۵

قصه‌ی معيشت و ماجرای عاشقی

ديشب اين يادداشت نقطه‌ی صفر سيد رضا شکراللهی را خواندم. با خودم گفتم با توپ پر می‌روم سراغ‌اش و به او می‌گويم تو اين کاره نيستی! باز فردا می‌نويسی، اگر اينجا نشود جای ديگر. اما آيا واقعاً ماجرا به همين سادگی است؟ وبلاگ‌نويسی آيا تجملی است که نصيب هر کسی می‌شود؟ ببخشيد اگر با لحن پرولتاريا ستيز و بورژوا شکن مارکسی حرف می‌زنم، ولی واقعاً هر کدام از ما که وبلاگ می‌نويسيم چقدر وقت داريم تا بنويسيم و جدی بنويسيم؟ آری، می‌شود وبلاگ نوشت و حرف روزمره زد اما شرط دارد البته. برای بعضی‌ها حضور در عرصه‌ی اينترنت به نوعی نشان دادن جايگاه متفاوت‌شان در حوزه‌ی اجتماع است. وبلاگ‌نويسی برای همه فقط نشستن پای اينترنت و تايپ کردن نيست. اما با تمام اين اوصاف مطلقاً با سيد خوابگرد موافق نيستم که يا همه يا هيچ. سيد خودش هم خوب می‌داند که با اين شعار اصلاً نمی‌شود زندگی کرد حتی، مخصوصاً در ايران. در ولايت ما (ديگر مملکت نداريم که؛ ملکی در کار نيست!)، تنها اهل قدرت و سياست که تمامی مجاری اعمال اقتدار را در اختيار دارند می‌توانند بگويند يا همه يا هيچ. بقيه با اين شعار يا بايد منزوی شوند و سکوت کنند يا سر به باد دهند. پس نتيجه می‌شود اين‌که خاموش و سر به زير حرف بزنی. گاهی اوقات هم به رندی و زيرک‌ساری در پس هزاران پرده حرف بزنی که: «به بانگ چنگ مخور می که محتسب تيز است»! هر جا را هم که نگاه کنی هيچ کس در آن ولايت بند زبان ندارد که جان در امان بماند. پس حکايت باز هم حکايت جان است و لقمه‌ای نان. اين را هم در همين حواشی بگويم که وقتی ازدواج کردی ديگری خودت تنها نيستی که بگويی کار ملک است آن‌که تدبير و تأمل بايدش! زندگی خانواده هم تدبير و تأمل می‌خواهد. می‌خواستم بگويم که اگر سيد خوابگرد قلم بر زمين می‌نهد، کسانی هستند که بختک غصه‌ی نان بر زندگی‌شان نيست و می‌نويسند به جای او و اوهای ديگر. اما نمی‌شود! رضا شکراللهی خودش بايد بنويسد و خودش بايد باشد. اگر نباشد، يک جای آسمان انتقاد و ادبيات و فرهنگ سوراخ می‌شود. وقتی هم که سوراخ شد ديگر رفو نمی‌شود. روزگاری خودم نیت کرده بودم اين وبلاگ را تعطيل کنم و بروم پی کارم با انگيزه‌هايی شايد مشابه سيد خوابگرد. اما نمی‌دانم، راستش را بخواهيد نمی‌دانم که چه شد باز نوشتم. نوشتن آن هم به اين ترتيب «نفس اماره»‌ای می‌خواهد که خيلی زورش به تمامی کف نفس‌های زاهدانه بچربد. ما هم که خدا را شکر (هزار شکر که ياران شهر بی‌گنه‌اند) بازيچه‌ی نفسيم! سر سيد رضا سلامت که از بند ملامت می‌رهاند خودش را! ولی خودمانيم. کسی که اين مرض لاعلاج نوشتن در جان‌اش رخنه کند شب‌ها هم کابوس نوشتن می‌گيرد. می‌گوييد نه؟ می‌بينيد! اگر سيد رضا شکراللهی ديگر ننويسد، شب‌ها حتماً خواب می‌بيند دارد توی وبلاگ‌اش می‌نويسد. مگر نه اين‌که وبلاگ‌اش نام خوابگرد را دارد. خدا به خير کند! حالا که شب‌ها توی وبلاگ‌اش نمی‌نويسد، کجا می‌رود خوابگردی؟!

۱

هيچ کس بی‌ دامنی تر نيست

شايد در خيلی از وبلاگ‌های جدی و تفننی، يا مبتذل و غير مبتذل (استفاده از فرهنگ خوابگردی!)، به اين جمله برخورد کرده باشيد که: «اين وبلاگ صفحه‌ی شخصی من است» يا به عبارتی روشن‌تر، مردم در وبلاگ‌شان بلند بلند فکر می‌کنند. البته بلند بلند فکر کردن، چندان شوخی و هزل نيست و طبعاً بی‌صدا و خاموش هم نيست در نتيجه نمی‌تواند فارغ از تأثير گذاری باشد. خلاصه اين‌که نوشتن در وبلاگ، چندان نمی‌تواند معادل انديشيدن باشد که بتوان خيلی صريح آن را در دايره‌ی آزادی بيان قرار داد. البته آزادی بيان و آزادی پس از بيان حرمت دارد به شرطها و شروطها! به گمان من هيچ چيزی در اين عالم بی‌قيد و شرط و مطلق نيست، حتی آزادی. وقتی که کسی در وبلاگ درباره‌ی موضوعی اظهار نظر جدی می‌کند و چه بسا سخنانی تند و گزنده می‌گويد طبيعی است که گروهی آزرده خاطر شوند و عده‌ای خشنود. اين طبيعت عالم انسانی است. آدم نمی‌تواند دل همه را به دست آورد. به اعتقاد من، آدم اگر بخواهد همه را خوشحال نگه دارد، موجودی بی‌خاصيت می‌شود. کسی که بخواهد دل همه‌ی آدميان کره‌ی زمين را به دست بياورد ديگر برای خودش کسی نيست. ديگران است. اما آدم اگر آينه باشد، هر کسی را همان‌طور که هست به خودش نشان می‌دهد و البته در توصيف مقام آينه‌گی مناقشه و مجادله بسيار می‌رود که ترجيح می‌دهم از خير آن بگذرم.

اما بعد، به کرات ديده‌ام که گروهی از خوانندگان صفحه‌ی من انتقاد، شکايت يا درشتی کرده‌اند که چرا من در سخن‌ گفتن از ديگران (احتمالاً از بعضی‌ها؛ چون نمی‌توانم درباره‌ی همه حرف بزنم!) درشتی می‌کنم و لحنی گزنده و طعنه‌آلود دارم. انصاف می‌دهم که بخشی از اين تندخويی خصلت ذاتی و عيب طبيعی من است! خرده مگيريد! به بزرگواری سخاوت‌مندانه‌ی خود از قصور و خطای من بگذريد! خدای‌تان خير دو جهانی دهاد! اما، يک حرف صوفيانه بگويم، اجازت است؟ من يک نفر در مقام نوشتن شايد جاهايی نهان‌ورزی کنم و در نوشتارم به دلايلی تستر و تقيه بورزم، اما به طور قطع و يقين، از ابراز صريح عقيده‌ام درباره‌ی چيزی که گمان می‌کنم خطاست (شايد هم واقعاً آن چيز درست باشد!) پروايی ندارم. اما ساير آدميان چگونه‌اند؟ شما وقتی که بخواهيد درباره‌ی موضوعی جدی حرف بزنيد چه می‌کنيد؟ لی‌لی به لالای همه می‌گذاريد؟ وقتی نوشته‌ای را می‌خوانيد که شديداً از آن رنجيده خاطر می‌شود و بغض‌تان می‌گيرد از نادانی يا تنگ‌نظری نويسنده‌اش (به نظر خودتان و با مبانی فکری خودتان) چه کار می‌کنيد؟ اگر دستی به قلم داشته باشيد نظرتان را گوشه‌ای می‌نويسيد. در روزگار ما هم اينترنت خيلی از ديوارها را برداشته است و نتيجه‌اش می‌شود چيزی شبيه وبلاگ! من بارها گفته‌ام که وبلاگ جايی است برای انسان بودن و انسان خطا می‌کند. اصلاً بياييد اينجا که خطا کنيد. مگر ما آمده‌ايم خود را اينجا قديس بنماييم؟ مگر مثلاً من با انتخاب نام ملکوت، ادعای رسالت کردم و جهانيان را به آيين تازه‌ی خودم دعوت کردم؟ تا جايی که به ياد دارم، خيلی به ندرت پيش آمده است در وبلاگ کسی (البته شايد به جز وبلاگ‌های اصحاب ملکوت) يادداشتی نقادانه نوشته باشم و خواسته باشم گريبان کسی را بگيرم. سعی کرده‌ام هر چه می‌نويسم همين جا باشد، مگر اين‌که دليل جدی و محکم ديگری برای نوشتن در جای ديگری داشته باشم. نتيجه‌ی مستقيمی که از اين حرف می‌شود گرفت اين است: آن علامت ضرب‌در گوشه‌ی سمت راست صفحه‌ی مرورگرتان را بی‌هوده نگذاشته‌اند. صفحه‌ی ما را ببنديد و شما را به خير و ما را به . . . ملامت! ما هم که نامه ننوشته‌ايم در خانه‌ی مردم که يا ايها‌الناس بياييد بخوانيد که: «بلعجب نادر شکار آورده‌ام»! دوست نداريد نخوانيد. چه نقدی بر حسين درخشان باشد يا مهدی خلجی يا سايت لوح يا محمدرضا شجريان! حاشا که مثلاً مهدی خلجی را با سايت لوح يا نوشتارهای حسين درخشان در يک جا بنهم. هر کسی جای خودش را دارد. اما من نظر خودم را می‌نويسم و بس! من و دوستان‌ام همديگر را می‌شناسيم و حکايت ما از آنِ ماست. اما آن‌ها که به تلخی از نامردمی‌شان ياد می‌کنم، قطعاً در نظام فکری من جايگاهی درخور اعتنا و منيع ندارند که از آن‌ها پرهيز کرده‌ام. اگر مثلاً من آقای آوينی را خوش نمی‌دارم حتماً برای آن دلايلی دارم. چه لزومی دارد که من از آقای آوينی خوش‌ام بيايد يا مجيزش را بگويم؟ اصلاً چه لزومی دارد که شما مثلاً جلوی جرج بوش کرنش نکنيد؟ خوب معلوم است! مثل او فکر نمی‌کنيد! رفتارش را با معيارهای خودتان انسانی يا خردمندانه و منصفانه نمی‌دانيد. پس هر کس به دليلی ممکن است از کسی خوشش نيايد يا نظر خودش را به گونه‌ای ابراز کند. در اين پريشان نوشته‌‌ها تلاش کرده‌ام خودم باشد بی‌هيچ پرده‌پوشی با تمام خوبی‌ها و بدی‌ها‌ی‌ام (که البته بدی‌های‌ام قطعاً بر خوبی‌های‌ام می‌چربند!). خدا را هم به قدر شعور خودم بنده‌ام! به رسول‌اش و روز جزا هم به مقدار وسعی که دارم باور دارم (اين قدر هست که گه‌گه قدحی می‌نوشم!). اگر هم درشتی کرده‌ام و از اين به بعد می‌کنم، بدون هيچ‌گونه تزوير و ريايی اين کار را می‌کنم. ظاهر و باطن من همين است. برقی است که می‌جهد و می‌رود. خوش نمی‌داريدم؟ با بسته شدن صفحه‌ام به دست شما دوست عزيز، تخفيف زحمت می‌کنم. اما محال است که من کور شوم، لال شوم، کر شوم! سع
ی می‌کنم خودم باشم با همين سواد اندک.

بگذاريد تأکيد کنم که اين نوشته مخاطبی خاص و معين ندارد. افراد زيادی از آشنا و غريبه سخنی به مضمونی مشابه در نقد يا مذمت من نوشته‌اند: وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم! گله‌ای نيست. اما ما راه خود را می‌رويم و حکايت آدميان خاکی در اين جهان ناسوتی که ملکوت‌اش هم در مرزهای خيال ما تنها می‌گنجد اين است و بس:
هيچ کس بی‌ دامنی تر نيست ليکن ديگران
باز می‌پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ايم! 

۱۶

الواح جزميت و هنر ايدئولوژيک

 

يکم
دير زمانی است که می‌خواهم يادداشتی برای سايت به اصلاح فرهنگی و ادبی لوح بنويسم که يا فرصت آن را نمی‌یافتم و يا حال و حوصله‌اش را نداشته‌ام. به هر روی مختصری که می‌نويسم نگاهی است که مدت‌ها روی اين سايت سنگينی کرده است و امروز بايد بيان شود. بدون هيچ مجامله و تعارفی بگويم که سايت لوح (که هنوز نمی‌دانم املای نام سایت چرا [louh] است!)، از نگاهی ادبی و زبانی سايتی است قوی. اکثر نويسندگان آن و در صدر همه‌شان سرلوحه نويس آن‌ها رضا اميرخانی قلمی دارد استوار. اما دريغ که «جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض خال». از آن هزار نکته‌ی کار و بار دلداری، خال درشتی بر عارض اين نوشته‌ها نشسته است که هر چه جمال است در سايه‌ی آن ضايع می‌شود. اگر بخواهید در روزگار معاصر فضايی اينترنتی را بجوييد که هم اهل ادب و قلم باشد و هم شديداً دلبرده و سر سپرده‌ی آرمان‌های انقلاب و اسطوره‌های شخصی‌ شده و جزمی اين دو دهه‌ی گذشته، حتماً بايد اين سايت را در صدر همه‌شان ببينيد. به نظر من لوح، نمونه‌ای است معتدل، بزک شده و فریبنده از روزنامه‌ی کيهان که تمام نيش و زهرهای سياسی‌اش در لفافه‌ای ادبی نهان شده است. بگذاريد بسيار صريح به آينه‌ی تمام عيار اين سايت اشاره کنم که همانا رضا اميرخانی است (نويسنده‌ی سرلوحه‌ها) و به اعتقاد من اين‌جا تريبون اختصاصی و جولانگه يکه تازی اوست و ديگران تنها در زير سايه‌ی سنگين او حرفکی می‌زنند. درباره‌ی داستان‌نويسی امير خانی می‌توانيد يادداشت پدرام رضايی زاده را ببينيد که بسيار رسمی و سرد بدون هيچ اشاره‌ی صريح و بی‌محابايی از او ياد کرده است. اما، در شاعری اميرخانی عميقاً متأثر از علی معلم دامغانی است که به خوبی معروف خلق عالم است و مراتب و درجات او در سلوک ولايی و ذوب فقهی اظهر من الشمس. به همان طريق می‌توان ارادت اميرخانی را به او و تمامی تيره و طايفه‌ی اين قوم و قبيله خوب فهميد، لذا عجيب نيست اگر در لايه‌های زيرين سخنان اميرخانی ردپای آشکار ديدگاه‌های سيد احمد فرديد را هم ببينيد. طبيعی هم هست که او از شيفتگان و مريدان سينه‌چاک سيد مرتضی آوينی هم باشد. شعر او را با عنوان امام‌زاده در مدح آوینی بخوانيد تا بفهميد با چه موجودی طرف هستيد! امير خانی از سويی ديگر از منتقدان طراز اول اصلاحات است و زبانی بسيار گزنده دارد در کوبيدن ارباب اصلاحات. بخوانيد يادداشت او را در مضحکه ساختن ابطحی تا لطافت طبع و ايضاً وقاحت‌های لفظی او را دريابيد. خلاصه کنم که در لوح جايی برای تکثر و تنوع نيست. اين‌جا هر چه هست جزميت است و ايدئولوژی. اين‌جا هر که با ما نيست بر ماست. اين‌جا هر کس اهل ولايت نباشد، انگ خيانت می‌خورد و مزدور است. این‌جا به هوش باشيد و گرنه به طرفة‌العينی به استعمار و استکبار وابسته می‌شويد و سيل دشنام‌هايی از جنس دشنام‌های صبح و کيهان و فرديد و قبيله‌ی تهمت‌زنان بر سر و روی‌تان می‌ريزد. لوح زبان گويای حوزه‌ی هنری تبلیغات اسلامی است. دوست دارم آن‌ها که در ايران هستند و شايد بيشتر با اين حوزه و حلقه آشنا هستند، بيشتر از آن‌ها بنويسند و حتی بر نوشته‌ی من نقد بگذارند. چه بسا برخی نکاتی را هنوز من نمی‌بينم.

دوم
نغمه‌ی روز را عوض کرده‌ام و نی‌نوای حسام‌الدين سراج را گذاشته‌ام. اين کار شعرش از علی معلم حميد سبزواری است و آهنگ‌اش از حسين‌عليزاده. شعر بسيار قوی و استوار است و سرشار از تصوير گری. آهنگ‌ هم که ديگر جای گفتن ندارد. اين نمونه‌ی موسيقی يکی از برجسته‌ترین شاهکارهای استفاده از ادبيات، شعر و موسيقی در پيش‌ بردن اهداف انقلابی و ايدئولوژيک است. اين تصنيف عميقاً برای من لذت‌بخش است، بماند البته که نشانه‌های افراطی‌گری انقلابی و جزميت در آن آشکار است. به هر روی تصنيفی است بسيار قوی و پر ضرب که شور و هيجان را در رگ‌های آدمی می‌دواند.

۴

سلاح‌های هسته‌ای و جنجال قدرت

 يکی دو سال است که ماجرای سلاح‌های هسته‌ای ايران بحث داغ اخبار جهان است. مدتی است که می‌خواهم يادداشتی برای نيروهای هسته‌ای بنويسم و مجال پيدا نمی‌کنم. اتفاقاً مقاله‌ای که بايد برای درس حقوق بشر بين‌الملل می‌نوشتم موضوع‌اش همين بود. پيش از اين‌که به ايران بپردازيم، توجه به اين نکته از هر چيزی واجب‌تر است که تنها حکومت‌هايی که عملاً در برابر ممنوع اعلام کردن سلاح‌های هسته‌ای مقاومت کرده‌اند و تن به معاهدات سازمان ملل نداده‌اند کشورهای عضو شورای امنيت و در رأس آن‌ها آمريکا است. پيشنهاد ممنوع اعلام کردن استفاده از سلاح‌های هسته‌ای به عنوان سؤالی از سوی سازمان ملل متحد در سال ۱۹۹۴به ديوان عدالت بين‌المللی ارايه شده بود که پاسخ به آن‌ [تحت عنوان Advisory Opinion] پرسش هم تنها مشوش و مبهم ارايه شده بود و جوابی در خور نيافته بود (مقالات سايت کميته‌ی بين‌المللی صليب سرخ را هم در اين زمينه ببينيد.). القصه، نکته‌ی ظريف ماجرا اين است که آمريکا تنها با دستاويز بازدارندگی برای خود مجوز استفاده از سلاح‌های هسته‌ای را حفظ کرده است و هر گونه قطع‌نامه‌ی سازمان ملل را نيز وتو کرده است. در نتيجه، بدون هيچ ترديدی تنها عامل بزرگ و عمده‌ای که در برابر منع استفاده و گسترش سلاح‌های هسته‌ای وجود دارد خود آمريکاست که با ممنوعيت آن‌ها تفوق و برتری سياسی و نظامی خود را در جهان به مخاطره می‌اندازد. آمريکا هنوز پای بسياری از معاهدات بين‌المللی را امضا نکرده است. از جمله اين‌که در قوانين آمريکا قانونی هست به نام حمله به لاهه که بنا بر آن دولت آمريکا می‌تواند برای آزاد ساختن هر يک از تبعه‌های‌ خود حتی به دادگاه بين‌المللی لاهه لشکرکشی کند!
اما سوای قلدرمآبی و قداره‌بندی آمريکا، اين را هم نبايد از ياد برد که نفس استفاده از سلاح‌های هسته‌ای و گسترش آن‌ها به هر نحوی، حاوی مشکلات جدی و اساسی اخلاقی و اجتماعی است. برای خلاصه کردن مطلب تنها يک بند را از کتاب «تأملاتی بر خشونت» [Reflections on Violence] نوشته‌ی جان کين نقل می‌کنم که به خوبی گويای اين مطلب است:
«سلاح‌های هسته‌ای اين امکان را دارند که از اختيار آدمی خارج شوند. کشورهای جهان می‌توانند هزاران سلاح هسته‌ای توليد کنند. در شرايطی غير‌قابل تصور، جنگ‌هايی ممکن است رخ دهد که هزاران سلاح هسته‌ای در آن به کار می‌رود و صدها ميليون انسان کشته می‌شوند. با وجود اين‌که اين امر شديداً غير محتمل است، اين امکان طبيعت ذاتی سلاح‌های هسته‌ای است.»
اما برای جهانيان، تنها وجود دولت ديوانه‌ای چون آمريکا کفايت است. سياست‌مداران همواره ممکن است ديوانه شوند. نه برای ايران و نه برای هيچ کشور ديگری توجيه عقلی و اخلاقی مناسبی برای استفاده از سلاح‌های هسته‌ای وجود ندارد. ولی زورگويی و قدرت‌طلبی مسری است. حکومت‌های جهان هيچ‌کدام الاهی و دست‌نشانده‌ی خدای عالم نيستند. همگی خطاکارند و همان به که ابزار نظارت آدميان بر سر آن‌ها باشد تا خشونت نورزند و دريغ که دموکراسی هميشه در ذات خود نطفه‌ی خشونت را می‌پروراند. تفصيل اين ماجرا باشد تا بعد. اما عجالتاً از اين کتاب جان کين در صورتی که يافتيدش غفلت مورزيد.

۲

دموکراسی ايرانيان

امروز جلسه‌ی مفصلی داشتم با جان کين درباره‌ی سفر اخيرش به ايران. يکی از نکات برجسته‌ی سفرش البته ديدار با سران جبهه‌ی مشارکت بود که مخصوصاً از ديدار محمد رضا خاتمی، حجاريان،‌ مزورعی و ساير ارکان مشارکت بسيار ذوق‌زده بود. خاتمی بيش از هر کسی ديگری برای او دلنشين و جذاب بوده است. چنان که پيش‌بينی می‌کردم وقتی که او درباره‌ی اصلاحات و سرنوشت آن از مشارکتی‌ها پرسيده بود،‌ گويا همگی اتفاق‌ نظری ولو ضمنی داشته‌اند که اصلاحات و تجربه‌ی پارلمانتاريسم در ايران شکست خورده است! يک نکته‌ی حاشيه‌ای ديگر اين‌که سران محافظه‌کاران هيچ‌کدام به سراغ او نرفته بودند و لاريجانی تئوريسين هم که قرار ملاقاتی با او داشته، هرگز با او ديداری نکرده است. محافظه‌کاران چندان از جان کين‌ خوششان‌ نمی‌آيد. قابل درک است البته! عجالتاً شتاب دارم و مجالی هم برای وبلاگ‌نويسی نيست. فرصتی فراهم شود مفصل‌تر درباره‌ی ديدار اخير جان کين از ايران خواهم نوشت.

۲۱

هذيان‌های يک ذهن بيمار

امروز به مدد لينکی که کاتب کتابچه در وبلاگ‌اش آورده بود،‌ نوشته‌ی دراز داريوش آشوری را درباره‌ی سيد احمد فرديد خواندم. متن اين مقاله که بهتر است نام آن را کتاب بگذارم،‌ در سايت نيلگون منتشر شده است و برای سهولت دسترسی عين فايل را به فضای ملکوت منتقل کردم. عنوان مطلب اين است: «اسطوره‌ی فلسفه در ميان ما». (البته اين فايل به صورت پی‌دی‌اف است).
دير زمانی است که مترصد اين بودم تا نويسنده‌ای شرحی (!!) يا نقدی بر تنها کتاب منتشر شده از فرديد که در حقيقت تقرير سخنرانی‌های اوست بنويسد. آشوری اين کار را بالاخره انجام داده است و به باور من اثری است بی‌همتا و درخشان در نقد فرديد و تمام آن‌چه که به او نسبت می‌دهند. شايد جذاب‌ترين بخش تحليل آشوری قسمتی است که در آن به زبان‌شناسی و زبان‌دانی فرديد می‌پردازد که همان زمينه‌ای است که بسياری از شاگردان‌اش او را در آن نابغه‌ای چيره‌دست می‌دانند. آشوری اما در عين روايت و گزارش پريشانی فکری فرديد و موج‌سواری سياسی او به زبانی بسياری صريح و بی‌محابا او را به چالش می‌گيرد و بدون هيچ‌گونه ترحمی اين تئوريسين خشونت را فرو می‌کوبد.
تنها برای اين‌که چند نمونه از نقدها – بهتر بگويم حملات بی‌دريغ آشوری – را به او ببينيد،‌ چند بند را نقل می‌کنم. در صفحه‌ی ۳۸ اين فايل آشوری چنين می‌نويسد (در ذيل بخش «فرديد و زبان‌شناسی تاريخی»):
«فرديد . . . در نوشتن عاجز بود و به کسانی که توانايی نوشتن داشتند سخت حسادت می‌کرد . . . از دل آن ذهن پريشان و اين زبان درمانده است که حکمت متعاليه‌ی فرديديه به صورت گورزادی زمينگير به دنيا می‌آيد با زبان الکن،‌ اما با گزاف‌ترين ادعاهايی که تا کنون کسی بر روی زمين در قلمرو انديشه و فلسفه کرده است. اما اين افليج فلسفی برای پوشاندن همه‌ی درماندگی خود و جبران آن به شگردی دست می‌زند که آن هم به تقليد از هايدگر است . . .». از صورت‌بندی جملات می‌توان دريافت که فرديد و عقبه‌ی فکری‌اش تا چه اندازه مايه‌ی رنجش و آزار آشوری و جمع کثيری از ارباب قلم و انديشه بوده است. در ادامه،‌ آشوری از آن‌جا که موضوع زبان‌شناسی در حوزه‌ی دانش خود اوست،‌ معايب آشکار تئوری‌های عجيب‌ و غريب فرديد را نشان می‌دهد. مخصوصاً جايی که فرديد، تهی و تائو را از يک ريشه می‌داند اسباب خنده‌ی فراوان من شد.
شايد قسمت ارزيابی پايانی مطلب که از صفحه‌ی ۵۲ آغاز می‌شود توصيفی از عمق ماجرا و توضيحی بر دلايل تعويق در نوشتن چنين مطلبی از سوی آشوری را آشکار می‌کند:
«ديديم که در اين مجموعه‌ی گفتارها نه از ادب درس چيزی هست و نه از ادب نفس – دو اصطلاحی که فرديد بسيار دوست داشت به کار ببرد. يک سال است که با دريافت کتاب ديدار فرهی و فتوحات آخرالزمان می‌خواهم چيزی درباره‌ی آن بنويسم، زيرا از چند جهت،‌ که بر شمردم، به نظر-ام ضروری ست. اما دست‌ام به نوشتن نمی‌رفت. اين که دست‌ام به نوشتن نمی‌رفت از جهت زشتی و پلشتی بی‌اندازه‌ی اين کتاب بود. آنچه مرا از اين کتاب گريزان می‌کرد آن همه عربده‌جويی،‌ آن همه فضل‌فروشی بيمارگونه‌ی بی‌بنياد،‌ آن همه پارانويا و مگالومانيا،‌ آن همه کين‌توزی و بدخواهی و بدخيمی و نفرت‌زدگی بود؛ آن همه ضعف و زبونی که نمايش پهلوانی می‌دهد؛‌ آن همه شارلاتانيسم و دروغ که به نام عالی‌ترين پايه‌ی معرفت و فضيلت و حقيقت و معنويت و عرفان در اين سخنرانی‌ها يقه می‌دراند؛ آن همه تباهی و پوسيدگی که می‌خواهد خود را داروی شفابخش جا بزند؛ آن همه نادانی و پريشان‌دماغی که می‌خواهد خود را به نام عالی‌ترين مرتبه‌ی تفکر به صحنه‌ آورد . . . هيچ دل‌ام نمی‌خواست دست‌ام را به چنين چيزی بيالايم؛‌ کاری که همه‌عمر نکرده بودم. اما،‌ سرانجام می‌بايست يقه‌ی خود را بگيرم و خود را بنشانم و بر خود زور آورم تا اين مقاله را بنويسم. اين کار را همچنين می‌بايست به عنوان نوعی روان‌پالايی می‌کردم،‌ برای پاک کردن حساب خود-ام با دورانی از زندگی‌ام، چه بسا با آلايش‌هايی که هنوز از آن دوران در من مانده است؛‌ و نيز به نوعی سندی و گواهی برای جوان‌ترها و شايد نسل‌های آينده که با حيرت به سکوت ما در برابر اين کتاب نگاه نکنند و به ريش ما نخندند و نگويند که چه احمق‌هايی بودند اين‌ها که هذيان‌درايی را از گفتار فلسفی باز نمی‌شناختند.»
آشوری در اين مقاله،‌ در نقد و بازنمايی هذيان‌ها يک ذهن بيمار که کوس خدايی می‌زد،‌ جهد بليغی کرده است. دست مريزاد. اکنون که با اين دقت در گفتارهای فرديد که دست بر قضا و شايد به رغم خواسته‌ی پيروان فرديد مکتوب شده‌اند،‌ اين شبه‌فيلسوف ضد فلسفه، چنين به باد انتقاد گرفته شده است، جای آن است که اگر طرف‌داران فرديد باور دارند که استادشان اين نبوده است که آشوری گفته است،‌ چند خطی در ايضاح يا حتی نقد – ولو نقد بی‌محابايی از جنس نقد آشوری – بنويسند «تا سيه ‌روی شود هر که در او غش باشد».
اما چنان‌که يک بار ديگر مدت‌ها پيش در همين وبلاگ نوشته بودم،‌ با همان برخورد نخستی که با آن کتاب داشتم،‌ فرديد را فردی يافتم فوق‌العاده بی‌ادب و بی‌تقوا که مثقال‌ ذره‌ای پروای مسلمانی ندارد. حتی اگر او را فيلسوف بدانند،‌ من به چنين فيلسوف دهن‌دريده‌ و ناسزاگويی نه اميدی دارم و نه ايمانی. معلمی که هيچ بهره‌ای از تزکيه‌ی نفس و ادب و خداترسی ندارد، تنها بايد از فاصله‌ای دور در او نگريست و همانا بايد مايه‌ی عبرت باشد. دريغا که می‌بينم فرديد در مقام علم هم حظی از دانش ندارد و هر آن‌چه گفته است،‌ مشتی پريشان‌گويی و هذيان‌بافی بوده است.
اکنون که اين عبارات را می‌نويسم از خودم می‌پرسم که آيا نبايد اندکی آهسته‌تر گفت؟ به اعتقاد من نه. اگر کسی سزاوار تکريم و تعظيم است، استادانی از قبيل زرين‌کوب و مينوی و همايی و صفا (که از قضا فرديد به هيچ رو با آن‌ها ميانه‌ی خوشی نداشت)‌ هستند که هيچ اگر از اخلاق‌شان نگوييم،‌ در کار علم و امر دانش حق معرفت ادا کرده‌اند و عمری را صادقانه در پای معرفت و حکمت نهاده‌اند و برای ارضای «نفس اماره»،‌ از انبان خويش «حکمت معنوی» در نياورده‌اند. کار آشوری را حتی اگر ايراداتی داشته باشد،‌ بسيار درخشان می‌دانم. جای چنين نوشته‌ و نقدی درباره‌ی فرديد شديداً‌ خالی بود.

۱

هان تا سر رشته را گم نکنی

می‌خواهم اشارتی به اختصار بکنم به نوشته‌ی ما قبل آخرم در نقد مطلب اسلام اروتيک کاتب کتابچه و ادامه‌ی بحث‌ها و در عين حال تلاش کنم تا چندان خود را درگير مباحثه و احياناً جدليات نکنم. نوشته‌ای که من در نقد آن مطلب نگاشته بودم،‌ تنها به قصد نقد ساختار نوشته بود و يکی دو تذکر محض. در آن نوشته به هيچ رو قضاوت و داوری درباره‌ی مهدی نکرده بودم که هر کسی مشی و منشی دارد و انديشه‌ای و خود اوست که بايد نهايتاً پاسخگوی آن انديشه باشد. اما انتظار نوشته‌ی منطقی و دقيق داشتن از کسی که خود را محقق می‌داند انتظاری گزاف نيست. چنان که به طريق اولی مهدی نيز اگر من نوشته‌ای نادقيق و سرشار از ابهام بنويسم مرا به عتاب خواهد گرفت. خوشبختانه در نوشته‌ی بعدی او يعنی «کابوس تن، کابوس زن» موضع او روشن‌تر طرح و تبيين شده است که جای خشنودی دارد.

ادامه‌ی مطلب…

۱۲

بازخوانی اسلام اروتيک

ديشب مجال پيدا کردم تا يک بار ديگر مطلب کاتب کتابچه را درباره‌ی اسلام اروتيک به دقت بخوانم تا نکاتی را که به اعتقاد من محل ايراد است طرح کنم. چنان که در ذيل همان يادداشت آورده بودم،‌ به اعتقاد من مهم‌ترين و متين‌ترين جمله در اين متن همين يک جمله است: «آزادی انسان روی تن‌اش بنا می‌شود.» که اين جمله را هم تنها در سياق آزادی‌های فردی و بشری که نتيجه‌ی برآمدن فرهنگ بوروکراتيک و اخلاق پروتستان بعد از اعدام لويی شانزدهم است معنا پيدا می‌کند،‌ از اين جهت که قداست تن حاکمان از ميان رفت و در عوض حقوق و آزادی‌های يکايک افراد جامعه حداقل در نظر بيشتر به رسميت شناخته شد. عجالتاً در مقام بسط اين نکته نيستم و تنها به نکاتی می‌پردازم که در مطلب کاتب کتابچه محل مناقشه و خدشه است.
پيش از ذکر نکات فوق،‌ سخنی کلی را درباره‌ی اين نوشته‌ی کاتب کتابچه و برخی از نوشته‌های ديگر متذکر می‌شوم. به اعتقاد من،‌ نوشته‌های وی در بسياری از موارد سرشار از اطلاعات، داده‌ها و معلومات پردازش نشده‌ی فراوان است که برای خواننده‌ی نکته‌سنج بسيار مغتنم است. اما جای دريغ است که ساختار استدلالی در عمده‌ی اين مطالب سست و لرزان است و کاتب عزيز ما غالباً به جای ارايه استدلال خواننده‌ را به مطالعه‌ی منابعی حوالت می‌دهد که ذکر می‌کند. وقتی مطالبی از اين دست نوشته می‌شود،‌ حداکثر می‌توان خواننده را برای ديدن شواهد بيشتر و نه دلايل کافی به اين مأخذ حواله داد. جدای از اين استفاده‌ی نابجا و عجولانه از سورهای عمومی،‌ به زبان منطق رياضی،‌ و کلی‌گويی‌ها و صادر کردن احکام قطعی از ايرادات مشهود نوشته‌های اوست.

ادامه‌ی مطلب…

۴

محافظه‌کاران محکوم به شکست‌اند

عنوان را يک بار ديگر بخوانيد. ظاهرش خيلی فريبنده و مطبوع است اما گزاره‌ای است کاملاً نامربوط و غير علمی. به طريق اولی، اين‌که بگوييم اصلاح‌طلبی در نهايت پيروز است يا رو به زوال و افول است هم گزاره‌ای است بی‌معنی و فاقد محمل علمی. اگر به ياد بياوريد مارکس هم گزاره‌هايی مشابه را صادر می‌کرد: «سرمايه‌داری سقوط خواهد کرد»! پيش‌بينی مارکس درست از آب درنيامد و روز به روز شاهد شکوفايی و درخشش سرمايه‌داری بوديم. نه به اين معنا که پيشرفت و ترقی سرمايه‌داری و کاپيتاليسم امری محتوم و قطعی است،‌ بلکه از آن رو که نفس اين گونه پيش‌بينی‌ها غلط است. اصلاح‌طلبان و محافظه‌کاران ناچارند يک بار ديگر در تئوری‌های خود تجديد‌ نظر کنند. در فرصتی ديگر به تفصيل خواهم نوشت که مرادم چيست. بگذاريد يک گزاره‌ی ديگر از همين دست را اضافه کنم تا موضع‌ام روشن‌تر شود: «سنت راهی برای شکوفايی ندارد». کسانی که می‌گويند تنها راه حرکت به جلو متمسک شدن به تجدد است («يا مرگ يا تجدد»)،‌ همين خطا را مرتکب می‌شوند. منطق علمی همگی ايرادی اساسی دارد. باز هم خواهم نوشت.

۲۱

بن‌بست کلامی قانون اساسی ايران

امروز در کلاس اسلام و دموکراسی بحث شهروندی در اسلام مطرح بود و مدعای بسياری از منتقدين مبنی بر اين‌که مفهومی به نام شهروندی در اسلام وجود نداشته است ذکر شد. در خلال سخن نکته‌ی جالبی به ميان آمد. قانون در مورد بسياری از موارد از جمله تابعيت رهبر و مسئولين روشن و گويا سخن می‌گويد. اما فرض را بر اين بگيريد که در تلقی شيعيان دوازده‌امامی امام زمانی وجود دارد و روزی ظهور خواهد کرد که فقيهان بايد حکومت را به او واگذار کنند (اگر واگذار کنند!). در اين صورت امامی که تابعيت او مشخص نيست و صراحتاً بر اساس متون تاريخی شيعيان دوازده‌امامی ايرانی نيست، چگونه می‌تواند رهبر حکومت ايران و جهان شود؟! آيا فقيهان تدارک اين معضل قانونی را کرده‌اند؟ چه کسی است که بايد حق تابعيت را به امام زمان بدهد؟‌ رهبر در برابر امام زمان از چنان منزلتی برخوردار هست که حق تابعيت را با حکم حکومتی به امام زمان بدهد؟‌ به نظر شما نبايد قانون را در اين زمينه تغيير دهند؟‌ تا اين‌جا فرض را بر اين گرفتيم که قانون فعلی هيچ عيب و نقصی جز همين يکی ندارد! اما واقعاً‌در کشور ولايت، تکليف امام زمان که ولی امر راستين است و صاحب‌ اين امت،‌ چيست؟ او برای احقاق حقوق حقه و قانونی خود بايد به کدام مرجع متوسل شود؟
پ.ن. يک‌بار ديگر در همين وبلاگ يادآور شده بودم که اگر کسی در بخش نظرها يادداشتی بگذارد که حاوی الفاظ رکيک يا تخريب شخصيت و اهانت به افراد باشد، قطعاً آن را پاک خواهم کرد. لذا کسانی که دهان‌شان را باز می‌کنند و بی‌پروا هر لفظی را بر زبان می‌رانند نبايد توقع داشته باشند که در خانه‌ی من مکان امنی برای فحاشی و ناسزاگويی داشته باشند. حتی اگر عقيده‌ای را نمی‌پذيريد ادب سخن گفتن را بايد حفظ کرد و از ناسزاگويی و دشنام پرهيز نمود.

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد