۹

رؤيای گم‌شده

می‌خواستم از حقيقت بنويسم. خواستم ذهن و قلم را به فلسفه مشغول کنم و از مارکس و مانهايم بنويسم. می‌خواستم از لرد بيکو پارک استادمان (در سی‌اس‌دی)‌ بگويم که چه اندازه دانشمند و فرهيخته است. اما دست و دلم به کار خرد نمی‌رود. چنان در احوال دل مانده‌ام که خرد را مجال جولان نيست. من در سوگ حقيقت و در ماتم رؤياهای شيرينم نشسته‌ام و دريغا که اهل رازی نيست. هنوز،‌ هنوز هم تنگ غروب است و هول بيابان و راه دور. مهربانی را قدر و منزلتی نيست. همه چيزت را با قدرت و مکنت می‌سنجند،‌ همه چيزت را. تنها اخلاقی که به کار می‌آيد گويا اخلاق قدرت است. روزگاری می‌گفتم و هنوز هم در پستوهای ضميرم اين زمزمه جاری است که:
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم / که در طريقت ما کافری است رنجيدن
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات / بخواست جام می و گفت عيب (راز؟) پوشيدن!
روزگاری قاعده‌ی من اين بود و گمان می‌کنم که هنوز هم باشد که تهذيب اخلاق برای‌ام اساس و بنيان حيات است. روزگاری صحيفه‌ی سجاديه نفسی از من جدا نبود. ايامی بود که اخلاق محتشمی خواجه‌نصير را ساعتی رها نمی‌کردم و بسان صوفيان چله‌نشين هر روز بابی از چهل باب آن را مرور می‌کردم و بر بندهای آن مداومت. امروز کجايم من؟ امروز خويشتن گم‌کرده‌ای خاموش و تنهايم! دلم برای گريستنی دراز تنگ شده است،‌ گريستنی که نه چنان که پير هرات می‌گفت ندانم از سر حسرت گريم يا از سر ناز، بلکه من لازم است که هم از حسرت بگريم و هم از ناز. در اين ميانه دريغا که سهم ناز چقدر حقير و اندک است. هر چه اما به گرد خود می‌نگرم می‌بينم که اخلاق مهذب را به يک جو هم نمی‌خرند تا در مقام قدرت و توانايی نباشی. دردها بسيارند و گوش‌ها و دل‌های همراز و همدل اندک.

۲

نيک‌اختری

داشتم به ابيات ناصر خسرو فکر می‌کردم که گفته بود:
به دست من و توست نيک‌اختری / اگر بد نجوييم، نيک‌اختريم
چون تو خود کنی اختر خويش را بد / مدار از فلک چشم نيک‌اختری را
و حکايت نيک‌اختری استخوانم می‌سوزاند. گروهی هستند که هر يک قدم که در هستی بر می‌دارند، مرکب‌شان را در گام بعدی پی می‌کنند! کسانی هستند که بخواهند يا نخواهند تنها‌یند. الهی! انت افردتنی! آن‌که می‌برد و از همه می‌گسلاند مرا، اوست که رشته‌ی هر تعلقی به دست اوست. دريغ و درد آن‌جاست که ما را با خويشتن خويش راه نمی‌دهد: آه که آن صدر سرا می‌ندهد بار مرا! پس کجاست اين نيک‌اختری؟ سعادت و دولت کدامين کيميای گم‌شده است که آدميان را حيران عالم کرده است و در به در،‌ گام به گام و منزل به منزل در پی او هستند و باز هم هر جا گمان می‌کنند يافته‌اندش،‌ آیتی روشن و برهانی متين در چشم آدمی می‌کشند که تو را در اين پرده راه نخواهيم داد! آری! الهی! انت افردتنی! تويی که نه در پرده‌ی اسرار ما را می‌گذاری و نه در سر منزل فراغت رها می‌کنی! گفتيم که اسرار تو بر صحرا خواهيم نهاد. چنان به تيغ غيرت زبان بريدی و طوفان به آشيانه و آتش به کاشانه کشيدی که نه از سری نشان ماند و نه از صاحب سری. روزها و شب‌ها حسرت ملکوتی را می‌خورم که آدميان جز با تولدی ديگر در آن بارگاه راه ندارند. اما انوار جبروت چنان آتش در خشک و تر رهروان و سالکان ملکوت می‌کشد که از ملک گذر ناکرده در غبار ناسوت هستی بر باد می‌دهند و سودای عروج از دل برون می‌کنند. شايد الگو از همان روز نخست غلط بوده است. شايد ملکوت افسانه‌ای بيش نيست. اما اگر هم افسانه باشد،‌ افسانه‌ای است که قرن‌ها پاييده است و دوام داشته. افسانه‌ی جاويد ملکوت. اسطوره‌ی سرمديت و شجره‌ی خلد هنوز طنين دارد در ضمير آدميان. گاهی می‌پندارم که فرزند خسرو از عالمی غريب يا موهوم سخن می‌گويد که در آن نيک‌اختری به دست من و توست. مگر می‌شود هر گام را ببينی و اسرار هر ضميری را به فراست شاهد باشی؟ می‌شود؟ بپرسيد از آن‌ها که ديدند نشان‌ها! نشانه‌ها کجاست؟ من سرگشته‌ی نشانه‌ها در ميان آتش و خون می‌سوزم. نشانه‌ی افسانه‌ها،‌ اسطوره‌ی ملکوت و سالکی تنها در روزگاری که اهل اين معانی رخ نهان کرده‌اند. می‌سوزم!
«وَ مَنْ يُسَاعِدُنِي وَ أَنْتَ أَفْرَدْتَنِي، وَ مَنْ يُقَوِّينِي وَ أَنْتَ أَضْعَفْتَنِي لَا يُجِيرُ، يَا إِلَهِي، إِلَّا رَبٌّ عَلَى مَرْبُوبٍ، وَ لَا يُؤْمِنُ إِلَّا غَالِبٌ عَلَى مَغْلُوبٍ، وَ لَا يُعِينُ إِلَّا طَالِبٌ عَلَى مَطْلُوبٍ. وَ بِيَدِكَ، يَا إِلَهِي، جَمِيعُ ذَلِكَ السَّبَبِ، وَ إِلَيْكَ الْمَفَرُّ وَ الْمَهْرَبُ»
دعای ۲۱ صحيفه‌ی سجاديه

۵

ناله‌ی عشق است و آتش می‌زند

بشکنيم اين شيشه تا مستی کنيم. صدا، صدای کويتی‌پور است،‌ اما شعر را خوب گوش کنيد. بسيار زيباست به نظر من اين چنگ دل.

۹

بارانِ بی‌جهت

باران می‌بارد. سه ساعت است که يک‌ريز می‌بارد. باران و آب را روشنايی و نور می‌شمرند. اما امشب باران بی‌جهت می‌بارد! باران که می‌بارد پليد‌ها را از رخسار زمين می‌شويد اما «پستی» و «بی‌لياقتی» ما را نه! باران! از ايثار بی‌جهت تو شرمسارم! تيرگی و ظلمت ما را نه خرد و نه باران و نه آينه زدودن نتوانستد. هيچ‌کدام از مصاف ظلمت مندرج در هستی ما سربلند بر نيامدند. باران! تو هم شرمسار مايی! با خودم گفتم که محرم کلمات ناگفته هستی. گفتم که خاموشی و سکوت فروخورده‌ی ما را می‌شنوی! اما تو هم هزار بار از من و ما بيچاره‌تری. باران! گويی عقيم شده‌ای! سترونی! ديگر زايش و رويش از تو نمی‌آيد. باران! انگار امشب در ماتم و عزای تو نشسته‌ام. شب‌های درازی که با نوازش عاشقانه‌ی تو عشقبازی کرديم و نغمه آزادی را زير لب زمزمه کرديم، به ظلمت بی‌کرانی گره خوردند که بر پيشانی ما مسطور بود و در متن ضميرمان مستور. باران! نمی‌گويمت که سرودی ديگر سر کن که ترجيع تو محزون است چون هميشه. باران! سرودت،‌ سوگ‌سرود است. مرثيه است. و من مرثيه‌خوان دلِ بيهوده‌ی خويشم!
از «مويه‌های مردی بارانی»

۶

بوسه

گفتمش:
– «شيرين‌ترين آواز چيست؟»
چشمِ غمگينش به رويم خيره ماند،
قطره قطره اشکش از مژگان چکيد،
لرزه افتادش به گيسوی بلند
زيرِ لب غمناک خواند:
«ناله‌ی زنجيرها بر دستِ من!»
گفتمش:
– «آن‌گه که از هم بگسلند . . .»
خنده‌ی تلخي به لب آورد و گفت:
– «آرزويی دلکش است، اما دريغ!
بختِ شورم ره برين امّيد بست.
و آن طلايی زورقِ خورشيد را
صخره‌های ساحلِ مغرب شکست! . . .»
من به خود لرزيم از دردی که تلخ
در دلِ من بادلِ او می‌گريست.
گفتمش:
– «بنگر، در اين دريای کور
چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است!»
سر به سوی آسمان برداشت، گفت:
– «چشمِ هر اختر چراغِ زورقی است
ليکن اين شب نيز دريايی است ژرف
ای دريغا شبروان! کز نيمه راه
می‌کشد افسونِ شب در خوابشان . . .»
گفتمش:
– «فانوسِ ماه
می‌دهد از چشمِ بيداری نشان . . .»
گفت:
– «اما در شبی اين گونه گنگ
هيچ آوايی نمی‌آيد به گوش . . .»
گفتمش:
– «امّا دلِ من می‌تپد.
گوش کن! اينک صدای پایِ دوست!»
گفت:
– «اي افسوس، در اين دامِ مرگ
باز صيد تازه‌ای را می‌برند،
اين صدای پای اوست! . . .»
گريه‌ای افتاد در من بی‌امان.
در ميان اشک‌ها پرسيدمش:
– «خوش‌ترين لبخند چيست؟»
شعله‌ای در چشمِ تاريکش شکفت،
جوشِ خون در گونه‌اش آتش فشاند،
گفت:
– «لبخندی که عشقِ سربلند
وقتِ مردن بر لبِ مردان نشاند.»
من ز جا برخاستم،
بوسيدمش.
سايه
تهران ۱۳۳۴
از: چند برگ از يلدا

۲

خطوط رنج

کهن سال پِيری، گذشته از تندباد قرون، قامت خميده‌ای در زير آوار غربت‌ها، سر از زانوی غم بر می‌دارد. گمان می‌بردند که اکنون چون آفتاب صبح‌گاهان نوشخندی خواهد زد از طرب. خيل مشتاقان اما تنها رخساره‌ای تکيده را ديدند و چشمانی بی‌فروغ را: خطوط رنج بود که پيشانی بلند عشق را چين افکنده بودند! قافله رفته است و حتی نوای محتضر جرس نيز از دور دست بيابان به گوش نمی‌آيد: تنگ غروب و هول بيابان و راه دور . . .

۱۱

بايد که تو هم باشی

می‌خواستم بنويسم:
«در بگشاييد
شمع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يکسو زنيد از رخ مهتاب
شايد اين از غبار راه رسيده
آن سفری همنشين گمشده باشد»
ديدم که روز می‌آيی و در روز شمع نمی‌افروزند. با خودم گفتم که: «آب زنيد راه را . . .»، باز ديدم که خيابان‌های اينجا غبار کوير وطن را ندارد که از سم اسبان غباری بر پا شود. اينجا غباری به دامن کس نمی‌نشيند. من خودم غبارم. آری نگار می‌رسد! و من پريشانم و حيران. مضطربم و هيجان‌زده. ماه‌های گذشته را باور ندارم بس که سيل بلا باريد و در اين دو سال گذشته آفت بود و قحط عافيت. گويی تمام هستی دارد با همه‌ی عظمت‌اش فرود می‌آيد. اشک‌ريزان پنهان من روزی از شوق است و روزی از دوری. امروز اما می‌آید. اما حال منِ بی او، بغض غزلی بی‌لب است. بی او حال کسی را دارم که قرن‌ها تمنای سخن‌ گفتن و سرودن دارد اما لبان‌اش را دوخته باشند. امروز می‌خواهم سخن بگويم. نمی‌دانم کجا گم‌اش کرده بودم که بايد بعد از اين همه راه پر پيچ و خم و هجوم دلهره، چنين می‌یافتم‌اش. فرداها را نمی‌دانم،‌ اما لحظه‌لحظه‌ام را می‌خواهم که او هم باشد. او که نفس‌بريده‌ی اين دور سرسام آور هستی است. دوستش دارم تا مرز جنون، هر چند غريب است از من که از جنون بگويم. می‌خواهم‌اش چنان که بی‌پناهی در غربت بيابان پناهِ سايه‌ساران را. او می‌آيد! درست دو سال پيش بود که من به اينجا رسيدم و اکنون اوست که دو سال بعد به همين جا می‌رسد. دقيقاً دو سال پيش. امروز او پس از دو سال که خون دل خوردم و خاموش نشستم اينجا خواهد بود. خوابم به چشمان نمی‌آيد. بی‌وقفه‌ترين عاشق، موندم که تو پيدا شی . . .

۶

از خاک تا افلاک

بشنويد ای باد و باران . . . شده است که حيران ميان آسمان و زمين گوشه‌گوشه‌ی جهان را در جست‌وجوی‌اش باشيد؟ درد عظيم‌تر من از آن است که در کنار من است، با من است،‌ حاضر است و موجود، اما درد استخوان‌گداز دوری‌اش ريشه‌ام را می‌سوزاند! امشب بی‌بهانه دل‌ام پرپر می‌زد برای‌اش. مو به مو دارم سخن‌ها، نکته‌ها از انجمن‌ها! چه انجمن‌ها که نديديم! از انجمن اخوان‌الصفاء بگير تا انجمن پريشان‌حالان عاشق و دلبردگان زمانه‌ی ما! شمع خود سوزی چو من،‌ در ميان انجمن،‌ گاهی اگر آهی کشد دل‌ها بسوزد! نمی‌دانم از چه رو قصد آزردن ما دارند اين خلايق؟ يک چنين آتش به جان،‌ مصلحت باشد همان، با عشق خود تنها شود،‌ تنها بسوزد! امروز غروب برای هادی می‌گفتم که مردمان به چه جرأتی صدق ارادت ما را در ترازوی هوس خود می‌نهند و ايمان عشق را به آلودگیِ خيال خود می‌سنجند؟! منِ خونين دل را از چه رو به تازيانه‌ی ملامت می‌رانند؟ اينجا حديث يار و اغيار در ميانه نيست. حکايت اخلاص است که در شمار می آيد. و اين سری است که ميان من، نه ميان ما،‌ و اوست. هم او که از فراز آسمان‌ها دستی دراز کرد و دو سرگشته را که هيچ ربطی به هم نداشتند در کنار يکديگر نشاند! هم او که مصداق جوشش و کششی دريايی و شوری آذرخش آساست. هم اوست:
ما را سری است با تو که گر خلق روزگار / دشمن شوند و سر برود هم بر آن سريم!
ما اگر پيريم و گر برنا،‌ مرد غوغاييم و طوفان‌ را پای‌ می‌فشاريم. قرن‌هاست که همراز ملامت بوده‌ايم. قرن‌هاست که پنهان ره سپرده‌ام،‌ از صورتی به صورتی و از قبايی به قبايی! از دياری به ديار و از خاک تا افلاک! دانم که به اين‌جا هم نخواهيم پاييد. نشان پا هم از خود نخواهيم گذاشت بر پهنه‌ی خاک:
در نيابد جست‌وجو آن مرد را / گر چه بيند رو به رو آن مرد را
هنگامه‌ی رقصی است افلاکی که:
رقص تن در گردش آرد خاک را / رقص جان بر هم زند افلاک را

۷

ز عنقا قياس کار بگير

گوشه‌نشينی و سکوت خاصيت‌ها دارد. وقتی که آدمی خود را در منظر و مرآی خلايق می‌افکند،‌ آن هم در روزگار مدرن، مهم‌ترين رکن و برجسته‌ترين عنصرش اختيار است: اختيار رفتن و آمدن. اختيار گفتن و نگفتن. فضای متموج و طوفانی وبلاگ جايی نيست که بتوان در آن از آداب و ترتيب دم زد. وبلاگ‌نويسی چون برخی ديگر از جوانب روزگار مدرن، قابل اخلاق و آداب معرفتی و سلوکی نيست. اين سخن بدين معنا نيست که پس می‌توان بی‌اخلاق بود و هر چه بتوانيم بايد بگوييم. اما در چنين فضايی که بسياری از چهره‌ها مجازی هستند،‌ هرگز نمی‌توان دستور و آدابی نوشت که ضرورتاً مراوده و داد و ستدی ميان ساکنان سرزمين وبلاگستان بر قرار باشد. آدمی حتی اگر هم بيکار مطلق باشد هيچ ضرورتی ندارد که مثلاً بنشيند و برای اين و آن نامه بنويسد يا ايميل بزند يا تلفن کند يا يادداشت پای مطالب وبلاگی بگذارد. نفس وبلاگ‌نويسی در کنار تمامی فضايلی که ممکن است داشته باشد و چنان که کاتب کتابچه گفته بود به رغم گناه شيرينی که در آن مندرج است،‌ به قدر کافی از آدمی رهزنی می‌کند که ما را در درنگ بيشتر نهيب بزند. از طرفی گاهی اوقات حتی برای نوشتن دو کلمه هم آدم حس و حال و شوق و رغبت ندارد. آدمی مثل من که تمام گفتار و کردارم محصول لحظه و زاييده‌ی حال است هرگز نمی‌تواند برای خوشامد اين و آن و علی‌الخصوص کسانی که اصلاً نمی‌شناسد روزگار بگذراند. من در همين وبلاگ بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گويم که وبلاگ می‌نويسم برای خود و بدون چشمداشت از کسی. توقع ندارم و از کسی هم التماس نکرده‌ام که لطفاً به وبلاگ من سر بزنيد. با ذائقه‌ی من هم بسيار ناسازگار است که مرتب در اين وبلاگ و آن وبلاگ نظر بنويسم و تشويق کنم يا تقاضايی از قبيل درخواست‌هايی که گاهی اوقات می‌بينم: «مبادله‌ی لينک»! اينها به اين معنا نيست که هيچ وبلاگی را نمی‌خوانم. بسياری از وبلاگ‌ها را می‌خوانم بدون اين‌که حتی يک بار در آنها نظری بنويسم. مطلقاً نمی‌خواهم چيزی يا کسی آزادی و استقلال فکری يا عملی مرا سلب کند و از من توقعی داشته باشد که چنين کن يا چنان. چنين باش يا چنان. اينجا عرصه‌ی ظهور يا حداقل آزمايش يک خويشتن و فرديتی مستقل است. وبلاگ برای من مقام سلوک نيست. جايی است که زيستن در روزگار مدرن را در آن می‌آزمايم. همين و بس. شايد روزی در خلوتِ خاموشی نشستم و ديگر هرگز ننوشتم:
ای خمشی مغز منی،‌ پرده‌ی آن نغز منی / کمتر فضل خمشی،‌ کش نبود خوف و رجا

۰

مفتی عقل . . .

در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز / چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

صفحه ها ... 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
صفحه‌ی قبل
صفحه‌ی بعد