۸

غيبت‌نامه‌ی کرمانيه

دو سه روزی است که ملکوت از عرصه‌ی روزآمد شدن به دور افتاده است. تنها به اختصار همين نکته را می‌گويم که دليل غيبت ما قطع شدن تلفن خانه به دليلی نامعلوم است! باری به محض اين‌که به تهران برسيم، نظام صفحه به حال نخستين بازخواهد گشت و هم ملکوت و هم ساغر به روز خواهد شد. اگر اين دو سه روز تهی‌دست از اين خانه باز گشته‌ايد، خطا از جانب ما نيست. باز می‌آييم!

۱

نظر پاک خطاپوش

لازم دانستم توضيحی برای طربستان بنويسم تا هر روز ناچار به توضيح دادن نباشم. هنگامی که تصانيف موجود در طربستان را گرد هم می‌آوردم، تنها دسترسی به فايل صوتی آن داشتم (البته به جز در مورد قطعات کلاسيک که هديه‌ی جمشيد برزگر بود) و در نتيجه اسامی آلبومی بعضی از ترانه‌ها را نمی‌دانستم. تنها موردی که در اکثريت قريب به اتفاق می‌توانم با اطمينان از آن ياد کنم، آثار شجريان است که روزگار درازی با آنها دمساز بوده‌ام. باری هر جايی که به نوار اصلی يا آلبوم دسترسی داشته‌ام، سعی کرده‌ام نام کامل قطعه را بياورم. در ساير موارد يا به خاطر کمبود جا در منوی طربستان و برای حفظ شکل صفحه نامی را خلاصه کرده‌ام يا اينکه دستم تهی بوده است. القصه اگر کسی نام درست برخی قطعات را که به اشتباه اينجا آمده‌اند می‌داند، لطف کرده و متذکر شود. در مورد قطعات کلاسيک هم بار ديگر توضيح می‌دهم که عيناً از روی جلد سی‌دی‌ها مربوط به آنها اسامی را نوشته‌ام. با اين وجود وقتی دوباره به لندن بازگشتم باز هم اسامی را مجدداً بررسی و اصلاح خواهم کرد. از حسن التفات و تذکرات دوستان هم سپاسگزارم. اين روزها کماکان گرفتار مشکل اينترنت هستيم. صبور باشيد.

۱۳

کرمانيه ۱

سه چهار روز شده است که در کرمان هستيم و هر روزی که می‌گذرد چيزی جديدی در اين سرزمين مرا حيران می‌کند. اين شهر و احتمالاً‌ بسياری از شهرهای ديگر مجموعه‌ای از تناقضات عميق رفتاری و فکری است. تصور گرد هم آمدن رفتار سنتی و شايد روستايی با منش‌های مدرن خيلی سخت است. در اين ميان البته نکاتی هم هست که هيچ ربطی به مدرنيته ندارد و صرفاً ماجرای اخلاق است. خيابانی هست در بلوار جمهوری کرمان به نام هزار و يکشب. در اين خيابان چندين فروشگاه وجود دارد که حضورشان با مجموعه‌ی شهر کرمان مطلقاً هم‌خوانی ندارد. انواع و اقسام پيتزا فروشی‌ها با اسامی غربی. اما در همين خيابان فروشگاهی هست به نام گامْرون. اين فروشگاه چيزی شبيه سوپر مارکت است. يا به عبارتی چيزی شبيه تسکو و سینزبری يا سيف‌وی در لندن. صاحب مغازه يک نفر کرمانی است که با همسر و دخترش اينجا را اداره می‌کند. همه چيز مرتب و منظم چيده شده است و انواع و اقسام اجناس با بهترين کيفيت در آن موجود است. از همه مهم‌تر رفتار بسيار مؤدبانه و محترمانه‌ی فروشنده و صاحب مغازه است که می‌خواهد مشتری‌اش به هر نحوی از کارش رضايت داشته باشد. گويی اين فروشگاه اصلاً‌ تعلقی به شهر کرمان ندارد. هر چقدر از ادب و تشخص اين خانواده‌ی فروشنده بگويم کم گفته‌ام. اما در عوض تا دل‌تان بخواهد در هر دو قدمی ديگر به رفتارهايی برخورد می‌کنيد که دود از مغز آدمی بلند می‌کند.
باری، در همين بلوار جمهوری چند روز پيش برای ناهار به رستورانی رفتيم به نام «پارسيان». رستورانی بسيار نظيف و مرتب که اصلاً از يک رستوران در اروپا کم نمی‌آورد. در و ديوار اين رستوران منقش به نقوشی از تخت جمشيد و نمادهای ايران باستان بود. از همه جالب‌تر اين بود که ميزها شماره نداشت بلکه اسم داشتند: کوروش، داريوش،‌اشکان،‌پانته‌آ و اسامی باستانی و کهن ايرانی. غذای‌شان هم که البته بسيار عالی بود. آن طرف خيابان پاساژی هست به نام پاساژ گلستان که باز هم مجموعه‌ی غرايب است. در اين مجموعه مدرن‌ترين چيزها با کهن‌ترين و ابتدايی‌ترين تفکرات و برداشت‌ها گرد هم آمده است. فقط همين نام را ببينيد:«ارکست طوفان»! اشتباه نکنيد! اين همان ارکستر است! فروشنده که انواع و اقسام آلات موسيقی را می‌فروشد واقعاً فکر می‌کنيد بايد بنويسد ارکست! نمونه‌ی ديگر که خيلی خنده‌دار است و سعی می‌کنم عکسی از آن را روی وبلاگ بگذارم اين است: قهوه‌سرای سنتی بابا نوئل! هيچ توضيحی لازم ندارد . از اين قبيل تعابير زياد اينجا هست. دارم فهرستی از تمامی اينها تهيه می‌کنم و همه‌ی اينها را بدون هيچ شرحی اينجا می‌آورم.
با اين اوصاف، برای من واقعاً عجيب است که خاتمی در چه کشوری دارد از جامعه‌ی مدنی صحبت می‌کند. جامعه‌ی مدنی قبايی است که حتی بر قامتِ شهری مثل تهران هم گله‌گشاد است چه برسد به جايی مثل کرمان. ايران ما شتر گاو پلنگی است که تغيير يافتن‌اش زمانی به درازای قرن می‌خواهد.

۷

شهر مصيبت‌زدگان

گفتم که‌ تازه ديشب به کرمان آمده‌ايم با الهه. يک نکته را عجالتاً‌ می‌نويسم از کرمان. اينجا شهر مصيبت‌زدگان است. به هر خيابانی که پا می‌گذاری کسی حداقل يکی از عزيزانش را از دست داده است،‌ اگر گروه‌گروه خويشاوندانش به کام خاک نرفته باشند. سوار هواپيما که می‌شوی، در مسير کرمان همه از زلزله می‌گويند و اصلاً‌ عجيب نيست که در طول پرواز يا هنگام ورود به کرمان صدای ضجه‌ی زنان مسافر و اشک‌های بی‌اختيار مردان را ببينی. اين استان يکسره مصيبت‌زده است. ماتم بم،‌ غم اين سرزمين و غم ايران است. مباد که فراموش کنيم. اينجا در هر جايی سخن زلزله‌ی بم اولين سخنی است که مردم با آن سخن می‌آغازند. در اين شبانه‌روز گذشته‌ اتفاقات جالبی رخ داده‌اند و کشف‌های جالب‌تری هم کرده‌ايم که بعداً خواهم نوشت. جدای از ماجرای زلزله، کرمان برای‌ام عجيب است. وقتی که به لندن می‌آمدم،‌ همه‌ی دوستانم می‌گفتند دچار شوک فرهنگی خواهی شد و لندن برای‌ات به اين زودی قابل هضم نخواهد بود. متأسفانه چنان نشد و لندن برای‌ام کاملاً‌ طبيعی بود! نکته‌ی عجيب اين است که هر بار به ايران می‌آيم شوک فرهنگی مرا بهت‌زده می‌کند. وقتی که رفتار مردم در تهران برای‌ام عجيب شده باشد و مدام يادم برود که به ايران آمده‌ام،‌ ديگر تکليف‌ام در کرمان روشن است. خدا به خير بگذراند!

۲

سپاس‌نامه

پيش از هر چيزی، از جانب خودم و الهه، از تمام نازنينانی که ازدواج‌مان را تبريک گفته‌اند و در وبلاگ‌های‌مان پيام تبريک نوشته‌اند، سپاسگزاری می‌کنم. اين روزها،‌ چنان که اقتضای اين امور است درگيری و مشغله‌ها فراوان است و مجال وبلاگ‌نويسی يافت نمی‌شود. از اين گذشته، هنوز بايد تکاليف عقب‌مانده‌ی پايان ترم را تحويل دهم که فرصت برای آن‌ها هم اندک است و دو سه روزی بيش وقت ندارم. اين نوشته‌ی مختصر گزارش‌گونه‌ای بيش نيست و الزام تشکر از رهگذران اين وادی و مخصوصاً‌ ساکنان سرزمين ملکوت بود که بايد چيزی می‌نوشتم. تازه ديشب به کرمان آمده‌ايم و فراوان کار داريم.

۱۸

محبوبِ من وطن

پريروز در ميان مشغله‌های فراوان حوالی ظهر بود که نزد مشکاتيان بوديم تا ديداری تازه کنيم و نسخه‌ای از فيلم چرخ و فلک را به او برسانم. حکايت‌ها رفت از جمله‌ی قصه‌ی ايرج بسطامی و آن چنان که بود. خوشبختانه وقتی که به همراه بانوی مکرم پيش او بوديم، خودش تنها در خانه بود و بچه‌ها. هر چند ساعتی بيش درنگ نکرديم، اما همان مختصر ساعت مغتنم بود. کار جديدی که از آثار او منتشر شده‌ است تحت عنوان ۲۰ سال با آثار مشکاتيان که مجموعه‌ای است از آثار او با خوانندگان مختلف. اين نامگذاری و اين نحوه‌ی انتشار، بهانه‌ای بوده است برای مجوز پخشِ‌ «محبوب من وطن». گوش بدهيدش.

۶

سالِ نو

مهرداد شوقی برای تبريک سالِ نو طرحی را با ای‌ميل فرستاده است. فهميدنش کمی زحمت دارد. می‌گذارمش اينجا تا شما هم اندکی با آن کلنجار برويد:

۴

آخرين شب ۲۰۰۳ ميلادی

امشب، واپسين شبي سال ۲۰۰۳ است. تا ساعتی ديگر، سالی سپری می‌شود که سرشار از جنگ و قتل و ناامنی بود. سالی که تجسم جفا بر آدميان بود. بنشينيم و بينديشيم که در اين سالی که گذشت چه‌ها کرده‌ايم. ارزيابی کارنامه‌ی خودمان و جهانيان کار واجب است در اين آخرين ساعات. باشد که بدانيم چه خواهيم شد!

۰

مجلس افروزِ ملکوت

سحرگاهانِ امروز،‌ وبلاگی ديگر در حلقه‌ی ملکوت زاده شد. اين بار، ارض ملکوت ساکنی دارد از آمريکا، از بوستون. نويسنده‌ی مجلس‌افروز از هاروارد می‌نويسد و در هاروارد کار می‌کند. حالا فقط مانده است که در آفريقا و استراليا هم نويسنده‌ای از ملکوت داشته باشيم تا به تمام معنای کلمه پنج قاره را تسخير کرده باشيم. کوته‌نوشته‌ای در ابتدای وبلاگِ امين افزوده‌ام و خودش هم توضيحاتِ کافی را خواهد داد. مختصر بگويم که امين انواع و اقسام سازها را می‌نوازد و پسرش هم البته اين روزها حسابی ياد گرفته است که چنگ بزند. اهالی ملکوت لطف کنند و لينک‌های صفحات‌شان را اصلاح کنند و وبلاگِ جديد را بيفزايند.

۴

موسيقی‌های ايدئولوژيک

ضمن وبگردی‌های آخر شب، برای يافتن ترانه‌ای از مرضيه داشتم در سايت ايرانيانِ جهانشاه جاويد جستجو می‌کردم. تا به حال دقيق نشده بودم که صفحه‌ای دارد که اختصاص به سرودهای انقلابی ايران دارد. شنيدن بعضی از اين سرودها ناگهان تمامِ خاطراتِ دوران طفوليت‌ام را پيش چشمم زنده کرد. ناگهان ياد گروهِ سرود دبستانم افتادم که من هم عضو آن بودم. آن روزگار معلمِ دينیِ ما، که فکر می‌کنم زارع نام داشت، چنان که رسمش بود، مسئول امور تربيتی (بخوانيد ايدئولوژيک) بود و رهبرِ گروهِ سرود ما که در ناحيه‌ی ما برنده‌ی جايزه‌ای در ايام دهه‌ی فجر شد. تعداد زيادی از اين سرودها را ضبط کردم و شايد در وقتِ مقتضی روی سايت گذاشتمشان. شنيدن دوباره اين سرودها برای خيلی‌ها يادآور خاطره است. برای خيلی هم دردناک است. زنده شدنِ آن همه آرمانِ آن روزی، تجسم ايام جنگی که عمر و جوانی آن همه ايرانی را خاکستر کرد، هم جالب است و هم رنج‌آور. آن سرودها، با موسيقی‌هايی که گاهی اوقات بسيار ابتدايی و عاری از ظرافت‌های اصيل هنری بودند، چنان با دين، قرآن، اعتقاد و باور مردم عجين شده بودند، که تصور القايی بودن اينها برای يک کودک دبستانی طبعاً بسيار دور از ذهن بود. اما امروز همان کودکان دبستانی گويی تمامِ آن سرودها و شعارها را از ياد برده‌اند و ديگر به اين سادگی تسليمِ هر باورِ جزمی نمی‌شوند. نمی‌دانم. شنيدنِ دوباره‌ی اينها حال عجيبی برای‌ام داشت. مخصوصاً آن سرود ايران ايران که رضا رويگری خوانده بود، چيز پر خاطره‌ای بود. همين روزها يکی دو تا از اينها را روی سايت می‌گذارم.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد