۰

ظلم اهل معرفت!

هر چه گرمی در عالم هست،‌ از اثر صحبت است. هر چه قبض و فروبستگی است از تنها ماندن با خویش است. بعد عظيمی است ميان باخودی و بی‌خودی. بسته‌ی ابر غصه بودن، حاصل با خود بودن است. با خود که باشی ذلیل و خوار ضعيف‌ترين‌ها هستی. بی‌خود اگر باشی، همراه ذوالفقاری. بلکه خود اسفنديار وقتی.

سخن کوتاه کنم. اثر صحبت است که آدمی را به بالا می‌کشاند. هيچ وقت نبوده است که غباری بر دل داشته باشم يا قبضی و اندوهی فرا رسيده باشد که صحبت صاحب‌دلی و هم‌کلامی با راه‌رفته‌ی صاحب‌ذوقی اين غبار را نزدوده باشد. از ديروز همين‌طور بی‌هدف نامه‌های عين‌القضات را ورق می‌زدم و ميان هر چند صفحه‌ای نگاه‌ام جايی متوقف می‌شد. جايی نيست از نامه‌های او که گلوی آدمی را نچسبد و مو بر اندام‌اش راست نکند. خواستم اين بند از نامه‌های او را با شما هم شريک شوم. به سرم زده بود شرح بنويسم مثلاً. ولی مگر نياز به شرح دارد اين کلمات؟ از اين روشن‌تر می‌توان سخن گفت؟ تازه نياز به شرح هم داشته باشد، من اين ميانه که هستم که شارح او باشم؟

«بسيار کسان از مریدان بوده‌اند که هرگز نام پيران نبردندی تا دهن به گلاب نشستندی، و جماعتی بوده‌اند که هرگز نام پير خود نبرده‌اند:

قومی همه عمر خويش در روزه کنند
قومی دگر از کلاه خود موزه کنند

قومی خدای تعالی را نام برند و ندانند که خود آن چه بود. و قومی پير خود را نام نبرند که از خدای تعالی چيزی دانسته چه خبر دارند که پير را اين همه تعظيم از آن است که دل‌اش محل معرفت خدای بود.

شتان ما بیني و بين حمامتي
تُبدي الصبابة و الحنين و اکتم
و لقد بکيت فلو رأيت مدامعي
لعلمت اي الباکيين متيم

ابعد الناس عن الله اکثرهم ذکراً لله. لعمری در بدايت همه نام او برند که «اذکروا الله ذکراً کثيراً» اذکروا الله حتی يقال لکم انکم مراؤون. اما در نهايت اين همه برخيزد. جوانمردا! «و اذکر اسم ربک» ديگر است؛ و «اذکر ربک في نفسک تضرعاً و خيفة»‌ ديگر. يا موسی قل الظلمة من بني اسرائیل لا تذکروني فان من ذکرنی منهم ذکرته باللعنة».

جوانمردا!‌ پنداری که اهل معرفت خود را ظالم ندانند؟ چندين هزار هزار مقام است که در آن‌جا نام معشوق بردن حرام است، و چندين هزار هزار مقام است که جز نام معشوق بر زبان نرود. از سوداهای عاشقان هم عاشقا با خبرند و ليس المحبة من تعليم الخلق انما هی من تعليم الحبيب الخالق معروف کرخی گويد. رزقنا الله و اياک ايها الاخ طاعته ما ابقانا و احسن منقلبنا انه ولي ذلک»

(نامه‌ها، ج ۱، صص ۱۰۵-۱۰۶)

۱

در صدف خويش…

آدمی‌زاده موجود غریبی است. همه‌ی آنچه برای از خاک زر ساختن لازم است در همین هستی و وجود بدون حاشیه‌ی او یعنی همان که از لحظه‌ی تولد به او داده‌اند، خلاصه و مندرج است. حاجت به هیچ چیز تازه‌ای ندارد. هر وقت یکایک اسباب موجود را ناگهان از دست بدهد، باز خواهد توانست از میان آوار و خرابه‌ی تمام هستی سر بلند کند. دانستن این نکته، نه دانستن در حد بیان و ابراز، بلکه معرفت محسوس و ملموس داشتن به آن، جهان آدمی را دگرگون می‌کند. آری، «امروز نه آغاز و نه انجام جهان است». 
آدمی، در عریانی و پیراستگی محض هم جهانی است که از دل هیچ همه چیز را می‌تواند ساخت. همت می‌خواهد. به لقلقه‌ی زبان و فضیلت و معرفت به خود وصله و پینه کردن شدنی نيست. حکمت را باید چشید. حکمتی که تنها بر زبان جاری شود، اگر سودی به کسی برساند احتمالاً به مستمع‌اش می‌رساند نه به قایل‌اش. 
زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است 
شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است 
سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است 
به یکی داد جهان بردن و جان باختن است 
حکمت و فلسفه را همت مردی باید 
تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است 
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست 
از همین خاک جهان دگری ساختن است 
اما در تمام این قصه‌ی توانگری و استغنا، رمزی ظریف و شریف نهفته است. این مضمون را نه می‌‌توان و نه باید به کسی که مستعد آن نیست توصیه کرد و بر منبر وعظ و خطابه رفت. هر جانی که آماده‌ی دریافت و فایده‌ از این حکمت باشد، به صرافت طبع به آن خواهد رسید:
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری. 
و این وظیفه و تکلیفی است که برای آنان که قایل به اختیار داشتن آدمی هستند، به اراده‌ی خود فرد پی گرفته می‌شود نه به توصیه و سفارشی از بیرون. حتی پیامبران هم نمی‌توانند نامستعدان را از زمین به آسمان بکشانند. 
کشف خویشتن کار آسانی نیست. دشوارترین تجربه‌ی آدمی در حیات‌اش رو در رو شدن با خودش است. آینه در برابر خویش گرفتن است که مهیب‌ترین کار است مهیب است چون هم قدرت حیرت‌آور و خارق‌العاده‌ی خود را کشف می‌‌کند و هم با وحوش و بهایمی در وجود خود آشنا می‌شود که تاریک‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین زوایای روح آدمی را – که هیچ انسانی از آن بری نیست – عریان می‌کند. زیستن با خویش آسان نیست. زیستن با خویش یعنی پا نهادن به نبرد دایمی خدای خود و ابلیس خود  یعنی به میانه‌ی میدان رقابت جهیدن.
سخن از سخن می‌شکفد و راه کوتاه بیهوده دراز می‌شود. بر می‌گردم به اصل سخن: فضیلت و معرفت تا برای آدمی به چشم دیده نشود و با تمام وجود حس نشود، نمایش است و تقلید. تازه به این مرحله که رسیدی ایمن نیستی و ابتدای راه بی‌پایان و پر سنگلاخی است که طاقت آدمی را می‌سوزاند: آگاهی رنج استخوان‌سوز دارد. غفلت فارغ‌دلی می‌آورد. اما آگاهی یا غفلت، اختیار کردنی نیست. نمی‌توان خود را به آگاهی زد یا به غفلت. گشودگی درون یا در وجود انسان – به همان نصیبه‌ی ازلی یا شما بگویید میراث ژنتیک – موجود است یا نه. 
۰

چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من

اين مضمون پر مغز از ارتفاع در هستی نظر کردن، مضمونی است که از رندان و حکیمان گرفته تا عارفان و صوفيان به زبان‌های مختلف از آن سخن گفته‌اند. حق اين است که اين معنا، ولو زاويه‌ی نگريستن به آن متفاوت باشد، ملتقای عارفان دين‌ورز و حکيمانی است که چه بسا اعتباری برای حيات پس از مرگ قايل نیستند. این‌که به حياتی پس از مرگ قايل باشی يا نباشی،‌ کم‌ترين تفاوتی در مهابت و گریزناپذيری فنا و نيستی و خاک شدن نمی‌گذارد. اما همين نقطه‌ی کانونی، همین نقطه‌ی عزيمت است که می‌تواند حيات آدمی را به نحوی فربهی‌افزا رنگ‌آميزی کند و نورانی‌تر کند. عجيب اين است که يادآوری اين واقعيت مهيب،‌ اين «هادم اللذات»، خود رنج است و رنج‌آور ولی از اين رنج، لذت و شادی برگرفتن، بی‌شک پختگی می‌خواهد و سلوک.

اين رباعی خيام که:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وين حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
رباعی نابی است. مضمونی معرفتی دارد. حکايت از تعليق آدمی در وادی شک است. طعنه‌ای است در يقين موهوم آدمی؛ که به باور من نکته‌ای است ارج‌مند و انسان‌شناسانه. اما از اين رباعی اگر سه مصرع نخست‌اش هم نمی‌بود، همان مصرع واپسين به قدر کافی مهيب است. مانند صاعقه‌ای بر آدمی فرود می‌آيد: چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من! اين تک‌‌مصرع به تنهايی واجد معناست: اين پرده‌ی هستی که فرو افتد، ديگر نه تو خواهی ماند و نه من. وقتی من نيست باشم يا تو نيست باشی، يا هر دو نيست باشیم، ديگر چه اهميت دارد؟ غم چه چيزی را بايد خورد؟! از چه بايد رنجيد؟ بر چه بايد خشم گرفت؟ و «چون عاقبت کار جهان نيستی است / انگار که نيستی، چو هستی خوش باش»، مکمل اين معناست. اين‌ اندازه برای ما محرز است که «آخرالامر گل کوزه‌کران خواهی شد»، پس انگار که اين واقعيت هم‌اکنون رخ داده است، پس خوش باش! «رخ‌ام را بوسه ده، اکنون همانيم»!
کاش مرگ نبود. کاش نيستی نبود. ولی اگر مرگ و نيستی نبود، کدام آينه‌ای اين اندازه برای آدمی معرفت‌افزا و بهجت‌آفرين می‌شد؟ 
۴

کم آزاری و بی آزاری…

چند روز پيش، در صحبت دوستی اهل فضل بودم که معمولاً هر وقت مجالی دست بدهد می‌کوشيم یکی دو ساعتی هم که شده وقت ناهار گپی بزنيم. به فراخور موضوع سخن‌مان، سخن از تربيت کودکان به ميان آمد. از چند جهت. يکی اين‌که هم او و هم من تازه پدر شده‌ايم و ديگر اين‌که يار دلنواز ديگری نيز که او هم تازه پدر شده است، تصادفاً همنشين ما بود آن روز. همچنين اين دوست، خود دانشوری متخصص در زمينه‌ی آموزش است و رييس يک مرکز مهم در دانشگاهی در بریتانياست.

سخن از تعلیم فرزندان به ميان آمد. نه در بستر سنتی يا دينی. يا به عبارت دقيق‌تر، نه «لزوماً» در این چارچوب. توضيح می‌داد که چگونه دخترش در همين سه سالگی مفهوم نماد و نمادين را می‌فهمد. دخترش می‌داند که چگونه چيزی هم می‌تواند باشد و هم نباشد. و نمونه‌های متعددی از اين دست. راز قصه البته اين است که پدر اهل دانش است. اهل تتبع و حقیقت‌جويی است. اهل تقليد نيست. سخت‌گير است بر خود و با شفقت بر کودک‌اش.

سخن از دين به ميان آمد. روی سخن به سوی من گرديد. آن لحظه نه فرصت‌اش بود و نه می‌خواستم بحثی چنان دراز را به دو سه جمله مختصر کنم. ولی اين اندازه گفتم که در فهم دين – يا مفاهيم قدسی يا ماوراء طبيعی – کم‌ترين چيزی که به فرزندم خواهم آموخت اين است که حقيقت را ورای صورت‌ها بجويد. صورت ساده و صريح‌اش برای من در لحظه‌ی بيان اين بود که: رعب‌آورترين و هول‌ناک‌ترين صحنه‌ای که در رابطه‌ی پدر/مادر و فرزند ممکن است ببينم اين است که کودکی در طفوليت – که هنوز به سن رشد و بلوغ عقلی و چون و چرا نرسيده است – در آداب و مناسک شرعی، پا جای پای والدين می‌گذارد و پدر و مادر را اين حرکات خوش می‌آيد يا اسباب مفاخرت و مباهات است. ديدن چنين صحنه‌هایی، وقتی پای تکليف و امر والدین در ميان باشد يا داعيه‌اش نمايش و تفاخر، سخت مرا می‌آزارد و می‌رماند. اين جنس دين‌داری و دين‌ورزی نه مطلوب من است و نه آن را به کودک‌ام می‌آموزم. اما از اين چه چيزهایی می‌‌توان گفت و درس داد؟
اين درس‌ها برای من چيزی جز اخلاق نيستند؛ اخلاق انسانی. دين فرا خواندن آدمی به خودی خويش است (اجمالاً در همين حدش بپذيريد؛ پيش‌تر درباره‌اش در همين وبلاگ بارها نوشته‌ام). دين يعنی معرفتِ خويشتن. اين داستان شرح درازی دارد ولی بگذاريد دست‌کم يک نکته‌اش را هم‌اکنون بگويم تا باقی بماند برای وقتی ديگر.
مهم‌ترين درسی که گمان می‌کنم هر پدر يا مادری بايد به فرزندش بياموزد «کم‌آزاری»‌ است. کم‌آزاری گوهر ديانت است. کم‌آزاری نقطه‌ی آغاز آدميت است. اين بيت حافظ هزاران نکته در خود دارد که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست
بی‌آزاری،‌ محال است. هر انسانی،‌ ولو ناخودآگاه و بی‌اراده،‌ کم يا زياد به کسی يا جان‌داری آزار می‌رساند. اما آزار بی‌اراده کجا و آزاری که آدمی به نيت و قصد می‌‌کند کجا؟ تمام داوری و تکلیف و حساب و کتاب و ثواب و عقاب، به همين قصد و نيت بسته است؛‌ معطوف است به اراده. شايد نتوان آزار را ريشه‌کن کرد،‌ ولی می‌توان از آن کاست. حافظ به روشنی به اين مضمون واقف است که می‌‌گويد در پی آزار کسی مباش. گناه شريعت ما همین است که بخواهی،‌ اراده کنی، نيت کنی که ديگری را بيازاری.
صورت ديگرش همين حديث پيامبر است: المسلم من سلم الناس من لسانه و يده. اين معنا را ناصر خسرو هم آورده است:
بکنم آنچه بدانم که در او خير است
نکنم آنچه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کسی به «کم‌آزاری» بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمانم!
همين مضمون است که در شعر حافظ باز پديدار می‌شود: «که رستگاری جاويد در کم‌آزاری است». کار دين، دعوت دين همين است: رستگاری و آن هم رستگاری جاويد. 
دين و ايمان آدمی و مناسک و آداب‌اش، برای نمايش نيست. برای عمل است. اولِ عمل،‌ نيت است و صدق. نيت و صدق به تمسک و توسل به آداب و مناسک درست نمی‌شود. کار مناسک است که به صدق و نيت راست می‌شود. صدق و نيت مقدمه‌ی آن است نه اين‌که مناسک ابتدای صدق و نيت باشند. قصه کوتاه می‌کنم. الکلام يجر الکلام. شايد باز هم نوشتم. آدمی وقتی فرزنددار می‌شود، آرام‌آرام خودش را بيشتر می‌شناسد. کاش بتواند اشتباهاتی که خودش کرده است با فرزندش تکرار نکند يا سعی نکند به بهای آموزاندن تجربه‌های ناپخته‌اش به فرزندش، از مسير انصاف خارج شود و راه‌اش به تحميل يا تحقیر ختم شود. کودکان ما،‌ آينه‌ی امتحان ما هستند. آزمايشگاه ما نيستند. ما هستيم که آزمايشگاه آنان‌ايم.
۶

پیِ آسمان زد همانا تبرزن…

«لا يُحِبُّ اللَّـهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن ظُلِمَ وَكَانَ اللَّـهُ سَمِيعًا عَلِيمًا» (سوره‌ی نساء: ۱۴۸)
– اين يادداشت، یک دعوت عمومی است.
امروز در زندان اوین حکم شلاق سميه‌ توحیدلو اجرا شد. خبر کوتاه است، جزييات‌اش پيچيده و غیرقابل فهم و اتهام باورنکردنی و تحقیرآميز. قصه اين نيست که خانم توحيدلو بی‌گناه و بری از اتهامات شنيع و ناروايی است که به او – و بسیاری دیگر – بسته‌اند و البته «که دست و ديده‌ی پاکيزه‌دامانان پاک است». اما،‌ کل اين رویداد اهمیت دگرگون‌کننده و عميقی دارد که هيچ انسان اخلاقی و سلیم‌النفسی نمی‌تواند به آسانی از آن بگذرد.

قصه‌ی اجرای حکمی که يک قاضی در نظام جمهوری اسلامی صادر کرده است و این‌که چه کسی و در چه شرايطی اين حکم را اجرا کرده است، هم‌چنان فقط صورتِ ظاهر ماجراست. به اين صورت، باید حواشی و معانی ديگری را هم افزود: يک زن، يک زن مسلمان معتقد که دستیافت‌های علمی و اجتماعی آشکاری دارد و حضوری جدی در سياست هم داشته است، در اين نظام سياست می‌شود‌ (*). این عقوبت ديدن يک زنِ فعال سياسی و دانش‌آموخته تنها لایه‌ای است بر اتفاقی عظیم‌تر که در زير پوست اين دستگاه رخ داده است.

مراد جاری کنندگان اين حکم ظاهراً تنها تحقیر او بوده است و تشفی خاطر. اما اين تشفی خاطر تنها سمیه توحيدلو را هدف و آماج‌ِ انتقام‌گیری و تحقيرِ خود قرار نداده است؛ این خشم و کينه و چنگ انداختن در عزت و کرامتِ انسانی، خطاب‌اش با يک ملت است و در برابر يک انديشه و يک روش مختلف و متفاوت قد علم کرده است.

بگذارید ساده‌تر بگويم: انتقام گرفتن از سمیه‌ توحيدلو و تحقیر کردن او، در واقع کوشش نافرجامی بود برای تحقیر کردن تمام کسانی که توانستند در روز ۲۲ خرداد حماسه درست کنند و حماسه‌شان در ۲۵ خرداد به اوج رسيد. اين شقاوت، چيزی نبود جز ابراز خشم و نفرت از زنجيره‌ی سبز و باشکوهِ خیابان ولی‌عصر در روزهای پيش از انتخابات: عظمت حادثه‌ی آن روز – حتی پيش از روز انتخابات – پشتِ اقتدارگرايان را لرزانده بود که چگونه ملتی – بر خلاف خواست و اراده‌ی آن‌ها – با شور و نشاط و بدون خشونت و خشم خواهان تغيير زمام‌داران بی‌‌کفايت و بی‌اخلاق می‌شوند اما هيچ آشوب و غوغايی بر نمی‌خيزد. اين اندازه بلوغ،‌ پختگی و آرامش، آتش خشم و کينه‌ی آن گروه بی‌آزرم را شعله‌ور کرد و شد آن‌چه شد.

اما آن‌چه امروز رخ داد، تحقیر سميه‌ توحيدلو – زنی از بی‌شمار زنان سرزمین ما – نبود؛ درست بر عکس، حادثه‌ی امروز – که لابد خانم توحيدلو جزييات‌اش را به زودی خواهد نوشت – دقیقاً تحقير و شکست همان دستگاهی بود که مقدمات چنین سقوط و انحطاطی را برای خود فراهم کرده بود و هم‌چنان با شتاب و شدت به سقوطِ خود ادامه می‌دهد: دستگاهی که همه‌ی ارکان قانونی و اخلاقی و شرعی‌اش ناگهان با هم فروریخته است و چيزی جز بلهوسی و فسق و رسوایی در بطن‌اش نمانده است. این فقط سميه‌ توحیدلو نیست که شلاق خورده است؛ من و شما شلاق خورده‌ایم، وجدان اخلاقی و آگاهی انسانی ماست که شلاق خورده است.

سايه شعری دارد که پس از شهادت آيت‌الله بهشتی، برای او، سروده بود. این شعر سايه را بيت به بیت نقل می‌کنم، چون هر چند مضمون‌اش برای شهادت است اما معنای بلندتر آن حماسی است و منعکس‌کننده‌ی عظمت و عزت همه‌ی کسانی است که به ناحق آماج ستمگری و بيداد می‌شوند.

بلندا سرِ ما که گر غرق خونش 
ببینی، نبینی تو هرگز زبونش 
سرافراز باد آن درختِ همایون
کزین سرنگونی نشد سرنگونش 
تناور درختی که هر چه‌ش ببری
فزون‌تر بود شاخ و برگ فزونش 
پی آسمان زد همانا تبرزن
که بر سر فرو ریخت سقف و ستونش 
زمین واژگون شد از آن تا نبیند
در آیینه‌ی آسمان واژگونش
بلیٰ گوی عهدش بلا آزماید
زهی مرد و آن عهد و آن آزمونش
ز چندی و چونی برون رفت و آخر
دریغا ندانست کس چند و چونش 
خوشا عشق فرزانه‌ی ما که ایدون
 ز مجنون سبق برده صیت جنونش
از آن خون که در چاه شب خورد بنگر
سحرگاه لبخند خورشید گونش
خم زلفش آن لعل لب می‌نماید
نگر تا نپیچی سر از رهنمونش 
بهارا تو از خون او آب خوردی
بیا تا ببینی گل افشان خونش 
سماعی است در بزم او قدسيان را
دلا گوش کن نغمه‌ی ارغنونش 
به مانند دریاست آن بی‌کرانه
تو موجش ندیدی و دیدی سکونش 
نهنگی بباید که با وی بر آید
کجا سایه از عهده آید برونش
اين يادداشت می‌تواند آغاز سلسله‌ای باشد تا ابعاد قصه‌ای که به ظاهر کوچک و شاید بی‌اهمیت می‌نمايد آشکارتر شود. اين قصه را باید به بانگ بلند گفت تا همگان بشنوند که چه آسان آن گوش‌های سنگينی که نمی‌خواهند حقیقت را بشنوند، برای تشفی خاطر خود و انتقام گرفتن از بزرگی و پختگی يک ملت، تا چه اندازه می‌توانند تن به پستی و حقارت و بی‌اخلاقی بی‌کرانه بدهند. بدون اين‌که مشخصاً از کسی از دوستان اسم ببرم، از همه‌ی کسانی که دل‌شان برای آزادی، برای اخلاق، برای عزت و کرامت انسانی – که اين روزها اين‌ مايه در ایران خوار و حقير شده است – می‌تپد و دغدغه‌ی بازگشت مهربانی، دانايی و زیبايی را دارند، دعوت می‌کنم که حتماً چیزی درباره‌ی اين ماجرا که نمادی است از حادثه‌ای عظيم‌تر بنويسند:
برخيز و بزن بر دفِ رسوايی
فسقی که در اين پرده‌ی پرهیز است
(*) گمان می‌کنم اين نکته بديهی است و از متن بر می‌آيد که مبنای حساسیت نشان دادن من، وجدان انسانی و اخلاق و کرامت بشری است نه نگاه تنگ‌نظرانه يا غيريت‌ساز و ديگری‌تراش مذهبی؛ زنِ مسلمان معتقد بودن، فی نفسه برای هيچ کس امتيازی نمی‌آورد ولی نوع نگاه اين دستگاه را به کسانی که از منظر خودش هم «خودی» تلقی می‌شوند آشکار می‌‌کند.

پ. ن. توضيح واضحات است ولی ما برای فهم يک مسأله، علاوه بر اخبار و اسناد و مدارک – که در وضعيت فعلی مانند خيلی چیزهای ديگر محدود، مقيد، غيرقابل دسترسی، مبهم و غیرقابل بررسی هستند – منابع و مصادر ديگری هم داريم و آن منابع اين‌هاست: درايت، خرد انسانی، وجدان، شرافت، شعور و محاسبه‌ی معمولی. لذا، در توضيح برای کسانی که فکر می‌کنند «حکم نمادين» چیزی از مهابت يا شناعت قصه کم می‌کند، می‌افزايم که: ۱. از خانم توحيدلو نبايد انتظار داشت – دست‌کم در وضعيت فعلی – که بيايد و مو به مو با جزييات مبسوط شرح ماوقع را بگويد. با تمام اين اوصاف، اين چيزی از مسؤوليت ما – و حتی خودِ ايشان – نمی‌کاهد. اين قصه‌ی سميه نيست؛ قصه‌ی همه‌ی ماست. درست همان‌طور که کشته شدن يک انسان، مترادف با کشته شدن تمام بشريت است – و اين دست‌کم مبنايی اساسی و محوری در مسلمانی و در قرآن است – هر جنس شکست حرمت و عزت انسان، به طريق اولی و با همين استدلال محکوم است؛ لذا شلاقِ نمادين يا غيرنمادين نداريم. شلاق، شلاق است. نرم باشد يا سخت؛ خشن باشد يا از سر رأفت. وقتی اتهام به ناحق و ظالمانه باشد و اتهام را با جرم يکی بگيرند و سپس به چنين مجازات‌هايی رو بياورند، اصل جنس پوسيده و فاسد است. حواشی و فرع‌اش قصه‌ی ديگری است؛ ۲. می‌گويند «نمادين» بودن قصه مشکل است؟ يا ابهام درست می‌کند؟ شايد! ولی: ما را به شکلی نمادين کشتند؛ به ما به شکلی نمادين تجاوز کردند؛ به ما به شکلی نمادين ستم کردند. حق ما را به شکلی نمادين ضايع کردند. ما ملتی هستيم شيفته و ديوانه‌ی «نماد»ها. خيلی خوب است ولی هيچ «نماد»ی بدون «تأويل» معنا ندارد. اين قصه را چه تأویل و تفسير کنی و چه به «نص»اش رجوع کنی، تکان‌دهنده است. پس ما اخلاقاً حق نداريم قصه را به شرح جوانب و ابعاد صوری آن تقليل بدهيم.


پ. ن. ۲. اين يادداشت مختصر و کوتاه کمانگير، مغز اخلاقی قصه است: «اصحاب ِ دروغ عمرشان به دروغ‌شان بسته است. آخرین دروغ، و بزرگترین، را که بگویند فرار می‌کنند به سوراخی و از ترس زانو در بغل می‌گیرند. مثل مبارک و بن‌علی و صدام. این همان زمانی است که شلاق‌خورده‌ها از کنج ِ خانه و زندان بیرون می‌آیند.»
۰

حساسيت‌زدايی از بشريت

تصویری که ما از انسان، از خودمان، داريم،‌ تصويری است متغير. در اين تصویر، روایت غالب اين است که انسان موجودی است ظلوم و جهول. یا حتی به روايت متعارف و تجربی‌ترش، انسان موجودی است اهل غفلت. در اين تصوير، انسان، کم‌تر تن به دشواری می‌دهد. انتخاب‌های او عمدتاً در مسیری است که زيستن او را آسان‌تر کند نه دشوارتر. در اين تصوير، انسان اهل تجارت است، اهل بده و بستان است.
تصویر ديگری هم از انسان داریم که درست همين تصویر است که مایه‌ی خلق تمام آثار هنری و معرفتی و میراث‌های ارج‌مند بشری است. در این تصوير، انسان اهل ایثار است، اهل عشق است، از ارباب معرفت و بينش است. در این تصوير، انسان به آسانی تن به ستم نمی‌دهد. در اين تصوير، انسان در مقامی ایستاده است که هيچ تجارتی او را از پرداختن به گوهر وجودی‌اش فارغ نمی‌کند. در این تصوير، انسان عاشق است اما فقط عاشق نيست. مغز عاشقيت انسان، در اين نگاه،‌ فرزانگی اوست. اين عشق، به حکمت گره خورده است: اين محبت هم نتيجه‌ی دانش است / کی گزافه بر چنين تختی نشست؟ و اين عشق، اگر نشانی از فرزانگی نداشته باشد، ديوانگی است و بی‌خردی:
حشمتِ اين عشق از فرزانگی است
عشق بی فرزانگی ديوانگی است.
اين دو تصوير را کنار هم نهادم برای اين‌که تتمه‌ای بنويسم بر یادداشت پيشين‌ام. مغز سخن من در يادداشت قبلی‌ام، چيزی نبود جز همان سخنانی که از قاضی شهيد همدان نقل کرده بودم: «ای عزيز! اگر گويم شب و روز جز به معصیت مشغول نيستی برنجی! چه گويی شب و روز جز اين کاری داری که قرب ده هزار هزار دينار هر سال به ظلم به قلمِ خويش قسمت کنی؟ اما اگر مالِ مصالحت است مستحقِ آن نه ترکان‌اند. و هر معصيتی که ترکان بکنند در آن مال و در خرج از آن مال که تو به ظلمِ قلمِ خويش فراهم آورده و بديشان قسمت کرده‌ای تو در آن هم معاصی شريکی. نشنيدی که مصطفا – صلعم – چه گفت: من أعان ظالماً ولو بشطر کلمة کان شريکاً في ظلمه. تا به زبان و قلمِ تو تمام نشود هر کسی از صد هزار، تا هزار دينار، از اين اموال برنگيرد. اگر گويي چون من نکنم ديگری بکند، اين عذر مقبول نبود، که اگر کسی کاروانی بزند و گويد اگر من اين کاروان نزنم، قطاع‌الطريق بر راه هستند که اين کار بکنند، اين نه عذری بود. و اگر ديگران این کار بکنند او را هيچ بزه نخواهد بود، و چون او کند، او را بدان بگيرند. ای عزيز، مصطفا – صلعم – گفت: من غصب شبراً من أرض غيره طوقهُ الله من سبع ارضين يوم القيامة. اين همه جهان که تو به اقطاع بدهی، اگر مالکی بود معين آن‌ را نه عين غصب بود. و آن را که مالکی معين نيست،‌ مصرفِ آن همه درويشان‌اند، هم از درويشان غصب کرده باشی. تو که مُقدمِ صيرفی مثلاً دخل من بردارد، و تو را معلوم گردد که آن مِلکِ من است و مرا هيچ ياری ندهی، و اکنون دعوی‌گونه می‌کنی – اگر چه دروغ است – که تو را با من جانبی هست، درويشی که در دين و دنيا، تو خود او را به هيچ‌گونه نشناسی، پديد بود که او را چه ياری دهی! و آن از بهر مثالی نوشتم و از سر آزادی، و اگر نه من، ای دوست، اين تهاون از بر دارم!».
پيش‌تر در همان يادداشت‌های مربوط به عین‌القضات، انگشت تأکيد نهاده بودم بر سويه‌ی اجتماعی اين سخن عين‌القضات. خواننده شايد اين سخنان را، سخنانی جزم‌انديشانه فرض کند يا کسی ممکن است محبوس تصور خودساخته و روايتی رقیق و ضعيف از اين سخنان شود و بگويد: «پس چون فلانی خطا کرده يا راه باطل رفته يا با اهل باطل دوستی کرده، اصلاً با او حرف هم نباید زد؟» و مغالطاتی از اين دست. ما برای شکستن اين مغالطات، معيار داریم و تجربه‌ی آموخته و اندوخته‌ی بشری و آرمان‌های بلند اخلاقی و انسانی. نمونه‌های دینی‌اش علی بن ابی‌طالب هستند و حسین بن علی و زينب. نمونه‌های عارفانه‌اش حلاج و سهروردی و عين‌القضات همدانی‌اند. بيفزايید به اين‌ها نامِ تمام شهيدان راه آزادی را، تمام پويندگان راه حقیقت و عدالت را.
در نزاع ميان دوقطبی کاذب خشونت و عدم خشونت که اين روزها به دفعات و کرات از آن‌ها ايدئولوژی‌های جزم‌انديشانه‌ای ساخته می‌شود که تمام قابليت‌های هر دو را به تباهی و دلمردگی می‌کشانند، چنان‌که قبلاً نوشته‌ام، اين انگيزه بسيار قوی است که از سياست، حساسيت‌زدایی شود و در واقع از اموری که به شدت سياسی هستند، سياست‌زدایی شود (درست در نقطه‌ی مقابل آن، ارباب قدرت، اموری به شدت طبیعی و روزمره و انسانی و خصوصی را به شدت سياسی می‌کنند و آن‌ها را اسباب گروکشی از شهروندان و ايجاد رعب و تهديد).
در سطحی ديگر، فکر می‌کنم که حتی به مرحله‌ای می‌رسیم که زیر عنوان ميانه‌روی و خلق نکو و «با دوستان مروت و با دشمنان مدارا»، پس از ارايه‌ی تفسير و تأويلی يکسره نامربوط به مضامين اين سخنان، از بشريت ما هم حساسيت‌زدايی می‌شود. گویی ديگر به انسان بودن خودمان هم حساس نيستيم. گويی تن نسپردن به ستم، و سر خم نکردن در برابر ارعاب و استخفاف مترادف است با جنايت يا يک سيئه‌ی اخلاقی و معصیتی کبيره. گويی اگر از بيدادِ بیدادگران سخن گفتی و انذار و تذکری از تو صادر شد، راه را هموار کرده‌ای برای خشم و خشونت و خون‌ريزی و عناد و کين‌ورزی. باور من چنين نيست. فکر می‌کنم اگر قرار بود چنين باشيم، هم از میراث محمدی و تعالیم علوی عميقاً‌ فاصله گرفته بوديم و هم درس‌های واقعه‌ی شورانگيز و عبرت‌آموز کربلا، چيزی جز ياوه‌گویی و پريشان‌سرايی نبود. کمتر کسی است که نداند گروهی که در مقابل حسين بن علی ايستادند – و همان کسی که علی بن ابی‌طالب را ضربت زد – نامسلمان نبودند و بلکه سخت به آيين و روش خود معتقد و مؤمن بودند. آن‌ها هم معبودی يکسان با حسين داشتند. آن‌ها هم ايمان به همان پيامبر داشتند که جد حسين بود و حسين هم بر دين همان‌ها بود. چه چيزی ميان حسين و اردوی مخالف شکاف می‌انداخت و می‌اندازد؟ چه چيزی باعث استقامت زینب می‌شود و ميان او و قاتلان برادرش و ياريگران قاتلان و توجيه‌کنندگان و مشروعيت‌دهندگان به آن بساط فاصله می‌اندازد؟ گمان من اين است که آن ميراث نه تنها امروز هم کارآمد و مؤثر است بلکه تمامی ميراث شيعه به همين‌ چيزهاست. ساده‌دلان به سرعت اين سخنان را اين‌گونه تفسير می‌کنند که پس بايد دست به خشونت و خون‌ریزی زد! ولی مگر حسين دست به خشونت و خون‌ریزی زده بود؟ مگر زينب کسی را کشته بود؟ مگر زين‌العابدین علم مبارزه‌ی مسلحانه بلند کرده بود؟! نه. اما هیچ‌کدام از اين‌ها تن به منطق زندان ندادند. هيچ کدام از اين‌ها بردگی اختياری را نپذيرفتند. هیچ‌کدام از این‌ها از یاد نبردند که چه مقدماتی شالوده‌ی آن همه نامردمی و بیداد را ريخته بود. نکته به همين سادگی است.
اما چرا می‌گويم حساسيت‌زدايی از بشريت؟ بشر، بشر اسطوره‌ای مورد نظر من،‌ بشر ازلی، بشری که رعايت عهد و پيمان می‌کند، معرفت و آگاهی را بر زيستن در عيش و عشرت ترجيح می‌دهد. آن گناه ازلی، خوردن از میوه‌ی معرفت و دانش بود که آدمی را از بهشت نعيم به هبوط در زمين می‌کشاند. بشر، يعنی آگاهی. يعنی تن نسپردن به زيستن حيوانی. يعنی اختیار دانش در برابر هم‌زيستی با شرايط موجود و گريختن از آگاهی. کوشش بسيار می‌کنم که بفهمم چرا عده‌ای به سادگی اين ماجرای روشن را برای خودشان تعبیر و تفسير می‌کنند و نهايتاً راهی را می‌روند که – اگر مؤمن و مسلمان باشند – با تحلیل من، به نفی ميراث مسلمانی و شيعی‌شان ختم می‌شود. وقتی می‌گويم با تحلیل من، به خوبی به اين نکته وقوف دارم که کسانی که خونِ حسين را مباح می‌دانستند خود را کمتر از او مسلمان نمی‌شمردند؛ پس متوجه تفاوت تفسيرها و انتخاب‌ها هستم. مسأله اين نيست که آدمی در چه شرایطی زندگی می‌کند. بسیار کسان هستند که در کنج تنگ‌ترين زندان‌ها، همین امروز و در همين ساعت‌ها، جانِ آزادشان بسی بلندتر و بالاتر می‌پرد از تمام کسانی که در عين آزادی و تنعم هستند در گوشه‌هايی آرام و بی‌درد سر از دنيا. برای آزاد و آزاده بودن لازم نيست کسی بيرون زندان و در عيش و تنعم باشد يا داخل زندان. برای آزاد بودن، بايد بند از پای خرد و بشريت خود برداريم و دست از خودفریبی بکشيم. آزادی يک شرط اوليه دارد: آدمی بايد با خودش بی‌رحمانه صادق باشد. با تعارف و مجامله و توجيه کسی به آزادی نمی‌رسد.
چيزی که اين روزها با خود زمزمه می‌کنم اين دو بيت است:
مرغی که خبر ندارد از آبِ زلال
منقار به آبِ شوره دارد همه سال
گر آبِ حيات را به پيش‌اش آرند
منقار به آبِ شوره دارد همه سال
در روزگار ما، گاهی در جاهايی، اين اتفاق می‌افتد که حاکمان،‌ آرام‌آرام محکومان را به انواع شيوه‌های ارعاب و استخفاف، خو می‌دهند به همين آبِ شوره. وقتی که مذاق آدمی تباه شود، ديگر آبِ شيرين هم به کام او بی‌مزه خواهد بود.
۱

پيمان‌شکن به راهِ ضلالت سپرده به… (*)

آدمی یعنی عهد. يعنی پيمان. راه ضلالت همين است که آدمی اين پيمان را، اين عهد را گم کند يا آن را با عهدی ديگر اشتباه بگیرد. مدت‌هاست به مسأله‌ای فکر می‌کنم و پی کلیدی می‌گردم برای گشودن این دری که حقيقتاً برای من بسته هم نيست. مدام مضامينی در خيال‌ام آمده است و رفته است. يکی، از جمله، این بوده که آدمی باید به اهميت صحبت و هم‌نشينی وقوف داشته باشد و بداند که صحبت نااهلان و بيدادگران، هم دلِ آدمی را تيره و تباه می‌کند و هم آدمی را به ورطه‌ی بلا می‌اندازد. اين معنا را هم شاعران و حکيمان و رندان گفته‌اند از قبیل این‌که: 
نوای بلبل‌ات ای گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه‌گو داری
يا این‌که:
من و هم‌صحبتی اهلِ ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

يا اين‌که مولوی می‌گويد: هر که خواهد همنشینی با خدا / گو نشيند در حضور اوليا.

اثر صحبت در جان و روان آدمی و در انديشه‌ی او، نقشی کلیدی در سعادت و شقاوت او هم دارد. همين معنا را، البته، قرآن هم می‌گويد: «وَلَا تَرْكَنُوا إِلَى الَّذِينَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّكُمُ النَّارُ وَمَا لَكُم مِّن دُونِ اللَّـهِ مِنْ أَوْلِيَاءَ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ» (هود؛ آيه‌ ۱۱۳) یعنی: و به كسانى كه ستم كرده‌اند متمايل مشويد كه آتش [دوزخ‌] به شما مى‌رسد، و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود، و سرانجام يارى نخواهيد شد (ترجمه‌ی فولادوند). اين آيه برای من هم معنايی سلوکی و فردی داشته است و هم آيه‌ای است با مضامين و اشاراتی به شدت اجتماعی و سياسی. اين آيه به روشنی می‌گويد که «صحبت حکام ظلمت شب يلداست» و با اهل ستم به هيچ رو معاشرت نبايد کرد.

اما این‌قدر از سخن بايد برای هر اهل دلی، برای هر صاحب خردی و برای ارباب بينش روشن باشد که نمی‌توان در کنار ستمگران، یاوران ستمگران و توجیه‌کنندگان ستمِ آن‌ها نشست و سپس امید رهايی و رستگاری هم داشت. «من تشبه بقوم فهو منهم». من هم‌چنان دنبال معنایی بلندتر می‌گردم. گمان‌ام اين است که اين معنا، اشارتی ازلی و اسطوره‌ای هم دارد. ازلی يا اسطوره‌ای را به معنایی به کار نمی‌برم که طایفه‌ای از شکاکان عصر جديد امروز به ديده‌ی تحقير به آن می‌نگرند. وقتی از ازلی یا اسطوره‌ای سخن می‌گويم از معنايی حکيمانه و بلند سخن می‌گویم که مغز فرزانگی و شرف و نجابت و عصاره‌ی دستاوردهای بلند خرد و روان آدمی در آن جمع است.

بگذاریم – همين‌جا در اين کنج خلوت – دلیری کنم و پای عهد ازلی را به میان بکشم. همان عهدی که شاعر رند ما از آن سخن می‌گوید:
از دمِ صبحِ ازل تا آخرِ شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و يک ميثاق بود
اما این فقط قصه‌ی عشق نیست؛ قصه‌ی آدمی هم هست. اين همان انسانی است که سربلند است و «سرش به دنیی و عقبی فرو نمی‌آيد». اين همان است که می‌گويد:
پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر آن به جوی نفروشم
این مناعت طبع اوست که او را در مقامی برتر و بالاتر می‌نشاند. این‌جاست که اين انسان، هم‌تراز خداست و خداوندی می‌کند. اين سخنِ به ظاهر کفرآمیز، همان است که بر زبان حلاج و سهروردی و عین‌القضات و حافظ و بسا کسان ديگر – گمنام یا صاحب‌نام – جاری شده است. 

بگذاريد عنان قلم را به سويی ديگر بگردانم. اين عهد، یعنی اين‌که آدمی شأن و منزلت خويش را بشناسند. این عهد يعنی این‌که این انسان خلاصه‌ی آفرينش است و خود را به هيچ چیزی فروتر از شأن خود نباید بفروشد. این عهد به روشنی به آدمی می‌گويد که تمام کاینات برای توست؛ این تو نیستی که در بند آن‌ها یا بنده‌ی آن‌ها باشی. این عهد هم‌چنین به او می‌گويد که حتی همين «دين» برای توست و تو برای او نيستی. اين عهد، از آدمی خضوع می‌خواهد اما نه در برابر فروتر از خودش و نه در برابر فرومايه‌گان. مضمون سجده‌ی ملايک هم چيزی جز این نيست. بر حکيم عيب است اگر امر به فعلی خلاف عقل کند. ملايک انسانی را سجده کردند که فراتر از آن‌ها بود. تواضع و فروتنی بيهوده و بی‌دليل وجود ندارد. حتماً باید فروتنی را دليلی آورد. جز این اگر باشد ذلت است و خوی غلامی و بردگی داشتن. فروتنی در برابر آن‌که به معنا فراتر است یعنی عزت و قدر مقام و جايگاه دانستن.

باز دارم حاشيه می‌روم. تمام حرف‌ام اين است که آدمی وقتی همنشينی با ناکسان می‌کند و سايه‌ی همت بر نااهل می‌افکند يا از آن بدتر میل به اهل ستم می‌کند و آرام‌آرام – شاید بی آن‌که بداند – کردار و گفتار يا عمل ستم‌گران، معاونان ستم‌گران و توجيه‌گران بيداد در چشم‌اش آراسته می‌شود يا دل‌اش بر آن‌ها نرم می‌شود و دیگر یاوری ستم را – که کاملاً آگاهانه رخ می‌دهد – در ناصيه‌شان نمی‌بيند، کمترين کاری که کرده است اين است که آداب صحبت را حفظ نکرده است. آن سوی ديگر قصه، ماجرايی است ازلی و بالای زمان و مکان. آن سوی قصه، شکستن اين عهد است. خیانت در همین امانت است: امانتی که بر آسمان و زمین عرضه کردند و آدمی به دوش کشيد. اين عهد، این امانت، همان چيزی است که آدمی را مسجود ملايک می‌کند و هم‌ردیف خدا می‌نشاند و آدمی را خدا می‌کند. اين عهد را که شکستی و در اين امانت اگر خیانت کردی، ديگر چه سود کسوتِ دين پوشيدن يا سودای راز و نياز داشتن؟ وقتی ريشه‌ی این عهد و بيخ اين پيمان پوسيده باشد، انتظار روييدن چه ميوهای از شاخ این درخت می‌توان داشت؟

آدمی، برای من، يعنی عهد. يعنی پيمان. يعنی ادای امانت. آدمی تمام ارزش‌اش به حفظ عهد است. به وفاست. به خيانت نکردن در امانت است. اين یکی را اگر نداشته باشی، هر چه داشته باشی، عمرت تباه است. اين است گوهر آدمی. همين گوهری که از دل بشريت او و وجود او و تاريخ او و گستره‌ی ازلی-ابدی او می‌جوشد: گوهر مسؤولیت انسان‌محورِ او. خليفة اللهی از نگاه من یعنی این: عاشقان، زمره‌ی ارباب امانت باشند… پرهیز از ستم و تن به بردگی اختیاری و ارادی ندادن، مغز عاشقی است. عاشق سربلندتر و گردن‌فرازتر و عزیزتر از این است که با ستم خو کند و دردی‌کش ميخانه‌ی بیداد شود:
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد!

دراز می‌نويسم. خسته می‌شوند از خواندن. همین‌قدر هم زياده بود.
(*) مصرع اول اين بيت از سايه است:
پيمان‌شکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپريم
۱

هر که بستايد تو را، دشنام ده!

عظيم‌ترين دشمنِ آدمی، خودِ اوست؛ بزرگ‌ترين تهديدی که متوجه اوست، از جانبِ درون است نه از برون. در قياس با آن‌چه که خودِ آدمی می‌تواند بر سرش بياورد، هيچ دشمنی اين اندازه توانا نيست. اين نکته‌ی سلوکی چیزی است که به تجربه حاصل می‌شود و البته به تعليم و در معرض نَفَسِ حکيمان و صاحب‌دلان قرار گرفتن.

اين معنا را، حافظ به شيوه‌ای حکيمانه و رندانه تصوير کرده است:
به می‌پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستيدن
حافظ به يک کرشمه، چند کار را برآورده است: ميان خود و زاهدان متشرع مرز می‌کشد: آن‌چه اسباب رستگاری است، تشرع نيست. اين پوستی است بر مغز گوهر بشريتِ آدمی. آدمی به آسانی گرفتارِ خويشتن‌پرستی و خود-شيفتگی می‌شود و از آن آسان‌تر برای خود-شيفتگی خود توضيح و توجيه پيدا می‌کند: کارِ آدمی، خودآرايی و خويشتن‌فریبی است. آدمی عيوب خود را نمی‌بيند و نمی‌خواهد ببيند و هنگامی هم که عيوب را ببيند، به دشواری آن‌ها را می‌پذيرد مگر اين‌که از اين بند رهيده باشد: نقشِ خود را بر آب زده باشد و نقشِ خود پرستيدن را خراب کرده باشد.
از همين روست که همو می‌گويد که:
گر خود بتی ببينی، مشغولِ کارِ او شو
هر قبله‌ای که بينی بهتر ز خودپرستی
مولوی، معلم‌وار و مشفقانه اين ستايش‌دوستی آدمی را آفتی مهلک تشخيص می‌داد:
هر که بستايد تو را، دشنام ده
سود و سرمايه به مفلس وام ده
ايمنی بگذار و جای خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
آدمی هنگام ستايش شنیدن و تأييد ديدن، احساس امنيت می‌کند؛ غريزه به او می‌گويد که از جانب آن‌که او را ستایش می‌کند، خطری متوجه‌اش نخواهد بود (هر چند غريزه در اين‌جا هم مآل‌انديش نيست). آدمی وقتی احساس کند مورد نقد واقع می‌شود و طرف مقابل‌اش (دوست، دشمن، همنشين و همراه) هيچ وقت او را دربست و مطلق مؤيد و مصدَّق نمی‌داند، با احتياط و محافظه‌کاری به او نزديک می‌شود. همين احتیاط، زمينه‌ساز آفت هم می‌شود: هراس داشتن از منتقد و معترض باعث می‌شود او نتواند خود را از بيرون تماشا کند؛ يا هر چه از خود ببيند، خوبی خواهد بود. درست است که آدمی، خود به لغزش‌ها و خطاهای خود واقف است. اما هميشه خوبی‌ها و فضايلی هم هستند که خود حجاب می‌شوند. يعنی مشکل فقط در اين نيست که آدمی عيوب خود را نمی‌تواند ببيند، بلکه لغزش‌گاه خطرناک‌تر آن‌جاست که آدمی در حصار فضيلت‌ها هم گاهی محبوس می‌شود و از فضيلت‌ها رذيلت می‌سازد. علم، اسباب پرواز آدمی است اما چیزی هست که متصل به علم است و اسباب سقوط آدمی هم می‌شود:
به عُجبِ علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقی که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی
هنر هم از همين جنس است. هنر فضيلت است:
روندگان طريقت به نیم‌جو نخرند
قبای اطلس آن‌کس که از هنر عاری‌ست
اما هنرمندی هم درجات دارد و هم انواع و آفات. عاشقی خود هنر است:
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصيب مباش
که بنده را نخرد کس به عيبِ بی‌هنری
بی‌عشقی، بی‌هنری است و عیب است. عاشقی خود هنر است. اما در عاشقی هم حرمان هست و بسياری از هنرها اسباب حرمان می‌شوند:
عشق می‌ورزم و اميد که اين فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
حافظ در شريف بودنِ هنرِ عشق ترديدی ندارد؛ اما مراقب است که عاشقی هم طریقی خطرناک است و ممکن است از اين طريق هم آدمی به مقصود نرسد.
آدمی اگر از شرِ خويشتن برهد، از عظيم‌ترين دشمنِ خود رهيده است. همين مضمون را سايه به ظرافت و هنرمندی تصوير کرده است:
اين حکايت با که گويم؟ دوست با من دشمن است
ماجرا با دوست دارم ورنه دشمن دشمن است
تن درونِ پيرهن مار است اندر آستين
وای بر من کز گريبان تا به دامن دشمن است
۳

هر کس حکايتی به تصور چرا کنند؟!

قصه‌ی معرفت، قصه‌ی هميشگی بشر است. این وسوسه‌ی گشودنِ همه‌ی رازها در عالم چيزی است که آدمی را هيچ‌گاه به حال خود رها نمی‌کند. و طرفه اين است که هر رازی که برای آدمی گشوده شود، رازِ تازه‌ای پيش او چهره خواهد نمود. جهانِ بدون راز، حتی اگر مطلوب هم باشد، ممکن نيست. ما جهانِ راززدايی‌شده نداريم؛ جهان در هر عصر و زمانه‌ای پاسخ بعضی از مشکلات‌اش را می‌گيرد و بعضی معماها برای‌اش حل می‌شود اما هم‌چنان معماهای تازه‌ای پيش روی بشر باقی می‌ماند. حاصل‌جمعِ اين معماها برای آدمی هميشه ثابت مانده است.
حاشيه نروم. اين‌ها را بهانه کردم برای سخن گفتن از اين غزل حافظ که مطلع‌اش اين بيت است:
آنان‌که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند…
عموم مردم اين بيت را نادرست و در واقع به معنايی معکوس می‌خوانند و می‌فهمند. در اين بيت نه تمنا هست و نه خواهش. اتفاقاً بیت بعدی مضمون طعنه‌ی گزنده‌ی حافظانه را بيشتر آشکار می‌کند:
دردم نهفته به ز طبيبان مدعی
باشد که از خزانه‌ی غيب‌اش دوا کنند
اين غزل، پاسخی است به غزل شاه نعمت‌الله ولی که سروده بود:
ما خاک راه را به نظر کيميا کنيم…
انگيزه‌ی حافظ هم کمابيش روشن است: حافظ ميانه‌ی چندانی با بساط و دستگاه‌ی سازمان‌دهی شده‌ی خانقاهی ندارد؛ درست به همين دليل است که صوفی و زاهد در نگاه حافظی بسيار جاها کنار هم واقع می‌شوند (و همين‌جا صوفی خانقاهی ماهانی را «طبيب مدعی» می‌خواند). حافظ غزل‌های بسياری دارد که در آن زاهدانی را که نگاه فقيهانه به دين و به عالم دارند، با عتابی گزنده به تازيانه‌ی نقد می‌گيرد. اين غزل خاص، درست از آن غزل‌هايی است که ابياتی از آن نقد دستگاه‌سازی صوفيانه‌ی خانقاهی است. نقد او هم روشن است: اين معرفتی که فلان صوفی مدعی داشتن آن است، معرفتی مسلم و قطعی و يقينی نيست. معشوق حافظ در پرده است و نقاب از رخ بر نداشته است. اين‌که فلان صوفی با ادعای عارف بودن می‌گويد به معرفت رسيده است و صاحبِ يقين است، چيزی نيست جز ظن و گمان و حکايتی است به تصور!
برای حافظ، حسنِ عاقبت نه در اين است که آدمی متشرع باشد و متعبد و نه موقوف رندی و قلندری. مغزِ حسن عاقبت، عنايت است. آن‌چه جاذبِ عنایت است که اصرار در دين‌ورزی فقيهانه و زاهدانه و حتی عارفانه است و نه بی‌اعتنايی به دين. جای ديگر هم اين مضمون را گفته است: دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات . مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش. رهایی آدمی نه در مباهات به فسق است (که اين روزها سکه‌ی بازار اطفال ناپخته‌ی تازه به دوران رسيده‌ی ناگهان‌مغرب‌زمين‌ديده است!) و نه در زهدفروشی است (که اين روزها به نحو مهوعی از در و ديوار سرزمین «اسلامی» ايران فرو می‌بارد!). هيچ کدام از اين‌ها تضمين‌کننده‌ی عنايت نيست. رمز اين رهايی جای ديگری است.
نزد حافظ، برای آن‌ها که اهل رازند و درون پرده‌اند، چه جگرها که خون نمی‌کنند. گويی حافظ، رندانه از ارتفاعی در احوال زاهدان و فاسقان می‌نگرد که چگونه «و کل حزب بما لديهم فرحون»‌اند! آن‌ها که درونِ پرده‌اند، پريشان‌اند؛ حسابِ آن‌که از برون در، مغرور صد فريب شده‌اند و باورشان شده است به تصور که صاحبِ يقين‌اند، خود روشن است:
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند
سخن به درازا نمی‌کشم. بهتر است اين غزل را با آواز آسمانی شجريان و سنتور زنده‌ياد فرامرز پايور در سه‌گاه بشنويد و ذوقی از شنيدن غزل به اين شيوه ببريد.
 

۱

دايره‌ی خودی-بيخودی و رهِ افسانه

مقصود آفرينش شناخت است. شناخت آدمی. منزلت اين طرفه آفريده‌ی نازنین که آفريدگاری می‌تواند و می‌‌داند. اين معنا را در طول تاریخ به هزاران زبان نوشته‌اند، گفته‌اند، سروده‌اند و تصوير کرده‌اند. در قرآن آمده است که «ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون». عارفان حاشيه‌ای تفسیری بر کناره‌ی اين آيه افزوده‌اند که: «ای لیعرفون». يعنی مقصود آفرينش همين شناخت است. عرفان صوفيان و فيلسوفان به عرفانِ عاشقان گره خورد و گفتند که: عاشق شو ار نه روزی کارِ‌ جهان سر آيد / ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. يعنی شناخت تبدیل شد به عاشقی. اما در عاشقی هم نکته هم‌چنان شناخت است. در نفس عاشقی – به خودی خود – هيچ منزلتی نيست. عاشقی ابزار است. عشق، خود هدف نيست. عشق، فرض راه است. راهی است برای شناخت. و اين راه – که «طريقی عجب خطرناک است» – از خامان رهزنی می‌کند و در پندار و سودا گمان می‌کنند که همين است که ابتدا و انتهای آفرينش است و ماده و مضمون این گمراهی هم به پهنای تاريخ پيش روی مردم گسترده و فراهم است. نکته‌ی ظريف ماجرا اين است که «حشمتِ‌ اين عشق از فرزانگی است / عشقِ بی‌‌ فرزانگی،‌ ديوانگی است». عشقی که خرد و حکمت را به بهانه‌ی دست‌مالی شده و تکراری تقابل عقل و عشق،‌ فرو می‌گذارد، خود گرفتار تکبری است که لباس فروتنی به تن دارد. از سخن دور نیفتم: عشق هم ابزار شناخت است. شناختِ آدمی؛ با همين مضمونِ فاخرِ «من عرف نفسه فقد عرف ربه» که دريايی است از حکمت. آدمی وقتی خويشتن را بشناسند، کمالِ آدمی را هم می‌تواند در برابر خدای بنهد!
سخن از خودی و بیخودی گفتن آسان نيست. به لفظ و زبان آسان است. می‌توان طوطی‌وار سخن درويشان و بزرگان و عارفان را تکرار کرد و بر ساده‌دلان فسون خواند و دل‌های شيفته را رام کرد. اما مغزِ‌ حکمت در شعر دانستن و شعر خواندن و دلبری کردن نيست. مغز حکمت همين فرزانگی است که بدانی چگونه از خويش عبور کنی و باز به خويش برگردی. بدانی که چگونه خودِ ابليسی را با خودِ خداصفت یکی نگیری. يکی وقتی از خودی می‌گويد، چيزی از غیر ندارد. هر چه می‌گويد همه از خود است و بام تا شام غير از گفته، انديشيده و بافته‌ی خويش چيزی در نظر ندارد. کمالی هم اگر می‌بیند در خود می‌بيند یا در آن‌چه مصدَّق و مؤيَّدِ خودِ اوست. يعنی حتی اگر حکمتی ببيند يا بشنود که با یافته‌های خودش سازگار نباشد، آن را باطل می‌انگارد. تناقض اين قصه هم درست همين‌جاست: بيخودی جايی ممدوح است و جایی مذموم. سکر و صحو و بيهوشی، جايی که ناپختگان راه نرفته منزل دارند، نمايش است و دام بر مرغانِ کم‌هوش نهادن. از آن سو، مقامِ خودی وقتی که با معرفت و حکمت و فرزانگی همراه و هم‌عنان باشد، پهلوی به پهلوی خدايی می‌سايد. این‌جا درست همان‌جايی است که مقام خليفة اللهی آدمی است. درست همان‌جاست که آدمی صاحبِ‌ جام جم است و پير مغان: هم‌او که «به تأييد نظر حل معما می‌کرد» و هم‌او که «گفت خطا بر قلم صنع نرفت»‌ و نظر پاکِ خطاپوش داشت.
اما حکايت اديان و نزاع ملت‌ها و مذاهب همين قصه‌ی ساده‌ی حقيقت در ميان نديدن است. از همين روست که نزاع بر سر دين و آيين و يک کيش و آيين را بر حق دانستن و آداب و مناسک‌اش را متصل و پيوسته به عين حقيقت شمردن و آن را يگانه راه رستگاری دانستن و بس، حکايت از همین نابينايی و تهی‌دستی دارد. اين بيت حافظ، از ابيات شگفت، رندانه و فوق‌العاده «انسانی» اوست:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت رهِ‌ افسانه زدند
دین‌فروشی و بهشت‌فروشی، حکایت همين طايفه‌ی معذوری است که حقیقتی نمی‌بینند و نمی‌يابند اما چنان به خود و افسانه‌ی برساخته‌ی خود مشغول‌اند که به خیال‌شان هم گذر نمی‌کند که از اساس چيزی در ميانه نيست و مشغول جنباندن گهواره‌ای خالی هستند. یکی از تعبیرهای «رهِ افسانه زدن» این است که نغمه‌ی افسانه ساز می‌کنند. يعنی رهِ چيزی زدن را به معنای آهنگی ساز کردن اگر بگيريم (این بيت را در نظر داشته باشيد: چه راه می‌زند اين مطرب مقام‌شناس / که در میان غزل قول آشنا آورد)، نتیجه اين می‌شود که: يکی از بیرون در احوال اين ارباب اديان نگاه می‌کند و آن‌ها را معذور می‌دارد که نمی‌دانند و نمی‌بينند و از همین روست که قصه و افسانه می‌سازند و خود مشغولِ افسانه‌های ساخته و بافته‌ی خود می‌شوند.
این بیت حافظ را با خود می‌خوانم:
زاهد شرابِ کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در ميانه خواسته‌ی کردگار چيست
و ناگهان شکاف عمیقی گشوده می‌شود ميان «شرابِ کوثر» و «پياله‌»ی حافظی (که به گواهی و شهادت همين بيت، از جنسی است متفاوت با «شراب کوثر» يا احتمالاً باده‌های روحانی). به تأمل که می‌نگری می‌بینی این «زاهد» جايی است در ميانه‌ی همان نزاع هفتاد و دو ملت و آن حافظ جايی نشسته است در مقام ناظر و شاهد اين جنگِ طایفه‌ی معذوران!
 
بگذريم. اين قصه را پيوند می‌زنم به موسیقی. همين غزل حافظ را با صدای بهشتی شجریان بشنويد. اجرای گلهای تازه‌ی شماره‌ی ۱۶۲ است.

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نيست که انجامِ کار چیست

پ. ن. شجریان این آواز ابوعطا را یک بار با تار هوشنگ ظریف در برنامه‌ی گلهای تازه خوانده است و يک بار دیگر هم با تار محمدرضا لطفی خوانده است. هر دو آواز هر يک لطفی دارد! دومی را هم افزودم که حسابی مستفيض شويد در اين «بهار دلکش»!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد