۷

ساختار اقتصادی روحانيت از نگاه مهدی خلجی

شنبه‌ای که گذشت، مهدی خلجی در کتابخانه‌ی مطالعات ايرانی درباره‌ی ساختار اقتصادی روحانيت سخنرانی داشت. جستار خلجی جدای از مروری تاريخی بر پيشينه‌ی استقرار روحانيت به منزله‌ی يک شبکه‌ی در هم تنيده از روابط اقتصادی، سياسی و اجتماعی، در ابتدا به مهاجرت علمای جبل عامل به ايران در عصر صفويان پرداخت و سپس روند استقلال اقتصادی روحانيت را در عين حفظ روابط آن با دربار صفوی توضيح داد.

ادامه‌ی مطلب…

۷

غصب مفاهيم دينی در سياست

کسانی که با فرهنگ اسلامی آشنايی عميق دارند، به خوبی می‌دانند جايگاه «امر به معروف و نهی از منکر» چه اندازه اساسی و مهم در شکل دادن به نظام اجتماعی و حتی سياسی جامعه‌ی اسلامی است. همين الآن درنگ کنيد لحظه‌ای. امر به معروف و نهی از منکر را در قالب سياست امروزی کشور ما نبينيد. به همان گونه بفهميدش که قرآن می‌گويد و مولا علی می‌گويد. امر به معروف و نهی از منکر، عمدتاً در رابطه‌ی ميان رعايا و حکام است که معنای دقيق و روشنی پيدا می‌کند (و اين در اشارات مولا علی آشکار است).

هنوز بحث کتاب خانم علوی (اسم واقعی ايشان هر چه که هست) ادامه دارد. به تدريج برای همين کتاب صفحه‌ی جداگانه‌ای باز می‌کنم و نقدها و يادداشت‌های‌ام را بر حاشيه‌ی کتاب مفصل‌تر و مبسوط‌تر می‌نگارم. اين مورد را در بستر همين موضوع و توضيح بالا بخوانيد. خانم علوی بدون هيچ‌گونه اشاره‌ای به اين‌که در فرهنگ اسلامی چيزی به اسم «امر به معروف و نهی از منکر» وجود دارد، مستقيماً موضوع را در بستری سياسی قرار داده است و آمران به معروف و ناهيان از منکر را (من درباره‌ی اتفاقاتی که زير اين پوشش و به اين بهانه در ايران می‌افتد داوری نمی‌کنم) «پليس اخلاق» معرفی می‌کند (morality police). شايد ترجمه‌ی آزاد و تحت اللفظی آن گروهی که در ايران اين کار را می‌کنند همين باشد و در واقع اين ترجمه به خوبی رفتار ناصواب برخی از آن‌ها را نقد می‌کند. اما باور بفرماييد اين شيوه‌ی معرفی «امر به معروف» ايراد اساسی دارد. خانم علوی حداقل می‌توانست بستر مقوله‌ی امر به معروف و نهی از منکر و محظورات و موانع و شرايط شرعی و اخلاقی اين فرهنگ را بر اساس انديشه‌ی قرآنی و اصل آداب آن به درستی توضيح بدهد. بعد از آن خيلی راحت می‌توانست بگويد که اين شيوه‌ی امر به معروف و نهی از منکر حتی با آن‌چه که قرآن گفته است فرق دارد و در واقع دين و اخلاق دين گروگان سياست شده است. اين ترجمه‌های آزاد و رهای خانم علوی، مانند مورد (نماينده‌ی خدا بر روی زمين) تنها تصوری که به من خواننده می‌دهد اين است که خانم علوی بی‌پرده انتقادهای تند و تيزش را با موضعی سياسی از حکومت فعلی ايران نشان داده است. البته ايشان حق دارد اين تصور را داشته باشد اما مهم‌تر اين است که پای این حرف هم بايستد.

راستی برای شما عجيب نيست که خانم علوی که در پشت جلد کتاب از رقم بزرگ بالای شصت هزار وبلاگ‌نويس ياد کرده است، به زحمت از بيش از پنجاه وبلاگ مطلب نقل کرده و تازه بعضی از وبلاگ‌ها مانند شبح و سر دبير خودم بالاترين آمار نقل قول را دارند؟ چرا بعضی از وبلاگ‌ها اصلاً آدرس‌شان در کتاب موجود نيست و عملاً پيدا کردن منبع اين وبلاگ‌هايی که تنها نام‌شان به انگليسی ترجمه شده‌ است، تقريباً محال است؟ چرا بعضی وبلاگ‌ها آدرس‌هايی نادرست دارند و وقتی آدرس پای يک مطلب را تايپ می‌کنی، مثلاً می‌بينی که آن وبلاگ خاص در آن تاريخ به خصوص اصلاً در جای ديگری بوده است و آدرس درست‌اش اين نيست؟ اين‌ها اگر نشان بی‌دقتی و بی‌اعتنايی نيست، پس چی‌ست؟ چرا تمام مقولاتی که به درستی هم خانم علوی نقل کرده‌اند، تقريباً بلا استثناء در زمره‌ی موضوعات سياسی داغ مطرح ايران است؟ يعنی در وبلاگستان هيچ موضوعی طرح نمی‌شود که مسأله‌ی داغ سياسی نباشد؟ مثلاً شعر هيچ شاعری نقد نمی‌شود؟ هيچ موضوع فلسفی به چالش کشيده نمی‌شود؟ مسايل اجتماعی جهانی بررسی نمی‌شود؟ فارغ از سياست‌ورزی و نقد سياست حاکميت و ايراد گرفتن از (به قول خانم علوی) «تلقی حاکميت از اسلام» هيچ چيز ديگری طرح نمی‌شود؟ وبلاگستان اين است؟

۰

وبلاگستان سياه و سفيد

نقدی که بر کتاب «ما ايرانيم» نسرين علوی نوشته‌ام در بی‌بی‌سی فارسی منتشر شده است (روايتی سياه و سفيد از وبلاگستان فارسی). فعلاً خود متن را بخوانيد تا در فرصتی ديگر با تفصيل بيشتری درباره‌ی اين کتاب بنويسم.

۲

علما يا انبيا؟

امروز با عزيز مجال گفت‌وگويی افتاد و سخن از علما پيش آمد و انبياء در بستر تلقيات روحانيت شيعه از خود. شايد اين نوشتار حاشيه‌ای ديگر باشد بر سخنان اخير دکتر سروش.

فراوان اين روايت را شنيد‌ه‌ايم که «العلماء ورثة الانبياء» و اين روايت را که «علمای امت من از انبيای بنی اسراييل بالاترند.» اين روايات را در نظر داشته باشيد و با موقعيت فقهی علما (بخوانيد ولايت فقها) قياس کنيد. گويا، چنان‌که برای من روايت کرده‌اند، بزرگی در نقد رساله‌ای در اشاره به احمد کسروی گفته بود که او نتوانسته است خود را به مقام انبيا برساند و اکنون می‌خواهد انبيا را تا حد خود پايين بياورد!

باری اين نکته‌ی درخور توجهی است که به ماجرا از دو سو می‌توان نگاه کرد: نخست اين‌که اگر علما را ورثه‌ی انبيا بدانيم، در مقام حکومت‌ورزی می‌توان گفت که آن‌جا که پيامبر بر مسند حکومت تکيه می‌زند شئون بشری دارد و هيچ ولايت فوق بشری بر آدميان ندارد، الا در مقام وحی که آن هم حوزه‌ی حکومت نيست. به طريق اولی، روحانيون گاه اين نکته را از آن سو تفسير کرده‌اند که علمايی که وارث انبيا هستند، شئون انبيا هم دارند و دست بر قضا گمان می‌کنم همين تصور است که زير بنای تفکر ولايت فقيه شده است.

به هر حال، وقتی که بحث از حکومت به ميان می‌آيد، در توجيه جايگاه حاکمان به رواياتی استناد می‌شود که اگر صحت آن‌ها را بپذيريم، تفسير و تأويل‌های مختلفی بر می‌دارد. حال اين علما هستند که بايد تا مقام انبيا بالا بروند؟ يا اين انبيا هستند که در مقام حکومت کردن تا سطح علما فرود بيايند؟

۷

اعتزال يا اشعريت؟

پاسخ دوم دکتر سروش به حجة الاسلام بهمن پور، از منظری تکرار همان قصه‌های پيشين است. چنان که يک بار ديگر نوشته بودم، وجه برجسته‌ی اين بحث همان سويه‌ی سياسی ماجراست. به باور من،‌ پروژه‌ای که دکتر سروش به پيش می‌برد پروژه‌ای است که جنبه‌ی سياسی آن بر جنبه‌ی معرفت‌شناختی آن می‌چربد. در اين نامه‌ی اخير تکيه‌ی عمده‌ بر ذکر مصايبی سياسی است که روشن‌ترين تجلی آن را در نظام سياسی فعلی ايران می‌توان جست. مانند گذشته و ساير نوشته‌های دکتر سروش، بار بلاغی و کوبنده و ادبی نوشته، راه رسيدن به بحثی روشن و سرد را دور می‌کند.

ادامه‌ی مطلب…

۱

دموکراسی نظام مطلوب نخبگان نيست

تا به حال قطعاً بحث‌های بی‌شمار مخالفان يا موافقان دموکراسی را شنيده‌ايد. موافقان، عمدتاً با هر تعريفی که از دموکراسی دارند – چه مينيمال باشد و چه ماکزيمال – غالباً به نفس مطلوبيت نظام دموکراتيک توجه دارند تا پاره‌ای از سويه‌های معرفت‌شناختی يا اجتماعی و فرهنگی آن. دموکراسی را می‌توان و بايد از منظری ديگر نيز نگاه کرد.

ادامه‌ی مطلب…

۴

پاسخ دکتر سروش به نقدهای اخير

در پاسخ به واکنش‌هايی که به سخنان اخير دکتر سروش در سوربن ابراز شده بود، دکتر سروش به سخنان حجة الاسلام بهمن‌پور مطلبی نگاشته است که متن کامل آن را (به نقل از سايت دکتر سروش) در زير می‌آورم.

دو نکته را اما می‌افزايم. نخست اين‌که چنان‌که خواهيد خواند، و من هم با دکتر سروش هم‌رأی هستم، ناديده انگاشتن لغزش‌های عظيم فکری و عملی سياسيون و بهانه جستن بر سروش اين‌جا دور از انصاف است. البته که من مطلقاً رويکردم به سخنان سروش از جنس سخنان بهمن‌پور نيست. در متن نامه‌ی دکتر سروش، جدای از نکات بر حق و به جايی که در آن آمده است، من هنوز باور دارم که بار عاطفی و احساسی اين نوشته بسيار زياد است (اين ايرادی است که بر نوشته‌ی من هم شايد وارد است). همچنين چنان که در نوشته‌ی پيشين‌ام متذکر شدم، نقد سروش بسياری از جوانب سياست حکومتی ايران را به صراحت به نقد گرفته است و نبايد در نقد سخنان او از اين نکته غفلت ورزيد. بايد نشست و اين مقولات را به دقت نقد کرد. در باب عصمت و امامت، مدتی پيش با دکتر سروش خود گفت‌وگو کرده‌ام و هنوز اگر و امای زيادی در برداشت‌های سروش دارم. کاش فضايی آرام‌تر مهيا شود تا بدون برچسب زدن‌های سياسی و متهم نمودن‌های فقيهانه بتوان نقد و جرح صريح يک عقيده کرد.

متن کامل نامه را از آن رو در اين‌جا می‌آورم که اصل آن در سايت دکتر سروش فونت مناسبی ندارد و حداقل برای من يکی چشم‌نواز نيست. اينک متن کامل نامه‌ی سروش:

بر من همه عيـب‌ها بگـفتـيد
يا قـوم الي متي و حتـّام
ما خود زده‌ايم جام بر سنگ
ديگر مزنيد سنگ بر جام

 جناب آقاي حجّة ‌الاسلام بهمن‌پور

نقد مشفقانه و غيرت‌ورزي ديندارانه‌تان را ارج مي‌نهم و نکته‌هاي زير را بر سبيل توضيح براي شما و آيندگان برنوشته‌تان مي‌افزايم و اميدوارم که پايگاه «بازتاب»، از بازتاب دادن به آن سرباز نتابد.

يکم. گمان نمي‌کردم سخنان من خنده‌آور يا گريه‌آور باشد. بهتر بود آن را تأمل‌انگيز مي‌خوانديد.

آيا بهتر نبود که براي نقد آن سخنان به شنيدن سخنراني نود دقيقه‌يي من در سوربون ـ پاريس ـ مي‌پرداختيد. و به آن خلاصه ناقص که دانشجويان فراهم‌آورده‌اند بسنده نمي‌کرديد، تا سودبخشي و نيرومندي نقدتان افزون‌تر شود و از خطاهاي محتمل پيراسته گردد؟

ادامه‌ی مطلب…

۴

وبلاگ عليه وبلاگ

تا به حال حتماً با تعابيری که در خود تناقض دارند برخورده‌ايد. تعبير مشهور «مذهب عليه مذهب» را همه شنيده‌اند. هر مفهومی و هر ارزشی، اگر به درستی رعايت نشود و تندرستی آن مغفول بماند، تبديل به ضد آن مفهوم و ارزش می‌شود. نظام‌های ايدئولوژيک و انديشه‌های ايدئولوژيک از هر جنس و لونی که باشند، ناچار در جايی به اين تناقض می‌رسند. آزادی هم در اين ميانه البته مستثنا نيست. خود آزادی هم می‌تواند مايه‌ی سلب آزادی باشد. به محض اين‌که کسی بخواهد بی‌قيد و شرط بر آزادی خود بدون اعتنای به محيط و فضايی که در آن زندگی می‌کند پافشاری کند، آزادی به سادگی می‌تواند به ضد خود بدل شود.

وقتی نگاه فراگيرتر و انسانی‌تر به اين مفاهيم داشته باشيم، می‌توان به روشنی اين نکته را ديد که اين مفاهيم و اين ارزش‌ها (مادامی که در عرصه‌ی زندگی دنيوی بشر مطرح‌اند) ناچار بايد معطوف به یک غايت و هدف باشند که همانا بهبود زندگی آدميان و کاهش رنج بشر است. اگر قرار باشد که آزادی یا هر ارزش ديگری، به جای بهبود بخشيدن زندگی آدمی، باعث افزايش رنج و محنت او شود، ديگر نه آزادی است و نه ارزشی خواستنی.

به همين معنا، می‌توان کارکرد وبلاگ را نيز سنجيد و ارزيابی کرد. وبلاگ وقتی از معنای خود دور شود و بخواهد نقش چيزی را ايفا کند که يا در توان آن نيست و يا عملاً باعث زحمت و دردسر شود، طبيعی است که تبديل به ضد خودش می‌شود. نامه‌ای که «بعضی» از وبلاگ‌نويسان به نيابت از قاطبه‌ی وبلاگ‌نويسان خطاب به ملت ايران نوشتند، به گمان من مصداق تمام عيار خارج شدن از اين تعریف است. بارها پيش‌تر از اين هم نوشته‌ام که من وبلاگ را حزب سياسی و ابزار مبارزه‌ی سياسی نمی‌دانم. وبلاگ بسی ساده‌تر و صميمانه‌تر و دوستانه‌تر از اين باشد که اکنون شده است. بالاخره ما با وبلاگ‌نويسی در پی ابراز انديشه‌ی خود در مقام فرديت خود هستيم نه دنبال طرح يک شعار و بسيج عمومی در يک پیکار سياسی. هر چقدر هم که بخواهيم به آن نامه‌ رنگ و لعاب مفاهيم فراسياسی بزنيم يا از ارزش‌هايی بشری سخن بگوييم که بايد قاعدتاً در خدمت «بشريت» باشند، باز هم انسان منصف به نتيجه‌ای جز اين نمی‌رسد که اين کار تنها حرکتی سياسی با اهداف روشن يک جور مبارزه است. من اين شيوه‌ی مبارزه را نمی‌پسندم (حتی اگر قايل به چيزی به اسم «مبازره» در آن مقياس و با آن اهداف باشم). ما نمی‌توانيم با استناد به مجموعه‌ای از آرمان‌ها که برای خودمان شايد عزيز باشند و عده‌ای هم همفکر داشته باشد، خود «وبلاگ» و عده‌ی زيادی وبلاگ‌نويس را قربانی کنيم يا در مظان اتهام و در معرض آزار قرار دهيم و بعد مدعی شويم نيت خيری داشته‌ايم با هدف نيکو. صاحب سيبستان در يادداشت‌اش (وبلاگ اسلحه نیست) اشاره کرده است که: « تنها کافی نيست در هدف دموکراتيک باشيم در روش هم بايد دموکرات بود. هيچ راه غير دموکراتيک به دموکراسی نمی‌رسد». من اما باور دارم که اين کار، نه تنها در روش دموکراتيک نيست، بلکه در عمل هم دموکراتيک تمام نخواهد شد. وقتی شما عملی انجام بدهيد که نتيجه‌اش سخت‌تر شدن بندهای استبداد و دشوار ساختن زندگی و نوشتن بر کسانی باشد که نه اين سوی ماجرا هستند و نه آن سوی آن، هدف‌تان هم غير دموکراتيک شده است.

ما اگر وبلاگ‌نويسی را به عنوان فرعی از نمود فرديت خود پر و بال می‌دهيم، بايد با فکر بقای آن هم باشيم. کار ما نبايد سوزاندن تمام ابزارها و فرصت‌ها و خراب‌ کردن تمام پل‌ها برای رسيدن به چند هدفی باشد که نه تحقق‌پذيرند و نه چندان ستودنی. اين را يادمان باشد که ما اگر هم برای خود وبلاگ‌ می‌نویسيم، حق نداريم با وبلاگ نوشتن‌مان تيشه‌ای به ريشه‌ی وبلاگ‌نويسی گروهی ديگر بزنيم که اصلاً دغدغه‌های ما را ندارند. چرا بايد ديگران به جای ما هزينه‌ی يک تبليغات وبلاگی را بدهند که نه فضيلتی در روش دارد و نه هدفی تحقق‌پذير و معقول؟ وبلاگ را نبايد به ابزاری علیه وبلاگ تبديل کرد. اگر اين گونه عاقبت‌انديشی‌ها را نداشته باشيم، تبديل به همانی می‌شويم که مرتب داريم از آن انتقاد می‌کنيم. وسواس بيش از حد داشتن به تقبيح چيزی، روزی آدمی را شبيه به خود آن چيز می‌کند. اعتدال و ميانه‌روی، راه احسن و انسانی‌تری برای رسيدن به اهداف بشری است.

مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست

گاهی اوقات، آدم به فکر اين است که گريبان ظالمی را با کاری بگيرد، ولی نتيجه آن می‌شود که ظالم گرد هم به دامان‌اش نمی‌نشيند اما عده‌ای مظلوم و بی‌گناه و بی‌دفاع به خاطر اين شور و سودای عدالت‌خواهانه‌ی ما سياست می‌شوند و مجازات. آدم بايد در ميدانی نبرد کند که اگر کاری کرد، خودش بتواند مسئوليت‌اش را به عهده بگيرد و نتوان گناه کار او را به پای ديگری نوشت.

مطالب مرتبط:
اين يادداشت حنيف مزروعی را هم حتماً بخوانيد: به کجا می‌رويم؟

۸

فرق فارق شريعت و قيامت

بالاخره ميان اين همه گرفتاری چند روزه‌ی اخير، مجالی يافتم تا سخنان جنجالی دکتر سروش در پاريس را دقيق‌تر بخوانم و همچنين حواشی صاحب سيبستان را بر آن (مهدويت، دموکراسی و سالاد دکتر سروش). شايد همين ‌جا بايد اندکی بدهکاری خود را به صاحب سيبستان ادا کنم که چندان دقيق ناشده در سخنان دکتر سروش در سخنان او پيچيده بودم. به هر تقدير، شايد در خلال آن‌چه می‌نويسم اشاره‌ای به دليل نقد خود از سخنان او هم خواهم داشت.

نخستين نکته‌ای که بايد در ذيل سخنان سروش افزود اين است که به هر روی، مواضع او خالی از جهت‌گيری سياسی و نقد جريان غالب حکومتی در ايران نيست. جای بحث چندانی در آفات حکومتی شدن دين و به گروگان رفتن معرفت دينی در چنگال قدرت سياسی نيست. روحانيت هم اگر تحت سیطره‌ی قدرت سياسی در بيايد و استقلال و مشروعيت دینی خود را از دست بدهد، نهايتاً به ابزار و نهادی برای تأمين اغراض و مقاصد سياسی تبديل خواهد شد. در باب عوام بودن يا عوام‌زده بودن روحانيت من شخصاً سکوت می‌کنم و داخل در اين موضوع نخواهم شد. اين حوزه ربطی به دغدغه‌ها و علايق من ندارد.

دکتر سروش مدعی است:‌«من به جرئت می‌توانم بگویم اقلیتی از روشنفکران مسلمان و متفکران جهان اسلام ایران و عرب و ترکیه و غیره اکنون در این فکر هستند که مبانی بنیادین دموکراسی را از اسلام استخراج بکنند. کم و بیش ما به اجماعی رسیده‌ایم که اجماع میمونی است که به ما می گوید آن کار ناشدنی است و محکوم به شکست است اقلا در ایران چنین است و راه باطلی را که می‌رفتیم فرونهادیم.» من با دکتر سروش هم‌رأی هستم که مبانی بنيادين دموکراسی را نمی‌توان از اسلام استخراج کرد به اين معنا که اين کار محال است به همان اندازه که استخراج قواعد فيزيک از اصول علم پزشکی محال است. مقصودم اين است که من نمی‌توانم اين را بپذيرم که بايد برای دموکراسی شأن و شخصيتی مستقل و شکل‌يافته و روشن قايل شويم که با شخصيت شکل گرفته و صلب اسلام ناسازگار باشد. خود دکتر سروش هم به شيوه‌ی ديگری همين سخن را پيشتر گفته است و دور افتادن از آن مدعای سابق برای من کمی غريب است. دموکراسی و اسلام هر دو در معرض تفسير و تغيیر هستند. هر دو را می‌توان به شيوه‌های مختلف فهميد، با این قيد که مهر قطعيت و تغيير ناپذير بودن بر احکام آن‌ها نبايد زد. نه دموکراسی مطلق است و نه احکام اجتماعی اسلام (البته در باب احکام اسلام گير و گرهی هست که در اين‌جا به آن نمی‌پردازم).

دکتر سروش گفته است: «قرآن به وضوح می‌گوید که پیامبر اسلام خاتم النبیین است اما شیعیان مقام و منزلتی که به ائمه خودشان بخشیده‌اند تقریبا مقام و منزلتی است که پیامبر دارد و این نکته‌ای است که نمی‌توان به سهولت از آن گذشت، یعنی مفهوم خاتمیت در تشیع مفهوم رقیق شده و سستی است. زیرا امامان شیعه حق تشریع دارند حال آنکه این حق انحصارا حق پیامبر است». اين عبارات از آن عباراتی است که رهزنی بسيار می‌کند. خلاصه بگويم که (بدون هيچ داوری مثبت يا منفی درباره‌ی شخص دکتر سروش) اين همان مدعايی است که وهابيون و به طور کلی اهل سنت درباره‌ی شيعيان (يا به تعبير خودشان روافض) دارند.

سراغ ندارم که در هيچ کجای منابع کلامی و اعتقادی شيعيان به طور اعم (از هر شاخه‌ و گروهی) برای امام حق «تشريع» به این معنای روشنی که سروش مدعی است قايل شده باشند (حتی اسماعيليان باطنی هم چنين تعبيری ندارند – منابع و مستنداتش باشد برای جای ديگر). کارکرد پيامبر در دين به روشنی تعريف شده است. پيامبر وقتی شريعتی نو می‌آورد، شريعت ما قبل خود را «نسخ» می‌کند و باب تازه‌ای را در ادوار شرعی می‌گشايد. شيعيان در بالاترين سطح تفسير خود از مقام پيامبر او را در مقام شارع و «خاتم النبيين» می‌نشانند و اهل بيت او و امامان شيعه را مفسرين بل «راسخان در علم» و «صاحبان تأويل» می‌دانند – نه شارعان و صاحبان شريعتی ناسخ شريعت خاتم النبيين. کارکرد امام در مقام صاحب تأويل و تفسيرگر باطنی شريعت البته با مقام پيامبر به عنوان شارع فرق دارد. اين هم مطلقاً مدعای تازه‌ای نيست که می‌گويند شيعيان امامان خود را هم‌رديف پيامبر شمرده‌اند. غلو‌آميزتر از اين سخنان را هم مخالفان سنی شيعيان در قرون ماضی به کرات و با غلظت فراوان‌تر بيان کرده‌اند و از اين باب در سخنان سروش هيچ کشف تازه‌ای نيست الا اين‌که يک شيعه روايت هم‌دلانه‌ای از همان سخنان کهن عرضه کرده است. از اين باب من با صاحب سيبستان موافق‌ام که با اين نگاه ديگر شيعه‌ای بر جا نمی‌ماند که امامت و تشيع با هم پيوندی تنگاتنگ دارند. خلاصه بگويم که رفتن بر اين نهج و اين شيوه‌ی تفسير، مسلمانی ما را در مقام تجربه حداکثر به يک نوع عرفان ذوقی تقليل خواهد داد که ملغمه‌ای از تعاليم ابن عربی و مولوی و عارفان شيعه و سنی است.

دکتر سروش به درستی سخن غزالی را نقل کرده است که ما هم به همان اندازه که ابوحنيفه آدم است، آدم هستيم. البته اين سخن او چنين نتيجه نمی‌دهد که اقبال لاهوری خاتم العقلاء است. خود او هم علی الظاهر چنين ادعايی نکرده است. دکتر سروش می‌گوید – به تبعيت از اقبال لاهوری – که ختم نبوت يعنی اين‌که «ديگر کسی اتوريته‌ی کلام پيامبر را ندارد». اولاً که اين تعبير مباينت صريح هم با عقايد شيعه دارد و هم با رفتار مسلمين. برای اين‌که کسی اتوريته‌ای در دين داشته باشد، لزومی ندارد طرف پيامبر باشد. نيازی هم نيست تمام اين مدعيات را بر گردن شيعيان بار کنيم. مگر اين همه عارف و صوفی غير شيعه نداريم که پير و ولی را منزلتی بالاتر از دسترس عقل می‌دهند؟ من از اين حيث تفاوتی ميان شيعيان و اهل سنت نمی‌بينم. اين ملامت دامن خود اقبال و دکتر سروش را هم خواهد گرفت. 

و اما بحث رهايی و خاتميت. در سخنان يکی دو هفته‌ی پيش دکتر سروش وقتی سخن از ديدگاه اقبال از خاتميت و رهايی آدميان پيش آمد، از دکتر سروش پرسيدم که حد يقف اين عقل استقرايی و نقاد آدميان در برابر دين کجاست، پاسخ دکتر سروش اين بود که هيچ جا! خيلی خلاصه بگويم که از ديد من اين مشی بدون هيچ شکی از شخص پيامبر هم عبور خواهد کرد. دکتر سروش می‌گفت که وقتی قرآن می‌گويد که اگر کسی می‌تواند سوره‌ای يا آيه‌ای مثل قرآن بياورد، اين مبارزطلبی قرآن است و هر وقت کسی توانست سوره‌ای يا آيه‌ای مثل آن بياورد البته که ما تسليم آن خواهيم شد، ولی تا به حال چنين نشده است! در اين سخن خدشه‌ی بزرگتری هم هست:‌ چه کسی معيار اين است که آيا اين سوره يا آيه هم‌رديف سوره يا آيه قرآن هست يا نه؟ جز اين است که باز هم داور نهايی خود قرآن و خود دين است، نه داوری بيرونی؟ اگر معیارهای دين و هیبت و هیمنه‌اش و استدلال‌های‌اش آن قدر روشن بود که جميع عقلا را متقاعد به دين‌داری و دين‌ورزی کند، تا به امروز احدی از مردمان کره‌ی زمين غير مسلم نبود! من دين را در ايمان و تسليم در برابر اشارات‌اش می‌فهمم. دين البته پيشوايی دارد که برای من امام آن دين است. من از اين امام قدمی فراتر نخواهم گذاشت. دين من، دين همان امام است و بس. اگر در زمان حضرت امير می‌زيستم، دين من دين علی ابن ابی‌طالب بود و بس با تمام احکام و داوری‌های سياسی‌اش. اگر در زمان علی، من به برداشت و تصور سياسی ديگری می‌رسيدم و رأی علی را نمی‌پذيرفتم، ديگر نمی‌توانستم مدعی شوم که شيعه‌ی علی هستم. فکر می‌کنيم تا اين‌جا روشن سخن گفته باشم. 

يک نکته‌ی ديگر را هم بیفزايم که به اعتقاد من، قلب تپنده‌ی تئوری دکتر سروش در قبض و بسط و حتی بسط تجربه‌ی نبوی است. یکی از تبعات و نتايج ناگزیر تئوری‌های دکتر سروش اين است که لازم می‌آيد در اين ديدگاه امامی حاضر و موجود باشد که دین را تفسير و تعبير کند بر حسب اقتضائات زمانه. جای خالی آن امام حاضر و موجود را (در اعتقادات شيعيان دوازده امامی) گويا تئوری‌های دکتر سروش دارد پر می‌کند – و شايد هم خودش. در عين اين‌که کليت مدعيات دکتر سروش در قبض و بسط و بسط تجربه‌ی نبوی، هم برای من دلپذیر است و هم مؤيد باورهای دينی و قلبی خود من، تصور نمی‌کنم هضم و پذيرش تبعات و مقتضيات آن برای ديگران چندان ساده باشد (شايد ديگران آن آلترناتيو اضافی مرا نداشته باشند. آن وقت تکليف چی‌ست؟). دکتر سروش بايد قطعاً توضيحات تازه‌ای به اين سخنان بيفزايد. اين سخنان تازه و شهرآشوب، برای من معنايی جز نفی اساسی و ريشه‌ای تشيع ندارد. جايگزينی که دکتر سروش ارايه می‌کند، کدام است؟ به گمان او اين جايگزين تا چه اندازه توفيق و مطلوبيت و محبوبيت خواهد يافت؟ آخرين سخن اين‌که چه کسی گفته است آن نوع دموکراسی خاصی که دکتر سروش در تعارض با تئوری امامت شيعيان مطرح می‌کند، کعبه‌ی آمال سياسی ماست؟ شايد اين نوع دموکراسی بتواند عرصه را بر حاکميت فعلی ايران تنگ کند، اما گرفتيم که اين حاکميت فردا از ميان رفت، فردا تکليف ما با خود اين دموکراسی که قلب تشيع را – با اين تعبيرات دکتر سروش – نشانه می‌گيرد چی‌ست؟ 

می‌روی و مژگان‌ات خون خلق می‌ريزند 

تيز می‌روی جانا!‌ ترسمت فرو مانی!

۵

از مصايب فرهنگ!

ما ايرانی‌ها مردمانی هستيم با فرهنگ و با پيشينه‌ای بسيار درخشان و مشعشع. عالمی هم کتاب و انديشه پشت سر ما هست. اما به همان اندازه که غنا داريم، آفت هم داريم. به همان اندازه که شايد «عبادت» داشته باشيم، «عادت» هم زياد داريم. اين آفت‌ها و عادت‌ها، هميشه ريشه‌ی مدنيت و پيشرفت ما را می‌زنند. دريغ بزرگترم اين است که اين آفت‌ها و عادت‌ها را اتفاقاً نبايد چندان ميان عموم مردم – به تعبير ديگر ميان عوام –  جست‌وجو کرد. آن‌ها که عمدتاً در زمره‌ی ارباب انديشه و صاحبان فکر،‌ روشنفکران، هنرمندان، سينماگران، نويسندگان و سياست‌مداران هستند، سلسله‌جنبان‌های اصلی فلج فکری و اجتماعی ما هستند.

تمام ابعاد و شئون زندگی اجتماعی، فرهنگی و سياسی ما به هم پيوسته است. سياست ما از انديشه‌ی دينی ما، فرهنگ قومی و اجتماعی و خصلت‌های کهن تاريخی ما سرچشمه می‌گيرد. خواص ما هم در همين فضا می‌بالند و می‌رويند. مدت‌ها پيش نوشته بودم که پيکره‌ی روشنفکری ما موجود عجيب‌الخلقه‌ای است که اعضای‌اش سنخيت و هماهنگی با هم ندارند. دوستان فراوانی بابت نوشتن آن جملات ملامت‌ام کردند. اما هنوز بر همان باورم. وقتی می‌گويم روشنفکر، مقصودم يک يا دو نفر خاص نيست. از اين گذشته من و شما نمی‌توانيم معيار داوری درباره‌ی يک انديشمند را تنها در نوع رابطه‌ی شخصی و فردی که با ما دارد بگيريم. شايد انديشمندی را پيدا کنيم که وقتی با ما برخورد می‌کند مجسمه‌ی فضايل باشد، ولی در برخوردهای عام‌تر و حتی در داوری‌های اجتماعی و مخصوصاً سياسی (که اين روزها باب شده است روشنفکران برای وزن‌کشی راست می‌روند سراغ سياست!)، فجايعی باشند تمام عيار. ما نمی‌توانيم روی يکی دو نفر انگشت بگذاريم و بگوييم انديشه، هنر، دين‌داری، سياست‌ورزی و روشنفکری يعنی همين. نه، به نظر من «فرهنگ» ما به معنای اعم‌اش مجموعه‌ای است از همه‌ی اين افراد. اين‌ها هستند که همگی با هم سيمای فرهنگی ما را شکل می‌دهند.

بگذاريد خلاص‌تان کنم: همگی ما به نحوی در استمرار اين قضيه مؤثريم – حتی شخص شخيص بنده! صاحب سيبستان، چندی پيش يادداشتی نوشت با عنوان «ضديت با شبکه» که به صراحتی بی‌نظير تمامی نگرانی‌ها و دغدغه‌های شخصی مرا هم در اين يکی دو ساله منعکس کرده بود. چرا ما نمی‌توانيم کار جمعی و گروهی انجام بدهيم و به صورت شبکه کار کنيم؟ دلايل سر راست و روشن‌اش را صاحب سيبستان به شيوايی هر چه تمام‌تر نوشته است و تنها شما را به خواندن مجدد آن دعوت می‌کنم. آن يادداشت وجه عمومی‌تری نيز دارد که بسياری از فعاليت‌های فرهنگی ما را در بر می‌گيرد. کار فرهنگی، تعارف و لوطی‌گری بر نمی‌دارد. کار فرهنگی تعهد عملی می‌خواهد و پای‌بندی جدی به حرفی که آدم می‌زند. اروپايی‌ها در اين کارها يد طولايی دارند و غريب نيست اگر آن‌ها هميشه در اين زمينه‌ها از ما جلوترند، حتی اگر در بسياری مواقع ضريب هوشی‌شان از ما پايين‌تر باشد. آن‌ها خيلی ساده برای کارشان سيستم دارند و ما نداريم. آن‌ها وقتی بگويند کاری را انجام می‌دهند، به هر ترتيبی شده خود را مقيد انجام آن می‌کنند و اگر نشد تا ابد شرمسار خود و طرف می‌مانند. ما اين‌جوری نيستيم. روی هوا قول‌ می‌دهيم و وعده‌ها می‌دهيم کرور کرور. پای عمل اين‌ها را فراموش می‌کنيم و اگر هم کسی از ما بپرسد که چرا چنان کرديد، طلب‌کار می‌شويم و تمام زندگی طرف را جلوی چشم‌اش حاضر می‌کنيم و عيب و ايرادها از او می‌گيريم بی‌شمار!

بگذاريد يک غر نهايی بزنم و قلب سخن‌ام را بازگو کنم. روزگاری بر صدر سايت کذايی لوح (که پيش‌تر درباره‌ای نوشته‌ام) عنوانی بود در باب نسبت فرهنگ و سياست. الآن برش داشته‌اند (شايد فهميده بودند چه سوتی عظمايی است) و دقيقاً يادم نيست عين عبارت چه بود. اما به هر روی آن‌ها داشتند چيزی می‌گفتند از نسبت ميان سياست و فرهنگ که فرهنگ است که سياست را می‌سازد يا چيزی شبيه به اين. البته همه‌ی اين حرف‌ها در قالب و بستر انديشه‌ی سياسی جزمی و ايدئولوژيک آن‌ها بود. وقتی که سياست و دغدغه‌های سياسی سايه‌ی سنگين خود را بر سر فرهنگ و انديشه‌ی ما می‌اندازند، فکر کردن ما مُعوجّ می‌شود و شرطی. وقتی سياست اين اندازه گره بخورد به انديشه‌ی ما که نتوانيم هيچ چيز ديگری را، حتی انسانيت را، فارغ از سياست ببينيم، به تدريج فرهنگ ما رو به زوال می‌رود و می‌شويم مشتی آدم معمولی با دغدغه‌هايی مبتذل. فرهنگ و ادبيات را بايد از دام سياست‌زدگی و شعار زدگی رهانيد، چه اين شعارها از جنس شعارهای حکومتی وطنی باشد، چه از جنس شعارهای خارج از وطن و اپوزيسيون‌وار.

همه‌ی اين غرغرها را کردم برای دعوت به چند چيز ساده:‌ وفای به عهد، تعهد به قراری که با ديگران می‌گذاريم، توقع معقول داشتن از هر کسی، پرهيز از ورود در عرصه‌هايی که اصلاً کار ما نیست و از همه مهم‌تر يک چيز نهايی:‌ يادمان باشد که فردا اگر حرکتی فرهنگی در همين عرصه‌ی وب شروع شد، پشت‌اش را بلافاصله خالی نکنيم. فقط وعده‌های باد هوايی ندهيم. همان
لحظه بلافاصله عمل کنيم. مرد و مردانه پای حمايت آن بنشينيم و رنگ سياست و دغدغه‌های رايج خود را به آن نزنيم. فردا اگر سايتی ديديم که به استقلال دست و پا می‌زند خود را از گرداب شعارهای روز و رايج برهاند، ابرو گره نکنيم و سعی هم نکنيم که رنگ فکر خود را به تمام مجموعه‌اش بزنيم. به استقلال‌اش حرمت بگذاريم و مصداق اين بيت مولوی نشويم که:

هر درونی کو خيال‌ انديش شد
گر دليل آری، خيال‌اش بيش شد!
همين.

پ.ن. تمام اين‌ها را نوشته بودم و «غرغر» کرده بودم که نويد افتتاح «هفتان» را بدهم بدون اين‌که رازی از پرده برون بيفتد. باری سيد خوابگرد خود شرح ماجرا را چنين داده است: هفتان دات کام!

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد