۵

آسيب‌شناسی تکفير – ۴

وقتی به ادبيات تکفير در گذشته و حال نگاه می‌کنيم، فضا و زبان را سرشار از کين‌خواهی می‌بينيم که لباس دين‌داری به تن دارد. تا اين‌جا ديگر بايد روشن شده باشد که در اکثريت اين موارد، دين‌خواهی باعث اين خون‌خواهی نيست، بلکه کين‌ورزی است که بر آتش اين اختلاف می‌دمد و نامِ انتقام و تشفی خاطر را قیام برای حدود و احکام الهی می‌گذارد. به تعبيری ديگر، آن‌چه در بسياری از موارد غالب است، بيشتر هوای نفس است و بی‌تقوايی تا مجاهدت با نفس و تقوا. از اين بخش موعظه‌-مانند که بگذريم، به قسمت‌های صريح‌تری می‌رسيم که درخور توجه لازم هستند.

چه در ادبيات و زبان تکفير و چه در مطالبی که زمينه را برای تکفيرگری مساعد می‌کنند، يک نکته سخت مددرسان دامن زدن به فضای پر تنش است: تقرير ضعيف و نادرست مدعای رقيب (يا متهم به کفر و الحاد). پيش‌تر به نمونه‌های‌اش اشاره کردم. بارزترين نمونه‌های‌اش نوع برخورد دستگاه خلافت عباسی و تبليغات آن‌ها با شيعيان بود (به تعبير خودشان روافض). زبان،‌ البته زبان جدلی بود و طرف مقابل هم کم نمی‌آورد. يعنی اگر شيعيان را رافضی می‌خوانند (باقی اسامی را بايد جای دیگر بررسی کرد)، طرف مقابل هم به آسانی سنيان را «ناصبی»‌ می‌ناميد و اين تعبير را به مثابه‌ی ناسزا به کار می‌برد. حال چرا تقرير ضعيف و نادرست؟ وقتی سخن کسی را دقيق نقل نکنی و مضمون‌اش را سرسری بخوانی و روايت کنی، علی‌الخصوص آن را ساده‌سازی کنی، البته که ردش آسان می‌شود و آسان‌تر از آن می‌شود به گوينده اتهام زد و او را ملحد و کافر و مرتد دانست. نمونه‌ی تاريخی‌اش حلاج است. «انا الحق» او به ادعای خدايی تعبير شد. ذهن عوام البته از اين «انا الحق» صريح چيزی جز همين «ادعای خدايی» نمی‌فهمد. و تفکر حاکم به مدد فقيهان حقوق‌بگير به شوراندن فضای ذهنی عوام ياری می‌رسانند. اين در حد تبليغات عاميانه برای شوراندن عواطف مردم است. نمونه‌ی اخيرش همين غوغايی است که بر سر سروش به پا شده است: که سروش به پيامبر اهانت کرده است! کسی هيچ سند دقيقی برای اين ادعا نمی‌آورد. کسی هم طلب استدلال و سند نمی‌کند. کافی است نسبتی به کسی بدهی و ابزارهای تبليغاتی هم داشته باشی. چه کسی يقه‌ات را می‌گيرد؟

اما در مراتب علمی و معرفتی هم که متکلمان و فقيهان درگير بحث بوده‌اند کمابيش همین مقوله‌ی تقرير ضعيف مدعا حاکم است. مثالی می‌زنم که پيش‌تر هم نقل کرده‌ام. گفتم که غزالی متکلم و فقيهی است که سخت‌ترين حملات کلامی را به اسماعيليان کرده است. غزالی وقتی به تقرير اصل تعليم (که اسماعيليان را به واسطه‌ی آن در روزگار الموت و حتی امروز «تعليمی» می‌خوانند) می‌رسد دقيقاً از همين حربه استفاده می‌کند: تقرير ضعيف يا محرف مدعا. اساس سخن حسن صباح در تدوين و تبيين اصل تعليم (تعليم امام معصوم) اين بود که: در خداشناسی خرد بس يا نه بس؟ يعنی آيا خردِ انسانی برای معرفت خدا کفايت می‌کند يا نه؟ غزالی اين سخن را اين‌گونه نقل می‌کند که حسن صباح می‌گويد در خداشناسی به خرد حاجت هست يا نه؟ يعنی شرط کافی را تحويل به شرط لازم می‌کند. و البته بنای استدلال با همين مقدمات پيش می‌رود. عين‌القضات همدانی (گمان می‌کنم در نامه‌ی هفتاد و پنجم) اين شيوه‌ی غزالی را به خوبی تشريح می‌کند و می‌گويد نمی‌توان مدعای کسی را نادرست، ضعيف يا محرف تقرير کرد و بعد مدعی رد آن شد.

در اين قسط کوتاه چهارم، اين نکته را می‌خواستم برجسته کنم که این مغالطه‌های منطقی يکی ديگر از زيرساخت‌های فضای کافرتراشی و مرتدسازی است. بحث البته جوانب ديگری هم دارد که در بخش‌های بعدی می‌شود آن را بيشتر بررسی کرد. اما عجالتاً در باب همين نظريه‌ی دکتر سروش در بسط تجربه‌ی نبوی، فارغ از اين‌که نظريه‌ی سروش چه اندازه سنجيده و دقيق هست يا نه، اين نکته را می‌شود به ضرس قاطع گفت: در اکثر مواردی که اين همه جريان‌سازی عليه سروش بر پا شده است، مهم‌ترين رکن اين غوغاها، تقرير ضعيف يا محرف مدعای سروش بوده است. «و ان الظن لا يغنی من الحق شيئاً».
(ادامه دارد…)

پ. ن. به اين شيوه‌ی تقرير مدعای مدعی می‌گويند «مغالطه‌ی پهلوان‌پنبه» (در ويکی‌پيديا) به راهنمايی «جام تهی»

۲

آسيب‌شناسی تکفير – ۳

و اما قدرت! و ما ادريک ما القدرت! فهم جريان‌های تکفیرگر در طول تاریخ اسلام بدون فهم قدرت‌های سياسی يا ناممکن است یا ناقص. به گذشته اگر نگاه کنيم، می‌بينیم که بیشتر کسانی که تکفير شده‌اند (يا حداقل تعدادی که من می‌شناسم)، کسانی بوده‌اند که برای قدرتِ سياسیِ وقت‌شان مزاحمت ايجاد کرده‌اند. حلاج علناً برای خلافت خطری به حساب می‌آمد. ناصر خسرو مبلغ مذهبی فاطميان بود. مهم نبود که چقدر در باور به اسلام معتقد است يا چه اندازه در سخنان‌اش صادق است. هر چه بود، او قايل به حقانيت فاطميان بود و آن‌ها را امامان شيعه و جانشينان رسول خدا می‌دانست و البته اين يعنی یک نظريه‌ی رقيب سياسی. جنگ ژنتیک عباسيان را که به خاطر داريد؟ عباسيان برای از ميدان به در کردن رقيبِ شيعه‌ی خود، خواستند تیشه را به ريشه بزنند: يعنی نسب فاطمی خلفای مصر را زير سؤال ببرند. محضری که در بغداد در زمان القاهر عباسی بر پا شد و عده‌ای زیادی، از شيعه و سنی، پای آن را امضاء کردند (به جز البته سيد رضی، گردآورنده‌ی نهج‌البلاغه)، يک هدف بيشتر نداشت: گسستن سلسله‌ی نسب خلفای مصر از فاطمه و علی يعنی شکست اتوريته‌ی امامت ايشان. به حاشیه نرويم. ناصر خسرو هم مزاحم سياسی قدرت وقت بود و ناگزير بايد تکفير می‌شد.

عين‌القضات همدانی هم وضع مشابهی داشت. جدای از عقايدی دينی متفاوتی که قاضی جوان همدان داشت (و جدا از کم سن و سال بودن‌اش در عين بلاغت و گيرايی سخن‌اش)، او از منتقدان صريح ‌اللهجه‌ی حاکمان وقتِ خويش بود. اين بخش از نامه‌های او را بخوانيد:
«اکنون دینی دیگر است در روزگارِ ما. فاسقان کمال‌الدین، عماد‌الدین، تاج‌الدین، ظهیرالدین و جمال‌الدین باشند پس دین شیاطین است. و چون دین شیاطین بود، علما قومی باشند که راه شیاطین دارند، و راه خدای تعالی زنند. یا داود لا تسأل عنی عالماً أسکرهُ حُبُّ الدنیا فیقطعک عن طریق محبتی أولئک قطّاع الطریق علی عبادی. در روزگار گذشته خلفای اسلام علمای دین را طلب کردندی، و ایشان می‌گریختند. اکنون از بهر صد دینار ادرار و پنجاه دینار حرام، شب و روز با پادشاهان فاسق نشینند. ده بار بسلام ایشان روند. و هر ده بار باشد که مست و جُنُب خفته باشند. پس اگر یک بار بار یابند از شادی بیمِ آن بود که هلاک شوند. و اگر تمکین یابند که بوسی بر دست فاسقی دهند آنرا به تبجُّح باز گویند. و شرم ندارند «ذلک مبلغهم من العلم». و اگر محتشمی در دنیا ایشان را نصف‌القیامی کند، پندارند که بهشت به اقطاع به ایشان داده‌اند. در نطق نزدیک بدیشان و در معامله دور از ایشان:
امّا الخیام فإنها کخیامهم
و اری النساء الحی غیر نسائها
إشدّ الناس عذاباً یوم‌القیامة عالم لم ینفعه الله بعلمه. خدای تعالی ما را خلاصی بدهاد. و رسوایی قیامت و فضیحت آن از ما بگرداناد. جوانمردا علماء‌السوء دیگرند و جهّال‌السوء دیگر. هر که بوی علم نشنیده، او را از علماء‌السوء نتوان نهاد. ائمة مضلون چون بدانند که راه خدای چیست، پس بحقوقِ آن قیام ننمایند. این مرد را از علماء‌السوء توان نهاد. اما آنکه از خدای تعالی نام شنیده بود، و از دین خدای تعالی نام شنیده بود. کجا عالم بود! ثبت العرش ثم انقش علیه. اول عالم باید بود تا پس بد بود. صدق رسول‌الله -صلعم- أشدُّ الناس عذاباً یوم‌القیامة جاهلٌ فاسقٌ ضالٌ مضلٌ، ثم یزعم بجهله و حمقه الّه عزیزٌ عند‌ الله و من ورثة انبیائه. أیّ داءٍ أدوی من هذا؟ و أیّةٌ حماقةٍ أعظم من هذه؟ «ذلک هو الخسران المبین»، لا دنیا و لا آخرة. «یدعو لمن ضرّه اقرب من نفعه، لبئس المولی و لبئس العشیر». خوب اين سخنان آشکارا جهت‌گيری سياسی دارد. طبيعی است که گفتن اين سخنان بهای گزافی داشته باشد. اگر عقايد عين‌القضات، فقط عرفانی محض بود و پيچيده و غير قابل فهم،‌ مشکلی برای کسی ايجاد نمی‌کرد. اما معنای عبارات بالا بسيار روشن است. و پيامدش البته مرگ عين‌القضات بود.

نمی‌خواهم بگويم تمام تکفيرها علی‌الاطلاق با دواعی سياسی رخ داده‌اند. اما بدون شک بسياری از کسانی که از بزرگان انديشه، عرفان و ادب ما بوده‌اند و تهمت تکفير خورده‌اند، مشکلی با قدرت سياسی وقتِ خود داشته‌اند. در قضيه‌ی سروش هم عده‌ای از دوستان گفته‌اند که سخنانِ او و نظريه‌های‌اش به انگيزه‌های سياسی است. من البته نمی‌خواهم در اين باب نظر چندانی بدهم. خارج از بحث من است. اما می‌گويم که حتی اگر سخنان او پيامدهای سياسی داشته باشد و با قدرت‌های سياسی وقت گلاويز شود، در عين‌ اين‌که سخن‌اش می‌تواند عرفانی و معرفتی باشد، چيز غريبی نیست. به تاريخ اگر نگاه کنيم، اين چيز بی‌سابقه‌ای نيست. هيچ کس بر آموزه‌های حلاج، ناصر خسرو و عين‌القضات قلم بطلان نمی‌کشد به صرف اين‌که سخنانی سياسی گفته‌اند يا سخنان‌شان پيامدهای سياسی داشته است.

خلاصه‌ی سخنِ من در اين قسط سوم آسيب‌شناسی تکفير این است که تکفیر، نوعی سياست کردن است از سوی ارباب سياست و قدرت. تکفير مجازاتی است برای کسانی که در برابر قدرت سياسی کرنش نمی‌کنند. تکفير البته زبان مدرن هم يافته است و هميشه از سوی جامعه‌های دينی صادر نمی‌شود. جامعه‌های سکولار و لاييک هم نوع تکفير خاص خود را دارند. زبان‌شان البته متفاوت است ولی پيامدش همان است: محروم کردن فرد متهم به تکفير از حقوق اجتماعی مساوی با ساير شهروندان. شرح اين را می‌گذارم برای يادداشتی ديگر.
(هنوز ادامه دارد…)

پ. ن. ن خيلی وقت است می‌خواهم این را بنویسم که حسين پاکدل در وبلاگ‌اش حسابی دارد شاعری می‌کند؛ حسابی. الآن از فرط خستگی کلمه‌ای به ذهنم نمی‌رسد که توصیف خوبی بکنم. القصه، اگر چند گفته‌اند که معنای واقعی هر شعری در بطن خود شاعر است، اما این قسمت از نظمِ شعرگونه‌ی حسين پاکدل سخت مناسبت دارد با وضع حاضر که در آن بازار تکفير سخت گرم است: «از ديدِ خدا فروش، هركه برداشت نابي از خدا دارد، ملحد است.». برداشت آزاد من است. به پای حسين پاکدل ننويسيد!

۶

آسيب‌شناسی تکفير – ۲

عالم اسلام ادبیاتی دارد در زمينه‌ی تکفير (مانند البته همه‌ی اديان ديگر). عمدتاً اگر به کارنامه‌ی اين تکفيرگری‌ها، کافرتراشی‌ها و مرتدسازی‌ها نگاه کنيم، می‌بینم که در هر دين و مسلکی چنين رخ‌دادهايی عمدتاً مايه‌ی سرشکستگی‌ هستند، چون آماجِ عمده‌ی اين‌ها اهل انديشه و حتی دين‌ورزانی معتقد بوده‌اند ‌(بله، نمونه‌ی اعلای‌اش در صدر اسلام هست: برخوردی که خوارج با علی ابن ابی‌طالب کردند و البته واکنش خود علی در برابر خوارج هم ديدنی است که تا آن‌ها دست به شمشير نبرده بودند، کاری به کار آن‌ها نداشت). اما مشخصه‌ی ادبيات تکفير و تفسيق چی‌ست؟ يکی از مشخصه‌های ادبیات تکفيری استفاده از زبان جدلی است. سعی می‌کنم هر چقدر ممکن است به اختصار نکاتی را بگويم. ولو قطره‌ای از دريا باشد.

ادامه‌ی مطلب…

۱

آسيب‌شناسی تکفير – ۱

ما در قرن بيست و یکم زندگی می‌کنيم. هزار و چهارصد سال از هجرت پيامبر اسلام گذشته است. تاريخ اسلام حاکمان مختلفی به خود ديده است. سختی‌ها و درشتی‌های زيادی بر اهل انديشه و فکر رفته است. نمونه‌ها بی‌شمارند. از حلاج آغاز کنيد تا ناصر خسرو، سهروردی، ابن عربی، ابن سينا، عين القضات همدانی، ملاصدرا، و بسی نام‌های ریز و درشت دیگر. اين‌ها هميشه طعمه‌ی تکفير متشرعين بوده‌اند و البته می‌دانيد که مستمسک حمله به همه‌ی اين‌ها اتهاماتی بوده است از این قبيل: ادعای نبوت، ادعای خدايی، جسارت به ساحت نبوت، توهین به مقدسات، توهين به خليفه‌ی مسلمين، انکار معاد، انکار مسلمات دين و اتهاماتی از اين دست. می‌بينيد که نوع اتهامات ژنريک است. کمابيش همين ورد هميشه تکرار شده است. اين برخورد متشرعه با کسانی که اهل انديشه و تفکر بوده‌اند اصلاً چيز تازه‌ای نیست. نمونه‌ی معاصر هم برای‌اش داريم. روايت مشهوری است که با آيت‌الله خمينی که اهل فلسفه و عرفان بوده در ميان حوزويان چه برخوردی می‌شده است. نمی‌خواهم بگويم که هر کسی که تکفير شد، لزوماً چهره‌ای است برجسته. اما می‌خواهم بگويم که هر کسی را که تکفير می‌کنند، بدون شک خواب عده‌ای را بر آشفته است. از مرزی عبور کرده است. تکانی به کسی داده است. کارش خلاف آمدِ عادت بوده است. و البته مردم دين‌دار عمدتاً به عادت عبادت می‌کنند. و همين عموم مردمِ اهل عادت‌اند که خرد خواب‌ آسوده‌ی ايمان مقلدانه‌‌شان را بر می‌آشوبد. ناصر خسرو نيک اين نکته را دريافته بود که:
دين تو به تقليد پذيرفته‌ای
دين به تقليد بود سرسری!
چه کسانی از پرسش‌های جدی در برابر دين می‌هراسند، آشفته می‌شوند و رگ‌های گردن‌شان بيرون می‌زند و می‌گويند که به خدا، پيامبر، قرآن، ائمه و مقدسات جسارت شد؟ کسانی که آن‌ها را در خطر می‌بينند. کسانی که در خدا،‌ پيامبر، قرآن و امامان ضعف و فتوری می‌بينند و در سخن مدعی قوتی و صلابتی. يک معنای مستتر در اين رویکرد اين است: که دين‌دار دين‌اش مقلدانه است و به تعبير ناصر خسرو سرسری! دين اگر سرسری نباشد، در برابر هر مخالفتی يا نظر متفاوتی، تنها مايه‌ی جهد عقلانی بيشتر مؤمن می‌شود و ايمان‌اش متزلزل نمی‌شود. معنای ديگر اين خروش‌ها اين است که اين سخنان عامه‌ی مردم را زيان دارد. عموم مردم اگر دل باخته‌ی اين سخنان شوند، بنياد دين‌داری عاميانه بر باد می‌رود (يا حداقل تصور کافرتراشان اين است). و اين باز نشان همين است که اين دين عاميانه آکنده است از تشبيه، خيال، وهم و تقليد. جايی پای ايمان می‌لنگد که چنين خروش‌هايی بر می‌آيد. اما، هر جا مخالفتی با انديشه‌ای شد (چه آن انديشه، انديشه‌ی غالب باشد و درک عوام و چه درکی خاص باشد)، بايد با بی‌خيالی و بی‌تفاوتی به آن نگاه کرد؟ بدون شک نه. جامعه‌ی سالم و زنده به هر تحرک فکری واکنش نشان می‌دهد، اما واکنش معقول نه واکنش تبليغاتی و شورمندانه‌‌ای که به قول حافظ عنصر غالب‌اش «تهمت تکفير» يا شبهه‌ی تکفير يا حتی اشاره به ارتداد و کفر باشد. در جامعه‌ی دين‌داران عوام، قول به ارتداد آخرين حربه است برای بيرون راندن خصم. يعنی به هيچ شيوه‌ی ديگر حريف سخن مدعی نشده‌اند و سخن او چندان قوت داشته که نمی‌شده است به هیچ رو در اسکات يا اقناع مدعی بکوشند.
ادامه دارد…