۱

غبارِ آینه بزدای…

آسان نیست که آدمی در مواجهه با دشواری و از همه مهم‌تر در برابر ستمی که به او می‌شود یا خیانتی که به او می‌شود، بتواند صفا و زلال بودن درون‌اش را حفظ کند. حوادث آدمی را – در اغلب موارد – تلخ می‌کنند. این تلخ شدن آدمی، این زخمی شدن، اثرش در جان آدمی باقی می‌ماند. نوادری هستند که این نکته را می‌فهمند و می‌توانند حریف آن شوند و خود را در برابر حوادث نمی‌بازند. مراد از «حادثه» فقط اتفاق‌ها نیست بلکه مواردی است که حقیقتاً به آدمی ستم می‌شود و حقوق‌اش ضایع می‌شود یا به روشنی به او خیانت می‌شود. در این موارد، هر انسانی حق خود می‌داند که ایستادگی کند. خشم بگیرد و دست به مقابله بزند. اما حفظ حق و صیانت از حریم خویش، تفاوت دارد با این‌که آدمی سلامت روانی‌، اخلاقی و عقلانی‌اش را دست‌مایه‌ی سودای کینه، بغض و دشمنی کند.

چند روزی است به این بیت حافظ مدام فکر می‌کنم:
بر دلم گردِ ستم‌هاست خدایا مپسند | که مکدّر شود آیینه‌ی مهرآیینم

تمام این سال‌ها به این بیت چنین نیندیشیده بودم که این روزها در ذهن‌ام درگیر آن هستم. شاعر، ستم دیده است. غبار بر دل‌اش هست. اما ملتفت این نکته است که این غبار نباید دایمی باشد. نباید جا خوش کند روی آینه‌ی ضمیرش. غبار را باید زدود. باید از آن فاصله گرفت نه به این دلیل که احتمالا ستم‌گر یا خیانت‌کار را موجه بدانی در کارش بلکه در درجه‌ی اول به این دلیل که این مشغولیت ذهنی به دیگریِ جفاکار، خودِ آدمی را از درون می‌تراشد و معیوب می‌کند.

امروز فکر می‌کردم که وقتی مطلبی می‌خوانم یا سخنی می‌شنوم که عقل و دلِ من با آن مخالفت می‌کند و حتی احساس انزجار از برخی سخنان در درون‌ام موج می‌زند، آماج تیرهای همین بغضی هستم که ممکن است در وجود من نیز رخنه کند. آدمی می‌تواند کینه‌ورزی و خصومت را در وجود دیگری به آسانی کشف کند ولی بی‌گره شدن خودِ او کار آسانی نیست. اگر مراقب نباشی، اگر بر خودت آسان بگیری همه چیز را، اگر تمرین نکرده باشی، اگر خودت گریبان خودت را مدام نگرفته باشی، تو هم تبدیل به همان کس یا چیزی می‌شوی که از آن می‌گریزی یا از آن نفرت داری.

به خیال من، آدمی بدون مهرورزی، بدون این صفا و صداقت و یکرنگی که ابزار و وسیله‌ای به تمام و کمال نزد او مهیاست، بدون اغماض از خطا، جفا، ستم و خیانت دیگری، نمی‌تواند به آدمیت خویش نزدیک شود. این‌ها حجاب انسان بودنِ ما هستند. می‌شود همیشه از شر گریزان بود و به خیر رو کرد. آدم می‌تواند – و باید – جانب حقیقت را نگه دارد و عدالت را میزان گفتار و کردارش کند. ولی بخش مهمی از عدالت همین است که به خاطر ستم دیدن و جفا کشیدن، جانب خرد و جانب صفا را رها نکنی: زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن | به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی

پ. ن. خوشنویسی از اسرافیل شیرچی است روی غزل سایه:
دل شکسته‌ی ما همچو آینه پاک است
بهای در نشود گم اگر چه در خاک است

صفای چشمه‌ی روشن نگاه دار ای دل
اگر چه از هم سو تند باد خاشاک است

ز دوست آنچه کشیدم سزای دشمن بود
فغان ز دوست، که در دشمنی چه بی‌باک است

صدای تست که بر می‌زند ز سینه‌ی من
کجایی ای که جهان از تو پر ز پژواک است…

۰

ظلم اهل معرفت!

هر چه گرمی در عالم هست،‌ از اثر صحبت است. هر چه قبض و فروبستگی است از تنها ماندن با خویش است. بعد عظیمی است میان باخودی و بی‌خودی. بسته‌ی ابر غصه بودن، حاصل با خود بودن است. با خود که باشی ذلیل و خوار ضعیف‌ترین‌ها هستی. بی‌خود اگر باشی، همراه ذوالفقاری. بلکه خود اسفندیار وقتی.

سخن کوتاه کنم. اثر صحبت است که آدمی را به بالا می‌کشاند. هیچ وقت نبوده است که غباری بر دل داشته باشم یا قبضی و اندوهی فرا رسیده باشد که صحبت صاحب‌دلی و هم‌کلامی با راه‌رفته‌ی صاحب‌ذوقی این غبار را نزدوده باشد. از دیروز همین‌طور بی‌هدف نامه‌های عین‌القضات را ورق می‌زدم و میان هر چند صفحه‌ای نگاه‌ام جایی متوقف می‌شد. جایی نیست از نامه‌های او که گلوی آدمی را نچسبد و مو بر اندام‌اش راست نکند. خواستم این بند از نامه‌های او را با شما هم شریک شوم. به سرم زده بود شرح بنویسم مثلاً. ولی مگر نیاز به شرح دارد این کلمات؟ از این روشن‌تر می‌توان سخن گفت؟ تازه نیاز به شرح هم داشته باشد، من این میانه که هستم که شارح او باشم؟

«بسیار کسان از مریدان بوده‌اند که هرگز نام پیران نبردندی تا دهن به گلاب نشستندی، و جماعتی بوده‌اند که هرگز نام پیر خود نبرده‌اند:

قومی همه عمر خویش در روزه کنند
قومی دگر از کلاه خود موزه کنند

قومی خدای تعالی را نام برند و ندانند که خود آن چه بود. و قومی پیر خود را نام نبرند که از خدای تعالی چیزی دانسته چه خبر دارند که پیر را این همه تعظیم از آن است که دل‌اش محل معرفت خدای بود.

شتان ما بینی و بین حمامتی
تُبدی الصبابه و الحنین و اکتم
و لقد بکیت فلو رأیت مدامعی
لعلمت ای الباکیین متیم

ابعد الناس عن الله اکثرهم ذکراً لله. لعمری در بدایت همه نام او برند که «اذکروا الله ذکراً کثیراً» اذکروا الله حتی یقال لکم انکم مراؤون. اما در نهایت این همه برخیزد. جوانمردا! «و اذکر اسم ربک» دیگر است؛ و «اذکر ربک فی نفسک تضرعاً و خیفه»‌ دیگر. یا موسی قل الظلمه من بنی اسرائیل لا تذکرونی فان من ذکرنی منهم ذکرته باللعنه».

جوانمردا!‌ پنداری که اهل معرفت خود را ظالم ندانند؟ چندین هزار هزار مقام است که در آن‌جا نام معشوق بردن حرام است، و چندین هزار هزار مقام است که جز نام معشوق بر زبان نرود. از سوداهای عاشقان هم عاشقا با خبرند و لیس المحبه من تعلیم الخلق انما هی من تعلیم الحبیب الخالق معروف کرخی گوید. رزقنا الله و ایاک ایها الاخ طاعته ما ابقانا و احسن منقلبنا انه ولی ذلک»

(نامه‌ها، ج ۱، صص ۱۰۵-۱۰۶)

۱

در صدف خویش…

آدمی‌زاده موجود غریبی است. همه‌ی آنچه برای از خاک زر ساختن لازم است در همین هستی و وجود بدون حاشیه‌ی او یعنی همان که از لحظه‌ی تولد به او داده‌اند، خلاصه و مندرج است. حاجت به هیچ چیز تازه‌ای ندارد. هر وقت یکایک اسباب موجود را ناگهان از دست بدهد، باز خواهد توانست از میان آوار و خرابه‌ی تمام هستی سر بلند کند. دانستن این نکته، نه دانستن در حد بیان و ابراز، بلکه معرفت محسوس و ملموس داشتن به آن، جهان آدمی را دگرگون می‌کند. آری، «امروز نه آغاز و نه انجام جهان است». 
آدمی، در عریانی و پیراستگی محض هم جهانی است که از دل هیچ همه چیز را می‌تواند ساخت. همت می‌خواهد. به لقلقه‌ی زبان و فضیلت و معرفت به خود وصله و پینه کردن شدنی نیست. حکمت را باید چشید. حکمتی که تنها بر زبان جاری شود، اگر سودی به کسی برساند احتمالاً به مستمع‌اش می‌رساند نه به قایل‌اش. 
زندگی در صدف خویش گهر ساختن است
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است 
شیشه ماه ز طاق فلک انداختن است 
سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است 
به یکی داد جهان بردن و جان باختن است 
حکمت و فلسفه را همت مردی باید 
تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است 
مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست 
از همین خاک جهان دگری ساختن است 
اما در تمام این قصه‌ی توانگری و استغنا، رمزی ظریف و شریف نهفته است. این مضمون را نه می‌‌توان و نه باید به کسی که مستعد آن نیست توصیه کرد و بر منبر وعظ و خطابه رفت. هر جانی که آماده‌ی دریافت و فایده‌ از این حکمت باشد، به صرافت طبع به آن خواهد رسید:
چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی
که جام جم نکند سود وقت بی‌بصری. 
و این وظیفه و تکلیفی است که برای آنان که قایل به اختیار داشتن آدمی هستند، به اراده‌ی خود فرد پی گرفته می‌شود نه به توصیه و سفارشی از بیرون. حتی پیامبران هم نمی‌توانند نامستعدان را از زمین به آسمان بکشانند. 
کشف خویشتن کار آسانی نیست. دشوارترین تجربه‌ی آدمی در حیات‌اش رو در رو شدن با خودش است. آینه در برابر خویش گرفتن است که مهیب‌ترین کار است مهیب است چون هم قدرت حیرت‌آور و خارق‌العاده‌ی خود را کشف می‌‌کند و هم با وحوش و بهایمی در وجود خود آشنا می‌شود که تاریک‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین زوایای روح آدمی را – که هیچ انسانی از آن بری نیست – عریان می‌کند. زیستن با خویش آسان نیست. زیستن با خویش یعنی پا نهادن به نبرد دایمی خدای خود و ابلیس خود  یعنی به میانه‌ی میدان رقابت جهیدن.
سخن از سخن می‌شکفد و راه کوتاه بیهوده دراز می‌شود. بر می‌گردم به اصل سخن: فضیلت و معرفت تا برای آدمی به چشم دیده نشود و با تمام وجود حس نشود، نمایش است و تقلید. تازه به این مرحله که رسیدی ایمن نیستی و ابتدای راه بی‌پایان و پر سنگلاخی است که طاقت آدمی را می‌سوزاند: آگاهی رنج استخوان‌سوز دارد. غفلت فارغ‌دلی می‌آورد. اما آگاهی یا غفلت، اختیار کردنی نیست. نمی‌توان خود را به آگاهی زد یا به غفلت. گشودگی درون یا در وجود انسان – به همان نصیبه‌ی ازلی یا شما بگویید میراث ژنتیک – موجود است یا نه. 
۰

چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من

این مضمون پر مغز از ارتفاع در هستی نظر کردن، مضمونی است که از رندان و حکیمان گرفته تا عارفان و صوفیان به زبان‌های مختلف از آن سخن گفته‌اند. حق این است که این معنا، ولو زاویه‌ی نگریستن به آن متفاوت باشد، ملتقای عارفان دین‌ورز و حکیمانی است که چه بسا اعتباری برای حیات پس از مرگ قایل نیستند. این‌که به حیاتی پس از مرگ قایل باشی یا نباشی،‌ کم‌ترین تفاوتی در مهابت و گریزناپذیری فنا و نیستی و خاک شدن نمی‌گذارد. اما همین نقطه‌ی کانونی، همین نقطه‌ی عزیمت است که می‌تواند حیات آدمی را به نحوی فربهی‌افزا رنگ‌آمیزی کند و نورانی‌تر کند. عجیب این است که یادآوری این واقعیت مهیب،‌ این «هادم اللذات»، خود رنج است و رنج‌آور ولی از این رنج، لذت و شادی برگرفتن، بی‌شک پختگی می‌خواهد و سلوک.

این رباعی خیام که:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من
رباعی نابی است. مضمونی معرفتی دارد. حکایت از تعلیق آدمی در وادی شک است. طعنه‌ای است در یقین موهوم آدمی؛ که به باور من نکته‌ای است ارج‌مند و انسان‌شناسانه. اما از این رباعی اگر سه مصرع نخست‌اش هم نمی‌بود، همان مصرع واپسین به قدر کافی مهیب است. مانند صاعقه‌ای بر آدمی فرود می‌آید: چون پرده بر افتد، نه تو مانی و نه من! این تک‌‌مصرع به تنهایی واجد معناست: این پرده‌ی هستی که فرو افتد، دیگر نه تو خواهی ماند و نه من. وقتی من نیست باشم یا تو نیست باشی، یا هر دو نیست باشیم، دیگر چه اهمیت دارد؟ غم چه چیزی را باید خورد؟! از چه باید رنجید؟ بر چه باید خشم گرفت؟ و «چون عاقبت کار جهان نیستی است / انگار که نیستی، چو هستی خوش باش»، مکمل این معناست. این‌ اندازه برای ما محرز است که «آخرالامر گل کوزه‌کران خواهی شد»، پس انگار که این واقعیت هم‌اکنون رخ داده است، پس خوش باش! «رخ‌ام را بوسه ده، اکنون همانیم»!
کاش مرگ نبود. کاش نیستی نبود. ولی اگر مرگ و نیستی نبود، کدام آینه‌ای این اندازه برای آدمی معرفت‌افزا و بهجت‌آفرین می‌شد؟ 
۴

کم آزاری و بی آزاری…

چند روز پیش، در صحبت دوستی اهل فضل بودم که معمولاً هر وقت مجالی دست بدهد می‌کوشیم یکی دو ساعتی هم که شده وقت ناهار گپی بزنیم. به فراخور موضوع سخن‌مان، سخن از تربیت کودکان به میان آمد. از چند جهت. یکی این‌که هم او و هم من تازه پدر شده‌ایم و دیگر این‌که یار دلنواز دیگری نیز که او هم تازه پدر شده است، تصادفاً همنشین ما بود آن روز. همچنین این دوست، خود دانشوری متخصص در زمینه‌ی آموزش است و رییس یک مرکز مهم در دانشگاهی در بریتانیاست.

سخن از تعلیم فرزندان به میان آمد. نه در بستر سنتی یا دینی. یا به عبارت دقیق‌تر، نه «لزوماً» در این چارچوب. توضیح می‌داد که چگونه دخترش در همین سه سالگی مفهوم نماد و نمادین را می‌فهمد. دخترش می‌داند که چگونه چیزی هم می‌تواند باشد و هم نباشد. و نمونه‌های متعددی از این دست. راز قصه البته این است که پدر اهل دانش است. اهل تتبع و حقیقت‌جویی است. اهل تقلید نیست. سخت‌گیر است بر خود و با شفقت بر کودک‌اش.

سخن از دین به میان آمد. روی سخن به سوی من گردید. آن لحظه نه فرصت‌اش بود و نه می‌خواستم بحثی چنان دراز را به دو سه جمله مختصر کنم. ولی این اندازه گفتم که در فهم دین – یا مفاهیم قدسی یا ماوراء طبیعی – کم‌ترین چیزی که به فرزندم خواهم آموخت این است که حقیقت را ورای صورت‌ها بجوید. صورت ساده و صریح‌اش برای من در لحظه‌ی بیان این بود که: رعب‌آورترین و هول‌ناک‌ترین صحنه‌ای که در رابطه‌ی پدر/مادر و فرزند ممکن است ببینم این است که کودکی در طفولیت – که هنوز به سن رشد و بلوغ عقلی و چون و چرا نرسیده است – در آداب و مناسک شرعی، پا جای پای والدین می‌گذارد و پدر و مادر را این حرکات خوش می‌آید یا اسباب مفاخرت و مباهات است. دیدن چنین صحنه‌هایی، وقتی پای تکلیف و امر والدین در میان باشد یا داعیه‌اش نمایش و تفاخر، سخت مرا می‌آزارد و می‌رماند. این جنس دین‌داری و دین‌ورزی نه مطلوب من است و نه آن را به کودک‌ام می‌آموزم. اما از این چه چیزهایی می‌‌توان گفت و درس داد؟
این درس‌ها برای من چیزی جز اخلاق نیستند؛ اخلاق انسانی. دین فرا خواندن آدمی به خودی خویش است (اجمالاً در همین حدش بپذیرید؛ پیش‌تر درباره‌اش در همین وبلاگ بارها نوشته‌ام). دین یعنی معرفتِ خویشتن. این داستان شرح درازی دارد ولی بگذارید دست‌کم یک نکته‌اش را هم‌اکنون بگویم تا باقی بماند برای وقتی دیگر.
مهم‌ترین درسی که گمان می‌کنم هر پدر یا مادری باید به فرزندش بیاموزد «کم‌آزاری»‌ است. کم‌آزاری گوهر دیانت است. کم‌آزاری نقطه‌ی آغاز آدمیت است. این بیت حافظ هزاران نکته در خود دارد که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
بی‌آزاری،‌ محال است. هر انسانی،‌ ولو ناخودآگاه و بی‌اراده،‌ کم یا زیاد به کسی یا جان‌داری آزار می‌رساند. اما آزار بی‌اراده کجا و آزاری که آدمی به نیت و قصد می‌‌کند کجا؟ تمام داوری و تکلیف و حساب و کتاب و ثواب و عقاب، به همین قصد و نیت بسته است؛‌ معطوف است به اراده. شاید نتوان آزار را ریشه‌کن کرد،‌ ولی می‌توان از آن کاست. حافظ به روشنی به این مضمون واقف است که می‌‌گوید در پی آزار کسی مباش. گناه شریعت ما همین است که بخواهی،‌ اراده کنی، نیت کنی که دیگری را بیازاری.
صورت دیگرش همین حدیث پیامبر است: المسلم من سلم الناس من لسانه و یده. این معنا را ناصر خسرو هم آورده است:
بکنم آنچه بدانم که در او خیر است
نکنم آنچه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کسی به «کم‌آزاری» بگزارم
که مسلمانی این است و مسلمانم!
همین مضمون است که در شعر حافظ باز پدیدار می‌شود: «که رستگاری جاوید در کم‌آزاری است». کار دین، دعوت دین همین است: رستگاری و آن هم رستگاری جاوید. 
دین و ایمان آدمی و مناسک و آداب‌اش، برای نمایش نیست. برای عمل است. اولِ عمل،‌ نیت است و صدق. نیت و صدق به تمسک و توسل به آداب و مناسک درست نمی‌شود. کار مناسک است که به صدق و نیت راست می‌شود. صدق و نیت مقدمه‌ی آن است نه این‌که مناسک ابتدای صدق و نیت باشند. قصه کوتاه می‌کنم. الکلام یجر الکلام. شاید باز هم نوشتم. آدمی وقتی فرزنددار می‌شود، آرام‌آرام خودش را بیشتر می‌شناسد. کاش بتواند اشتباهاتی که خودش کرده است با فرزندش تکرار نکند یا سعی نکند به بهای آموزاندن تجربه‌های ناپخته‌اش به فرزندش، از مسیر انصاف خارج شود و راه‌اش به تحمیل یا تحقیر ختم شود. کودکان ما،‌ آینه‌ی امتحان ما هستند. آزمایشگاه ما نیستند. ما هستیم که آزمایشگاه آنان‌ایم.
۶

پیِ آسمان زد همانا تبرزن…

«لا یُحِبُّ اللَّـهُ الْجَهْرَ بِالسُّوءِ مِنَ الْقَوْلِ إِلَّا مَن ظُلِمَ وَکَانَ اللَّـهُ سَمِیعًا عَلِیمًا» (سوره‌ی نساء: ۱۴۸)
– این یادداشت، یک دعوت عمومی است.
امروز در زندان اوین حکم شلاق سمیه‌ توحیدلو اجرا شد. خبر کوتاه است، جزییات‌اش پیچیده و غیرقابل فهم و اتهام باورنکردنی و تحقیرآمیز. قصه این نیست که خانم توحیدلو بی‌گناه و بری از اتهامات شنیع و ناروایی است که به او – و بسیاری دیگر – بسته‌اند و البته «که دست و دیده‌ی پاکیزه‌دامانان پاک است». اما،‌ کل این رویداد اهمیت دگرگون‌کننده و عمیقی دارد که هیچ انسان اخلاقی و سلیم‌النفسی نمی‌تواند به آسانی از آن بگذرد.

قصه‌ی اجرای حکمی که یک قاضی در نظام جمهوری اسلامی صادر کرده است و این‌که چه کسی و در چه شرایطی این حکم را اجرا کرده است، هم‌چنان فقط صورتِ ظاهر ماجراست. به این صورت، باید حواشی و معانی دیگری را هم افزود: یک زن، یک زن مسلمان معتقد که دستیافت‌های علمی و اجتماعی آشکاری دارد و حضوری جدی در سیاست هم داشته است، در این نظام سیاست می‌شود‌ (*). این عقوبت دیدن یک زنِ فعال سیاسی و دانش‌آموخته تنها لایه‌ای است بر اتفاقی عظیم‌تر که در زیر پوست این دستگاه رخ داده است.

مراد جاری کنندگان این حکم ظاهراً تنها تحقیر او بوده است و تشفی خاطر. اما این تشفی خاطر تنها سمیه توحیدلو را هدف و آماج‌ِ انتقام‌گیری و تحقیرِ خود قرار نداده است؛ این خشم و کینه و چنگ انداختن در عزت و کرامتِ انسانی، خطاب‌اش با یک ملت است و در برابر یک اندیشه و یک روش مختلف و متفاوت قد علم کرده است.

بگذارید ساده‌تر بگویم: انتقام گرفتن از سمیه‌ توحیدلو و تحقیر کردن او، در واقع کوشش نافرجامی بود برای تحقیر کردن تمام کسانی که توانستند در روز ۲۲ خرداد حماسه درست کنند و حماسه‌شان در ۲۵ خرداد به اوج رسید. این شقاوت، چیزی نبود جز ابراز خشم و نفرت از زنجیره‌ی سبز و باشکوهِ خیابان ولی‌عصر در روزهای پیش از انتخابات: عظمت حادثه‌ی آن روز – حتی پیش از روز انتخابات – پشتِ اقتدارگرایان را لرزانده بود که چگونه ملتی – بر خلاف خواست و اراده‌ی آن‌ها – با شور و نشاط و بدون خشونت و خشم خواهان تغییر زمام‌داران بی‌‌کفایت و بی‌اخلاق می‌شوند اما هیچ آشوب و غوغایی بر نمی‌خیزد. این اندازه بلوغ،‌ پختگی و آرامش، آتش خشم و کینه‌ی آن گروه بی‌آزرم را شعله‌ور کرد و شد آن‌چه شد.

اما آن‌چه امروز رخ داد، تحقیر سمیه‌ توحیدلو – زنی از بی‌شمار زنان سرزمین ما – نبود؛ درست بر عکس، حادثه‌ی امروز – که لابد خانم توحیدلو جزییات‌اش را به زودی خواهد نوشت – دقیقاً تحقیر و شکست همان دستگاهی بود که مقدمات چنین سقوط و انحطاطی را برای خود فراهم کرده بود و هم‌چنان با شتاب و شدت به سقوطِ خود ادامه می‌دهد: دستگاهی که همه‌ی ارکان قانونی و اخلاقی و شرعی‌اش ناگهان با هم فروریخته است و چیزی جز بلهوسی و فسق و رسوایی در بطن‌اش نمانده است. این فقط سمیه‌ توحیدلو نیست که شلاق خورده است؛ من و شما شلاق خورده‌ایم، وجدان اخلاقی و آگاهی انسانی ماست که شلاق خورده است.

سایه شعری دارد که پس از شهادت آیت‌الله بهشتی، برای او، سروده بود. این شعر سایه را بیت به بیت نقل می‌کنم، چون هر چند مضمون‌اش برای شهادت است اما معنای بلندتر آن حماسی است و منعکس‌کننده‌ی عظمت و عزت همه‌ی کسانی است که به ناحق آماج ستمگری و بیداد می‌شوند.

بلندا سرِ ما که گر غرق خونش 
ببینی، نبینی تو هرگز زبونش 
سرافراز باد آن درختِ همایون
کزین سرنگونی نشد سرنگونش 
تناور درختی که هر چه‌ش ببری
فزون‌تر بود شاخ و برگ فزونش 
پی آسمان زد همانا تبرزن
که بر سر فرو ریخت سقف و ستونش 
زمین واژگون شد از آن تا نبیند
در آیینه‌ی آسمان واژگونش
بلیٰ گوی عهدش بلا آزماید
زهی مرد و آن عهد و آن آزمونش
ز چندی و چونی برون رفت و آخر
دریغا ندانست کس چند و چونش 
خوشا عشق فرزانه‌ی ما که ایدون
 ز مجنون سبق برده صیت جنونش
از آن خون که در چاه شب خورد بنگر
سحرگاه لبخند خورشید گونش
خم زلفش آن لعل لب می‌نماید
نگر تا نپیچی سر از رهنمونش 
بهارا تو از خون او آب خوردی
بیا تا ببینی گل افشان خونش 
سماعی است در بزم او قدسیان را
دلا گوش کن نغمه‌ی ارغنونش 
به مانند دریاست آن بی‌کرانه
تو موجش ندیدی و دیدی سکونش 
نهنگی بباید که با وی بر آید
کجا سایه از عهده آید برونش
این یادداشت می‌تواند آغاز سلسله‌ای باشد تا ابعاد قصه‌ای که به ظاهر کوچک و شاید بی‌اهمیت می‌نماید آشکارتر شود. این قصه را باید به بانگ بلند گفت تا همگان بشنوند که چه آسان آن گوش‌های سنگینی که نمی‌خواهند حقیقت را بشنوند، برای تشفی خاطر خود و انتقام گرفتن از بزرگی و پختگی یک ملت، تا چه اندازه می‌توانند تن به پستی و حقارت و بی‌اخلاقی بی‌کرانه بدهند. بدون این‌که مشخصاً از کسی از دوستان اسم ببرم، از همه‌ی کسانی که دل‌شان برای آزادی، برای اخلاق، برای عزت و کرامت انسانی – که این روزها این‌ مایه در ایران خوار و حقیر شده است – می‌تپد و دغدغه‌ی بازگشت مهربانی، دانایی و زیبایی را دارند، دعوت می‌کنم که حتماً چیزی درباره‌ی این ماجرا که نمادی است از حادثه‌ای عظیم‌تر بنویسند:
برخیز و بزن بر دفِ رسوایی
فسقی که در این پرده‌ی پرهیز است
(*) گمان می‌کنم این نکته بدیهی است و از متن بر می‌آید که مبنای حساسیت نشان دادن من، وجدان انسانی و اخلاق و کرامت بشری است نه نگاه تنگ‌نظرانه یا غیریت‌ساز و دیگری‌تراش مذهبی؛ زنِ مسلمان معتقد بودن، فی نفسه برای هیچ کس امتیازی نمی‌آورد ولی نوع نگاه این دستگاه را به کسانی که از منظر خودش هم «خودی» تلقی می‌شوند آشکار می‌‌کند.

پ. ن. توضیح واضحات است ولی ما برای فهم یک مسأله، علاوه بر اخبار و اسناد و مدارک – که در وضعیت فعلی مانند خیلی چیزهای دیگر محدود، مقید، غیرقابل دسترسی، مبهم و غیرقابل بررسی هستند – منابع و مصادر دیگری هم داریم و آن منابع این‌هاست: درایت، خرد انسانی، وجدان، شرافت، شعور و محاسبه‌ی معمولی. لذا، در توضیح برای کسانی که فکر می‌کنند «حکم نمادین» چیزی از مهابت یا شناعت قصه کم می‌کند، می‌افزایم که: ۱. از خانم توحیدلو نباید انتظار داشت – دست‌کم در وضعیت فعلی – که بیاید و مو به مو با جزییات مبسوط شرح ماوقع را بگوید. با تمام این اوصاف، این چیزی از مسؤولیت ما – و حتی خودِ ایشان – نمی‌کاهد. این قصه‌ی سمیه نیست؛ قصه‌ی همه‌ی ماست. درست همان‌طور که کشته شدن یک انسان، مترادف با کشته شدن تمام بشریت است – و این دست‌کم مبنایی اساسی و محوری در مسلمانی و در قرآن است – هر جنس شکست حرمت و عزت انسان، به طریق اولی و با همین استدلال محکوم است؛ لذا شلاقِ نمادین یا غیرنمادین نداریم. شلاق، شلاق است. نرم باشد یا سخت؛ خشن باشد یا از سر رأفت. وقتی اتهام به ناحق و ظالمانه باشد و اتهام را با جرم یکی بگیرند و سپس به چنین مجازات‌هایی رو بیاورند، اصل جنس پوسیده و فاسد است. حواشی و فرع‌اش قصه‌ی دیگری است؛ ۲. می‌گویند «نمادین» بودن قصه مشکل است؟ یا ابهام درست می‌کند؟ شاید! ولی: ما را به شکلی نمادین کشتند؛ به ما به شکلی نمادین تجاوز کردند؛ به ما به شکلی نمادین ستم کردند. حق ما را به شکلی نمادین ضایع کردند. ما ملتی هستیم شیفته و دیوانه‌ی «نماد»ها. خیلی خوب است ولی هیچ «نماد»ی بدون «تأویل» معنا ندارد. این قصه را چه تأویل و تفسیر کنی و چه به «نص»اش رجوع کنی، تکان‌دهنده است. پس ما اخلاقاً حق نداریم قصه را به شرح جوانب و ابعاد صوری آن تقلیل بدهیم.


پ. ن. ۲. این یادداشت مختصر و کوتاه کمانگیر، مغز اخلاقی قصه است: «اصحاب ِ دروغ عمرشان به دروغ‌شان بسته است. آخرین دروغ، و بزرگترین، را که بگویند فرار می‌کنند به سوراخی و از ترس زانو در بغل می‌گیرند. مثل مبارک و بن‌علی و صدام. این همان زمانی است که شلاق‌خورده‌ها از کنج ِ خانه و زندان بیرون می‌آیند.»
۰

حساسیت‌زدایی از بشریت

تصویری که ما از انسان، از خودمان، داریم،‌ تصویری است متغیر. در این تصویر، روایت غالب این است که انسان موجودی است ظلوم و جهول. یا حتی به روایت متعارف و تجربی‌ترش، انسان موجودی است اهل غفلت. در این تصویر، انسان، کم‌تر تن به دشواری می‌دهد. انتخاب‌های او عمدتاً در مسیری است که زیستن او را آسان‌تر کند نه دشوارتر. در این تصویر، انسان اهل تجارت است، اهل بده و بستان است.
تصویر دیگری هم از انسان داریم که درست همین تصویر است که مایه‌ی خلق تمام آثار هنری و معرفتی و میراث‌های ارج‌مند بشری است. در این تصویر، انسان اهل ایثار است، اهل عشق است، از ارباب معرفت و بینش است. در این تصویر، انسان به آسانی تن به ستم نمی‌دهد. در این تصویر، انسان در مقامی ایستاده است که هیچ تجارتی او را از پرداختن به گوهر وجودی‌اش فارغ نمی‌کند. در این تصویر، انسان عاشق است اما فقط عاشق نیست. مغز عاشقیت انسان، در این نگاه،‌ فرزانگی اوست. این عشق، به حکمت گره خورده است: این محبت هم نتیجه‌ی دانش است / کی گزافه بر چنین تختی نشست؟ و این عشق، اگر نشانی از فرزانگی نداشته باشد، دیوانگی است و بی‌خردی:
حشمتِ این عشق از فرزانگی است
عشق بی فرزانگی دیوانگی است.
این دو تصویر را کنار هم نهادم برای این‌که تتمه‌ای بنویسم بر یادداشت پیشین‌ام. مغز سخن من در یادداشت قبلی‌ام، چیزی نبود جز همان سخنانی که از قاضی شهید همدان نقل کرده بودم: «ای عزیز! اگر گویم شب و روز جز به معصیت مشغول نیستی برنجی! چه گویی شب و روز جز این کاری داری که قرب ده هزار هزار دینار هر سال به ظلم به قلمِ خویش قسمت کنی؟ اما اگر مالِ مصالحت است مستحقِ آن نه ترکان‌اند. و هر معصیتی که ترکان بکنند در آن مال و در خرج از آن مال که تو به ظلمِ قلمِ خویش فراهم آورده و بدیشان قسمت کرده‌ای تو در آن هم معاصی شریکی. نشنیدی که مصطفا – صلعم – چه گفت: من أعان ظالماً ولو بشطر کلمه کان شریکاً فی ظلمه. تا به زبان و قلمِ تو تمام نشود هر کسی از صد هزار، تا هزار دینار، از این اموال برنگیرد. اگر گویی چون من نکنم دیگری بکند، این عذر مقبول نبود، که اگر کسی کاروانی بزند و گوید اگر من این کاروان نزنم، قطاع‌الطریق بر راه هستند که این کار بکنند، این نه عذری بود. و اگر دیگران این کار بکنند او را هیچ بزه نخواهد بود، و چون او کند، او را بدان بگیرند. ای عزیز، مصطفا – صلعم – گفت: من غصب شبراً من أرض غیره طوقهُ الله من سبع ارضین یوم القیامه. این همه جهان که تو به اقطاع بدهی، اگر مالکی بود معین آن‌ را نه عین غصب بود. و آن را که مالکی معین نیست،‌ مصرفِ آن همه درویشان‌اند، هم از درویشان غصب کرده باشی. تو که مُقدمِ صیرفی مثلاً دخل من بردارد، و تو را معلوم گردد که آن مِلکِ من است و مرا هیچ یاری ندهی، و اکنون دعوی‌گونه می‌کنی – اگر چه دروغ است – که تو را با من جانبی هست، درویشی که در دین و دنیا، تو خود او را به هیچ‌گونه نشناسی، پدید بود که او را چه یاری دهی! و آن از بهر مثالی نوشتم و از سر آزادی، و اگر نه من، ای دوست، این تهاون از بر دارم!».
پیش‌تر در همان یادداشت‌های مربوط به عین‌القضات، انگشت تأکید نهاده بودم بر سویه‌ی اجتماعی این سخن عین‌القضات. خواننده شاید این سخنان را، سخنانی جزم‌اندیشانه فرض کند یا کسی ممکن است محبوس تصور خودساخته و روایتی رقیق و ضعیف از این سخنان شود و بگوید: «پس چون فلانی خطا کرده یا راه باطل رفته یا با اهل باطل دوستی کرده، اصلاً با او حرف هم نباید زد؟» و مغالطاتی از این دست. ما برای شکستن این مغالطات، معیار داریم و تجربه‌ی آموخته و اندوخته‌ی بشری و آرمان‌های بلند اخلاقی و انسانی. نمونه‌های دینی‌اش علی بن ابی‌طالب هستند و حسین بن علی و زینب. نمونه‌های عارفانه‌اش حلاج و سهروردی و عین‌القضات همدانی‌اند. بیفزایید به این‌ها نامِ تمام شهیدان راه آزادی را، تمام پویندگان راه حقیقت و عدالت را.
در نزاع میان دوقطبی کاذب خشونت و عدم خشونت که این روزها به دفعات و کرات از آن‌ها ایدئولوژی‌های جزم‌اندیشانه‌ای ساخته می‌شود که تمام قابلیت‌های هر دو را به تباهی و دلمردگی می‌کشانند، چنان‌که قبلاً نوشته‌ام، این انگیزه بسیار قوی است که از سیاست، حساسیت‌زدایی شود و در واقع از اموری که به شدت سیاسی هستند، سیاست‌زدایی شود (درست در نقطه‌ی مقابل آن، ارباب قدرت، اموری به شدت طبیعی و روزمره و انسانی و خصوصی را به شدت سیاسی می‌کنند و آن‌ها را اسباب گروکشی از شهروندان و ایجاد رعب و تهدید).
در سطحی دیگر، فکر می‌کنم که حتی به مرحله‌ای می‌رسیم که زیر عنوان میانه‌روی و خلق نکو و «با دوستان مروت و با دشمنان مدارا»، پس از ارایه‌ی تفسیر و تأویلی یکسره نامربوط به مضامین این سخنان، از بشریت ما هم حساسیت‌زدایی می‌شود. گویی دیگر به انسان بودن خودمان هم حساس نیستیم. گویی تن نسپردن به ستم، و سر خم نکردن در برابر ارعاب و استخفاف مترادف است با جنایت یا یک سیئه‌ی اخلاقی و معصیتی کبیره. گویی اگر از بیدادِ بیدادگران سخن گفتی و انذار و تذکری از تو صادر شد، راه را هموار کرده‌ای برای خشم و خشونت و خون‌ریزی و عناد و کین‌ورزی. باور من چنین نیست. فکر می‌کنم اگر قرار بود چنین باشیم، هم از میراث محمدی و تعالیم علوی عمیقاً‌ فاصله گرفته بودیم و هم درس‌های واقعه‌ی شورانگیز و عبرت‌آموز کربلا، چیزی جز یاوه‌گویی و پریشان‌سرایی نبود. کمتر کسی است که نداند گروهی که در مقابل حسین بن علی ایستادند – و همان کسی که علی بن ابی‌طالب را ضربت زد – نامسلمان نبودند و بلکه سخت به آیین و روش خود معتقد و مؤمن بودند. آن‌ها هم معبودی یکسان با حسین داشتند. آن‌ها هم ایمان به همان پیامبر داشتند که جد حسین بود و حسین هم بر دین همان‌ها بود. چه چیزی میان حسین و اردوی مخالف شکاف می‌انداخت و می‌اندازد؟ چه چیزی باعث استقامت زینب می‌شود و میان او و قاتلان برادرش و یاریگران قاتلان و توجیه‌کنندگان و مشروعیت‌دهندگان به آن بساط فاصله می‌اندازد؟ گمان من این است که آن میراث نه تنها امروز هم کارآمد و مؤثر است بلکه تمامی میراث شیعه به همین‌ چیزهاست. ساده‌دلان به سرعت این سخنان را این‌گونه تفسیر می‌کنند که پس باید دست به خشونت و خون‌ریزی زد! ولی مگر حسین دست به خشونت و خون‌ریزی زده بود؟ مگر زینب کسی را کشته بود؟ مگر زین‌العابدین علم مبارزه‌ی مسلحانه بلند کرده بود؟! نه. اما هیچ‌کدام از این‌ها تن به منطق زندان ندادند. هیچ کدام از این‌ها بردگی اختیاری را نپذیرفتند. هیچ‌کدام از این‌ها از یاد نبردند که چه مقدماتی شالوده‌ی آن همه نامردمی و بیداد را ریخته بود. نکته به همین سادگی است.
اما چرا می‌گویم حساسیت‌زدایی از بشریت؟ بشر، بشر اسطوره‌ای مورد نظر من،‌ بشر ازلی، بشری که رعایت عهد و پیمان می‌کند، معرفت و آگاهی را بر زیستن در عیش و عشرت ترجیح می‌دهد. آن گناه ازلی، خوردن از میوه‌ی معرفت و دانش بود که آدمی را از بهشت نعیم به هبوط در زمین می‌کشاند. بشر، یعنی آگاهی. یعنی تن نسپردن به زیستن حیوانی. یعنی اختیار دانش در برابر هم‌زیستی با شرایط موجود و گریختن از آگاهی. کوشش بسیار می‌کنم که بفهمم چرا عده‌ای به سادگی این ماجرای روشن را برای خودشان تعبیر و تفسیر می‌کنند و نهایتاً راهی را می‌روند که – اگر مؤمن و مسلمان باشند – با تحلیل من، به نفی میراث مسلمانی و شیعی‌شان ختم می‌شود. وقتی می‌گویم با تحلیل من، به خوبی به این نکته وقوف دارم که کسانی که خونِ حسین را مباح می‌دانستند خود را کمتر از او مسلمان نمی‌شمردند؛ پس متوجه تفاوت تفسیرها و انتخاب‌ها هستم. مسأله این نیست که آدمی در چه شرایطی زندگی می‌کند. بسیار کسان هستند که در کنج تنگ‌ترین زندان‌ها، همین امروز و در همین ساعت‌ها، جانِ آزادشان بسی بلندتر و بالاتر می‌پرد از تمام کسانی که در عین آزادی و تنعم هستند در گوشه‌هایی آرام و بی‌درد سر از دنیا. برای آزاد و آزاده بودن لازم نیست کسی بیرون زندان و در عیش و تنعم باشد یا داخل زندان. برای آزاد بودن، باید بند از پای خرد و بشریت خود برداریم و دست از خودفریبی بکشیم. آزادی یک شرط اولیه دارد: آدمی باید با خودش بی‌رحمانه صادق باشد. با تعارف و مجامله و توجیه کسی به آزادی نمی‌رسد.
چیزی که این روزها با خود زمزمه می‌کنم این دو بیت است:
مرغی که خبر ندارد از آبِ زلال
منقار به آبِ شوره دارد همه سال
گر آبِ حیات را به پیش‌اش آرند
منقار به آبِ شوره دارد همه سال
در روزگار ما، گاهی در جاهایی، این اتفاق می‌افتد که حاکمان،‌ آرام‌آرام محکومان را به انواع شیوه‌های ارعاب و استخفاف، خو می‌دهند به همین آبِ شوره. وقتی که مذاق آدمی تباه شود، دیگر آبِ شیرین هم به کام او بی‌مزه خواهد بود.
۱

پیمان‌شکن به راهِ ضلالت سپرده به… (*)

آدمی یعنی عهد. یعنی پیمان. راه ضلالت همین است که آدمی این پیمان را، این عهد را گم کند یا آن را با عهدی دیگر اشتباه بگیرد. مدت‌هاست به مسأله‌ای فکر می‌کنم و پی کلیدی می‌گردم برای گشودن این دری که حقیقتاً برای من بسته هم نیست. مدام مضامینی در خیال‌ام آمده است و رفته است. یکی، از جمله، این بوده که آدمی باید به اهمیت صحبت و هم‌نشینی وقوف داشته باشد و بداند که صحبت نااهلان و بیدادگران، هم دلِ آدمی را تیره و تباه می‌کند و هم آدمی را به ورطه‌ی بلا می‌اندازد. این معنا را هم شاعران و حکیمان و رندان گفته‌اند از قبیل این‌که: 
نوای بلبل‌ات ای گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه‌گو داری
یا این‌که:
من و هم‌صحبتی اهلِ ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس

یا این‌که مولوی می‌گوید: هر که خواهد همنشینی با خدا / گو نشیند در حضور اولیا.

اثر صحبت در جان و روان آدمی و در اندیشه‌ی او، نقشی کلیدی در سعادت و شقاوت او هم دارد. همین معنا را، البته، قرآن هم می‌گوید: «وَلَا تَرْکَنُوا إِلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا فَتَمَسَّکُمُ النَّارُ وَمَا لَکُم مِّن دُونِ اللَّـهِ مِنْ أَوْلِیَاءَ ثُمَّ لَا تُنصَرُونَ» (هود؛ آیه‌ ۱۱۳) یعنی: و به کسانى که ستم کرده‌اند متمایل مشوید که آتش [دوزخ‌] به شما مى‌رسد، و در برابر خدا براى شما دوستانى نخواهد بود، و سرانجام یارى نخواهید شد (ترجمه‌ی فولادوند). این آیه برای من هم معنایی سلوکی و فردی داشته است و هم آیه‌ای است با مضامین و اشاراتی به شدت اجتماعی و سیاسی. این آیه به روشنی می‌گوید که «صحبت حکام ظلمت شب یلداست» و با اهل ستم به هیچ رو معاشرت نباید کرد.

اما این‌قدر از سخن باید برای هر اهل دلی، برای هر صاحب خردی و برای ارباب بینش روشن باشد که نمی‌توان در کنار ستمگران، یاوران ستمگران و توجیه‌کنندگان ستمِ آن‌ها نشست و سپس امید رهایی و رستگاری هم داشت. «من تشبه بقوم فهو منهم». من هم‌چنان دنبال معنایی بلندتر می‌گردم. گمان‌ام این است که این معنا، اشارتی ازلی و اسطوره‌ای هم دارد. ازلی یا اسطوره‌ای را به معنایی به کار نمی‌برم که طایفه‌ای از شکاکان عصر جدید امروز به دیده‌ی تحقیر به آن می‌نگرند. وقتی از ازلی یا اسطوره‌ای سخن می‌گویم از معنایی حکیمانه و بلند سخن می‌گویم که مغز فرزانگی و شرف و نجابت و عصاره‌ی دستاوردهای بلند خرد و روان آدمی در آن جمع است.

بگذاریم – همین‌جا در این کنج خلوت – دلیری کنم و پای عهد ازلی را به میان بکشم. همان عهدی که شاعر رند ما از آن سخن می‌گوید:
از دمِ صبحِ ازل تا آخرِ شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود
اما این فقط قصه‌ی عشق نیست؛ قصه‌ی آدمی هم هست. این همان انسانی است که سربلند است و «سرش به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید». این همان است که می‌گوید:
پدرم روضه‌ی رضوان به دو گندم بفروخت
ناخلف باشم اگر آن به جوی نفروشم
این مناعت طبع اوست که او را در مقامی برتر و بالاتر می‌نشاند. این‌جاست که این انسان، هم‌تراز خداست و خداوندی می‌کند. این سخنِ به ظاهر کفرآمیز، همان است که بر زبان حلاج و سهروردی و عین‌القضات و حافظ و بسا کسان دیگر – گمنام یا صاحب‌نام – جاری شده است. 

بگذارید عنان قلم را به سویی دیگر بگردانم. این عهد، یعنی این‌که آدمی شأن و منزلت خویش را بشناسند. این عهد یعنی این‌که این انسان خلاصه‌ی آفرینش است و خود را به هیچ چیزی فروتر از شأن خود نباید بفروشد. این عهد به روشنی به آدمی می‌گوید که تمام کاینات برای توست؛ این تو نیستی که در بند آن‌ها یا بنده‌ی آن‌ها باشی. این عهد هم‌چنین به او می‌گوید که حتی همین «دین» برای توست و تو برای او نیستی. این عهد، از آدمی خضوع می‌خواهد اما نه در برابر فروتر از خودش و نه در برابر فرومایه‌گان. مضمون سجده‌ی ملایک هم چیزی جز این نیست. بر حکیم عیب است اگر امر به فعلی خلاف عقل کند. ملایک انسانی را سجده کردند که فراتر از آن‌ها بود. تواضع و فروتنی بیهوده و بی‌دلیل وجود ندارد. حتماً باید فروتنی را دلیلی آورد. جز این اگر باشد ذلت است و خوی غلامی و بردگی داشتن. فروتنی در برابر آن‌که به معنا فراتر است یعنی عزت و قدر مقام و جایگاه دانستن.

باز دارم حاشیه می‌روم. تمام حرف‌ام این است که آدمی وقتی همنشینی با ناکسان می‌کند و سایه‌ی همت بر نااهل می‌افکند یا از آن بدتر میل به اهل ستم می‌کند و آرام‌آرام – شاید بی آن‌که بداند – کردار و گفتار یا عمل ستم‌گران، معاونان ستم‌گران و توجیه‌گران بیداد در چشم‌اش آراسته می‌شود یا دل‌اش بر آن‌ها نرم می‌شود و دیگر یاوری ستم را – که کاملاً آگاهانه رخ می‌دهد – در ناصیه‌شان نمی‌بیند، کمترین کاری که کرده است این است که آداب صحبت را حفظ نکرده است. آن سوی دیگر قصه، ماجرایی است ازلی و بالای زمان و مکان. آن سوی قصه، شکستن این عهد است. خیانت در همین امانت است: امانتی که بر آسمان و زمین عرضه کردند و آدمی به دوش کشید. این عهد، این امانت، همان چیزی است که آدمی را مسجود ملایک می‌کند و هم‌ردیف خدا می‌نشاند و آدمی را خدا می‌کند. این عهد را که شکستی و در این امانت اگر خیانت کردی، دیگر چه سود کسوتِ دین پوشیدن یا سودای راز و نیاز داشتن؟ وقتی ریشه‌ی این عهد و بیخ این پیمان پوسیده باشد، انتظار روییدن چه میوهای از شاخ این درخت می‌توان داشت؟

آدمی، برای من، یعنی عهد. یعنی پیمان. یعنی ادای امانت. آدمی تمام ارزش‌اش به حفظ عهد است. به وفاست. به خیانت نکردن در امانت است. این یکی را اگر نداشته باشی، هر چه داشته باشی، عمرت تباه است. این است گوهر آدمی. همین گوهری که از دل بشریت او و وجود او و تاریخ او و گستره‌ی ازلی-ابدی او می‌جوشد: گوهر مسؤولیت انسان‌محورِ او. خلیفه اللهی از نگاه من یعنی این: عاشقان، زمره‌ی ارباب امانت باشند… پرهیز از ستم و تن به بردگی اختیاری و ارادی ندادن، مغز عاشقی است. عاشق سربلندتر و گردن‌فرازتر و عزیزتر از این است که با ستم خو کند و دردی‌کش میخانه‌ی بیداد شود:
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد!

دراز می‌نویسم. خسته می‌شوند از خواندن. همین‌قدر هم زیاده بود.
(*) مصرع اول این بیت از سایه است:
پیمان‌شکن به راه ضلالت سپرده به
ما جز طریق عهد و وفای تو نسپریم
۱

هر که بستاید تو را، دشنام ده!

عظیم‌ترین دشمنِ آدمی، خودِ اوست؛ بزرگ‌ترین تهدیدی که متوجه اوست، از جانبِ درون است نه از برون. در قیاس با آن‌چه که خودِ آدمی می‌تواند بر سرش بیاورد، هیچ دشمنی این اندازه توانا نیست. این نکته‌ی سلوکی چیزی است که به تجربه حاصل می‌شود و البته به تعلیم و در معرض نَفَسِ حکیمان و صاحب‌دلان قرار گرفتن.

این معنا را، حافظ به شیوه‌ای حکیمانه و رندانه تصویر کرده است:
به می‌پرستی از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقشِ خود پرستیدن
حافظ به یک کرشمه، چند کار را برآورده است: میان خود و زاهدان متشرع مرز می‌کشد: آن‌چه اسباب رستگاری است، تشرع نیست. این پوستی است بر مغز گوهر بشریتِ آدمی. آدمی به آسانی گرفتارِ خویشتن‌پرستی و خود-شیفتگی می‌شود و از آن آسان‌تر برای خود-شیفتگی خود توضیح و توجیه پیدا می‌کند: کارِ آدمی، خودآرایی و خویشتن‌فریبی است. آدمی عیوب خود را نمی‌بیند و نمی‌خواهد ببیند و هنگامی هم که عیوب را ببیند، به دشواری آن‌ها را می‌پذیرد مگر این‌که از این بند رهیده باشد: نقشِ خود را بر آب زده باشد و نقشِ خود پرستیدن را خراب کرده باشد.
از همین روست که همو می‌گوید که:
گر خود بتی ببینی، مشغولِ کارِ او شو
هر قبله‌ای که بینی بهتر ز خودپرستی
مولوی، معلم‌وار و مشفقانه این ستایش‌دوستی آدمی را آفتی مهلک تشخیص می‌داد:
هر که بستاید تو را، دشنام ده
سود و سرمایه به مفلس وام ده
ایمنی بگذار و جای خوف باش
بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش
آدمی هنگام ستایش شنیدن و تأیید دیدن، احساس امنیت می‌کند؛ غریزه به او می‌گوید که از جانب آن‌که او را ستایش می‌کند، خطری متوجه‌اش نخواهد بود (هر چند غریزه در این‌جا هم مآل‌اندیش نیست). آدمی وقتی احساس کند مورد نقد واقع می‌شود و طرف مقابل‌اش (دوست، دشمن، همنشین و همراه) هیچ وقت او را دربست و مطلق مؤید و مصدَّق نمی‌داند، با احتیاط و محافظه‌کاری به او نزدیک می‌شود. همین احتیاط، زمینه‌ساز آفت هم می‌شود: هراس داشتن از منتقد و معترض باعث می‌شود او نتواند خود را از بیرون تماشا کند؛ یا هر چه از خود ببیند، خوبی خواهد بود. درست است که آدمی، خود به لغزش‌ها و خطاهای خود واقف است. اما همیشه خوبی‌ها و فضایلی هم هستند که خود حجاب می‌شوند. یعنی مشکل فقط در این نیست که آدمی عیوب خود را نمی‌تواند ببیند، بلکه لغزش‌گاه خطرناک‌تر آن‌جاست که آدمی در حصار فضیلت‌ها هم گاهی محبوس می‌شود و از فضیلت‌ها رذیلت می‌سازد. علم، اسباب پرواز آدمی است اما چیزی هست که متصل به علم است و اسباب سقوط آدمی هم می‌شود:
به عُجبِ علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنی‌تر می‌رسد روزی
هنر هم از همین جنس است. هنر فضیلت است:
روندگان طریقت به نیم‌جو نخرند
قبای اطلس آن‌کس که از هنر عاری‌ست
اما هنرمندی هم درجات دارد و هم انواع و آفات. عاشقی خود هنر است:
بکوش خواجه و از عشق بی‌نصیب مباش
که بنده را نخرد کس به عیبِ بی‌هنری
بی‌عشقی، بی‌هنری است و عیب است. عاشقی خود هنر است. اما در عاشقی هم حرمان هست و بسیاری از هنرها اسباب حرمان می‌شوند:
عشق می‌ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
حافظ در شریف بودنِ هنرِ عشق تردیدی ندارد؛ اما مراقب است که عاشقی هم طریقی خطرناک است و ممکن است از این طریق هم آدمی به مقصود نرسد.
آدمی اگر از شرِ خویشتن برهد، از عظیم‌ترین دشمنِ خود رهیده است. همین مضمون را سایه به ظرافت و هنرمندی تصویر کرده است:
این حکایت با که گویم؟ دوست با من دشمن است
ماجرا با دوست دارم ورنه دشمن دشمن است
تن درونِ پیرهن مار است اندر آستین
وای بر من کز گریبان تا به دامن دشمن است
۳

هر کس حکایتی به تصور چرا کنند؟!

قصه‌ی معرفت، قصه‌ی همیشگی بشر است. این وسوسه‌ی گشودنِ همه‌ی رازها در عالم چیزی است که آدمی را هیچ‌گاه به حال خود رها نمی‌کند. و طرفه این است که هر رازی که برای آدمی گشوده شود، رازِ تازه‌ای پیش او چهره خواهد نمود. جهانِ بدون راز، حتی اگر مطلوب هم باشد، ممکن نیست. ما جهانِ راززدایی‌شده نداریم؛ جهان در هر عصر و زمانه‌ای پاسخ بعضی از مشکلات‌اش را می‌گیرد و بعضی معماها برای‌اش حل می‌شود اما هم‌چنان معماهای تازه‌ای پیش روی بشر باقی می‌ماند. حاصل‌جمعِ این معماها برای آدمی همیشه ثابت مانده است.
حاشیه نروم. این‌ها را بهانه کردم برای سخن گفتن از این غزل حافظ که مطلع‌اش این بیت است:
آنان‌که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه‌ی چشمی به ما کنند…
عموم مردم این بیت را نادرست و در واقع به معنایی معکوس می‌خوانند و می‌فهمند. در این بیت نه تمنا هست و نه خواهش. اتفاقاً بیت بعدی مضمون طعنه‌ی گزنده‌ی حافظانه را بیشتر آشکار می‌کند:
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه‌ی غیب‌اش دوا کنند
این غزل، پاسخی است به غزل شاه نعمت‌الله ولی که سروده بود:
ما خاک راه را به نظر کیمیا کنیم…
انگیزه‌ی حافظ هم کمابیش روشن است: حافظ میانه‌ی چندانی با بساط و دستگاه‌ی سازمان‌دهی شده‌ی خانقاهی ندارد؛ درست به همین دلیل است که صوفی و زاهد در نگاه حافظی بسیار جاها کنار هم واقع می‌شوند (و همین‌جا صوفی خانقاهی ماهانی را «طبیب مدعی» می‌خواند). حافظ غزل‌های بسیاری دارد که در آن زاهدانی را که نگاه فقیهانه به دین و به عالم دارند، با عتابی گزنده به تازیانه‌ی نقد می‌گیرد. این غزل خاص، درست از آن غزل‌هایی است که ابیاتی از آن نقد دستگاه‌سازی صوفیانه‌ی خانقاهی است. نقد او هم روشن است: این معرفتی که فلان صوفی مدعی داشتن آن است، معرفتی مسلم و قطعی و یقینی نیست. معشوق حافظ در پرده است و نقاب از رخ بر نداشته است. این‌که فلان صوفی با ادعای عارف بودن می‌گوید به معرفت رسیده است و صاحبِ یقین است، چیزی نیست جز ظن و گمان و حکایتی است به تصور!
برای حافظ، حسنِ عاقبت نه در این است که آدمی متشرع باشد و متعبد و نه موقوف رندی و قلندری. مغزِ حسن عاقبت، عنایت است. آن‌چه جاذبِ عنایت است که اصرار در دین‌ورزی فقیهانه و زاهدانه و حتی عارفانه است و نه بی‌اعتنایی به دین. جای دیگر هم این مضمون را گفته است: دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات . مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش. رهایی آدمی نه در مباهات به فسق است (که این روزها سکه‌ی بازار اطفال ناپخته‌ی تازه به دوران رسیده‌ی ناگهان‌مغرب‌زمین‌دیده است!) و نه در زهدفروشی است (که این روزها به نحو مهوعی از در و دیوار سرزمین «اسلامی» ایران فرو می‌بارد!). هیچ کدام از این‌ها تضمین‌کننده‌ی عنایت نیست. رمز این رهایی جای دیگری است.
نزد حافظ، برای آن‌ها که اهل رازند و درون پرده‌اند، چه جگرها که خون نمی‌کنند. گویی حافظ، رندانه از ارتفاعی در احوال زاهدان و فاسقان می‌نگرد که چگونه «و کل حزب بما لدیهم فرحون»‌اند! آن‌ها که درونِ پرده‌اند، پریشان‌اند؛ حسابِ آن‌که از برون در، مغرور صد فریب شده‌اند و باورشان شده است به تصور که صاحبِ یقین‌اند، خود روشن است:
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده بر افتد چها کنند
سخن به درازا نمی‌کشم. بهتر است این غزل را با آواز آسمانی شجریان و سنتور زنده‌یاد فرامرز پایور در سه‌گاه بشنوید و ذوقی از شنیدن غزل به این شیوه ببرید.
 

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد