۰

زمستان در مادريد

چند روزی است دارم رمانی را می‌خوانم با عنوان زمستان در مادريد. داستانی است در فضای جنگ داخلی اسپانيا در زمان جنگ جهانی دوم. در اين شش ماه گذشته هيچ کدام از داستان‌هايی که خوانده بودم (که غالباً هم انگليسی بودند)‌ اين اندازه مشغول‌ام نکرده بود. کتاب جان‌دار و پر کششی است. اگر نخوانده‌ايد، بخريد و بخوانيدش. اين چند روز هر کاری را کنار گذاشته‌ام تا همين را بخوانم. هنوز دو سه رمان ديگر به انگليسی و فارسی (و ترجمه به فارسی) دارم که بخوانم. آن‌ها توی صف هستند هنوز.

۸

خود نابود کردگی فنی!

امروز صبح با سی‌پنل ملکوت داشتم بازی می‌کردم و در جريان اين بازی بلايی سر وبلاگ خودم آوردم که نمی‌دانم چی‌ست؟! علی‌الظاهر از اين‌جا من هستم نمی‌شود ملکوت را ديد. شما از آن‌جا که هستيد مرا می‌بينید؟ يعنی همين لينک وبلاگ ملکوت را که از صفحه‌ی اصلی کليک می‌کنيد ديده می‌شود؟ به سرور ای‌ميل زده‌ام ببينم چه کار دارند می‌کنند. غلط نکنم اين دامنه‌ی جديد کار دستمان داده است. اگر ملکوت را از جاهای ديگر می‌بينيد لطفاً کامنت بگذاريد بدانم از چه جاهايی می‌شود ديدش.

پ. ن. مسأله يکی دو ساعت پيش حل شد. شديداً گرفتار کار بودم و نمی‌توانستم اين را اضافه کنم. مشکلی در آدرس‌های دی‌ان‌اس برای اين زيردامنه به وجود آمده بود که رفع‌اش کردم. برای مزيد اطلاع خودم و کسانی که ممکن است در آينده به اين مشکل دچار شوند، کافی است در کامپيوترتان مراحل زير را انجام دهيد:

Start -> Run -> ipconfig /flushdns
۲

اخبار معوقه!

اين دو سه روز گذشته به مرحمت بد قولی‌های شرکت مخابرات اين‌جا، هم بی تلفن بوديم و هم طبعاً بی‌اينترنت. علاوه بر اين‌که از عالم و آدم بی‌خبر بوديم و کماکان تا دو سه روز ديگر شايد وضع همين باشد، به خيلی از کارهای واجب‌مان هم نرسيديم.

به هر حال آمدم چند نکته را بنويسم که بايد در اين دو سه روز گذشته نوشته می‌شود.

اول اين‌که ماه رمضان بر اهل حال مبارک باشد. دوستی پيامی فرستاده بود که نغمه‌ی روزت از سال گذشته عوض نشده بود و همان نغمه‌های رمضانی مانده بود تا دوباره رمضان از راه رسيد! راست می‌گفت. انگار در ماه رمضان پارسال گير کرده بودم! پس طبعاً بخش نغمه‌ی روز طربستان، ميزبان ميهمانان رمضان باقی خواهد ماند.

ديگر اين‌که دو روز پيش سالگرد تولد استاد بی‌بديل آواز و موسيقی ايران، محمد رضا شجریان بود. اين جمله‌ی کوتاه را می‌نويسم برای ذکر خير استاد و گرنه با اين وقت تنگ و امکانات محدود نمی‌شود حق بزرگ پهلوان آواز ايران را به گردن موسيقی ايران زمين ادا کرد. برای خودم نوشتم که يادآوری باشد. ادای دينی هم باشد که خود بسيار مرهون وجود و صدای شجريان هستم از آن‌جا که مرا با فرهنگ، ادبيات، معنويت و عالم بيکرانه‌ی موسیقی ايرانی آشنا کرد و چه بسا آشتی داد.

آخر اين‌که دوستانی که به اين وبلاگ سر می‌زنند، با خبر باشند که اگر ای‌ميلی فرستاده‌اند يا کاری را تقبل کرده‌ام (که طبعاً از طريق اينترنت فقط قابل انجام است)، عذر صميمانه‌ی مرا بپذيريد که اين دو سه روز گذشته علاوه بر ادامه‌ی امور اسباب‌کشی و محروميت از تلفن و اينترنت، اداره هم تعطيل بوده است و نمی‌شد کار چندانی کرد. می‌بينيد بودن و نبودن اينترنت چه تأثير انکارناپذيری در زندگی بشر امروزی دارد؟

۲

وضعيت قرمز تا اطلاع ثانوی

این دو سه روز دوباره مشغول اسباب‌کشی ديگری هستيم (از خير سر صاحب‌خانه‌ی مردم‌آزار و بدقول بی‌مبالات). اين چند روز به زحمت به وبلاگ و مخصوصاً امور ملکوت می‌رسم. از همه‌ی دوستان و بزرگوارانی که در اين چند روز ای‌ميل زده‌اند و درخواستی داشته‌اند، عذرخواهم تا چند روز ديگر که کمی مستقر شويم. خانه‌ی تازه هم تا چند روز اينترنت ندارد و اگر چيزی ببينم در محل کارم خواهد بود (مگر اين‌که باز چشم‌مان به جمال وايرلسی ديگر در آن‌جا روشن شود!). شنبه و يکشنبه‌‌ی آتی و شايد بعدی دور از اينترنتيم، تا دوباره وضعيت عادی شود. فعلاً وضعيت قرمز است تا اطلاع ثانوی. داريم می‌رويم پناهنگاه!

۵

موکب همايونی!

مجاورت با کاخ ملکه اين چيزها را هم دارد! داشتم از چراغ قرمز خيابان روبروی اداره رد می‌شدم. ناگهان چند موتورسوار پليس همه‌ی ماشين‌ها و عابران پياده از هر طرف را در حالی که چراغ هم سبز بود متوقف کردند. دو سه ثانيه بعد چشم‌مان به موکب شهرياری ملکه‌ی بريتانيای کبير و دوک ادينبورا روشن شد! ملکه‌ی خوش پوش سال‌خورده در کنار همسر (غالباً پرت‌اش!) از قصر همايونی خروج کرده بودند. پيش می‌آيد ديگر. ولی برای اولين بار بود ملکه را از فاصله‌ی يکی دو متری می‌ديدم. هيجان خاصی ندارد، ولی فقط جالب است ديگر. جالب‌تر اين‌که ملکه‌ی يک مملکت اسکورتی به اين کوچکی دارد. دو سه موتور سوار و دو تا ماشين اسکورت. همين و بس.

۶

اسباب‌کشی پر ماجرا

اگر خاطر نازک برخی از وبلاگ‌خوانان آزرده نمی‌شود، بگويم که امروز بالاخره در خانه‌ی جديد مستقر شديم! البته هنوز همه‌ی اسباب و اثاثيه همين‌جور اين ور و آن ور ولو است چون همين دو سه ساعت پيش همه چيز تمام شد. قرار بود دو هفته پيش اين‌جا باشيم که به دلايل عقلی و نقلی و عجايب و کرامات فوق بشری از فيض حضور در منزل تازه محروم مانديم! باری، همين نيم‌ساعت پيش به امر بانو در پی اين بودم که ببينم کدام شير آب دارد چکه می‌کند که وسوسه شدم لپ‌تاپ را بزنم به برق تا شارژ شود. هميشه از اين اتفاقات غير منتظره برای شما هم بيفتد! ناگهان چشم‌مان به جمال اينترنت وايرلس روشن شد! شرکت مخابرات خراب شده‌ی اين‌جا قرار بود هفته‌ی پيش تلفن را وصل کند و براد بند را هم امروز راه بيندازد. اما حضرات حواس پرت به جای تلفن ما، تلفن طبقه‌ی بالايی را وصل کرده بودند (يعنی تلفن آن‌ها را قطع کردند و شماره‌ی ما را به آن‌ها دادند!). بعد از کلی جنگ اعصاب با مخابرات و صاحب‌خانه،‌ مقرر کردند که دو هفته‌ی ديگر تلفن را وصل کنند. به هر حال ماجرا ظاهراً حل شده ولی اين اينترنت نيم‌شبی (بر وزن دعای نيم‌شبی!)، روشن‌مان کرد حسابی. کمی تا قسمتی هم خستگی حمل و نقل را از تن به در برد. باری عجالتاً تلفن نداريم و اينترنت هم به تصدق سر نمی‌دانم چه کسی به راه است! بس است ديگر. زياد پر چانگی نمی‌کنم. اميدوارم آن‌ کسی که داريم از اينترنت‌اش نصف شبی استفاده می‌کنيم، ما را حلال کند. اگر هم مال بی‌تی باشد که حق‌شان است؛ امروز بايد اينترنت‌مان را وصل می‌کردند! کارهای معوقه ای‌ميلی و اينترنتی را هم ان شاء الله پس از اتصال مناسب و به حق تدارک خواهم ديد. تا بعد!

۸

روزنامه‌نگارانی با سواد!

بگوييد ملانقطی شده‌ام. اما بالاخره يکی بايد اين‌ها را به آقايان بگويد ديگر. قبلاً هم در بی‌بی‌سی فارسی اين را ديده بودم که «القاعده» را نوشته بودند «القائده»!‌ حالا اين دسته گل را دوباره روز آنلاين به آب داده است: «علوی‌ها رو در روی القائده»! اميدوارم لااقل بهنود اين‌ها را ببيند و تذکر بدهد تا درست‌اش کنند. خيلی زشت است که روزنامه‌ای با اين همه سر و صدا در بيايد و ويراستاران‌اش (اگر ويراستاری در کار باشد) املای فارسی بلد نباشند. وضع بقيه‌ی روزنامه‌ها هم البته بهتر نيست. انگار بايد برای همه‌ی روزنامه‌نگاران يک دوره‌ی فشرده‌ی املای فارسی بگذارند و هر کس کمتر از بيست گرفت، حقوق‌اش را کم کنند! روزنامه که وبلاگ نيست که هر وقت دل‌ات خواست غلط هم بنويسی و کسی نفهمد يا به روی‌ات نياورد. حالا اگر به ساير خبرهای روز و بعضی از نوشته‌های خاله زنکی‌اش گير نمی‌دهم، لااقل می‌شود به ديکته‌شان گير داد. برويد ديکته‌تان را خوب کنيد بابا! خيلی ماها از القاعده خوش‌مان می‌آيد که حالا بايد اسم نحس‌شان را هم با املای غلط به خوردمان بدهند؟!! (اين‌جا عکس‌اش را ببينيد که اگر عوض‌اش کردند بدانيد قبلاً چه بوده است!)

پ.ن. حالا که دور دور سوتی‌های خبرنگاری است، اين خبر بازتاب را هم ببينيد: «رهبر مسلمانان انگليس درگذشت». عکسی که برای زکی بدوی خدابيامرز گذاشته‌اند،‌ عکس يا آخوند ايرانی يا عراقی است. تصورش را بکنيد زکی بدوی که کت و شلوار می‌پوشيد و کراوات می‌زد، چطور به اين عکس (همين پايين) شبيه است؟

پ. پ. ن. بازتاب هوش و استعداد به خرج داده است و عکس را برداشته. اما روز آنلاين هم‌چنان خواب است و القاعده را هنوز با «همزه» می‌نويسد!
به اين می‌گويند کار خبرنگاران تنبل!

۵

نهنگ‌هايی که رادارشان خراب است!

دو روز است که مردم لندن دارند به اين دو نهنگی فکر می‌کنند که سر از رودخانه‌ی تيمز در آورده‌اند و وسط شهر پيداشان شده است. خدا می‌داند اين‌ها آن همه راه را تا وست‌مينستر و بتر-سی چطور آمده‌اند که حالا دارند به گل می‌نشينند. حالا لندنی‌ها دارند چيزی را می‌بينند که بايد برای ديدن‌اش دور جهان راه می‌افتادند! حساب‌اش را بکنيد که اگر قرار بود در تهران اتفاقی عجيب و غريب بيفتد،‌ مثلاً‌ چه موجودی سر و کله‌اش آن‌جا پيدا می‌شد؟

پ.ن. نشان به اين نشانی که الآن ساعت پنج بعد از ظهر است و از ساعت يازده صبح تا به حال، اين شبکه‌ی خبری بيست و چهار ساعته‌ی بی‌بی‌سی بلاوقفه دارد عمليات نجات نهنگ را در رود تيمز به طور مستقيم و زنده پخش می‌کند!‌ همه‌ی اخبار را تعطيل کرده‌اند و فقط دارند نهنگ گزارش می‌کنند! خدا به خير کند! ( به گمان‌ام کاسه‌ای زير نيم‌کاسه است).

۱

اسباب‌کشی تازه!

مووبل تايپی را که ملکوت از آن استفاده می‌کرد به آخرين نسخه‌ی آن يعنی ام‌تی ۳.۲ ارتقاء دادم. در نتيجه، تعدادی از وبلاگ‌های ملکوت (يعنی آن‌ها که به سيستم تازه راضی هستند و مايل نيستند در سيستم قبلی باقی بمانند) هم به سيستم جديد منتقل شده‌اند. کسانی که خبرنامه‌های ام‌تی را می‌خوانند مطمئناً از توانايی‌های شگرف ام‌تی تازه آگاه‌اند. بهترين‌اش اين‌که بسياری از دردسرهای پاک کردن کامنت‌های مهمل و مزاحم را کم کرده است و مستقيماً کامنت‌های هرز را دور می‌ريزد. اگر از ساکنان ملکوت کسانی مايل به نقل مکان به سيستم جديد است، می‌تواند تماس بگيرد تا جزييات را شرح دهم. سيستم تازه عملاً هيچ فرقی با سيستم قبلی ندارد. فقط سيستمی است قوی‌تر و قابل اعتمادتر.

۴

بيست سال!

داوود راست می‌گفت. امشب بيست سال شده است که از رفتن او گذشته است و من پا به سی سالگی گذاشته‌ام. از ميان اهل خانواده، من تنها کسی بودم که در خاکسپاری او غايب بود. خاطرم هست که همان روز، روی ديوارهای گچی خانه‌ی تازه ساز، ديوارهايی که هنوز رنگ نشده بودند و به گمان‌ام هنوز هم رنگ نشده مانده‌اند، تاريخ رفتن‌اش را نوشتم، نه خراشيدم. آن روز نوشتم:‌ يکشنبه بيست و شش آبان شصت و چهار. ولی گواهی فوت يا بيست و هفتم آبان بود يا بيست و هشتم. آری بيست سال گذشته است و من هنوز مرتب به خواب‌اش می‌بينم. گويی او شده است حلقه‌ی اتصال من به  عالم ارواح. انگار اين رشته هنوز به گونه‌ای پنهان مرا به آن عالم مرتبط می‌کند. غريب‌تر اين است که هنوز دلتنگ او می‌شوم شب و روز. هميشه با خودم می‌گويم که اگر او می‌بود زندگی من چگونه بود؟ اما اکنون برای من تنها حسرت مانده است و غربت و تنهايی. ما انسان‌ها به طرز دردناکی تنهاييم. ياد اين تصنيفی می‌افتم که مرحوم بسطامی می‌خواند:
از نی بی‌نوا می‌نويسم
از شب و گريه‌ها می‌نويسم
از من و تو بی ما می‌نويسم
بی تو، بيهوده را می‌نويسم . . .
در شگفتم چرا می‌نويسم؟

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل