۰

مرو به صومعه کآنجا سياه‌کاران‌اند!

متولی آستان قدس دست ولايت و تمام ولايت را هم‌زمان به دست تتلو سپرد و رفت. در تتلو بودن و تتو داشتن و ترانه‌های آن‌چنانی خواندن (ولو جفنگ باشد) فی نفسه هيچ عيب و خللی نيست. حتی اين‌که يکی از قماش تتلو در ظاهر يا باطن دست ارادت به ولايت چنان کسانی بدهد هم شاید عيبی نباشد. نکته اين‌جاست که امثال رييسی خارج از گردونه‌ی رأی خريدن که بیفتند، نه تنها امثال تتلو را به خاطر ظاهر و پوشش و موسیقی و حواشی‌شان عقوبت و آويزان می‌کنند بلکه هنر و معرفت را از هر سنخی که باشد به صد تير سهمگين تندخویی و درشتی می‌درند. اما پای رأی ستاندن از مخاطبان تتلو که برسد، هيچ ابايی ندارند از عشوه کردن در برابر او. در اين شيوه تنها چيزی که نيست صدق است. يعنی همدلی با تتلو و نوازش او (اگر قصه‌ی پنهانی از ارعاب دستگاه‌های امنيتی نداشته باشد) از سر رياست و دروغ‌گويی و دروغ‌ورزی. در اين دين‌ورزی هر چه هست هواست. در هر رقعه‌ی دلق اين متولی آستانه هزاران بت شانه به شانه نشسته‌اند و جلوه‌فروشی می‌کنند.

اين همان مشی و منشی است که برای چشيدن ولو يک قطره از جام قدرت، تن به هر رذالتی می‌دهد. رذالت يعنی اين‌که تبسم کنی به روی آن‌چه بدان باور نداری و گذشته و حال‌ات شاهدی است بليغ بر اين ناباوری و رياکاری‌ات. به زبان قرآن، اين رفتار را نفاق می‌نامند. «يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ». و آن‌ها که اهل قرآن‌اند تهی بودن دعوی اين اصحاب ولايت و آستان‌بوسان قدرت از پس حجاب بقعه‌ی رضا را نيک می‌بينند. اين همان چيزی است که آن مير دلاور، آن شير به زنجير، هشت سال پيش در ناصيه‌ی اينان ديده بود و آن را در گوش عالميان جار زد (و از همين روست که هنوز در حصر است) که: «ملات سنگ‌های کاخ قدرت، دروغ است و فریاد حقیقت‌خواهی است که به زوال آن می‌انجامد». قصه‌ی امثال رييسی و علم الهدی موسیقی نيست. مشکل اين‌ها موسیقی و هنری است که قدرت‌مداری و رياکاری آنان را کرنش نمی‌کند. و گرنه برای آن‌ها چه شجريان چه تتلو. تو ديده بر رياکاری و دين‌فروشی و دروغ‌پروری آن‌ها فرو ببند، عزیز دو عالم می‌شوی به چشم‌شان! مبادا کسی دردمندانه بايستد در برابر شناعت‌شان که نوه‌ی پيامبر هم اگر باشد «مفتیان مزدبگیر، او را به خروج از دین و ایجاد فتنه متهم خواهند کرد».

قصه‌ی شجريان هنوز تمامی ندارد. در اين سال‌ها سه بار (تا جايی که من دنبال کرده‌ام) پيش آمده است که متون و مثلا اشعاری از زبان شجریان (و حالا همايون) در مجادله با اين لجن‌پراکنان منتشر شده است که هر سه جعلی بوده است. درست همين امروز است که حجره‌های دروغ‌پراکنی حاميان رييسی اين جعلیات را به پای دولت روحانی می‌نويسند. رسوايی نمايش اجرا کردن با تتلو برای ناظران عبرت‌آموز است ولی طرفه آن است که خودشان از اين بازی ملال‌آور و مهوع درس نمی‌گيرند و حال که در بازی‌سازی‌های اين چند ماه‌شان ناکام مانده‌اند می‌کوشند شجریان را که خود زخم‌خورده‌ی بت‌تراشی آن ابراهيم‌نام آزرصفت است، در برابر اميد مردمانی بنشانند که می‌خواهند خار دروغ و رذيلت ريا از خاک خراسان و آستان رضا کنده شود، غافل از آن‌که: «اگر از هزینه‌های سنگین و عملیات عظیم خود نتیجه نمی‌گیرید شاید صحنه درگیری را اشتباه گرفته‌اید؛ در خیابان با سایه‌ها می‌جنگید حال آن که در میدان وجدان‌های مردم خاکریزهایتان پی در پی در حال سقوط است». اين‌ها درست همان‌ها هستند که از سند ۲۰۳۰ لولويی ساخته‌اند و هر چه دروغ است به آن می‌بندند به اين اميد که کسی سراغ خواندن آن متن نرود و هرگز سوابق ماجرا را دنبال نکند. درست همان کسان که تار و پودشان دروغ و بی‌ايمانی است فرياد بر می‌آورند از به باد رفتن مسلمانی!

اين‌که رييسی با اين دستگاه دروغ‌سازی و دروغ‌پروری و رياکاری همراهی می‌کند تصادفی نيست. اين تتلو نيست که به دستبوسی رييسی می‌رود. جمعی مشاور، رييسی را به ديدار تتلو می‌برند که از آن نمايش تبلیغاتی برای جلب رأی بسازند. رييسی خود بخشی از همان دستگاه امنيتی است که فکر می‌کند با بازی کردن و بازی دادن خامانی چون اميرحسين مقصودلو – اين تتلويی که امروز نام و نشان و رسم و رفتارش سنجاق عبا و قبای متولی آستانه شد – می‌توانند دل از مردم بربايند. و اين همه بازی از بهر اين است که چهر‌ه‌ی دروغ و ريای مفتضح‌شان را پشت نقاب مردم‌فريب مردم‌دوستی و لاف محروم‌نوازی پنهان کنند.

آخرين برگ سفرنامه‌ی ابراهيم رييسی هم‌آغوش با تتلو اين بود: که ستاد و استخوان‌بندی بالا رفتن او از نردبان قدرت يکسره چرکين است و ملوث. در سرتاسر اين نهاد و ستاد سر مويی ايمان و اعتقاد نيست. همه چيز فروختنی است. کافی است بهايی به دست کنی که جوينده‌ی متاع قدرت حاضر باشد به آن تن دهد. و چه چيزی ارزان‌تر از ايمان مردمان. و چه کسی فروختنی‌تر از رضای خراسان!

به گفته‌ی آن شاعر فرزانه:
ای دست حق علی بزند گردن تو را
کز بهر کار ناحق از او خواستی مدد!

۰

سیل ادبار و طوفان سوء عاقبت!

دریغ است اين را همین حالا نگويیم هر چند شيرین‌تر بود اگر دو سه روز دیگر می‌گفتيمش. رييسی از دامان امام رضا و توليت قدس دست تولا به دامان تتلو زد. همين نکته شاهدی بلیغ و بینه‌ای است استوار در بخت‌برگشتگی و ادبار:
چو تيره‌ شود مرد را روزگار
همه آن کند کش نيايد به کار
و عبرت‌آموز است که خويشاوند منبرنشين خراسانی رييسی کشتی ارباب هنر می‌شکند به بهانه‌ی حواشی کنسرت اما دامادش به هول و دستپاچگی به تمنا و دریوزگی رأی چنین نمايش رسوايی را با کسی اجرا می‌کند که سرتاپای‌اش حاشیه است! اين‌که ابوالقاسم طالبی آن به اصطلاح نخبه‌ی قلاده‌دار رييسی آب دهان می‌اندازد به روی ماه شجريان اما رييسی گمان می‌کند که می‌تواند جای شجریان را با تتلو پر کند کم نکته‌ای نيست. قصه‌ی رياکاری متولی آستانه ديگر بی‌مزه و خنک شده است. این هم‌آغوشی رييسی با تتلو مرتبه‌ای تازه است از افول. چه شد آن همه خروش و دبدبه‌ی تبلیغات؟ چه شد آن همه خدمتکاری صدا و سيما و فارس‌نيوز و کيهان و تسنيم؟ چه شد آن همه جانفشانی وطن امروز؟ کوه‌تان موش زاييد؟ امام رضا متعلق به همه است؟ آری هست! مثل اين است که بگوييد بهشت متعلق به همه است حتی متعلق به فاسقان و دروغ‌گويان و رياکاران. يعنی رييسی که آن نمايش را در برابر دوربین دست در آغوش تتلو اجرا کرد همان را در دل داشت که تتلو بر زبان؟ امام رضا متعلق به همه است؟ پس چرا امام رضا بايد به گروگان علم‌الهدی برود و سايه‌اش از محمدرضا شجریان دريغ شود؟ «انظُرْ كَيْفَ كَذَبُوا عَلَىٰ أَنفُسِهِمْ وَضَلَّ عَنْهُم مَّا كَانُوا يَفْتَرُونَ»!

۰

باد فقر و باد فقه

سنایی در آن قصیده‌ی قلندرانه و آزادواری که در مقام اهل توحيد دارد، تازيانه‌ی نقد را هم به گرده‌ی صوفیان می‌کشد و هم فقها را به آن می‌‌نوازد. اين حکمت شگفت در فهم و عمل به دين را شايد بتوان به زبان مدام برای مردم بیان کرد ولی در عمل ملتزم به آن بودن دشوار است. قاعده اين است که مردم بسیاری که اهل آداب و مناسک شرعی هستند و از هيچ دقیقه‌ای فقهی فروگذار نمی‌کنند (مثلا نماز و روزه و مسایل مربوط به طهارت و نجاست ستبرترین قشر فقهی‌نگری در دین‌اند)، عمدتاً از توجه به ظرايف عميق‌تر دین‌داری غافل‌اند. این را من بارها به عينه و حتی در زندگی روزمره دیده‌ام. اهل ایمانی که به دقت مراقب ادای نماز سر وقت‌شان هستند ولی وقتی با ملاک و معیار تقوا زندگی‌شان را می‌سنجی، هول برت می‌دارد. در آزار دیگری و قضاوت کردن گفتار و رفتار تو چنان دلیرانه گام بر می‌دارند و سخن می‌گويند که تصور می‌کنی هم‌اکنون از قلب جنت فردوس برای‌ات نسخه می‌‍پيچند.

اين آفت دین‌داری شرعی و فقیهانه است. مستعد ریا ورزیدن است. زمينه‌ی آزار رساندن به ديگران در آن فراهم است. آدمی را سخت معتاد می‌کند به شهوت قضاوت ديگران و خود را دانای کل دانستن. به تعبیر سنایی اين‌ها چيزی نيستند جز باد. باد هوا. حرف. کاری در ميانه‌ی اين‌ها نيست. باید کار کرد. يکی از کارهای مهم اهل ایمان همين است که: مباش در ‍پی آزار و هر چه خواهی کن. اين فاصله گرفتن از داوری و قضاوت کردن از کشف‌های اولیه‌ی صوفیان کلاسیک و اولیه بود پيش از اين که تصوف تبدیل به دستگاه و بارگاه و بازار شود.

برای من نخستین نشانه‌ی داوری و آزار در اهل دین، اول اشارت برای حفظ فاصله‌ی جدی است از متشرعانی که يقين به رستگاری خود دارند و گمان می‌کنند سر دو عالم را کشف کرده‌اند. دين‌ورزی‌ای که به آدمی فروتنی نياموزد و به او درس آدمی بودن ندهد، کفر است. دين يعنی چيزی که به تو بگويد تو انسانی با تمام محدودیت‌های بشری‌ات و ممکن است در بسياری از چيزهایی که خیلی مطمئن فرض‌شان می‌کنی خطا کرده باشی. شريعت ما، پارسايی ما يعنی کم‌آزاری. يعنی فاصله گرفتن از داوری. مغز و خلاصه‌ی دين يعنی اين. اين همان چيزی است که حافظ هشدارش را می‌‌داد:
کردار اهل صومعه‌ام کرد می‌ پرست
اين دود بین که نامه‌ی من شد سياه از او

۰

در منزلت حریت کافرانه‌ی ايمانی

عين‌القضات در نامه‌ها تعبیری شگفت‌انگيز دارد که شاید گمان کنیم برای عارفی در قرن ششم هجری در آن فضای فرهنگی عجيب است. ولی نیست. مضاف بر اين‌که شگفت نيست باید حتی از ميان آن همه کفرگویی عین‌القضات ايمان او را بیشتر و بهتر دید. تعبیری که از آن یاد می‌کنم در این جملات آمده است:

«ای دوست! ‍پنداری که هرگز دانسته‌ای زنارداری چی‌ست؟ لعمری دانسته‌ای و لیکن همچنان‌که اهل عادت دانند در بلاد روم. کفر ايشان و اسلام شما عادت است نه حقيقت. نيک بشنو از من؛ انّ من الشعر لحکمة:

بی ديده ره قلندری نتوان رفت

دزدیده به کوی مدبری نتوان رفت

کفر اندر خود قاعده‌ی ايمان است

آسان آسان به کافری نتوان رفت» (نامه‌ها؛ جلد ۲، ص ۴۶).

اين تعابیر معرفت‌شناسی دينی عين‌القضات را خوب نشان می‌دهد. مشرب‌اش با مشرب فقيهان و متشرعان ظاهری تفاوت بسیار دارد. شطحيات و سخنان خلاف آمد عرف و فهم متعارف دينی هم بسیار دارد ولی درست در همين نامه در صفحات ابتدايی‌اش وقتی که می‌خواهد توضيح بدهد که آدمی چی‌ست (يعنی تن است يا جان، قالب است يا روح – حالا روح و جان يعنی چه؟ بماند)، آخر قاعده‌ی سخن‌اش ارجاعات مکرر به احادیث و روايات است و تکیه‌ی محض و مطلق بر نقل. تمام استدلال‌های او دوری می‌شود (مثلا صفحات ۳۸ و ۳۹ را ببينيد) و از عقل فاصله می‌گيرد.

غرض اين بود که اين حریت و بلندنظری عارفانه‌ای که در او می‌بینیم از عقل‌گرایی نیست. ايمان گه‌گاه متعبدانه و خالی از خردورزی او نیز منافاتی با حريت و آزادگی او – که ابعاد سياسی پيدا می‌کند – ندارد. ماجرا انسانی است. انسانی است با تمام محدوديت‌های بشری و فردی عين‌القضات و قیدهای زمان و زمانه‌ی او. از عين‌القضات و بسا هم‌عصران او – و بسا کسانی که پس از او آمدند – نمی‌توان انتظار فردیت و استقلال خرد مدرن قرن بیستم و بيست و يکم را داشت. ولی باید اين مايه حریت و جسارت آن‌ها را در نقد اين فهم‌های کهنه و عادتی دینی ارج نهاد.

۲

خوانِ کرم… (۴)

هميشه ضرورتی ندارد در توصيف و تعریف کرم و سخاوت کسی چيزی بنويسد:

لب ببند و کف پر زر بر گشا

بخل تن بگذار و پیش آور سخا

ترک شهوتها و لذتها سخاست

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

این سخا شاخیست از سرو بهشت

وای او کز کف چنین شاخی بهشت

عروة الوثقاست این ترک هوا

برکشد این شاخ جان را بر سما

تا برد شاخ سخا ای خوب‌کیش

مر ترا بالاکشان تا اصل خویش

یوسف حسنی و این عالم چو چاه

وین رسن صبرست بر امر اله

یوسفا آمد رسن در زن دو دست

از رسن غافل مشو بیگه شدست

یکی از مصاديق ترک لذت‌ها و شهوت‌ها – يعنی يافتن این رسن استوار – همین است که آدمی چيزی نگوید و ننویسد. این ترک گفتن و نوشتن، آزمون سخاست. لب ببند وقتی متعاقب‌اش واو عطف می‌آيد و آن‌گاه کف پر زر برگشودن، معنای عطف نمی‌دهد لزوماً. لب بستن مقدمه‌ای است برای کف پر زر برگشودن. یعنی «هر چه در اين پرده نشان‌ات دهند | گر نستانی به از آنت دهند». پس سکوت بايد. تا همین‌جا هم بیگاه شده است.

۰

خوانِ کرم… (۳)

هیچ فکر کرده‌اید که می‌شود (يا آیا می‌شود) رمضان را جایی خارج از کفر و دین تعریف کرد؟ به گمان من، بزرگ‌ترین آزمون اهل ایمان این است که بتوانند خارج از تقسیم‌بندی‌ها و مرزهای کفر و دین، بیرون قواعد و مقررات شرعی و مناسک آیینی، قلمرویی ببينند که هر جنبده‌ای بتواند زیر سقف‌اش بیاساید و بیارمد فارغ از ایمان یا بی‌ایمانی. قدر مشترک همه‌ی این جنبدگان، انسان بودن است (از این هم می‌توان یک گام فراتر نهاد و هر ذی‌وجودی را در این سهم شریک کرد).

رمضان را چطور می‌توان جوری دید که قدم بیرون از کفر و دین نهاده باشی؟ به گمان من، کلید مسأله در همین قصه‌ی ضیافت و مهمانی و کرم است. مهمانی‌‌های اختصاصی که در آن تبعیضی از هر نوعی باشد (تبعیض میان مرد یا زن، فقیر یا غنی، مؤمن یا کافر يا هر تقسیم‌بندی‌ دیگری)، خصوصیت کرم‌ورزی ندارند. کرم و سخاوت علت و رشوت بر نمی‌دارد. خوان کرم اعتبارش به همین منزلت سخاوت‌مندانه خواهد بود که بتواند حتی – حتی – از کمند «با دوستان مروت با دشمنان مدارا»‌ هم فراتر برود. چنان پرواز نگاه‌اش بلند باشد که نخواهد (یا نتواند) میان دوست و دشمن فرق بگذارد. آن‌قدر گداخته باشد که بتواند بی‌رنگی همه را – موسی باشند يا فرعون – ببیند.

هیچ فکر کرده‌اید که چطور می‌شود رمضان را «غنی‌سازی» کرد؟ رمضان معمول و متعارف را متشرعان هميشه رعایت کرده‌اند و لابد باز هم خواهند کرد. ولی رمضانی که در آن چشم ديگری برای آدمی گشوده شود که پا بر فرق علت‌ها بنهد و جایی که سخن از حقیقت در میان باشد، فرقی میان عبرانی و سریانی و جابلقا و جابسا ننهد. مسجد و ميخانه یکی می‌شود آن وقت. آن وقت کرم و ضيافت به غنی‌ترین درجه آزموده می‌شود. این بر عهده‌ی میزبان نیست که به پاره‌ای از مهمانان بفهماند که به بهانه‌ی اين مهمانی بر آن‌ها که مانند شما نیستند مفاخرت نکنید. این ضيافت بهانه‌ای است برای بعضی میهمانان، فرصتی است برای عده‌ای که چشم دگری بگشایند. روزه بهانه‌ای باشد برای‌شان تا بدانند که از این مناسک عادتی هم باید پاک شد. این هم مصداق دیگری از تطهیر و تمحیص است.

۰

خوانِ کرم… (۲)

جنس مهمانی‌های مختلف با هم تفاوت دارند. ضيافت مور با ضيافت سلیمان فرق دارد. ميزبان وقتی محتشم و کريم باشد، مهمانی‌اش با مهمانی فقرا تفاوت آشکاری دارد. حکايت ماه رمضان هم حکايت همين مهمانی کریمانه‌ی ميزبانی است غنی نه تنها به این معنا که همه چیز دارد و همه چیز می‌بخشد بلکه به معنای دیگر و ظریف‌تر استغنا. اما همین‌جا باید توقف کرد – به رسم سنت – که اذا بلغ الکلام الی الله فأمسکوا. تمام اين اوصاف در دایره‌ی خرد انسانی و فهم و حس بشری ما معنا پیدا می‌کند. ولی اصل سخن به قوت خود باقی است. «سخن در احتیاج ما و استغنای معشوق است».

از قصه‌ی احتياج و استغنا به ويژه وقتی حدیث رمضان و روزه در میان باشد باید آشنایی‌زدایی کرد. این‌جا ماجرای دلبردگی‌های عارفانه در سطح شخصی و فردی – و تنها در این سطح – نیست که کانون بحث است. يک سؤال ساده سرنوشت کل طاعت و عبادت اهل ایمان را روشن می‌کند: این همه کار را برای که می‌کنید؟ این پرسش را به هزار زبان و به بيان‌های مختلف با بلاغت  صنعت‌گری فزون از اندازه می‌توان پرسيد ولی اصل سؤال به همین سادگی است: آخرش که چه؟ پاسخ را همان متن کانونی دین می‌دهد: هر چه می‌کنيد برای خودتان می‌کنید؛ مرا به شما نیازی نیست! « وَمَن جَاهَدَ فَإِنَّمَا يُجَاهِدُ لِنَفْسِهِ إِنَّ اللَّـهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعَالَمِينَ»

همه‌ی لایه‌های لفظی را این‌جا باید دور ریخت. گوینده به زبان ساده به مخاطب‌اش می‌گوید که عظیم‌ترین کاری را هم که می‌کنی،‌ برای خودت – برای آرامش و آسايش خودت – می‌کنی. منّت فعل سودجويانه‌ی خودت را بر من منه. اما همين نکته را سخت می‌توان فهميد چون متشرعان می‌گويند همه‌ی اين آداب و مناسک را به خاطر رضای او – حتی به اقتفای متن کلام دینی «ابتغاء وجه الله» – می‌کنند. پس اگر او آمد و گفت بود و نبود شما چیزی در اصل ماجرا تغییر نمی‌دهد تکلیف چی‌ست؟

فکرش را بکنيد که یکی از اغراض ضيافت آن ميزبان محتشم و کریم در کنار هزار و یک خاصيت بی‌شمار از جمله تطهیر و تمحیص و غفران و ارتزاق و بسی چیزهای دیگر، اين باشد – و شاید حتی فقط همین باشد – که بگويد این‌جا بارگاه استغناست: جایی که هزار خرمن طاعت به نیم‌جو نخرند! کرم معنای سلبی و ايجابی دارد. معنای سلبی‌اش این است که دریافت‌کننده‌ی کرم، تهی‌دست است. و اين تهی‌دستی نسبی نيست؛ تهی‌دست مطلق است در برابر کریم و غنی مطلق.

يعنی همه‌ی اين‌ها عبث است؟ البته اگر ندانی آخرش کجا قرار است بروی و کجا قرار است باد به دست بمانی، عبث است. عبث است اگر گرفتار آفت‌های‌اش شدی. خاصيت دارد؟ حتماً دارد: استيصال و عجز آدمی را به رخ‌اش می‌کشاند. شرح‌اش باشد برای بعد که ربط‌اش به روزه و رمضان چی‌ست. ذوقی باید و حکايتی از سر ذوق.

۰

دزدی با چراغ… علم آموختن از حرص

انسان موجودی است طبعاً خطاکار و خطاپذير. همين انسان یکی از عظيم‌ترین خطاهای‌اش – که لغزش‌گاه بزرگ او نیز هست – اين است که وقتی خطا می‌کند يا وقتی بعضی خطاها را می‌کند، نه تنها حاضر به اذعان به آن خطا و کوشش برای يافتن راه اصلاح آن نيست بلکه مدام خطا را به جانب ديگران می‌افکند. ما خطا می‌کنيم ولی انتظار داریم همه بگويند خطا نکرده‌ای؛ راه را درست رفته‌ بودی. هزار دلیل می‌تراشيم برای توجيه آن خطا. هزار و يک راه می‌جويیم برای پوشاندن آن. بدتر از آن، متوسل به انواع استدلال‌ها – یا بهتر بگویم مغالطات – می‌شويم تا آن خطا را بپوشانيم. اين قسمت خوب ماجراست. قسمت بدتر آن است که درگیر خطای ديگری می‌شويم: جلوه‌ی دانش. می‌کوشيم به هزار ترفند، عرض اندام معرفتی کنيم. نمایش دانشوری و فيلسوفی بدهيم. فیلسوفان علمِ خردگرای نقاد اين نکته‌ی ارجمند را به خوبی دریافته بودند که گاهی عده‌ای فيلسوفان حرفه‌ای بيش از آن‌که به حل مسأله‌ای نظر داشته باشند، تمام همّت خود را صرف مرعوب کردن مخاطب می‌کنند. الفاظ مغلق و هوش‌ربا و اصطلاحات و تعابیر عوام‌فريب و مدهوش‌گر خواص در جملات‌شان می‌گنجانند. همان حکایت سعدی است که: بر در سلاح دارد و کس در حصار نی. حمله‌ی فصيح می‌کنند تا مخاطب سپر بیندازد. اما چيزی در میانه نيست الا مبالغه‌ای مستعار. هر چه هست اغراق است و بس.

اين چيزها را هم بعضی از فیلسوفان مدرن خردگرای نقاد دریافته‌اند و هم اهل سنت و معرفت. یکی‌شان همين سنایی خودمان. وقتی می‌گوید: چو علم آموختی از حرص آنگه ترس کاندر شب | چو دزدی با چراغ آيد گزيده‌تر برد کالا. اين علم‌آموزی از حرص، اين شهوت مطرح شدن، اين سودای حیران کردن آدميان، مهم‌ترين و گزیده‌ترین کالایی که از کسی بربايد، کالای عمر خود او و آبرو و عزت و حرمتِ خود آدمی است. ما آسان خود را فريب می‌دهيم. با هر فريبی فريب تازه‌ای را هم به فهرست خدعه‌های خود با خويشتن‌مان می‌افزاييم. و اين ماجرا می‌شود گردابی بی‌پايان که کرانه‌ای بر آن متصور نيست. هر چه جلوتر بروی، میل‌ات به فروتر رفتن بیشتر می‌شود. حکايت استسقاست. بيشتر آب می‌خوری و تشنه‌تر می‌شوی. گاهی فکر می‌کنم اين‌که بعضی از ما آدميان گرفتار چنین بليه‌ای می‌شويم به خاطر تصميم‌های خطايی است که خودمان می‌گیریم؟ یعنی مسؤولیت این لغزش‌ها با ماست؟ مسأله روان‌شناختی و ژنتيک است؟ ناخوشی روحی داریم؟ سابقه‌ی زندگی ما جوری است که بدون این‌که اختیار و اراده‌ای داشته باشیم، اسیر تقدیری ناگزیر می‌شويم و عاقبتی نامحمود پیدا می‌کنيم و قدم به قدم به ورطه‌ی استدراج می‌غلتيم؟ دقت کنيد که وقتی می‌گويم استدراج، لزوماً مرادم معنای دینی و قرآنی آن نيست هر چند نافی آن هم نیست. يعنی چنین رفتارهایی را چطور بايد توضیح بدهيم؟ بايد بگوييم «بیمار» هستيم که چنین می‌کنيم؟ يا بگويیم خانواده، جامعه، حکومت و جبر تاریخ و جغرافيا بر ما ستم کرده است و اکنون حاصل‌اش شده اين مجموعه‌ی کژانديشی و منفی‌نگری متبخترانه در کسوت شناخت و ژرف‌بینی و در لباس هنروری و باریک‌بینی؟ اين‌که هزار بت در آستين داریم و خرقه‌ی زهد و تقوا داريم، همه حاصل بخت گمراه است؟ بگذاريد باز تبصره‌ی – صد البته زايدی – بر این نکته بگذارم. نه بت و نه زهد و تقوا انحصاراً و اختصاصاً معنایی دینی ندارند. بسا نادين‌داران و خداناباورانی هستند که همه‌ی آفات بت‌پرستی و زهد و ریا را در خود دارند. کافی است جوری خود را بنمایی که نيستی. کافی است با خود و دیگری خدعه کنی. کافی است پشت نقابی از خردمندی پناه بگیری و مدام عرض هنر کنی. می‌شود نمايش زهد و بت در آستين داشتن. به همین سادگی.

اما پرسش هم‌چنان پابرجاست: اين‌ها حاصل بخت گمراه است یا نتیجه‌ی انتخاب آگاهانه‌ای که می‌کنيم؟ آيا آگاهانه با شيطان خود معامله‌ای فائوستی می‌کنيم یا تقديری گریبان‌مان را می‌گیرد و ما را در این مغاک می‌غلتاند؟ اگر کسی ناگزیر به هر علت مقدری، قربانی داس سپهر سرنگون شود، چه جای ملامت؟ يا چه جای احتجاج و استدلال با او؟ همين‌که می‌کوشيم استدلال کنیم و استدلال طلب کنيم، يعنی برای آدمی شأنی در تصميم‌گيری و اختيار قايليم. همين‌که سخن از بت در آستين داشتن و زهد ورزيدن می‌گوييم، انگار دست کم اندکی اختيار برای فاعل آن قايل شده‌ايم. هيچ یک از ما نمی‌دانيم به چه ترفند و حیله‌ای یا به کدامین بخت واژگونی ممکن است روزی به چنين سوء عاقبتی گرفتار شويم. هر چقدر هم که خرد را ارج بنهی، هر چقدر هم که از ضعف‌ها و نقصان‌های بشری‌ات آگاه باشی و بتوانی خودت مچ خودت را بگيری، هر چقدر هم که در اصلاح لغزش‌های خودت بکوشی، باز هم اين احتمال هست که روزی همانی بشوی که از آن هراس داشته‌ای. بعضی – يا شايد بسیاری – از دردها، درمان يا نقطه‌ی آغاز درمانی ساده دارند:‌ اذعان به آن. بعضی اوقات خطا می‌کنيم. خيلی اوقات خطا می‌کنيم. آغاز پايان آن، همين است که بگويی خطا کردم. غرور و تکبر – شايد هم ملاحظاتی ديگر – به بعضی از ما اجازه‌ی اين عذرخواهی فروتنانه را نمی‌دهد. فکر می‌کنم همين است که فرق آدمی‌سان بودن و ابليس‌خویی را روشن می‌کند: یکی عذر می‌خواهد و دیگری ابا می‌کند و تکبر می‌ورزد. پناه بر خدا واقعاً!

۱

گر چه ماه رمضان است… (نسخه‌ی صريح)

ديده‌اید گاهی شاعری، رندی، طنزپردازی چیزی می‌گويد یا می‌نويسد که در حقیقت کنايه‌ای است به کسی و طعنه‌ای است به او ولی فردی که مخاطب آن است و در واقع موضوع این نقد، متوجه نقد نمی‌شود و فکر می‌کند اين سخن ستايش او یا وصف حال او به وجهی مثبت است؟ حافظ يکی از همین شاعران است که بارها چنين کاری کرده است. زبان حافظ، زبانی است دوپهلو که گاهی وقتی بیتی را می‌خوانی معنایی که از آن می‌فهمی عکس آن چیزی است که در بیت نهفته است و مراد شاعر است. و این خطای فاهمه، درست مثل خطای باصره، چیزی نیست که اصلاح‌اش خیلی دشوار باشد. کمی دقت در الفاظ لازم است و پرهیز از شتاب‌زدگی.

حافظ بیتی دارد که خصوصاً این سال‌ها اهل دين‌داری و روزه و رمضان به دفعات به آن بیت استشهاد جسته‌اند به اين گمان که گويی حافظ در تأيید و تصويب روز‌ه‌داری متعارف آن بیت را سروده است. بيت مشهوری است:
زان می عشق کزو پخته شود هر خامی
گر چه ماه رمضان است بیاور جامی.

پيش‌تر درباره‌‌ی این بيت نوشته‌ام (این‌جا و اين‌جا). حالا که به روزهای آخر ماه رمضان نزديک می‌شويم و احتمالاً روزه‌داران يا متظاهران به روزه‌داری (!) به قدر کافی اين‌جا و آن‌جا این بیت را خرج کرده‌اند بدون این‌که بفهمند شاعر چه گفته است، خوب است همین بیت را دوباره با دقت بیشتری بخوانیم. دو تعبیر در اين بیت وجود دارد که ذهن خواننده را از معنای نهفته در بیت منصرف می‌کند. يکی تعبير «می عشق» است که پرکشش‌ترين تعبیر دوپهلوی این بيت است و زمینه‌ساز همین خطای رایج است. وقتی از می عشق سخن بگويی، طبیعی است که مردم اولين واکنش‌شان اين است که شاعر به صراحت از می زمینی و باده‌ی سکرآور دنیوی سخن نگفته است پس مضمونی معنوی و باطنی را در نظر داشته است. اما تعبیر دوپهلوی ديگری که این برداشت را خراب می‌کند همان دو کلمه‌ی «گر چه» است در ابتدای مصرع بعدی.

در ميان مردم عادی که چندان ملتزم آداب شریعت نبوده‌اند و در غیر ماه رمضان مرتکب صغاير و کباير مختلف می‌شدند و می‌شوند، در فرهنگ سنتی این عرفی رایج است که در ماه رمضان دست از این دلیری‌ها بردارند. یعنی همان‌که حافظ گفته بود:

نگويمت که همه ساله می‌پرستی کن
سه ماه می خور و نه ماه پارسا می‌باش

با اين تفاوت که اين‌جا یازده ماه می می‌خوردند و يک ماه (ماه رمضان) را پارسايی پیشه می‌کردند. ولی بیت مورد بحث درست معنايی خلاف این را دارد. اگر واقعاً بحث «می عشق» در میان است، تعبیر «گر چه» بی‌معناست چون می عشق همان چیزی است که قاعدتاً باید حظ معنوی بدهد و چه ماهی بهتر و مهم‌تر از رمضان برای درک و دريافت حظ معنوی؟ پس چرا باید «به رغم» ماه رمضان (همان «گر چه») کسی می عشق بنوشد؟ اين‌جاست که رندی حافظ خودش را نشان می‌دهد. به صراحت دارد از چیز ممنوعه‌ای حرف می‌زند که با رمضان سازگاری ندارد. می‌گويد چيزی هست که در ماه رمضان کسی سراغ‌اش نمی‌رود و نباید برود ولی شما به حرف عوام توجه نکن؛ برو سراغ همان. اين همان چيزی است که باعث پخته شدن خامان می‌شود. اين‌که نظر حافظ درباره‌ی باده‌ی زمینی چی‌ست محل بحث ما نیست. بحث سر همين «گر چه»ی رندانه است که باعث شده است تقريباً همه‌ی متشرعان سخت‌گير يا ملايم به دام رندی حافظانه بیفتند و گمان کنند قصه تأييد خودشان است. قصه‌ی «خر برفت» مثنوی است. به هر حال، در اين آخرین هفته‌ی رمضان، يادآوری این نکته مهم است که هر جا به لفظ رمضان و روزه و این چیزها برخورد کرديد، گمان نکنید که معانی هم لزوماً همان‌هايی هستند که شما در نظر داريد.

۱

غبارِ آينه بزدای…

آسان نيست که آدمی در مواجهه با دشواری و از همه مهم‌تر در برابر ستمی که به او می‌شود يا خيانتی که به او می‌شود، بتواند صفا و زلال بودن درون‌اش را حفظ کند. حوادث آدمی را – در اغلب موارد – تلخ می‌کنند. اين تلخ شدن آدمی، اين زخمی شدن، اثرش در جان آدمی باقی می‌ماند. نوادری هستند که اين نکته را می‌فهمند و می‌توانند حریف آن شوند و خود را در برابر حوادث نمی‌بازند. مراد از «حادثه» فقط اتفاق‌ها نيست بلکه مواردی است که حقیقتاً به آدمی ستم می‌شود و حقوق‌اش ضايع می‌شود یا به روشنی به او خيانت می‌شود. در اين موارد، هر انسانی حق خود می‌داند که ايستادگی کند. خشم بگيرد و دست به مقابله بزند. اما حفظ حق و صيانت از حريم خويش، تفاوت دارد با این‌که آدمی سلامت روانی‌، اخلاقی و عقلانی‌اش را دست‌مايه‌ی سودای کينه، بغض و دشمنی کند.

چند روزی است به اين بیت حافظ مدام فکر می‌کنم:
بر دلم گردِ ستم‌هاست خدايا مپسند | که مکدّر شود آيينه‌ی مهرآيينم

تمام اين سال‌ها به اين بيت چنين نينديشيده بودم که اين روزها در ذهن‌ام درگير آن هستم. شاعر، ستم ديده است. غبار بر دل‌اش هست. اما ملتفت اين نکته است که اين غبار نباید دايمی باشد. نباید جا خوش کند روی آينه‌ی ضميرش. غبار را باید زدود. بايد از آن فاصله گرفت نه به اين دليل که احتمالا ستم‌گر يا خيانت‌کار را موجه بدانی در کارش بلکه در درجه‌ی اول به اين دلیل که اين مشغوليت ذهنی به ديگریِ جفاکار، خودِ آدمی را از درون می‌تراشد و معيوب می‌کند.

امروز فکر می‌کردم که وقتی مطلبی می‌خوانم یا سخنی می‌شنوم که عقل و دلِ من با آن مخالفت می‌کند و حتی احساس انزجار از برخی سخنان در درون‌ام موج می‌زند، آماج تيرهای همين بغضی هستم که ممکن است در وجود من نيز رخنه کند. آدمی می‌تواند کينه‌ورزی و خصومت را در وجود ديگری به آسانی کشف کند ولی بی‌گره شدن خودِ او کار آسانی نيست. اگر مراقب نباشی، اگر بر خودت آسان بگيری همه چیز را، اگر تمرین نکرده باشی، اگر خودت گريبان خودت را مدام نگرفته باشی، تو هم تبديل به همان کس يا چيزی می‌شوی که از آن می‌گریزی يا از آن نفرت داری.

به خيال من، آدمی بدون مهرورزی، بدون اين صفا و صداقت و يکرنگی که ابزار و وسيله‌ای به تمام و کمال نزد او مهياست، بدون اغماض از خطا، جفا، ستم و خيانت ديگری، نمی‌تواند به آدميت خويش نزديک شود. اين‌ها حجاب انسان بودنِ ما هستند. می‌شود هميشه از شر گريزان بود و به خير رو کرد. آدم می‌تواند – و بايد – جانب حقيقت را نگه دارد و عدالت را ميزان گفتار و کردارش کند. ولی بخش مهمی از عدالت همين است که به خاطر ستم ديدن و جفا کشيدن، جانب خرد و جانب صفا را رها نکنی: زمانه کرد و نشد، دستِ جور رنجه مکن | به صد جفا نتوانی که بی‌وفام کنی

پ. ن. خوشنویسی از اسرافيل شيرچی است روی غزل سايه:
دل شکسته‌ی ما همچو آينه پاک است
بهای در نشود گم اگر چه در خاک است

صفای چشمه‌ی روشن نگاه دار ای دل
اگر چه از هم سو تند باد خاشاک است

ز دوست آنچه کشيدم سزای دشمن بود
فغان ز دوست، که در دشمنی چه بی‌باک است

صدای تست که بر می‌زند ز سينه‌ی من
کجایی ای که جهان از تو پر ز پژواک است…

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
صفحه‌ی قبل