۲

چهلمين روز درگذشت شرف

داشتم سخنان سروش را در مراسم بزرگداشت چهلمين روز درگذشت شرف‌الدين خراسانی می‌خواندم. تنها چيزی که از شرف به ياد دارم آهنگ صدای‌اش بود که لرزان و ضعيف از پشتِ تلفن می‌آمد. وقتی که هنوز در ايران بودم، شبی در خانه‌ی پرويز مشکاتيان بودم و گروهی از اهل هنر هم جمع بودند و سخن از موسيقی بود و ادبيات. در همان ميانه پرويز به شرف زنگ زد که احوالی از او بپرسد. گمان می‌کنم آن موقع مصادف بود با سفری که خاتمی به فرانسه کرده بود و برای‌اش جنجالی به پا کرد. پرويز بدون هيچ مقدمه‌ای گوشی تلفن را به من داد و به شرف گفت با فلانی صحبت کنيد. من فقط مات و مبهوت احوالی از پيرمرد پرسيدم و بس! آنچه از شرف به ياد دارم همين است و بس!

۴

يادداشت فنی

ديشب برنامه‌ای آنلاين را کشف کردم به نام پلاکسو که لينکش را همين بغل گذاشته‌ام. دريغم آمد توضيح از آن اينجا ننويسم. کسانی که ايميل پاپ دارند و از اوت‌لوک استفاده می‌کنند، حتماً با اين موضوع برخورد کرده‌اند که اگر جايی به مسافرت بروند، ديگر به فهرست آدرس‌های ثبت شده در کامپيوتر خودشان دسترسی ندارند. اين برنامه دقيقاً می‌تواند فهرست آدرس‌های تماس شما را به شيوه‌ای تميز و مرتب سازماندهی و ثبت کند تا از هر کجای دنيا که خواستيد به آن دسترسی داشته باشيد. البته می‌توان از اين فهرست در ياهو هم استفاده کرد. به راحتی قابل درج در ياهو است. من که ديشب از ديدنِ آن کلی ذوق کردم. اگر مرتب سفر می‌کنيد و لپ‌تاپ نداريد، اين سايت و امکاناتش جان می‌دهد برای شما.

۳

طربستانِ باختری

امروز ۲۵ قطعه‌ی کلاسيک ديگر نيز به طربستان افزوده شد. اين قطعات در مجموعه‌ای پنجگانه گرد آمده بودند به نام: «موسيقی تأمل» و مشتمل بر پنج آلبوم: نور، هوا، باد، خاک و شب است. از اين پنج آلبوم، سه آلبوم را امروز در طربستان گنجاندم تا کسانی که می‌خواهند از آنها استفاده کنند. نام‌ها را چنان که می‌ديدم عيناً می‌نوشتم چون نه دانشِ موسيقايی کلاسيکِ من آن قدر بالاست و نه در واقع ديگران هم چندان به جزييات می‌پردازند. برای اين سه آلبوم، يعنی نور، هوا و خاک بخشی را در فهرست اين صفحه جدا کرده‌ام و کسانی که می‌خواهند عيناً نام قطعات را به لاتين به همراه نام آهنگساز ببيند، می‌توانند به فهرست طربستان باختری رجوع کنند.
پ.ن. دوستانی که از فهرستِ طربستان استفاده می‌کنند، بهتر است هر از چند گاهی، نگاهی به سورس کدهای صفحه بيندازند و فهرست آپديت شده را استفاده کنند. هر روز و هر دقيقه نمی‌توانم خبر افزايش يکی دو فايل را بدهم!

۹

وردهای جادو و رود تيمز

امشب با يکی از دوستان به گالری تِيت مدرن نزديک بلک‌فراير رفتيم. اين گالری همان جايی است که عکس صفحه‌ی مصاحبه با عباس معروفی در شرق از آنجا گرفته شده بود. خورشيد را اينجا شبيه‌سازی کرده‌اند و به همين شيوه دود و غبار و بخار را در هوا می‌پراکنند تا انعکاسی از هوا و آلودگی بيرون را اينجا نشان دهند. باری، بخشی از اين گالری به آثار نقاشی نقاشانِ مدرن تعلق داشت که حقيقتاً از سطح شعور من بالاتر بود و من هيچ از آن نمی‌فهميدم جز مشتی خطوط کج و معوج که همين‌طوری کنار هم قرار داشتند. انصاف می‌دهم که شعور من نرسيد به درکش! اگر ايرادی هم در آنها هست حکايتِ دگری است. القصه، در بخشی از نمايشگاه، مجموعه‌ی اشيای کشف شده از لايروبی رود تيمز را به نمايش گذاشته بودند. هر چه که به ذهن‌تان برسد در آن ميانه يافت می‌شد. از شير مرغ تا جان آدميزاد! اما يک چيز شديداً توجه مرا جلب کرد: برگ کاغذ سپيدی که رویِ آن در آن بالا بسم‌ الله الرحمن الرحيم نوشته شده بود و در خانه‌هايی مربعی اعداد و ارقام و آياتی درج شده بود. دقيقاً حرز و دعايی بوده است که به قصدی نوشته شده بود. می‌دانيد که برخی از اين ادعيه را به رودخانه يا آب روان می‌انداختند برای ادای حاجت يا شايد هم به دست آوردنِ دلِ محبوبی! داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم که کسی که اين را به رودِ تيمز پرتاب کرده بود (که به احتمال قريب به يقين ايرانی بوده است)، چطور از لندن سر در آورده و باز هم اين کار را کرده است؟! واقعاً آن نقاشی‌های مدرن که از فهم من خارج بود با اين کارِ شديداً سنتی که باز هم در اينجا از فهمِ من خارج بود برای من پديده‌ای بود امشب!
يکی دو ساعت بعد جلوی ساعت بيگ‌بن بودم و ساختمان‌های پارلمان. برای اولين بار در اين دو سال جلوی اين ساختمان نشستم. پشت مجسمه‌ی چرچيل در آن هوای خنک شب بساطم را پهن کردم و همان‌جا به جای شام ساندويچی را که در کوله‌ام بود خوردم و محو تماشای مردمی شدم که مرتب از همديگر و آن ساختمان عکس می‌گرفتند. برای اينکه از قافله عقب نمانم، من هم در همان تاريکی عکس بيگ‌بن را اسير خانه‌ی دوربين کردم:
ساعت بيگ‌بن

۱۰

شبِ شعر سايه

تازه از شب شعر سايه به خانه بازگشته‌ام. سايه امشب دو مثنوی بلند خواند و چند شعرِ غير کلاسيک؛ يعنی غزل نخواند. وقت چندانی هم نبود. باری شبی به ياد ماندنی بود هر چند می‌خواستيم با دوستان سايه را بيرون ببريم و به دلايلی نشد. القصه، آنها که با سايه انس و الفتی داشتند حتماً بهره‌مند و شيرين‌کام بازگشتند، اگر چه شايد سايه بايد غزل می‌خواند که بسياری از شيرين‌کاری‌های او در همان است. ابيات زيادی از مثنوی بانگ نی را که در جايی چاپ نشده است امشب برای همگان خواند. دکتر سروش وقتی وارد شد، متوجه سايه نشد که گوشه‌ی سالن نشسته است. با هم سلام و احوال‌پرسی کرديم در همان شلوغی و او رفت جايی نشست. وقتی که دوباره به سمتِ من نگاه افکند، تازه ديده سايه هم روبروی من نشسته است. دوباره با احترام برخاست و به سوی سايه آمد. سايه وقتی دکتر سروش را ديد، گفت: «شما چرا زحمت کشيديد؟». سروش حاضر جواب هم که در شعرورزی کم نمی‌آورد گفت: «لطف کردی سايه‌ای بر آفتاب انداختی! شوق ديدار توام اينجا کشيد!». بماند که هر دوتاشان با من و نامِ من چندان که توانستد، به آن لطف به انواع عتاب آلوده، چه شوخی‌ها که نکردند! در انتهای مجلس، به قيد قرعه می‌خواستند يک نسخه از حافظ به سعی سايه را به يکی از حضاری که بليط خريده بود هديه کنند. آقای محمود کيانوش کنار جمشيد بزرگر نشسته بود و قرعه را که آلما خانم کشيد به نامِ او افتاد. او به اصرار بليط را به دستِ جمشيد داد و جمشيد امشب نسخه‌ای از حافظ برد که سايه بعد برايش امضا کرد و کلی خاطره شد برای جمشيد. قصه مختصر می‌کنم و تعدادی از عکس‌های امشب را می‌گذارم اينجا. سايه شب يکشنبه هم در شمال لندن شعرِ خوانی دارد. آدرس آن را هم خواهم گذاشت.

ادامه‌ی مطلب…

۱۱

در واحه‌ی احساس

پرده‌نشينی ديگر وارد حلقه‌ی ملکوت شد. به اختصار می‌نويسم تا خودتان بخوانيدش: واحه. گمان نمی‌کنم محتاج توضيحی باشد. خودش بايد گويا باشد.
يک اصلاح: از فرط شتاب، وقتی در لينکدونی غزلِ آقای طباطبايی را آوردم، اضافه‌ی «علامه» را به نام ايشان نيفزودم تا هم باعث تميز ايشان از ديگران شود و هم ارادتمندانِ ايشان را خوش آيد. مايه‌ی دريغ است که می‌بينم وحيد اين گونه بی­پروا داوری می‌کند و بزرگی و بزرگواری هر کسی را منجمله‌ی آقای طباطبايی را تنها در ترازوی ذهنِ خود می‌سنجد که:
«غزلي از طباطبايي! شما بزرگوار تر از اون نشون داديد كه بخواهيد از آدماي بزرگ تعمدا به اين شكل نام ببريد، اين رو مطمئنم.
اگر اين غزل رو قبلا نخونده بودم با اين تيتر قطعا نمي فهميدم كه منظورتون از طباطبايي، علامه طباطباييه! با توجه به اينكه فاميل طباطبايي فاميل بسيار زياديه و خوشبختانه خيلي از اون ها هم آدماي معروفي هستن، بد نيست حتي اگر اعتقاد به علامه بودن ايشون هم نداريد، براي تشخيص خواننده هاتون به شكل بهتري از ايشون نام ببريد.»
باری آن لينک را اصلاح کردم. اما آقای طباطبايی را شما هر چه بناميد و هر که بخواهيد، او برای من صاحب الميزان است و نويسنده‌ی فلسفه و روش رئاليسم. اينکه او را علامه بدانم يا نه به من مربوط است، اما قطعاً به او، چنان که به هر کس از ارباب معرفت و دانش حرمت می‌گذارم. شتابزدگی وحيد در واکنش نشان دادن تنها مرا به حيرت واداشت که چگونه روان‌کانه مقاصد و اغراض مرا می‌سنجد و بحث را به اعتقادات می‌کشاند. اين غزل را من با ايميل از يکی از دوستان دريافت کرده بودم و او هم نوشته بود طباطبايی و مفروض گرفته بود که او را می‌شناسم از روی غزل. تنها راه شناختِ من همان دستخط بود که نخستين بار بود می‌ديدم.

۳

حق قدمت

برای ساکنان حلقه‌ی ملکوت می‌نويسم که آنها که می‌توانند اين کار را بکنند. چنان که می‌دانيد و می‌دانند صاحب سيبستان فيلمی ساخته است در حدود سالی پيش و سايت فيلم چرخ و فلک را در ارض ملکوت داير کرده‌ايم. متأسفانه هنوز در اين سرزمين که آن سايت و وبلاگ صاحبش بعد از خودِ من، نخستين صفحاتی بودند که متولد شدند، نشانی از لينک به اين فيلم در برخی از صفحات ملکوت نيست. کسانی که با قالب‌ها آشنا نيستند، کارش را من يا بانوی بزرگوار انجام خواهيم داد. اما آنها که می‌دانند، تقاضای من از ايشان اين است که حتماً لينک اين فيلم را در صفحه‌ی خودشان بگذارند، تا از اين فيلم و فرهنگ و موسيقی تاجيکستان حمايتی کرده باشيم. مانند لوگوی مسابقه‌ی بهرام صادقی، در آينده‌ی نزديک، در وقت نمايش عمومی فيلم، لوگويی برای آن هم تدارک خواهيم ديد. باری عجالتاً لينک صفحه را چنان که من نهاده‌ام لطفاً بگذاريد. درست است که قبله‌ی عالم را برديم به دفتر ديوانی، اما هنوز قبله‌ی عالم که هستيم!! باری از طنز که بگذريم، شرط دوستی و همراهی و همسايگی(هم با تاجيکستان و هم با سيبستان!) است که بيشتر از اين فيلم ياد شود.
نکته‌ی ديگر، تقاضای اکيدِ من از از دوستانی که وبلاگ می‌نويسند و لينکدانی دارند اين است که در لينکدانی، بخش لينک‌ها و در متنِ مطالب به خارج از وبلاگ خود در هر فرصتِ مغتنمی لينک بدهيد. خارج از وبلاگ يعنی خارج از حلقه‌ی ملکوت. چنان نباشد که هر چه لينک می‌دهيد يا به جای مشخصی باشد يا به خودتان. با تکثر و تنوع لينک‌ها مخاطبان و خوانندگان صفحه‌تان بيشتر می‌شود. اگر صفحه را برای خودتان می‌خواهيد بنويسيد، لازم نيست آنها را آنلاين کنيد. لينک بدهيد تا به شما لينک بدهند. اين حرف حسين درخشان از معدود سخنانِ درخشانِ اوست!!

۶

اعجاز موسيقی

الآن داشتم با سايه صحبت می‌کردم. مجال تنفسی از کار به خود دادم و چند دقيقه‌ای با او از شعر و موسيقی شعر سخن گفتم. چنان‌که پيشتر گفته بودم و سايه هم در ديدار کلن گوشزد کرده بود، به نظر او شعر معاصر بزرگترين عيب و آفتش رهايی از موسيقی است از آن رو که از بستر ميراث ادبی و فرهنگی ايران به اين شيوه گسسته و بريده می‌شود. سخن راستی را می‌گفت (حداقل من باورش دارم) که ما وقتی از شعر معاصر ايران صحبت می‌کنيم، مقصودمان هم‌نسلان سايه است: اخوان، نادرپور، شاملو، سپهری و غيره. مايه‌ی دريغ است که در اين چهل سال که دسترسی ما به کتاب و بسياری از منابع به طرز حيرت‌آوری رشد کرده است و با ادبيات ساير ملل جهان تماس پيدا کرده‌ايم، هنوز چهره‌ی برجسته‌ای در شعر پديد نيامده است. اعتقاد سايه اين است که يکی از دلايلش گسست از اين سنتِ ادبی و شعری است. در مجالی ديگر ادامه سخن را خواهم نوشت. تا آن موقع باز سايه را می‌بينم و مبسوط‌تر می‌توان نوشت.
پ.ن. موسيقی‌های کلاسيک صفحه، حاصل هديه‌ی ارزشمند جمشيد برزگر است که مجموعه‌ای نفيس را برايم آورد. بار ديگر ممنون دوستیِ او هستم. اين را هم بايد اصلاح کنم که سخن سايه‌ اين بود که در شعر معاصر آنچه جای طرح دارد، به زعمِ او، شعر هم‌نسلان اوست. استنباطِ او اين است که از آن پس در شعر، مسير شعر نو پاره شده است.

۲

سايه: آفتابیِ کهنسال

الآن از پيش سايه برگشته‌ام. غروب مشغول آماده کردن پيشنهاد پايان‌نامه‌ام بودم که سايه زنگ زد. می‌گفت از صبح در خانه نشسته است منتظر تلفنِ من. بعد به يادش می‌افتد که اصلاً شماره تلفنش را در لندن به من نداده بود! گفتم الآن راهی می‌شوم و می‌آيم پيش‌ات. تلفن زدم به جمشيد برزگر که اگر می‌خواهد همراهم بيايد. باری يکی دو ساعتی طول کشيد تا رسيدم آنجا. سايه بود و آلما و خواهرش و پسر سايه، کاوه و جوادِ شمس که برگزار کننده‌ی مراسمِ شبِ شعر سايه در لندن است. گرم صحبت شديم و از هر دری سخنی پيش آمد. ديگر داشتيم آماده‌ی رفتن می‌شديم که سخن به شعر رسيد و ادبيات. مجالی دراز فراهم نشد و جمشيد هم از کار روزانه خسته بود و مسير طولانی و بايد برمی‌گشتيم. به هر تقدير، چنان که يک بار ديگر هم در همين‌جا نوشته‌ام، ديدار سايه و حضور او هميشه برایِ من لذت‌بخش بوده است. در حضورش احساس راحتی و صميميت می‌کنم، فارغ از اينکه از او چيز می‌آموزم. دانشِ او و دلبستگی و تعلقِ خاطرش به ايران و فرهنگ و ادبياتِ ايران زمين ستودنی است.

ادامه‌ی مطلب…

۰

از اين هوای دلگير

شايد يک ماهی شده است که هوای لندن يا بارانی است يا ابری. به ندرت پيش آمده است که آفتابی چهره‌گشا باشد. روزگارِ من هم يا در اتاقم به کلنجار با متونِ دانشگاه می‌گذرد يا گرفتار ترجمه هستم و يا تدبير امورِ سايت. سايه ديروز رسيده است به لندن. پريروز به او تلفن کردم تا شماره‌ی همراهِ جديدم را به او بدهم. از پرويز جاهد شنيدم که برايش جلسه‌ی شعرخوانی ترتيب داده‌اند. وقتی از او پرسيدم که اين ماجرا چيست، گفت که تدارک اين را ديده‌اند و خودش دلِ خوشی از آن ندارد. می‌گفت اگر محفلی خصوصی بود که دور هم جمع می‌شديم به آن راضی‌تر بود تا اين چنين. می‌گفت دارم از لندن آمدن عذاب وجدان می‌گيرم به خاطر اين برنامه! باری هنوز همديگر را نديده‌ام. من هم اين دو سه روز مشغول تهيه‌ی پيش‌نويسِ پيشنهادِ اوليه‌ی پايان‌نامه­ام هستم و فقط گيجم! هوای لندن هم دلگير است و غريب‌وار با منِ غريب بازی می‌کند. وقتی که باران می‌آيد کمی دلم باز می‌شود اما وقتی تنها باشی و حضرت دوست در کنارت نباشد، زير باران راه رفتن هم بی‌ذوق می‌شود. با اين کار تازه‌ای که کردم و «دفتر ديوانی» را به جای خودش بردم، احساس می‌کنم صفحه دارد نفس می‌کشد و من مجالی می‌يابم تا خودم باشم و راحت‌تر به موضوعات مورد علاقه‌ام بپردازم. اين روزها فرصت نداده‌ايم عاشقی نفس بکشد! دارم خانه‌ام را غبارگيری می‌کنم، حالا.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد