۸

کارِ کارستان

کار سختی نيست عيب دیگران را بجويی و به رخ‌شان بکشی، کار سخت اين است که عيبِ خود در يابی و نفس‌ات را ذليل کنی که گردن‌کشی نياغازد و خود را برتر از ديگران نبيند. سخت اين است که عيب‌ات را به رخ خودت بکشی و از خودت حساب پس بگيری.

 همه خطاکاريم! اما می‌توانيم حداقل عيب‌جو و طعنه‌زن نباشيم.

۲

تلخ‌کامی‌های خودکامی

يکی دو روز پيش، با دوستی، خويشاوندی، سخنی می‌رفت از کار و بار و روزگارش. گفت من هر کار بخواهم می‌کنم و زير بار هيچ قانونی هم نمی‌روم (چيزی در اين حدود). نمی‌خواستم چيزی که به او می‌گويم رنگ موعظه و پند و اندرز به خود بگيرد. رهای‌اش کردم که در حال خود خوش باشد (يا فکر کند که خوش است). اما خودم عميقاً به فکر فرو رفتم که اگر آدمی عنان خويش رها کند و هر چه او را خوش آمد اختيار کند، آيا سعادت و شادی در انتظار او خواهد بود و تلخکامی جهان گريبان او نخواهد گرفت؟

می‌توان بسيار شيرينی‌ها را اختيار کرد و نام انتخاب بر آن نهاد، اما حزم و احتياط چيزهای دگری حکم می‌کند. آدمی اگر هر جا که خواست نشست و هر چه که ميل کرد انجام داد، روزی می‌رسد که هر چه بخواهند با او می‌کنند و از او هم نخواهند پرسيد که خوش می‌دارد آن را يا نه؟ خلاصه کلام اين سخنان حکمت‌‌نشان ملای رومی است که گفت:
هست حلوا مشتهای کودکان / صبر باشد مشتهای زيرکان
هر که تن را می‌پرستد جان نبرد / هر که شيرين می‌زيد او تلخ مرد
ترک لذت‌ها و شهوت‌ها سخاست / هر که در شهوت فرو شد بر نخاست
اين سخا، شاخی است از شاخ بهشت / وای آن کس کو چنين شاخی بهشت

و سخت بر خود لرزيدم که آن‌جا که خويش رها می‌کنی به دست لاابالی‌گری، روز تيره‌ای را رقم می‌زنی به دست خويش که بايد حسرت آن خوشدلی‌های بی‌خيالانه را بخوری. تکان‌دهنده‌تر آن‌که در آن روزگار کامرانی، چه بسا ديگرانی را بيازاری که دليل اين سرخوشی و قاعده‌شکنی را نفهمند. اين آيات قرآن خطاب به من و ما نيست که می‌گويد: تلک دار الآخرة نجعلها للذين لا يريدون فی الارض علواً و لا فسادا (ارباب حکومت‌ها بهتر است هر روز صبح اين آيه را برای خودشان بخوانند!) يا و لا تکونوا کالذين نسوا الله فانساهم انفسهم اولئک هم الفاسقون؟

هر چه با خود انديشيدم راهی جز اين نيافتم که مدام هشدار ذکر را به گوش دل فرو بخوانم که ياد رفتن را زنده کنم،‌ مرگ را زنده‌تر کنم! و نام حی قيوم را مرتب طنين‌انداز صحن جان گردانم. اما سخت است. رها کردن نفس، آدمی را تنبل و فريب‌کار می‌کند. هزاران سال اگر مجاهدت و سلوک داشته باشد، دو سه روزی که رها کنی خود را،‌ دوباره آن ديو درون سر بر می‌کند. هر نفس زبانه می‌کشد اين آتش بنيان‌سوز. اما بند گسستن آدمی را آرام‌تر می‌کند؟ آری می‌کند، اما گسستن کدامين بند؟ وقتی از بند درون آزاد نبودی، هزاران بند برون را که از پای‌ات بردارند، هنوز گرفتاری! اين تازه حديث گرفتاران نفس است که بندگی‌شان تلخ است و شادی‌کش. عاشقان را هم بندگی از درون هست:‌ عاشقان بندی وفا و مهرند. کسی که اهل مهر و وفا باشد، هر بندی را نمی‌گسلد. بعضی بندها هميشگی هستند و اصلاً آدمی را آدم‌تر می‌کنند. قيصر امين‌پور بيت نغزی دارد:
به آن زخم‌های مقدس قسم
که جز زخم،‌ مرهم برای تو نيست

لاابالی‌گری ديگران حال‌ام را بد می‌کند. از خود بيم‌ناک‌ام که روزی ممکن است من نيز چنين باشم و کثيری از دست و زبان و رفتار من به رنج افتند. از شر خود به او بايد پناه برد که هر چه تاريکی و عذاب و دوزخ است، از اين «خودی» بر می‌خيزد. يادم باشد زمانی نظر عين‌القضات همدانی را درباره‌ی معاد بنويسم که چگونه معاد را تأويل می‌کند و تازيانه‌ی سلوک می‌شود. خدايا! ما را از ما برهان!

۴

هادم اللذات

هنوز مبهوت‌ام. باورم نمی‌شود که آن که چند ماه پيش در کنار ما سيزده به در را در گرينويچ گذارند و جوانانه به دنبال توپ می‌دويد ديگر در ميان ما نيست. به ياد جمله‌ی مولا علی به امام حسن می‌افتم که به او گفته بود دل خود را با ياد مرگ، نرم کن: و ذلله بذکر الموت! ابوطالب مرد نازنينی بود که با او که سخن می‌گفتی جز آرامش و متانت چيزی در او نمی‌ديدی. بعضی‌ها وقتی که می‌روند، عبورشان مانند پتکی بر سر آدم فرود می‌آيد و تنها برای ما حيف و حسرت می‌ماند.

سال‌ها پيش وقتی عين‌القضات محبوب شب و روز من بود، عجيب دلبسته‌ی اين عبارات او بودم که می‌گفت: «هر روز در گوشه‌ای می‌نشين و می‌گو: مرگ! مرگ!» و اين سخن را از رسول الله نقل می‌کرد که: «فاکثروا ذکر هادم اللذات. فوالذی نفس محمد بيده لو تعلمون ما اعلم لضحکتم قليلاً و لبکيتم کثيرا». و ما نيز می‌رويم و از جامه‌ای به جامه‌ی ديگر در می‌آييم و صورت جسمانی را به معنای روحانی می‌سپاريم. دير يا زود اين جنين از رحم خاک به در می‌آيد و پا به فراخی افلاکی جان می‌نهد. اما دريغ که دلبستگی‌های جنينی چنان صورت اين سرای شکننده را می‌آرايند که حکايت ما می‌شود همان که با رسول الله گفتند که:‌«لعمرک لفی سکرتهم يعمهون» . . . تا کی اين شب شراب بگذرد و بامداد خمار برای دنياپرستان فرارسد! کاش ارباب قدرت هر روز حديث مرگ را در گوش خويش زمزمه کنند و آه مظلومان به افلاک نرسانند و جاهلان را مکرم و عالمان را ملجم ندارند! کاش!

۲

تذکره‌ی تنبيهيه

قرآن می‌گويد که هر که از ياد خدا تن زند، شيطانی را با او قرين و همنشين می‌کنند: و من يعش عن ذکر الرحمن نقيض له شيطاناً فهو له قرين. و چه اندازه رهزنان فراوان‌اند و شياطين بسيار! بعد از مدت‌های درازی «آغاز و انجام»‌ خواجه‌ی طوسی را از زير خروارها کتاب دوباره بيرون کشيدم و تورقی کردم. اين رساله‌ی کوتاه، که پيشتر بارها به اشاره از آن نوشته‌ام، در عين اين‌ که بسيار کم حجم است (بيست فصل دارد و شايد از پنجاه صفحه تجاوز نکند) رساله‌ای عميق و پر مغز و سرشار از اشارت‌های معنوی و باطنی بلند است. در همان آغاز رساله خواجه‌ی طوسی از راه آخرت ياد می‌کند که آشکار است و ظاهر، اما مردم از آن روی‌گردان‌اند. راه آخرت راهی آسان است از آن رو که آدميان يک بار اين راه را آمده‌اند و راهی غريب و ناآشنا برای‌‌شان نيست. هر چه بايد ببينند يا بشنوند يک بار ديگر ديده و شنيده‌اند پس تمام قصه‌ها و حکايت‌ها برای‌شان آشناست. 

اما سبب روی‌گردانی مردم سه چيز است (که در روزگار ما به وفور يافت می‌شود): نخست آلودگی‌های طبيعت و تعلقات خاکی است و حب و جاه و مال و غيره که آخرت سرايی است از آن کسانی که در دنيا گردن‌کشی نمی‌کنند و اهل استعلاء نيستند و فساد نمی‌جويند. عاقبت نيکو از آن پرهيزگاران است. بنگريد به ديده‌ی انصاف که از چندين سو چه کسانی اهل گردن‌کشی هستند! (اين روزها اخبارش را زياد می‌تواند خواند).

ديگر سبب، اعمالی است که به چشم خلايق نيکو می‌آيند اما ريشه‌ی هر تباهی و گمراهی‌اند: قل هل ننبئکم بالاخسرين اعمالاً الذين ضل سعيهم فی الحيوة الدنيا و هم يحسبون انهم يحسنون صنعاً (کهف، ۱۰۴). پوسته‌ی ظاهری آيه خطاب به اهل دنياست که روزگار به غفلت می‌گذرانند و اشاره‌ی باطنی آيه البته خطاب به دين‌دارانی است که گمان می‌کنند به سبب کثرت رعايت ظواهر دين و افزونی نماز يا روزه به فلاح و رستگاری می‌رسند. نفس رعايت شريعت اسباب رستگاری نيست: هزار نکته در اين کار و بار دلداری است!

آخرين سبب، به تعبير طوسی، «نواميس امثله» است مانند «متابعت غولان آدمی پيکر و تقليد جاهلان عالم نما و اجابت استغواء و استهواء شياطين جن و انس و مغرور شدن به خدع و تلبيسات ايشان». به تعبير مولوی:
از پی اين عالمان ذو فنون
گفت ايزد در نُبی لا يعلمون!

غالباً رهزنان دين همين عالمان و مفتيان مسند نشين و فقيه‌اند و فردا ماييم که در پيشگاه قيامت خواهيم گفت: ربنا ارنا الذين اضلانا من الجن و الانس نجعهلما تحت اقدامنا ليکونا من الأسفلين (فصلت، ۲۹). چرا؟ چون اين به ظاهر عالمان «يعلمون ظاهراً من الحيوة الدنيا و هم عن الآخرة هم غافلون» (روم،‌۷) پيروی از اين عالمان جز ضلالت و گمراهی نمی‌افزايد. شاهدش کجاست؟ «و ان تطع اکثر من في الأرض يضلوک عن سبيل الله ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون» (انعام،‌ ۱۱۶). و دريغ که يافتن هادی و نصير و راهنمای صادق چه اندازه دشوار است در اين روزگار غلبه‌ی دروغ و نيرنگ و ريا و تزوير که «آتش زهدِ ريا خرمن دين خواهد سوخت».

اهل ذکر کاری دشوارتر دارند:
آن منافق مشک را بر تن زند
روح را در قعر گلخن می‌نهد
مشک را بر تن مزن بر دل بمال
مشک چه بود؟ نام پاک ذوالجلال

و ذوالجلال را در عالم تجلی و ظهوری دايم است و قائم را البته قيامی هست مستمر و حضوری هست پيوسته. و از اين عبارات، اشاراتی منظور است. پس به قول علما و عرفا: فتأمل!

۵

تذکره‌ی تهذيبيه

احوال اضطراب و سرگشتگی محض است. ترجيح می‌دهم هيچ نگويم. روزگار هجوم فتنه‌هاست و دشواری انتخاب‌ها. مثنوی را می‌خواندم و به قسمت حرص رسيدم. اين حرص در وجود همگی ما هست، اما حرص قدرت و شهوت مقام چيزی است عجيب! اين ابيات برای هر که اهل اشارت باشد،‌ برای سلوک باطنی حرف‌ها دارد. برای اهل سياست هم البته کم حاوی نکته نيست. «آن کس است اهل بشارت که اشارت داند!»

ملا حسين کاشفی در بخش مربوط به حرص و در صدر ابيات مولوی می‌گويد: «در بيان حال آن کس که گويد حرص ندارم و او دروغ می‌گويد از برای آن‌که حرص چون سگ خفته است هر گاه که بوی مردار دنيا به او رسد، سر بر آورد و در حرکت آيد مگر آن‌ها که اين سگ را به زنجير قناعت بسته‌ باشند . . .»

ميل‌ها همچون سگان خفته‌اند / و اندر ايشان خير و شر بنهفته‌اند
چون‌که قدرت نيست خفتند اين رده / همچو هيزم پاره‌ها و تن زده
تا که مرداری در آيد در ميان / نفخ حرص زشت کوبد بر سگان
چون‌که در کوچه خری مردار شد / صد سگ خفته بدان بيدار شد
حرص‌های رفته اندر کتم غيب / تاختن آورد و سر بر زد ز جيب
مو به موی هر سگی دندان شده / از برای حيله دم جنبان شده
صد چنين سگ اندر اين تن خفته‌اند / چون شکاری نيستشان بنهفته‌اند
شهوت رنجور ساکن می‌بود / خاطر او سوی صحت می‌کشد
چون‌که صحت يافت حرص‌اش تازه شد / شهوت هر چيز بی‌اندازه شد . . .
(قرائت اين بخش با صدای دکتر سروش؛ صص. ۳۱۱-۳۱۰ لب لباب)

۴

کار دونان حيله و بی‌شرمی است

بحث سياست با گروه خونی من زياد سازگار نيست. بعد از اين همه فکر آشفته و آن عاقبت آشفته‌تری که در ميدان سياست مثل کرکسی بر سر مرداری (مردار قدرت و شهوت جاه و مقام) چرخ می‌خورد، همان به که آدمی مدتی به تأمل باطن و تصفيه‌ی درون بپردازد. داشتم لب لباب مثنوی را می‌خواندم و به قسمتی رسيدم که ملا حسين کاشفی در صدر آن نوشته است: «در صفت جماعتی که راه نرفته‌اند و دعوی راهنمايی کنند و به منزل نارسيده از آخر مقامات خبر دهند . . .» و ابيات مولوی عجب مناسب احوال بود:
ای بسا زراق گول بی‌وقوف / از راه مردان نديده غير صوف
(اين يکی از ره مردان نديده غير ريش!)
ره نمی‌داند، قلاووزی کند / جان زشت او، جهان‌سوزی کند . . .
حرف درويشان و نکته‌ی عارفان / بسته‌اند اين بی‌حيايان بر زبان
حرف درويشان بدزدد مرد دون / تا بخواند بر سليمی زان فسون
کار مردان روشنی و گرمی است / کار دونان حيله و بی‌شرمی است
حرف درويشان بسی بگرفته ياد / تا دکانی وا کند بهر رشاد
لاف شيخی در جهان انداخته / خويشتن را بايزيدی ساخته
هم ز خود سالک شده واصل شده / محفلی وا کرده در دعوی‌کده!
بی‌نوا از نان و خوان آسمان /  پيش او ننداخت حق يک استخوان
او ندا کرده که خوان بنهاده‌ام / نايب حق‌ام، خليفه‌زاده‌ام!
الصلا ساده‌دلان پيچ پيچ / تا خوريد از خوان جودم سير هيچ
طفل راه فقر چون پيری گرفت / پيروان را غول ادبيری گرفت
که بيا تا ماه بنمايم تو را / ماه را هرگز نديد آن بی‌صفا
چون نمايی چون نديدستی به عمر / عکس مه در آب هم ای خام غمر
چنند دزدی حرف مردان خدا / تا فروشی واستانی مرحبا
چون‌که آيد خيز خيزان رحيل / گم شود زان پس فنون قال و قيل
چاپلوس و لفظ شيرين و فريب / می‌ستانی، می‌نهی چون ظن به جيب
ای بسا شوخان ز اندک احتراف / از شهان ناموخته جز گفت و لاف
هر يکی بر کف عصا که موسی‌ام! / می‌دمد بر ابلهان که عيسی‌ام!
(ص ۱۵۵-۱۵۶ لب لباب؛‌ قرائت با صدای دکتر سروش)
به نظر شما، مردم آن قدر هشيار هستند که گول اين چاپلوسان و مدعيان دروغين معرفت و ارزش و خاکساری را نخورند؟! زمان نشان خواهد داد که ساده‌دلان چه تعدادند و اهل کياست چه تعداد!

۱۱

حديث همنشينی با ارواح معلقه

سال‌ها پيش، رفيقی هم‌دل داشتم که شبان و روزان همنشين هم بوديم و جدای از درس و بحث مدرسه، به کار دل و دين نيز در کنار هم می‌پرداختيم. آن روزگاران يکی از کارهای ثابت ما دو نفر التزام به قرائت پی‌گير قرآن بود. اکنون که از دورترها به آن تجربه می‌نگرم می‌بينم که ذوق و حالی غريب در آن لحظات بی‌بازگشت موج می‌زد. چند شب پيش، دوباره آن سوداها به سرم زد و همراهی می‌جستم که باز طريق هم‌نشينی و هم‌سخنی با وحی را با هم طی کنيم. آن تجربه را دوباره آغازيده‌ام. اين خاصيت کلماتی از اين دست است که وقتی می‌خوانی‌شان، خون زندگی در شريان روح‌ات جاری می‌کند، چه آن کلام سخن آسمانی وحی باشد، يا اشارات حکمت‌بار شهسوار ميدان فتوت و خداوند تأويل و تعليم باطن، يا باريک بينی‌های حافظ يا عبارات گرم و عاشقانه‌ی مولوی. مداومت بر اين‌ها و زيستن با بارقه‌های درخشان معنوی‌شان، درون آدمی را صيقل می‌دهد که:
هر که خواهد همنشينی با خدا / گو نشيند در حضور اوليا
چون شوی دور از حضور اوليا / در حقيقت گشته‌ای دور از خدا
ای خنک آن کس که با زنده نشست / زنده گشت و مردگی از وی بجست

همنشینی با مرده‌دلان، دل را می‌ميراند و ظلمت‌افزاست. هميشه لزومی ندارد که به حضور فيزيکی اهل دلی بروی. درهای معرفت و راه‌های نور،‌ در هيچ مقامی به روی کسی که اهل طلب و جست‌وجو باشد بسته نيست:
دست پير از غايبان کوتاه نيست / قبضه‌اش جز قبضه‌ی الله نيست
صاحبان دولت و سعادت معنوی پيدا و پنهان همه‌جا حاضرند. همان‌ها هستند که پای بر زمين دارند و به تعبير مولا علی (در گفت‌وگويی که با کميل داشت) ارواحی دارند که در آسمان معلق است.

ساعتی پيش باران شديدی می‌باريد و با خود می‌گفتم که اين باران در دل چند نفر اثر دارد؟ چندین مرده را زنده تواند کرد؟ کدام افسرده است که از هر اشارتی که می‌بيند، ولو اشارت طبيعت، راهی به سوی خدای خويش بجويد؟ اين توفيق کدام يک از ما را نصيب است که به اشارت همين باران ظاهری، شست‌وشويی در درون بکنيم و غبار کبر و نخوت و آز و آرزو، و غم و اندوه و بغض و نفرت از دل بزداييم؟ نمی‌توان به هر بهانه‌ای عنان مرکب وجود را به سوی تصفيه و تهذيب گردانيد؟ به خدا که می‌شود! پر همتی می‌خواهد که گوشی شنوا داشته باشد و ديده‌ای تيزبين. دارم صدای بسطامی را گوش می‌دهم که می‌خواند:
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
زين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده‌ی گل نعره‌زنان خواهد شد . . .

نمی‌شود از اين‌ها اشاره گرفت که بلبلِ جان را تا سراپرده‌ی گلِ جان‌بخش نعره‌زنان روان کرد؟ اين هم می‌شود! مرد می‌خواهد، که:
گر مرد رهی، ميان خون بايد رفت
از پای فتاده سرنگون بايد رفت
تو پای به راه در نه و هيچ مپرس
خود راه بگويدت که چون بايد رفت

۱۰

تذکره‌ی عاشقان

حال عاشقی حال غريبی است. وقتی آدم عاشق باشد، ديگر چشم‌اش پر است. به زمين و زمان بد و بيراه نمی‌گويد. گله‌ای هم اگر باشد گله از محبوب است و بس. تازه آن وقت هم آن قدر دل آدمی قرص است که هيچ اندوهی به دل‌اش نمی‌رسد. اين غزل شمس (ای عاشقان، ای عاشقان، امروز مايیم و شما) از آن غزل‌های ناب و پر شوری است که سال‌هاست مرا به شور و حال می‌آورد و تلخ‌ترين اوقات‌ام را به طربناک‌ترين لحظات تبديل می‌کند که در غرقابه‌ای افتاده‌ايم و خوشا آن‌که شنا بداند! و اين شنا دانستن کار عاشقان است که ذهن و زبان‌شان با حديث شکر گره خورده است و شکايت در خاطرشان هم نمی‌گذرد. برای کسی که عشق می‌ورزد، اگر سيلی بيايد و عالم را هم از جا بکند، باز او بر جای خود محکم ايستاده است. بگذاريد من با محبوب‌ام خوش باشم و حديث روی او بگويم. به من چه که فلانی از که خوش‌اش می‌آيد يا نمی‌آيد. عزيزی ديروز می‌گفت که فلان وبلاگ‌نويس بهمان حرف را نوشته است به طعنه خطاب به آن ديگری. با خود انديشيدم که آن که چنين می‌نويسد حتماً آتش عشقی در دل ندارد که آن قدر وقت يافته است برای عيب‌جويی. اگر دردی در دل داشته باشی و حسرتی، مجالی پيدا نمی‌کنی برای طعنه زدن به خلايق يا عيب‌جويی. اين‌که می‌گويند عشق داروی جمله علت‌های ماست از همين روست که تا درد عشقی نداری، مدام چشم و دل‌ات به این سو و آن سو می‌گردد.

ادامه‌ی مطلب…

۲

تذکره‌ی يقينيه

خيابانی که در آن زندگی می‌کنيم، فروشگاهی افغانی دارد و به ندرت پيش آمده است پا به اين فروشگاه بگذارم و بانگ قرآن از آن نشنوم. اين تجربه‌ای کمياب است که در مغرب زمين، کنار خانه‌ات ميخانه‌ای باشد و بيست قدم آن‌سوتر، مرتب نوای آسمانی قرآن گوش جان را بنوازد. هر وقت، مخصوصاً در ماه رمضان، پا به اين فروشگاه نهاده‌ام، هنگام خروج با فراغت و آسايش برون آمده‌ام. کسانی که روح‌شان با جان قرآن مأنوس باشد، می‌دانند چه می‌گويم. کسی که عمری با آيات روح‌نواز قرآن زيسته باشد می‌فهمد که خواندن و شنيدن قرآن به غواصی در دريای جان می‌ماند و آدمی را تازه می‌کند. همان سخن مولوی زيباترين سخن‌هاست که:
هست قرآن حال‌های انبيا / ماهيان بحر پاک کبريا
چون تو در قرآن حق آويختی / با روان انبيا آميختی

باری، اين تلنگرها اشارتی فروزان را در دل و جان به جنبش آورد. نعمت ايمانی نعمتی است که نصيب هر کسی نيست. و اين البته اقل درجات راه سلوک است. ايمانی که قوتی بزرگ است و آدمی را سيراب می‌کند تا چشم‌اش در پی هر چيزی نباشد و مرتب حرص دنيا نورزد. اما راه دين يقينی می‌خواهد و قدمی استوار که به هر تشويق يا طعنه‌ای در آن لرزش يا حرکتی عارض نشود. يقين يعنی اين‌که اگر ستايش و تحسين عالمی را شنيدی، مثقال ذره‌ای شوقی فزون‌تر در تو حاصل نشود و از آن سوی اگر طعنه‌ی جهانيان و شماتت کثيری از خلايق را ديدی، در راهی که می‌روی سست نشوی و اين البته يکی از نشانه‌های يقين است. اين‌ها البته همان عبارات مولوی است که:
مرد بايد آن‌چنان در راه خود / که کس‌اش اين سو و آن سو کم کشد
گر همه عالم بگويندش تويی / بر ره يزدان و دين مصطفی
او نگردد گرم‌تر از گفت‌شان / جان طاق او نگردد جفت‌شان
ور همه گويند او را گم‌رهی / کوه پنداری تو و برگ کهی
او نباشد در گمان از طعن‌شان / او نگردد دردمند از لعن‌شان
بلکه گر دريا و کوه آيد به گفت / گويدش با گمرهی گشتی تو جفت
هيچ يک‌ذره نيفتد در خيال / کی خيال‌اش می‌کند رنجور حال

باشد تا در وقتی ديگر، از آفت‌ها و رهزنی‌های راه يقين هم بنويسم. تشخيص ايمان و يقين، و فرق نهادن ميان خير و شر البته نگاهی بصير می‌خواهد و فراستی مؤمنانه. شرح آن بماند تا وقتی دگر.

۰

تذکره‌ی جنون‌ها – بهاريه‌ی دوم

آدم وقتی در احوال خودش دقيق می‌شود يا وقتی می‌خواهد خودش از خودش حساب بکشد، ناگهان با مشکل مهيبی مواجه می‌شود که هيچ مثل و مانندی در دنيای بيرون‌اش ندارد؛ انگار يک تنه دارد به نبرد اژدها می‌رود. بگذاريد عجالتاً کلمه‌ی «نفس» را، در عين حفظ معنا و جايگاه‌اش، به کار نبرم و از «خود» استفاده کنم. آدمی وقتی با خودش طرف می‌شود، اولين چيزی که در سراسر ماجرای دست و پنجه نرم کردن‌اش با خود، تجلی آشکار دارد، فريب است؛ آدم خودش خودش را فريب می‌دهد. تا می‌آيی گريبان خودت را بگيری و صادقانه حساب بکشی از خودت، می‌بينی قبل‌اش همه‌ی لغزش‌های‌ات را توجيه کرده‌ای. پس پيکار با خود و چالش با اين فريب‌کار درون سخت‌تر کاری است که آدمی در اطوار وجودی‌اش با آن دست به گريبان است.

بهار که می‌آيد، زمين آن‌چه در دل دارد بيرون می‌ريزد. کشته‌ها می‌رويند. آدميان هم که به بهار دل و جان برسند، کشته‌های جان‌شان هويدا می‌شود. می‌گويند از پرسش‌هايی که روز قيامت از آدمی می‌پرسند يکی اين است که جوانی‌ات را صرف چه کردی؟ وقت‌ات، عمرت، مال‌ات را در چه فنا کردی؟ يعنی که آن‌چه کشته بودی الآن دارد می‌رويد و حاصل‌اش خوب يا بد بر سر خودت سايه خواهد انداخت. پس می‌شود تا آن فصل‌های جان سپری نشده‌اند، هرزه‌ها را سوخت و دور ريخت. اين شروع کار است.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد