۷

اندر حديث مدارا و دموکراسی

< ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /> امروز، روز تلخ بدرود کاتب کتابچه بود و به قول خودش آخرين برگ کتابچه‌اش ورق خورد. ماجرا شايد از حد يک اختلاف نظر تئوريک فراتر باشد، اما اين اتفاق مهر تصويبی بود بر تمام واقعيت‌های جاری در وبلاگستان فارسی گويا. ماجرای قتل فيلم‌ساز هلندی برای عده‌ای گويا پيراهن عثمانی شده است تا تمامی عقده‌های فروخورده‌ی خود را از فرهنگ ايرانی و تمدن اسلامی بيرون بريزند. موضع نظری و تئوريک کاتب کتابچه با آسانی قابل فهم است و می‌توان به سادگی با آن در پيچيد اما هرگز نمی‌توان با ارباب جزميت و اصحاب خشونت تئوريک گفت‌وگو کرد. آن‌چه جای دريغ بيشتر دارد اين است که گروهی که از بيرون به مباحثات ما نظر داشتند، هر روز تلاشی بيشتر در راه مسموم‌تر کردن فضای اين گفت‌وگو نمودند و عجيب‌تر آن‌که از گفت‌وگوهای ما استنباط کردند که شايد ما هم روزی به روی هم شمشير بکشيم و سينه‌ی يکديگر بدريم. به جرأت می‌گويم که اگر اين برداشت از گفت‌وگوهای تند کاتب کتابچه، صاحب سيبستان و من حاصل شده است، برداشتی است ناروا و غيرمنصفانه و صراحتاً نشان می‌دهد که عده‌ای مطلقاً پيشينه و زمينه‌ی مباحثات ما را نمی‌دانند. در خلال همين نوع مباحثات و اختلاف مشرب‌های فکری بود که کاتب کتابچه به جمع ما پيوست و بينه‌ی محکم این مدعا، مباحثات سال گذشته‌ی ما بود که همگی در ملکوت ثبت است. در ميان نه کاتب کتابچه مواضع‌اش را بی‌دليل ترک گفته است و نه من بيهوده از نظر خود دست کشيده‌ام. تمامی بحث ما بر سر اين بود که به اشتراک نظری برسيم روشنگر و البته در اين ميان دانش کاتب کتابچه بر شور و حرارت بحث می‌افزود. اين نوع مناظرات البته در تاريخ اسلام پيشينه‌ای بلند دارد. از مباحثات امام صادق بگيريد تا مناظرات ميان ابوحاتم رازی و زکريای رازی و جدليات غزالی فقيه در برابر باطنيان و پاسخ‌های گروه مقابل به او.

ادامه‌ی مطلب…

۱۴

چهره‌ی مخدوش آزادی بيان

فيلم کوتاه و زننده‌ی فيلم‌ساز مقتول هلندی، تئو ون‌گوگ، را امروز ديدم و پرسش‌های فراوانی در ذهنم نقش بست. آدمی هر چقدر طرفدار مدارا و مخالف خشونت باشد، وقتی ببيند دفاع از مدارا، آزادی و حقوق بشر تنها به صورت يک‌جانبه و برای تأمين منافع ارباب ثروت و قدرت اعمال می‌شود، حال بدی به او دست می‌دهد. همگی ماجرای روژه گارودی و يکی دو نفر ديگر را به خاطر دارند که به خاطر انکار هولوکاست محکوم شدند. هنوز هم در کشورهايی مانند فرانسه و آلمان نفس انکار کشتار يهوديان جرم تلقی می‌شود. مبنای حقوقی قضيه البته اين است که هيچ کس حق ندارد با تبعيض قومی و نژادی باعث گسترش خشونت و نفرت در جهان باشد. بر اساس قوانين همين کشورهای لاييک اهانت کردن و به تمسخر گرفتن هر کسی بر مبنای نژاد، دين، جنسيت يا رنگ پوست جرم تلقی می‌شود. اما هيچ وقت از خود پرسيده‌ايد چرا در اکثريت قريب به اتفاق موارد، اين قانون تنها درباره‌ی مسيحيان و يهوديان اجرا می‌شود؟ چه چيزی باعث می‌شود که اهانت به عقايد و تاريخ مسلمين امر بی‌اهميتی باشد و به سادگی همه از کنار آن عبور کنند؟ اهل تحقيق می‌دانند که در متن تورات سخنانی که درباره‌ی زنان آمده است و احکام دين يهود درباره‌ی زنان به مراتب گزنده‌تر از چيزی است که در قرآن آمده است. اگر هم فرض را بر اين بگيريم که احکام اجتماعی آمده در قرآن جاويد باشند و در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها بدون هيچ اجتهاد و نسخی لازم‌الإجرا باشند (که به اعتقاد من چنين نيست)، احکام دين يهود بسيار سنگين‌تر و اجرا نشدنی‌تر هستند اما يهوديان با همين سنت خود زندگی می‌کنند و آب هم از آب تکان نمی‌خورد. به نظر شما اگر فيلم‌سازی آيات انجيل يا تورات را بر بدن زن برهنه‌ای در حال ادای فرايض دينی مسيحی يا يهودی نقش می‌کرد و سپس از طريق آن فيلم تحت پوشش دفاع از حقوق بشر و آزادی بيان، عقايد دينی مسيحيان يا يهوديان را به سخره می‌گرفت، واکنش‌ دستگاه‌های قضايی غربيان چه بود؟ مقصودم واکنش واتيکان نيست. مرادم دقيقاً واکنش‌ همين دستگاه‌های قضايی لاييک است. به اعتقاد من، بخش بزرگی از تقصير قتل ون‌گوگ به عهده‌ی خود دستگاه قضايی هلند است که پيشتر از اين او را از تعرض به حوزه‌های حساس مناسبات اجتماعی و قومی آدميان بر حذر نداشته بودند. خطا تنها از جانب مسلمانی متعصب و نادان نيست که از سر عصبيت قوانين مدنی يک کشور اروپايی را زير پا می‌گذارد و حتی فرصت صدور فتوايی را هم به مراجع مسلمين نمی‌دهد. مقصودم اين نيست که بايد برای اين فرد فتوايی صادر می‌شد. حداقل کاری که می‌شد کرد اين بود که در همان دادگاه‌هايی که انکار هولوکاست را جرم عليه بشريت می‌دانند عليه اين فيلم‌ساز کينه‌جو و بی‌پروا اعلام جرم می‌کردند، هر چند وضع جهان را چنان که من می‌بينم، اميدی به رسيدگی جدی به اين ماجرا نبود مگر اين‌که غربيان به جد حضور و وجود مسلمين را در جهان مهم بدانند. گرفتاری اهل انديشه و انصاف اين است که از سويی گروهی افراطی و نادان به محض اين‌که هر طعانه‌ای لگدی به اسلام و عقايد مسلمين می‌زند، حکم قتل صادر می‌کنند و مثقال ذره‌ای اعتنا به قوانين جاری کشورها ندارند و از سوی ديگر دولتمردانی که دم از حقوق بشر و آزادی بيان می‌زنند، به راحتی مجال تعرض و اهانت به مسلمين را فراهم می‌کنند. آيا اين عدم حساسيت غربيان به حقوق مسلمانان، نه به عنوان مسلمان، بلکه به عنوان انسان، ناخواسته راه را بر رشد حرکات افراطی به نام دين هموار نمی‌کند؟ اگر قانونی هست، طبعاً بايد برای همه‌ی آدميان فارغ از نژاد و دين و جنسيت قابل اجرا باشد که ظاهراً نيست و در این ميان آنچه البته به جايی نرسد فرياد است. داستان حقوق بشر و آزادی بيان هم نه تنها در غرب که حتی در کشور ما و نزد برخی به ظاهر جويندگان آزادی و عدالت هم سرپوشی شده است برای بيان نابخردانه‌ترين سخنان و غيرمدنی‌ترين رفتارها. حقوق بشر و آزادی بيان را هم مدافعان مدعی و هم مخالفان پرخاشگر پيشتر ذبح کرده‌اند. صلح،‌ عدالت و آزادی با تبعيض پايدار نخواهند ماند. روزگار غريبی است که در کشورهای جهان سوم، با اندکی سخن گفتن از آزادی و خردورزی سرکوب می‌شوی و در غرب که مهد آزادی بيان و حقوق بشر است با شيوه‌ای ديگر وجودت را به سخره می‌گيرند. آدم می‌ماند که در اين بلوای عظما بايد طرف کدام را بگيرد. به هر سو که می‌روی، رذيلتی مشمئز کننده در حاشيه و متن سخنان و اعمال هر دو اردو هست. مهجورترين و مظلوم‌ترين چيزی که در جهان غرب يافتم انديشمندی، خردورزی، آزادی و عدالت بی‌غرض است. آزادی و عدالت و حقوق بشر خوب است مادامی که مسلمان نباشی. اما اين جسارت را دارم که بگويم مسلمان‌ام و آزادی بيان و حقوق بشر را ارج می‌نهم اما نه به کسی اهانت و تعرض می‌کنم، از هر کيش و مذهبی که باشد و نه اجازه می‌دهم کسی عقايد و اصول فکری و دينی مرا به سخره بگيرد. شما خود تصور کنيد چه کار دشواری است. راه آسان و بی‌دردسر برای زيستن در غرب و بی‌دردانه مدعی فرهنگ بودن اين است که دست از اسلام بشويی و هر روز به هر بهانه‌ای طعنه‌ای به اسلام بزنی و خود را از زحمت تبعيض برهانی. اين راه آسانی است که شمار زيادی از روشنفکران خارج‌نشين ما برگزيده‌اند. راه دشوار دردمند بودن و دغدغه داشتن برای انسانيتی است که مدعيان آزادی و حقوق بشر و همچنين مدعيان د
ينداری و متوليان حکومتی حقيقت هر روز به بهانه‌های سياسی قربانی‌اش می‌کنند. خداوند خرد و عدالت روزی کناد و همگی را از شقاوت برهاناد. 

 

مطالب مرتبط: ضد مقدس، تلويزيون و ترور (سيبستان)؛ آزادی بيان: افسانه‌ای مخدوش (ملکوت غربی)؛ چيزی به اسم آزادی بيان وجود ندارد (استانلی فيش، مصاحبه با Australian Humanities Review). سخنرانی حضرت‌والا آقاخان در همايش سالانه‌ی سفيران آلمان در برلين.

۳

ابطحی وبلاگ‌نويس: پديده‌ی عالم وبلاگ

امروز يادداشت سعيد حنايی کاشانی را می‌خواندم درباره‌ی اظهارات ابطحی درباره‌ی وبلاگ‌نويسی که در بی‌بی‌سی (وبلاگ‌نويسی در ايران)‌ منتشر شده بود. گويا سعيد عزيز بدون اعتنا به اصل ماجرا تنها قصد داشته است جوری گريبان ابطحی را بگيرد بلکه از او مچ‌گيری کند. نوشته‌ی سعيد (آخوند،‌ آخوند است . . .)‌ بيش از اين‌که به نفس پديده‌ی وبلاگ‌نويس شدن يک آخوند که در پيکره‌ی حاکميت جمهوری اسلامی است توجهی داشته باشد، تنها خود را سرگرم پيدا کردن غلط‌های املايی و انشايی ابطحی کرده است و از همان ابتدای سخن عيوب او را نشان داده است. حقيقت امر اين است که وبلاگ‌نويسی ابطحی جهات بسيار مهم‌تری دارد و تأکيد کردن بر خطاهای املايی و انشايی تنها پاک کردن صورت مسأله است. نخست اين‌که می‌دانم تقدم ابطحی در منتشر شدن مطلب‌اش، به خاطر آخوند بودنش نيست بلکه تنها از اين روست که در ميان افرادی که دعوت به اين کار شده‌اند او نخستين کسی است که مطلب‌اش را آماده کرده و سريع فرستاده است. ديگر اين‌که تصور رايج اغلب روشنفکران ما اين است که آخوندها لزوماً از مدرنيته به دور هستند و اصولاً مدرنيته را با تعاريفی ارايه می‌کنند که خود واجد تناقضات غريبی است که نه با تاريخ ظهور و شکل‌گيری مدرنيته و نه با واقعيت‌ها موجود در جهان به اصطلاح مدرن سازگاری و سنخيت دارد. وبلاگ‌نويسی ابطحی کاری است مدرن و امروزی. ممکن است ابطحی در تمام شئون زندگی مدرن نباشد (اصلاً چه کسی گفته است که مدرن بودن لزوماً خوب است و بايد برای‌اش به به و چه چه کرد؟!)، اما کاری کرده است که بسياری از روشنفکران به اصطلاح مدرن ما نکرده‌اند. شماری از روشنفکران ايرانی ما برج عاج نشين هستند و همه را نادان فرض می‌کنند و خود را واجد علوم اولين و آخرين می‌شمارند. ابحطی هر حرفی که درباره‌ی خودش بزند، چه خوب باشد چه بد، چه متکبرانه و خودخواهانه باشد و چه متواضعانه،‌ به هر حال کاری کرده است که خود را در منظر و مرآی خلايق نهاده است و اين شأن مهم کار اوست. سزاوارتر اين بود که نويسنده‌ی فل‌سفه، که بايد در کار زايل کردن نادانی باشد، به جای کار ملانقطی، تحليلی منطقی و واقع‌بينانه می‌نوشت تا نوشته‌ای عيب‌جويانه و پر از طعنه. ابطحی برای من آدم با مزه‌ای است. همين. ابطحی نماد روشنفکری دينی نيست. فيلسوف هم به شمار نمی‌رود. آدمی است که کار سياست می‌کرده،‌ آخوند هم هست و حالا دارد وبلاگ‌ می‌نويسند. برای من همين کفايت است.


مطالب مرتبط:
وبلاگ:‌ رسانه‌ی اطلاع‌رسان يا نظررسان (مسعود بهنود)
سه سال وبلاگ ايرانی (حسين درخشان)

۵

اخلاق اسلام و حاکميت قانون

ديشب، مراسم رونمايی کتاب اخير امين ساجو با حضور خودش و مليز روتون بود. در اين يکی دو سال گذشته، جمعی چنين جذاب، پربار و هيجان‌انگيز نديده بودم. جذابيت اين جلسه شايد برای من بيشتر از آن رو بود که دلبسته ارزش‌های اخلاقی دينی و بالاخص اسلامی هستم. کتاب عالمانه و موشکافانه ساجو، «اخلاق مسلمين: چشم‌اندازهای نوظهور» پشت جلد کتاب[خلاصه‌ای از کتاب را می‌توانيد در همين لينک بخوانيد]، اثری است که به بررسی نسبت ميان اخلاق و ارزش‌های دينی اسلام و مفاهيم و تئوری‌های مدرنی از قبيل حاکميت قانون، دموکراسی، جامعه‌ی مدنی و حقوق بشر می‌پردازد. شرح احوال و سوابق آکادميک ساجو را از همان لينک بالا بخوانيد. يکی از مباحث مهمی که در سخنان ديشب مطرح بود اين بود که از ديد او و با تکيه بر مستنداتی که ارايه می‌کند، قانون و اخلاق رقيب و حريف يکديگر نيستند بلکه همکار و شريک هم هستند. در نتيجه سخن گفتن از محدود ساختن اخلاق در حوزه‌ی زندگی خصوصی و محصور نمودن آن در حصار خانه، روشی است که نه مبتنی بر اخلاق اسلام است و نه سازگار با آن. بر خلاف روش غربيان که مرزی صريح و آشکار ميان اخلاق و قانون، حوزه‌ی عمومی و خصوصی زندگی ترسيم می‌کنند، در اخلاق اسلامی اين مرز سيال است و نمی‌توان با صراحت و قطعيت چنين خطی کشيد. حاکميت قانون و دموکراسی چنان که خود نيز در ملکوت چندين بار به آن اشاره کرده‌ام، مفاهيمی صريح و روشن نيستند که همگان بر آن اتفاق داشته باشند. تصادفاً شواهد فراوانی بر متناقض بودن و شکننده بودن اين روش‌های و سياست‌ها موجود است که به آن اشاره می‌کنم. ساجو ديشب مثالی نقل کرد از يک بانوی ترک که استاد دانشگاهی در برسا است. اين بانو که محجبه بوده است از حضور در دانشگاه و محل کارش منع می‌شود و نهايتاً دعوا به دادگاه اروپايی حقوق بشر کشيده می‌شود (نتيجه‌ی قضاوت دادگاه اروپايی حقوق بشر). آخرالأمر رأی دادگاه حقوق بشر در استراسبورگ اين است که اين خانم حق پوشيدن حجاب اسلامی را ندارد! طرفه اين است که اين خانم در کشوری اروپايی تحصيل کرده است و در همان محيط دانشگاهی محجبه رفت و آمد کرده است، اما در کشور خودش که کشوری اسلامی است از حق ابراز عقايدش و عمل به فرايضی که معتقد خود اوست محروم می‌شود! تناقض آشکار کميسيون حقوق بشر اروپا را می‌بينيد؟ يا وقتی که فرانسويان با تفکر سياست‌مدارانی که عملاً به شيوه‌ای فاشيستی يک مسلمان را از حق عمل به عقايدش منع می‌کنند، آيا منطقی استوار برای اين روش سياسی وجود دارد؟

نمونه‌ی ديگری را مثال می‌زنم که شايد منطق اين برخوردها را روشن‌تر می‌کند و انگيزه‌‌های سياسی و تعصبات فکری نهفته در پشت اين رفتارها را روشن می‌کند. ابن نفيس (متولد ۶۰۷ ه.ق.)، پزشک مسلمانی است که کاشف گردش خون ريوی است که امروزه به ما می‌آموزند کار هاروی بوده است. شرح ماجرا را می‌توانيد در مقاله‌ی دکتر عبدالکريم شهاده بخوانيد. بعد از طرح اين تئوری‌ها عالمی غربی به نام ميرهوف

Eickelman, Dale F. and Jon W. Anderson
1999 “Redefining Muslim Politics”, in Eickelman, Dale F. and Jon W. Anderson, eds., New Media in the Muslim World: The Emerging Public Sphere. Bloomington: Indiana University Press, pp. 1-18

که جست‌وجوی من در اينترنت برای سوابق او بی‌نتيجه ماند، مدعی است که ابن نفيس نمی‌توانسته است کاشف اين قانون باشد زيرا او مسلمان بوده است! و کشف اين قانون مستلزم تشريح جسد است و يک مسلمان بنا با قوانين مسلمانی نمی‌تواند جسد يک مرده را تشريح کند چون به محض وفات بايد جسد به خاک سپرده شود و الی آخر. عجب شباهتی دارد اين استدلال با برخی از استدلال‌های روشنفکران امروزی ما درباره‌ی اسلام و حجاب. در نظر اينان اسلام يک سيستم بسته و جزمی از اصولی شرعی است که هيچ تفکر و تعقلی در آن راه ندارد و لذا ناچار با دموکراسی و حقوق بشر و بسا چيزهای ديگر منافات دارد. روشن‌ترين توضيح اين کج‌روی و عدول از آداب تحقيق علمی اين است که قايلان به اين تئوری‌ها، تنها در مقام طرد و رد نظام‌هايی سياسی هستند که به نام اسلام و خدا حکومت می‌کنند و البته بارزترين مثال آن جمهوری اسلامی است و بدنام‌ترين تجليات آن بن لادن و طالبان هستند. من ش

۰

ناتنی خلجی

بخش‌هايی از رمان خواندنی خلجی، کاتب کتابچه، را، به نقل از وبلاگ خودش در اينجا می‌آورم. در لندن می‌توانيد اين کتاب را از کتابفروشی داور تهيه کنيد:

Book Center-Kensington, London
0044-207-3761 006

بند تاپ‌اش از روی شانه افتاد روی بازو. دست و پاش با نورِ مشوش ديسکو در هوا موج برمی‌داشت. روی لب‌هاش لبخندی محو بود. نمی‌دانم چرا در حال رقص، وقتی نگاهم می‌کرد، نمی‌توانستم چشمم را توی چشمش نگه دارم. حس می‌کردم اشعه‌ی چشم‌هاش روی صورتم سنگينی می‌کند. ناشيانه تکان می‌خوردم. دست‌هاش را به علامت تشويق حرکت می‌داد. سفيدی دندان‌هاش بيرون زده بود. چرخيد. باز هم چرخيد. دو دستش را به هم نزديک کرد. لای هم می‌لغزاند. کم کم بالا برد. دست‌ها بالای سر به نرمی موج برمی‌داشتند. کمرش با آهنگ دست‌ها می‌رقصيد. تاپ‌، درست، تا زير سينه‌بندش بالا رفته بود. شکم‌اش جلو و عقب می‌رفت. حالا کاملاً برهنه بود. مژه‌های زهرا روی هم می‌خوابيد. < ?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

روی نوک پا ايستاده بود. سنگينیِ شراب از سرم گذشته بود و بدنم را به صندلی چارميخ می‌کرد. موهای روشنش روی کمر بی‌تاب بود. پشت به من کرد. سرش را که بالا می‌گرفت، گيسوش تا پايين باسن می‌آمد. صدای موسيقی توی رگ‌هام دو دو می‌زد. دست‌ها و ساعدش را دور هم می‌پيچاند. کمرش را به سمت عقب خم کرد. موهاش روی هوا آويزان شد. حالا سرِ به عقب برگشته‌اش سمت من بود. انعطافِ بدنش، مستی شراب را در تنم ريشه می‌داد. سرش را آرام آرام بالا برد. چشم‌هام را بستم. لب‌هاش را روی لب‌هام حس کردم.

ادامه‌ی مطلب…

۲

داوری زمان و حافظه‌ی مردم

تابستان سال پيش بود که در سفر آلمان به ديدار سايه در کلن رفتم. يکی از مسايلی که طبعاً در چندين ساعت نشستن نزد سايه پيش آمد، ماجرا حافظ بود که قصه‌ای بس کهن است و فراوان از آن نوشته‌ام. می‌خواهم امروز بار ديگر اين سؤال را از خود و از شما بپرسم که حافظ و مولانا تا کی و تا کجا می‌مانند؟ سايه خوب می‌گفت که معيار ماندگاری يک شعر استقبال مردم و داوری زمان درباره‌ی آن است. انوری شاعری است بسيار زبردست و سخن‌سنج. اما آيا شعر او به اندازه‌ی شعر حافظ در خاطره و دل جان مردم جاری است؟ خاقانی از اساتيد مسلم شعر پارسی است، اما او کجا و مولوی کجا؟ حتی عطار و سنايی که مولوی بسی وامدار معرفت آنان است، چندان که مولوی در ذهن و ضمير مردم ما جای دارد، در يادها نيستند. حافظ اما از همه بختيارتر بوده است که هنوز هم پرده‌های سوداييان را می‌درد و مقبول خاص و عام است. حکايت شعر امروز اما چيست؟ شعر امروز که می‌گويم شعر به اصطلاح نو يا به طور عام‌تر شعری است که پشت پا به سنت فرهنگی و فکری شعر پارسی زده است. نمی‌توانم شايد مقصودم را خوب بيان کنم، اما يک چيز را با تمام وجود حس می‌کنم که شعری که می‌ماند و بقا و دوام دارد واجد عنصری است که رخنه در دل و جان هر زنده‌‌ای می‌کند. بدون هيچ ملاحظه و محابايی اين را می‌گويم که در زمانه‌ی ما عده‌ای پديد آمده‌اند که هذيان‌های بی‌ سر و ته و نامفهومی را شعر می‌نامند و گويا ديگر بايد نام هر مهمل و مزخرفی را شعر بگذاريم. يکی از دلايل مهم اين آشفتگی و نابسامانی البته اين است که نقادان و خداوندان ادب و دانش گوشه‌ی عزلت و انزوا اختيار کرده‌اند. لازم نيست حتماً در عصر فروزانفر، همايی، نفيسی، محيط طباطبايي، زرين‌کوب و خانلری‌ها زندگی کرده باشيد تا اين را حس کنيد. در زمانه‌ی ما هم اساتيد دانشمند هستند اما در کنج سکوت هستند. سايه در همين سفر اخيری که به لندن داشت برای‌ام حکايت می‌کرد که: «زمانی با شفيعی کدکنی اشعار يکی از به اصطلاح شاعران معاصر را با هم بارها خوانديم مگر چيزی از آن بفهميم. بارها به خود و دانش ادبی خود شک کرديم که مبادا اين‌ها به کشفی عظيم نايل شده‌اند و اصلاً ما هستيم که نفهم مانده‌ايم!» اما حقيقت اين است که وقتی نخست شاعری برجسته که سعی می‌کند به انصاف در دستاورد شعری يک شاعر نگاه کند از فهم معنا و مفهوم آن عاجز می‌ماند و در ثانی آن شعر راه به دل مردم کوچه و بازار نمی‌يابد و از جمع عده‌ای که با هم رفاقت حزبی دارند آن سوتر نمی‌رود، بايد در شعر بودن آن ترديد به دل راه داد.

باری تمام اين‌ها را نوشتم که بگويم حافظ و مولوی، به اعتقاد من، می‌مانند و باقی هستند مگر اين‌که آدمی چنان عوض شود که ديگر دغدغه‌های آدميت را از ياد ببرد. تا عالم و آدم اين است که هست، شعر حافظ و مولوی در ما اثر خواهد کرد. باور ندارم که به اين زودی‌ها عالمی و آدمی ديگر ساخته شود. خدا آخر و عاقبت همه‌ی ما را به خير کند وقتی که آن تمنای حافظ درست از آب در بيايد!

۲

خلوت راز و سردبيری خويش

آيا هر آن‌چه در خلوت آدمی می‌گذرد،‌ نبايد در جلوت آشکارا شود؟ آيا اين قاعده‌ای است که همه چيز را شامل می‌شود؟ يادداشت حسين درخشان،‌ در گوشی حرف زدن جلوی بقيه،‌ بيش از آن‌که به قصد تحليل و ارزيابی رويکردی خاص در وبلاگ‌نويسی باشد، تعيين تکليف است برای نويسنده، اگر چه ظاهراً در همان ابتدای نوشته‌اش سعی کرده است خود را از اين اتهام تبرئه کند. اما واقعيت ماجرا اين است که نويسنده‌ی وبلاگ هر چه بخواهد می‌نويسد. خواننده هم اگر بخواهد می‌خواند و اگر نه صفحه را می‌بندد. يکی از خصايص مهم دنيای مدرن اين است که امکان انتخاب آدميان به طور شگرفی افزايش يافته است. وقتی منابع متعدد و متنوعی برای اطلاع‌رسانی و حتی تفريح و تفرج باشد، ديگر دست کسی بسته نيست که مثلاً هر روز مجبور باشد به تلويزيون‌های ايدئولوژيک دولتی مراجعه کند. از سويی ديگر، رمزآلود نوشتن ايرانی جماعت نخست ريشه‌ی تاريخی دارد. مگر اشعار حافظ با تمام فخامت لفظ و معنای آن، به تعبير او، در گوشی حرف زدن تلقی نمی‌شود؟ آيا حافظ به خواننده‌ی شعر خود اهانت کرده است؟ نويسنده و شاعر خود را هيچ‌گاه به خواننده و مخاطب تحميل نمی‌تواند بکند نه اين‌که نبايد بکند. روزگاری می‌شد گفت که نبايد خود را به خواننده تحميل کرد، اما امروزه امکان پرهيز از سخنانی که باب طبع آدمی نيست به راحتی ميسر است. از اين گذشته،‌ نويسنده‌ی وبلاگ، در کشاکش احوالات درون و فراز و نشيب‌های چالش‌های عقلانی و احساسی خود مطلب می‌نويسد، نه ضرورتاً برای جلب خواننده و بازاريابی! در نتيجه، يک خطای آشکار حسين درخشان اين است که از سنگ‌بنای چنين نوشتاری مطلقاً سخنی نمی‌گويد. وقتی متعلَّق و هدف نوشته‌ای تنها جلب مخاطب و سخن گفتن بر مذاق او باشد، البته رمزی سخن گفتن اهانت به اوست، چون شما داريد اصالتاً برای راضی نگه‌ داشتن او می‌نويسد نه برای بلند بلند فکر کردن!
جمله شاهان بنده‌ی بنده‌ی خودند / جمله خلقان مرده‌ی مرده‌ی خودند
اما اين قاعده‌ی هر وبلاگی نيست و نبايد هم باشد. چنين تقسيم‌بندی و خط‌کشی‌هايی است که اتفاقاً هم توهين به نويسندگان وبلاگ‌هاست و هم توهين به خوانندگان آن‌ها. مگر شما در عرصه‌ی وبلاگ در پی ايجاد و تثبيت اتوريته يا به عبارتی ولايت مطلقه‌ی فقيه هستيد که در وبلاگ چنين خوب است و چنان بد. می‌توانيد به درستی بگوييد که در وبلاگی که،‌ مانند سر دبير خودم،‌ هدف اصلی جلب مخاطب و بالا نگه داشتن ويزيتور روزانه است، در گوشی حرف زدن اهانت به خواننده است. تازه در اين‌ هم هزار شک و شبهه و اگر و اما هست. اما بسيار از اين تعبير بی‌در و پيکر انحصارگرايانه بهتر است. اما،‌ رمزآلود سخن گفتن شايد برای گروهی «نقاب از رخ انديشه گشودن» و «شانه زدن سر زلف عروسان سخن»‌ باشد. شايد عده‌ای بخواهند در وبلاگ‌شان با خویش، با عشق، با بلاغت و فصاحت و نفس زبان عشقبازی کنند! وبلاگ‌نويس، غرض و هدف نوشتار خودش را خود تعريف می‌کند. مخاطب‌اش را هم خود اختيار می‌کند. آن وقت بر حسب غرض و هدف اصلی خود، می‌نويسد.

 

پ.ن. اميدوارم اين تکمله،‌ توضيح آخرينی باشد که درباره‌ی نظرها می‌نويسم. نخست اين‌که در سراسر اين وبلاگ هيچ وقت ادعای فيلسوف بودن و علامه بودن از ما سر نزده است! ديگر اين‌که من هم چون هر انسانی، تلاش خرد و آهسته‌ی خود را برای کسب معرفت انجام می‌دهد و گمان نکنم هيچ انسانی عاقلی بر اين تلاش خرده بگيرد. ديگر اين‌که لزومی ندارد وبلاگ هر کسی آينه‌ی تمام عيار دانش و معرفت او در هر زمينه‌ای باشد، در عين اين‌که شايد بتواند پاره‌ای از ضعف‌های او را هم نشان دهد، چنان که توانايی‌های او را هم نشان می‌دهد. سخن واپسين اين‌که اين دوست عزيز [اردشير]، و ساير دوستان ناديده‌ای که يادداشت می‌گذارند، کاش خود نيز دستی به قلم داشته باشد و نوشتار و گفتار و انديشه و کردار آن‌ها را هم ببينيم شايد از سنخ ادبياتی که به کار می‌برند و انديشه‌ای که در ضمير دارند، ما هم درس‌ها بياموزيم و از کج‌راه مزخرف نوشتن به صراط مستقيمی که آن‌ها هادی آن هستند بازآييم! هر ناشسته‌رويی می‌تواند در پس پرده بنشيند و بدون هيچ مدرک و مستندی ديگران را متهم به حماقت و نادانی  کند. اما وقتی صريح و آشکار با هويتی روشن در استدلال نويسنده‌ای خدشه وارد کردی، آن‌گه می‌توان آن سخن را داوری کرد که چه اندازه وزن و جايگاه دارد. و در پاسخ خطاب‌های جاهلانه‌ هم تنها سلام کفايت است. سلام عليکم!

مطالب مربوط:
وبلاگ به منزله‌ی [Symptoms]: سرکوب نشانه‌ها (فل سفه)

۹

نقاب‌داران نامسلمان

امروز، از سر کنجکاوی و تصادف، فيلم سر بريدن کن بيگلی را ديدم. گروهی به نام اسلام در پس نقاب و پرده‌، دين و اعتقاد را گروگان می‌گيرند و نام رسول‌الله را در رديف پليدکاری‌ها خود ذکر می‌کنند. مهم نيست با چه بهانه و توجيهی خون يک انسان را به خشونت‌آميزترين و تکان‌دهنده‌ترین شيوه می‌ريزند، بهانه‌شان مهم نيست؛ دردناک آن است که با ضد انسانی‌ترين و ضد دينی‌ترين روش‌ها، آبروی مسلمينی را می‌برند که کوچک‌ترين شباهتی در نظر و عمل به آن‌ها ندارند. اکتفا می‌کنم به ذکر سخنان صاحب سيبستان که حق مطلب را به زيبايی ادا کرده است:
« کن بيگلی مهندس بريتانيايی تازه ترين قربانی بربريت جاری در عراق است. اگر در ساير موارد نمی شد با قاطعيت گفت اما سر بريدن اين يکی کاملا آشکار بود که کار طرفداران يا اصلا مزدوران صدام حسين و حواشی اوست. آنها آزادی دو زنی را خواستار بودند که در زمان خود از مقامات ارشد دستگاه آدمخوار صدام به شمار می رفتند. اما عبرت آموز نيست که همين جانيان که مثل آب خوردن آدم می کشند -چون ظاهرا برای همين تربيت شده اند و غير از اين کاری نمی دانند- کار پليد خود را به نام اسلام و زير پرچم اسلام انجام می دهند؟ رسانه ها پر است از عکس اين آدمخواران که نقاب پوشيده اند اما پشت سرشان پرچم توحيد و جهاد و لا اله الا الله آويخته اند. آنها خود را مخفی می کنند اما اسلام ادعايی شان را آشکار می کنند. آنها خود را از خطر شناخته شدن محفوظ می دارند اما اسلام را به همه دين بربرها و آدمکش ها می شناسانند. تامل برانگيز است. نيست؟ امروز هر جنايتکاری جنايتش را به نام اسلام انجام می دهد هر ديکتاتوری به نام اسلام قلع و قمع می کند هر آزادی کشی آزادی را به نام اسلام سر می برد. امروز بزرگترين خطر برای مسلمانان از همين اسلام های خادم جنايت و بربريت و آزادی کشی است. هر ساله در حج مراسم برائت از کفار  برگزار می شود. در حج بعدی بزرگترين کار نه تبری از کفار که تبری جستن از اين نوع اسلام است؛ اگر اندک مايه بيداری و خودشناسی هنوز در مسلمانان باقی باشد.»

۱۰

ناهنجاری‌های فقهی و فتاوی اينترنتی

 خيلی‌ پيش‌تر از اين‌که سردبير کيهان آن يادداشت کذايي و مضحک را بنويسد، در کيهان فتوايی چاپ شده بود از آيات عظام درباره‌ی استفاده از اينترنت. طرفه‌تر آن‌که گويا جمعی از اساتيد و دانشجويان دانشگاه شريف اين خبط را مرتکب شده بودند! نکته‌ی جالب ماجرا در اين است که عده‌ای دانشگاهی (نه عده‌ای سياست‌مدار با مقاصد و انگيزه‌های سياسی) درباره‌ی ماجرايی که هر بقالی می‌تواند درباره‌ی آن اظهار نظر کند، به فقيهانی مراجعه می‌کنند که در اينترنت، فرق رَب و رُب را نمی‌دانند. از کيهان‌نويسان بعيد نبود در پی چنين فتوايی برای لت و پار کردن مخالفان‌شان به هر بهانه و با هر توجيهی باشند. اما، اگر صحت داشته باشد، برای جامعه‌ی دانشگاهی ننگ دارد که اين قدر درکی سطحی و مقلدانه از جهان اطراف داشته باشند و بديهيات دين را ندانند. آيت‌الله صافی گلپايگانی می‌گويد: «واضح است که مراجعه به پايگاه هاي مذكور با محتوياتشان، خلاف شرع و حرام بيّن است»! ملاحظه فرموديد؟ فقيه دانشمند همين جوری حکم وضوح می‌دهد! پرسش‌گران محترم هم از بيخ مسأله را مخدوش و محرف عرضه می‌کنند. از همه طرفه‌تر فتوای حضرت مکارم است که بيشتر به طنز شبيه است تا فتوا: «با توجه به آنچه مرقوم داشته‌ايد كه بسياري از پايگاه‌هاي موجود مشتمل بر اهانت به مقدسات و نشر اكاذيب و برنامه‌هاي مستهجن و نامشروع جنسي و ترويج فرقه‌هاي ضاله و مانند آن است، بي شك استفاده از چنين پايگاه‌هايي حرام و حتي دور از شأن انسان‌هاي غيرمتعهد به اسلام است و بي شك لازم است مراكز خدمات اينترنتي زمينه انتشار پايگاه هاي مذكور را فراهم نسازند. . .». شما فهميديد «انسان‌های غير متعهد به اسلام» که طبعاً شامل کافران و مشرکان نيز می‌شود، با چه منطقی بايد مثلاً به اينترنت مراجعه نکنند؟

در يادداشت پيشين از سقوط اخلاق و انحطاط هولناک اصول انسانی سخن گفته بودم. اما اين را هم بايد افزود که فقيهان هم در جوار قدرت در حال سقوط هستند. در بهترين حالت می‌توان تصور کرد که همه‌ی اين فقيهان با اطلاعات نادرستی برخورد کرده‌اند و بر حسب آن‌ها فتوا صادر کرده‌اند. اما اين هم توجيه مناسبی نيست. فقيهی که اهل تفحص و اجتهاد نباشد، فقيهی منجمد و خشک است. چنين فقيهی از درجه‌ی فقاهت ساقط می‌شود. چنين اگر بود، فقيهان هزار سال پيش درباره‌ی مسايل صد هزار سال آينده از همان زمان می‌توانستند اظهار نظر کنند. در بهترين حالت که بخواهيم شبهه‌ی بندگی قدرت و سياست‌زدگی را از اين فقيهان عالی‌قدر بزداييم، نمی‌توان از بار گران بی‌دانشی و بی‌مسئوليتی که بر دوش آن‌ها سنگينی می‌کند گذشت! حالت بدتر را هم که البته نيک می‌دانيد. امروزه معرفت و دانش، فقه و دين را به بهای سياست هر روز سودا می‌کنند و چوب حراج به آن‌ها می‌زنند. سردبير کيهان، طعمه‌های‌اش را خوب انتخاب می‌کند. اين سمند جهالت و نادانی ماست که می‌تازد، نه بدذاتی و بی‌اخلاقی سردبير کيهان:
در بال عقاب آمد آن تیر جگردوز / وز ابر مرو را به سوی خاک فرو خواست
زی تیر نگه کرد پر خویش برو دید / گفتا «ز که نالیم؟ که از ماست که بر ماست»

قربانی‌های بعدی جهالت و نيرنگ سردبير کيهان همين آيات عظام هستند،‌ اگر تا آن زمان اندک مايه‌ای از خداترسی و تقوا و پارسايی بر جا مانده باشد.

پ.ن. توضيحات «ملای درس نخوانده‌» در ذيل اين مطلب بسيار روشنگر است: «من از فقه چيزی نمی دانم ولی اين را می دانم که فقيه نمی تواند در باره مصداق حکم دهد. کار فقيه تعيين موضوع است. تشخيص مصداق با مقلد اوست. ضمنا اگر هم به فقيهی تقليد نمی کنيد حکمش هر چه باشد باشد. نمی دانم فلسفه اعلام اين احکام برای آگاهی عموم است يا آگاهی مقلدان اين آقايان». به نظر شما چه اتفاقی افتاده است که کار فقيهان به تشخيص مصداق کشيده شده است؟ معنای صريح و آشکار اين کار اين نيست که فقيهان ديگر کار خود را انجام نمی‌دهند؟ با اين اوصاف باز هم چنين فقيهانی صلاحيت اين را دارند که فقيه خوانده شوند؟

۴

عنکبوت اينترنت و رياکاری‌های حُشِر!

در اين هفته گذشته مرتب با خودم کلنجار رفته‌ام که از نوشتن مطلبی درباره‌ی عنکبوت‌بازی‌های شريعتمداری کيهان‌نويس خودداری کنم. پرهيز من بيشتر از اين رو بود که اولويت وبلاگ‌نويسی من پرداختن به مسايل سياسی نيست. هر انسان زيرک و با فراستی به خوبی انگيزه‌ها و برنامه‌های سياسی پنهان در پشت نوشته‌های شريعتمداری به طور اعم و اين يکی به طور اخص را می‌شناسد. در نتيجه، چون اين لاطائلات را در زمره‌ی دغدغه‌های اصلی زندگی خود نمی‌دانستم، از کنارش رد می‌شدم. اما سردبير کيهان، نه شرم می‌شناسد و نه حيا. نه خدا می‌شناسد و نه اخلاق. هر بار که گذارم به تصادف به صفحات اين روزنامه می‌افتد از کثرت و انبوهی ريا و تزوير، سالوس و دروغ،  نامسلمانی و بی‌تقوايیِ آشکار اين مدعی حفظ ارزش‌ها تأسف می‌خورم و از انحطاط هولناک اخلاقی جاری در جامعه‌ی ايرانی اندوهی عميق در جانم چنگ می‌اندازد. پرداختن به خطاهای کودکانه‌ی فنی و تناقضات آشکار و صريح سياسی نوشته‌ی او کار من نيست. بسياری (از جمله حسين درخشان) سخنان او را پاسخ گفته‌اند و نيازی به تکرار آن‌ها نيست. تنها يک نکته را می‌خواهم بازگشايی کنم که در سراسر نوشته‌های او و مخصوصاً اين دو يادداشت او درباره‌ی اينترنت موج می‌زند (از اين پس اينترنت را بخوانيد:‌ عنکبوت! به فرهنگستان زبان فارسی جمهوری اسلامی پيشنهاد می‌شود برای حفظ کيان اسلام و مسلمين از استفاده‌ از کلمه‌ی «اينترنت» اکيداً‌ پرهيز کنند و از کلمه‌ی آسمانی،‌ مقدس و سليس «عنکبوت» استفاده کنند).

حسين شريعتمداری، خود و سازمان‌ها، نهادها و ارگان‌ها و مقامات متبوع خود را نماينده‌ی تام‌الاختيار خدا در کره‌ی زمين می‌داند. هر جا هم که پای استدلال‌اش لنگ می‌ماند،‌ ابتدا آسمان به ريسمان می‌بافد و سپس در نهايت وقاحت و بی‌شرمی،‌ از کلام خدا،‌ آيات قرآن، سخنان پيامبر و هر بزرگ ديگری هزينه می‌کند تا مقصود خود را به کرسی بنشاند. در نوشته‌ی نخست خود، اشاره کرده بود که آن‌چه می‌نويسم برای پسند امام زمان است! ما حيران ما‌نده‌ايم که اين حضرت آقا پسند امام زمان را از کجا فهميده است. منظومه‌ی اعتقادی، دينی و کلامی شيعيان اثنی‌عشری، اکيداً‌ و صريحاً‌ چنين مدعياتی را رد می‌کنند، اگر چه تازگی در ايران اين سنت سيئه‌ی هزينه‌ کردن از اخلاق و ميراث‌های دينی، رسمی رايج و شيوه‌ای استوار است. در همان نوشته، بدون هيچ پروايی، آيه‌ی قرآن را نقل می‌کند و خود مصداق برای آن [اينترنت=خانه‌ی عنکبوت] می‌يابد. حديث پيامبر را آن‌ها که اهل مطالعات دينی هستند به کرات شنيده‌اند که: «من فسر القرآن برأيه، فليتبوأ مقعده‌ النار» يعنی کسی که قرآن را تفسير به رأی می‌کند، نشيمن‌گاهی در دوزخ برای خود فراهم می‌کند. در نوشته‌ی بعدی‌اش، از موهبت الهی دم می‌زند! حديث خرافة يا ام عمرو! اين آقا واقعاً گمان برده است که غازی اسلام است و مأمور محرز و مسلم از سوی حضرت حق و پيامبران و معصومان! هيچ معصومی چنين بی‌پروا رفتار نمی‌کند که اين آقا. آيا در اين کشور که ام‌القرای اسلام‌اش می‌خوانديد، ديگر هيچ فقيه با تقوا، هيچ دانشمند پارسا، هيچ مسلمان متخلق به اخلاق اسلام نمانده است که نهيبی بر اين دين‌ناشناسان بزند که دين ملک طلق شما نيست، ميراث اجدادی پدران شما نيست که آن را بازيچه‌ی دعوای سياسی و منازعات حفظ قدرت خود می‌کنيد. اما همگی می‌دانند که اگر همين يک ابزار را از دست اين‌ها بگيرند، خلع سلاح شده‌اند. شما آيا چهره‌ی بازماندگان حزب توده را در پس اين کسوت به ظاهر مسلمانی تشخيص نمی‌دهيد؟ تمام ماجرا در همين ابيات حضرت حافظ خلاصه است:
بيار باده‌ی رنگين که يک حکايت راست
بگويم و بکنم رخنه در مسلمانی
به خاکپای صبوحی کشان که تا منِ مست
ستاده بر در ميخانه‌ام به دربانی
به هيچ زاهد ظاهر پرست نگذشتم
که زير خرقه نه زنار داشت پنهانی

مطالب مرتبط:
حسين شريعتمداری: مرد عنکبوتی (سيبستان)
روزنامه‌نگاران ايرانی، تهديد امنيتی عليه جمهوری اسلامی (کتابچه)
حسن عباسي، اهورا پيروز، حسين شريعتمداري (الپر)
عنکبوت خيال‌باف خانه ؛ چرا بايد شريعتمداری را جدی گرفت ؛ نامه‌ی سرگشاده به روزنامه‌ی کيهان ؛ تنبلی مزين به حکمت (حسين درخشان)
بلاى قرن و فتح باب ديالوگ! (پارسا صائبی، فانوس)
حسين شريعتمداری و شبکه‌ی خيالی عنکبوت (ف.م. سخن)
تأملاتی درباره‌ی خانه‌ی عنکبوت (ايرج گلفام)

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11