۴

ميهمان تازه‌ی طربستان ملکوت

تصنيفی تازه با نام «می‌دانم که می‌آيي» که آهنگساز آن امير حسين سام و خواننده‌ی آن علی بيات است، به مجموعه‌ی طربستان افزوده شده است. از امير حسين سام، قطعاتی ديگر را نيز به تدريج به مجموعه خواهم افزود.

تکمله: شعر اين تصنيف هم سروده‌ی آهنگساز است. تا به حال اگر با نام اين نوجوانِ (!) اهل طرب و دل آشنا نبوديد، اکنون باشيد!

پشت جلد «صبح، بهار، باران» امير علی سام

پ.ن. و اين هم تصنيف «به کجا می‌روی؟» در راست‌پنجگاه با شعری از دکتر سروش. سالی پيش اين مثنوی دکتر سروش را از نوشته‌ی کاتب کتابچه،‌ خود خوانده بودم و متن کامل شعر هم در کتابچه‌ی خلجی آمده بود. ابياتی که در اين تصنيف آمده است برگرفته از همين مثنوی «همسايه‌ی دريای طهور» دکتر سروش است. اکنون که اين تکمله را می‌نگارم، با خود می‌انديشيدم که دريغ است از حس و شعور و ذوق و استعداد موسيقايی و درک سام بی‌نصيب بمانيد. قطعات ديگر آلبوم فوق را امير حسين برای‌ام فرستاده است که به تدريج به طربستان افزوده خواهد شد و می‌توانيد در فهرست طربستان بعد از تکنوازی سه‌تار استاد عبادی بيابيدش.

پ.پ.ن. ديگر اين‌که در بخش نغمه‌ی روز، به اقتضای حال و ايام چند قطعه آمده است که آواز افشاری مثنوی است که شجريان به مناسبت ماه رمضان خوانده است و مناجات ربنای اوست. همچنين تواشيح اسماء الله نيز در همان رديف آمده است. شمس‌الضحای سراج را از اين رو نهاده‌ام که غزل مولاناست و با آن الفتی غريب دارم. آن آخری، ترانه‌ای عربی است که با اين دو بيت آغاز می‌شود:
انا فی سکرين من خمر و عين / واحتراق فی لهيب الشفتين
اين ترانه را از سعيد حنايی کاشانی به يادگار دارم. ترانه‌ی عيد ام کلثوم را هم برای عيد فطر منتظر باشيد.

۲

شعور غازها

امشب تلفنی نامنتظر داشتم از حبيب شفيقی ناديده که گويا سال‌هاست ساکن ديار بريتانياست و در تمام اين مدت ايام غربت و فراق، غريب است که توفيق ديدار هم نداشته‌ايم. شرح مفصل حکايت دل را می‌گذارم برای يادداشتی جداگانه و عجالتاً اکتفا می‌کنم به داستانی مفرح و حکمت‌آميز که شنيدم از زبان او. گويا شجريان سال‌ها پيش ميهمان يکی از خويشاوندان آقای خمينی بوده است و محفل ساز و آوازی داشته‌اند. صاحب منزل در ويلای خود غاز نگه می‌داشته است. درحین آواز خواندن شجريان، غازها يک به يک کنار پنجره‌ی اتاقی که شجريان در آن آواز می‌خوانده است به ترتيب صف می‌کشند و گوش به آواز می‌دهند (شايد هم گوش نمی‌داده‌اند! اما نکته‌ی ماجرا چيز ديگری است). شرح ماجرا مدتی بعد به گوش آقای خمينی می‌رسد و او در پاسخ می‌گويد: «عجبا که غاز آواز شجريان می‌فهمد و آخوند نمی‌فهمد!».

۴

زهی سودای آن سلطان

دارم راهی می‌شوم که از اداره بيرون بزنم. داشتم غزليات شمس را می‌خواندم به تورق و تفرج‌کنان. ناگهان گلوی‌ام گرفت و حيران ماندم. می‌خواهم از سر درد بنويسم و از دلی گرفته، زمان مجالم نمی‌دهد! ابيات مولوی را که می‌خوانم گويی هم‌پای او سودای رقص (يا به قول رندی که امروز ديدم‌اش: «حرکات‌ موزون»)  در دل‌ام می‌افتد و پر می‌گيرم که بال در بال او اقيانوس آسمان را شنا کنم. می‌خواهم خودم را رها کنم در اين سخنانی که هر بيت‌اش کوره‌ی آتشی است جاودان. هر بار که ابيات ديوان کبير ديوانه‌ی بزرگ بلخی را خوانده‌ام، آسيمه‌سر و مضطرب خود را در دريای مواج شور و جنون‌اش رها کرده‌ام. نفرين زهر‌آلود مغرب زمين گويی در خون جنون‌زده‌ی من کارگر نمی‌افتد. ديوانه‌تر از آنم که به داروی اين طبيبان باختری عقلم به سر آيد. بوی سحرگاه نوزدهم رمضان به سرم می‌زند و حسرت شب‌های گريستن‌های دراز سودايی‌ام می‌کند. هنوز ده دقيقه‌ی ديگر وقت دارم تا قبا بر دوش کشم و راهی مناجات‌خانه شوم! اما مرا که در خلوت و جلوت، در حال مناجات‌ام و هشياری و مستی‌ام را نمی‌توان از هم تميز داد، مناجات چه معنا دارد؟ خانه‌ها را همه ويرانه کرده‌ام، باز هم دل‌ام نمی‌آسايد. هر جا که آن دلبر پری‌وش می‌رود، خطی از خون و آتش در پی می‌نهد! «ان الملوک اذا دخلوا قرية افسدوها و جعلوا اعزة اهلها اذلة»! تا به حال هيچ‌ وقت اين تجربه را اين چنين نداشته‌ام: غزليات شمس خواندن در رمضان، آن هم به تکرار! عجيب آدمی را سرمست می‌کند. «دوش خوابی ديده‌ام، خود عاشقان را خواب کو؟ . . .»

۵

رمضان:‌عزلت و سکوت

دو سه روزی است که رمضان ميزبانی می‌کند و هنوز بر خوان او، چنان که بايد،  به ميهمانی ننشسته‌ام. بس که از تصدق سر حکومت دينی وطنی، در افواه و رسانه‌ها شنيده‌ايم که رمضان ماه تصفيه‌ی باطن و خلوت دل است،‌ گويی اهميت و قدر آن از يادها رفته است. راست گفته‌اند که انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال،‌ اما انصاف بدهيد که در اين زمانه‌ی وانفسای معرفت‌کشی، حتی آن‌ها که به نام و نشان روشنفکر ناميده می‌شوند،‌ تا نامی از خدا و دين می‌شنوند، چنان‌که جن از بسم‌الله،‌ از هر چه متصف به صفت دين است گريزان‌اند. باری، دگران آن‌چه می‌کنند اختيار ايشان است. سخن من،‌ حکايت دل است. دير زمانی است که مجال خلوتی نداشته‌ام تا تجربه‌های سلوک ايام شباب را مرور کنم و غبار از آموخته‌های دشوار آن روزگاران بزدايم. پشت سر را که می‌نگرم احساس می‌کنم ديگر آن چالاکی چندين سال پيش را ندارم. اما شوق و رغبت سر به گريبان فرو بردن و حساب کشيدن از دل و نفس خويش هنوز در اعماق ضميرم جاری است. رمضان برای من پيوندی استوار دارد با دعا که انس و الفتی کهن با آن دارم. ديشب بخشی از دعای حضرت امير را با خود زمزمه می‌کردم که: «مولای يا مولای! انت العزيز و انا الذليل. فهل يرحم الذليل الا العزيز؟» و بر خود لرزيدم که تا به امروز توقع دوستی،‌ همدلی،‌ مهربانی، انصاف و رحمت و رأفت از کسانی داشته‌ام که يا چون من ذليل‌اند يا خود به نوعی گرفتار حرص و آز و آرزو و غضب و شهوت‌اند. گيرم که آدميان روی از من بر تافتند،‌ گيرم که هيچ بنی‌بشری به صدق و اخلاص همراهی‌ام نکرد،‌ عزيز مقتدر جبار هم آيا از در خصومت و نفاق و ريا در می‌آيد؟ می‌خواهم اين رمضان را به عزلت و سکوت سر کنم شايد بتوانم غبار و خاشاک را از آن چشمه‌ی آسمانی بزدايم و بار ديگر جوشش و درخشش آن منبع نور را با تمام ذرات وجود حس کنم. آری سکوت بايد. روزه‌ی سکوت.

پ.ن. برای مهدی، عليرضا دوستدار و کسانی که اين پرسش‌ برای‌شان پيش آمده می‌نويسم. در فرهنگ دينی و من‌جمله دين اسلام، روزه گرفتن اختصاص به لب فروبستن از طعام و شراب نداشته است. قوی‌ترين شاهد آن، آيه‌ی ۲۶ از سوره‌ی مريم است بدين مضمون: « إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَنِ صَوْمًا فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنسِيًّا». در نتيجه، ملازمت روزه و سکوت را از شباهت صوم و اصم نگرفته‌ام. اشاره‌ی آشکار من به سخن حضرت مريم است در همين آيه‌ی فوق‌الذکر. يعنی روزه‌ی ظاهری و متعارفی که مسلمين برای ماه رمضان می‌شناسند، تنها يک نوع از انواع روزه است. در بيان مبسوط و عرفانی آن، ملا حسين کاشفی در لب لباب مثنوی، در رشحه‌ی سوم از عين اول، در صدر ابيات مولوی در باب روزه آورده است:


«و آن در شريعت امساک است از مفطرات و در حقيقت اعراض است از التفات به جميع کائنات و گفته‌اند: روزه‌ی جسد باز ايستادن است از طعام و روزه‌ی دل نگاه داشتن دل است از وساوس آثام، روزه‌ی روح، عدم التفات به کل انام و روزه‌ی سر، استغراق در بحر مشاهده است علی‌ الدوام و آن‌که روزه‌ی صورت دارد، افطار او در شب باشد و آن‌که روزه‌ی معنی دارد افطار او در وقت لقای رب باشد که صوموا برؤيته‌ و افطروا برؤيته کما اشار اليه المولوی…»

۶

مقام عزت

ديرگاهی است، بل که سال‌هاست در تأمل‌ام که آدميان آيا خود را به چه بهايی می‌فروشند. هر کسی خود را به چه اندازه قيمت می‌نهد؟ ما در نهايت سر به چه فرود می‌آوريم؟ دولت دنيا؟ مجيز و تملق مديحت‌گويان پنج‌روزه؟ شهرت؟ حسن مه‌رويان؟ عشق؟ کدام؟

يکی دو هفته است اين بيت اقبال لاهوری را با خود زمزمه می‌کنم که:
مقام آدم خاکی نهاد دريابند / مسافران حرم را خدا دهد توفيق
جهانی معنا در همين مصرع نخست ريخته است. آدميان نخست مقام خويش را در يابند، سفر کعبه پيشکش چه رسد به جهان ديگر و وعده‌ی بهشت نعيم. درست است که آدميان همگی آماج جفاها و ستم‌های روزگارند و هيچ کس مصون از دست‌اندازی تقدير نيست:
رهزن دهر نخفته است، مشو ايمن از او
اگر امروز نبرده است، که فردا ببرد!
اما، هيچ يک از اين‌ها باعث فروريختن بنای اخلاق و مناعت طبع انسانی فرهيخته نمی‌تواند باشد چندان که کرامت خويش در پای هر خاکی نهاد ديگری بريزد! خاکيان که سهل‌اند، جبرييل امين را هم چندان منزلت نيست که هم‌پايه و هم‌رديف اين خونين‌جگر صاحب‌نظر شود. بلند نامی او از بلندی بام است! آن که سزاوار مديحت بيکران آدمی است يا هنوز بر پهنه‌ی خاک نيامده است و يا از چنين سخنانی رخ نهان می‌کند:
هر که داد او حسن خود را بر مزاد / صد قضای بد سوی او رو نهاد!
بياييد يک بار ديگر از خود بپرسيم که خود را به چه بهايی فروخته‌ايم؟ اين ابياتی را که شجريان از فروغی بسطامی می‌خواند (عارف حق بين – طربستان را گوش کنيد)، و مولوی نيز ابياتی با مضمون مشابه دارد را بخوانيد:
هم نکته‌ی وحدت را با شاهد يکتا گو / هم راز اناالحق را بر دار معظم زن
گر تکيه دهی وقتی بر تخت سليمان ده / ور پنجه زنی روزی در پنجه‌ی رستم زن
گر دردی از او بردی صد خنده به درمان زن / ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن
[شعر مولوی اما اين است:
گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه/ ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن]

آدميان خاکی را، در مقام معاشرت، حدی است معين چنان که حتی فرشتگان را حدی است. می‌توان و بايد به آدميان مهر ورزيد و آن‌جا که مقام معرفت و دانش است، آن‌جا که مقام صفا و صداقت‌ است، آن‌جا که منزل‌گه عشق است، گريبان دريد حتی! اما تا چه حد و چگونه؟ خاطرم هست که دوستانی به خاطر مهری که به سايه و سروش و مشکاتيان ابراز می‌کردم طعنه‌ها در من می‌زدند. هنوز بر سر همان مهر پيشين هستم، اما هيچ‌کدام از اين‌ها را از جايگاه بشريت خود خارج نکرده‌ام هرگز و اگر لغزشی ببينم که بايدش گفتن، از تذکر آن هرگز فروگذار نخواهم کرد. با اين حال حتی ميان اين‌ها و خود چندان فاصله نينداختم که يکی بر عرش عزت باشد و ديگر بر زمين ذلت! سايه هم حتی چون من يکی آدمی است،‌ با اين تفاوت که آن‌چه من از او ديده‌ام صفا و صداقت است و محبت و تواضع، ولو در عقايدش هنوز بر مشی پنجاه سال پيش می‌رفته باشد!
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات / بخواست جام می و گفت عيب [راز] پوشيدن!

اما چنان که بارها گفته‌ام، بار دگر می‌گويم که ما آدميانی هستيم بر زمين. گوشه‌ی ملکوت هم، ملکوتی زمينی است. عمر خاکيان را بقا باد!‌ ديدار افلاکيان باشد برای نهان‌خانه‌ی جان! نبايد زلف در دست صبا و گوش به فرمان رقيب با همه در ساخت! قدر مرتبت خويش را نيک بايد شناخت.

۵

معمای حافظ و حديث اخلاق

چند شب پيش داشتم آوازی از شجريان را گوش می‌دادم که غزلی از حافظ را می‌خواند: مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو . . . شجريانی ابياتی را خواند که در نسخه‌ی قزوينی نيامده است:
هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد / زرد رويی کشد از حاصل خود وقت درو
اندر اين دايره می‌باش چو دف حلقه به گوش / ور قفايی رسد از دايره‌ی خويش مرو

روزگاری شده است که ديگر گوشی برای شنيدن اين سخنان نيست. ديگر کسی حديث معرفت و حکايت حکمت نمی‌جويد. گويی اعتنا به ظواهر و پرداختن به تن چنان فربهی يافته است که جايگاهی معانی و حق جان به چشم نمی‌آيد. ظاهر اين سخنان بوی نوميدی و يأس می‌دهد و گويی کسی با حسی نوستالژيک از گذشته‌ای از دست رفته سخن می‌گويد. اما حقيقت ماجرا اين است که حتی اگر به هزاران سال پيش هم باز گرديد، اين طايفه از اهل حکمت هميشه از قلت گوش‌های شنوا شکايت داشته‌اند.

باری، اين دقايق معرفتی به اعتقاد من تفاوت دارند با سخنانی که مشمول گذشت زمان می‌شوند و در زمانی خاص اعتبار دارند. همين‌قدر که سخنی قابليت تأويل‌پذيری داشته باشد، می‌توان آن‌ را در ظرف‌ها و زمان‌های مختلف جای داد. درس‌های معنوی عمدتاً اين خصلت را دارند که غبار زمان بر چهره‌ی آن‌ها نمی‌نشيند ولو تحولاتی شگرف در جهان و احوال آدميان رخ دهد. آيا در جهان امروز کسی هست که ظلم، دروغ، ريا، تجاوز، نامردمی، پليدی و پلشتی را بپذيرد و رواج دهد؟‌ شايد تعاريف اين‌ها امروزه تفاوتی پيدا کرده باشد، اما نفس مفاهيم قدرت و قوت خود را هنوز دارند. طبيعی است که وقتی کثرت‌گرايی را به نسبيت فرو بکاهند، ديوان حافظ و مثنوی مولانا تنها به درد بالای طاقچه خواهند خورد و هيچ بخشی از آن‌ها نمی‌تواند در انديشه و گفتار و کردار ما راهی ببرند. درست است که نمی‌توان زبان حافظ و مولانا را در علم و فن به کار برد. از ابتدا هم قرار نبوده است چنين استفاده‌ای از آن‌ها بشود. اما نمی‌توان نتيجه گرفت که بايد ديگر آن‌ها را به باد فراموشی سپرد. نسل امروزه زمانی که تمام ارتباط‌اش با پشتوانه‌های معرفتی و معنوی‌اش، چه قرآن باشد و چه حافظ و مولانا،‌ گسسته شود، به چه چيزی تکيه خواهد کرد؟

نمی‌خواهم نتيجه بگيرم که اين‌ها بايد جای عقلانيت را بگيرند. زندگی آدمی ابعاد فراوانی دارد و قطعاً رهنمودهای معرفتی جايگاهی بلند در افشاندن آب لطف بر خشونت‌های جهان ما دارند. بهره بردن از تجارب روحی و دستاوردهای معرفتی پيشينيان آدمی را از تکرار تجربه‌های تلخ گذشته باز می‌دارد. جهان يکسر دگرگون نشده است. آدميان در حافظه و خاطره‌ی خود، گذشته‌ی خود را به همراه دارند و هنوز هم به گواهی تاريخ فزون‌طلبی‌ها،‌ دراز‌دستی‌ها، حرص و طمع‌ها و آزمندی‌های کهن خود را دارند ولو در جامه‌ی آدميانی مدرن و دموکرات ظاهر شوند. مدرنيته، رذايلی را که آدميان مرتکب می‌شده‌اند، ريشه‌کن نکرده است. هنوز هم تحت لوای مدرنيته و دموکراسی آدميان نابود می‌شوند و به بهانه‌ی همين قراردادهای بشری می‌توان بديهی‌ترين حقوق انسان‌ها را ضايع کرد. به قول مولانا:
نفس فرعونی است هان سيرش مکن / تا نيارد ياد از آن کفر کهن
در تو نمرودی است آتش در مرو / رفت خواهی اول ابراهيم شو
مرغ پر نارسته چون پران شود / طعمه‌ی هر گربه‌ی دران شود

تا جهانی باقی است،‌ آدميان نياز به معنا،‌ اخلاق و دين دارند و اين‌ها نقاط مرجع اخلاق هستند و هنوز درخشان و ارزنده:
تا ز ميخانه و می نام و نشان خواهد بود / سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود
حلقه‌ی پير مغانم ز ازل در گوش است / بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود

۶

من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد

شعری از کاظم کاظمی در وبلاگ ماهنی خواندم. حديث نقد حال من بود و دريغم آمد که اين‌جا نياورمش:
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد
شد
و سفره اي كه تهي بود بسته خواهد شد
ودر حوالي شبهاي عيد همسايه ‏
صداي گريه نخواهي شنيد همسايه ‏
همان غريبه كه قلك نداشت خواهد
رفت ‏
وكودكي كه عروسك نداشت خواهد رفت ‏
‏****‏
منم تمام افق را به صبح گرديده
منم كه هركه مرا ديده در سفر ديده ‏
‏ منم كه ناني اگر داشتم از آجر بود‏
و سفره ام –كه نبود – از گرسنگي پر بود‏
به هرچه آينه تصويري از شكست من است
به سنگ سنگ بنا ها نشان دست من است ‏
اگر به لطف و اگر قهر مي شناسندم ‏
تمام مردم اين شهر مي شناسندم ‏
من ايستادم اگر پشت آسمان خم شد
نماز خواندم اگر شهر ابن ملجم شد
‏***‏
طلسم غربتم امشب شكسته خواهد شد
و سفره ام – كه تهي بود – بسته خواهد شد‏
غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
‏***‏
چگونه بازنگردم ؟ كه پيكرم آنجاست ‏
چگونه ؟ آه ! مزار برادرم آنجاست ‏
چگونه باز نگردم ؟ كه مسجد و محراب ‏
و تيغ منتظر بوسه بر سرم آنجاست ‏
اقامه بود و اذان بود آنچه اينجا بود
قيام بستن و الله اكبرم آنجاست
شكسته باليم اينجا شكست طاقت نيست ‏
كرانه اي كه در آن خوب مي پرم آنجاست
مگير خرده كه يك پا و يك عصا دارم ‏
مگير خرده كه آن پاي ديگرم آنجاست
‏***‏
شكسته مي گذرم امشب از كنار شما
وشرمسارم از الطاف بی شمار شما
من از سكوت شب سردتان خبر دارم ‏
شهيد داده ام از دردتان خبر دارم ‏
تو هم بسان من از يك ستاره شر ديدي ‏
پدر نديدي و خاكستر پدر ديدي
توئي كه كوچه غربت سپرده اي با من
و نعش سوخته بر شانه برده اي با من
تو زخم ديدي اگر تازيانه من خوردم ‏
تو سنگ خوردي اگر آب و دانه من خوردم ‏
‏***‏
اگر چه مزرع ما دانه هاي جو هم داشت ‏
و چند بوته مستوجب درو هم داشت
اگرچه تلخ شد آرامش هميشه تان ‏
اگرچه كودك من سنگ زد به شيشه تان
اگر چه سيبي از اين شاخه  ناگهان گم شد  ‏
و مايه نگراني براي مردم شد
اگرچه متهم جرم مستند بودم ‏
اگرچه لايق سنگيني لحد بودم ‏
دم سفر مپسنديد نا اميد مرا
ولو دروغ عزيزان بحل كنيد مرا
تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت ‏
پياده آمده بودم پياده خواهم رفت
به اين امام قسم ! چيز ديگري نبرم ‏
به غير عكس حرم چيز ديگري نبرم ‏
خدا زياد كند اجر دين و دنياتان ‏
و مستجاب شود باقي دعاهاتان
هميسه قلك فرزندهايتان پر باد
و نان دشمنتان – هر كه هست – آجر باد‏
(بازگشت – محمد کاظم کاظمی)

۲۳

تاب سنگواره‌گی

تا مرز سنگ شدن خود را تاب آوردم. کشاکش‌های دل را به باد بی‌خيالی دادم که عزيزترينم استوارتر و پای‌دارتر از اين، رهسپار ايام ظاهراً کوتاه اما هر ثانيه‌اش سالی شود که بايد اين روزها سپری شود. اما ساعتی هست که ديگر مهربان‌ترينم با من زير يک سقف نفس نمی‌زند. سنگين‌دلی کردم که باز هم ننويسم و تاب نياوردم. تنها هم‌زبان‌ام که در اين سال‌های دراز انتظارش را می‌کشيدم اکنون رو به آسمان ايران می‌رود. اشک‌ها را فروخوردم. اما سرشک عزيز او پرده‌های ما را می‌دريد. بغض را ساعت‌ها تو سری زدم که هنگام رفتن‌اش گلوی‌ام را نگيرد و رسوای‌ام نکند، اما ديگر هر روز ميهمان گلوگاه من است اين بغض. اندوه هست، شادی هم هست. شادی اين‌که می‌دانم او با من است همواره و اندوه اين دوری ناگزيرِ کوتاه اما نفس‌بُر.

با همه‌ی تنهايی‌ام، ايستاده‌ام هنوز! قامت راست می‌کنم و بار زمانه را به دوش می‌کشم تا تيرگی‌ روزهای پردرنگ و عبوس‌مان بگذرد. تا شادی را برای خودمان و ديگران بغل بغل هديه کنم. می‌خواستم چند روز پيش از ملکوت بنويسم. از حلقه‌ای که اين روزها حلقه‌حلقه است. حلقه‌حلقه که می‌گويم يعنی مثلاً حلقه‌ی لندنيه، پراگيه، برلينيه و هکذا. اين يکی دو سالی که از سرم به گرانی گذشت، کوشش کردم که در سيل بی‌امان ظلمت و اندوه، شادی را در کنج دل رفيقان و حتی نارفيقان بنشانم. پاداش آن نيک‌خواهی را که نيت من بود (اگر چه شايد در عمل ناتوان از آن ماندم) ارج‌مند‌ترين و پربهاترين گنجينه‌ی عمرم را در ساغری نصيبم ساختند که برای‌ام سر به سر سعادت است و امنيت. اما، زبان بهانه‌جو و طبع سرکش‌ام هيچ‌گاه مجال نمی‌دهد که مستی اين باده را در برابر تلخی طعم‌اش چندان که بايد منت‌گزار باشم. . . گويی دارم سخنرانی می‌کنم! اما باکی نيست. اگر ننويسم، ويران‌ام می‌کنم اين ذراتی که گرداگردم سراسر بوی او را دارند.

از ملکوت می‌گفتم؟ آری! ملکوت من زمينی است! متکثر است! تنوع دارد. هر قسم سخن و هر جنس متاعی در آن يافت می‌شود. شايد نيمی از آن‌چه در خانه‌ی من ميهمان است، موافق پسند و ذوق‌ام نباشد، اما همين‌ها مجموعه‌ی ملکوت را می‌سازد. ملکوتی که هنوز در اعماق ضميرم با نام‌اش مهری می‌ورزم آسمانی! هنوز هم آن بيت حافظ را زمزمه می‌کنم: ز ملک تا ملکوت‌اش حجاب بردارند . . .

ملکوت را نمی‌دانم که تا کجاها خواهد رفت. مجموعه را می‌گويم آن چنان که اکنون هست. خودم اما در اين گوشه‌ی خراب مجازی، هنوز زمزمه‌های خود را جاری خواهم ساخت تا نای نوشتن باشد و سخنی برای گفتن. ديگران هم تا بدان‌جا که همراه هستند و همد‌ل يارند و دلنواز. اگر هم ملکی داشته باشند و از ميهمانی من به سرای خود رفتن خواهند، عزيزند و هم‌سخن خانه‌ی مجاز وبلاگيه. من در اين گوشه‌ اما همان زاويه‌نشينی خود را دارم.

شايد بايد اين نجواهای ملکوتيه و حلقه‌‌ای را در يادداشتی جداگانه می‌آوردم تا به زمزمه‌های دل‌ام در نياميزند. اما بهانه به خود می‌دادم تا دل‌مشغول تنهايی نباشم. نه غباری از کسی هست و نه غباری می‌خواهم بر دل کسی باشد. شب و روز قصه‌ی شادی را تکرار می‌کنم تا حديث غصه را از اين خانه‌ی طرب بيرون کنم. هر روز گريبان از دست غم به بهانه‌ای برون می‌کشم. ياران شفيقی که زير آسمان اين شهر نفس می‌زنند تنها‌ی‌ام نگذاشته‌اند تا به حال. دست بلند دوست هم سايه بر سرم دارد تا در نبردِ غم‌کُشان از پا نيفتم:
ای مطرب روشن‌دل! تو دشمن غم‌هايی
هر لحظه يکی سنگی بر مغز سر غم زن!

۱۴

حس غريب زاده شدن

شب پيشين، سالروز تولدم بودم و هنوز هر سال در چنين روزی حس غريبی دارم، نه از آن‌ حس‌هايی که شايد ديگران دارند. غريب است از آن رو که نمی‌دانم چرا و چگونه و اصلاً به چه دليلی بی‌هوده دل‌خوشی بايد داشته باشم! اما امسال نخستين سالی است که در کنار نازنين ياری هستم که همراه، هم‌قدم و هم‌نفس‌ها تمام رنج‌ها و شادی‌های من است و تنها مايه‌ی خرسندی خاطرم. دريغ که رنج‌های من بسی فزون‌تر از طرب و شادمانی‌های من است. دريغ بيشترم از اين است که او هم ناگزير پاره‌ای بزرگ از غم‌های گران مرا بايد به دوش بکشد. تمام اين شب‌های تار و غصه‌های بی‌امان را از سر می‌گذارنيم به اميد روزی که نيم‌نفسی برای دقيقه‌ای طرب‌ناک فرا چنگ آيد. در ميان اين خيل انبوه اندوهان، حضور انس ياران دلنواز و دوستان موافق مغتنم است. و هنوز با خود آن بيت سايه را زمزمه می‌کنم که:
ای مرغ گرفتار! بمانی و ببينی
آن روز همايون که به عالم قفسی نيست
اين روزهای سنگين را که گران می‌گذرند و نفس می‌برند، به اين سودا شانه بالا می‌اندازم که روزی اندکی خرمی در دل نازنين‌ام و رفيقان يکرنگ اندازم. نه، باشد که اين طرب و خرمی، سعادت و شادی نصيب هر دل‌آزرده‌ای باشد که نصيبی از جان دارد و جهان را تاب می‌آورد. و سپاسی هم بايد بگويم تمام دوستانی را که در اين وادی پر نهيب، زادروزم را تبريک گفته‌اند. بانو هميشه شعری می‌خواند که بخشی از آن اين است:
«يادم به خير و من . . .
خيری نديده‌ام
از مردمان شهر!»

۴

قرار

قراری کرده‌ام با می‌فروشان
که روز غم به جز ساغر نگيرم

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد