۰

تذکره‌ی جنون‌ها – بهاریه‌ی دوم

آدم وقتی در احوال خودش دقیق می‌شود یا وقتی می‌خواهد خودش از خودش حساب بکشد، ناگهان با مشکل مهیبی مواجه می‌شود که هیچ مثل و مانندی در دنیای بیرون‌اش ندارد؛ انگار یک تنه دارد به نبرد اژدها می‌رود. بگذارید عجالتاً کلمه‌ی «نفس» را، در عین حفظ معنا و جایگاه‌اش، به کار نبرم و از «خود» استفاده کنم. آدمی وقتی با خودش طرف می‌شود، اولین چیزی که در سراسر ماجرای دست و پنجه نرم کردن‌اش با خود، تجلی آشکار دارد، فریب است؛ آدم خودش خودش را فریب می‌دهد. تا می‌آیی گریبان خودت را بگیری و صادقانه حساب بکشی از خودت، می‌بینی قبل‌اش همه‌ی لغزش‌های‌ات را توجیه کرده‌ای. پس پیکار با خود و چالش با این فریب‌کار درون سخت‌تر کاری است که آدمی در اطوار وجودی‌اش با آن دست به گریبان است.

بهار که می‌آید، زمین آن‌چه در دل دارد بیرون می‌ریزد. کشته‌ها می‌رویند. آدمیان هم که به بهار دل و جان برسند، کشته‌های جان‌شان هویدا می‌شود. می‌گویند از پرسش‌هایی که روز قیامت از آدمی می‌پرسند یکی این است که جوانی‌ات را صرف چه کردی؟ وقت‌ات، عمرت، مال‌ات را در چه فنا کردی؟ یعنی که آن‌چه کشته بودی الآن دارد می‌روید و حاصل‌اش خوب یا بد بر سر خودت سایه خواهد انداخت. پس می‌شود تا آن فصل‌های جان سپری نشده‌اند، هرزه‌ها را سوخت و دور ریخت. این شروع کار است.

ادامه‌ی مطلب…

۳

تذکره‌ی بهاریه

بهار که می‌رسد، از مثال رستاخیز طبیعت می‌توان به مقام محاسبه‌ی نفس رسید که در این سالی که بهار و تابستان و پاییز و زمستان‌اش گذشت، تغییر فصول عالم جان، چه محصول و بهره‌ای داشته است. امروز با یکی از احباب فرصت صحبتی دست داد و او اشاره می‌کرد که در این فضای وبلاگ چه بسا چیزهایی که می‌باید نوشته شود، نوشته نمی‌شود و چه بسا آن‌چه نباید بر قلم جاری شود، از نویسنده صادر می‌شود. انصاف می‌دهم که سخنی است سنجیده.

این یادداشت که می‌نویسم، اگر خدا بخواهد، نخستین یادداشت از سلسله‌ی یادداشت‌هایی خواهد بود که عنوان «تذکره» را خواهند داشت. تذکره را البته از آیه‌ی شریفه‌ی قرآن گرفته‌ام که: «ان هذه تذکره فمن شاء اتخذ الی ربه سبیلا» که هر که بخواهد (یعنی تصمیم بگیرد و عزمی داشته باشد) راهی به سوی خدای خود بر خواهد گرفت. این یادداشت نخست بیشتر حدیث نفس است و نقد حال (یعنی برای یادآوری به خودم است تنها؛ که وقتی به گذشته می‌نگرم بدانم چه کرده‌ام. خطاب‌اش به هیچ‌کس نیست، جز خودم). دیروز کتابی را در آداب سلوک می‌خواندم و هنوز عبارات پایانی کتاب گریبان‌ام را رها نکرده است که حاسبوا قبل ان تحاسبوا. آن تلنگر، امروز صورتی جدی‌تر داشت. دو رسول و پیام‌آور از جهان جان داشتم که فارغ از صورت نه چندان خوشایند پیام‌شان، اشارت نهفته و اقتضای پنهان سخن‌شان همانا همین محاسبه‌ی نفس بود و بس. و نیکوتر آن باشد که اکنون که در آستانه‌ی رستاخیز طبیعت هم هستیم، رستاخیزی در دل و جان هم حاصل آید.

ادامه‌ی مطلب…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی بعد