۳

جامعه‌ی مدرن: اقتدارشکنی و حرمت‌شکنی

يادداشت کوتاه حسين درخشان در واکنش به ماجرای اخيری که آتش‌اش را آشوری برافروخته است، نکته‌ی ظريفی را در خود دارد که چه بسا از نگاه بسياری از جوانان وبلاگ‌نويس نهان می‌ماند. سخن درخشان درست است که جامعه‌ی مدرن اقتدار و اتوريته‌ی کسی را بر نمی‌تابد. به درستی، اين يکی از محصولات و نتايج مدرنيته است که ديگر کسی مرجع مطلق و دور از دسترس نمی‌ماند،‌ مگر در حوزه‌ی زندگی خصوصی و جهانی معنوی و خلوتی درونی. دنيای مدرن و اقتصائات سکولار آن راه را بر بت‌ تراشيدن‌ها می‌بندد. اما لغزشی که در نوشته‌ی درخشان هست و چه بسا اصلاً قصد او نباشد، اين است که اقتدار شکنی فرق دارد با اهانت و حرمت‌شکنی. شايد امروزه فرزندانی که دانش‌آموخته مکاتب عاليه و فرهيختگان قرن بيست و يکم هستند، مبنای زندگی و رأی و نظر خود را مواضع فکری و تجربه‌های شخصی پدران‌شان قرار ندهند، اما اين نتيجه نمی‌دهد که ديگر از فردا مجاز هستيم هر ناروايی را به آن‌ها بگوييم و آن‌ها را آماج ناسزا و دشنام سازيم. يکی از آشفتگی‌های زمانه‌ی ما همين است که اين مدعيان آزادی و مدرنيته گمان برده‌اند که ديگر بندی از هيچ اصل اخلاقی بر پای انديشه و جان آدمی نيست و می‌توان فارغ از اخلاق به هر کسی تهتک ورزيد و نام آن را آزادی نهاد. فرق بسيار است ميان آزادی و هرج و مرج. چيزی که صحنه‌ی اين ماجرا را به طرز جدی عوض می‌کند، وجود و حضور بازيگران متنوع و متکثری در اين صحنه است. ما يکسويه و يکتنه در عرصه‌ی جهان و ايضاً اينترنت حضور نداريم.  هر چه ميهمانان اين خانه بيشتر شوند، وسعت آن اگر افزون شود و گر نه، هيچ ميهمانی يا ميزبانی مجاز نيست به ميهمانی ديگر تعدی ورزد يا او را نابود کند. حرمت‌شکنی به بهانه‌ی اقتدار شکنی، سنگ‌بنای نخستين خشونت تئوريک است که در دراز مدت حاصلی جز خشونت عملی نخواهد داشت:
سر چشمه شايد گرفتن به بيل / چو پر شد نشايد گرفتن به پيل
راه خشونت را از اکنون و با فراست و زيرکی بايد بست. قربانی اين بازی در نهايت خود ما خواهيم بود. اين تک بيت ناصر خسرو، بيتی درخشان است و چقدر در روزگار ما معنا دارد:
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس / تا کس نکند رنجه به در کوفتن‌ات مشت!

۵

فراخوان مناظره درباره‌ی وبلاگ

يادداشت اخير داريوش آشوری [«سلامی دو باره»]، حکيم‌الملکوت عرصه‌ی وبلاگ، اگر چه در حقيقت معرفی چند مصاحبه‌‌ای بود که به تدريج پس از گفت‌وگو درباره‌ی «عرفان و رندی در شعر حافظ» روی وبلاگ‌اش خواهد رفت، اما عملاً ماشه‌ی بحثی تئوريک را دوباره‌ درباره‌ی وبلاگ چکانيده است! به اختصار در ذيل همان مطلب نگاشته بودم که با برخی از نکاتی که او گفته است موافقت ندارم. اما پيش از طرح محل اختلاف، باز هم يادآوری می‌کنم که آشوری در زمره‌ی نخستين افرادی از نسل انديشمند و روشنفکر است که اين رسانه را جدی گرفته است و وارد اين حوزه شده است. کاملاً طبيعی و قابل درک است که ارباب انديشه از نوع آشوری، در ورود به اين عرصه احتياط و درنگ ورزند. اما نکته‌ی به حقی که در ذيل يادداشت او به آن اشاره شده بود، اين بود که نمی‌توان مروج مدرنيته بود اما از فرزند خلف آن گريزان بود. کاتب کتابچه به چالاکی يادداشتی نگاشته است در واکنش به نوشته‌ی آشوری. همين‌جا به جديت از تمام کسانی که در وبلاگ‌نويسی تأملی کرده‌اند و به طور جدی وقت صرف تحليل و بررسی بنيان‌های تئوريک و واقعيت‌های عملی آن کرده‌اند تقاضا می‌کنم در وبلاگ‌های‌شان يا در ذيل يادداشت آشوری عزيز، به نقد و بررسی اين مقوله بپردازند تا جوانب ماجرا بيش‌تر از پيش روشن شود. می‌دانم که تا کنون چندين مرتبه به طور مقطعی اين بحث‌ها در گرفته است. اما اکنون بايد منتظر مناظره‌ای حساب شده و جدی در اين زمينه بود که هم از مجادله پرهيز کند و هم بی‌اعتنا و خونسرد از کنار ماجرا عبور نکند. از ميان کسانی که پيش‌تر باب اين بحث را گشوده بودند، البته حسين درخشان هست و عليرضا دوستدار و سيد رضا شکراللهی خوابگرد،‌ که ديگر نمی‌نويسد، و شماری ديگر از وبلاگ‌نويسان. حلقه‌نشينان ملکوت هم در موقعيت‌های متفاوت نظرهای خود را ابراز داشته‌اند. اينک اين گوی و اين ميدان. بگوييد تا بگويند. صلای مناظره است!

پی‌نوشت:‌ اين هم متن يادداشت مفصل‌تری که برای آشوری نوشته‌ام:


«استاد آشوری نازنين!
اکنون با درنگ بيشتر نوشته‌تان را خواندم و نکاتی را می‌نويسم. نخست اين‌که آن دوستان جوان يا ميان‌سالی که شما را هشدار داده بودند که وارد اين وادی وقت‌کش نشويد، به اعتقاد عميق من ذهن شما را مسموم کرده‌اند نسبت به فضای شريف وبلاگ، مخصوصاً از نوع ملکوتی‌اش. آری، درست است که اگر کسی نداند چه بايد بکند، وقت‌اش تلف خواهد شد و در اين ترديدی نيست:
قطع اين مرحله بی‌همرهی خضر مکن
ظلمات‌ است بترس از خطر گمراهی!
می‌توان از ورود به اين عرصه به اين بهانه تن زد و روی نهان کرد. اما در اين وادی اگر بياموزيم و راه و چاه بشناسيم وقتی از آدمی هدر نمی‌رود. برای جستجوی مطلبی کافی است راه‌های کليدی يافتن آن را بدانيم تا در ظرف چند ثانيه به منزل‌گاه مقصود برسيم. متأسفانه با شما هم‌رأی نيستم که اين کارها يکسره «روزانگی و بازی-بازی» باشد. وبلاگ‌نويسی «می‌تواند» اين چنين باشد، اما لزوماً‌ اين چنين نيست. اين ما هستيم که نحوه‌ی استفاده‌ی خود از آن را رقم می‌زنيم. سخنی با مضمون مشابه را دکتر ابراهيمی دينانی گفته بود. من قبول دارم که گروهی از نسل جوان عادت کتاب‌خواندن و جدی خواندن را با سرسری گرفتن و سطحی خواندن جايگزين کرده‌اند. اما ريشه‌ی اين ماجرا که وبلاگ‌خوانی يا وبلاگ‌نويسی صرف نيست. به جد اين را می‌گويم و مطمئن هستم که اين نظر شمار کثيری از نسل جوان و فهميده ما باشد که شما «بی‌هوده» پا به اين ميدان ننهاده‌ايد. از ملامت طاعنان هراس به دل راه مدهيد. شمار فراوانی از کسانی که شما را هشدار داده‌اند، آشکارا دانشی سطحی درباره‌ی اينترنت و وبلاگ دارند و رسانه و ابزار روزانه‌ی کارشان کامپيوتر و اينترنت نيست.

مگذاريد اين شبهه برای جوانان ما پيش بيايد که شما که همواره از مدرنيته و به روز بودن نوشته‌ايد، سخنان‌تان تنها در حد حرف و نظر و کتاب مانده است. همين که به ايجاد اين صفحه رضايت داديد، نشانی اميدوار کننده بود که شما مرد عمل هم هستيد و فقط برای کتاب و ورق و کاغذ موعظه نمی‌کنيد. اين باده‌ی وبلاگ در روزگار مدرنيته، به فتوای صاحب ملکوت، غبار زرق را از دل سنت‌زدگان مرده‌پرست فرو می‌شويد و جانی تازه و طربناک در آن‌ها می‌دمد. بيت حافظ را خودتان بار ديگر بخوانيد:
بيار می که به فتوی حافظ از دل پاک
غبار زرق به فيض قدح فرو شويم!
قابليت‌های وبلاگ را مانند هر پديده‌ی مدرن ديگری هنوز بايد آزمود و راه و چاه آن را شناخت. سخن من به تمامی مدعيانی که اين کار را اتلاف وقت می‌دانند (دور از جناب شما) اين است که: «به جای غرغر کردن و طعنه زدن، چيز بياموزيد و اندکی در برابر علم و معرفت خفض جناح داشته باشيد. به سادگی می‌توان به اين بهانه که وبلاگ وقت تلف می‌کند،‌ از کسب دانش تن زد و نهايتاً ممکن است فرقی با حسين شريعتمداری نداشته باشيم که آن يادداشت کودکانه و مضحک را در کيهان نوشته است.» وبلاگ با وجود تمامی معايبی که دارد (چنان که تمامی جوانب حيات آدمی، عيب و ايراد دارد و کامل مطلق نيست) منافع و مزايايی هم دارد. شناخت وبلاگ و سوار شدن بر آن صبر و حوصله می‌خواهد. شما هم می‌توانيد چنين باشيد. به طعنه و هشدار رهگذران از ميدان به در نرويد. شما به خوبی می‌توانيد متر و معيار نوشته‌ی خودتان را تعريف کنيد و حتی به مرور زمان اين استاندارد را عوض کنيد. اما،‌ شما کار دل خودتان را بکنيد:
فضول نفس حکايت بسی کند ساقی
تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن!»

پی‌نوشت: اين عبارات سعيد حنايی کاشانی در «فلّ سفه» بسيار خواندنی است: «برای من وبلاگ «نامه‌ای در بطری» است، نامه‌ای که از جزيره‌ای دوردست در بطری نهاده می‌شود و به آب سپرده می‌شود، چه کسی اين بطری را خواهد گرفت؟ آخرين نامه‌های محکوم به مرگی است برای بازماندگان، خراشهای ناخن زندانی است بر ديواره‌های سلول، ما زمانی اينجا بوديم، اعترافات گناهکاری است برای آمرزش … ما بايد بنويسيم: ما زمانی اينجا بوديم»

۳

حاشيه‌های خشونت،‌ جامعه‌ی مدنی، تجدد و دموکراسی

< ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> چندی پيش کاتب کتابچه يادداشتی نگاشته بود با عنوان «مطبوعات و قوه‌ی قضاييه:‌ ترويج خشونت». در ذيل آن يادداشت نکاتی را به اجمال و اختصار نوشتم و اکنون قصد دارم به تدريج در بسط آن نکات سر بسته، اشاراتی را بنويسم تا گره‌های ماجرا بيشتر گشوده شود. نخست اين‌که چنان‌که در ذيل يادداشت کاتب کتابچه هم نوشته بودم، از بن جان با او موافق‌ام که اين نهادها ترويج خشونت می‌کنند. همچنين دغدغه و نگرانی او را نسبت به رواج و گسترش خشونت و تلاش او برای آگاهی بخشيدن را عميقاً ارج می‌نهم. با اين حال باور دارم که کاتب کتابچه، به شهادت وقايعی که نه در ايران،‌ بلکه در مغرب زمين، در اروپا و آمريکا، و حتی کشوری مثل فرانسه که الگوی آزادی و تفکر فيلسوفان فرانسوی گويا سخت مورد احترام کاتب کتابچه است (و به حق چنين است)، خشونت و درشتی‌ و بی‌رحمی کمتر از ايران رواج ندارد. هم چنان که بايد نسبت به خشونت جاری در وطن هشدار داد،‌ باز تکليف روشنفکر و انديشمند است تا پرده از خشونت‌ها و دژ‌خويی‌های آشکار و نهان، عملی و تئوريزه‌ی جهان و بالاخص مدعيان و گاهواره‌داران مدنيت و تجدد بردارد. جز اين اگر رفتار کنيم، نبايد خرده گرفت بر اين‌که گروهی داوری ما را نامنصفانه و به دور از آداب پژوهش آکادميک بدانند.

قصه را کوتاه می‌کنم و به اصل مطلب می‌پردازم. در واپسين بخش نوشته‌ی کاتب کتابچه بندی آمده است بدين قرار: «فراموش نکنيم که شالوده‌ی تجدد، تأسيس ساختار حقوقی جديد است. بدون نظامِ حقوقی مدرن، خيال صورت‌بستنِ نظام سياسی، اقتصادی و اجتماعی مدرن را بايد از سر به‌در کرد. از قضا در ايران، دستگاهِ قضايی بيشترين فاصله را با معيارهای حقوقی جهانِ مدرن دارد.» با وجود اين‌که در اين بند صراحتاً اشاره‌ای نشده است که زدودن تئوری‌ها و آثار و عواقب خشونت نظری و عملی در گرو متجدد شدن است، با همان تعريفات و توصيفاتی که کاتب کتابچه دارد، اما با اشاراتی که در کل مطلب به دستگاه قضايی شده است،‌ اين ذهنیت قوت می‌گيرد که نويسنده رابطه‌ای تنگاتنگ ميان جهانی متجدد و مدرن و از ميان رفتن يا حداقل کاهش يافتن خشونت می‌بيند. من اين مدعا را نادرست می‌دانم و ادله‌ی فراوانی هم در رد اين ادعا وجود دارد. در  يک جامعه‌ی مدرن، يک جامعه‌ی مدنی و دموکراتيک، ضرورتاً خشونت از ميان نرفته و يا کاهش پيدا نمی‌کند و چه بسا که افزايش يافته و به شيوه‌های هولناکی به آن دامن زده می‌شود. در اين زمينه مقالات و کتب فراوانی نوشته شده است که می‌توان حداقل به ده‌ها نمونه از آن‌ها اشاره کرد [بنگريد به يادداشت‌های کتاب زير]. باری پيشتر از اين، پاره‌هايی را از کتاب «تأملاتی در خشونت»‌ نوشته‌ی جان کين آورده بودم. از قضا، اين کتاب در شرح و نقد گوهر سخن کاتب کتابچه است و هر چه بيشتر اين کتاب و ساير مراجع همراه آن‌ را می‌خوانم، نادرستی يا حداقل نادقيق بودن مدعای کاتب کتابچه آشکارتر می‌شود. برای اين‌که هيچ دخالتی در پروراندن مطلب با بيان زيربناهای فکری خود نداشته باشم، بر آن شدم تا به تدريج، پاره‌هايی را از اين کتاب در قسمت حاشيه‌ها بياورم تا ديدگاه نويسنده بيشتر روشن شود. همچنين در فرصتی مقتضی بخش‌های مرتبط و اساسی کتاب را (شايد حدود نيمی از آن را) به صورت پی‌دی‌اف آپلود خواهم کرد تا همگان دسترسی به کل مطلب داشته باشند و داوری آسان‌تر باشد [برای اين‌که مشکلی در زمينه‌ی حقوق مؤلف پيش نيايد ناچارم ابتدا از صاحب اثر اجازه‌ی بازتوليد اين بخش‌ از کتاب را بگيرم. در نتيجه، در صورتی که ناشر اجازه‌ی نشر آن را دهد، مجبور خواهم بود به تدريج آن را تنها در حاشيه‌ بياورم]. مشخصات کتاب در لينک بالا آمده است. اين اثر جان کين، شايد بعد از رساله‌ی مختصر هانا آرنت،‌ «درباره‌ی خشونت»، يکی از جامع‌ترين آثاری باشد که در اين زمينه نوشته شده است. بخش مهمی از کتاب به تجليات خشونت در جهان اسلام تعلق دارد و نويسنده با بی‌طرفی، بدون موضع‌گيری احساسی تلاش دارد تا لب ماجرا را دريابد.

نکته‌ی آخر اين‌که، آن‌چه در نقد کاتب کتابچه می‌گويم، به هيچ وجه من‌الوجوه در تأييد خشونت نيست. اگر کاتب کتابچه در استدلال و شناسايی ريشه‌های خشونت و راه‌های زدودن آن خطا کند يا تعلقات فرامتنی داشته باشد، به هيچ عنوان موضوع سخن از اعتبار نمی‌افتد. تمام هدف من روشن‌تر ساختن فضای بحث و نقد شيوه‌ی استدلال است. از سوی ديگر، نوشتار کاتب کتابچه و لحن آن، چنان که گاهی اوقات گريبان‌گير نوشته‌های من نيز می‌شود، حکايت از نگاهی ژورناليستی و احساسی دارد. برای يافتن ريشه‌ی اين غده‌ی سرطانی دقت نظر و موشکافی بيشتری لازم است. اميدوارم کاتب کتابچه در ادامه‌ی اين بحث اهتمامی جدی کند تا بر زوايای پنهان این ماجرا پرتو نوری تابيده شود.

ادامه‌ی مطلب…

۴

معضلات ازدواج‌های خاندان سلطنتی بريتانيا و مدرنيته

 خانواده‌ی سلطنتی بريتانيا قرن‌هاست که با اين معضل اساسی دست به گريبان است که ازدواج‌های خاندان سلطنتی ناچار بايد از صافی قواعد و مقررات بسيار سخت‌گيرانه‌ی مذهبی عبور کند. در قرن پانزدهم و شانزدهم ميلادی هنری هشتم پادشاه انگلستان از همسر خود فرزندی نداشت و او را به همسری نمی‌خواست. از طرفی طلاق دادن اين زن و اختيار کردن همسری تازه همگی منوط به رأی و تصميم کليسا بود. نهايتاً پادشاه همسر خود را طلاق داد و به زنی که مدت‌ها رابطه داشت عقد ازدواج بست و او را ملکه اعلام نمود. در خلال اين ماجرا، سر تامس مور گردن زده شد و شاه خود را رييس کليسای انگلستان اعلام کرد و راه خود را از پاپ جدا کرد. جريانات پروتستانتيزم هم البته هم‌زمان در حال شکل‌گيری و تأثير‌گذاری بودند. به هر تقدير، با وجود اين‌که امروز نظام دينی انگلستان از پاپ تبعيت نمی‌کند، معضل ازدواج کردن خاندان سلطنتی کماکان باقی است و به عنوان مثال هنوز پرنس چارلز نمی‌تواند بدون رأی ملکه با کاميلا پارکر ازدواج کند. اين ماجرا بارها به رسانه‌ها کشيده شده است. قاعده اين است که مادر پادشاه آينده‌ی انگلستان بايد (قبل از ازدواج) باکره باشد! از آن‌جا که بريتانيا قانون اساسی مکتوب و نوشته‌شده‌ای ندارد (حتی بر خلاف کشوری مثل ايران!)، همه چيز به رأی ملکه باز می‌گردد که او هم به اين سادگی نمی‌تواند به ازدواج اين دو تن بدهد. مذهب، حتی در کشوری مثل بريتانيا،‌ رکنی مهم در شکل دادن به تصميمات سياسی کشور است. حتی نخست وزير اين کشور نمی‌تواند کاتوليک باشد! اين خلاصه را از اين جهت نوشتم که در بحث‌هايی که بر سر مدرنيته پيش می‌آيد به اين نکته توجه داشته باشيم که موانع و محدوديت‌های دينی، صرف‌نظر از درست يا غلط بودن يا معقول و نامعقول بودن‌شان، حتی در کشوری که از پيامدها و نتايج مدرنيته بهره‌ی وافری می‌برد، به قوت و قدرت حضور دارد. پس آن‌چه که در کشورهای جهان سوم مانع پای‌گرفتن مدرنيته می‌شود، دين نيست. دين می‌تواند نقش مثبت يا منفی خود را ايفا کند، اما جهت‌گیری کلی سياست يک کشور منوط به وجود يا عدم دين نيست. اين آدميان  سياست‌مداران هستند که سياست را شکل می‌دهند با تفسيری که از سياست و دين می‌کنند. کشورهای جهان سوم برای رسيدن به مدرنيته از حذف دين هيچ طرفی نخواهند بست. البته جزييات ماجرا در جهان اسلام، در يهوديت و مسيحيت تفاوت‌های فراوانی دارد. آن‌چه که می‌خواستم بر آن تأکيد ورزم اين است که مدرنيته برای رشد و گسترش، بر اعدام دين يا سنت متکی نيست. شواهد نقض خلاف آن هم فراوان است. يک کشور می‌تواند مدرن باشد و فرهنگ سنتی و دين خود را نيز حفظ کند. مدرنيته تضادی اساسی با دين ندارد. با اعتقاد من کسانی که مدرنيته و عقلانيت [بخوانيد روشنفکری] را در تضاد و منافات قطعی و آشتی‌ناپذيری با سنت و دين می‌بينند، متکلمانی هستند که به شيوه‌ای جزمی و ايدئولوژيک در مقام دفاع از مدرنيته برخاسته‌اند که حتی به باور من در اين هم بايد ترديد کرد. مدرنيته با جزميت و ايدئولوژی‌گرايي سازگاری ندارد. نمی‌توان مدرن بود و حق عمل به فرايض دينی را از گروهی سلب کرد (چنان که افراطيون فرانسوی در باب حجاب می‌کنند).

در اين زمينه سخن بسيار است و به تفاريق ديدگاه خود را روشن‌تر بيان خواهم کرد. چنان‌که صاحب سيبستان خواسته بود، تعريف خود را هم از مدرنيته، سنت و اسلام ارايه خواهم کرد تا موضعی روشن و آشکار داشته باشم.

۵

تروريزم، يازده سپتامبر و حسن نيت

اين يادداشت شايد چندان فاصله‌ای با مفهوم اساسی سخن من در نوشتار پيشين نداشته باشد. آيا تروريزم از دل اسلام بر می‌آيد؟ اين پرسش هولناکی است که شايد بسياری به سرعت و صراحت بدان پاسخ دهند. اما می‌توان موضعی داشت که بدون تخطئه‌ی آدميان و ارباب عقايد مختلف، راهی به سوی صلح و آرامش جست. تروريزم چنان‌که تاريخ گواه آن است، مطلقاً پديده‌ای نبوده است که مختص جوامع دينی باشد. به طريق اولی، اين پديده اختصاص به جهان اسلام ندارد. آيا امروزه کسی خراب‌کاری‌ها و قتل‌های جنبش آزادی‌خواه ايرلند را به پای کليسای کاتوليک می‌نويسد؟ آيا جنايات شارون را به پای يهوديان جهان می‌نويسند؟ از اين قبيل مثال‌ها زياد است. اتفاقاً موارد فراوانی هم وجود دارد که بسيار شباهت دارد به مدعيات گروه‌های افراطی مسلمان و حزب‌اللهی‌های وطنی که در بعضی جاها به حق بر تجاوز، نقض حقوق بشر و تروريزم از سوی ابرقدرت‌ها انگشت می‌گذارند. نمی‌توان ادعا کرد که رفتارهای خشونت‌آميز جورج بوش در کشوری که بر جدايی دين از سياست تأکيد دارد، رنگ و بوی دين ندارد. افراطی‌گری‌های صليبی‌وار بوش به روشنی نشان از عقايد جزمی مسيحی دارد. باری، با وجود اين هيچ منصف خردمندی خطاهای عظيم يک سياست‌مدار غربی را به پای مسيحيت نمی‌نويسد. البته افراطيون ايرانی بسيار تمايل دارند خطاهای شارون را به پای قوم يهود بنويسند و روزی ريشه‌ی نژاد يهود را بخشکانند!
بگذاريد اندکی از مقدمه‌ی سخن فاصله بگيريم و به ماجرای روز بپردازم. به اعتقاد من در جهان هنوز آن مايه‌ی خرد و صفای نيت هست که آدميان فارغ از مذهب و رنگ و نژاد بتوانند در کنار هم با صلح زندگی کنند. خاطرمان هست که در ايران گروهی از هم‌وطنان‌مان، به جان‌باختگان فاجعه‌ی يازده سپتامبر ادای احترام کردند که البته مطلوب افراطيون نبود. اين روش نيکو آن چيزی است که بايد مورد تأکيد قرار گيرد و آن را ترويج داد. خاتمی تنها مسلمانی نبوده است که سعی کرده بود چهره‌ای صلح‌دوست از اسلام ارايه‌ دهد. تلاش‌های او البته به هر دليل ناکام ماند. اما به جز ساکنان ايران باز هم در ايران مسلمان هست و همه مهر تصويب بر رفتار طالبان، مقتدا صدر و شورشيان مسلمان چچن نمی‌نهند. اهل انصاف حساب مشتی نادان را به پای عقلای قوم نمی‌نويسند. اما می‌توان گريبان عقلای قوم را گرفت که چرا اين اتفاقات رخ می‌دهد. و بسيار فرق است ميان گريبان گرفتن و توضيح خواستن تا تخريب کردن و ابراز نفرت کردن. اما اين را نيز نبايد از ياد برد که جبهه‌ی مقابل نيز مجمع قديسان و محفل پاکان نيست. حتی وجود دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و حقوق بشر هيچ‌گاه گواهی استوار به سلامت اين جوامع نبوده است. در اين ماجرا آدميان همگی به يک اندازه سهم دارند. از ميان رفتن جان يک نفر در چنين فاجعه‌ای به همان اندازه بايد باعث تفکر در يک مسلمان شود که در يک مسيحی يا يهودی می‌شود. انسان‌ها، به اعتقاد من در وضعيت بسيار دشواری قرار دارند و يکايک ما مسئول پايان دادن به خشونت بيشتر هستيم. اما «خون به خون شستن محال آمد محال»، چه اين خون خون مسلمانان باشد چه غير مسلمانان. بهترين راه ترويج اين آرمان، گسترش حسن نيت است نه نشر نفرت و بی‌اعتمادی. اعتقاد راسخ من اين است که تفاوت چندانی ميان افراطيون متدين و افراطيون غير متدين وجود ندارد:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن / که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست

۳

مدرنيت و مدنيت:‌ قصه‌ای کهن و گرهی کور


گاهی اوقات که در ماجرای مدرنيته و تقابلی که ميان آن و سنت ديده می‌شود فکر می‌کنم، می‌بينم که ماجرا تنها از ميان رفتن هويت و اعتبار يک گروه نيست، بلکه بيشتر استعلای آن گروه سرمست از اقتدار تکنولوژيک است که بر آتش اين تفرقه‌ها می‌دمد. يادداشتی که کاتب کتابچه، بی‌هيچ محابايی بر نقل قول صاحب سيبستان در سيبستانک آورده بود، عميقاً مرا به فکر فرو برد که حقيقتاً معضل و گره اصلی کار ما در کجاست؟ چنان که بارها پيش از اين آورده‌ام، عقلاً و منطقاً نمی‌توانم با کاتب کتابچه هم‌رأی و متفق باشم. کاتب کتابچه بارها نوشته بود که من در يادداشت‌های‌ام عاطفی و احساسی برخورد می‌کنم و نوشته‌های من (و گويا صاحب سيبستان از ديد او) بيش از آن‌که حظ و بهره‌ای از عقلانيت داشته باشد، از آبشخور عاطفه سيراب می‌شود. با اين‌ حال يادداشت اخير کاتب کتابچه گواهی محکم است بر اين‌ که خود او بسی بيش از من و صاحب سيبستان دستخوش عواطف و احساسات است. يادداشت‌های متعدد و مکرر کاتب کتابچه و همين يادداشت اخير به شيوه‌های متفاوت نشان داده‌ است که يک زیر بنا و رکن رکين برای تمامی مدعيات او وجود دارد و آن زيربنا همانا اين است که غرب و اروپاييان سردمدار معرفت و آزادی و عقلانيت هستند و شرقيان يکسره در دام تعصب و جهالت دست و پا می‌زنند و در حال سقوط و غرقه شدن هستند. فی‌الجمله همين عبارت را بخوانيد بار ديگر: «اگر قرار بود برای لغو حکم اعدام، همه‌پرسی برقرار شود، اروپاييان به اين اندازه از مدنيت نمی‌رسيدند که جان آدمی را با چيز ديگری (دست‌کم در سطح نظری) برابر نکنند». پيش فرض مسلم انگاشته شده‌ی کاتب کتابچه اين است که اروپاييان اين اندازه در مقام مدنيت هستند که حکم اعدام را لغو کرده‌اند. باری از بند واپسين نوشته‌ی کاتب کتابچه که سراسر روانکاوی و عاطفه‌گرايی است اگر بگذريم، هنوز آن ميزان سردی و بی‌طرفی لازمه‌ی بحثی عقلانی را در اين نوشته نمی‌بينم. کاتب کتابچه از همان آغاز سخن موضع خود را نسبت به مدرنيته روشن می‌کند. او خود را مدرن می‌داند و به آن افتخار می‌کند و خود را مهيای نبردی افتخار آميز به نفع مدرنيته و عليه سنت می‌کند که به زعم او پوسيده و در حال احتضار است [به نظر شما، تفاوت اين کار با جهاد مقدس و جنگ عادلانه‌ای که بن لادن و جورج بوش بر طبل آن می‌کوبند چی‌ست؟]. صرف‌نظر از درستی يا نادرستی اين مدعا، به اعتقاد من، همين‌که از ابتدای يک مناظره عقلانی پيش فرضی داشته باشی، ولو پيش فرضی بسيار متعالی و ارج‌مند، غبار تعلق و آرزوست که بر تمام آن انگيزه‌های نيک خواهد نشست. تمام فرض من اين است که کاتب کتابچه از سر دردمندی و برای انذار و محض شفقت و نيک‌انديشی اين تذکرها را می‌دهد. اما اگر انگيزه‌ی مطلب او اين‌ها باشد، قطعاً روش و شيوه‌ی او نادرست است. با آن‌چه من ديده‌ام، تنها می‌توان مدعيان را فروکوفت و دهان سرکشان را شکست! حاشا که چنين روشی ميان دوستان پای گيرد. گمان نمی‌کنم مجادله و نوشتار پلميک جای دو سطر استدلال عقلانی صريح و روشن را بگيرد. هيچ از خود پرسيده‌ايد که چرا آدميان بر سر مجموع زوايای مثلث در هندسه‌ی اقليدسی هيچ‌گاه جدل نمی‌کنند، اما گاهی اوقات بر سر ساده‌ترين مسايل زندگی روزمره حاضرند مرتب با هم در نزاع باشند؟ چرا؟ حال بدون اين که بخواهيد اعتنايی به نوشته‌ی من داشته باشيد، يک بار ديگر با آهستگی و طمأنينه، بدون شتاب يا تنگ‌نظری هر دو نوشته‌ی اخير صاحب سيبستان و کاتب کتابچه را بخوانيد.
آن‌چه من می‌دانم اين است که نه مدرنيته و نه سنت را نمی‌توانم و نبايد بی‌جهت تقديس يا تقبيح کنم. هر کدام جای خود را دارند و قدر خود را:
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او / ور به حق گفت، جدل با سخن حق نکنيم!

پ.ن. برای احسان می‌نويسم در پاسخ نظرش: دوست بزرگوار! من در اين يادداشت در مقام ارايه‌ی تعريف از سنت و مدرنيته نبودم و به اعتقاد من وقتی پيش‌فرض‌ها و انگيزه‌ها و دواعی پيشینی بر بحثی سايه می‌افکنند، اصولاً از تعريف دم زدن کار عبثی است. نمونه‌ی آشکارش، بحث پر جنجال روشنفکری‌ است که هنوز بسياری از مدعيان تعريف روشنی از مفهوم، معنا و خاستگاه روشنفکری ارايه نکرده‌اند. باری، تمام سخن من در اين يادداشت کوتاه همين جمله‌ی به قول شما «کليشه‌ای» بود! هرگز نمی‌توان با انگ زدن و از پيش قضاوت کردن، حق سخن را در باب موضوعی ادا کرد. حتی اگر هم از تعريف سخن بگوييم، نهايتاً هر کس ممکن است تعريف متفاوت خود را از سنت يا مدرنيته ارايه دهد. تمام سخن من اين است که در مقام تعريف پديده‌های بشری نمی‌توان با جزميّت و به ضرس قاطع ابراز نظر کرد و مدعی وصول به لُبّ حقيقت در آن موضوع شد. اعتراض ضمنی من به اين است که گروهی (فرق نمی‌کند کدام گروه باشد: سنت‌ستيز باشد يا مدرنيته‌ستيز) انديشه‌ی خود را آينه‌ی تمام نمای حقيقت در موضوع بداند و ديگران را به هر بهانه‌ای محروم از داشتن حظ و بهره‌ای از حقيقت بداند. اين‌جا تقابل آشکاری ميان پلوراليسم و مطلق‌گرايی است. اندکی تواضع بايد (که قطعاً اندرزی برای خود من نيز هست)!

۸

زبان، فرهنگ و قرآن

سها تاجی فاروقی،‌ محقق فلسطينی‌الأصل ساکن انگلستان که در دانشگاه دارهام تدريس می‌کند،‌ اخيراً کتابی را منتشر کرده است که مجموعه‌ی مقالاتی است با عنوان «انديشمندان مدرن مسلمان و قرآن».
طرح جلد کتاب خانم فاروقی
يکی از اين مقالات درباره‌ی نصر حامد ابوزيد به قلم نويد کرمانی است (ظاهراً بايد ايرانی باشد) با عنوان «نصر حامد ابوزيد و مطالعه‌ی ادبی قرآن» (اين فايل پی‌دی‌اف و بسيار حجيم است؛ حدود ۹ مگابايت). بارها خواستم بخش‌هايی از اين مقاله را به فارسی برگردانم و در ملکوت بياورم که در اين چند روزه مجال آن فراهم نمی‌شد. اما خارخار اين وسوسه با آمدن داريوش آشوری به لندن قوت گرفت. آشوری،‌ که حالا او را «حکيم‌الملکوت» می‌خوانيم، ديشب در کتابخانه‌ی مطالعات ايرانی درباره‌ي «زبان و مدرنيت» سخنرانی داشت. سخنان ديشب او و گفت‌وگوهای صميمانه‌تر پريشب ما هنگام شام، مرا واداشت تا يادی از نصر حامد ابوزيد بکنم هر چند گذرا.

ابوزيد از بسياری جهات در طرح تئوری‌های مدرن (ظاهراً مدرن البته)‌ درباره‌ي قرآن از دکتر سروش بسيار جلوتر است، اگر چه سروش در ايران نخستين کسی بود که مقوله‌ی سياليت تفسير را طرح کرد. با اين حال هزينه‌ای که ابوزيد برای طرح مقوله‌ی قداست‌زدايی از تفسير قرآن و پيش کشيدن بشريت رسول خدا پرداخت بسی بيشتر از هزينه‌ای بود که سروش در حکومت اسلامی پرداخت. بگذريم. گمان می‌کنم بهترين کار اين است که همين مقاله از کتاب بالا را بخوانيد و البته توصيه می‌کنم خود کتاب را حتماً‌ بخوانيد. به اعتقاد من در روزگار ما، اعتنا به جايگاه ادبی قرآن و وزن و منزلت فرهنگی آن رو به افول است. گروهی چنان دين و فرهنگ را به سياست گره زده‌اند که به خاطر ناکامی يا دژخويی يک نظام سياسی هر چه فرهنگ و معرفت ديده‌اند قربانی بغض يا ستيز خود با آن نظام سياسی کرده‌اند. به اعتقاد من قرآن هنوز هم يکی از برجسته‌ترين شاهکارهای ادبی و فرهنگی برای اعراب است. اعراب بدون قرآن هيچ نيستند. قرآن است که زبان عربی را از زمين به آسمان برد.

پ.ن. مسيحا درباره‌ی دو جمله‌ی آخر نوشته است: «اين عبارت از پشتوانه تاريخی بهره چندانی ندارد. قرآن محصول يک فرهنگ و زبان است». اين دو جمله که به سهو و شتاب نوشته‌ام تنها برداشت من از يکی از بندهای مقاله‌ی فوق است و بس [فکر می‌کنم بهتر باشد همان مقاله را به دقت بخوانيد تا جملات مشوش مرا!]. با اين حال مغشوش بودن دو جمله‌ی آخر صدمه‌ای به کل مدعای من نمی‌زند. هنوز هم باور دارم که قرآن يکی از استوانه‌های متين و استوار فرهنگ و ادبيات عرب است.

۰

از گزند سوفسطاييان

مطلبی را از سعيد در فل‌سفه خواندم (فلسفه و زندگانی شخصی فيلسوفان) و دريغم آمد بخشی از آن را عيناً نقل نکنم:
«
سقراط قواعد بازی فلسفه را تعيين کرد و حريفان خود را به ميدانی کشاند که همه در آن شکست می‌خوردند. سقراط به آنان نشان می‌داد که چيزی هست که هيچ عقل انسانی نمی‌تواند آن را منکر شود، چون هيچ انسانی عليه خود شهادت نمی‌دهد مگر اينکه گناهکار باشد. از جمله روشهای سوفسطاييان در مبارزه با آراء حريفان يکی حمله به خود حريف بود در جايی که حمله به آراء او ممکن نبود. در چنين مخمصه‌ای که سوفسطايی نمی‌توانست برهانی عليه استدلالهای حريف خود داشته باشد، به خود حريف حمله می‌شد و شخص با خوار کردن و ناچيز جلوه دادن شخص، اينکه او بيگانه‌ای است يا از تباری پست است يا فلان شعائر دينی را به جا نمی‌آورد و با عموم مردم همراه و همرای نيست و فلان انحرافات را دارد، بحث را منحرف می‌کرد و از ميدان می‌گريخت. سقراط در چنين اوضاع و احوالی نشان می‌داد که آنچه ما از آن بحث می‌کنيم هيچ ارتباطی به گوينده‌ی آن ندارد و آن چيز يا خودش درست است يا خودش درست نيست و اينکه من به آن معتقد باشم يا شما به آن معتقد باشيد هيچ فرقی در حقيقت آن ندارد. اگر چيزی حق باشد خودش حق است و اعتقاد ما درباره‌ی آن نه به معنای حق بودن آن و نه به معنای باطل بودن آن است.»

و چقدر در اين عالم سوفسطايی زياد است!

۱۸

هرزه‌نويسی‌های اديبانه

ماجرای ابتذال‌ وبلاگستان چيز تازه‌ای نيست. چندين بار ديگر هم درباره‌ی نوع نظرهايی که گاهی در وبلاگ خودم يا ساير وبلاگ‌های حلقه‌ی ملکوت ظاهر می‌شوند، نوشته‌ام. صحنه‌ی وبلاگ‌نويسی به زبان انگليسی را هم هنوز چندان نيازموده‌ام که بتوان آن را با اين مورد قياس کنم. اما اگر حکايت‌ نظرهای بی‌ربط و تقاضاهايی از قبيل «به وبلاگ من هم سر بزنيد» را کنار بگذاريم،‌ به نوع ديگری از نظرها برخورد می‌کنيم که تنها می‌توان نام «تخليه‌ی روانی» بر آن نهاد. مدتی است شاهد چنين نظرهايی هستم که نويسنده‌ی نظر بدون توجه به ربط موضوع نظرش با مطلب نوشته شده تنها برای این‌که چيزی نوشته باشد، خود را خسته می‌کند. هر وبلاگی در عنوان و محتوا و تنوع مطالب‌اش، کارکردش را تعريف می‌کند و طبيعی است که اگر کسی دارد در وبلاگ‌اش برای دل خودش تنها چيزی می‌نويسد يا دارد بلند بلند با خدای خودش يا محبوب خودش نجوا می‌کند، کاری عبث و بل آزارنده است که نظری پای آن مطلب بنويسيم که ربطی به موضوع ندارد. در وبلاگ ملکوت که بارها اين را در آن نوشته‌ام، اينجا کسی نبايد دنبال رساله‌ی سير وسلوک يا معرفت نفس بگردد، عده‌ای بدون خواندن مطالب مختلف در خيال خود غوطه‌ور می‌شوند و توقعی را از ملکوت پيدا می‌کند که روح صاحب آن هم از چنين توقعاتی خبر دار نيست! گروهی هم قسمت باز نظرهای ملکوت را محل عقده‌گشايی‌های خود از نويسنده‌ی ملکوت يا عرض وجود خود می‌يابند. عزيزی می‌گفت به خاطر يک بی‌نماز در مسجد را نمی‌بندند. اما دريغ که فضای وبلاگستان ايرانيان جوری است که عده‌ای بی‌کار گويا تنها دوست دارند خود را اين‌جا تخليه کنند. البته طبيعی است که وقتی در ماجرايی جدی نقدی يا نظری می‌نويسم انتظار واکنشی نسبت به آن را دارم و آن را به دقت می‌خوانم (هر چند که در همان‌ها هم باز عده‌ای سوراخ دعا را گم می‌کنند). اما دسته‌ای از مطالب ملکوت، حرف دل است و بس. فکرش را بکنيد اگر روزگاری پيش بيايد که مردم بتوانند بخشی از آن‌چه را که در مغز شما می‌گذرد بخوانند و بدانند، کم‌ حوصله‌گان عيب‌جو چه پدری از شما در می‌آورند! وبلاگ هم چنين است. هر کس هم که وبلاگ می‌نويسد بر حسب ظرفيت خود، توقعات، ديدگاه و اصول خودش مطلب می‌نويسد که شايد جاهايی شديداً با گفته‌های خودش متناقض باشد. به گمان من هيچ حرجی بر چنين نوشتاری نيست. وقتی کسی به اين‌جا می‌آيد تا آدميت خودش را تجربه کند و اين هستی مجازی را محک بزند، چه جای بهانه‌ای؟ نمی‌توان به کسی گفت چنين بينديش يا چنان مينديش. چنين بنويس يا چنان ننويس. اگر کسی مثلاً مدعی شد که فلان قانون فيزيک خطاست،‌ اگر حوصله و دل و دماغ داشته باشی، شايد دو خط برای‌اش بنويسی که به اين دلايل مدعای تو نادرست است. چنين نوشته‌ای می‌شود صد در صد غير شخصی و عاری از حب و بغض. همين پنج شش مطلب اخير ملکوت را بخوانيد. آقا يا خانمی با اسم و آدرس مستعار (از آلمان) اين‌جا را کرده‌ است محل بغض‌های خودش از نمی‌دانم که. فکر می‌کنم خيلی مهم است قبل از اين‌که بخواهيم برای کسی نظری بنويسيم و در نوشتن جدی باشيم، ابتدا بدانيم و بفهميم مراد طرف چی‌ست. گويا هنوز ادب زيستن در جهان مدرن برای عده‌ای قابل فهم نيست. وبلاگ هر کسی خانه‌ی مجازی اوست. وقتی که ببينی کسی دارد از باز بودن و بی‌حصار بودن فضای خانه‌ی مجازی‌ات سوء استفاده می‌کند و به جای تردد آرام و بی‌آزار و اذيت، پليدی از خود به جا می‌گذارد، راه‌اش را می‌بندی. بيماران اينترنتی هم که بی‌شمار هستند. بار ديگر تقاضا می‌کنم از دوستان که نظرهای نامربوط پای مطالب نگذارند و گر نه پاک‌شان خواهم کرد. آن‌ها هم که بيمارند راه‌شان مسدود خواهد شد. بدترين وضعيت هم تعطيل کردن بساط نظرخواهی است. البته گروهی طبيعتی جز عيب‌جويی ندارند «که هر که بی‌هنر افتد نظر به عيب کند»! واپسين سخن اين‌که:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از این گناهی نيست

مطالب مربوط:
روزگار معضل فرديت
ملکوت من زمينی است
حکايت اشراق ملکوتی
هيچ کس بی دامنی تر نيست
اندر فضايل وبلاگ‌نويسی
ابتذال در وبلاگستان (عليرضا دوستدار)
ابتذال در ملکوت (مجموع‌نوشته‌های آقا/ خانم م)

۹

خواب‌های‌اش را باد برد

هنوز رد پای نوشته‌ی آخرم درباره‌ی رؤياهای سيد رضای خوابگرد دارد روی خط ول ول می‌زند اما به گمانم باز هم بايد بنويسم برای سيد خوابگرد. لازم نمی‌دانم بگويم که سيد خوابگرد را من از نزديک ديده‌ام و ذره‌ ذره‌ی وجودش، صفا و صميميت و صداقت‌اش را در نگاه‌اش و وجنات و سکنات‌اش ديده‌ام. اما اين هم دليل نوشتن نيست. در يادداشت پيشين به اشاره گفته بودم که وبلاگ‌نويسی برای بعضی‌ها تجمل است. از شما چه پنهان شايد برای من هم بدجوری تجمل است! اما از حکايت سيد رضای خوابگرد چيزهای ديگری را هم بايد و هم می‌توان فهميد اگر ديده‌ی بصيرت داشته باشی و قصد آزار نداشته باشی: «حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود». اما سيد رضا نَقلِ می را در افواه عام کرده است و در معبر خرقه‌پوشان (که در اينترنت و سرزمين وبلاگستان هم کم نيستند) حديث خلوت انس گفته است. پس عجب نيست که طعنه‌ی زاهدان عالم و محتسبان وبلاگستان خواب‌های او را هدف قرار دهند. اما يک نکته هست و آن اين است که همواره از آن نوشته‌ام. آمدن و رفتن در وبلاگستان، چنان که لحن و شيوه‌ی نوشتار هر کسی به خود او مربوط است و نمی‌توان به او گفت چنين باش و چنان باش. اگر روزی در جايی از این کره‌ی خاک، که رؤياهای آدمی هم حفاظ ندارند، به خواب‌های کسی دستبرد بزنند و رؤياهای شيرينش را به سلول انفرادی بيندازند و کابوس به خواب‌اش بفرستند، آن آدم حق دارد بگويد من ديگر اصلاً خواب نمی‌بينم! آخر چه مرضی داريم بی‌دردی و رفاه خودمان را بخواهيم به همه تسری بدهيم؟ مگر همه در همه‌ جای دنيا آرام و بی‌دغدغه نشسته‌اند و نان ارزان و بی مشقت می‌خورند؟ جز آن عده‌ی معدود خارج از ايران که چنگال زور بر گلوی‌شان نيست، باقی هشت‌شان گرو نه است. هر روز ممکن است بساط‌شان را جمع کنند،‌ علی‌الخصوص که بخواهند جدی بنويسند، اهل معامله و سوداگری نباشند، برای ارباب قدرت و ثروت هم لوندی نکنند! خوب اين‌جوری معلوم است که خواب‌های‌ات را هم باد می‌برد! اينجا که در وبلاگستان «کبر و ناز حاجب و دربان در اين درگاه نیست»، پس چه معنی دارد به کسی بگويی (با درشتی و تشدد) که کی بيا و کی برو يا چه بگو و چه مگو؟! اما با تمام اين‌ها، سيد جان! اگر رنجيدی، تو خوش باش که ما گوش به هر کس نکنيم: «دولت پير مغان باد که باقی سهل است / ديگری گو برو و نام من از ياد ببر». اما، «روزی ما دوباره کبوترهایِ‌مان را پيدا خواهيم کرد / و مهربانی دست زيبايی را خواهد گرفت . . .». غمين مباش! آن روز هم می‌رسد. اگر دل‌ات از وحشت زندان سکندر گرفته است، چرا عزم ملک سليمان نمی‌کنی تا از گزند ديوان خود را برهانی؟ بند زندان سکندر هم اگر سخت باشد، باز در آن همه ظلمت، خضرِ راهی هست! خضری که همراه پيادگان است! غصه دار مشو از فخرفروشی و طعنه‌ی سوارگانی که ديگران سوارشان کرده‌اند. تو باش تا عزيز شوی و بگويندت روزی که:


امروز عزيز همه عالم شدی اما / ای يوسف من حال تو در چاه نديدند

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد