‌ها پیش، رفیقی هم‌دل داشتم که شبان و روزان همنشین هم بودیم و جدای از درس و بحث مدرسه، به کار دل و دین نیز در کنار هم می‌پرداختیم. آن روزگاران یکی از کارهای ثابت ما دو نفر التزام به قرائت پی‌گیر قرآن بود. اکنون که از دورترها به آن تجربه می‌نگرم می‌بینم که ذوق و حالی غریب در آن لحظات بی‌بازگشت موج می‌زد. چند شب پیش، دوباره آن سوداها به سرم زد و همراهی می‌جستم که باز طریق هم‌نشینی و هم‌سخنی با وحی را با هم طی کنیم. آن تجربه را دوباره آغازیده‌ام. این خاصیت کلماتی از این دست است که وقتی می‌خوانی‌شان، خون زندگی در شریان روح‌ات جاری می‌کند، چه آن کلام سخن آسمانی وحی باشد، یا اشارات حکمت‌بار شهسوار میدان فتوت و خداوند تأویل و تعلیم باطن، یا باریک بینی‌های حافظ یا عبارات گرم و عاشقانه‌ی مولوی. مداومت بر این‌ها و زیستن با بارقه‌های درخشان معنوی‌شان، درون آدمی را صیقل می‌دهد که:
هر که خواهد همنشینی با خدا / گو نشیند در حضور اولیا
چون شوی دور از حضور اولیا / در حقیقت گشته‌ای دور از خدا
ای خنک آن کس که با زنده نشست / زنده گشت و مردگی از وی بجست

همنشینی با مرده‌دلان، دل را می‌میراند و ظلمت‌افزاست. همیشه لزومی ندارد که به حضور فیزیکی اهل دلی بروی. درهای معرفت و راه‌های نور،‌ در هیچ مقامی به روی کسی که اهل طلب و جست‌وجو باشد بسته نیست:
دست پیر از غایبان کوتاه نیست / قبضه‌اش جز قبضه‌ی الله نیست
صاحبان دولت و سعادت معنوی پیدا و پنهان همه‌جا حاضرند. همان‌ها هستند که پای بر زمین دارند و به تعبیر مولا علی (در گفت‌وگویی که با کمیل داشت) ارواحی دارند که در آسمان معلق است.

ساعتی پیش باران شدیدی می‌بارید و با خود می‌گفتم که این باران در دل چند نفر اثر دارد؟ چندین مرده را زنده تواند کرد؟ کدام افسرده است که از هر اشارتی که می‌بیند، ولو اشارت طبیعت، راهی به سوی خدای خویش بجوید؟ این توفیق کدام یک از ما را نصیب است که به اشارت همین باران ظاهری، شست‌وشویی در درون بکنیم و غبار کبر و نخوت و آز و آرزو، و غم و اندوه و بغض و نفرت از دل بزداییم؟ نمی‌توان به هر بهانه‌ای عنان مرکب وجود را به سوی تصفیه و تهذیب گردانید؟ به خدا که می‌شود! پر همتی می‌خواهد که گوشی شنوا داشته باشد و دیده‌ای تیزبین. دارم صدای بسطامی را گوش می‌دهم که می‌خواند:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
زین تطاول که کشید از غم هجران بلبل
تا سراپرده‌ی گل نعره‌زنان خواهد شد . . .

نمی‌شود از این‌ها اشاره گرفت که بلبلِ جان را تا سراپرده‌ی گلِ جان‌بخش نعره‌زنان روان کرد؟ این هم می‌شود! مرد می‌خواهد، که:
گر مرد رهی، میان خون باید رفت
از پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به راه در نه و هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت

۱۰

تذکره‌ی عاشقان

حال عاشقی حال غریبی است. وقتی آدم عاشق باشد، دیگر چشم‌اش پر است. به زمین و زمان بد و بیراه نمی‌گوید. گله‌ای هم اگر باشد گله از محبوب است و بس. تازه آن وقت هم آن قدر دل آدمی قرص است که هیچ اندوهی به دل‌اش نمی‌رسد. این غزل شمس (ای عاشقان، ای عاشقان، امروز ماییم و شما) از آن غزل‌های ناب و پر شوری است که سال‌هاست مرا به شور و حال می‌آورد و تلخ‌ترین اوقات‌ام را به طربناک‌ترین لحظات تبدیل می‌کند که در غرقابه‌ای افتاده‌ایم و خوشا آن‌که شنا بداند! و این شنا دانستن کار عاشقان است که ذهن و زبان‌شان با حدیث شکر گره خورده است و شکایت در خاطرشان هم نمی‌گذرد. برای کسی که عشق می‌ورزد، اگر سیلی بیاید و عالم را هم از جا بکند، باز او بر جای خود محکم ایستاده است. بگذارید من با محبوب‌ام خوش باشم و حدیث روی او بگویم. به من چه که فلانی از که خوش‌اش می‌آید یا نمی‌آید. عزیزی دیروز می‌گفت که فلان وبلاگ‌نویس بهمان حرف را نوشته است به طعنه خطاب به آن دیگری. با خود اندیشیدم که آن که چنین می‌نویسد حتماً آتش عشقی در دل ندارد که آن قدر وقت یافته است برای عیب‌جویی. اگر دردی در دل داشته باشی و حسرتی، مجالی پیدا نمی‌کنی برای طعنه زدن به خلایق یا عیب‌جویی. این‌که می‌گویند عشق داروی جمله علت‌های ماست از همین روست که تا درد عشقی نداری، مدام چشم و دل‌ات به این سو و آن سو می‌گردد.

ادامه‌ی مطلب…

۲

تذکره‌ی یقینیه

خیابانی که در آن زندگی می‌کنیم، فروشگاهی افغانی دارد و به ندرت پیش آمده است پا به این فروشگاه بگذارم و بانگ قرآن از آن نشنوم. این تجربه‌ای کمیاب است که در مغرب زمین، کنار خانه‌ات میخانه‌ای باشد و بیست قدم آن‌سوتر، مرتب نوای آسمانی قرآن گوش جان را بنوازد. هر وقت، مخصوصاً در ماه رمضان، پا به این فروشگاه نهاده‌ام، هنگام خروج با فراغت و آسایش برون آمده‌ام. کسانی که روح‌شان با جان قرآن مأنوس باشد، می‌دانند چه می‌گویم. کسی که عمری با آیات روح‌نواز قرآن زیسته باشد می‌فهمد که خواندن و شنیدن قرآن به غواصی در دریای جان می‌ماند و آدمی را تازه می‌کند. همان سخن مولوی زیباترین سخن‌هاست که:
هست قرآن حال‌های انبیا / ماهیان بحر پاک کبریا
چون تو در قرآن حق آویختی / با روان انبیا آمیختی

باری، این تلنگرها اشارتی فروزان را در دل و جان به جنبش آورد. نعمت ایمانی نعمتی است که نصیب هر کسی نیست. و این البته اقل درجات راه سلوک است. ایمانی که قوتی بزرگ است و آدمی را سیراب می‌کند تا چشم‌اش در پی هر چیزی نباشد و مرتب حرص دنیا نورزد. اما راه دین یقینی می‌خواهد و قدمی استوار که به هر تشویق یا طعنه‌ای در آن لرزش یا حرکتی عارض نشود. یقین یعنی این‌که اگر ستایش و تحسین عالمی را شنیدی، مثقال ذره‌ای شوقی فزون‌تر در تو حاصل نشود و از آن سوی اگر طعنه‌ی جهانیان و شماتت کثیری از خلایق را دیدی، در راهی که می‌روی سست نشوی و این البته یکی از نشانه‌های یقین است. این‌ها البته همان عبارات مولوی است که:
مرد باید آن‌چنان در راه خود / که کس‌اش این سو و آن سو کم کشد
گر همه عالم بگویندش تویی / بر ره یزدان و دین مصطفی
او نگردد گرم‌تر از گفت‌شان / جان طاق او نگردد جفت‌شان
ور همه گویند او را گم‌رهی / کوه پنداری تو و برگ کهی
او نباشد در گمان از طعن‌شان / او نگردد دردمند از لعن‌شان
بلکه گر دریا و کوه آید به گفت / گویدش با گمرهی گشتی تو جفت
هیچ یک‌ذره نیفتد در خیال / کی خیال‌اش می‌کند رنجور حال

باشد تا در وقتی دیگر، از آفت‌ها و رهزنی‌های راه یقین هم بنویسم. تشخیص ایمان و یقین، و فرق نهادن میان خیر و شر البته نگاهی بصیر می‌خواهد و فراستی مؤمنانه. شرح آن بماند تا وقتی دگر.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد