۱

برای عشق، که هميشه با من است!

ای تکيه‌گاه و پناه
زيباترين لحظه‌های
پر عصمت و پر شکوه
تنهايی و خلوت
 من!
ای شط شيرين پر شوکت من!

ای با تو من گشته بسيار
در کوچه‌های بزرگ نجابت
در کوچه‌های فروبسته‌ی استجابت
در کوچه‌های سرور و غم راستينی‌ که‌مان بود،
در کوچه باغ گل ساکت نازهايت،
در کوچه باغ گل سرخ شرمم،
در کوچه‌های بزرگ نوازش،
در کوچه‌های چه شبهای بسيار
تا ساحل سيمگون سحرگاه رفتن،
در کوچه‌های مه‌آلود بس گفت‌وگوها
بی‌هيچ از لذت خواب گفتن.
در کوچه‌های نجيب غزل‌ها که چشم تو می‌خواند
گهگاه اگر از سخن باز می‌ماند
افسون پاک منش پيش می‌راند
ای شط پر شوکت هر چه زيبايی پاک!
ای شط زيبای پر شوکت من!
ای رفته تا دوردستان!
آنجا بگو تا کدامين ستاره‌ست
روشنترين همنشين شب غربت تو؟
ای همنشين قديم شب غربت من!

۲

چو دزدی با چراغ آيد، گزيده‌تر برد کالا!

سنايی قصيده‌ی مشهور و بلندی دارد که نکات عرفانی و معنوی درخشانی در آن مندرج است. هنوز خاطرم هست از ايام کودکی که مادر (و پيشتر از آن مرحوم پدر) اين قصيده‌ی بلند سنايی را به آواز می‌خواند و ما کودکان بازيگوش نصيبی جز آوايی نمی‌برديم. مشغول تحقيقکی بودم و ناچار به اين قصيده رسيدم. موی بر اندام آدمی راست می‌کند اين ابيات. ديروز هم در راه خانه دیوان ناصر خسرو را ورق می‌زدم و باز همان حال حادث می‌شد. و اين قصيده‌ی سنايی شباهت عجيبی دارد با اسلوب قصايد ناصر خسرو، نه تنها از حيث فرم و ظاهر بلکه حتی از راه معنا و محتوا. ابياتی از اين قصيده را که سخت بدان علاقه دارم در اين‌جا می‌آورم.

مکن در جسم و جان منزل، که این دونست و آن والا
قدم زین هر دو بیرون نه نه آنجا باش و نه اینجا
بهرچ از راه دور افتی چه کفر آن حرف و چه ایمان
بهرچ از دوست وا مانی چه زشت آن نقش و چه زیبا
گواه رهرو آن باشد که سردش یابی از دوزخ
نشان عاشق آن باشد که خشکش بینی از دریا
سخن کز روی دین گویی چه عبرانی چه سریانی
مکان کز بهر حق جویی چه جابلقا چه جابلسا
شهادت گفتن آن باشد که هم ز اول در آشامی
همه دریای هستی را بدان حرف نهنگ آسا
نیابی خار و خاشاکی در این ره چون به فراشی
کمر بست و به فرق استاد در حرف شهادت لا
چو لا از حد انسانی فکندت در ره حیرت
پس از نور الوهیت به الله آی ز الا
ز راه دین توان آمد به صحرای نیاز ار نی
به معنی کی رسد مردم گذر ناکرده بر اسما
چه مانی بهر مرداری چو زاغان اندرین پستی
قفس بشکن چو طاووسان یکی بر پر برین بالا
عروس حضرت قرآن نقاب آن گه براندازد
که دارالملک ایمان را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی
که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا
بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی
که ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ما
به تیغ عشق شو کشته که تا عمر ابد یابی
که از شمشیر بویحیا نشان ندهد کس از احیا
گر از آتش همی ترسی به مال کس مشو غره
که اینجا صورتش مالست و آنجا شکلش اژدرها 
گر امروز آتش شهوت بکشتی بی‌گمان رستی 
و گرنه تف آن آتش ترا هیزم کند فردا 
ز باد فقه و باد فقر دین را هیچ نگشاید 
میان دربند کاری را که این رنگست و آن آوا 

ادامه‌ی مطلب…

۲

حديث تلخکامی‌های ولی

اين روزها در رفت و آمد روزانه به محل کار، سخت گرفتار بازخوانی «جانشينی محمد» نوشته‌ی ويلفرد مادلونگ هستم. اين کتاب، کتاب غريبی است که روايتی تاريخی و بالنسبه منصفانه، يا بهتر بگويم بی‌طرفانه، از ماجراهای صدر اسلام پس از وفات حضرت رسول عرضه می‌کند. امشب تازه بخش مربوط به حضرت امير را به پايان برده‌ام. در اين دو سه روز اخير، بارها و بارها بغض کرده‌ام بر تلخی اين قصه و نامردمی و بی‌وفايی آن‌ها که در کنار علی بودند. اين را به رغم ميل‌ام می‌نويسم که هرگز نمی‌خواهم نشانی از تفرقه‌انديشی يا مخالف‌خوانی در آن باشد، اما گمان نبرم که جوانمردی در عالم باشد که در کار علی و هم‌عصران‌اش، از عايشه و طلحه و زبير و معاويه گرفته تا شخص ياران نزديکش نگاه بکند و اندوه و غصه‌اش از اين اندازه نافرمانی و بی‌مروتی در کار نزديک‌ترين صحابی محمد مضاعف نشود. نمی‌توان بر آن همه نيرنگ، آن همه دروغ، آن همه نامردمی و بی‌اخلاقی، آن همه غارت و تجاوز و دشنام و ناسزا که يک‌سره به داعيه کسب قدرت و جاه دنيا بود اغماض کرد و مروت و جوانمردی و پاکی علی را نديد. نمی‌شود. نه عقل تصديق می‌کند اين بی‌اعتنايی را و نه احساس و عاطفه. عجيب حس می‌کنم که حاکمان اين زمانه خلق و خوی امويان گرفته‌اند و راه سفيانيان و تبار معاويه را در پيش گرفته‌اند و حب دنيا و پليدی‌های‌اش چنان آينه‌ی دل‌ها را تيره کرده است که در اين ميان نه نشان از فضايل محمد است و نه رنگی از مروت و ولايت علی. اين همه غصه را کدامین دل است که تاب آورد مگر از سنگ باشد؟ با خود می‌انديشيدم که وقتی خواندن کتابی تاريخی به اسلوبی علمی در کار علی اين اندازه آشفته‌ام می‌سازد، خواندن عين سخنان حضرت امير چه آتشی بر جان‌ام خواهد زد. بارها و بارها اين بيت سعدی را با خود خوانده‌ام و خواهم خواند که:
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم

از ما نمی‌آيد که محبت علی و خاندان‌اش را از دل بزداييم که نيکوخصال‌ترين و داناترين مردمان پس از رسول خدا هستند. نه! خاک ما را به مهر اين طايفه سرشته‌اند و ملامت ملامت‌گران ولو در جامه‌ی دينداری و خداخواهی، ما را از محبت آنان بر نخواهد گرداند.

عجيب آشفته‌ام کرده است اين قصه‌ها. و حديث روزها و غصه‌های مکرر زيستن بسی افزون‌تر می‌کند اين دردها را. تلخ شده‌ام و بی‌اندازه آزرده‌خاطرترم از يادآوری آن همه تاريخ بلند و زهرناک. بس است ديگر. تاب نوشتن‌ام نيست که اگر بيش‌تر بنويسم زبان به تلخی و درشتی خواهم گشود. بس است.

۳

آن مجسمه‌ی رنج

مادر . . . من . . .  جهانی پرسش بی‌پاسخ و دريايی از شرمساری! و عاقبت هيچ:
دردا و ندامتا که تا چشم زديم / نابوده به کام خويش نابوده شديم

۱۲

کدام اسلام؟

وقتی اتفاقات تلخی می‌افتد که به نحوی، درست يا غلط، پای انديشه‌ی آدم در آن به ميان می‌آيد، ناچار می‌شوی دوباره به خودت نگاه کنی و آن‌چه را هستی بسنجی. من مسلمان‌ام و شيعه هستم و به اين مسلمانی و تشيع افتخار می‌کنم و شرمی هم از آن ندارم. اما کدام اسلام؟ کدام تشيع؟ مسأله هميشه اين است. وقتی بحث از اسلام و ايمان به ميان می‌آيد، هميشه ياد آن داستان مثنوی می‌افتم که در زمان بايزيد به گبری گفتند چرا مسلمان نمی‌شوی تا رستگار شوی؟ گبر در پاسخ به مريد بايزيد گفت که اگر ايمان آن است که بايزيد دارد، مرا طاقت و تحمل آن نيست. اين ايمان فزون از تلاش و کوشش من است،‌ اگر چه ايمان دارم که باور بايزيد برتر از بسيار باورهای ديگر است. اما اگر ايمان،‌ ايمان چون شمايانی است،‌ هيچ ميلی به چنين ايمانی ندارم:
آن‌که صد ميل‌اش سوی ايمان بود
چون شما را ديد از آن فاتر شود
زان‌که نامی باشد و معنی‌اش نی
چون بيابان‌ را مفازه گفتنی
گر کسی را از خدا احسان شود
از دل و جان عاشق ايمان شود
چون به ايمان شما او بنگرد
عشق او ز آورد ايمان بگذرد!

يا حکايت آن کافری که پرسان پرسان به سراغ مؤذنی آمده بود بد صدا و آزار رسان که او را سپاس گويد. حکايت را که پرسيدند گفت که دختر لطيف دارد که آرزوی اسلام می‌کرده اما تا بانگ نکره‌ی اين مؤذن را شنيده، دل‌اش از ايمان سرد شده است!
هست ايمان شما زرق و مجاز
راهزن همچون که آن بانگ نماز
ليک از ايمان و صدق بايزيد
چند حسرت در دل و جانم رسيد
آن‌که ايمان يافت رفت اندر امان
کفرهای باقيان شد در گمان
يک ستاره در محمد رخ نمود
تا فنا شد گوهر گبر و يهود

اين از حکايت‌ ايمان‌های مجاز. نيازی نيست به عقب برگرديم و شرايط آن زمانه را بررسی کنيم. اين احوال مدام تکرار می‌شوند. دينی که در آن ريا موج می‌زند يا بازيچه‌ی سياست و ابزار رسيدن به قدرت و مقاصد دنيوی است و در آن هيچ اعتنايی به آدميان نيست و نشانی از ايمان در آن هويدا نيست، دينی نيست که بدان افتخار توان کرد. دين،‌ شيوه‌ای برای زيستن و خوب و انسانی و اخلاقی زيستن است. دينی که من می‌فهمم و بدان باور دارم، سد راه و مانع بشريت من نيست. شيعه بودن هم نشانی از عقلانيت دارد. اين دين و اين ايمان رکنی بزرگی از خرد دارد که باور دارم:
خدای از تو طاعت به دانش پذيرد
مبر پيش او طاعت جاهلانه

زمانه‌ی ما را يا اهل طاعت جاهلانه پر کرده‌اند يا ارباب خصومت جاهلانه و متعصبانه با دين. پيشوای آن دين‌داری که من می‌پسندم، علی است و خاندان‌اش که سر سلسله‌ و منادی خردورزی در دين هستند و علی بود که می‌گفت پيامبران برای شوراندن خزائن عقول آدميان مبعوث شده‌اند. من از مسلمانی خود شرمسار نيستم. خيلی ساده مسلمانی من از جنس هر نوع مسلمانی رايج اين زمانه نيست. دين‌داری من به نام دين طالب دنيا و قدرت سياسی نيست. دينی که من بدان باور دارم جان آدميان را مقدس و محترم می‌شمارد. اگر کسی به نام اسلام جنايت می‌کند و خود را مسلمان می‌شمارد، بدون هيچ شکی با تکيه بر همان اسلام می‌توان به او نشان داد که آن‌چه بدان باور دارد اسلام نيست. اسلامی که من می‌شناسم، اخلاق اجتماعی دارد و وجدان. اسلام برای من شيوه‌ای برای زندگی کردن است، نه شيوه‌ای برای حکومت کردن. اما از اين کفری که در جامه‌ی اسلام رهزنی می‌کند بيزارم. از آن بتی که در قبای ولايت، مروج شرک است، بری هستم:

خدا زان خرقه بيزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستينی!

آيینی که بدان باور دارم،‌ رکن‌اش بی‌آزاری است:
بکنم آن‌چه بدانم که در او خير است
نکنم آن‌چه بدانم که نمی‌دانم
حق هر کس به کم آزاری بگزارم
که مسلمانی اين است و مسلمان‌ام

مسلمان را کسی می‌دانم که آدميان از دست و زبان و گفتار و کردار او سلامت و امنيت داشته باشند. اين جامع‌ترين تعريفی است که برای مسلمانی می‌شناسم. مسلمانی که در همان گام نخست،‌ اين شرط را نقض کند، هم‌کيش من ن
يست:
مباش در پی آزار و هر چه خواهی کن
که در شريعت ما غير از اين گناهی نيست!

۳۴

تقاضای کمک عاجل در يک معضل حقوقی

قطعاً کسانی که ساکن وبلاگ‌شهر هستند، تا به حال از گرفتاری نوشی با خبر شده‌اند. حل بن‌بست‌های حقوقی جامعه‌ی مردسالار ايران که احکام شريعت اسلام را بهانه‌ی به کرسی نشاندن اقتدار مردانه کرده است، به هيچ رو کار ساده‌ای نيست. در ميدانی که زن، بنا به تصور غالب و رايج جامعه‌ی ايرانی و انديشه‌ی متشرع عنصر شر و کانون فتنه و گناه تلقی می‌شود، احقاق حقوق يک زن البته که کاری است نزديک به محال. بدون هيچ ترديد رأفت و عطوفت اسلامی وجود دارد. هيچ شکی نيست که می‌توان تفسير انسانی از شريعت اسلام داشت. ترديدی نيست که می‌توان درازدستی فقيهانه پاره‌ای خشک‌مغزان متنسک و جاهل را با عاقبت‌انديشی و انسان‌گرايی اسلام کوتاه کرد. اما همه‌ی ما می‌دانيم که اين معضل حقوقی به اين سادگی قابل حل نيست. راه درازی برای گشودن اين گره فرو بسته در پيش داريم. عجالتاً تنها کاری که می‌توان کرد اين است که حداقل اين خبر را به گوش همه‌ی کسانی که وبلاگ می‌نويسند و می‌خوانند برسانيم. با هيچ کس صحبت نکرده‌ام اما با همين نوشته از همه‌ی بزرگترهای وبلاگستان که به دغدغه‌های روزمره‌ی همه‌ی انسان‌ها از زن و مرد می‌انديشند، از خوابگرد، از عباس معروفی، از صاحب سيبستان، از مهدی خلجی و بانوی‌اش ماه‌منير (که شايد بيش از هر کس ديگری درد نوشی را با تمام وجود لمس می‌کنند)، حتی از حسين درخشان، مخصوصاً از ابطحی وبلاگ‌نويس که هم روحانی است و هم داخل ايران است و هم قطعاً کسانی را در دستگاه قضايی می‌شناسد، و از همه، ‌از هر کسی، تقاضای انسانی می‌کنم که اين ماجرا را تا جايی که می‌توانند پوشش دهند و به گوش مسئولين قضايی هم برسانند. در گوشه‌ی دادگاهی، يک قاضی، به هر دليلی، قانونی را که از ديد من معيوب است و اعتنايی به اقتضائات زمانه ندارد، بر تمامی اصول انسانی حاکم کرده است و کودکانی را بر خلاف همان قانون از مادرشان دور کرده است و مطلقاً پی‌گير حکمی که کرده است نبوده. به خاطر انسانيت‌تان، برای انعکاس صدای اين زن تلاش کنيد.

شايد همين الآن آن مرد کودکان نوشی را بازگردانده باشد، اما باز هم خبررسانی درباره‌ی آن موضوعيت دارد. يادتان نرود ما در قرن بيست و يکم زندگی می‌کنيم و زنان هم انسان هستند. به حقوق بشر و سياست کاری ندارم. به حقوق انسانی يک زن در اسلام کار دارم. نه هر اسلامی. کلام آخر اين‌که:
سنگين نمی‌شد اين همه خواب ستمگران
می‌شد گر از شکستن دل‌ها صدا بلند!

(توجه: لطفاً اگر نظر می‌دهيد، بحث‌های نامربوط را پيش نکشيد. اين‌جا بحث دعوای حقوق بشر و اسلام نيست. اگر انسان هستيد، به آن زن بينديشيد و دعواهای‌تان را بگذاريد برای جای ديگر)

پ.ن. راستی زن‌نوشت را يادم رفته بود!

کسانی که در وب در اين باره نوشته‌اند:
برای جوجه‌های وبلاگ‌شهر (خوابگرد)
نوشی بدون جوجه‌ها؟ (زن‌نوشت)
جوجه‌های نوشی هنوز بر نگشته‌اند (ساغر)
وبلاگستان چشم انتظار جوجه‌های نوشی (ميترا)
يوسف زيبای من (عباس معروفی)
نامه‌ای به نوشی (مهدی خلجی)
برای نوشی (مختصر، ماه‌منير رحيمی)

ادامه‌ی مطلب…

۲

همچو حلوای شکر، ما را قضا!

هفته‌ی گذشته، دکتر سروش در روايت آن داستان پر آب چشم در سالگرد دکتر شريعتی، از پدر مرحوم شريعتی ياد کرد که گفته بود در اين مصيبت تنها يک چيز است که مايه‌ی تسکين من است و آن اين است که تمام اين‌ها زير چشم خدای عالم رخ می‌دهد. قصه‌ی ملت ايران هم جز اين نيست. حکايت عمل و انديشه‌ی سياسی چيز ديگری است، اما مؤمنين می‌دانند که شفقت و رحمت خدای بر بندگان بسی بيش از شفقت و رحمت مدعيان آن است و خدای عالم بندگان خويش را رها نمی‌کند. شايد بگويند اين سخنان از سر بی‌عملی و يأس است، اما به گذشته که بنگريم می‌بينيم که آن‌ها که به زعم خويش دغدغه‌ی ملت و آزادی داشتند، تلاش خود را کردند و حاصل اين تلاش را هم در شکستی ناباورانه ديدند – اين يعنی قضا؟ اما هر اندازه که سرنوشت اين ملت به دست خودشان است و در رأی صندوق‌ها تصوير شده است، خدای عالم را خزانه‌ی رحمت و شفقت تهی نشده است و دست بسته هم نيست. اما اين سوی ماجرا را هم نبايد از ياد برد که: « إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ وَإِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا وَإِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ- اگر به شما خيرى برسد ايشان را اندوهگين كند و اگر به شما بدى (و ناخوشى‏) رسد، از آن شاد مى‏شوند؛ و اگر شكيبايى و پارسايى ورزيد، بدسگالى آنان شما را هيچ زيانى نرساند؛ كه خداوند به كار و كردار آنان چيره است‏.» (آل عمران، ۱۲۰). به ياد حکايت بهلول و درويشی می‌افتم که به او می‌گفت همه کار جهان بر مراد من است!

گفت بهلول آن يکی درويش را / چونی ای درويش واقف کن مرا
گفت چون باشد کسی که جاودان / بر مراد او رود کار جهان
سيل و جوها بر مراد او روند / اختران زانسان که خواهد آن شوند
هر کجا خواهد فرستد تعزيت / هر که را خواهد ببخشد تهنيت
سالکان راه هم بر کام او / ماندگان راه هم در دام او . . .
چون رضای حق رضای بنده شد / حکم او را بنده و خواهنده شد
هر کجا امر قدم را مسلکی است / زندگی و مردگی پيش‌اش يکی است
بهر يزدان می‌زيد نه بهر گنج / بهر يزدان می‌مرد نز خوف و رنج
هست ايمان‌شان برای کار او / نه برای جنت و اشجار و جو
ترک کفرش هم برای حق بود / نه ز بيم آن‌که در آتش رود
آن‌گهان خندد که او بيند رضا / همچو حلوای شکر او را قضا
بنده‌ای کش خوی و خلقت اين بود / نه جهان بر امر و فرمان‌اش رود؟
پس چرا لابه کند او در دعا / کای خداوندا بگردان اين قضا
پس چرا گويد دعا الا مگر / در دعا بيند رضای دادگر؟
وان‌که نبود از رضا بهره‌پذير / در حسد افتاد و دارد صد زحير
چون نشد راضی به امر کن فکان / داده‌ی حق را نخواهد با کسان!
هر که را باشد مزاج و طبع سست / او نخواهد هيچ کس را تندرست!
دان‌ که هر بدبخت خرمن سوخته / می‌نخواهد شمع کس افروخته!

(قرائت با صدای دکتر سروش؛ صص ۳۰۳۳۰۲ لب لباب مثنوی)

۰

مهربونی

چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی
که يک سر مهربونی دردسر بی
اگر مجنون دل شوريده‌ای داشت
دل ليلی از او شوريده‌تر بی

۴

از اين شورهای آسمانی

از هفته‌ی پيش که صاحب «يک سبد آواز نو» و بانوی مهربان‌اش ميهمان ما بودند، نهج البلاغه گريبان‌ام را گرفته است و رهايم نمی‌کند. آدم وقتی با حوصله نهج‌البلاغه می‌خواند، علی‌الخصوص وقتی که انسی ديرين هم با صاحب آن و تبار و خاندان‌اش داشته باشی، ناخودآگاه حس می‌کنی علی تمام قد در برابرت ايستاده است و آن مجسمه‌ی فضيلت و پاکی و راستی مهربانانه دست‌ات می‌گيرد که چگونه از اين گذرگاه خاک عبور کنی.

ادامه‌ی مطلب…

۱

حسرت

. . .
تمام روز در اين آرزو بخواهد رفت
و دل به انتظار تو اين‌جا تمام خواهد شد
تو آمدی و نجستی ز من نشان ای داد
نه روز، جمله‌ی عمرم حرام خواهد شد
. . .

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد