۴

چون غرض آمد، هنر پوشیده شد

برای آن ویرانه‌ترین نهاد – بدون هیچ شرحی دیگر!

برای آن‌‌ها که گمان می‌کنند رشوه،‌ فقط این است که قاضی پول از کسی بگیرد تا حکم ناحق براند، می‌توان لغت‌‌نامه را دید: «آنچه بر کسی دهند تا کارسازی به ناحق کند، و در فارسی قدیم آنرا پاره گویند. (غیاث اللغات از منتخب اللغات و شرح نصاب)». همین‌که قاضی جانب قدرت و زور را بگیرد، رشوت‌خواری آغاز کرده است. و چقدر مثال‌های جانب‌داری از قدرت و سیاست این روزها زیاد است. و چقدر قاضی‌ها این روزها پیشاپیش علم به همه چیز دارند و اساساً بر مبنای همین علوم غیبی قضاوت می‌کنند!
قاضیی بنشاندند و می‌گریست
گفت نایب: «قاضیا گریه ز چی‌ست؟
این نه وقت گریه و فریاد توست
وقت شادیّ و مبارک‌باد توست»
گفت: «اَه چون حکم راند بی‌دلی
در میان آن دو عالم جاهلی
آن دو خصم از واقعه‌ی خود واقف‌اند
قاضی مسکین چه داند زان دو بند
جاهل است و غافل است از حالشان
چون رود در خونشان و مالشان»
گفت: «خصمان عالم‌اند و علّتی
جاهلی تو لیک شمع ملتی
زان که تو علت نداری در میان
آن فراغت هست نور دیدگان
وآن دو عالم را غرض‌شان کور کرد
علمشان را علّت اندر گور کرد
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد

چون دهد قاضی به دل رشوت قرار
کی شناسد ظالم از مظلوم زار

جهل را بی علتی عالم کند
علم را علّت کژ و ظالم کند
تا تو رشوت نستدی بیننده‌ای
چون طمع کردی ضریر و بنده‌ای»
از هوا من خوی خود واکرده‌ام
لقمه‌های شهوتی کم خورده‌ام
چاشنی گیرِ دلم شد با فروغ
راست را داند حقیقت از دروغ
(لب لباب معنوی، عین ثانی، نهر خامس، رشحه‌ی دوم)
۲

طعم قدرت و تباهی علما

 
پیش از این‌که این عبارات آتشین قاضی شهید همدان را که تازیانه‌های سلوک هستند، نقل کنم،‌ فکر می‌کنم لازم است مقدمه‌ای بنویسم. عبارات زیر، عبرت‌آموزند. نیاز به شرح و بسط بسیار ندارد. دیدگانی بصیر می‌خواهد و خردی بیدار و دلی زنده تا نیک ببیند که این سخنان مهیب چگونه عمقِ تباهی را نشانه گرفته است. مسأله ساده است: قدرت، اسبابِ تباهی علما می‌شود، الا علمایی که اهل تقوا باشند. و تقوا سال‌هاست که در سرزمین ما مرده است. و مرگ تقوا (مرگِ تقوا یعنی مهجور افتادن آن و بی‌قدر و منزلت شدنِ آن) نشانه دارد.و بارزترین نشانه‌های مرگ تقوا را می‌توان در دروغ‌پردازی و اشاعه‌ی مستمر تهمت،‌ نفرت، خشونت و ریا در رسانه‌هایی دید که از حمایتِ تام و تمام و بی‌دریغ قدرت برخوردارند. همین اشاره، به گمان‌ام، کافی است. خلاصه‌ی وضعیت این است که قدرت، همین چرب و شیرین مسندِ دنیایی و منصب پنج‌روزه، به سرعت علما را تباه می‌کند و آن‌ها را تبدیل به پیشوایان گمراهی و علماء السوء می‌کند. در متن زیر، پادشاه همان صاحبِ قدرت است. مهم نیست کسوت‌اش، کسوت علمایی باشد یا نه. مهم نیست به معنای تحت اللفظی مست و جنب باشند. مست و جنب بودن یا فسق کردن، تنها در همین لفظ خلاصه نمی‌شود. بسی کارهاست که آدمی مرتکب می‌شود که به مراتب هول‌ناک‌ترند از همین‌ها که در لفظ وصف شده‌اند. این‌جاست که قاضی شهید،‌ این دسته از علما را، که دین را به دنیا و قدرت می‌فروشند، قومی می‌شمارد که راه شیاطین می‌روند. این‌ها همان گروهی هستند که در حدیث قدسی، قطاع الطریق و راهزن بندگانِ خدا خوانده می‌شوند. به لباس شبان‌اند و به صفت گرگ. تکان‌دهنده‌ترین بخش این عبارات آن‌جاست که می‌گوید روز قیامت کسی از میانِ آدمیان شدیدترین عذاب را دارد که جاهل، فاسق، گمراه و گمراه‌کننده است و به واسطه‌ی جهل و حماقت‌اش گمان می‌برد که نزد خدا عزیز است و از وارثان انبیاء است. درد از این عظیم‌تر؟ حماقت از این بزرگ‌تر؟ این است خسرانِ مبین! و البته گوشی کو که اندرزی بشنود؟ طعم قدرت، شیرین‌تر از این‌هاست!
«اکنون علما را به طیلسان وآستین فراخ شناسند. کاشکی بر این اختصار کردندی که انگشتری زرین دارند، و لباس حرام و مراکب محظور و آن‌گه گویند: عزّ اسلام می‌کنیم! اگر این عزّ اسلام است، پس عمر چرا چندین روز مرقع می‌دوخت؟ مگر ذلّ اسلام می‌طلبید؟ معاویه با او این عذر آورد به شام. پس عمر گفت: نحن قومٌ اعزّنا الله بالاسلام فلا نطلب العز فی غیره. و سلمان فارسی گفت:
أبی الاسلام لا اب لی سواه / اذا افتخروا بقیس او تمیم
اکنون اگر کسی دعوی علم کند، در نوشته و خوانده‌ی او نگاه نکنند؛ و نطق او ببینند هر که فصیح‌تر زبان بود به هذیانات، محدث او را عالم‌تر نهد. و در سلف صالح و در اخلاق و اوصاف مرد نگاه کردندی، و هر که از دنیا دورتر بودی، او را عالم‌تر نهادندی. و چون این نبودی، هر که طلب دنیاش کمتر بودی و قانع‌تر بودی و قیام اللیل و صیام النهار او را بیش بودی، او را به صلاح نزدیک‌تر دانستندی. و لیکن کما انا کما انت کما الموضع کما الدّر. اکنون دینی دیگر است در روزگار ما. فاسقان کمال الدین، عماد الدین، تاج الدین، ظهیر الدین و جمال الدین باشند پس دین شیاطین است. و چون دین، دین شیاطین بود، علما قومی باشند که راهِ شیاطین دارند، و راه خدای تعالی زنند. یا داوود لا تسأل عنی عالماً أسکرهُ حبُّ الدنیا فیقطعک عن طریق محبتی إولئک قطّاع الطریق علی عبادی.
در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دین را طلب کردندی و ایشان می‌گریختندی. اکنون از بهر صد دینار ادرار و پنجاه دینار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشینند. ده بار به سلامِ ایشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جنب خفته باشند. پس اگر یک بار، بار یابند از شادی بیم بود که هلاک شوند. و اگر تمکین یابند که بوسی بر دستِ‌ فاسقی دهند، آن‌ را به تبجح بازگویند و شرم ندارند «و ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ایشان را نصف القیامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ایشان داده‌اند. در نطق نزدیک بدیشان، در معامله دور از ایشان. بیت:
اما الخیام فانها کخیام / و اری النساء الحیّ غیر نسائها
أشد الناس عذاباً یوم القیامه عالمٌ لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد، و رسوایی قیامت و فضیحت آن از ما بگرداناد.
جوانمردا! علماء السوء دیگرند و جهال السوء دیگر. هر که بوی علم هنوز نشنیده،‌ او را از علماء السوء نتوان نهاد. ائمهُ مضلون چون بدانند که راه خدای چی‌ست، پس به حقوق آن قیام ننمایند. این مرد را از علماء السوء توان نهاد. اما آن‌که از خدای تعالی نام شنیده بود، و از دین خدای تعالی نام شنیده بود، کجا عالم بود؟! ثبت العرش، ثم انقش علیه. اول عالم بباید بود تا پس بد بود. صدق رسول الله – صلعم – أشد الناس عذاباً یوم القیامه جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم یزعم بجهله‌ و حمقه انّه عزیزٌ عند الله و من ورثه أنبیائه. أیُّ داءٍ ادوی من هذا؟ و أیه حماقهٍ أعظم من هذه؟ «و ذلک هو الخسران المبین»، لا دنیا و لا آخره. «یدعو لم ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشیر».»
نامه‌های عین القضات همدانی، ج ۱، صص۲۴۳-۲۴۵
۱

از قرآن‌خوانی تا قرآن‌دانی

«محدثان و مفسران و حافظان و ناقلان دیگرند و عالمان دیگر. بوبکر صدیق و عمر خطاب و علیِ بوطالب حافظِ قرآن نبودند. و پنج یا چهار کس در همه‌ی صحابه حافظِ قرآن بودند. چه گویی اهل القرآن بوبکر و عمر و علی بودند یا آن چهار پنج کس؟ نه پوستین کسی می‌کنم از سرِ جهل، تا خود را به از غیری آورم، تفسیر ظاهر قرآن هم من بِهْ دانم از مفسران، چه اقل شرایط آن عربیت دانستن است، و ایشان تازی به تقلید دانند نه به ذوق. پس کمتر از بوجهل‌اند، که او فصاحتِ عربیت قرآنِ تازی دانستی. و لیکن به یقین می‌دانم که به اهل القرآن برکت (*) اولی‌تر است. اما من به یقینِ خود چه توانم کرد؟ مغرور نمی‌توانم بودن چون دیگران. ای دوست! برکت مثلاً جز «الحمدلله» أعنی فاتحه الکتاب و سورتی چند از قرآن یاد ندارد، و آن نیز بشرط هم بر نتواند خواندن. و قال، یقول نداند که چه بود. و اگر راست پرسی حدیثِ موزون به زبانِ همدانی هم نداند کردن، و لیکن دانم که قرآن او داند درست، و من نمی‌دانم الا بعضی از آن. و آن بعض هم نه از راهِ تفسیر و غیر آن بدانسته‌ام، از راهِ خدمتِ او بدانسته‌ام. و هذا حدیثٔ یطول.»
 
نامه‌های عین القضات همدانی، ج ۲، صص ۵۰-۵۱
(*) برکت (یا برکه‌ی همدانی) نام یکی از استادان امی عین القضات است.
۴

این استثنای پر حشمت!

«قومی را محبت خدای‌ تعالی فرانماز و روزه آرد، و قومی را فرمانِ خدای، و قومی را اجلال و اعظام، و قومی را هیبت و قومی را طمع و قومی را ترس. و آن‌ها که از نماز ظاهر دست واداشتند بسیار بودند. هر قومی را مانعی دیگر فراپیش آمد و شرح آن موانع را هم علی التفصیل حرام بود. و بیشتر غالط بودند آن‌ها که به ترکِ نماز بگفتند، الا قومی که از مغلوبان بودند، به تجلی وصفی قاهر از اوصاف حق بر عمل مواظبت ننمودند. و خدای تعالی را هزار و یک نام است و به هر نامی هزارگونه تجلی کند، و هر نوعی از تجلی موجب حالی بود در سالک، و هر حالی در وی نکته و کاری دیگر پیدا کند.»
نامه‌های عین‌القضات همدانی، ج ۱، صص ۷۳-۷۴
 
«بسیار کس بود که هیچ عمل نکند، از آن‌جا که به طریق است، اما او یک نفس خالی ننشیند از ذکر و فکر. یوم التغابن تو را وادید آید که تو را نماز فراکردن چه آورد، و منصور را از نماز کردن چه واداشت. یحشر الناس علی نیاتهم. اعتبار نه به عمل است که به دل است.»
همان، ج ۱، ص ۶۲
 
۲

نماز قیام و قعود نیست!

«اولاً بر تو و بر عموم فرض است که نماز بیاموزی. اول علم‌اش حاصل کنی پس به عمل مشغول شوی! و چون خدا گوید «فویلٌ للمصلین الذین هم عن صلاتهم ساهون» تو را فریضه بباید دانستن که شرط نمازِ مقبول چی‌ست؟ و چه سبب را ثمره‌ی بعضی نمازها ویل آمد. چه اگر این ندانی چه دانی که فریضه‌ی نماز گزاردی یا نه. مصطفا – صلعم – می‌گوید که یأتی علی الناس زمان یجتمعون فی المساجد و یصلون و لیس فیما بینهم مسلم، آخر تو را سودای آن نبود که این یصلون که حدیث مصطفا بدان ناطق است،‌ و مقرون است بدین‌که لیس فیما بینهم مسلم چی‌ست.
آخر نگویی که خلیل چرا گوید: «رب اجلعنی مقیم الصلاه»؟ از این حرکات قیام و قعود که تو در نماز به‌جا آری،‌عاجز بود؟ آخر نگویی که «الذین هم علی صلاتهم دائمون» چی‌ست؟ و دوام نماز چون صورت بندد؟ اگر الأنبیاء فی قبورهم یصلون تو را معلوم گردد که چی‌ست، بدانی که فی صلاتهم دائمون چی‌ست! ای دوست! یموت المرء علی ما عاش علیه. و انبیا از این قوم بودند که «فی صلاتهم دائمون». پس ضرورت بود که الأنبیاء فی قبورهم یصلون. باش تا «و ذکر اسم ربه فصلی» نقاب از روی خود برگیرد، فای تعقّب در فصلی با تو بگوید که نماز چه بود، آن‌گه در این حقایق راهی بری!»
نامه‌های عین‌القضات همدانی، ج ۲، صص ۷۴-۷۵
۱

چون شر از تو برخیزد، همه را دوست خود بینی!

«ای برادر عزیز! ایدک الله بتوفیق طاعته، چندان‌‌که توانی ظلم مکن، و وا ظالمان مباش، الا لعنه الله علی الظالمین، فراموش مکن! و تا توانی راحتی به درویشان می‌رسان، و مال و جاه و قلم و زبانِ خود را در راهِ عاجزان خرج کن، که روزی خواهی و دست ندهد. و چون خواهی که شرّ کسی از تو مصروف بود، تو شرّ خود از دیگران مصروف دار! و هیچ اندیشه مدار. و این راهی است عظیم که تو را وانمودم. اگر توانی و دانی که چه می‌شنوی. و یقین دان که چون تو شرّ خود را از دیگران واداشتی، شرّ هیچ کس به تو نرسد. در آن کوش که شرّ خود از خود کفایت کنی که چون شر از تو برخیزد، همه‌ی عالم را دوستِ خود بینی!
و در هر حال که آدمی بود نشاید که طمع از خدا منقطع کند. تو نیز اگر چه دوری از دین، طمع نشاید که منقطع کنی. راهِ تو آن است که خیر چندان که توانی به درویشان رسانی، و علی الخصوص به دوستانِ او. و چندان‌که توانی شر خود را دفع کنی از خود و از دیگران. والله یجمعک من أمه محمد. والسلام.»
نامه‌های عین القضات همدانی، ج ۲، ص ۳۴۳.
۱۲

به آب زندگانی برده‌ام پی

پیش از این‌که توضیح بدهم چرا چنین عنوانی برای این یادداشت انتخاب کرده‌ام و بگویم چه حالی بر من رفته است امشب (و شما را هم در این حال شریک کنم)، فکر می‌کنم خوب است این چند جمله را که در فیس‌بوک بعضی از دوستانم دیده‌ام بخوانید:

«در این هفت ماه اتفاق‌های تلخ زیادی برای عزیزانم افتاده اما تلخ ترین آنها بازداشت دو تن از دوستانم سمیه عالمی پسند و پیمان چالاکی جلو چشم مانا دختر سه ساله آنهاست. به خصوص اینکه مأموران می‌خواستند مانای کوچک را به بهزیستی تحویل دهند و فقط بعد از فریادهای مادر و پدر حاضر می شوند مانا را به یکی از دوستان تحویل دهند. مانا سه روز است که فقط جیغ می‌زند.»

این مشاهده، این تجربه هول‌ناک چیز تازه‌ای نیست. بسیاری از ما و شما در این ماه‌ها، نمونه‌های فراوان‌اش را یا خوانده و شنیده‌ایم و یا به چشم دیده‌ایم. و البته به شهود می‌توان دریافت که جنبش سبز نه مأمور دارد و نه ضابط قضایی. یعنی نکته‌ی بدیهی را به عقل و فهم متوسط می‌توان دریافت (مگر البته برای کسانی که بر دل‌ها و خردهاشان مُهر باشد). تجربه‌ی بالا، تنها به همین ماه‌های پس از انتخابات تلخ ۲۲ خرداد ۸۸ محدود نمی‌شود. این نوع رفتارها پیش‌تر هم وجود داشته است، اما تفاوت بزرگ این است که با حادثه‌ی عظیمی که در ایران رخ داد، تشت رسوایی چنین کردارهایی از آسمان افتاد و هر چه می‌کوشند این نوع رسوایی‌ها را پنهان کنند، نمی‌شود که نمی‌شود. کافی است اندکی به حافظه‌تان فشار بیاورید تا نمونه‌های فراوان قبل و بعد از این حادثه (و به قول مخالفان سبزها «فتنه») را به خاطر بیاورید. اما چرا این‌ها را دارم می‌گویم؟

آن‌چه بر ما و بر ملت ما (حتی بر ملت غیر-سبزِ ما)‌ رفته است، تلخ است. در این تلخی‌ها،‌ آدمیان پی پناه‌گاهی می‌گردند و هر کسی به شکلی و نوعی، پناهی می‌جوید و جسته است. برای این‌که نوشته‌ام مطول نشود، خلاصه می‌گویم که در چنین احوالی پناه‌گاه یکی چون من قرآن بوده است و حافظ و مولوی. قرآن را به ویژه با تأکید خاص می‌گویم چون اگر سلامت نفسی باقی باشد، همین قرآن مهم‌ترین مستمسک هر مؤمن صافی‌ضمیر است. این معنی را نمی‌توان به طور عینی ثابت کرد و مقوله‌ای است ایمانی، اما باور من این است که آن‌چه بر حاکمیت و بر قدرتِ سیاسی در کشور ما رفته است، عمدتاً به خاطر مهجور کردن قرآن است. کاش حتی از همین قرآن پوست و ظاهر را بر می‌داشتند. آن‌چه من می‌بینم رها کردن ظاهر و باطن قرآن است و سپردن عنان مدیریت کشور و سطوح مختلف قدرت به بی‌خردان و بی‌کفایتانی بوده است که نه حرمتی برای شریعت قایل‌اند و نه فهمی از طریقت و حقیقت داشته‌اند. اصلاً حقیقت و باطنِ دین پیشکش؛ کاش به همین صورت و به همین فقه وفادار می‌ماندند. در سال‌های گذشته هم کم نبوده‌اند آزادگانی که به ستم‌هایی از جنس آن‌چه که نمونه‌اش را در بالا آوردم اعتراض کردند؛ از جمله آن فقیه فقید و عالم شجاع و آزاده، منتظری مرحوم. هر چه هست این قصه‌ی بی‌اعتنایی به دین، آن هم به دست مدعیان دین‌داری که دعوی عرضه‌ی مغز و اساس دین را هم دارند و همه‌ی آدمیان غیر از خود را در طریق ضلالت می‌دانند و در ردیف حیوانات می‌شمارند، قصه‌ی تازه‌ای نیست. اما این قصه‌ی تکراری این روزها، شکل پنجه زدن در چهره‌ی ستاریت خدا گرفته است و به بازی گرفتن حلمِ او. گفتم این حکایت‌ها، حکایت‌های ایمانی است و مجال یا ادعای استدلال هم در این فهم شهودی یا ایمانی نیست. ولی فهم بلاواسطه‌ی من از قرآن و سال‌های مؤانست‌ام با این مضمون شریف و آسمانی همین را گواهی می‌دهد.

امروز، چندین ساعت است که مشغول گوش دادن و دوباره گوش دادن به ترتیل سوره‌ی فرقان با صدای شیخ ابوبکر شاطری هستم. چه حالی دارد؟ اول از همه برای من آرامش خاطر است. اطمینان است. این استماع ترتیل هم‌چنان که برای رسول در لحظه‌ی فرود آمدن وحی، اسباب تثبیت فؤاد می‌شد، برای من هم همین حس محکم شدنِ دل را دارد. تردیدی ندارم که آن‌ها که اهل ایمان‌اند در این روزهای تلخ و سیاه، بسیار استمداد جسته‌اند از این مصحف نورانی و بسیار قوت قلب گرفته‌اند در برابر این همه ستم‌های فزون از حد که در برابر مدارای لطف حق،‌ جسارت‌های بی‌کرانه می‌کنند و از حد گذرانده‌اند و مدت‌هاست که پروای حساب و قیامتی را ندارند. سوره‌ی فرقان، آیه‌آیه‌اش این روزها خواندنی است. جایی نیست از آن که بصیرتی تازه به آدمی ندهد در این احوال.

آیاتی که در زیر می‌آورم علی‌الخصوص عبرت‌افزا هستند و بصیرت‌بخش (حتی برای کسانی که خبر رفتاری را که در بالا آوردم می‌شنوند و وسعت و تداول گسترده‌ی این رفتارها را باور ندارند و خودشان را به خواب می‌زنند و در ظلم ظالمان و جنایت مجرمان شریک می‌شوند). این‌ها آیات ۲۷ تا ۴۳ از سوره‌ی فرقان (سوره‌ی ۲۵) هستند.

«وَیَوْمَ یَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى یَدَیْهِ یَقُولُ یَا لَیْتَنِی اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِیلًا یَا وَیْلَتَى لَیْتَنِی لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِیلًا لَقَدْ أَضَلَّنِی عَنِ الذِّکْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءنِی وَکَانَ الشَّیْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولًا وَقَالَ الرَّسُولُ یَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِی اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا وَکَذَلِکَ جَعَلْنَا لِکُلِّ نَبِیٍّ عَدُوًّا مِّنَ الْمُجْرِمِینَ وَکَفَى بِرَبِّکَ هَادِیًا وَنَصِیرًا وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَیْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَهً وَاحِدَهً کَذَلِکَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَکَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِیلًا وَلَا یَأْتُونَکَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاکَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِیرًا الَّذِینَ یُحْشَرُونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ إِلَى جَهَنَّمَ أُوْلَئِکَ شَرٌّ مَّکَانًا وَأَضَلُّ سَبِیلًا وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَى الْکِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِیرًا فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَدَمَّرْنَاهُمْ تَدْمِیرًا وَقَوْمَ نُوحٍ لَّمَّا کَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آیَهً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِینَ عَذَابًا أَلِیمًا وَعَادًا وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُونًا بَیْنَ ذَلِکَ کَثِیرًا وَکُلًّا ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَکُلًّا تَبَّرْنَا تَتْبِیرًا وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَى الْقَرْیَهِ الَّتِی أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ یَکُونُوا یَرَوْنَهَا بَلْ کَانُوا لَا یَرْجُونَ نُشُورًا وَإِذَا رَأَوْکَ إِن یَتَّخِذُونَکَ إِلَّا هُزُوًا أَهَذَا الَّذِی بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا إِن کَادَ لَیُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلَا أَن صَبَرْنَا عَلَیْهَا وَسَوْفَ یَعْلَمُونَ حِینَ یَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِیلًا أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلًا»

ترجمه‌ی آیات را به خاطر پرهیز از طولانی کردن متن نمی‌آورم. قرآنی به دست آورید و ترجمه‌اش را خودتان بخوانید اگر عربی نمی‌دانید. آیاتی را که زیرشان خط کشیده‌ام به باور من آینه‌ی تمام نمای نظامی است که متکی و مستظهر به قدرت و زور است اما به زبان و در نمایش لاف داشتن پشتوانه‌ای الهی و خدایی می‌زند. عاقبت چنین کسانی به زبان قرآنی یا «تدمیر» است یا «غرق» یا «عذاب عظیم» و نمونه‌های‌اش را هم قرآن ذکر می‌کند از اقوامی که بسی زورمند بوده‌اند. در آیه‌ی آخر این سوره، این عبارت برای آن‌ها که با قرآن انسی دارند، معنادار و تکان‌دهنده است: «قُلْ مَا یَعْبَأُ بِکُمْ رَبِّی لَوْلَا دُعَاؤُکُمْ»! گمان می‌کنم اشاره‌ای به مضمونِ مستتر در این عبارت کافی است برای اهل این سخنان. زیاده دردسر نمی‌دهم. حرف زیاد است. ترتیل این سوره را با صدای شاطری در این‌جا می‌آورم شاید در این شب‌های طوفانی که عالم زیر و رو می‌شود، پناهگاه کسی شود و آسایش خاطری بیاورد و اطمینانی به فرا رسیدنِ آینده‌ای روشن پدید آورد که امیدی است دلفروز و جان‌بخش. آری، این سخنان «آبِ زندگانی» است و مرده زنده می‌کند. فقط باید پنبه از گوش بیرون آورد. همین. کار زیاد سختی هم نیست.

پ. ن. نخواستم از کسانی بنویسم که در همین روزها شرک می‌ورزند و کسانی از آدمیان را چنان اطاعت می‌کنند که اطاعت‌شان شانه به شانه‌ی شریک قایل شدن برای صمد بی‌نیاز می‌ساید. بخوانید و چندین بار به دقت بخوانید: «وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَهً لَّا یَخْلُقُونَ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ وَلَا یَمْلِکُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَلَا یَمْلِکُونَ مَوْتًا وَلَا حَیَاهً وَلَا نُشُورًا وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْمًا وَزُورًا». کسانی که نه یارای آفریدن چیزی دارند بلکه خودشان مخلوق‌اند و برای خود هم توانایی مالکیت ضرر و نفعی را هم ندارد و مالکیت موت و حیات آدمیان را هم ندارند و کسانی را هم نمی‌توانند زنده کنند. بله، بت‌‌پرستی تنها پرستیدن بتِ سنگی نیست! بگذریم از این یکی که قصه‌اش خیلی دراز است!

۲

قصه‌ی صبر و ایمان

آسان نیست درک این‌که چرا عده‌ای بی‌وفایی می‌کنند یا همه آداب مروت و مردانگی فرو می‌نهند. سخت‌تر از آن همه این است که ببینی کسانی که قاعدتاً باید میزان درک بالاتری داشته باشند، فهمی فروتر دارند و چنان می‌کنند و می‌گویند که نه در خور خرد و انصاف است و نه شرط ایمان و اخلاق. از خودم می‌پرسم باید با این‌ها چه کرد؟ باید گریبان این‌ها را گرفت؟ یا باید بر نادانی و ناتوانی‌شان اندوه خورد؟ اندکی آرام‌تر که می‌شوم نخست به یاد نوح نبی می‌افتم و حکایتی که با دعوت قوم‌اش داشت:
نوح نهصد سال دعوت می‌نمود
دم به دم انکار قوم‌اش می‌فزود

و نوح پیامبری است سختی کشیده که وصف حال‌اش این است:
قَالَ رَبِّ إِنِّی دَعَوْتُ قَوْمِی لَیْلًا وَنَهَارًا فَلَمْ یَزِدْهُمْ دُعَائِی إِلَّا فِرَارًا وَإِنِّی کُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِی آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِیَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَکْبَرُوا اسْتِکْبَارًا (سوره‌ی ۷۱، آیات ۵-۸). هر چه او بیشتر فرا می‌خوانَد به ایمان، آن‌ها بیشتر می‌گریزند. هر چه او دعوت به پاک شدن‌شان می‌کند، آن‌ها انگشت در گوش‌هاشان می‌نهند و لباس بر سرشان می‌کشند و با اصرار بر شیوه‌ی خود، مستکبرانه همان راه پیشین را می‌روند. و این می‌شود حاصل دعوت لیل و نهار نوح! واقعاً وضع ما این است؟ ما به اندازه‌ی نوح دشواری کشیده‌ایم؟

اما اندوه می‌خورم و افسوس بر جماعت‌ای که چنان دستخوش عاطفه (یا ترس) می‌شوند که یکباره هر چه آداب خرد، ایمان، اخلاق و تقوا هست با هم فرو می‌نهند. گاهی چندان نومید می‌شوم که می‌گویم هیچ چشم‌انداز روشنی در افق این طایفه نمی‌شود دید. بارها زخم و گزند این کوته‌بینی‌ها را خورده‌ام و باز هم سخت‌رویانه دست امید از دامن ایمان نکشیده‌ام. اگر بیاموزیم که باید این جماعت را به لطف و مدارا از مغاک نادانی‌ها، تندروی‌ها و نابخردی‌ها بیرون کشید، صبر باید. اگر پیامبر رحمت می‌گوید:‌ «انی لم ابعث لعاناً و بعثت رحمه اللهم اغفر لقومی فانهم لا یعلمون»، ما نیز باید بیاموزیم که اهل لعن و نفرین نباشیم و به رحمت و شفقت در بندگان خدا – حتی آن‌ها که بد  می‌کنند و بد می‌گویند – نظر کنیم. خدای‌شان بیامرزاد که نمی‌دانند چه می‌کنند و چه می‌گویند. ما را هم اگر شکایتی است،‌ با یکی بیش نیست. هم‌او که می‌داند این جماعت چه‌ها که نکرده‌اند و نمی‌کنند: « إِنَّمَا أَشْکُو بَثِّی وَحُزْنِی إِلَى اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ». و هم‌او می‌تواند آرامش و طمأنینه در دل‌های بندگان‌اش بیفکند. و هم‌او می‌تواند دل‌ها را به سوی ذکری بکشاند که شیطان را می‌گریزاند و رحمان را همنشین لحظه‌لحظه‌ی سختی‌ها و درشتی‌ها می‌کند.

می‌دانم که وقتی با این زبان و این اشارات می‌نویسم، آن‌ها که امروز خود را حق‌-به-جانب می‌پندارند و گمان می‌کنند چه مصلحت‌اندیشی و حکمت عظیمی در کار کرده‌اند، هرگز جفاهایی را که از آن‌ها صادر شده است، نخواهند دید. اما صبر باید. صبر بر نادانی‌های قوم. بعید می‌دانم آن‌ها که جانب انصاف و خرد فرو گذاشته‌اند، به این اشارت‌ها دریابند که چه آسان متاع تقوا را به ترس و جهل می‌توان فروخت. قصه‌ی ما، قصه‌ی بی‌باکی، سخت‌رویی و صبر است:
من از که باک دارم؟ خاصه که یار با من
از سوزنی چه ترسم؟ وان ذوالفقار با من

و من عمری است که دشوارترین گردنه‌های زندگی را با این غزل گذرانده‌ام:
کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم؟ عیسی طبیب هوشم!
وز سگ چرا هراسم؟ میر شکار با من!
در بزم چون نیایم؟ ساقیم می‌کشاند!
چون شهرها نگیرم وآن شهریار با من؟!
در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من؟
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من

من غرق ملک و نعمت، سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

۱

خانه‌ی عنکبوت و نفی حریت و توحید

حریت، یعنی نفی خدا، یعنی نفی هر خدایی و سپس اثبات یک خدا و آن یک هم به تعلیم محمد که: قولوا لا اله الا الله. این نفی یعنی بیگانگی با همه و آشنایی با یکی. و آن یکی غیرت‌ورزی می‌کند در آزاد کردن بندگان. خوب است ابیاتی از آن قصیده‌ی شررافکن سنایی را بخوانیم:
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت
پس از نور الوهیت به الله آی از الا

و این الله که باید به اخلاق‌اش تخلق جست، نه شریک بر می‌تابد و نه عزت بندگان‌اش را در برابر هیچ کس جز خود خاشع می‌خواهد. خشیت الهی، یعنی هراس نداشتن از هیچ کس جز او. لرزیدن دل و دست و زبان در برابر هر کس جز او، اول نفی یگانگی الله است و شریک قایل شدن برای قدرت و عزت او. این اول قدمِ عبور از حریت و آزادگی انسانی است که در بر و بحر کرامت دارد.

اما این سر سپردن به عبودیت غیر و اثبات الوهیتِ بشر، همیشه حاجت ندارد به این‌که کسی به زبانی مشرکانه «انا ربکم الاعلی» بزند. می‌شود کسی به زبان، خاکساری کند و در علن، تضرع و ابتهال (حتی در کسوت مسلمان و مؤمن)، اما مغز مدعا و خواسته‌اش خضوع طلبیدن از بندگان خدا باشد در برابر هر که جز خدای یگانه‌ای که در وهم هیچ بنی بشری نمی‌آید. در چنین جفایی به حریت، دو مقام لازم می‌آید و ثابت می‌شود:‌ یکی مقام فرعونیت است که راه استخفاف و استکبار می‌پیماید و از بندگان صمدِ بی‌نیاز، نیاز می‌خواهد و خضوع؛ دیگری مقام وهن است. مقام وهن، مقامی عنکبوتی است. مقام لرزان بودنِ بنایی که برکشیده از شکستِ حریت است: «مَثَلُ الَّذِینَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِیَاء کَمَثَلِ الْعَنکَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَیْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُیُوتِ لَبَیْتُ الْعَنکَبُوتِ لَوْ کَانُوا یَعْلَمُونَ» (سوره‌ی عنکبوت، آیه‌ی ۴۱).

این مقامِ شکستِ حریت درجه‌ای فروتر هم دارد تا جایی که یوسفی حتی اگر «اذْکُرْنِی عِندَ رَبِّکَ» بگوید، ایام محبس‌اش دراز می‌شود تا بیاموزد که حریت و کرامت‌اش را نباید به هیچ حاکمی جز همان الله بفروشد: «وَقَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْکُرْنِی عِندَ رَبِّکَ فَأَنسَاهُ الشَّیْطَانُ ذِکْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِینَ» (سوره‌ی یوسف، آیه‌ی ۴۲). و مقام تزلزل و تذبذب همین بنای خانه‌ی عنکبوت است که حاصل عبودیتِ غیر است و این کار کسانی است که ولی‌ای جز خدا را اختیار می‌کنند. این‌جاست که می‌گوید: «وَالَّذِینَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن یَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى» (سوره‌ی ۳۹، آیه‌ی ۱۷). و همین‌جاست که تکلیف ولایت هم روشن می‌شود و تفاوت ولایت الله و ولایت طاغوت را می‌تواند دریافت: «اللّهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ» (سوره‌ی بقره، آیه‌ی ۲۵۷). ولایت الله، ولایتی است رهایی‌بخش که عزت و کرامت آدمی را نمی‌ستاند از او و او را از تاریکی به روشنایی می‌برد. ولایتِ هر که جز او – ولایت طاغوتی – ولایتی است رهایی‌ستیز و حریت‌ستان که از مؤمنان لکنت زبان می‌خواهد و مرعوب شدن و این ولایت است که آدمی را از نور به ظلمت می‌کشاند و منتهی به خلود در دوزخ می‌شود.

۶

نسبت حریت و توحید – ۲

محمد است که به الله دعوت می‌کند؛ الله نیست که مردم را به نبوت محمد فرا می‌خواند. معلم قول لا اله الا الله محمد است، اگر نکته‌ی تعلیم و معنای «معلم صادق» را نیک دریافته باشی. ولی معلم صادق، متعلم را در حبس نمی‌کند و راه معرفتِ بالاتر را نمی‌بندد. معلم، اشاره به غایتِ معرفت دارد – چه به آن برسی و چه نرسی؛ چه آن غایت رسیدنی باشد یا نباشد. اما معلم به خود اشاره نمی‌کند.

انبیا هادیان آزادی‌اند. انبیا معلمان حریت‌اند. حریت یعنی دریافتن مقامِ او. «و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنه هی المأویٰ». خوف از مقام او داشتن، یعنی آزاد بودن و فهم شأن حریت. حریت هم‌عنان نهیب زدن بر نفس هم هست. نهی نفس از هوا، فقط پرهیز از غضب و شهوت نیست. یک بخش مهم و محوری نهی نفس از هوا، همین حریت داشتن است و تن نسپردن به ولایتِ هر کسی جز او. نمازی که نهی از فحشا و منکر می‌کند هم اشاره به همین معنا دارد: نماز راستین نمازِ احرار است، نه نماز بندگان. احرار و ابرار چنان عبادت می‌کنند که گویی او را می‌بینند و جز او را نمی‌بینند. این نماز است که ناهی فحشا و منکر است. اگر او را نبینی و اگر ملاقات او، درس‌آموز حریت نباشد، البته که تن به فحشا و منکرِ سر فرود آوردن در برابر جز او خواهی داد و متبخترانه نماز هم خواهی گزارد! وقت‌اش نیست که از خود بپرسیم که عبادتی که می‌کنیم و نمازی که می‌گزاریم چقدر موحدانه است؟ عبادتِ ما – با متعلق توحید – چقدر رهایی‌بخش است؟ آیا آزاد و آزاده هستیم؟

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد