۴

اين استثنای پر حشمت!

«قومی را محبت خدای‌ تعالی فرانماز و روزه آرد، و قومی را فرمانِ خدای، و قومی را اجلال و اعظام، و قومی را هیبت و قومی را طمع و قومی را ترس. و آن‌ها که از نماز ظاهر دست واداشتند بسيار بودند. هر قومی را مانعی ديگر فراپيش آمد و شرح آن موانع را هم علی التفصيل حرام بود. و بيشتر غالط بودند آن‌ها که به ترکِ نماز بگفتند، الا قومی که از مغلوبان بودند، به تجلی وصفی قاهر از اوصاف حق بر عمل مواظبت ننمودند. و خدای تعالی را هزار و یک نام است و به هر نامی هزارگونه تجلی کند، و هر نوعی از تجلی موجب حالی بود در سالک، و هر حالی در وی نکته و کاری دیگر پیدا کند.»
نامه‌های عین‌القضات همدانی، ج ۱، صص ۷۳-۷۴
 
«بسيار کس بود که هیچ عمل نکند، از آن‌جا که به طریق است، اما او یک نفس خالی ننشيند از ذکر و فکر. یوم التغابن تو را واديد آید که تو را نماز فراکردن چه آورد، و منصور را از نماز کردن چه واداشت. يحشر الناس علی نياتهم. اعتبار نه به عمل است که به دل است.»
همان، ج ۱، ص ۶۲
 
۲

نماز قيام و قعود نيست!

«اولاً بر تو و بر عموم فرض است که نماز بياموزی. اول علم‌اش حاصل کنی پس به عمل مشغول شوی! و چون خدا گويد «فويلٌ للمصلين الذین هم عن صلاتهم ساهون» تو را فريضه ببايد دانستن که شرط نمازِ مقبول چی‌ست؟ و چه سبب را ثمره‌ی بعضی نمازها ویل آمد. چه اگر این ندانی چه دانی که فريضه‌ی نماز گزاردی یا نه. مصطفا – صلعم – می‌گويد که يأتی علی الناس زمان يجتمعون في المساجد و یصلون و ليس فيما بينهم مسلم، آخر تو را سودای آن نبود که اين يصلون که حدیث مصطفا بدان ناطق است،‌ و مقرون است بدين‌که ليس فیما بينهم مسلم چی‌ست.
آخر نگويی که خلیل چرا گويد: «رب اجلعنی مقيم الصلاة»؟ از اين حرکات قيام و قعود که تو در نماز به‌جا آری،‌عاجز بود؟ آخر نگویی که «الذين هم علی صلاتهم دائمون» چی‌ست؟ و دوام نماز چون صورت بندد؟ اگر الأنبياء في قبورهم يصلون تو را معلوم گردد که چی‌ست، بدانی که في صلاتهم دائمون چی‌ست! ای دوست! یموت المرء علی ما عاش علیه. و انبيا از اين قوم بودند که «في صلاتهم دائمون». پس ضرورت بود که الأنبياء في قبورهم يصلون. باش تا «و ذکر اسم ربه فصلی» نقاب از روی خود برگيرد، فای تعقّب در فصلی با تو بگويد که نماز چه بود، آن‌گه در اين حقايق راهی بری!»
نامه‌های عين‌القضات همدانی، ج ۲، صص ۷۴-۷۵
۱

چون شر از تو برخيزد، همه را دوست خود بينی!

«ای برادر عزيز! ايدک الله بتوفیق طاعته، چندان‌‌که توانی ظلم مکن، و وا ظالمان مباش، الا لعنة الله علی الظالمين، فراموش مکن! و تا توانی راحتی به درويشان می‌رسان، و مال و جاه و قلم و زبانِ خود را در راهِ عاجزان خرج کن، که روزی خواهی و دست ندهد. و چون خواهی که شرّ کسی از تو مصروف بود، تو شرّ خود از دیگران مصروف دار! و هيچ انديشه مدار. و اين راهی است عظیم که تو را وانمودم. اگر توانی و دانی که چه می‌شنوی. و يقين دان که چون تو شرّ خود را از دیگران واداشتی، شرّ هیچ کس به تو نرسد. در آن کوش که شرّ خود از خود کفايت کنی که چون شر از تو برخیزد، همه‌ی عالم را دوستِ خود بینی!
و در هر حال که آدمی بود نشايد که طمع از خدا منقطع کند. تو نيز اگر چه دوری از دين، طمع نشايد که منقطع کنی. راهِ تو آن است که خیر چندان که توانی به درويشان رسانی، و علی الخصوص به دوستانِ او. و چندان‌که توانی شر خود را دفع کنی از خود و از ديگران. والله يجمعک من أمة محمد. والسلام.»
نامه‌های عين القضات همدانی، ج ۲، ص ۳۴۳.
۱۲

به آب زندگانی برده‌ام پی

پيش از این‌که توضيح بدهم چرا چنین عنوانی برای اين يادداشت انتخاب کرده‌ام و بگویم چه حالی بر من رفته است امشب (و شما را هم در این حال شریک کنم)، فکر می‌کنم خوب است این چند جمله را که در فيس‌بوک بعضی از دوستانم ديده‌ام بخوانيد:

«در این هفت ماه اتفاق‌های تلخ زیادی برای عزیزانم افتاده اما تلخ ترین آنها بازداشت دو تن از دوستانم سمیه عالمی پسند و پیمان چالاکی جلو چشم مانا دختر سه ساله آنهاست. به خصوص اینکه مأموران می‌خواستند مانای کوچک را به بهزیستی تحویل دهند و فقط بعد از فریادهای مادر و پدر حاضر می شوند مانا را به یکی از دوستان تحویل دهند. مانا سه روز است که فقط جیغ می‌زند.»

این مشاهده، اين تجربه هول‌ناک چیز تازه‌ای نيست. بسیاری از ما و شما در اين ماه‌ها، نمونه‌های فراوان‌اش را یا خوانده و شنیده‌ایم و یا به چشم ديده‌ايم. و البته به شهود می‌توان دريافت که جنبش سبز نه مأمور دارد و نه ضابط قضايی. یعنی نکته‌ی بدیهی را به عقل و فهم متوسط می‌توان دریافت (مگر البته برای کسانی که بر دل‌ها و خردهاشان مُهر باشد). تجربه‌ی بالا، تنها به همین ماه‌های پس از انتخابات تلخ ۲۲ خرداد ۸۸ محدود نمی‌شود. اين نوع رفتارها پيش‌تر هم وجود داشته است، اما تفاوت بزرگ اين است که با حادثه‌ی عظیمی که در ایران رخ داد، تشت رسوایی چنین کردارهايی از آسمان افتاد و هر چه می‌کوشند اين نوع رسوایی‌ها را پنهان کنند، نمی‌شود که نمی‌شود. کافی است اندکی به حافظه‌تان فشار بیاوريد تا نمونه‌های فراوان قبل و بعد از این حادثه (و به قول مخالفان سبزها «فتنه») را به خاطر بیاورید. اما چرا این‌ها را دارم می‌گویم؟

آن‌چه بر ما و بر ملت ما (حتی بر ملت غير-سبزِ ما)‌ رفته است، تلخ است. در این تلخی‌ها،‌ آدمیان پی پناه‌گاهی می‌گردند و هر کسی به شکلی و نوعی، پناهی می‌جويد و جسته است. برای اين‌که نوشته‌ام مطول نشود، خلاصه می‌گویم که در چنين احوالی پناه‌گاه يکی چون من قرآن بوده است و حافظ و مولوی. قرآن را به ویژه با تأکید خاص می‌گویم چون اگر سلامت نفسی باقی باشد، همين قرآن مهم‌ترین مستمسک هر مؤمن صافی‌ضمیر است. اين معنی را نمی‌توان به طور عینی ثابت کرد و مقوله‌ای است ايمانی، اما باور من این است که آن‌چه بر حاکمیت و بر قدرتِ سياسی در کشور ما رفته است، عمدتاً به خاطر مهجور کردن قرآن است. کاش حتی از همین قرآن پوست و ظاهر را بر می‌داشتند. آن‌چه من می‌بینم رها کردن ظاهر و باطن قرآن است و سپردن عنان مديریت کشور و سطوح مختلف قدرت به بی‌خردان و بی‌کفایتانی بوده است که نه حرمتی برای شریعت قایل‌اند و نه فهمی از طریقت و حقیقت داشته‌اند. اصلاً حقیقت و باطنِ دین پیشکش؛ کاش به همین صورت و به همین فقه وفادار می‌ماندند. در سال‌های گذشته هم کم نبوده‌اند آزادگانی که به ستم‌هایی از جنس آن‌چه که نمونه‌اش را در بالا آوردم اعتراض کردند؛ از جمله آن فقیه فقید و عالم شجاع و آزاده، منتظری مرحوم. هر چه هست این قصه‌ی بی‌اعتنایی به دين، آن هم به دست مدعيان دين‌داری که دعوی عرضه‌ی مغز و اساس دین را هم دارند و همه‌ی آدميان غير از خود را در طریق ضلالت می‌دانند و در رديف حيوانات می‌شمارند، قصه‌ی تازه‌ای نيست. اما این قصه‌ی تکراری اين روزها، شکل پنجه زدن در چهره‌ی ستاریت خدا گرفته است و به بازی گرفتن حلمِ او. گفتم اين حکایت‌ها، حکایت‌های ايمانی است و مجال یا ادعای استدلال هم در این فهم شهودی یا ایمانی نيست. ولی فهم بلاواسطه‌ی من از قرآن و سال‌های مؤانست‌ام با این مضمون شریف و آسمانی همین را گواهی می‌دهد.

امروز، چندين ساعت است که مشغول گوش دادن و دوباره گوش دادن به ترتیل سوره‌ی فرقان با صدای شیخ ابوبکر شاطری هستم. چه حالی دارد؟ اول از همه برای من آرامش خاطر است. اطمینان است. این استماع ترتيل هم‌چنان که برای رسول در لحظه‌ی فرود آمدن وحی، اسباب تثبيت فؤاد می‌شد، برای من هم همين حس محکم شدنِ دل را دارد. ترديدی ندارم که آن‌ها که اهل ایمان‌اند در این روزهای تلخ و سياه، بسيار استمداد جسته‌اند از این مصحف نورانی و بسيار قوت قلب گرفته‌اند در برابر اين همه ستم‌های فزون از حد که در برابر مدارای لطف حق،‌ جسارت‌های بی‌کرانه می‌کنند و از حد گذرانده‌اند و مدت‌هاست که پروای حساب و قيامتی را ندارند. سوره‌ی فرقان، آيه‌آيه‌اش اين روزها خواندنی است. جایی نيست از آن که بصيرتی تازه به آدمی ندهد در این احوال.

آیاتی که در زیر می‌آورم علی‌الخصوص عبرت‌افزا هستند و بصيرت‌بخش (حتی برای کسانی که خبر رفتاری را که در بالا آوردم می‌شنوند و وسعت و تداول گسترده‌ی اين رفتارها را باور ندارند و خودشان را به خواب می‌زنند و در ظلم ظالمان و جنایت مجرمان شريک می‌شوند). اين‌ها آيات ۲۷ تا ۴۳ از سوره‌ی فرقان (سوره‌ی ۲۵) هستند.

«وَيَوْمَ يَعَضُّ الظَّالِمُ عَلَى يَدَيْهِ يَقُولُ يَا لَيْتَنِي اتَّخَذْتُ مَعَ الرَّسُولِ سَبِيلًا يَا وَيْلَتَى لَيْتَنِي لَمْ أَتَّخِذْ فُلَانًا خَلِيلًا لَقَدْ أَضَلَّنِي عَنِ الذِّكْرِ بَعْدَ إِذْ جَاءنِي وَكَانَ الشَّيْطَانُ لِلْإِنسَانِ خَذُولًا وَقَالَ الرَّسُولُ يَا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هَذَا الْقُرْآنَ مَهْجُورًا وَكَذَلِكَ جَعَلْنَا لِكُلِّ نَبِيٍّ عَدُوًّا مِّنَ الْمُجْرِمِينَ وَكَفَى بِرَبِّكَ هَادِيًا وَنَصِيرًا وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَيْهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً كَذَلِكَ لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤَادَكَ وَرَتَّلْنَاهُ تَرْتِيلًا وَلَا يَأْتُونَكَ بِمَثَلٍ إِلَّا جِئْنَاكَ بِالْحَقِّ وَأَحْسَنَ تَفْسِيرًا الَّذِينَ يُحْشَرُونَ عَلَى وُجُوهِهِمْ إِلَى جَهَنَّمَ أُوْلَئِكَ شَرٌّ مَّكَانًا وَأَضَلُّ سَبِيلًا وَلَقَدْ آتَيْنَا مُوسَى الْكِتَابَ وَجَعَلْنَا مَعَهُ أَخَاهُ هَارُونَ وَزِيرًا فَقُلْنَا اذْهَبَا إِلَى الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا فَدَمَّرْنَاهُمْ تَدْمِيرًا وَقَوْمَ نُوحٍ لَّمَّا كَذَّبُوا الرُّسُلَ أَغْرَقْنَاهُمْ وَجَعَلْنَاهُمْ لِلنَّاسِ آيَةً وَأَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ عَذَابًا أَلِيمًا وَعَادًا وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُونًا بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيرًا وَكُلًّا ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَكُلًّا تَبَّرْنَا تَتْبِيرًا وَلَقَدْ أَتَوْا عَلَى الْقَرْيَةِ الَّتِي أُمْطِرَتْ مَطَرَ السَّوْءِ أَفَلَمْ يَكُونُوا يَرَوْنَهَا بَلْ كَانُوا لَا يَرْجُونَ نُشُورًا وَإِذَا رَأَوْكَ إِن يَتَّخِذُونَكَ إِلَّا هُزُوًا أَهَذَا الَّذِي بَعَثَ اللَّهُ رَسُولًا إِن كَادَ لَيُضِلُّنَا عَنْ آلِهَتِنَا لَوْلَا أَن صَبَرْنَا عَلَيْهَا وَسَوْفَ يَعْلَمُونَ حِينَ يَرَوْنَ الْعَذَابَ مَنْ أَضَلُّ سَبِيلًا أَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنتَ تَكُونُ عَلَيْهِ وَكِيلًا»

ترجمه‌ی آيات را به خاطر پرهیز از طولانی کردن متن نمی‌آورم. قرآنی به دست آورید و ترجمه‌اش را خودتان بخوانید اگر عربی نمی‌دانيد. آیاتی را که زیرشان خط کشيده‌ام به باور من آينه‌ی تمام نمای نظامی است که متکی و مستظهر به قدرت و زور است اما به زبان و در نمايش لاف داشتن پشتوانه‌ای الهی و خدایی می‌زند. عاقبت چنین کسانی به زبان قرآنی یا «تدمير» است يا «غرق» يا «عذاب عظيم» و نمونه‌های‌اش را هم قرآن ذکر می‌کند از اقوامی که بسی زورمند بوده‌اند. در آيه‌ی آخر این سوره، اين عبارت برای آن‌ها که با قرآن انسی دارند، معنادار و تکان‌دهنده است: «قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ»! گمان می‌کنم اشاره‌ای به مضمونِ مستتر در اين عبارت کافی است برای اهل این سخنان. زياده دردسر نمی‌دهم. حرف زیاد است. ترتيل این سوره را با صدای شاطری در اين‌جا می‌آورم شاید در اين شب‌های طوفانی که عالم زیر و رو می‌شود، پناهگاه کسی شود و آسايش خاطری بياورد و اطمینانی به فرا رسیدنِ آينده‌ای روشن پديد آورد که اميدی است دلفروز و جان‌بخش. آری، اين سخنان «آبِ زندگانی» است و مرده زنده می‌کند. فقط باید پنبه از گوش بيرون آورد. همين. کار زیاد سختی هم نیست.

پ. ن. نخواستم از کسانی بنويسم که در همین روزها شرک می‌ورزند و کسانی از آدميان را چنان اطاعت می‌کنند که اطاعت‌شان شانه به شانه‌ی شريک قایل شدن برای صمد بی‌نياز می‌سايد. بخوانید و چندین بار به دقت بخوانید: «وَاتَّخَذُوا مِن دُونِهِ آلِهَةً لَّا يَخْلُقُونَ شَيْئًا وَهُمْ يُخْلَقُونَ وَلَا يَمْلِكُونَ لِأَنفُسِهِمْ ضَرًّا وَلَا نَفْعًا وَلَا يَمْلِكُونَ مَوْتًا وَلَا حَيَاةً وَلَا نُشُورًا وَقَالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا إِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جَاؤُوا ظُلْمًا وَزُورًا». کسانی که نه يارای آفريدن چيزی دارند بلکه خودشان مخلوق‌اند و برای خود هم توانايی مالکيت ضرر و نفعی را هم ندارد و مالکيت موت و حيات آدمیان را هم ندارند و کسانی را هم نمی‌توانند زنده کنند. بله، بت‌‌پرستی تنها پرستيدن بتِ سنگی نیست! بگذريم از این یکی که قصه‌اش خیلی دراز است!

۲

قصه‌ی صبر و ايمان

آسان نيست درک این‌که چرا عده‌ای بی‌وفایی می‌کنند يا همه آداب مروت و مردانگی فرو می‌نهند. سخت‌تر از آن همه این است که ببینی کسانی که قاعدتاً باید میزان درک بالاتری داشته باشند، فهمی فروتر دارند و چنان می‌کنند و می‌گویند که نه در خور خرد و انصاف است و نه شرط ایمان و اخلاق. از خودم می‌پرسم بايد با این‌ها چه کرد؟ بايد گریبان اين‌ها را گرفت؟ یا باید بر نادانی و ناتوانی‌شان اندوه خورد؟ اندکی آرام‌تر که می‌شوم نخست به ياد نوح نبی می‌افتم و حکایتی که با دعوت قوم‌اش داشت:
نوح نهصد سال دعوت می‌نمود
دم به دم انکار قوم‌اش می‌فزود

و نوح پیامبری است سختی کشيده که وصف حال‌اش اين است:
قَالَ رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعَائِي إِلَّا فِرَارًا وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا (سوره‌ی ۷۱، آيات ۵-۸). هر چه او بیشتر فرا می‌خوانَد به ایمان، آن‌ها بيشتر می‌گریزند. هر چه او دعوت به پاک شدن‌شان می‌کند، آن‌ها انگشت در گوش‌هاشان می‌نهند و لباس بر سرشان می‌کشند و با اصرار بر شيوه‌ی خود، مستکبرانه همان راه پيشين را می‌روند. و این می‌شود حاصل دعوت لیل و نهار نوح! واقعاً وضع ما اين است؟ ما به اندازه‌ی نوح دشواری کشيده‌ايم؟

اما اندوه می‌خورم و افسوس بر جماعت‌ای که چنان دستخوش عاطفه (يا ترس) می‌شوند که يکباره هر چه آداب خرد، ايمان، اخلاق و تقوا هست با هم فرو می‌نهند. گاهی چندان نوميد می‌شوم که می‌گويم هيچ چشم‌انداز روشنی در افق این طایفه نمی‌شود ديد. بارها زخم و گزند این کوته‌بینی‌ها را خورده‌ام و باز هم سخت‌رويانه دست اميد از دامن ايمان نکشيده‌ام. اگر بیاموزيم که باید اين جماعت را به لطف و مدارا از مغاک نادانی‌ها، تندروی‌ها و نابخردی‌ها بیرون کشيد، صبر بايد. اگر پیامبر رحمت می‌گوید:‌ «انی لم ابعث لعاناً و بعثت رحمة اللهم اغفر لقومي فانهم لا يعلمون»، ما نيز بايد بياموزیم که اهل لعن و نفرین نباشيم و به رحمت و شفقت در بندگان خدا – حتی آن‌ها که بد  می‌کنند و بد می‌گويند – نظر کنيم. خدای‌شان بيامرزاد که نمی‌دانند چه می‌کنند و چه می‌گويند. ما را هم اگر شکایتی است،‌ با يکی بيش نيست. هم‌او که می‌داند این جماعت چه‌ها که نکرده‌اند و نمی‌کنند: « إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَحُزْنِي إِلَى اللّهِ وَأَعْلَمُ مِنَ اللّهِ مَا لاَ تَعْلَمُونَ». و هم‌او می‌تواند آرامش و طمأنينه در دل‌های بندگان‌اش بیفکند. و هم‌او می‌تواند دل‌ها را به سوی ذکری بکشاند که شيطان را می‌گریزاند و رحمان را همنشین لحظه‌لحظه‌ی سختی‌ها و درشتی‌ها می‌کند.

می‌دانم که وقتی با این زبان و اين اشارات می‌نويسم، آن‌ها که امروز خود را حق‌-به-جانب می‌پندارند و گمان می‌کنند چه مصلحت‌انديشی و حکمت عظیمی در کار کرده‌اند، هرگز جفاهايی را که از آن‌ها صادر شده است، نخواهند ديد. اما صبر باید. صبر بر نادانی‌های قوم. بعید می‌دانم آن‌ها که جانب انصاف و خرد فرو گذاشته‌اند، به اين اشارت‌ها دریابند که چه آسان متاع تقوا را به ترس و جهل می‌توان فروخت. قصه‌ی ما، قصه‌ی بی‌باکی، سخت‌رویی و صبر است:
من از که باک دارم؟ خاصه که يار با من
از سوزنی چه ترسم؟ وان ذوالفقار با من

و من عمری است که دشوارترين گردنه‌های زندگی را با اين غزل گذرانده‌ام:
کی خشک لب بمانم کان جو مراست جویان
کی غم خورد دل من و آن غمگسار با من
تلخی چرا کشم من من غرق قند و حلوا
در من کجا رسد دی و آن نوبهار با من
از تب چرا خروشم؟ عیسی طبیب هوشم!
وز سگ چرا هراسم؟ میر شکار با من!
در بزم چون نیایم؟ ساقیم می‌کشاند!
چون شهرها نگیرم وآن شهریار با من؟!
در خم خسروانی می بهر ماست جوشان
این جا چه کار دارد رنج خمار با من؟
با چرخ اگر ستیزم ور بشکنم بریزم
عذرم چه حاجت آید و آن خوش عذار با من

من غرق ملک و نعمت، سرمست لطف و رحمت
اندر کنار بختم و آن خوش کنار با من
ای ناطقه معربد از گفت سیر گشتم
خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من

۱

خانه‌ی عنکبوت و نفی حريت و توحيد

حريت، يعنی نفی خدا، يعنی نفی هر خدايی و سپس اثبات يک خدا و آن يک هم به تعليم محمد که: قولوا لا اله الا الله. اين نفی يعنی بيگانگی با همه و آشنايی با يکی. و آن يکی غيرت‌ورزی می‌کند در آزاد کردن بندگان. خوب است ابياتی از آن قصيده‌ی شررافکن سنايی را بخوانيم:
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دريای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نيابی خار و خاشاکی در اين ره چون به فراشی
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حيرت
پس از نور الوهيت به الله آی از الا

و اين الله که بايد به اخلاق‌اش تخلق جست، نه شريک بر می‌تابد و نه عزت بندگان‌اش را در برابر هيچ کس جز خود خاشع می‌خواهد. خشيت الهی، يعنی هراس نداشتن از هيچ کس جز او. لرزيدن دل و دست و زبان در برابر هر کس جز او، اول نفی يگانگی الله است و شريک قايل شدن برای قدرت و عزت او. اين اول قدمِ عبور از حريت و آزادگی انسانی است که در بر و بحر کرامت دارد.

اما اين سر سپردن به عبوديت غير و اثبات الوهيتِ بشر، هميشه حاجت ندارد به اين‌که کسی به زبانی مشرکانه «انا ربکم الاعلی» بزند. می‌شود کسی به زبان، خاکساری کند و در علن، تضرع و ابتهال (حتی در کسوت مسلمان و مؤمن)، اما مغز مدعا و خواسته‌اش خضوع طلبيدن از بندگان خدا باشد در برابر هر که جز خدای يگانه‌ای که در وهم هيچ بنی بشری نمی‌آيد. در چنين جفايی به حريت، دو مقام لازم می‌آيد و ثابت می‌شود:‌ يکی مقام فرعونيت است که راه استخفاف و استکبار می‌پيمايد و از بندگان صمدِ بی‌نياز، نياز می‌خواهد و خضوع؛ ديگری مقام وهن است. مقام وهن، مقامی عنکبوتی است. مقام لرزان بودنِ بنايی که برکشيده از شکستِ حريت است: «مَثَلُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِن دُونِ اللَّهِ أَوْلِيَاء كَمَثَلِ الْعَنكَبُوتِ اتَّخَذَتْ بَيْتًا وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ لَوْ كَانُوا يَعْلَمُونَ» (سوره‌ی عنکبوت، آيه‌ی ۴۱).

اين مقامِ شکستِ حريت درجه‌ای فروتر هم دارد تا جايی که يوسفی حتی اگر «اذْكُرْنِی عِندَ رَبِّكَ» بگويد، ايام محبس‌اش دراز می‌شود تا بياموزد که حريت و کرامت‌اش را نبايد به هيچ حاکمی جز همان الله بفروشد: «وَقَالَ لِلَّذِی ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِّنْهُمَا اذْكُرْنِی عِندَ رَبِّكَ فَأَنسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِی السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ» (سوره‌ی يوسف، آيه‌ی ۴۲). و مقام تزلزل و تذبذب همين بنای خانه‌ی عنکبوت است که حاصل عبوديتِ غير است و اين کار کسانی است که ولی‌ای جز خدا را اختيار می‌کنند. اين‌جاست که می‌گويد: «وَالَّذِينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَن يَعْبُدُوهَا وَأَنَابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرَى» (سوره‌ی ۳۹، آيه‌ی ۱۷). و همين‌جاست که تکليف ولايت هم روشن می‌شود و تفاوت ولايت الله و ولايت طاغوت را می‌تواند دريافت: «اللّهُ وَلِی الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِكَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ» (سوره‌ی بقره، آيه‌ی ۲۵۷). ولايت الله، ولايتی است رهايی‌بخش که عزت و کرامت آدمی را نمی‌ستاند از او و او را از تاريکی به روشنايی می‌برد. ولايتِ هر که جز او – ولايت طاغوتی – ولايتی است رهايی‌ستيز و حريت‌ستان که از مؤمنان لکنت زبان می‌خواهد و مرعوب شدن و اين ولايت است که آدمی را از نور به ظلمت می‌کشاند و منتهی به خلود در دوزخ می‌شود.

۶

نسبت حريت و توحيد – ۲

محمد است که به الله دعوت می‌کند؛ الله نيست که مردم را به نبوت محمد فرا می‌خواند. معلم قول لا اله الا الله محمد است، اگر نکته‌ی تعليم و معنای «معلم صادق» را نيک دريافته باشی. ولی معلم صادق، متعلم را در حبس نمی‌کند و راه معرفتِ بالاتر را نمی‌بندد. معلم، اشاره به غايتِ معرفت دارد – چه به آن برسی و چه نرسی؛ چه آن غايت رسيدنی باشد يا نباشد. اما معلم به خود اشاره نمی‌کند.

انبيا هاديان آزادی‌اند. انبيا معلمان حريت‌اند. حريت يعنی دريافتن مقامِ او. «و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی المأويٰ». خوف از مقام او داشتن، يعنی آزاد بودن و فهم شأن حريت. حريت هم‌عنان نهيب زدن بر نفس هم هست. نهی نفس از هوا، فقط پرهيز از غضب و شهوت نيست. يک بخش مهم و محوری نهی نفس از هوا، همين حريت داشتن است و تن نسپردن به ولايتِ هر کسی جز او. نمازی که نهی از فحشا و منکر می‌کند هم اشاره به همين معنا دارد: نماز راستين نمازِ احرار است، نه نماز بندگان. احرار و ابرار چنان عبادت می‌کنند که گويی او را می‌بينند و جز او را نمی‌بينند. اين نماز است که ناهی فحشا و منکر است. اگر او را نبينی و اگر ملاقات او، درس‌آموز حريت نباشد، البته که تن به فحشا و منکرِ سر فرود آوردن در برابر جز او خواهی داد و متبخترانه نماز هم خواهی گزارد! وقت‌اش نيست که از خود بپرسيم که عبادتی که می‌کنيم و نمازی که می‌گزاريم چقدر موحدانه است؟ عبادتِ ما – با متعلق توحيد – چقدر رهايی‌بخش است؟ آيا آزاد و آزاده هستيم؟

۶

نسبت حريت و توحيد – ۱

قلب پيام اديان ابراهيمی و آيين حنيفيت، ‌نفی خداست؛ آری نفی خدا! يعنی تن ندادن و سر نسپردن به هيچ خدايی،‌ مگر البته خدای يگانه‌ای که آزادی‌بخش است و حريت‌دهنده. تعجب نکنيد. آن‌چه نوشتم، ترجمه‌ی فارسی سره‌ی شهادتی است که هر مسلمان هر روز بارها بر زبان جاری می‌کند: لا اله الا الله! آن خداست که به آدمی حريت می‌دهد. آن خداست که مولاست: «ذَلِكَ بِأَنَّ اللَّهَ مَوْلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَأَنَّ الْكَافِرِينَ لَا مَوْلَى لَهُمْ» (سوره‌ی محمد (۴۷)، آيه‌ی ۱۱). و آن خداست که نويد‌بخش آزادی است و در ذيل بندگی او بودن، آدمی را به حريت می‌رساند و از بندگی می‌رهاند. آن خداست که آدمی را خوار و حقير نمی‌خواهد. آن خداست که آدمی را عزت و شجاعت می‌بخشد که سر به بندگی جز او فرود نياورد. آن خداست که به ما می‌آموزد که موحد بودن، يعنی آزاده بودن. اوست که به ما می‌گويد مشرک نبودن، يعنی نفی عبادت غير و سر پيچيدن از بندگی و اطاعتِ هر کسی جز او.

ستاندن حريتِ آدمی به هر بهانه و انگيزه‌ای (چه صورت اين بهانه،‌ انگيزه‌اش دينی باشد چه ضد-دينی)، هم‌عنان است با شرک ورزيدن به او و نديم قايل شدن برای خدای يگانه‌ی بی‌نياز. جهان و جامعه‌ای که در آن – به تعبير مولای متقیان – دانشمندان و عالمان لجام بر دهان داشته باشند و فرومايه‌گان و کم‌خردان، مکرم باشند و بر صدر بنشينند، جامعه‌ای است شرک‌آلود. و اين همان است که سالار شهيدان به شيعيان آموخت: موحد بودن روی ديگر حريت است. عاقبت نيکوی آخرتی از همين روست که به کسانی وعده داده می‌شود که در زمين برتری نمی‌جويند (يعنی سودای نشستن بر مسند خدايی ندارند) و در زمين خدا تباهی نمی‌کنند: «تِلْكَ الدَّارُ الْآخِرَةُ نَجْعَلُهَا لِلَّذِينَ لَا يُرِيدُونَ عُلُوًّا فِی الْأَرْضِ وَلَا فَسَادًا وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ» (سوره‌ی قصص (۲۸)، آيه‌ی ۸۳). اين آيه خبر نيست؛ اين آيه انذار است و هشدار. يعنی اگر عاقبت محمودی هست، آن عاقبت همانا از آنِ اهل تقواست و اهل تقوا کسانی هستند که نه برتری‌جويی می‌کنند و حريت خويش و ساير آدميان را در پای سودای خدايی و استعلا،‌ قربانی می‌کنند و نه در زمين خدا تباهی و فساد می‌کنند.

اکنون که در آستانه‌ی ماه مبارک رمضان هستيم و مجال تأمل و تدبر بيشتری در قرآن فراهم است، خوب است پیام رسول نور و رحمت و هادی آزادی را پیش چشم قرار بدهیم و ببینم چه اندازه به توحید و حریت نزديک‌ایم و چقدر از آزادگی دور شده‌ایم. افسردگی آزادگی، افسردگی توحید است. مسلمان با موحد بودن مسلمان است؛ به همان کلمه‌ی مختصر شهادت، با همان نفی خدایی غیر. چقدر مسلمان‌ايم؟

۲

مسکینا فرزند آدم!

کنار آسانسور ایستاده بودم. احساس کردم دو نفر ايرانی دارند با هم فارسی حرف می‌زنند. وقتی با هم از آسانسور پیاده شديم، دو نفر جلوتر از من قدم بر می‌داشتند. تنها يک جمله به گوش‌ام خورد: «صد و چهل هزار پوند پول من دارد به باد می‌رود». (البته به جای «به باد می‌رود» گوینده تعبیر دیگری به کار برد که بعضی‌ها وقت عصبانيت می‌گويند!). یک بار دیگر جمله را با خودتان بخوانید. وصف حال آدمی است که گرفتار مخمصه‌ی مالی شده است. برای همه کمابيش پيش می‌آيد (به درجات مختلف البته).

حال کدام جزء جمله برای چه شنونده‌ای مهم است؟ «صد و چهل هزار» اش؟ یا «پوند» بودن واحد پول؟ يا «پول»؟ یا «به باد رفتن» (حالا به هر شکلی که خواستید بخوانیدش!). ايرانی بودن گوينده؟ کدام‌اش؟ از ميان اين همه اجزاء، مرا فقط يک ترکیب اضافی تکان داد: «پولِ من»! صد و چهل هزار پوند رقمی نیست؛ صد و چهل میلیارد پوند هم! دولت و تنعم يا خاک‌نشينی زیاد مهم نیست. مهم اين است که طرف می‌گويد: «مالِ من»! اصلاً چرا می‌گویم «طرف»؟ من، تو، او، همه‌ی ما! عادت کرده‌ایم بگوييم «مالِ ما»: خانه‌ی ما، زن و فرزندِ ما، مقامِ ما، حقوق ما، کشورِ ما، دولتِ ما، کامپيوتر ما و همين‌جور بگير تا الی ما شاء الله!

مسکينا فرزند آدم! مسکینا او که مدام دم می‌زند از چیزی که وَهْم بَرَش داشته مالِ خودش است و نمی‌داند چیزی را که به همين سادگی بتوان از او ستاند یا ربود از اول هم چندان «مال» او نبوده است. همين خودش نشانه‌ی عجز آدمی نيست؟ وقتی آدمی اين مايه ناتوان است، آن همه تکبر از کجا می‌آيد که «ناز بر فلک و حکم بر ستاره» می‌کند؟ اين‌ها حال بیرونی‌ها و مردمی نيست که تماشای‌شان کنيم و به حال‌شان افسوس بخوريم که آی چه مردم دنیاپرستی هستند و چقدر غافل‌اند و چه و چه! این‌ها حال ماست! اين‌ها آيينه‌ی پريشانی و خودشیفته‌گی ماست. فقط وقتی از بیرون می‌شنویم‌شان شايد به آن‌ها حساس شویم. و گرنه صبح تا شب چيزهای مشابهی را تکرار می‌کنيم و حتی یک بار هم به خود نهيب نمی‌زنیم که: «دور است سرِ آب از اين باديه، هش دار! / تا غول بیابان نفريبد به سراب‌ات». بنشينیم و بينديشيم!

۴

ارأيت من اتخذ الهه هواه؟

روزگار غريب فتنه است. روزگار فتنه‌های آخر زمان است. یکی از نشانه‌های‌اش اين است: دین مصادره می‌شود؛ اخلاق به گروگان می‌رود. یعنی از اخلاق، دین‌داری و تقوا ابزاری‌ترین استفاده‌های ممکن می‌شود. به عبارت ديگر، کسانی که در خلوت و جلوت، متعبدترین و پارسا‌ترین انسان‌ها هستند، تنها به صرف عدم همراهی و موافقت با سياست غالب و قدرت مسلط، به چوبِ بی‌دینی و بی‌اخلاقی رانده می‌شوند. نمونه‌ی کهنه‌ی تاريخی‌اش کاری بود که معاويه با علی ابن ابی‌طالب کرد که هنگام شهادت علی، شامیان متعجب گفتند مگر علی نماز هم می‌خواند؟! نکته‌ی ظریف ماجرا که از ديدِ ما پنهان می‌ماند این است که خودِ این ماجرا نشان می‌دهد معاویه در انظار مردم و رعايای‌اش چهره‌ای داشته است متظاهر به عبادت و نماز. يعنی طعنه‌ی نماز نخواندن به علی تنها از کسی می‌تواند صادر شود که لااقل تظاهری به نماز خواندن کرده باشد و گرنه به اين سادگی کسی حرف‌اش را نمی‌خرید. و روزگار فتنه و شبهه دقیقاً همين است. یعنی کسانی که ظاهر کارهاشان دین‌داری است و اخلاق و باطن‌اش همین بی‌تقوایی و دروغ و ریا.

امروز البته شکل آن بازی اموی اندکی تغيير کرده است. امروز برچسب‌ها این است: اگر کسی حتی تقوا بورزد و از ورود در شبهات پرهیز کند و پارسايی و خداترسی به او نهیب بزند که نباید در احوال درونی و باطنی مردم تجسس کرد و از همه پلیدتر نبايد داور و قاضی آخرت و ایمانِ مردم شد، به او برچسب «ليبرال» بودن می‌زنند و او را متهم به سست کردن پايه‌های ايمان مردم می‌کنند. (البته برای اتهام‌زننده هم هرگز مهم نیست که متهم خودش را اصلاً ليبرال می‌داند یا نه؛ مهم تازيانه‌ی تکفیر است که باید گزنده باشد!) دلیل‌اش البته مثل روز روشن است. طیف اين نگاه، از نیرنگ‌بازی معاویه‌وار شروع می‌شود و تا خشک‌مغزی خوارج و تحجر طالبان امتداد دارد. خلاصه کنم که برای این عده، آسان است که از قرآن و حديث و روایت خرج کنند تا بندگان خدا را عذاب کنند و پای ميز محاسبه و محاکمه بنشانند. این گروه به سادگی از یاد می‌برند که قاضی و محاسبِ راستين خداست (اگر اعتقادی به تعالیم مسلمانی داشته باشند). توهم بزرگ این گروه این است که به بهانه‌ی اقامه‌ی عدل و قسط يا بسط اخلاق، جامه‌ی خدايی بر تن می‌کنند و خود را نماينده‌ی خشم و غضب و انتقام الهی معرفی می‌کنند (و البته گاهی هم «رأفت اسلامی» که با آن لطف می‌کنند به بندگان خدا که از غضب‌شان رهایی یافته‌اند!).

تشخيص خطا از صواب در این موارد چندان کار دشواری نیست. اندکی تعهد و مسئولیت می‌طلبد و مهار کردنِ نفس. گاهی اوقات – البته بسياری اوقات – کسانی که چنین غلاظ و شداد پای احکام خدا را به میان می‌کشند، خود بازيچه‌ی هوا و هوسِ خویش‌اند و بیشتر به قصد تشفی خاطر، انتقام‌جویی می‌کنند. کافی است کسی اندکی به خود تکانی بدهد و چند بار از خودش بپرسد که اين کارها را که می‌کند، برای رضای خدا می‌کند یا اندکی شائبه‌ی وسوسه يا فريبِ نفس هم در آن هست؟ کسی که چند بار همين سؤال را از خودش بپرسد، زبان و ادبیات‌اش به تدریج اصلاح می‌شود. روایت‌های مشهوری مثل «قطع ظهری اثنان جاهل متنسک و عالم متهتک…» عمدتاً خطاب به اين نوع افراد است که البته آن‌ها هم يا در برخورد با اين‌ها فرافکنی می‌کنند و یا اصلاً آن‌ها را نديده و نشنيده می‌گيرند. حکايت عيسی و رجمِ زن زانيه، حکایتی عبرت‌آموز است که البته اين افراد یارای درس گرفتن از آن را ندارند. وقتی عيسی می‌گويد تنها کسانی سنگ بیندازند که خود مرتکب معصیتی نشده‌اند، پیام او روشن است: شما خودتان هم وضع چندان بهتری نداريد؛ پس دست از داوری بداريد!

کاش این سودازدگانِ هوس که خدا و دین خدا را به بدنامی می‌کشانند، هر روز خطبه‌ی متقین نهج البلاغه را می‌خواندند. اگر سنگ‌دلی بر عده‌ای غلبه نمی‌کرد، هنگام خواندن آيات قرآن بر خود می‌لرزیدند و دست از عذاب کردن بندگانِ خدا بر می‌داشتند! آسان است خرج کردن از قرآن و حدیث و روایت، برای متهم کردن و به عبارتی «نفله کردن» بندگانِ همان خدا. دشوار است مسئولیت پذیرفتن و علم به اين‌که روزی باید در برابر همان خدا پاسخ گفت. و چه بسا بپرسند از آن‌ها که این‌ها که شما کردید، آن نبود که ما گفته بودیم! اگر یک درصد آدمی احتمال بدهد که در فهم و تفسیرش خطا کرده است، آدم‌تر می‌شود و دست از عذاب خلایق بر می‌دارد. همان يک درصد برای رام‌تر شدن و آرام‌تر بودن کافی است.

در ادامه‌ی مطلب، متن کامل ترجمه‌ی خطبه‌ی همام را از نهج البلاغه نقل می‌کنم با ترجمه‌ی مرحوم دکتر شهیدی. در آن نسخه از نهج البلاغه، شماره‌ی این خطبه ۱۹۳ است. جویندگان می‌توانند مستقيماً متن عربی‌اش را نیز بخوانند (چه بسا متن عربی‌اش را هم یک بار اين‌جا آوردم). شاید اين‌ها تلنگری باشد برای بعضی‌ها که این روزها مثل بختک روی روح و روان مردم مسلمان افتاده‌اند و به بهانه‌ی مبارزه با ظلم و فساد و کجی و انحراف، امنیت خلق خدا را می‌ربايند و هیچ پروای خدا ندارند و انديشه از آخرت و حساب پس دادن برای‌شان تنها وسوسه و بازیچه‌ای است برای ارضای شهوات نفسانی (شهوت مقبوليت و شهوت ریا و شهوت دین‌فروشی و توهم راست‌کیش بودن).

پ. ن. اگر معنای «شبهه» برای بعضی‌ها روشن نیست، بد نیست یک بار در ادبیات دینی‌شان تجدید نظر کنند. شبهه، یعنی این‌که کاری انجام دهی که شبیه کار اخلاقی باشد ولی فريب خورده باشی. شبهه یعنی اين‌که بگويی و نشان بدهی کارت اخلاقی است و درست است ولی در خلال همان کار اخلاقی صد پليدکاری و بی‌تقوايی هم مرتکب شوی و خداترسی را زیر پا بگذاری:
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی!
همه می‌دانند قتل، دزدی، جنايت، ضایع کردن حقوق مردم بد است و باید گریبان خاطی و متهم را گرفت؛ اما اگر به بهانه‌ی مبارزه با انحراف شروع به تعقیب و آزارِ بی‌آزارانی کردی که شیوه‌شان با شيوه‌ی تو فرق دارد، آن‌جاست که آغاز لغزش است. به قول بعضی‌ها، آغازِ پايان است؛ پایان اخلاق و تقوا در لباس تقوا و «امر به معروف و نهی از منکر»!

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد