۶

سکوت يا سخن؟

امروز در کلاس شانتال موف، در انتهای بحث وقتی سخن از دموکراسی و مشروعيت کاريزماتيک از نگاه ماکس وبر بود،‌ اتفاقاً سخن از ايران به ميان آمد و چهره‌ی کاريزماتيک آقای خمينی که من به عنوان مثال از آن ياد کردم. ماکس وبر پديد آمدن چهره‌های کاريزماتيک را از پيامدهای نظام‌های دموکراتيک می‌داند. باری در خلال صحبت سخن از ميزان اثرگذاری مردم در نقش دادن به نظام سياسی کشور هنگام حضور يک چهره‌ی کاريزماتيک بود که چگونه يک رهبر با وجهه‌ای فرهمند با تکيه بر عواطف مردم نظامی را اداره می‌کند. به اعتقاد شانتال موف، هيتلر برجسته‌ترين رهبر کاريزماتيک در جهان بود. نکته‌ی مهم اين است که در نظام‌های سياسی بايد از رويکرد ارزشی پرهيز کرد. يعنی اينجا در جايگاه کاريزماتيک نمره‌ی هيتلر از آقای خمينی هم بيشتر می‌شود. لذا در سياست و حتی يک نظام دموکراتيک ضرورتی نيست که رهبر الزاماً اخلاق‌گرا باشد.
بهانه‌ی اين يادداشت،‌ نوشته‌ی اخير عباس معروفی است در حضور خلوت انس با عنوان «با استعفا مخالفم». شايد ضرورت داشته باشد که اهل تحقيق اين ماجرا را به داوری بنشينند که اهل ادبيات چگونه می‌توانند در رخدادهای سياسی يک کشور نقش ايفا کنند و تا چه اندازه مؤثر واقع می‌شوند. به عقب برگرديد و چهره‌هايی مثل ملک‌الشعرای بهار، سيد حسن تقی‌زاده، احمد کسروی، علی دشتی، جلال آل احمد و افرادی از اين دست را ببينيد که کارشان از سويی مربوط به ادبيات بود و از طرفی متصل به سياست. هنوز که هنوز است ادبياتی که آل‌احمد و شايد سيد احمد فرديد در خصوص غرب‌زدگی در ادبيات سياسی ما جاری کردند در نگاه ما نسبت به غرب حضور دارد. به طريق اولی نوع نگاه کسانی چون تقی‌زاده نيز تأثير خود را بر جای نهاده است. در کشور ما متأسفانه، ادبيات سياسی ادبياتی صيقل‌خورده و عالمانه نيست. محور عمده‌ی اين نگاه‌های سياسی واکنش‌های عاطفی و برخوردهای احساسی است. همه چيز از غيرت و حميت يا هيجان و عاطفه برمی‌خيزد. در دوران اخير هم،‌ حرکت‌های اصلاح‌طلبان و مقاومت‌ها و واکنش‌های عصبی محافظه‌کاران از اين قاعده مستثنی نيست. اين تنها محافظه‌کاران نبودند که ترمز بريده و فرمان‌کنده شدند. اصلاح‌طلبان نيز همين خطا را به نوعی ديگر مرتکب شدند.

ادامه‌ی مطلب…

۳

يک اشتباه تاريخی

ديروز که توی هواپيما داشتم بخارا را می‌خواندم چشمم به عکس نامه‌ای افتاد منسوب به اميرکبير که گويا به ناصرالدين شاه نوشته است. اين نامه که خيلی از وبلاگ‌نويسان آن را در مديحت اميرکبير و مذمت خويشاندسالاری آورده بودند، جعلی است. آن دستخط از آن ميرزا تقی خان نيست. شماره جديد بخارا که آن‌لاين شد، به صفحه‌ی مربوط لينک خواهم داد. عجالتاً محض تذکر و اصلاح اين نکته را نوشتم تا دوستانی که با شور و حرارت و غيرت آن نامه را نقل کرده‌اند، خطايشان را اصلاح کنند.

۰

دموکراسی و اسلام

امروز اولين جلسه‌ی آغاز ترم جديد بود. وقتی که می‌خواست وارد آسانسور بشوم، استاد درس «دموکراسی و اسلام» عبدالوهاب الافندی هم همراه‌ام بود. کلاس خلوتی داريم. برای هشت نفر دانشجو جان می‌دهد که استاد را ذله کنند. البته کلاس ما فقط دو موجود پر سر و صدا دارد که سرشان برای بحث درد می‌کند: من و امتياز خان. بقيه‌ی دانشجوها از اين قماش نيستند و اصولاً چندان سابقه و زمينه‌ی مطالعاتی عميق در اين مقولات ندارند. تازه دارند می‌فهمند اسلام يعنی چه. يکی از هم‌کلاسی‌های ما آمريکايی است و داشت مثال می‌زد که رد صلاحيت محمدرضا خاتمی نمونه‌ای است از تناقض اسلام و دموکراسی!! جالب است که رفتار شورای نگهبان در جريان انتخابات حتی موضوع بحث‌های يک محفل آکادميک را هم اين‌طور متأثر می‌کند. امروز علی‌رغم بحث کوتاه دو سه ساعته‌ای که داشتيم مرور فشرده‌ای از وقايع سياسی ايران در قرن بيستم و آغاز قرن بيست و يکم داشتيم. برای استادمان خيلی جالب بود بداند شيخ فضل‌الله نوری پدر بزرگ کيانوری رهبر حزب توده‌ای ايران بوده است. مجالی حاصل شود فشرده‌ای از رووس مطالب کلاس را خواهم آورد. ساعتی پيش در بالکن طبقه‌ی چهارم داشتم قدم می‌زدم و صبحانه‌ام را می‌خوردم. همين طور که به آسمان زل زده بودم، ناگهان احساس کردم آسمان اينجا چقدر صاف و شفاف است! انگار اينجا زمين کروی‌تر از ايران است! با خودم می‌گفتم هر کجا باشم آسمان مال من است، اما انگار اينجا آسمان بيشتر مال من است تا در ايران. خدا به همه آسمان بدهد هر چقدر دل‌شان می‌خواهد. آسمانِ همه‌تان افزون باد.

۱۶

شجريان؟ تا کجا؟!

امشب مطلب صفحه‌ی آخر شرق را می‌خواندم به قلم سجاد پرهيز با عنوان «باز هم شجريان را آزردند». توقع‌ام اين بود که گزارشی را بخوانم که روايت اخبار باشد و حکايت واقعيت‌ها. با کمال تعجب به سيلی از مديحه‌ها و ستايش‌ها برخورد کردم که حتی برای من که روزگار درازی است دل‌بسته و سر سپرده‌ی آوازِ او هستم، آزار دهنده و گزنده بود. اين شايد ايرادی است که از جهتی به خودِ من وارد است، اما چيزی که همواره محل توجه من بوده است اين است که هيچ‌گاه آدميان را ناگهان فوق‌بشر نکنم که دست نقد از آنها کوتاه شود. زمانی برخی از دوستان ملامت‌ام کرده بودند که چرا از سايه با آن همه تکريم ياد می‌کنند يا چرا به سخنان سروش ابراز تمايل فراوان می‌کنم. شايد از جهتی سخن‌شان درست باشد، اما در تمام اين موارد هيچ وقت آنها را از دايره آدميان خارج نکرده‌ام و تمام سعی‌ام اين بوده است که در عين اينکه تکريم مقامِ آنها (از نظر خودم) می‌کنم، بيهوده عبارات و الفاظ وزين را خرج کسی نکنم.
جای دريغ است که يادداشت امروز شرق، چنان شجريان و کلهر و عليزاده را هم‌رديف و هم‌عنان سيمرغ و عنقا و ققنوس و هر چه موجود اسطوره‌ای در تاريخ و فرهنگ ما يافت شود، قرار داده است که کسی به خودش جرأت نمی‌دهد بگويد بالای چشم شجريان ابروست. از نظر من شجريان پهلوان آواز ايران است. استادی است مسلم که در توانايی و مهارت مثقال ذره‌ای ترديد نيست. اما انصاف بايد داد که به کار بردن عباراتی از آن دست تنها به کار نوشتن انشاء در دوره‌ی دبيرستان و راهنمايی می‌خورد تا نمره بگيريم. اين گونه خرج کردن مفاهيم و گوهرهای ادبيات و فرهنگ ايران روا نيست. کاش در مصرف اين تعابير درنگ و تأمل بيشتری به خرج می‌داديم. با اين مدايح تنها شجريان را می‌توان تخريب کرد و آبروی ادبيات و فرهنگ را برد:
نازنينی تو ولی در حد خويش / الله الله پا منه از حد به پيش

۱۳

ايرانيان با سواد و بی‌بی‌سی

دقايقی پيش اخبار شبکه‌ی يک بی‌بی‌سی را نگاه می‌کردم. ظاهراً سفارت ايران مراسم بزرگداشتی را برای زلزله‌زدگان بم برگزار می‌کند. تلويزيون بی‌بی‌سی با فردی به نام خليل‌نژاد امروز صبح مصاحبه کرد و از او پرسيد که آيا در اين مراسم شرکت می‌کند يا نه؟ اين آقا با انگليسی شکسته‌بسته و اسفناکی گفت که با وجود اينکه اعضای خانواده‌اش را در بم از دست داده است در اين مراسم شرکت نخواهد کرد چون دولت ايران هيچ کاری برای نجات جان مردم نکرده است. در اينکه دولت يا حکومت در خيلی جاها قصور کرده است ترديدی نيست، اما کار بی‌بی‌سی کاری خنده‌دار بود. با کسی مصاحبه می‌کردند که نه سخنانش انسجام منطقی داشت و نه حتی انگليسی را درست صحبت می‌کرد. حتی ابتدايی‌ترين ساختارهای زبان انگليسی را نمی‌دانست. شما تصور بکنيد کسی که سال‌ها در لندن زندگی کرده باشد و انگليسی را بدين نمط سخن بگويد، چه کاره است؟ اينها از ميان پيغمبرها هم جرجيس را انتخاب کرده بودند. يکی نيست به آن آقا بگويد شما که مقصودت را به طور عادی نمی‌توانی با انگليسی سليس و روان بيان کنی، چه اجباری داری که در شبکه‌ی تلويزيونی بی‌بی‌سی برای مصاحبه حاضر شوی؟ خداوند شعور عنايت کناد!
بعدالتحرير: امشب نکته‌ای را که شايد بدان توجهی نکرده بودم بايد متذکر شوم. اين آقا ظاهراً ۶ نفر از بستگانِ خود را در زلزله‌ی بم از دست داده بود. اهميت انتخاب اين فرد برای مصاحبه از اين رو بوده است. اما جهتی که برای من مهم بود تصويری است که از ايرانيان در رسانه‌های عمومی انگليس مطرح می‌شود. نامِ اين آقا را هم تلويزيون سراسری بی‌بی‌سی اعلام کرده بود. با گفتن من چيزی نه از آن کم می‌شد و نه به آن اضافه. در ضمن، دريافتن سطح نازل ارايه‌ی مطلب هم ربطی به دانش يا فضل‌فروشی ندارد. اگر کسی به ضعفِ بيان مطلبی ايراد بگيرد نمی‌توان او را فضل‌فروش دانست.

۸

پريشان‌خانه‌ی وبلاگستان

ماجرای وبلاگ‌نويسیِ ما ايرانيان حکايتی است ديدنی و شنيدنی. اين که جمع فارسی زبانِ ما و ايرانيان تا چه اندازه ظرفيت و گنجايش فضای ابراز خودی را دارد و چه اندازه آدميت و حرمت رعايت می‌کنند، مقوله‌ای است که به راحتی با يک چرخش سريع در عمده‌ی وبلاگ‌های پر خواننده قابل سنجش است. امروز به فلسفه‌ی وجودی بخش نظرخواهی فکر می‌کردم و حال و هوای برخی نظرها. به عنوان کسی که وبلاگ می‌نویسد شنيدن رأی خواننده و دانستن نظر ديگرن برای‌ام مهم است. اما چنان که کاتب کتابچه نوشته بود وبلاگ گناهی شده است پر لذت؛ برای من هم. دل بستن به تعريف و تمجيد کسان از نوشته‌های وبلاگ کار بخردان و اهل بصيرت نيست. اگر چه بايد قدردان عنايت و التفات خواننده‌ای بود که وقتِ شريف خود را صرف خواندن تراوشات ذهن ما می‌کند،‌ اما دل نهادن به اين تمجيدها آفتش بسی عظيم‌تر است. گروهِ ديگر ناقدانی هستند که کژی و نقصان رأی ما آدميان جايز‌الخطا را به شیوه‌ای انسانی باز می‌نمايند. ديگر گروه اما همان کسانی هستند که ذهن مرا امروز به خود مشغول داشتند. گروهی که يا فحاشی می‌کنند و لجن‌پراکنی و يا عقده‌های ديرين خود را از اين و آن در فضايی که در مرآی خاص و عام است به نمايش می‌گذارند و مکانی را می‌يابند برای خالی کردنِ خود. تشخيص اينها چندان دشوار نيست. مرور ادبياتی که در نوشتنِ يادداشت‌های‌شان به کار می‌برند و نوع مباحثات‌شان،‌ وزن سخنِ ايشان را باز می‌نمايد.

ادامه‌ی مطلب…

۱۸

زلفِ‌ خود را شانه‌ کردی،‌ شانه بوی گل گرفت

خيال ايرج بسطامی آسوده‌ام نمی‌گذارد. خاطره‌ها را که مرور می‌کنم می‌بينم با هر نفسِ او خاطره‌ دارم. ديشب که با مشکاتيان سخن می‌گفتم،‌ پريشانی و درد در صدای‌اش بود. شايد هيچ کس به قدر مشکاتيان ايرج را نمی‌شناخت. دقايقی پيش تصادفاً يکی از نوارهای ايرج را از کشوی ميزم بيرون آوردم. تا جلد نوار را ديدم،‌ چشمم به عکس ايرج افتاد و ناگهان دلم فرو ريخت. نمی‌دانستم اين قدر دلبستگی به او داشتم. هنوز هر وقت به ياد می‌آورم که آن شبی که در خانه‌ی پرويز ديدمش شبِ آخر بوده است،‌ آه از نهادم بلند می‌شود. اکنون، ايرج مانده است تنهای تنها. اين جمله‌ای را که مشکاتيان ديشب گفت و در گزارش بی‌بی‌سی آمده است يک بار ديگر بخوانيد: «مشکاتيان او را خواننده ای می‌داند که در عين فقر خود را حفظ کرد و به سرودخوانی تن نداد». حتماً سرودخوان بلند آوازه صدا و سيمای لاريجانی را خوب می‌شناسيد! درنگ ايرج اما برای ما به قدرِ يک نفس بود و . . . يک نفس با ما نشستی،‌ خانه بوی گل گرفت؛ ساقی و ساغر،‌ می و ميخانه بوی گل گرفت!
پ.ن. اين را نمی‌خواستم بيفزايم به نوشته‌ام ولی تاب نياوردم. در گزارش بی‌بی‌سی، آقای علی‌نژاد مطلبی را نوشته است که تنها مايه شرم است. بخوانيد اين را: «آن نوارها که بسطامی بعد از «افشاری مرکب» بيرون داد نشان از افت صدايش داشت. اعتياد از او جلو افتاده بود و کارش را در زايل کردن صدا بهتر از خود او در پرورش صدايش پيش می برد». درد آور است که در اين هنگامه‌ی فقدان بسطامی اين کوته‌نظری‌ها چنين خود را بروز می‌دهد. نخست اينکه بسطامی اگر معتاد بوده است يا نه،‌ که حکايت ترکِ اعتياد يا اعتيادِ او موضوعی است شخصی که تنها به او مربوط است و بس،‌ چنان در صدای او تأثير نگذاشته است که علی‌نژاد می‌گويد. در همين مجموعه‌ای که من در طربستان افزوده‌ام و اتفاقاً قطعات کار وطن من در آن نيست می‌توانيد توانايی صدای بسطامی را ببينيد. آقای علی‌نژاد با همين جمله ثابت کرده است که نه تنها موسيقی ايران، آواز و ايرج بسطامی را نمی‌شناسد بلکه بی‌پروا می‌خواهد نام بسطامی را هم لکه‌دار کند. آن هم آن ايرجی که ديگر امروز در ميان ما نيست. فرض را بر اين بگذاريد که بسطامی معتاد بوده است. امثال آقای علی‌نژاد آيا سخن مشابهی را درباره‌ی شاملو و نادرپور و بسيار کسان ديگر گفتند؟ اين جفا در حق بسطامی نيست آیا؟ آن هم ايرجی که در عين فقر و تهی‌دستی عزت و آبروی خود را حفظ کرد و قناعت ورزيد؟ باقر معين چگونه نشر اين سخنان را روا می‌داند؟ آیا طرح اعتياد ايرج آن قدر در کارنامه‌ی او مهم بود که بشود حيثيت هنر و آبروی بسطامی در گذشته را با آن به بازی گرفت؟ ما ايرانيان عادت کرده‌ایم که پهلوانان و بزرگان خود را مرده بخواهيم و وقتی هم که مردند به آنها لگد می‌زنيم. آقای علی‌نژاد! دست مريزاد! شرف و جوانمردیِ ايرانيان را رو سپيد کرديد!

۱

زبانِ دين و حقوقِ مفسران

تا به حال چندين مرتبه مقاله‌ی محمد رضا نيکفر را درباره‌ی دين و حقوقِ بشر خوانده‌ام. به کاتب کتابچه هم گفتم که اين مطلب را بيشتر می‌پسندم تا موضع‌گيریِ برهنه و تندِ او را. در سخنان نيکفر هم البته ايراداتی می‌بينم که شايد در مجالی ديگر به تفصيل بنويسم. مقاله‌ی نيکفر شايد به جز تدوين عباراتی منسجم و منطقی چيزی زيادی به موضوع بحث نيفزوده است. در سراسر اين مقاله چندين بار به بيان‌های مختلف نيکفر آورده است که افراد حق تفسير دين را دارند و بايد به اين حق آنها احترام گذاشت. از سويی نيکفر در بسياری از جاها تفسير اربابِ عقايد گوناگون را در حدِ يک اختلاف سليقه فرو می‌کاهد. آنچه که من فهميدم اين است که گويی از نظرِ نيکفر دين يک مقوله‌ی يکپارچه و عينیِ تاريخی است که صفات و ويژگی‌های ثابت و معينی دارد و نهايتاً عده‌ای ممکن است بر حسبِ آرزو يا سليقه، استنباطی مختلف يا متفاوت با آن پيشينه‌ی تاريخی عرضه کنند. لذا، نهايتاً از منظر يک انسان مدرن می‌توان و بايد به حق اين تفسير سليقه‌ای و بيانِ آرزو احترام گذاشت.

ادامه‌ی مطلب…

۱۴

عزای خاکيان یا مرثيه‌ی آن بنای گلين؟

از صبح ديروز که آن خبر دهشتناک روزم را تباه کرد و غم‌های کهنم را زنده ساخت، واکنش فراوان ديده‌ام. هم در ماتم آن همه جان‌باخته‌ی بی‌گناه و هم در عزای آن گوهرِ ميراثِ تاریخ ايران زمين. خودم گفتم اما که نمی‌دانم بر کدامين درد باید گريست. رنجم از اين است که می‌بينم گروهی از هم‌وطنانِ ما نه شأن این را نگاه می‌دارند و نه حرمت آن را. ما ملت افراط و تفريطيم. هيچ وقت نتوانستيم این را دريابيم که هر چيزی به جای خويش حرمتی دارد و حرمتی شگرف و بلند دارد. خودم وقتی که رنج و دردِ‌ همسرم را که عشق به آن بنا و هنرش و معماری در جانش ریشه دارد ديدم، ملامتش کردم که به ياد آدميان هم باشد. این را گفتم که تنها از رنجِ او بکاهم. خودم نيز دلم برای آن همه مصيبت‌زده گريان است. دريغ اين است که وقتی دیگران را ديدم که از فقدانِ آن اثر طرفه‌ی معماری نوشته بودند، گروهی زبان بر ایشان دراز کرده بودند که پس آن همه کشته را چه می‌گوييد؟ آخر ما چگونه آدميانی هستیم؟ چرا همه چیز را دوست داريم با هم خلط کنيم؟ چرا فقط آموخته‌ايم که به هم ناسزا بگوييم یا مچ همديگر را بگيريم؟ حتی در وقت حادثه و هنگام فاجعه هم عادات بد خود را از خاطر نمی‌توانيم بردن و گويی باید از هر فرصتی برای ابزار خود استفاده کنيم. آی آدم‌ها! آن شهر، گوهری بود بی‌نظير که از کف رفت. آن آدم‌ها کويريانی بودند نازنين که تباه شدند! بياييد آدم باشيم. هم محيط خود و طبيعت را قدر بدانيم و هم حرمتِ جانِ آدميان نگاه داريم. بس است ديگر. به خدا خود پرستی بس است ديگر. چرا از هر فرصتی برای لجن‌پراکنی و روان‌کاوی استفاده می‌کنيد؟ جای چون و چرا و ترديدی نيست که جان آدميان عزيز است. کسی که اندوه تباهیِ‌ جانِ کسی را نخورد، آدمی نيست. اما هرگز شده است فکر کنيد که ما داريم با محيط‌مان چه می‌کنيم؟ چگونه است که آن همه زيبايی و لطافت را در آن ارگ کهن نديده می‌گيريد و نابودی آدميان را بهانه‌ی نسيانِ خود می‌کنيد؟ باورم نمی‌شود که کسی که ذات زيبايی و گوهر عشق را درنيافته باشد، حتی برای جانِ آدميان ارزش قايل باشد. اينجا سخن از انتخاب ميان جان و بنا نيست. سخن از فهم است و ادراک. کسی نمی‌گويد بياييد آنها را که زير آوار مانده‌اند از ياد ببريد و برای ارگ صبح و شام بر سر و روی بکوبيد. اما بفهميد که چه چيزی را از دست داديم. همين که يکايکِ ما از مسئول گرفته تا آدمِ عادی از فهمِ‌ اين ظرافت‌ها عاجز بوده‌ايم کار را به اينجا کشانده است که هر روز گوهری را از دست می‌دهيم. معضل تنها سازمانِ‌ ميراث فرهنگی نيست. از آنهايی حساب بخواهيد که مال و سرمايه‌ی شما را خرج ايدئولوژی‌ها می‌کنند و به جيب برادرخواندگان سياسیِ خويش می‌ريزند. اينجا ديگر معضل حتی طبيعت نيست که فعلِ عادی خويش را انجام می‌دهد. شما آيا دريا را به خاطر طوفانی شدن هرگز ملامت کرده‌ايد؟ ملامت را بايد متوجه اهل اختيار دانست نه معطوف به آن که رفتارِ‌ مفطورِ خود را دارد. شما را به خدا آدم باشيم. در بم دو ماتم بزرگ داريم که هيچ يک از آن ديگری کم ندارد. بياييد بفهميم چه از دست داده‌ايم. جز اين اگر باشد باز هم روزی خواهد رسيد که حتی شايد کسی مثلاً در تختِ‌ جمشيد زير آوار نماند و نميرد اما ميراثِ هزاران‌ساله‌تان به باد برود. روزی شايد برسد که ديگر مسجد شيخ لطف‌الله بناشد. شاید روزی برسد که نقش رستم ويران شود. نمی‌دانم ديگر کجا را نام ببرم که احساس غيرت بکنيد هم برای خاکِ ديارتان و هم برای ساکنانش. هرگز فکر کرده‌اید که يک اثر معماری چرا و چگونه خلق می‌شود؟ برای که خلق می‌شود؟ هرگز به دستانی که با عشق و سوزِ دل در آن کوير خشت بر خشت نهادند فکر کرده‌ايد. بياييد اروپا را ببينيد تا بدانيد با ميراثِ تاريخ خود چه می‌کنند. مهدی راست می‌گويد. ما به فاجعه خو کرده‌ايم. اما با فرهنگ و دردمندی هم گويی فاصله داريم. به خدا ذره‌ذره‌ی ايران جواهر است. انصاف داشته باشيم. همه چيز را خرج سياست اسلامی يا ضد اسلامی، کمونيستی يا ليبراليستی نکنيد. آدميان هم مهم‌اند با تمامیِ شئون حياتشان. از گوشت و خون و جانشان گرفته تا خانه و ميراثشان. آدم باشيم.

۱

روزگارِ معضلِ فرديت

نمی‌خواستم ذوقِ انديشيدن به انگور را خراب کنم. لذتِ باده برايم بيشتر از مشغله‌ی فکری فلاسفه است. باری الآن داشتم به روزگارِ خودم، خودمان، فکر می‌کردم. مخصوصاً به آنچه در اين خانه‌ی مجازی می‌نگارم. در اين فکرم که اگر قرار بود همه‌ی آدميان آنچه را می‌انديشند، آنچه را که در ضميرشان می‌گذرد، بدون پرده‌پوشی و ريا بگويند و ما توانِ تسامح و انگيزه‌ی روا دانستنِ آدميتِ آدميان را نداشته باشيم، جنگی بر پا می‌شد که نهايت نداشت. بارها در اينجا نوشته بودم و اکنون هم می‌نويسم که: ملکوتِ من زمينی است؛ من آدمی هستم مثل سايرِ آدميان؛ مدعیِ کمالِ مطلق هم نيستم و نسخه‌ی درمانِ همه‌ی دردهای آدميان را نه هيچ وقت پيچيده‌ام و نه دوست دارم زمانی اين کاره بشوم. نه از آنها هستم که از عقل می­لافند (چرا که خدای شوريده‌سری هستم) و نه از آنها که طامات می‌بافند و مرتب هو می‌کشند. آنچه را که الآن و در همين لحظه هستم بدون سالوس و تزوير می‌گويم، حال چه اين اعتقادِ به دين باشد چه کفر. هيچ کدام را هم وحی منزل نمی‌دانم و توقعی ندارم که کسی پيرو اينها باشد چون من که پير و مرشدِ کسی نيستم. اينجا وبلاگ است به همان شيوه‌ای که من می‌فهمم. در آن احتمالِ خطا هست و اتفاقاً مکانِ آزمايش و خطاست. در اين فکرم که شايد بخش نظرها را از صفحه‌ام بردارم. نمی‌دانم. نه شيفته و کشته مرده‌ی تحسين و تشويق کسی هستم و نه حوصله‌ی طعنه‌زدن‌های بيمارگونه‌ی آدميان را دارم که عقده‌های ساليانِ خود را از اين و آن اينجا خالی می‌کنند. من در اينجا همانی می‌نمايم که هستم. می‌توان در اينجا داستان گفت. می‌شود دردِ دل کرد. آدمی می‌تواند از نوعِ نگاهِ خود به عالم بگويد، اما اگر بخواهی طرح بنويسی و مدعیِ فضل و معرفت باشی و خواهان اثباتِ مدعا، کاری است عبث به اعتقادِ من. وبلاگ رساله‌ی دانشگاهی نيست. مجله‌ی آکادميک علمی هم نيست. با خودم گفتم که وبلاگ را می‌آزمايم. خوب زير دندانم مزه‌اش می‌کنم. عصاره‌اش را بيرون می‌کشم. وقتی که حس کنم ديگر چيزی برايم ندارد و تنها دارم خودم را بيهوده خرجش می‌کنم، حتماً رهايش می‌کنم:
والله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود / آوارگی کوه و بيابانم آرزوست
زين همرهانِ سست عناصر دلم گرفت / شيرِ خدا و رستمِ دستانم آرزوست

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد